هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: پیروان راه دامبولیسم
پیام زده شده در: ۱۱:۳۷ شنبه ۱ فروردین ۱۳۸۸
#42

محفل ققنوس

تد ریموس لوپین


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۳۰ سه شنبه ۱۰ مهر ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۳:۵۵ پنجشنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۶
از دور شبیه مهتابی‌ام.
گروه:
محفل ققنوس
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 1495
آفلاین
دنیس:من یه فکر بکر دارم...
آسپ: چه فکری، چه فکری؟
- السو... السو...
آسپ: چه فکری؟ چه فکری؟
- السو، بیدار شو!

آسپ در حالی که روی تشکش دست و پا میزد و مرتب تکرار میکرد "چه فکری"، از خواب پرید و به کسی که از خواب بیدارش کرده بود نگاه کرد. چند بار پلک زد تا مطمئن بشه و بعد با حیرت گفت:

- تو؟
-سلام داداش کوچولو
- تو... تو چطوری اینجا رو پیدا کردی؟
- همه مخفیگاهت رو بلدن، پیدا کردنش زیاد سخت نبود.
- نه، نه.. امکان نداره کسی بدونه. من بهترین طلسم های محافظ رو به کار بردم.
-مطمئنی همیشه روشهات بهترین بودن؟
-

آسپ بلند شد و دور ملاقات کننده اش چرخی زد. نمی دونست باید چیکار کنه، انتظار این یکی رو نداشت. اگه بقیه ی محفلی هم اونجا بودن چی؟ اگه بلایی سر رفقاش آورده بوده چی؟ یواشکی و. با نگاه دنبال چوبدستیش گشت.
- دنبال این میگردی؟

آسپ با نگرانی به جوبدستیش خیره شد.
- فکر میکنی مقابل من هم به اون نیاز داری؟

و چوبدستی رو به او پس داد. آسپ که حالا احساس قدرت بیشتری میکرد، گفت:

- واسه چی اومدی اینجا تدی؟
- میخواستم سال نو رو بهت تبریک بگم.
- همین؟
- و کمی باهات حرف بزنم.
- فقط سریع، من باید برم. پردی ها به زودی از خواب بیدار میشن و کلی کار داریم.

تدی چهارپایه ای رو به طرف خودش کشید و روش نشست. نگاهی به اطرافش کرد... به خرابه ای که آسپ سعی میکرد به عنوان مقر خودش معرفی کنه... به افرادی که دور خودش به هر قیمتی جمع کرده بود... به کارهایی که برای رسیدن به هدف بزرگش بدون هیچ شرمی انجام داده بود. آهی کشید و گفت:

- این جایی نیست که تو باید باشی. میشینی و خیالبافی میکنی، فکر میکنی با داستانهایی که مینویسی میتونی سرنوشتت رو عوض کنی.
-فقط داستان نیست! من میتونم تغییر ایجاد کنم.
- به چه قیمتی آسپ؟ به قیمت دروغ... به قیمت تهدید؟
- چه دروغی؟ چه تهدیدی؟
- خودت خوب میدونی به چه کسانی دروغ گفتی و چه کسانی رو تهدید کردی! بهتره دیگه در این مورد حرف نزنم واسه گفتن این حرفا هم اینجا نیومدم. ولی میتونست اینطوری نباشه ال. میتونستی در اوج کناره گیری کنی و بعد از جانشینت حمایت کنی؛ میتونستی به جای سنگ انداختن، عصای دست باشی.
- ولی اون خونه رو غصب کرد!
- اون خونه متعلق به همه است، خونه ی سفیدهای اصیل. کسانی که براش همه عرق ریختن... خونه ای که همه با هم ساختن. فقط گاهی اداره اش عوض شده اما بنیادش همیشه یکی بوده.
- من میخوام خونه رو پاکسازی کنم، اونا اصالت ندارن... با مرگخوارا مرتب در تماسن!
- هیچوقت از اشتباهاتت درس نمیگیری السو پاتر!

