هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: خانه‌ی سالمندان
پیام زده شده در: ۱۶:۵۷:۳۸ جمعه ۸ تیر ۱۴۰۳

اسلیترین

سیلویا ملویل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۵:۳۷:۴۵ جمعه ۱ تیر ۱۴۰۳
آخرین ورود:
دیروز ۱۹:۰۶:۳۲
از یه گوشه، زیر سایه ارباب
گروه:
اسلیترین
جادوآموخته هاگوارتز
جـادوگـر
پیام: 29
آفلاین
- انارهای ترش مامان قراره خیلی سریع برای عزیز مامان خاک مریخ بیارن تا با ترکیبات باغچه پشتی یه خاک خوشگل برای کاشته شدن درست بشه.

قید «خیلی سریع» باعث شد مرگخواران باقی مانده با حیرت به مروپ نگاه کنند.
وقتی بحث اربابشان وسط بود، نه تنها قید بلکه صفت ها و مضاف الیه ها هم اهمیت پیدا میکردند!

- عه یه هشت پا که داره یه کوسه رو خفه میکنه!

سعی کردند بدون توجه به اتفاقاتی که در تنگ روی سر گابریل در حال رخ دادن بود، به چگونگی رفتنشان به مریخ فکر میکردند.
تا به حال کسی به فضا تلپورت نکرده بود.
قدری باهم به مشورت مشغول شدند تا اینکه این «قدری» از چند لحظه به چندین دقیقه طولانی تبدیل شد.

- مرگخوارای ما دارن تعلل میکنن!
- نه ارباب ما داریم تفکر میکنیم!

مرگخواران باید خیلی زود به سمت مریخ راه می افتادند.


you and only you, my lord


پاسخ به: خانه‌ی سالمندان
پیام زده شده در: ۲۳:۵۹:۱۴ سه شنبه ۱۵ خرداد ۱۴۰۳

اسلیترین، مرگخواران

مروپ گانت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۹:۵۹:۵۷
از گیل مامان!
گروه:
مرگخوار
جـادوگـر
شـاغـل
جادوآموخته هاگوارتز
اسلیترین
مدیر دیوان جادوگران
پیام: 587
آفلاین
-خاک عزیز مامان باید مقوی و لایق این همه جلال و جبروت باشه. مامان صلاح نمیبینه از هر خاکی برای گلدون لوبیا چشم بلبلی مامان استفاده کنه.

مرگخواران با شنیدن جملات مروپ در کمال نا امیدی آهی کشیدند. چه میشد اگر در خانه ریدل ها یک بار مجبور نبودند برای انجام ماموریتی تا کره ماه بروند و پست ها و پست ها تلاش کنند!

-مامان خاک باغچه پشتی رو پیشنهاد میکنه. پوست پرتقالای مامان اونجا خوب تجزیه و تبدیل به کمپوست مقوی ای برای عزیزمامان شدن!

اشک شوق در چشمان مرگخواران حلقه زد. در حالی که اشک هایشان را پاک می کردند شروع به کنسل کردن بلیط های کره ماه‌شان نمودند.

-ولی به نظر مامان خاک باغچه پشتی اونقدر رنگش جذاب نیست...بهتره خاک مریخم قاطیش کنیم!

مرگخواران با نا امیدی جامه ها دریدند و ناله کنان بر سرشان کوفتند و چند نفرشان که دیگر حال ادامه دادن نداشتند، ماندریک هایی را از گلدان هایشان در آوردند و در گوششان فرو کردند. چند نفر دیگر نیز همان گلدان های خالی از ماندریک را برداشتند و در چشمشان فرو کردند. گروه باقی مانده، دو گروه قبلی را برداشتند و دیدند در حال انقراض جبهه مرگخواران هستند پس ماچشان کردند و گذاشتند سر جایشان!

-آخ جون مریخ...باید جای قشنگی باشه!

