جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
شبکه پرواز
فن‌ فیکشن‌ها
×

آنلاین‌ها

49 کاربر(ها) آنلاین هستند (22 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
48
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

فن‌ فیکشن‌ها

اطلاعیه مرداب هالادورین: فروشگاه چوبدستی‌گستران برای اولین‌بار با ارائه چوبدستی‌های خاص در خدمت شماست! این فرصت استثنایی رو پیش از این که چوبدستی مورد علاقه‌تون خریداری بشه از دست ندین!
wand

انتخاب برترین‌ها

wand
انتخاب بهترین‌های پاییز 1404 جادوگران

انتخاب برترین های فصل پاییز آغاز شد!

از 24 آذر تا پایان روز 27 آذر فرصت دارید تا بهترین‌های خود در پاییز را انتخاب نمایید.

wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: تالار عمومی ریونکلاو
ارسال شده در: چهارشنبه 28 آبان 1404 23:33
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
هر کس که نام دابی به گوشش خورده بود، او را با عنوان «جن آزاد» می‌شناخت. اما تعداد کسانی که می‌دانستند او سال‌های سال قبل از دریافت جوراب از ارباب سابقش نیز تلاشی نافرجام برای به دست آوردن آزادی داشته، به انگشتان یک دست هم نمی‌رسید. و حالا ملت ریونکلایی در حال تماشای نسخه‌ی قدیمی دابی در قدح اندیشه بودند. او حیران و سرگردان در کوچه پس‌کوچه‌های ناکترن می‌چرخید. هیچ هدفی نداشت. برنامه‌ای هم. رویای آزادی به قدری در سرش پیچ و تاب خورده بود که بدون فکر کردن به چگونگی آن، برای به دست آوردنش از عمارت اربابی مالفوی‌ها گریخته بود. اما بلافاصله خودش هم فهمید که اینگونه، هیچ وقت به آزادی نخواهد رسید... بلکه اضطراب فراری بودن و این که هر لحظه اگر او را پیدا می‌کردند، سرش بیخ تا بیخ بریده می‌شد، زنجیری بسیار محکم‌تر از بردگی به پاهایش بسته بود. هر جا که می‌رفت، خبری از هوای تازه با حس رهایی نبود. هوا خفه بود و پر از ریزگردهای ترس از گرفتاری.

اما مشکل این جا بود که او اگرچه از این کار پشیمان بود، اما راهی برای برگشت هم نمی‌دید. اگر بازمی‌گشت، خودش با پای خودش به همان دامی قدم می‌گذاشت که وحشت از آن خوابش را تلخ کرده بود.

خودش هم نمی‌دانست چرا، اما اولین کسی که بالاخره پس از مدتی در به دری، به ذهنش رسید به سراغش برود، گابریلا بود. او را به عنوان یک مرگخوار وفادار که در عمارت اربابی نیز رفت و آمد داشت، می‌شناخت. نمی‌دانست چرا به او اعتماد کرده ... اما سیر تا پیاز حرکت جنون آمیزش را برای او تعریف کرد. و فورا فهمید که این بار مرتکب اشتباه نشده. نه خبری از سرزنش بود و قضاوت، نه افشای راز یا اعمال فشار ذهنی بیشتر.

گابریلا ابتدا با جادوی همدردی، اضطراب کشنده را از درون او بیرون کشید. سپس به راه چاره اندیشید و عاقبت از لرد سیاه خواست که برای او کاری بکند. شاید در حالت عادی یک جن خانگی برای لرد بی اهمیت ترین موجود دنیا بود. اما خاطر عزیز گابریلا پیش لرد، او را نیز در کمک به دابی همراه کرد. عاقبت لرد وانمود کرد که برای همراهی در ماموریتی سرّی، به یک جن خانگی نیاز داشته ... و اینگونه غیبت ناگهانی دابی نزد لوسیوس توجیه شد و او توانست به عمارت اربابی برگردد.

به شکلی تناقض آمیز، بازگشت به زندانی که دابی از آن فرار کرده بود، باعث برگشتن آرامشش شد. و دابی تا عمر داشت این را فراموش نمی‌کرد که در عجیب‌ترین روزهای زندگیش، گابریلا تنها کسی بود که از راز او با خبر شده و حمایتش کرد.

صحنه‌ی خاطره بر روی دابی که پس از سپری کردن چند شب در پارک و زیر پل، داشت روی رخت خواب سفت خودش نفس راحتی می‌کشید، متوقف شد و رنگ‌ها در هم آمیختند. دوباره صحنه‌ای با حضور دابی در پیش چشمان دیگران شکل گرفت. این بار دابی دیگر همان جن آزادی بود که همه می‌شناختند و داشت در و دیوار تالار خصوصی ریونکلا را تمیزکاری می‌کرد.

- هی دابی این میز رو سابید ... هی میز دوباره لک شد! هی دابی سابید ... هی میز لک شد. دابی سابید ... میز لک شد. دابی ساب ... میز لک! فقط اگر دابی فهمید کی هی دست چرب و چیلیش رو روی میز گذاشت!

- چه کسی!

دابی که تصور می‌کرد تنها است، با شنیدن صدای گابریلا از حضورش شوکه شد.

- دابی قصد بدی نداشت بانو! فقط گفت که اگر فهمید کی این میز رو کثیف کرد، ازش خواست که با همین میز کثیف توی سر دابی زد و دابی رو تنبیه کرد. دابی بد!

- گفتم چه کسی!

- خوب اگه دابی دونست کی کثیف کرد که نپرسید!

- نه ... نپرسیدم چه کسی. بلکه گفتم بگو چه کسی.

- خوب دابی هم همینو گفت دیگه. گفت کی کثیف کرد؟

- کی کثیف نکرد! خودت کثیف کردی! اصلا پاشو از تالار برو بیرون ببینم!

دابی پا شد و از تالار رفت بیرون! در راه زیر لب می‌گفت: «بانو هم خوب مثل دابی ردّی مدّی بود ها! اگر دابی غلط نکرد، بانو هم گهگاه سرشو به یه جایی کوبید. »

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط دابی در 1404/8/28 23:42:59
دابی نباید این پست رو می‌نوشت! دابی بد!


پاسخ: تالار عمومی ریونکلاو
ارسال شده در: چهارشنبه 28 آبان 1404 22:23
نمایش جزئیات
آفلاین
درست است که نفر بعد آمادهٔ نمایش خاطره‌اش شده‌بود ولی یکی از معروف‌ترین موجودات جهان به بی‌ادبی و توی صف زدن و دهاتی‌بودن، وینکی‌ها اند. پس وینکی مسلسلش را درآورد و چپاند توی ملاج نفر بعدی و صدای خرد شدن جمجمه‌‌اش را شنفت و به بقیه شناند و مطمئن که شد به قدر کافی بی ادب بوده، نشست پای قدح و دست کرد توی مغزش و خاطره‌اش را بیرون کشید و انداخت تو.
- وینکی، جن مخطور!

نقل قول:
دور دخمه‌ای دودگرفته، کروری از اراذل و اوباش چپیده‌‌بوده و سخت دسیسه می‌ریسیدند. صدای سیاه ریسیدن دسیسه‌هاشان فضا را گرفته‌بود، مه زده‌بود توی چشم مردم. ملت دماغشان را نمی‌دیدند.

یکی از یاروها که چشم‌هایش آن‌قدر خمار بودند که قرمزی‌شان دود دسیسه را می‌شکافت، سرش را خم کرد لای مه، دماغش را روی میزش بالا کشید، سرش را آورد بالا، محکم نفس کشید.
- کودتاااااااااااا.

یاروهای دورش تایید کردند.
- کودتااااااااااااااا.
- Make Xoops Great Again.
- زوپس گریت اگین.

در با شدت و خطیری فراوان گشوده‌شد و یارویی به داخل اتاق لگد خورد. دودهای اتاق عین نیلی عصاخورده از سرراهش کنار رفتند، صبر کردند یاروی مذکور پخش زمین شود، دوباره دورش جمع شدند. پشت سرش سایهٔ یاروی گرد و کلاه‌داری نمایان شد. یاروی جدید تفنگش را بیرون کشید و شلیک کرد پس‌کلهٔ یاروی لگدخورده.
- کودتا.
- کودتاااااااااا.

ویزویزکنان از گوشه‌ای از اتاق، گابریلا پرنتیسی پشه‌اندام بال‌بال زد و آمد تا دور اتاق چرخ بزند.
- کودتا.
- کودتااااااا.