سر و صدایی که از بیرون اتاق به گوش میرسید خبر از شروع شدن روز در مخفیگاه می داد. تدی بلند شد و مشغول بستن دگمه های ردای سفریش شد و در عین حال ادامه داد:

- میدونم، میدونم باید بری و به کارهای مهمت برسی. اما اگه وقت داشتی یه جغد به من بزن. حرفای قشنگی ازت اوایل سال شنیدم... ولی حرف و عملت با هم یکی نیست. به جای اینکه سعی کنی چشم بقیه رو روی حقایق ببندی، چشمای خودت رو یه کمی بیشتر باز کن! شعارهایی که دائیت اول سال سر داد خیلی به دلم نشست... کاش فقط محدود به یکی دو روز اول سال نبود!

آماده ی رفتن بود. آسپ فقط به او نگاه میکرد.

- میدونم گزارش این ملاقات به زودی از صفحه ی روزگار محو میشه اما یادت باشه اینا فقط حرفای برادرانه بود. منتظر جعدت یا سپر مدافعت هستم، اگه هنوز میتونی یکی درست کنی! سال نو مبارک ال!

پاق!


آسپ در حالی که هنوز شوکه بود، دست به کار شد. خبر این ملاقات نباید به جایی می رسید. داستان این نبود. تدی حق نداشت پا به اونجا بذاره. چوبدستیش رو برداشت و به طرف سرش گرفت:

- obliviate!

و حالا شهر باز هم در امن و امان بود.


تصویر کوچک شده


Re: پیروان راه دامبولیسم
پیام زده شده در: ۱۹:۱۴ جمعه ۳۰ اسفند ۱۳۸۷
#41

زاخاریاس اسمیتold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۸ شنبه ۱۴ دی ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۳:۴۵ سه شنبه ۲۴ آبان ۱۳۹۰
از آواتارم خوشم میاد !!!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 350
آفلاین
پرسی: وقتی رهبرشون این قدر ترسو باشه وای به حال اعضاش!
دامبلدور هم که خودش رو داره به اون راه می زنه که نشنیده،آروم آروم میره از اتاقش بیرون...
جرینگ(صدای شکستن شیشه ی عینک دامبلدور بعد از برخورد یه ترقه با اون!)
دامبلدور هم کور کورانه میاد جلو و آسپ رو می گیره!
-سلام جیمز!

- سلام دامبلی!چه طوره با هم بریم درباره ی هدف های آینده مون صحبت کنیم؟!

-فکر خوبیه!می گم بریم تو اتاق!
آسپ هم با یه ترقه تو دستش دامبلدور رو راهنمایی می کنه به اتاق!
یک ساعت بعد:
بوم!
در یه لحظه کل اتاق منفجر شد و آسپ با صورتی سیاه از اتاق بیرون میاد.
- ترتیبشو دادم!تا یه ساعت دیگه یه نفر دیگه رو جای آلبوس واسه نظارت انتخاب می کنند!
ناگهان...
-فکر کردی میتونی جای منو بگیری؟
دامبلدور که ریشاش سوخته بود اومد طرف پرسی!
ملت:
-چه قدر باحال شدی دامبل!فکر نکنم کسی تو رو بشناسه!
دامبلدور با این حرف تک تک موهاش رو می کنه و ملت بیشتر بهش می خندن!
-هر هر هر!رو آب بخندین!
بعد آسپ با یه تلنگر دامبلدور رو میندازه پایین!
ملت هم شروع کردن به خوشحالی که یهو...
-ها ها ها ها!
ولدمورت دوباره سر و کله ش پیدا می شه!
-صداتون اینقدر بلند بود که تا اون سر دنیا هم میاد!!افراد!محاصره شون کنید!
-کارت تمومه آسپ!آلبوس جا،بلند شو دوست قدیمی!
دامبلدور با زدن یه اردنگی ب زاخاریاس می ره طرف ولدمورت!
-می دونستم که یه کاسه ای زیر نیم کاسه ست!تو اون دامبلدور سابق نیستی!
-معلومه که نیستم!
و ماسکش رو برمیداره...
ملت:
-لوسیوس مالفوی؟!

-بله!!و حالا شما ها و فردا کل محفل رو با خاک یکسان می کنیم!!
مرگخوار ها بچه ها رو محاصره می کنند و آسپ نگران به لوسیوس نگاه می کنه.
-حالا چی کار کنیم؟!
دنیس:من یه فکر بکر دارم...