مرگخواران با ناامیدی نگاهی به گابریل انداختند که یک تنگ پر از آب را برعکس بر روی سرش قرار داده بود. در درون تنگ، کوسه ای دیده میشد که با سرعت زیاد در تعقیب باب اسفنجی در حال فرار، شنا می کرد.


ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۴۰۳/۳/۱۶ ۰:۲۶:۵۰

تصویر کوچک شده تصویر کوچک شده

Don't ask me why I still can't leave
This is where I feel at home
This is where my heart always belonged


پاسخ به: خانه ی سالمندان!
پیام زده شده در: ۱۸:۱۵ جمعه ۱۴ مهر ۱۴۰۲

مرگخواران

وینکی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۲۳ شنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۳:۱۳:۵۲ دوشنبه ۱ مرداد ۱۴۰۳
از مسلسلستان!
گروه:
مرگخوار
جادوآموخته هاگوارتز
جـادوگـر
پیام: 556
آفلاین
خلاصه:
لرد سیاه پیرزن خورد! لرد سیاه بعد از خوردن پیرزن، توهم زد و فکر کرد همه سبزی بود. لرد سیاه فکر کرد خودش هم سبزی بود. لرد سیاه تصمیم گرفت باید کاشته شد. مرگخوارا دنبال خاک مناسب گشت تا لرد رو کاشت. مرگخوارا تصمیم گرفت رفت پیش بندن، گریم ریپرِ پاره وقت، خاک‌کلکسیونر تمام وقت!

ارباب، سبزی خووب!


×××


کوین کارتر به تپه خاکی که جلویش بود نگاه کرد. چرا کوین کارتر نباید به خاکی دست می‌زد که بندن باهایش مرلین را خاک کرده بود؟ چرا بندن حق داشت جلوی خاک‌بازی بچه‌ها را بگیرد؟ چرا بندن حق داشت همه مرلین‌خاک‌ها مال خودش باشند و به هیچکس ندهدشان؟ کوین دوست نداشت. کوین باید به همه نشان می‌داد دسترسی به خاک مرلین جزو حقوق اولیه انسانی‌شان بود! کوین باید علیه احتکار و خفقان و ظلم و جنایت طغیان می‌کرد!

کوین یک مشت خاک مرلین برداشت و کرد توی دهانش.

-نه بچه! تفش کن بیرون.
-قورتش دادم!
-بیخود. بالا بیارش.
-خودت بالا بیارش.

بندن فکر کرد. شاید خودش می‌توانست خاک مرلینی که کوین خورده بود را بالا بیاورد. به هرحال بندن موجودی قوی و کهن بود و زمان‌هایی را یادش می‌آمد که خود جهان هم یادش نمی‌آمد و آن موقع‌ها که هیچ خاکی نبود و دنیا کوچولو بود، دیده بود چطوری یک مشت گاز دور هم جمع شده بودند و خاک شده بودند و خاک‌ها دوباره مرلین شده بودند و مرلین دوباره خاک شده بود تا اینکه یک روز کوین کارتر آمد و خوردش.
بندن به مرگخوار خردسال جلویش نگاه کرد. آیا سرنوشت غایی جهان این بود؟ آیا تمام موجودات یک مشت گاز بودند که خاک شدند و مدتی موجود بودند و دوباره خاک می‌شدند و آخر سر کوین کارتر می‌آمد و می‌خوردشان؟ آیا کوین کارتر نقطه پایان هستی بود؟ آیا پشت چشمان کیوت و درخشان این کودک، پنجره‌ای بود به Heat Death of the Universe؟ آیا سرانجامِ جهان، یک مرگخوار خردسال بود که صدها سال بعد از خاموشی آخرین ستاره، برمی‌داشتش و می‌خوردش و می‌رفت پی کارش؟
شاید. ولی بندن گریم ریپری نبود که از یک کودک‌مرگخوار شکست بخورد. میلیاردها سال در آینده، وقتی حتی اتم‌ها هم پیر می‌شدند و همه جایشان درد می‌کرد، این بندن بود که به مبارزه علیه تاریکی به پا می‌خاست! بندن ناجی جهانی می‌شد که هیچ محافظی در برابر کوین کارتر و شکمش نداشت! بندن می‌خروشید! بندن می‌غرید! بندن می‌جنگید! بندن would not go gentle into that good night!
-RAGE, RAGE AGAINST THE DYING OF THE LIGHT!