وینکی از لای پاهای یاروی گرد خرامید تو. جارو و خاک‌اندازش را درآورد و شروع کرد به تمیز کردن یاروی تیرخورده.
- کودتا جن خووب؟
- کودتااااااا.

و جنگلی از مه اتاق را خورد.

افرادی که لایک کردند


Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are MOSALSAL
پاسخ: تالار عمومی ریونکلاو
ارسال شده در: چهارشنبه 28 آبان 1404 21:16
نمایش جزئیات
آفلاین
گابریلا که حالا کمی حالش بهتر شده و اثرات شوک اولیه‌ی سورپرایز تولدش کمرنگ شده بود، با چشمانی که میشد با کمی دقت رطوبت اندکی در آن‌ها مشاهده کرد، به لیلی خیره شده و از دیدن تصاویر درون قدح به خود می‌بالید.

حالا ریونکلاوی ها با بشقاب‌های کیک درون دستشان و چنگالی در دست دیگر، دور تا دور قدح نشسته بودند و به پروانه‌های درون قلبشان اجازه پرواز داده بودند. آن شب فرصتی شده بود که در جمع گرم و صمیمی خودشان، خاطرات زیبایی که با یکی از عزیزترین دوستانشان داشتند را یادآوری کنند و به او بگویند که تا چه اندازه قدردان تمام زحمات و محبت‌های او هستند.

-نوبت توعه ها...

سو به فکر فرو رفت. باید کدام خاطره را در قدح به نمایش می‌گذاشت؟ شاید خاطره آن روزی که پنجاه همستر از کوچه ناکترن خریده بودند تا با ضربه زدن روی سرشان پولدار شوند. البته این چیزی بود که از یک ماگل شنیده بودند و اطلاعی از جزئیاتش نداشتند.
نقل قول:
- بزن تو سرش.
- اول تو بزن.
- من دلم نمیاد.
- خب چه کارشون کنیم؟

- آخ!

نگاه سو به سمت انگشت پایش چرخید و متهمِ گاز گیرنده را دید که از کنار پایه صندلی نگاهش می‌کرد.
- نگه داشتنشون اصلا فکر خوبی نبود.

نقل قول:
- می‌دونی چی فکر خوبیه؟ براشون یه کیک بزرگ درست کنیم.
- کیک؟ گابر بچه‌ها تو لیگ ترکوندن! هم توی امتحانا نمره‌هاشون بالا شد و هم قهرمان کوییدیچ شدیم. اونم سال اولیا! کیک خیلی کمه براشون...
- خب کیک بستنی درست می‌کنیم، مطمئنم خوشحال میشن. اونا خودشون انگیزه داشتن و تلاش کردن، نه به خاطر جایزه و اجبار ما.


حق با گابریلا بود، واقعا ایده خوبی بود.
هنوز چهره خوشحال تک‌تک اعضای گروه را در جشن قهرمانی آن سال به یاد می‌آورد. برعکس گابریلا، حافظه‌ی سو زیادی قوی بود. برای همین نمی‌توانست افرادی که دوستش را می‌آزردند، ببخشد. حتی وقتی خود گابریلا فراموش می‌کرد هم سو نمی‌بخشید.
نقل قول:
- چی؟ چی گفت بهت؟!
- ولش کن سو، مهم نیست.
- داری میگی پررو پررو برگشت همچین حرفی به تو زد و تو جوابشو ندادی؟
- گفتم که ولش کن، مهم نی‍... عه، سو نرو! کجا میری؟ ولش کن... وایسا!

سو نایستاد. گابریلا خط قرمزش بود.


- سو؟! حواست کجاست؟
- چی؟
- گفتم نوبت توعه که خاطره‌ت رو بریزی تو قدح... حالت خوبه؟

خودش را جمع و جور کرد و لبخندی زد تا دستپاچه به نظر نرسد.
- آره آره خوبم. فقط من الان چیزی به ذهنم نمیاد، یه نفر دیگه به جای من بره.

کسی نگفت که رفتارش عجیب به نظر می‌رسد یا چطور ممکن است که او خاطره ای نداشته باشد. فقط چند نفری در سکوت به یکدیگر نگاه کردند و نفر بعد آماده نمایش خاطره اش شد.

افرادی که لایک کردند

پاسخ: تالار عمومی ریونکلاو
ارسال شده در: چهارشنبه 28 آبان 1404 20:00
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
لیلی پاتر
ایزابلا چشمانش را گرد کرد و به اسم روی کاغذ خیره شد:
-پاتر… پاتر…؟
نگاهش روی جلد کتاب‌ها متمرکز شد و ذهنش لحظه‌ای پر از سؤال شد:
-این پاتر… با اون پاتر… نسبتی داره؟

-----------------------------
قدح در سکوت منتظر بود تا خاطرات را اشکار کند. سالن سنگین و ساکت بود، سکوتی که فقط قبل از آشکار شدن حقیقت‌ها، اتفاق می‌افتد، چیزهایی از دل بیرون می‌آیند و کلمات معمولاً قادر به توصیفشان نیستند.

لیلی گام برداشت. لرزان اما مصمم. موهای قرمزش کنار صورتش افتاده و چشم‌های سبزش پر از هزار فکر و تردید بود. چوبدستی‌اش را بالا برد و نخ نقره‌ای را آرام از کنار شقیقه‌اش بیرون کشید. نخ میان انگشتانش موج برداشت و وقتی در قدح رها شد، سطح مایع نقره‌ای لرزید و خاطره زنده شد.


نقل قول:
روزهایی که لیلی برای اولین بار وارد هاگوارتز شد، انگار دنیا برایش تازه متولد شده بود. راهروهای بلند با سقف‌های گنبدی که نورها روی آن‌ها رقصان بودند، پله‌هایی که بی‌وقفه تغییر مسیر می‌دادند و سایه‌هایی که با هر قدم جلو می‌آمدند، همه چیز برایش وهم‌آلود و در عین حال هیجان‌انگیز بود. او کیفش را محکم در دست گرفته بود و هرچند قدمش لرزان بود، اما تلاش می‌کرد خودش را جمع کند. حس کنجکاوی و ترس به طور همزمان در وجودش شعله می‌کشید.

در همان روزهای اول، لیلی با چالش‌های کوچک و بزرگی روبه‌رو شد؛ طلسم‌ها گاه درست اجرا نمی‌شدند، کتاب‌ها از دستش می‌افتادند و هر تلاش برای نظم دادن به فضای اطرافش، با هرج و مرج بیشتر همراه می‌شد. اما در کنار همه‌ی این آشفتگی‌ها، حضور گابریلا، اگرچه از فاصله‌ای دور و غیرمستقیم، به او قدرت می‌داد. گابریلا با شور و انرژی بی‌وقفه‌ی خود، با حضور خود که پر از اعتماد به نفس و حرکت بود، به لیلی نشان داد که حتی اگر همه چیز به نظر بی‌نظم برسد، می‌توان ایستاد و پیش رفت.

هر روز که می‌گذشت، لیلی با کوچک‌ترین موفقیت‌ها شادی را تجربه می‌کرد: توانست طلسمی را درست اجرا کند، کتابی را بدون ریختن به قفسه‌ها باز کند، و حتی مسئولیت‌های جزئی مدرسه را به عهده گیرد. هر پیشرفتی که کسب می‌کرد، یادآور آن شور و پر و بالی بود که گابریلا به او داده بود.

ماه‌ها گذشت و لیلی تبدیل به دانش‌آموزی شد که دیگر نه فقط با ترس و اضطراب، بلکه با اعتماد به نفس قدم برمی‌داشت. او درک کرده بود که موفقیت و رشد، نتیجه‌ی تلاش مداوم و الهام گرفتن از کسانی است که با وجود دور بودن، مسیر را روشن می‌کنند. گابریلا همان نور راهنمایی بود که بدون دخالت مستقیم، مسیر لیلی را شکل داده و او را به مرحله‌ای رسانده بود که حالا می‌توانست مسئولیت‌های بزرگ‌تر را بر عهده گیرد.

حالا او، کسی که هرگز فکر نمیکرد بتواند عضوی از گروه باشد، حالا اعضای ریونکلاو را مثل خانواده خود میدانست!

ایزابلا سرش را از روی دفتر بلند کرد و در فکر فرو رفت: گابریلا هر کس که بود، فرد مهم و تاثیر گذاری بوده...