[b][color=000066]Catch me in my Mer


Re: پیروان راه دامبولیسم
پیام زده شده در: ۱۵:۲۰ چهارشنبه ۲۸ اسفند ۱۳۸۷
#40

آلبوس سوروس پاترold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۵۸ پنجشنبه ۲۵ مرداد ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۴:۰۰ دوشنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۰
از کنار داوش
گروه:
کاربران عضو
پیام: 683
آفلاین
در سمت دیگه آسپ و پردی‌ها وارد آشپزخونه میشن و می‌بینن کلی ظرف کثیف رو میز مونده و محفلی‌ها ظرف‌های شام دیشب رو هنوز نشستن. ریتا سریع یک کاغذ در میاره و می‌خواد چیزی رو یادداشت کنه که آسپ بهش چشم غره میره و کاغذ از همون مسیر به جیب ریتا برمیگرده! دنیس با حالت تفکرآمیزی میگه:
-من کتاب‌ها رو از حفظم! مگه مالی ویزلی مسئول تمیزکردن آشپزخونه نیست؟

آسپ که به دقت در حال بررسی آشپزخونه بوده میگه:
-این محفل مالی ویزلی نداره.
-در غیاب مالی هم هرمیون کارها رو انجام میداد.
-هه ... هرمیون هم ندارن!

بتی در آشپزخونه رو باز می‌کنه و یواشکی به بیرون نگاه می‌کنه:
-بقیشون کجان؟ فقط همون دو تا بودن؟

آسپ که سرشو کرد تو شومینه (!)‌ و اونجا رو بررسی می‌کنه با صدای خفه‌ای (سرش تو شومینه بوده دیگه!) میگه:
-اونا زیادی رو کمک مرگخوارها حساب باز کرده بودن و اون دو تا محفلی هم احتمالا واسه پشتیبانی بودن. بقیشون کلا خوابن!

بتی که رو یکی از صندلی ها نشسته بوده با نیشخند میپرسه:
-حالا چرا رفتی تو شومینه؟!

آسپ با صدایی ضعیف‌تر از گذشته پاسخ میده:
-دارم دنبال یک ... پیداش کردم!

سرش رو به سرعت از شومینه بیرون میاره. صورتش سیاه شده و کلی دوده ریخته رو رداش. همه دور آسپ جمع میشن تا ببینم چه اکتشافی کرده. آسپ اجسام ریزی رو که تو دستش هست به پردی‌ها نشون میده و با هیجان میگه:
-وسایل آتیش بازی!

دنیس که به سختی جلوی جفت پا رفتن رو گرفته میپرسه:
-و به چه دردی می‌خوره؟!
آسپ سرشو با افتخار بالا میگیره:
-من اینارو از قبل قایم کرده بودم که واسه امسال استفاده کنم اما نشد ... الان میتونیم ازشون استفاده‌ی بهینه بکنیم!

دنیس با سو‌ظن میگه:
-مثلا؟
-مثلا این!

آسپ پردی‌ها رو کنار زد و به وسط آشپزخونه اومد. بزرگترین جسمی رو که تو دستش بود بالا گرفت و با نوک چوبدستیش فیتیله‌اش رو روشن کرد. جسم شعله‌ور شد و دور آشپزخونه شروع به چرخش کرد. پردی‌ها با ذوق داشتن بهش نگاه می‌کردن و کم مونده بود بالا پایین بپرن که رنگ سبز اون ناگهان قرمز شد و با صدای بلندی ترکید!

دامبلدور با وحشت چشمانش را باز کرد، نگاهی به اطرافش انداخت و سعی کرد به دنبال منبع صدا بگردد اما با دیدن پرسی رنگش مثل گچ سفید شد!‍




Re: پیروان راه دامبولیسم
پیام زده شده در: ۱۳:۰۱ پنجشنبه ۱۵ اسفند ۱۳۸۷
#39

پرسی ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۱۸ سه شنبه ۱۸ مرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۲:۳۷:۳۳ پنجشنبه ۱۶ بهمن ۱۳۹۹
از تو میپرسند !!
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 3755
آفلاین
در همون حین که اونها به سمت ِ خانه ی شماره ی دوازده حرکت میکنند ، هرمیون بی مقدمه میپرسه : ببینم آسپ ، ما باید بریم دفتر ِ دامبلدور ؟!