بندن آنقدر محکم خروشید و طغید و غرید که توانست خاک مرلینی که کوین خورده بود را بالا بیاورد.

لرد سیاه به خاک لزج و سبز و بالاآورده‌شده‌ی جلوی پایش نگاه کرد.
-نه.


ویرایش شده توسط وینکی در تاریخ ۱۴۰۲/۷/۱۴ ۱۸:۱۹:۰۱


Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are MOSALSAL


پاسخ به: خانه ی سالمندان!
پیام زده شده در: ۱۹:۰۰ پنجشنبه ۲۹ تیر ۱۴۰۲

بندن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۵۴ پنجشنبه ۷ مهر ۱۴۰۱
آخرین ورود:
۱۷:۲۴:۵۸ شنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۳
از قبرستون!
گروه:
مـاگـل
پیام: 33
آفلاین
استرس نیمه سفت بودن ارباب یک طرف بود و حالا می بایست خاکی درخور صفحات وجنات لرد سیاه پیدامی کردند.

-نظرتون چیه بریم دامبلدور رو بلرزونیم و از خاکی از ریش هاش میریزه برای ارباب بیاریم؟
-
-شوخی بود، به مرلین شوخی کردم!

مرگخواران به فکر فرو رفتند، اما بلاتریکس که گویی فکرش جای دیگری بود با صدایی که به زور شنیده می شد گفت:

-ارباب باید میذاشتند فوتشون میکردم! اگر صورتشون شُره کنه چی؟ اگر دماغ دربیارن چی؟

تصور لرد سیاه با دماغ، برای مرگخواران همانقدر ترسناک بود که تصور خورده شدن لرد-آش توسط محفلی ها وحشتناک بود.
اما اکنون زمان فکر کردن به احتمالات و خطراتی که پیکر نیمه شل لردسیاه را تهدید می کرد، نبود! آنها باید برای ارباب خاک پیدا می کردند. و در حوزه خاک ها متخصصی متبحر تر و حرفه ای تر از بندِن که سال ها در حوزه مراسم های ختم فعالیت داشت نبود. مرگخواران تصمیم گرفتند تا با سرعت هر چه تمام تر به قبرستان رفته خاک را بگیرند و برگردند.

تق تق تق!
تق تق تق تق!

-یا زودتر در این قبرستونو باز میکنی یا فوتت... اهم چیزه، کروشیو میزنم بهت!

بندن همراه با بیلی که احتمالا برای خاک کردن جنازه ای استفاده شده بود ، در قبرستان را برای مرگخواران باز کرد و با نگاهی متعجب که به سختی از زیر کلاهش دیده می شد به آنها خیره ماند!

-هر چه سریعتر خاکی درخور وجنات صفحات ارباب با کیفیت مرغوب بده تا ارباب رو خاک کنیم.
-چ...چی؟ ارباب فوت کردن؟ غیر..غیر ممکنه من خودم...
-فوت چیه ملعون! ایشان قصد دارند تا به فرای حالت روحانی شان ارتقا یابند، برای همین نیاز به خاک دارند.

بندِن که خودش هم بنده ارباب تاریکی بود، در وصف وجنات ارباب گفت:

-بهترین دوست، ارباب است، او آن قدر خوب است که اگر یک گل به او تقدیم کنید
دسته گلی تقدیم تان می کند و خوب تر از آن است که
اگر دسته گلی به آب دادیم، دسته گل هایش را پس بگیرد . . .
- این چی میگه؟
-از همین قبرستون جنس میگیری؟

بندِن بدون اینکه پاسخی دهد، به سمت مکان نامعلومی حرکت کرد و دسته ای از مرگخواران جویای خاک به دنبالش رفتند.