افرادی که لایک کردند


Only Raven

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: تالار عمومی ریونکلاو
ارسال شده در: سه‌شنبه 27 آبان 1404 18:23
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
ایزابلا نفسش را حبس کرده بود. انگشتانش روی کاغذ زردشده می‌لرزیدند؛ هنوز طنین خنده‌ی بردلی در آسمان دنیای آواتار در گوشش می‌پیچید، هنوز جرقه‌های طلسم نجات‌بخش او را می‌دید که ستاره‌باران بر روی صفحه کتابی که به دست داشت می‌رقصیدند. با لبخندی که نمی‌توانست جلویش را بگیرد، صفحه را ورق زد.کلمه‌ها مانند پروانه‌های نقره‌ای از کاغذ بلند شدند و در هوا چرخیدند، بعد آرام نشستند و شکل گرفتند:

«خاطرهٔ بعدی – لاکرتیا بلک: "دختری که از پشت صفحه‌ی نمایش قدم به هاگوارتز گذاشت و گابریلا کلید درِ جادویی‌اش بود."»

ایزابلا ناخودآگاه خم شد جلو. نام «لاکرتیا» برایش آشنا بود؛ نفس عمیقی کشید و شروع کرد به خواندن و درست همان لحظه، صفحه‌ی کتاب درخشید، هاله‌ ی آبیِ نرمی کتابخانه را پر کرد و تصویر سه‌بعدیِ زنده‌ای مانند یک پِنسیوِ غول‌پیکر وسط هوا شکل گرفت؛ انگار خودِ لاکرتیا، صد سال پیش، جلوی چشم‌های ایزابلا ایستاده بود.لاکرتیا، با ردای ریونکلاو و چشمانی که از ذوق برق میزدند، پرید وسط تالار عمومی. همه هنوز از ماجرای سفر زمانی بردلی گیج بودند، اما لاک دیگر طاقت نیاورد. چوبدستی‌اش را با لرزشی عجیبی از فرط هیجان روی شقیقه اش گذاشت و رشته‌ای نقره‌ایِ درخشان، ضخیم و پر از نور و احساس را بیرون کشید؛ رشته‌ای که انگار ستاره‌های کوچک داخلش می‌چرخیدند و بعد با احتیاط رشته را داخل قدح اندیشه ریخت؛
هاله‌ی آبیِ گرم تالار را بلعید. تصویر سه‌بعدی جان گرفت و صدای لاکرتیا، مانند راویِ قصه‌های قدیمی، در فضا پیچید:
نقل قول:
در اعماق دنیای واقعی، پشت پلک‌های بسته‌ی آیسل، جهانی دیگر نفس می‌کشید؛ دنیایی که نقشش را نه با جوهر بر کاغذ، که با آرزو بر تار و پود روحش حک کرده بود. او نه فقط یک خواننده، که یک آینه‌ساز بود؛ با هر سطر از رمان‌های رولینگ، قطعه‌ای از روح خود را در هاگوارتز می‌یافت و در خیال، ردای جادوآموزی را بر تن می‌کرد. این عشق، نه یک سرگرمی، که یک وسواس دلنشین بود؛ وسواسی که قلمش را به رقص درمی‌آورد و از او، "لاکرتیا بلک" را می‌ساخت؛ دختری که قرار بود روزی، در راهروهای سنگی قلعه، جای پای خود را بگذارد.

روزی، میان انبوه غبارهای دیجیتال اینترنت، آیسل به دنبال "دفتر قدح اندیشه" می‌گشت. نه دفتری از کاغذ، بلکه ظرفی برای به دام انداختن رویاهای سرکش و پنهانش. اما در این لحظه، چیزی فراتر از یک الگوریتم ساده، او را هدایت کرد. انگشتش، گویی توسط نخی نامرئی، از مسیر اصلی منحرف شد و بر لینکی ناشناخته فرود آمد. صفحه‌ای جدید گشوده شد، با عنوانی که از تاریکی برخاست و در گوش روحش زمزمه کرد: "جادوگران". این نام، نه یک کلمه، که یک بذر بود؛ بذر یک داستان جدید، که در خاک حاصلخیز کنجکاوی آیسل کاشته شد.

او در ابتدا، خواست از این وسوسه‌ی تازه بگریزد. آیسل، دختری بود که عادت داشت کنترل همه چیز را در دست داشته باشد، اما این بار، چیزی او را به خود می‌خواند. گویی کاتالیزوری نامرئی، میل به گشت و گذار را در او شعله‌ور ساخت. با هر اسکرول به سمت پایین، پرده‌ای از "جادوگران" کنار می‌رفت. این نه یک سایت، که یک "آئینه‌ی مه پنهان" بود؛ پورتالی به سوی هاگوارتزی بازسازی شده که در آن، هر کاربر، با آفرینش داستانی از خویشتن، قدم به دنیای موازی می‌گذاشت. برای آیسل، که روحش همواره تشنه کشف لایه‌های پنهان واقعیت بود، این تجربه، همان حس اولین برخورد با طلسمی قدرتمند بود؛ گیج‌کننده، اما بی‌نهایت وسوسه‌انگیز. دنیایی نوظهور، سرشار از رمز و راز و پرسش‌هایی که مانند ستاره‌های دوردست، در آسمان شب، چشمک می‌زدند.
آن حس رازآلود، نه تنها آیسل را پس نزد، که او را به سمت خود کشید. با ضربه‌ای محتاطانه، گویی در حال گشودن دری به سوی ناشناخته‌ها، دکمه "ثبت نام" را فشرد. و از آن لحظه به بعد، آیسل دیگر فقط آیسل نبود؛ او بذری بود که در خاک جادوگران کاشته شد و در هیئت لاکرتیا بلک، دختری از خاندان‌های اصیل جادوگری، اما با روحی فراتر از سنت‌ها، جوانه زد. لاکرتیا، با چشمانی که کنجکاوی آیسل را در خود داشتند و قلبی که برای ماجراهای ناشناخته می‌تپید، به دنیای "جادوگران" قدم گذاشت. گویی پرتره‌ای جادویی از او، بر دیوار بزرگ ورودی هاگوارتز در سایت، جان گرفته بود و هر نگاهش، وعده ماجرایی تازه را می‌داد. مرز میان آیسل و لاکرتیا، اکنون به نخی نامرئی تبدیل شده بود؛ آیسل در لاکرتیا زندگی می‌کرد و لاکرتیا، تجلی آرزوهای آیسل بود.

لاکرتیا، با وسواسی تازه، به سوی بخش "فکر می‌کنی جادوگری؟" کشیده شد. مجموعه‌ای از تصاویر هری پاتر و دستورالعمل‌های مبهم برای نگارش، مانند نسخه‌ای باستانی، او را سردرگم کرد. "چگونه باید این معما را گشود؟" این سوالی بود که ذهن آیسل را در پشت نقاب لاکرتیا درگیر می‌کرد. اما در اوج این سردرگمی، نگاهش بر لیست اعضای آنلاین افتاد. نام‌ها، مانند سنگ‌های رونی درخشان، در آسمان مجازی می‌درخشیدند: هلگا هافلپاف، گابریلا پرنتیس، یوآن آبرکرومبی. و در میان این منظومه، نام "گابریلا پرنتیس" درخششی خیره‌کننده داشت. تصویری از او: دختری با موهای قرمز که انگار با شعله‌های آتش بافته شده بود، و نگاهی عمیق که جذبه‌ای مرموز و قدرتمند به او می‌بخشید. ترسی موذیانه، چون نسیمی خنک، بر پوست لاکرتیا خزید. آیسل، در درونش، لحظه‌ای تردید کرد: "آیا باید به این قدرت نزدیک شوم؟" اما حس قوی‌تری، حس نیاز به راهنمایی در این سرزمین ناشناخته، او را به جلو راند. گویی این گابریلا، کلید گمشده‌ی این پازل بود.
آیسل، با انگشتانی لرزان اما مصمم، پیامی تایپ کرد. اما در این دنیا، کلمات باید بال می‌گشودند. جغد نامه‌رسان، با چشمان نافذ و پرهایی از جنس شب، در انتظار بود. لاکرتیا، با قلبی که چون بال پرنده‌ی محبوس در قفس می‌تپید، نامه‌ای را که با تمام وجودش نوشته بود، به منقار جفد سپرد. لحظه‌ای تردید، لحظه‌ای که آیسل در عمق روحش، میان هیجان و نگرانی تاب می‌خورد: "آیا این آغاز یک جادوست، یا تنها یک رویا باقی خواهد ماند؟" اما جغد، با فریادی کوتاه و باشکوه، بال گشود و در آسمان مجازی محو شد. دنباله‌ی پرهایش، در دوردست، ردی از امید و انتظاری عمیق بر جای گذاشت.