آسپ با عصبانیت میگه : نخیر ! اصلا !

دنیس که همچنان در حال ِ گاز گرفتن لبهاش هست میپرسه : ولی تو که گفتی اولین کاری که میکنیم باید بریم دفتر ِ دامبلدور ؟! چقدر زود نظرتو تغییر میدی ! اه !

آسپ که خیلی به درب خانه نزدیک شده ، جواب میده : دنیس ِ عزیز ! پردی های عزیز ! اون تصمیم برای گذشته بود ! الان کوییرل حامی محفل هست و همونطور که میدونید با بیناموسی هم به شدت مخالفه ! به نظرتون اگر ما بریم دفتر ِ دامبلدور ، میتونیم بدون ِ رخ ندادن مسئله ای بیناموسی از اونجا بیایم بیرون ؟!

ملت : نچ

ریتا با بی حوصلگی میپرسه : حالا این وسط کوییرل کجا بود آخه ؟!

آسپ در حالی که چوبدستیش رو از پشت ِ کمرش بیرون میاره و آماده هست جواب میده : ریتا جان ، کوییرل مثه جن ِ خونگی میمونه ! نمیشه حساب کرد که کِی کجا میشه پیداش کرد !

و با اشاره ی دست ِ آسپ ، همگی وارد ِ خونه میشن ! آسپ زمزمه کنان به پرسی میگه : پرسی ! نمیخوام هیچ کدوم از افراد به اتاق ِ دامبلدور برن ! ولی از تو میخوام که بری اونجا و آخرین خاطره ای که توی قدح اندیشش هست رو برام بیاری ! ما هم میریم سراغ ِ محفلی ها !

پرسی برای اطمینان دادن به آسپ لبخندی میزنه و راهش رو از سایرین که به سمت ِ آشپزخانه محفل میرن جدا میکنه و به سمت ِ اتاق دامبلدور میره ؛ هر چقدر به اتاق نزدیکتر میشه ، سکوتی عجیب تر و آرامشی طوفانی تر فضا رو در بر میگیره ! مقابل ِ درب ِ چوبی ِ اتاق می ایسته ، لحظه ای به اطراف نگاه میکنه و بعد دستگیره ی در رو به آرامی میپیچونه و وارد میشه !

نظم و سکوت و آرامشی که اتاق رو احاطه کرده آخرین خاطراتش از ورود به دفتر ِ مدیریت هاگوارتز رو زنده میکنه ، بدون اینکه لحظه ای مکث کنه ، به سمت ِ کمد ِ چوبی ای که کنار ِ میز هست میره و به آرامی دربش رو باز میکنه . قدح سنگی ای که جلوی کمد قرار گرفته و چیزی شبیه بخار درونش جریان داره و در چرخش هست ، به آرامی اون رو بیرون میاره و روی میز میذاره و همزمان شیشه ِ کوچکی که برای برداشتن بخشی از خاطرات آلبوس دامبلدور هست رو از جیب ِ کوچک ِ رداش خارج میکنه و کنار قدح قرار میده .

به آرامی چوبدستیش رو خارج میکنه از درون ردا و وارد قدح میکنه ، چیزی شبیه به ابر ِ غول پیکری از قدح خارج میشه و تصاویری رو به نمایش میگذاره .

- تو اشتباه میکنی دامبلدور !
- چرا اینطور فکر میکنی ریموس ؟
- مسخرست ! تو زیادی به سفید بودن اهمیت میدی !
- و تو فکر میکنی چه چیزی بیشتر از این ارزش داره ؟
- نه نه دامبلدور ! اینکه برای تثبیتِ خوب بودن سفید بودن رو یدک بکشیم مسخرست !
- من مخالفتی با این ندارم ! عقیده من اینه که اصالت ارزشی نداره ، ولی خوب بودن و سفید بودن میتونه خیلی تفاوت داشته باشه
- پس تو هم این رو قبول داری ؟
- صد البته !