-بیاید، اینم کلکسیون خاک هام! هرکدومو میخواید برای ارباب قدر قدرت والا شوکت بردارید، رایگانه! هوی بچه جون به اون دست نزن اون خاکیه که مرلینو باهاش خاک کردم!

مرگخواران که حالا به کوهی از خاک با ویژگی و رنگ های مختلف خبره شده بودند، جهت انتخاب خاک مناسب ارباب، مجددا وارد بحث شدند.



پاسخ به: خانه ی سالمندان!
پیام زده شده در: ۳:۰۸ چهارشنبه ۲۸ تیر ۱۴۰۲

هافلپاف، مرگخواران

سدریک دیگوری


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۳۳ دوشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۷:۲۶:۳۷ شنبه ۳۰ تیر ۱۴۰۳
از خواب بیدارم نکن!
گروه:
مرگخوار
شـاغـل
جادوآموخته هاگوارتز
هافلپاف
جـادوگـر
پیام: 728
آفلاین
در کسری از ثانیه، گردن مرگخواران به سرعت نور به طرف لرد سیاه که از درون قالب برخاسته بود، چرخید و باعث گرفتگی چندین عضله و شکستگی تعدادی گردن و قطع نخاع عده‌ای دیگر شد.

- ارباب!
- ارباب آماده شدن!
- خوش برگشتین ای قدرقدرت، قوی شوکت، والا هیبت اربابا!

لرد سیاه چندان قدرقدرت، قوی شوکت و والا هیبت بنظر نمی‌رسید. به دلیل فوت‌های به ثمر نرسیده‌ی بلاتریکس، چند جایی از بدنش هنوز به خوبی سفت نشده و اندکی شل و آویزان مانده بود.
- ما جایی نرفته بودیم که اکنون خوش برگشته باشیم. فقط مدتی تبدیل به آشی خوش طعم شده بودیم و حالا به همان ابهتِ قبل خود بازگشته، و مایلیم هر چه سریع‌تر کاشته شویم!

مرگخواران به اربابشان زل زدند.
- اممم، ارباب، فقط یکم...چیزه‌...

مرگخوار بخت برگشته که بویی از زمان و مکان درستِ حرف زدن نبرده بود، با ضربه‌ی بلاتریکس به پلوتون پیوست تا بعدا برگشته و تعریف کند آیا سیاره محسوب می‌شود یا خیر.

- مگه نشنیدین ارباب چی گفتن؟ مایلن کاشته بشن! زود باشین بگردین خاک مناسب برای کِشت ارباب رو پیدا کنین!


فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر کوچک شده


پاسخ به: خانه ی سالمندان!
پیام زده شده در: ۱۵:۵۹ سه شنبه ۲۷ تیر ۱۴۰۲

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۱:۱۳:۲۵ پنجشنبه ۳۰ فروردین ۱۴۰۳
از ما گفتن...
گروه:
جـادوگـر
اسلیترین
شـاغـل
مرگخوار
جادوآموخته هاگوارتز
پیام: 6961
آفلاین
- اول اون انگشتتو قطع می کنیم، سپس طوری فوتت می کنیم که تا نپتون بری! ما مگه مسخره شما هستیم؟

ایوان فورا جهت خودشیرینی و خود نمایی و خود ستایی جلو پرید.
-ارباب، پلوتون دورتره.

-پلوتون چیه؟
-اون که غذاس...
- پلوتون اصلا حساب نمی شه... از سیارگی اخراجش کردن...
- نه بابا... بعدا حرفشونو پس گرفتن...

مرگخواران سرگرم بحث در مورد این بودند که بلاتریکس به کدام سیاره پرتاب شود و بلاتریکس اصلا از این وضعیت راضی به نظر نمی رسید. برای همین سعی کرد حواس همه را به موضوع دیگری متمرکز کند.
- ارباب فوتتون کنم؟

به محض گفتن این جمله، خودش متوجه شد که چقدر در پرت کردن حواس ها ناموفق بوده و باز برگشته سر جای اولش!