ساعت‌ها پس از آن، گویی زمان، در چنگال طلسمی نامرئی، ایستاده بود. لاکرتیا در دالان‌های تاریک افکارش گم شده بود. آیسل در درونش، سناریوهای مختلف را مرور می‌کرد: "آیا او مرا نادیده می‌گیرد؟" "نکند از مزاحمت یک تازه‌وارد خشمگین شود؟" هر خش‌خش باد، هر پلک‌زدن آواتارهای دیگر، او را به خیال بازگشت جغد وامی‌داشت. انتظار، مانند طلسمی باستانی، او را در بر گرفته بود؛ هم امید می‌داد و هم روحش را ذره‌ذره می‌فرسود.

سپس، در لحظه‌ای که امید، چون شمعی کم‌سو، رو به خاموشی بود، نقطه‌ای کوچک در افق مجازی پدیدار شد. جغد بازگشته بود! لاکرتیا، با سرعتی وصف‌ناپذیر، به سوی آن پر کشید. نامه باز شد و کلمات، گویی با جوهری از نور و مهربانی نوشته شده بودند، بر دیدگانش تابیدند. پاسخ گابریلا، نه‌تنها گرم و دلنشین بود، بلکه چنان صمیمانه و با استقبالی بی‌نظیر از او سخن گفته بود که تمام تردیدها و دلهره‌های لاکرتیا و آیسل را شست و برد. لحن گابریلا، او را به عمق این جهان کشاند و عزمش را برای طی کردن تمام مراحل جادوگر شدن و رسیدن به گروهبندی، جزم کرد. گویی گابریلا، با کلماتش، طلسمی از آرامش بر دل بی‌قرارلاکرتیا افکنده بود و به او می‌گفت: "اینجا تو تنها نیستی."

از آن پس، گابریلا به فانوس راه لاکرتیا بدل شد. هر سوالی، هر مشکلی، هر ابهامی که در این مسیر تازه پدید می‌آمد، راهی به سوی جغد دانی گابریلا می‌گشود. او، با حوصله‌ای بی‌نظیر و لحنی که همیشه بوی محبت و دلسوزی می‌داد، پاسخگوی تمام پرسش‌ها بود. حتی زمانی که برخی سایه های آزارشان را بر لاکرتیا می افکندند، پناهگاهی امن در دستان گابریلا یافت. در میان تمامی جادوگران، گابریلا، به واسطه شخصیت درخشان و بی‌نظیرش، جایگاهی فراتر از یک دوست یا راهنما یافته بود؛ گویی تکه‌ای از خود هاگوارتز بود که در قالب انسانی به لاکرتیا یاری می‌رساند.
لحظه‌ی سرنوشت‌ساز گروهبندی فرا رسید. کلاه گروه‌بندی، با مکثی پرابهت، گویی در حال سنجش تمامی ابعاد وجود لاکرتیا باشد، ناگهان فریاد زد: "ریونکلاو!" شادی، چون شرابی ناب، در رگ‌های لاکرتیادوید، و در همین لحظه، خبری مسرت‌بخش‌تر، این سرمستی را دوچندان کرد: گابریلا نیز عضو ریونکلاو بود! برای لاکرتیا، که به واسطه‌ی نام خانوادگی‌اش "بلک"، سرنوشتی جز اسلیترین را متصور نبود، این انتخاب غیرمنتظره، نه تنها ناخوشایند نبود، بلکه حضور گابریلا آن را به تجربه‌ای بی‌نظیر، سرشار از معنا و هدف تبدیل کرد. همه چیز، به واسطه او، قشنگ‌تر شده بود؛ رنگ‌ها درخشان‌تر، صداها دلنشین‌تر و حتی راهروهای سرد هاگوارتز، گرم‌تر و آشناتر به نظر می‌رسیدند. آیسل در لاکرتیا، آرامشی یافت که مدت‌ها در انتظارش بود.

چند ماهی گذشت. لاکرتیا بلک، با راهنمایی‌های بی‌وقفه و حمایت‌های بی‌دریغ گابریلا، پله‌های پیشرفت را یکی پس از دیگری طی کرد. هر چالش را پشت سر گذاشت، هر دانش جدیدی را آموخت و هر پیچ و خمی را با اتکا به حضور گابریلا، هموار ساخت. گابریلا، نه تنها راهنمایی خردمند، بلکه رفیقی شفیق بود؛ کسی که همواره با تشویق‌هایش، نور امید را در دل لاکرتیا زنده نگه می‌داشت و به آیسل یادآوری می‌کرد که این رویا، چقدر واقعی است. او، اکنون به جایگاه ارشد ریونکلاو رسیده بود؛ جایگاهی که بدون وجود گابریلا، تصورش نیز محال می‌نمود. این سفر، بدون گابریلا، راهی بی‌هدف در تاریکی بود. آیسل، دیگر خود را جدای از لاکرتیا نمی‌دید؛ هر دو در هم تنیده شده بودند، درسی که گابریلا به آنها آموخته بود: جادو، چیزی فراتر از طلسم‌هاست، جادو پیوندمیان انسان‌هاست.

و اکنون، در آستانه سالروز تولد گابریلا، لاکرتیا بلک، که در پسِ آن، همان آیسل کنجکاو و رویاپرداز روزهای اول، با قلبی مالامال از سپاس، پنهان است، این داستان را نه تنها می‌نگارد، که سرودی از سپاس و قدردانی می‌سراید. این تنها روایتی از یک آشنایی نیست، بلکه تجلی قدردانی بی‌نهایت از وجودی است که تمام این مسیر جادویی را برای او معنا بخشید، و هر قدم را در آن، به خاطره‌ای فراموش‌نشدنی بدل ساخت.

گابریلای عزیزم،
تولدت مبارک! امروز، توی این روز خاص، می‌خوام از تمام لحظاتی که مثل ستاره‌ ی راهنمام بودی، از تمام راهنماییات که تاریکی‌های مسیرو روشن کرد، و از صبر و مهربونی بی‌حدت که منو در آغوش جادوگران کشید، و از اینکه تمام این مسیر جادویی رو برام روشن و دلنشین کردی، از اعماق قلبم تشکر کنم. اگر تو نبودی، شاید هیچ وقت جرأت ادامه دادنو پیدا نمیکردم وحالا اینجا نبودم؛ حضورت، موهبتیه که کلمات از توصیفش قاصرن. امیدوارم سال‌های پیش روی زندگیت، پر از جادو، شادی، آرامش و درخشش باشه... مرسی ازت که هستی

وقتی آخرین جمله‌ی لاکرتیا در هوا محو شد، سکوت تالار شکست، ایزابلا احساس کرد قلبش فشرده می‌شود. صفحه‌ی کتاب هنوز گرم بود، انگار تازه نوشته شده باشد. با انگشتانی که حالا آرام‌تر بودند، صفحه را ورق زد. نام بعدی در فهرست با جوهر طلایی می‌درخشید...

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط لاکرتیا بلک در 1404/8/27 19:14:05
Only Raven



پاسخ: تالار عمومی ریونکلاو
ارسال شده در: سه‌شنبه 27 آبان 1404 10:55
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
در همین حین، دابی مثل همیشه سریع میکروفنشو که داخل یک جوراب بود از جیبش درآورد و با صدای جیغ جیغ مانندی که مخصوص جن های خانگی بود شروع کرد به خواندن:
_ حالا لالای لالای.. لالالای لای.. حالا لالای لای لای... لالالای لای ...

همه اعضای ریونکلاو هم دست میزدند و شادی میکردند...

ولی یدفعه دابی رو جو گرفت و شروع کرد به رپ کردن
_ آره من رپرم! ببین چی میخونم!: دابی نبین چه ریزه ... بشکن ببین چه تیزه! ... دابی نگو بلا بگو ... خوشگل خوشگلا بگو ...

در همین حین بردلی در حالی که میدوید ... اومد با کله بپره داخل قدح اندیشه و خاطرشو بگه که دابی میکروفن رو ول کرد و پرید پای بردلی رو گرفت و گفت:
_ بردلی قربان! الان نوبت شما نبود!

بردلی که با پاش دابی رو به زور میکشید گفت:
_ ولم کن بابا!

دابی که عصبانی شده بود بشگنی زد و میکروفن رو تبدیل به موز کرد و با اون بردلی را تهدید کرد اما... دیگه کار از کار گذشته بود و بردلی با کله شیرجه زده بود توی قدح اندیشه و غیب شده بود!... و دابی همونجا با موزش، درازکش شده بود روی زمین تالار ...

از آن سو... کاشف بعل اومد که قدح اندیشه در واقع یک کرمچاله جادویی بوده که به جای اینکه در تاریخ فلش بک بزنه و بردلی رو به خاطرات گذشته ببره ... فلش فوروارد زده و اونو به آینده برده! ...