به آرامی ، چوبدستیش رو از قدح ِ سنگی خارج میکنه و رشته ای که از اون آویزون شده رو به آرامی به سمت ِ شیشه کوچک میبره و اون رو در شیشه حبس میکنه !


چای هست اگر مینوشی ... من هستم اگر دوست داری


Re: پیروان راه دامبولیسم
پیام زده شده در: ۲۱:۵۷ پنجشنبه ۸ اسفند ۱۳۸۷
#38

آلبوس سوروس پاترold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۵۸ پنجشنبه ۲۵ مرداد ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۴:۰۰ دوشنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۰
از کنار داوش
گروه:
کاربران عضو
پیام: 683
آفلاین
-تو نمیتونی آسیبی به اونا برسونی.
-ولی این یک جنگه و هدف اولویت داره.
-بازم تو نمیتونی آسیبی برسونی.
-کی گفته نمیتونم؟
-هرچی باشه اونا یک سفیدن.
-مهم اصالته، اگه فرقی نکنه واسم؟
-واسه اون فرق میکرد.
-کی؟
-آلبوس دامبلدور!


-----

خورشید به آرامی در حال طلوعه و انوار رنگ و وارنگشو که تداعی کننده ی موهای مری باود هست بر روی چمن های خشکیده میدان گریمولد میندازه اما مهم اینه که هوا هنوز هم کامل روشن نشده!

آسپ و پرسی و دنیس به سبک این فیلمای نینجا وارد میدون میشن ولی چون نه خنجری داشتن نه از این لباس ها که وقتی میپرن هوا صدا بده مجبور میشن برگردن!

درب خانه باز میشه و در آستانه در آلبوس دامبلدور (!) نمایان میشه. یک نگاه به اطراف میدون میندازه و می بینه همه چیز در امن و امانه! سرش رو به نشونه ی رضایت واسه مرگخوارها تکون میده، وارد خونه میشه و سی تا قفل هم پشت سرش میزنه. از این قفل بزرگاااااااااا !

چند متر اونطرف تر، آسپ در حالی که آخرین توصیه ها رو به پردی ها چوبدستیش رو به سمت آبر میگیره و میگه:
-متاسفم رفیق، استیوپفای!

پرتو سرخ رنگی به سینه آبر میخوره و اونم تلپ بیهوش میفته رو زمین.

پردی شماره یک: کشتیش!
پردی شماره دو: ماااااااااااع !
پردی شماره سه: ...

قبل از اینکه پردی شماره سه بتونه چیزی بگه آسپ با عصبانیت میگه:
-ببند باو!
-اون دو تا که گفتن بزار منم بگم!
-نمیشه!
-چرا؟ چرا فقط با من مشکل داری؟
-من از عدد سه بدم میاد.
-منم از تو بدم میاد.
-مگه تو کی هستی؟
-پردی شماره سه!
-اسمت چیه؟
-دنیس!
-

و قبل از اینکه کار به درگیری کشیده بشه با عذرخواهی آسپ، وساطتت بزرگان و به احترام ماموریت، دنیس از جفت پا رفتن تو صورت آسپ صرف نظر می کنه ولی واسه اینکه تو دلش نمونه یک جفت پا میره تو صورت بتی و نام بتی به عنوان یک فرد فداکار واسه همیشه در تاریخ ثبت میشه!

آسپ در حالی که به میدون گریمولد خیره شده میگه:
-لازم بود آبر بیهوش بشه وگرنه عصبانی میشد و معلوم نبود چه بلایی سر هممون بیاره. مرحله اول نقشه الان شروع میشه. هرچقدر امکانش هست باید از میدون فاصله بگیریم. فراااار!

سپس بزها رو به سمت وسط میدون روانه می کنه...

فلش بک

آسپ نوک چوبدستیش رو فوت می کنه (!) و به سمت بزها میره. یک جعبه رو از غیب ظاهر می کنه و رو به بقیه میگه:
-برید داخل. تا قبل از برگشتن آبر باید پیوز و هلنا رو آزاد کنید و آماده بشید واسه رفتن!