لرد تکانی به دست و پایش داد.
-ما از قالب در آمده ایم و بسیار مساعد و آماده کاشته شدن هستیم. ما را ببرید و در جای مناسبی بکارید. مایلیم به سرعت ریشه بدوانیم!




پاسخ به: خانه ی سالمندان!
پیام زده شده در: ۱۸:۴۸ دوشنبه ۱۵ خرداد ۱۴۰۲

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۹:۰۵:۲۶ جمعه ۲۵ خرداد ۱۴۰۳
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
شناسه‌های بسته شده
پیام: 5459
آفلاین
ازونجایی که پاسخی از جانب لرد شنیده نمی‌شه، مرگخوارا سرگرم صحبت راجع به اون چه عمیقا فکرشون رو مشغول کرده بود می‌شن.

- می‌شه بررسی کنیم چی شد که به یه محفلی اعتماد کردیم؟
- ساده‌س. چون اون محفلیه!

مرگخوارا به سرعت برمی‌گردن و نگاه‌های سنگینی روانه آلبوس (از نوع سوروس پاتر) می‌کنن.
- معنی این حرفت چیه الان؟
- یجوری می‌گی انگار محفلی بودنش مبنی بر درست بودن نظریه‌شه!
- من به قامت مرگخواریم برخورد.

آلبوس که متوجه شده بود منظورشو بد بیان کرده، سعی می‌کنه بیشتر توضیح بده.
- نه چیزه، منظورم این بود که شاید از نظر آی کیو قابل اعتماد نباشن، اما فرض بر اینه که اهداف و نیات پاک دارن و بر کسی نیرنگ نمی‌زنن.

مرگخوارا کمی آروم می‌شن و از حجم نگاهشون بر آلبوس می‌کاهن. اما همچنان خیالشون راحت نشده بود.
- می‌شه برگردیم به اون بخش که گفتی از نظر آی کیو قابل اعتماد نیستن؟ همین به نظرت یه مشکل بزرگ نیست؟
- تازه این که نشد دلیل. لرد دشمن اونا محسوب می‌شه، شاید در مقابل دشمناشون خیلیم بی‌رحم و بدجنس و خشن و...
- خیله خب حالا ول کن دیگه، فهمیدیم منظورت اینه که بد می‌شن.

بلاتریکس که همچنان به امید شنیدن جوابی از جانب لرد، مستقیم بهش زل زده بود و حتی متوجه نشده بود که مرگخوارا مدتیه حواسشون از لرد پرت شده و سرگرم گفتگو شدن، با نگرانی جلو می‌ره و انگشتی به لرد می‌زنه.
- فوتتون کنم ارباب؟




پاسخ به: خانه ی سالمندان!
پیام زده شده در: ۱:۴۶ سه شنبه ۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۲

گودریک گریفیندور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۲ چهارشنبه ۱۵ تیر ۱۴۰۱
آخرین ورود:
۱۷:۵۲:۲۲ چهارشنبه ۵ اردیبهشت ۱۴۰۳
گروه:
شناسه‌های بسته شده
پیام: 76
آفلاین
فکرهای متنوعی بین مرگخواران شکل می‌گرفت، که همه به یک اندازه محال و ممکن بودن.
ولی البته که هیچکس جرئت نداشت با صدای بلند بیانشون کنه، بهرحال گوش‌های لرد که داشت داخل قالب خشک می‌شد، کاملا تیز بودن، حتی اگر در اون لحظه از لحاظ شخصیتی، فیزیکی و حتی روحانی نابودشون نمی‌کرد، بالاخره از قالبش خارج میشد.
احتمالا.

در اون لحظه لرد خطر بالقوه برای مرگخوارانی که افکار متنوع و نگران کننده‎ای در سر داشتن حساب می‌شد؛ اما خطر بالفعل، بلاتریکس بود که کاملا منتظر بهونه بود که یه بلایی سر یه نفر بیاره، چون از اولش هم مخالف اعتماد به محفلی‌ها برای نجات لرد بود.