---

بردلی در آینده، مجددا در هاگوارتز ظاهر شد! او قبلا هم از قدح اندیشه بارها استفاده کرده بود و در نتیجه غبار آبی که در فضا دیده میشد رو درک میکرد. همینطور موج داشتن و ثابت نبودن همه اجسام را... در همین لحظه ناگهان خودشو در کتاب خانه هاگوارتز و در کنار دوشیزه ای جوان دید:

ایزابلا پرنتیس (یکی از نوادگان زیبا و شایسته گابریلا پرنتیس )، صد سال بعد (در سال 2125) کتاب خاک گرفته ای که رویش با خط زیبایی نوشته شده بود : "تاریخچه گروه ریونکلاو" را گشود. کمی که فهرست آن را بررسی کرد ناگهان قسمتی توجهش را جلب کرد و خنده به لبانش آمد. در آن جا نوشته بود: سرگذشت گابریلا پرنتیس، شایسته ترین ارشد تاریخ ریونکلاو. و در زیر آن به ترتیب خاطرات اعضای گروه ریونکلاو با گابریلا نوشته شده بود.

ایزابلا با ذوق و شوقی مثال زدنی شروع کرد به خواندن اولین خاطره که مخصوص بردلی و گابریلا بود:

بردلی در خوابگاه ریونکلاو در خواب ناز بود که یهو از خواب پرید ... ابتدا فکر کرد صبح شده و باید بیدار بشه و با بقیه اعضای گروه مشغول تهیه تدارکات جشن تولد محبوبترین عضو گروه یعنی گابریلا بشه اما ... هنوز همه جا تاریک بود و مشخص بود که نیمه های شبه. اینجا بود که گوشش تیز شد و متوجه صدای تَرَق توروقی شد که از سمت تالار میومد. اون در حالی که چشمانشو میمالید و قیلی ویلی میرفت به زور خودشو به اونجا رسوند و صحنه ای به قدری عجیب مشاهده کرد که چشماش چهارتا شدن و خواب کاملا از سرش پرید :

گابریلا در میانه تالار ایستاده بود. خوشحال و شاد و خندان... در حالی که آدامسی بادکنکی در دهانش بود و آن را باد میکرد و میترکاند و دوباره باد میکرد ... دور او هاله ای زرد رنگ بود. هاله ای که تا آن زمان بردلی نظیرش رو ندیده بود و مشخص بود انرژی خاصی نزدیک گابریلا هست. حدس بردلی درست بود، در روبروی او پسر کچلی ایستاده بود که لباس هایی زرد و نارنجی داشت و روی سرش فِلِشی آبی رنگ نقش بسته بود.

روبروی آن ها پورتالی آبی رنگ باز شده بود و آن پسر در حال مکالمه با گابریلا بود:
_ ساحره جوان! گابریلا! ما به کمکت نیاز داریم! شاهزاده زوکو داره پیروز میشه! باید همین الان بریم!

گابریلا:
_ آنگ! آنـــگ!! واقعا خودتی؟ وای باورم نمیشه! بیا یه دست به کله ت بکشم تا باور کنم خواب نیستم!

آنگ:
_ عزیز من! میگم عجله داریم! اینارو ولش کن! دست منو بگیر باید بپریم تو پورتال!

در همین لحظه گابریلا دست آنگ را گرفت و با هم به سمت پورتال حرکت کردند... از آن سمت، بردلی که وحشت کرده بود به سمت آن ها دوید و فریاد زد:
_ وایسا گابریلا! نرووووووو!...

اما دیگه دیر شده بود و گابریلا و آنگ داخل پورتال پریده بودند ... اما پورتال آبی رنگ هنوز باز بود و بسته نشده بود. بنابراین فکری به ذهن بردلی رسید. او زیر لب گفت: "آکسیو" و بلافاصله چوب جاروش پرواز کنان از توی خوابگاه اومد و به دستش رسید... اسنیچ طلاییش هم که مثل همیشه داخل جیبش بود، بنابراین دیگر درنگ جایز نبود، بردلی با جارو پرواز کرد داخل پورتال ...

قیژ قیـــــژ قیـــــــــــــژ ...

و در نهایت از پورتال افتاد بیرون! او که به سختی با چوب جاروش تعادلش رو حفظ کرده بود، در حالی که نگران بود اطرافو نگاه میکرد تا نشونه ای از گابریلا پیدا کنه. آن جا دشت وسیع و سرسبز و زیبایی بود.
و البته انتظار بردلی سریع پایان یافت... در سمت راستش ناگهان بادی وزید و سپس گابریلا به همراه آنگ در حالی که در آسمان مشغول گلایدر سواری بودند ظاهر شدند... این جا بود که بردلی نیز جارویش را آتیش کرد و به دنبال آن ها به آسمان رفت...

تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده



پاسخ: تالار عمومی ریونکلاو
ارسال شده در: سه‌شنبه 27 آبان 1404 07:55
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
- باور کن وصل کردن چندتا کاغذکشی به دیوار انقدر حساب و کتاب نداره!
- اما این جشن قراره در تاریخ هاگوارتز ثبت بشه! پس لطفا برای محاسباتی که من یک ماه براش وقت گذاشتم ارزش قائل بشید. محاسبات من ردخور نداره ... می‌خوام بعدا به عنوان یک مقاله‌ی میان رشته‌ای که از ایرودینامیک، تزیینولوژی، کوریوگرافی و چند رشته که هنوز وجود خارجی نداره، ثبتش کنم. حالا دیگه چونه نزنید و ریسه‌ی وسطی رو هفت سانتی متر و بیست و پنج صدم سانتی‌گراد بیارین به سمت بالا.

سو کاری به درستی و نادرستی محاسبات و تئوری‌های بردلی نداشت. او فقط از عقب به دکوراسیون نگاه می‌کرد و ردیف‌های کنار هم ریسه‌ها با چیدمان پیشنهادی بردلی، تصویر جالبی به ذهنش متبادر نمی‌کرد.

پشت سر سو، سیبل گوی بلورینش را بالا گرفته و در آن زل زده بود.

- اوه! در این شب مبارک، چه سرنوشت شومی براش می‌بینم! کائنات داره بهش فحش دستی می‌ده! اونم با کدوم انگشتش!
- اون دست کائنات نیست سیب! دکوریه که بردلی دیزاین کرده!
- کو ... ببینم؟! این جا که دکوری نیست سو! می‌خوای با این حرفا دانش پیشگویی من رو زیر سوال ببری؟ فکر کردی من این سیبیلا رو تو آسیاب سفید کردم؟

سیبل راست می‌گفت که طرح بردلی را نمی‌دید. اما مساله این جا بود که او هیچ چیز دیگری هم نمیدید. نه تنها سیبل، بلکه هیچ کس هیچ چیز نمیدید! چرا که آکی تمام روشنایی‌های تالار را با حرکت چوبدستی از بین برده بود تا لوموس ماکسیما‌ی چشمک‌زنش را برای رقص نور مهمانی تست کند. اما سر بزنگاه آنتن چوبدستی‌اش قطع شد و دیگر نتوانست لوموس ماکسیما بزند و همگی در تاریکی غرق شدند.

-بفرما بم! حالا شومینه و شمع‌های تالار همه خاموشه و دیگه هیچ منبع گرمایی نیست. حالا یک 8 ساعت ناقابل از یخدونت بیا بیرون تا من این کیک رو بذارم توش که خودش رو بگیره. آخه تو 8 ساعت کجات می‌خواد آب بشه که نمیای؟!
- واقعا می‌پرسی کجام می‌خواد آب بشه لاک؟! تنها جاییم که ممکنه آب نشه دماغ هویجیمه! نمیام که نمیام.

تاریک شدن تالار برای هیچکس به اندازه گادفری خوشایند نبود. او با لبخند محوی کنج تالار نشسته بود و به این فکر می‌کرد که آیا می‌تواند در این شب به یاد ماندنی، هدیه‌ای به گابریلا بدهد که زندگیش را تا ابد متحول کند؟

- این شبی که میگم شب نیست! هیچ شبی مثل امشب نیست! اگه شبه مثل اون شب نیست! امشبه ولی دیشب نیست!

خواننده‌ی مراسم نیز فرصت را برای تمرین اجرایش غنیمت شمرد. صدای آواز ناگهانی لونا به قدری خاص بود، که نه تنها سکوت، بلکه تاریکی و خیلی چیزهای دیگر از جمله پنجره‌های خوابگاه را نیز شکست.