دنیس که نصف لباسش پاره شده میاد دو تا بزنه تو دهن آسپ ولی پشیمون میشه و شروع می کنه لب هاشو گاز گرفتن! بقیه ملت هم با چهره ای درب و داغون سرشون رو تکون میدن!

بعد از اینکه پردی ها صحنه رو ترک می کنن، آسپ به اطرافش نگاه مرموزی می کنه. جعبه رو روی زمین میزاره، یک دستکش سبز می کنه دستش و به سمت اولین بز میره!

پایان فلش بک


مرگخواران کنار خانه گریمولد تجمع کردن که یهو صدای کلی زنگوله میشنون و می بینن انبوهی از بزها دارن به سمت اونا میان!

مرگخوار شماره یک: هه ... بز!
مرگخوار شماره دو: مگه بز ندیدی تاحالا؟
مرگخوار شماره یک: دیدم ولی ما اومده بودیم از گریمولد محافظت کنیم و بعد از این همه روز یک دسته بز اومده فقط!
مرگخوار شماره دو: هه ... راس میگیا!
مرگخوار شماره سه: هه ... بز!
مرگخوار شماره یک: اینو که الان من گفتم!
مرگخوار شماره دو: راس میگه ... الان این گفت!
مرگخوار شماره چهار: هه ... بز!
سایر مرگخواران: !!!!!

بزها لحظه به لحظه نزدیک تر میشن و خنده و تمسخرهای مرگخواران هم بیشتر! بزها نزدیک تر ، خنده ها بیشتر! بزها ... خنده ها ... !! نوبت مرگخوار شماره هشت شده که دیالوگ مورد نظر رو بگه که در همون لحظه دست آسپ بر روی یک دکمه قرمز رنگ میره و ...

بوم!


گوشت و خون و استخوان هست که به هوا پخش میشه. تیکه های بدن بزهای آبرفورث و مرگخواران سرتاسر زمین میدون رو میپوشونه! در همون لحظه در خانه گریمولد با شدت باز میشه و یک محفلی با چهره ای وحشت زده از خونه میاد بیرون تا ببینه چه خبر شده اما قبل از اینکه کوچکترین حرکتی بتونه بکنه صدای پاق بلندی به گوش میرسه و بلافاصله پرتوی سرخ رنگی به صورتش برخورد می کنه و باعث سرنگونیش میشه! هنوز دومین محفلی از خونه خارج نشده که سه پرتو به سمتش شلیک میشه و پردی ها به رهبری آسپ وارد خونه گریمولد میشن!




Re: پیروان راه دامبولیسم
پیام زده شده در: ۱۵:۰۸ پنجشنبه ۸ اسفند ۱۳۸۷
#37

ریتا اسکیتر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۵۶ چهارشنبه ۲۸ تیر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۳:۳۱ پنجشنبه ۱۵ دی ۱۳۹۰
از تو اتاقم!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 571
آفلاین
-ریتـــــــــــــــــــــا
-بتی حلالم کن...اسپ اومد

...

تمام پردی ها دور اتیش نشسته بودند، در قسمت بالاتر، پیوز روی زمین چهار دست و پا زده بود تا برای اسپ صندلی درست کنه، منتها چون روح بود اسپ هنگام نشستن از بین بدنش رد شده و افتاده بود رو زمین! اندکی اونورتر ریتا و بتی را به تکه ای چوب بسته بودند و چوبهارو فرو کرده بودند تو زمین...هرزگاهی از اندو صدای فریاد هایی به گوش میرسید و صحبت های اسپ رو که داشت برای پردی ها موقعیت خودشون رو توضیح میداد، قطع میکرد!

اسپ: خب ما تا یک ساعت دیگه و قبل از طلوع افتاب، باید حرکت کنیم به سمت گریمولد. همون طور که بهتون گفتم...
بتی: به جون خودم تقصیر این بود منو چرا بستین؟؟
اسپ:...بله. همون طوری که گفتم...
ریتا: اسپ نقشه این گزارش رو اصلا بتی کشیده بود!
اسپ:...بله داشتم میگفتم! اونجوری که ما، یعنی من و پیوز فهمیدیم...
بتی: اخه بوقی این چوبه شاخه داره! فرو میشه تو تنم!