- دوستان، من الان یک فکر نگران کننده‌ای به ذهنم رسید که می‌خواستم برای همه بیان کنم تا همه به این نتیجه برسیم که کاملا بی‌معنیه.

بلاتریکس با قدم‌های سنگین به سمت مرگخوار گوینده نزدیک شد.
- افکارت راجع به اربابه؟

مرگخوار مورد نظر آب دهانش رو محکم قورت داد. تا حالا از فاصله حدود ده سانتی‌متری با بلاتریکس چشم در چشم نشده بود، در واقع همیشه سعی می‌کرد حداقل فاصله پنج متری که فاصله نسبتا امن از بلاتریکس رو رعایت کنه، ولی این‌بار واقعا داشت جزئیات چهره بلاتریکس رو با وضوح کامل می‌دید، و کم کم می‌تونست لرزش ستون فقرات و زانوهاش از وحشت رو حس کنه.
- ن... ن... نه. الان که فکر می‌کنم کلا فکر خاصی ندارم؟

بلاتریکس سرش رو تکون داد، و از مرگخوار نام نبرده فاصله گرفت.

- ارباب... همچنان به من نگفتید که فوتتون کنم یا نه؟

و البته، افکار مرگخواران راجع به اعتماد به یک محفلی، و حاصل شدن یک ارباب کامل و قوی، باقی ماند!


,I was tucked in snow
,And beaten by the rain
And covered in dew
I've been dead for so long


پاسخ به: خانه ی سالمندان!
پیام زده شده در: ۰:۲۱ یکشنبه ۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۲

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۱:۱۳:۲۵ پنجشنبه ۳۰ فروردین ۱۴۰۳
از ما گفتن...
گروه:
جـادوگـر
اسلیترین
شـاغـل
مرگخوار
جادوآموخته هاگوارتز
پیام: 6961
آفلاین
- یواش... با احترام... اوهوی! اربابیم ما! مثل آدم...

مرگخواران وفادار لرد سیاه با احترام دسته های پاتیل را گرفتند.

- اندکی داغ می باشیم. خوب جا افتادیم. ولی ته نگرفتیم. با کمی کشک و نعناع عالی می شدیم. حیف...

مرگخواران با ترس از این که لرد سیاه منصرف شده و تصمیم بگیرد به زندگی رشته ای و شله قلمکاری خودش ادامه بدهد، پاتیل را بالای قالب گرفته و خم کردند.

- جاری شدیم!

آش داخل قالب ریخت و لرد سیاه کم کم شکل گرفت و کامل شد.

- دست نزنین. خیسه هنوز. شکلش کج و کوله می شه.

- ارباب... فوتتون کنم؟

لرد سیاه داخل قالب، ثابت ایستاده بود.
- احساس قدرت می کنیم. احساس می کنیم درختی تنومند هستیم. ما را جلوی آفتاب قرار دهید. یکی هم بالای سرمان سایه درست کند که آفتاب سوخته نشویم. کمی هم آب به ما بدهید که نخشکیم. از ما مراقبت کنید تا خشک شده، دوباره ارباب شویم و بلای جان جهانیان شویم.

مرگخواران در حال فکر کردن به این موضوع بودند که آیا از دستورالعمل یک محفلی، یک ارباب قوی و کامل حاصل خواهد شد؟