- اگر دابی اون سبد موز رو به جای ظرف میوه توی مهمونی آورد، وینکی تک تک موزها رو جای فشنگ توی مسلسل گذاشت و به همه‌جای دابی شلیک کرد!
- بهتر بود وینکی انقدر توی کار دابی دخالت نکرد! اصلا وینکی چه میوه‌ای بهتر از موز سراغ داشت؟
- دابی همه‌ش موز خورد که انقدر طبعش گرم شد دیگه!
- دابی هر چی که بود بهتر از وینکی بود که انقدر خیار خورد طبعش سرد سرد بود!
- دابی هیچی نفهمید. خیار از موز خیلی هم بهتر بود.
- وینکی خودش نفهمید. موز 5000 سال تاریخ داشت.
- دابی خودش نفهمید.
- وینکی خودش نفهمید.

بالاخره لوموس ماکسیمای آکی استارت خورد و روشن شد. روشنایی تالار، صحنه‌ای را نمایان کرد که باعث شد همگی دست از کار بکشند و سر جایشان خشکشان بزند.

گابریلا کنار شومینه و مقابل اثر هنری بردلی ایستاده بود. در اثر موج سهمگین صدای لونا، خون از پرده‌ی گوش‌هایش جریان داشت. موز و خیارهایی که دابی و وینکی به سمت یکدیگر پرتاب کرده بودند، همگی کمانه کرده و در چشم و چال او فرو رفته بودند. سیبل برای این که شکوه صحنه مضاعف شود، بلافاصله یک گوی بلورین هم در سر گابریلا خورد کرد.

- امممم ... گابر؟

گابریلا در شوک این سورپرایز بی نظیر فرو رفته و کپ کرده بود!

- نکنه از شدت هیجان سکته کرده؟
- گابر زنده‌ای؟ یه چیزی بگو!
- کشتیمش!
- نه زنده است! داره اشک می‌ریزه!
- کسی نگران نبود! گابریلا بانو داشت اشک شوق ریخت! مگه نه بانو؟ مگه نه؟

دابی گابریلا را گرفته بود و دیوانه وار تکان می‌داد تا بلکه پاسخ دهد...

***


ریونی‌ها گابریلا را روی کاناپه‌ی کنار شومینه دراز کرده و خودشان همگی دور او نشسته بودند اقدامات اولیه‌ی احیا با موفقیت انجام شده و گابر حالا هوشیار بود. اگرچه فقط با نگاهی به شکل به ملت نگاه می‌کرد و چیزی نمی‌گفت. دابی اصرار داشت یک لیوان شیرموز او را بهتر هم می‌کند اما خوشبختانه وینکی افسار او را کشیده و مهارش کرده بود تا دوباره حماسه نیافریند. اگرچه به خیر گذشته بود ... اما جشن تولد آن‌طور که می‌خواستند پیش نرفت. به جای برنامه‌های شاد و مفرّح و بتّرکانی که در نظر داشتند، همگی در سکوت به یکدیگر نگاه می‌کردند.

- من یه پیشنهادی دارم! چطوره برای این که حال و هوامون عوض شه و امشب رو فراموش کنیم، یکمی خاطرات شیرین گذشته‌مون با گابر رو مرور کنیم؟

- موافقم... بلکه شیرینی گذشته تلخی حال رو بشوره ببره!

ارگ کثیف یک قدح کثیف‌تر روی میز وسط تالار گذاشت.

- تعریف کردن فایده نداره! خاطره‌هاتون رو بریزین وسط که به صورت سه بعدی لمسشون کنیم. اگه خاطرات کثیف باشه چه بهتر.

هیچکس مخالفتی نداشت. اولین نفر جلو آمد تا رشته‌ی خاطرات نقره‌ای رنگ را داخل قدح بریزد.
دابی نباید این پست رو می‌نوشت! دابی بد!


پاسخ: تالار عمومی ریونکلاو
ارسال شده در: سه‌شنبه 27 آبان 1404 07:03
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
سوژه جدید


سال ۲۱۲۵، کتابخانه هاگوارتز

نور گریزپای بعدازظهر، آخرین رمق‌های طلایی خود را بر ستون‌های بی‌شمار کتاب در کتابخانه هاگوارتز می‌ریخت. عطر عمیق چرم کهنه، سدر خشک و غبار متبرک زمان، فضای معلق را آغشته بود. ایزابلا پرنتیس، با چشمانی چون دو کهکشان دوردست و موهایی به رنگ غروب‌های کهربایی، در میان این معبد آرامش، قدم می‌زد.
ردای ریونکلاو، تازه بر شانه‌هایش نشسته، اما روحش با این قلعه کهن پیوند خورده بود. او، نواده‌ی گابریلای بزرگ، در جستجوی پژواک‌های داستانی فراموش‌شده بود.
ناگهان، در حفره‌ای از سایه‌ها، میان طومارهای خاک‌گرفته، چیزی قلبش را، چون ضربه‌ای از اعماق قرون، به تپش وا داشت. جلدی چرمی، فرسوده و رنگ‌پریده، اما با حکاکی محو عقاب ریونکلاو، گویی از عمق زمان او را فرا می‌خواند. بی‌عنوان، گمنام؛ اما حضورش، سنگین‌تر از هر طلسم و هر راز بود.نبضی در شقیقه‌ی ایزابلا کوبید.

-!Accio

وردش، زمزمه‌ای لرزان، کتاب را، با خش‌خشی نرم، از خواب صدساله بیدار کرد و به سمت دستانش پرواز داد.دستانش از هیجان لرزید. غبار را زدود: "یادداشت‌هایی از تالار ریونکلاو" این کتاب، نه صرفاً کاغذ و جوهر، که دریچه‌ای به روح زمان بود.

ایزابلا نفسش را در سینه حبس کرد. انگشتانش روی صفحات زرد شده رقصیدند تا بر سرتیتری درشت متوقف شدند؛سرتیتری که رگ‌هایش را با هیجانی خاموش و در عین حال وحشیانه، به لرزه درآورد:

"فصل ۴۲: گابریلا پرنتیس، ذهن درخشان ریونکلاو و جشنی که هرگز فراموش نشد."

نام "گابریلا پرنتیس"، با جوهری زنده بر پهنای صفحه می‌درخشید. قلب ایزابلا، با ضربان‌هایی به قدمت صد سال، به سینه می‌کوبید. گابریلا، اسطوره‌ی خاندانشان، ساحره‌ای که نامش هنوز در تاریخ جادو می‌درخشید. این کتاب، پلی بود به روح گمشده‌ی او.
با هیجانی مهارناپذیر، چشمانش روی خطوط چیده شد. اولین کلمات او را به شبی درخشان، صد سال پیش، در دل تالار عمومی ریونکلاو کشاند؛ شبی که در تار و پود هاگوارتز، جاودانه شده بود...

[فلش‌بک به سال ۲۰۲۵، تالار عمومی ریونکلاو]

نور نقره‌ای ماه، از پنجره‌های بلند و گوتیک تالار عمومی ریونکلاو به داخل می‌خزید و مجسمه مرمرین روونا را در هاله‌ای از رمز و راز ابدی فرو می‌برد. اما امشب، سکوت همیشگی تالار، تسلیم همهمه‌ای پرشور از فعالیت‌های اعضایش شده بود. ریونکلاوی‌ها، با دقت و شتابی دیوانه‌وار، مشغول آخرین تدارکات جشن تولدی بودند که قرار بود در تاریخ هاگوارتز ثبت شود....
ویرایش شده توسط لاکرتیا بلک در 1404/8/27 7:11:18
ویرایش شده توسط لاکرتیا بلک در 1404/8/27 7:19:44
ویرایش شده توسط لاکرتیا بلک در 1404/8/27 7:21:35
Only Raven



پاسخ: تالار عمومی ریونکلاو
ارسال شده در: شنبه 17 آبان 1404 01:41
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده

اوضاع تالار بسی قاراشمیش شده بود. برخی مشغول شیطونی کردن با موزها، برخی مشغول دمپایی و چک زدن با ناظرا. اوضاع، قاراشمیش به معنای واقعی. آخر سرهم به آرمان‌هایی که اول داستان می‌‌خواستند نرسیدند. اما دیگه باید می‌رسیدند. چون از فردا شنبه کلاسای هاگوارتز شروع میشد و ملت گریوندور دیگه فرصت این دو روز رو برای ادامه این بازی کثیف با دو وجب ماست‌خیار نداشتند.
برای همین بود که آستریکس از همون اول لباس پدر روحانی رو پوشید و می‌خواست که دو بنیان گذار رو به راه راست هدایت کنه. اما ملت نمی‌ذاشتن که. هرچند نویسنده همان پست‌ها خود آستریکس بود. ولی آستریکس مگه سابقه گردن گیری داشت که اینم بار دومش باشه! حتی همین پستم سوسک توی حموم خونه آستریکس‌اینا وقتی خود آستریکس توی حموم اتاقش مخصوص لیف و کیسه کشیدن رو محتویات خود بود و همزمانم برا خودش کنسرت برگذار کرده بود و می‌خوند نوشته. باور نمی‌کنید؟ حتی همین ثانیه که اینجانب، سوسک حموم، مشغول بندری زدن روی کیبورد هستم جناب آستریکس از خوندن آواز به مرحله بعد، یعنی جواب دادن به تیکه‌ و حرفای دشمن فرضیش توی دعوای فرضی رسیده. برادر فکر می‌کند خیلی خفن و شاخ می‌باشد. فقط کافیه پامو توی حموم بذارم، از جیغ‌های بنفش مخصوصی که همتون دیشب ممکن بود بشنوید بکشه و عین مردعنکبوتی به دیوارا بچسبه. هرچند بین خودمون بمونه که من از اون سوسک‌های بالدار هستم که ‌می‌تونم پرواز کنم و برم مستقیم سمت صورتش و از لباش یه ماچ آبدار بکنم و نشونش بدم توی حموم رئیس کیه.
خب، بگذریم. برگردیم به پستمون. بنده مرلینی آستریکس هرچقد توی سوژه جدی ابهت گرفته بود، اینجا همشو پاک از دست داد...

گودریک-آستریکس که مقابل لاکرتیا ایستاده بود با صدای بم و ددی طور وارانه گفت:
- چطور مگه؟

لاکرتیا که مشخص نبود توی موزی که خورده چی ریخته بودن بسی توی این سوژه شیطون بلا شده بود؛ با ناز و گوگولی کردن چشماش خودشو برا گودریک-آستریکس ناز می‌کرد و انگشتش رو به ماسک روی صورت آستریکس میزد که ناگهان آستریکس از درون وجود روح گودریک برای چند ثانیه‌ای کنترل بدنش رو بدست گرفته و با ذکر...
- دست نزن بچه عه!

دست لاکرتیا رو پس زد. اما لاکرتیا شیطون‌تر از این حرفا بود. و در مقابل با جدیت و عصبانیت دهن باز کرد...
- کسی با شما کاری نداره جناب!

در همین حین هم گودریک سریع کنترل بدن آستریکس رو بدست گرفت و اردنگی نثار ماتحتش کرد و توی درون وجودش با آستریکس شروع به بحث کرد...
- ای نواده! این همه تو ددی روحانی بودی ملت رو به راه راست هدایت کردی. حالا اینبارم ما. گهی پشت به زین، گهی زین به پشت.
- پشت به زین و زین به پشت چیه مرد حسابی مگه تسترال گیر اوردی! تو الان از استخونات ماگلا نفت درست کردنو تبدیل به اسباب بازی شدی توی دست بچه‌ها. ددی چیه... تو سنت از بابا قندی هم گذشته دیگه.
- دم پست آخری...چیز، یعنی دم آخر عمری هم نمیذاری به عیش و نوشمون برسیم...؟
- قودوخلانما گودریک! این بدن منه! تو امروز هستی فردا نیستی، من آبرو دارم. اصلا تو می‌خوای جواب دوز دخترمو بدی وقتی که این پستو می‌خونه؟
- تو مگه دوز دختری داری! بس کن سینگلعلی.
- وقتی سی تا بستنی کیم ریختم جلوت میفهمی...
- اهم... الووو... کسی اونجا هست؟ ما علافیما!

آستریکس و گودریک که دست به یقه شده بودن توجهشون از توی جفت تخم چشم‌های آستریکس به لاکرتیا جلب میشه.
- جواب سوالمو ندادی... مگه قبلاً هم شما رو احضار کرده بودن؟
- بله که کرده بودن!
- همیشه اینجوری کجکی احضار میشین؟
- شما همیشه اینجوری کجکی احضار می‌کنین؟ قبلیا که کارشون خوب بود. سر موقع احضار می‌کردن.
- قبلیا چطور بودن مگه؟
- قبلیا درست شب هالووین احضار می‌کردن. شما ولی یروز دیر کردین. بستنی هم ریختین رومون. دیگه حقتون بود باهاتون بازی بازی کنیم.
- متوجه نشدم. بازی بازی؟

روونا از آن سوی تالار صدای خنده‌هاش بالا رفت. ملت حاضر در صحنه برای لحظاتی جامع سکوت در تن دمیدند و آرام گرفتند تا ببینن چخبر شده!
- پ‌ن‌پ! فک کردی جدی جدی من شجاع شدمو شمشیر گریفیندور بهم تعلق گرفته؟ اصلا دقت کردید که شمشیر گریفیندور از کجام دراوردم؟ معلومه که نه. شمشیر رو خود گودریک سوسکی بهم می‌رسوند.
گابریلا و ملانی با چشمای تعجب کرده و خیره به دو بنیان گذار به سمتشون نزدیک شدند...
- یعنی کل این مدت مارو به مسخره گرفته بودین؟
- می‌خواستین درست احضارمون می‌کردین خب. اصلا ما یه روالی داریم که هر صد سال این چرخه تکرار میشه. اعضای گروها موقع شب هالوین مارو احضار میکنن. کلی هم پارتی و بساط لهو ولعب را میندازیم دور هم عشق می‌کنیم. ولی شما مارو منتظر گذاشتید. ماهم حوصلمون سر رفت. خواستیم ایسگا شمارو بگیریم.
- چرا این همه مدت کسی متوجه نشده بود؟ اصلا چرا الان؟ چرا الان دارین اینو بهمون میگید؟
- چرا. البته کوین فهمیده بود. واقعا بچه زرنگیه اون ولی چون بچه بود هیچکدومتون حرفاشو جدی نگرفتید که. اونم از اول داستان تا اخرش روی تاقچه نشست و مشغول خوردن بستنیش بود.

روونا که دست کوین رو گرفته بود و توی بغلش جلوتر میاورد ادامه داد...
- و خب ما از اونجایی که روح هستیم و ارتباط دنیای مردگان با دنیای زندگان بسی پیچیده و محدود و مشغوله. همیشگی موندگار نیستیم متاسفانه. موقتی چند صد سال یبار میایم. و موقتی هم میریم. دیگه الانم یک هفته از شب هالویین گذشته. انرژی ماه دیگه مثل اون شب اول که مارو احضار کردین قوی نیست. متاسفانه دیگه کم کم وقت رفتن رسیده.
- حاله روونا یعنی شما الان میحواید بلید؟

روونا و گودریک به کوین نزدیک تر شدن و بعد از پاک کردن اشک‌های کوچیک کنار چشم کوین رو به ملت ادامه دادن.
- خب، شیران گریفیندوری من توجه کنید. از اونجایی که توی اون یکی سوژه همین ناظر جرونا گرفته، ماسک‌دار عدایی قهوه‌خورتون به اندازه کافی سخنرانی کرده و من دیگه نمیخوام سرتون رو بدرد بیارم. پس اتحاد گریفیندوری یادتون نره. دست ریونکلاوی هارو هم بگیرید. شما شاید شجاع باشید. ولی بعضی وقتا زیادی خنگ می‌شید. نمونش خود من اصلا. ولی ترکیبتون در کنار ریونکلاوی‌ها ترکیب بسی خفنی میشه مطمعنن. دوست باشید باهمو هوای همدیگرو داشته باشید و از این چیزا خلاصه.

روونا هم رو به اعضای ریونکلاوی خودش کرد و ادامه داد...
- همونطور که داوشم گودریک فرمودن. شما کنار هم قوی ترین به مولا. شاید خیلی باهوش باشید. ولی ممکنه سر دیدن یه سوسک توی حمومتون بترسیدو جیغ و داد کنید. برای همین مواقع هستش که ملت گریفیندوری با شجاعتشون می‌تونن بیان و ازتون حمایت کنن و در کنار شما دوتایی مشغول جیغ زدن بشن. پس در کنار هم قوی ترید.