اسپ نگاهی به بتی انداخت و ادامه داد:
-بله منو پیوز فهمیدیم که...
ریتا: اسپ اگه مارو بیاری پایین الان یک پیام میفرستم به محفل میگم اشتباه شده بودا!
اسپ: ...و مرگخوارا دارن از اونجا محافظت میکنن...
بتی: اسپ ما اغفال شده بودیم

اسپ دوباره چشم غره رفت به بتی و گفت:
-لا جادوگر الا مرلین...دختر یه لحظه زبون به دهن بگیر من حرفم تموم شه اخه!...بله داشتم میگفتم...ما باید که خیلی خیلی حساب شده...
ریتا: اسپ دیگه فضولی نمیکنیم!

البوس با عصبانیت از جاش بلند شد و به سمت ریتا و بتی رفت! بعد دو تا سیب فرو کرد تو دهن ریتا و بتی و به طرف بقیه پردی ها برگشت و گفت:
-بگیرین بخوابین بابا...دو ساعت دیگه خودم بیدارتون میکنم

...

پردی ها در گوشه ای جمع شده بودند و نظاره گر میدان گریمولد بودند...دور تا دور خانه ی شماره سیزده توسط افراد سیاه پوشی محاصره شده بود و تمامی انها به حالت اماده باش در حال محافظت از خانه بودند. اسپ جلوتر از همه بین دوتا درخت چمپاتمه زده بود و با یک دوربین دو چشمی داشت خانه را نگاه میکرد...بعد از چند لحظه دولا دولا به سمت بقیه برگشت و از ریتا پرسید:

-واست خبری نیومده که بفهمین این مرگخوارا اینجا چیکار میکنن؟
-نه بابا فکر کنم شک کردن به ما!

اسپ به هرمی و دنیس اشاره کرد که دست و پای ریتا و بتی رو باز کنند، بعد خودش از ابرفورث پرسید:

-حال بزهات که خوبه نه؟
-اوهووم
-من خیلی دوسشون دارم...میشه چند لحظه بیان کناره من

اسپ قلاده بزهارو گرفت و روبه بقیه گفت:

-هر وقت دیدین اوضاع یه کم غیره عادی شده سریع بیاین به سمت میدون که بریزیم تو خونه! بقیه اش با من


ویرایش شده توسط ریتا اسکیتر در تاریخ ۱۳۸۷/۱۲/۸ ۱۵:۴۵:۵۶
ویرایش شده توسط ریتا اسکیتر در تاریخ ۱۳۸۷/۱۲/۸ ۱۵:۵۱:۲۵

... بگذرم گر از سر پیمان
میکشد این غم دگر بارم
می نشینم شاید او آید
عاقبت روزی به دیدارم...


Re: پیروان راه دامبولیسم
پیام زده شده در: ۱۴:۵۸ پنجشنبه ۸ اسفند ۱۳۸۷
#36

پیوز قدیمی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۲۱ جمعه ۲۵ اسفند ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۳:۳۸:۰۸ پنجشنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۹
از توی دیوارای تالار هافلپاف
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1513
آفلاین
هلنا : پیوز !

پیوز : هلنا !

هلنا : پیوز !

پیوز : هلنا !

خواننده : پیوز !

پیوز : هلنا

هلنا : پیوز

پیوز : هلنا

آسپ : پیوز

و اینگونه بود که عشق مرد و سفیدی نابود شد ...

اینور اردوگاه

آسپ : گارد سیاه گریمولد دیگه چه صیغه ایه ؟

آلسو به شدت در فکر فرو رفته بود ... سرانجام انقدر به مغزش فشار آورد که مغزش بخار شد و از سوراخ گوش هایش خارج شد ... سپس در یک اتفاق انتحاری کلا جمجمه اش به هجده قسمت مساوی تقسیم شد و به زمین افتاد و چشمامش قل خورد رفت زیر پتو ...

سرانجام آسپ بعد از تلاش بسیار موفق شد به نتجیه عمیقی برسد و اون اینکه محفلی ها از حمله اطلاع دارند و احتمالا کسی آنها را لو داده است ...