پاسخ به: خانه ی سالمندان!
پیام زده شده در: ۱۸:۵۸ پنجشنبه ۱۳ مرداد ۱۴۰۱

محفل ققنوس

پیکت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۰۵ یکشنبه ۸ خرداد ۱۴۰۱
آخرین ورود:
۱۹:۲۸:۵۲ یکشنبه ۳۱ تیر ۱۴۰۳
از جیب ریموس!
گروه:
جادوآموخته هاگوارتز
جـادوگـر
محفل ققنوس
پیام: 40
آفلاین
خلاصه:
لرد ولدمورت توهم زده و همه رو به شکل سبزیجات میبینه. محفلیا از وضعیت لرد سوءاستفاده میکنن و ازش آش درست میکنن تا بفروشن. ولی مرگخوارا، لرد-آش رو به زور نجات میدن.
لرد اما به گفته ی خودش آش مسئولیت پذیریه و میخواد که خورده بشه، ولی با تلاش مرگ‌خوارا، یادش میاد که لرد ولدمورته. برای برگردوندنش به حالت قبلی، لینی پیشنهاد میده که یه قالب شکل لرد بسازن ولی قالب می‌شکنه. یه کتاب از یه محفلی بهشون میرسه که می‌تونه مشکلشونو حل کنه، ولی بلاتریکس مخالف اینه که لرد رو با کمک یه محفلی نجات بدن.

تصویر کوچک شده


مرگ‌خوارا دیگه انرژی این رو نداشتن که دنبال راه حل جدیدی بگردن. اصرار و التماس هم بی فایده بود و بلاتریکس حاضر نبود کمک یه محفلی رو قبول کنه. چاره ای برای مرگ‌خوارا نمونده بود، جز اینکه به آخرین راهکارشون رو بیارن و رامودا رو جلو انداختن، که آسمون چشماش، همیشه آماده بارش بود. رامودا با چشمای اشک آلودش، به بلاتریکس زل زد.
- بلا، من این مدت که ارباب رو ندیدم، آسمون چشمام خشک شده، مرلین می‌دونه تو که نزدیک ترین بودی بهش، الان چه حسی داری. نمی‌خوای ارباب از راه نادرست برگرده، حتی اگه به قیمت این باشه که دلت براش تنگ بشه.

بلاتریکس سعی کرد واکنشی نشون نده.

- یادته ارباب اینجا مینشستن و با خوش قلبی به هکتور کروشیو میزدن؟ یا وقتی که بانو نجینی رو میذاشتن روی پاشون و نوازش میکردن و ما حین تغذیه ایشون مورد عنایت نیش هاشون قرار می‌گرفتیم و ارباب میخندیدن؟ چه روزهای زیبایی بود.

بلاتریکس دیگه تحمل شنیدن نداشت. کم کم داشت حالت چهره رامودا رو به خودش می‌گرفت ولی خودش رو جمع و جور کرد.
- خیلی خب، هر کاری می‌خواین بکنین، فقط منو قاطی نکنین.

مرگ‌خوارا از درون هورا کشیدن و رامودا رو، که هنوز میخواست ادامه بده، کشیدن و با خودشون بردن. کتاب رو برداشتن و سریع مشغول کار شدن.

* * *


- خب این یکی میگه یه نفر به تیکه هایی که تا الان سر هم کردیم عشق بورزه بگیره... لینی تو عشق بورز.
- چرا من؟

نیازی به جر و بحث نبود چون رامودا سریع خودشو به قالب رسوند و با فرمت شروع کرد به ناز و نوازش قالب.

- حالا میگه این یکی تیکه رو باید همه در آغوش بگیرن. بلا...
- من چیزی رو در آغوش نمی‌گیرم.
- مگه نمی‌خوای ارباب برگرده؟
- بیا.

وقتی کار در آغوش کشیدن قطعه تموم شد، اونو سر جاش گذاشتن و قالب تقریبا کامل شد.

- حالا فقط مونده با نور درون بهش ریپارو بزنیم.
- مگه با چوبدستی ریپارو میزدیم درست نمیشد؟
- کتاب اینجوری ننوشته بود.

مرگ‌خوارا با ته مونده نور درونی که داشتن، چوبدستیشونو برداشتن و ورد رو اجرا کردن، و با این کار، قالب کاملا ترمیم شد.
حالا فقط مونده بود لرد-آش رو داخل قالب بریزن.


یه بوتراکلِ جذاب









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۳-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.