ملت گریوندوری پوکرفیس وارانه به استدلال روونا خیره ماندند... همچنان خیره ماندند... یکم بیشتر خیره ماندند... حتی بازم یکم بیشتر... که نه دیگه. اینبار به این نتیجه رسیدند که چون روونا زیاد از شجاعت اینا سر در نمیاره. قابل درکه که مثالش از شجاعت هم همچین چیزی باشه. پس دور همی دستی برای سخنرانی جفتشون زدن و با به صدا در اومدن زنگ ساعت کوکی روی دیوار که حاکی از رد شدن ساعت از دو صفر نیمه شب بود. جفت آستریکس و بردلی با ماتحت به زمین کوبونده شدند و با سری به سمت بالا و دهانی باز... دو روح روونا و گودریک از وجود اون‌ها خارج شده و درحالی که با فرم بدن خودشون به سمت نوادگانشون بای‌بای می‌کردند با همراه شدن ماچ و بوس و البته پرتاب شدن موزهای دابی به سمتشون، تیره و تار گشته و به خاطرات و درون قلب‌های ملت سپرده شدند.

و این گونه بود که نویسنده داستان درحالی که یه ساعت و نیمه هنوز توی حموم گیر کرده اینجانب، سوسک قصه‌گو، پایان این سوژه و ایونت رو اعلام می‌کنم. دم همه کسایی که پست زدید گرم. گل کاشتید. ناظرا پست‌های تک تکتون رو خوندن و به تک‌تکتون افتخار کردند. دوستای خوبی باشین باهم. دست و بوس دوستی بدین بهم. بیشتر کنار هم فعالیت کنید، و سوسک‌هارو هم له نکنید. بوسشون کنید. آفرین.

پایان سوژه.
ویرایش شده توسط آستریکس در 1404/8/17 11:45:45
Life flows in the veins.

از جرقه‌ای کوچک تا شعله‌ای فروزان؛ با شجاعت و اتحاد، برای گریفیندور!

اثر هنری ضیافت من.


پاسخ: تالار عمومی ریونکلاو
ارسال شده در: جمعه 16 آبان 1404 17:25
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
ملانی، گودریک-آستریکسو به سختی از لونا جدا می‌کنه و به سمت گوشه‌ ی خلوت‌تر تالار می‌کشونه، جایی که به نظر میرسید سعی در انجام یک مراسم جن‌گیری داره. شروع به زمزمه کردن وردها و نشونه‌هایی می‌کنه که لیلی از روی کتاب‌های باستانی ریونکلاو براش میخوند، به امید اینکه روح گودریک-آستریکسو به تنظیمات کارخونه برگردونه. در واقع در تلاش بود تا شعله‌ی قرمز شجاعت رو در گودریک-آستریکس بیدار کنه، اما در قلب تالار آبی و برنزی ریونکلاو، هیچ چیز قرمزی برای الهام گرفتن پیدا نمی‌شد که بتونه ذات گریفیندور رو توش زنده کنه. ملانی با ناامیدی به اطراف نگاه می‌کرد که در همین حین، لاکرتیا با چشمایی که طبق معمول برق شیطنت‌آمیزی داشت و لبخندی که ابروی راستشو به طرز مشکوکی بالا می‌برد، پاورچین‌پاورچین به سمت موزهای آویزون دابی رفت. قدماش اونقدر آروم و بی‌صدا بود که حتی گابر هم متوجه حضورش نمی‌شد. دستش با احتیاط تمام به سمت یکی از موزها دراز شد ولی ناگهان شرارت ذاتیش هم گل کرد! با یه حرکت برق‌آسا، موزو از چنگ دابی قاپید و شروع به وول خوردن به قصد رقصیدن کرد، در حالی که با صدای بلندی آواز می‌خووند:
- تکنیکارو بلدی تو، تاکتیکی و کلکلی تو

در حال چرخیدن و رقصیدن بود که ناگاه بردلی-روونا، که از تعقیب و گریز نفس‌گیر با گابریلا خسته شده بودن و حالا نفس‌نفس می‌زدن، با دیدن موجود دائم التحرک، به خودش میاد .
- بچه بیا پایین سرمون درد گرفت
لاکرتیا، که از حرص خوردن گابر و بردلی-روونا لذت توصیف ناپذیری برده بود، شروع به وول خوردن کرد و سعی می‌کرد از چنگشون فرار کنه و دوباره به سمت موزها بره چون به عقیده نویسنده نمیشه با یکی رقصید که! اما این دو نفر بالاخره بهش غالب شده و راه فرار را بر او بستند.
-جد بزرگوارمون که منو اینجوری حبس نمیکنه، میکنه؟

بردلی-روونا، یک موز را به سمت لاکرتیا پرت کرد. لاکرتیا بعد از گرفتنش می‌خواست گاز بزنه، ولی بازم چهره‌اش درهم رفت و با لحنی از خود راضی ای اعتراض کرد:
-!Yazık، موز خالی؟ من پارفی ماست می‌خوام!اینجوری که مزه نمیده

همین جمله کافی بود تا بردلی- روونا، باعصبانیت به گابریلا خیره و گابر هم به تبعیت روی لاکرتیا متمرکز بشه.
- پارفی ماست؟ بچه جان هنوز اون بالایی که! بیا پایین باب..اهم... مامان جان

اما لاکرتیا که عزم جزم کرده بود تا به پارفیش برسه، پاشومحکم به زمین کوبید و با قیافه‌ای مصمم و چونه پایین‌افتاده گفت:
-نمی‌خوام! موز خالی حال نمی‌ده

در این لحظه، بازم نگاه‌های سنگین ملت گریفیندوری، که از گوشه‌ای از تالار با حالت مبهوت و شگفت‌زده نظاره‌گر این صحنه بودن، به سمت لاکرتیا چرخید. گابریلا، با دیدن این صحنه و برای جلوگیری از به غارت رفتن ذخایر هله هوله ریونکلاو جهت ساکت و سرگرم کردن کودکان ریونی از جمله لاک، سریعاً دستشو روی دهان لاکرتیا گذاشت و زیر گوشش زمزمه کرد:
- هیس! ساکت باش دیگه! یه امشبو صبر کن گریفیندوری‌ها برگردن، ماستارو قبل ازینکه بیان قایم کردیم

بردلی-روونا، با نگاهی عمیق و معنی‌دار به سمت گودریک-آستریکس برگشت:
-می‌بینی، گودریک؟ نوادگانمان به چه روزی افتاده‌اند؟

گودریک-آستریکس، که هنوز به تنظیمات کارخونه برنگشته بود و در دنیای بینابین گودریک و آستریکس سیر می‌کرد، با لبخند عجیبی دستشو دور گردن بردلی-روونا انداخت و با لحنی مرموز زمزمه کرد:
- نواده رو بی‌خیال بانو! اینجا چیزای بهتری برای انجام دادن هست!
و بعدنزدیک گوش بردلی-روونا شد و با صدایی آروم‌تر ادامه داد:
-مثل اینکه چقدر آبی به شما میاد

بردلی-روونا، در اون لحظه، اسنیچ بردلی را از جیبش بیرون آورد و می‌خواست باهاش ضربه‌ای به گودریک-آستریکس بزنه، اما قبل از اینکه بتونه از خجالتش در بیاد، گابریلا، که عصبانیتش سر به فلک کشیده بود، دمپایی‌ شو درآورد و با قدرتی مافوق جادویی، اونو درست روی جناغ گودریک-آستریکس فرود آورد.

-آخخ، یا اکثر مرلین زاده(بر وزن امام زاده) های در حال تاسیس
فریاد گودریک-آستریکس تو تالار می‌پیچه و بالاخره روح گودریک بیدار شده و گودریک- آستریکس بلافاصله به تنظیمات کارخونه برمی‌گرده و ملت ریونی ظاهرا به ارامش نسبی دست میابن که گویا خیلی هم طول نمیکشه. گودریک-آستریکس با چشمای گیج و صورت گلگون، به گابریلا خیره می‌شه و با داد و فریادش تالارو به لرزه میندازه:
-تو را با ما چه مشکلی است ای نواده‌ی روونا؟! نواده هم نوادگان قدیم

لاکرتیا، که انگار از هیچ فرصتی برای شیطنت نمی‌گذشت، بازم وسط پرید و با چشمای براق از کنجکاوی پرسید:
-مگه قبلاً هم شما رو احضار کرده بودن؟

گودریک-آستریکس، که حالا چند تار موی مشکی پرکلاغی‌اش روی پیشونیش افتاده و تیپ روونا کشی به خودش گرفته بود،به لاکرتیا نگاه کرد و گفت:
-چطور مگه؟

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط لاکرتیا بلک در 1404/8/16 17:31:28
ویرایش شده توسط لاکرتیا بلک در 1404/8/16 19:09:07
ویرایش شده توسط لاکرتیا بلک در 1404/8/16 19:12:49
ویرایش شده توسط لاکرتیا بلک در 1404/8/16 19:45:04
Only Raven



Do You Think You Are A Wizard?
جادوگری؟