- یافتم !!!!!
و شروع به جمع کردن قطعات مغزش از روی زمین کرد ...

اونور اردوگاه

ریتا در حالی که سعی میکرد بتی را بیدار کند پچ پچ کرد : بتی ... بتی داره میاد اینجا ... به نظرت چیکار کنم ... بتی ؟ ....


ویرایش شده توسط پیوز در تاریخ ۱۳۸۷/۱۲/۸ ۱۵:۰۴:۱۸
ویرایش شده توسط پیوز در تاریخ ۱۳۸۷/۱۲/۸ ۱۵:۰۶:۲۶

هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر کوچک شده






A Never Ending Story ...


Re: پیروان راه دامبولیسم
پیام زده شده در: ۱۸:۵۵ چهارشنبه ۷ اسفند ۱۳۸۷
#35

آلبوس سوروس پاترold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۵۸ پنجشنبه ۲۵ مرداد ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۴:۰۰ دوشنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۰
از کنار داوش
گروه:
کاربران عضو
پیام: 683
آفلاین
-مرگخوارها! یک پرچم بزرگ هم زده بودن وسط میدون. روش نوشته بود گارد ِ سیاه ِ گریمولد!
-هین؟
-اهین!
-ادای منو در میاری؟
-نه مال من یک الف بیشتر داشت!
-نداش!
-داش!
-اصلا از جلوی چشمم دور شو!
-من که خبر آوردم واست! جونمو به خطر انداختم!
-تو جونت کجا بود؟ قبلا یک دفعه مردی!

پیوز دچار سرخوردگی میشه و میره پیش هلنا. آسپ میره تو فکر و زیر لب میگه:
-گارد سیاه گریمولد دیگه چه صیغه ایه؟

--

ریتا با نگرانی به بتی میگه:
-ببین قیافه آسپ رو! حتما چیزی شده! فکر کنم فهمیده!
-آخه از کجا می خواد بفهمه؟
-نه ببین قیافش رو! تابلو هست دیگه!
-قیاف آسپ که همیشه تابلو هست! ولی بازم دلیل نیس! نفهمیده!
-بابا میگم فهمیده!
-نچ!
-بوقی من پست قبلی رو نوشتم یا تو؟ میگم فهمیده یعنی فهمیده دیگه!

---

-بعد از این همه خون جیگر خوردن، بعد از این همه سرپرستی و شب زنده داری و عرق ریختن، بعد از این همه رفاقت اومده بهم میگه تو قبلا مردی! عهه!

هلنا به چهره ی مفلوک پیوز نگاهی انداخت و با دلسوزی گفت:
-بچه‌ست، نمی فهمه!

پیوز یهو غیرتی میشه و رگ هافلی و پردی بودنش با هم ادغام میشه و با محصول حاصل که غیرت زرد-سفید نام داره میگه:
-توهین به یک هافلی؟ توهین به رییس گروه؟ بچه مامانته!

هلنا میاد دفاع کنه ولی می بینه که زور هافلی ها به ریونی ها میچربه پس بیخیال میشه و شصتشو می مکه!

---

آسپ: گارد سیاه گریمولد دیگه چه صیغه ایه؟
خوانندگان: هوووووووو ... تو هنوز اینجایی؟؟

آسپ یک نگاه به ساعتش میندازه و می بینه کلی از برنامه عقب افتاده و هوا رو به تاریکیه. به سمت پردی ها میره و با صدای بلندی میگه:
-فردا قبل از طلوع آفتاب حمله رو آغاز می کنیم. کسی خواب نمونه!

و بعد رو به خوانندگان پست یک چشمک میزنه و میگه:
-حالا کل شب میتونم فکر کنم!




Re: پیروان راه دامبولیسم
پیام زده شده در: ۱۵:۵۸ چهارشنبه ۷ اسفند ۱۳۸۷
#34

ریتا اسکیتر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۵۶ چهارشنبه ۲۸ تیر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۳:۳۱ پنجشنبه ۱۵ دی ۱۳۹۰
از تو اتاقم!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 571
آفلاین
-یعنی چی؟
-ما چه جوری میتونیم اخه اینقدر سریع برسیم لندن؟
-من خستمه
-اسپ یه شب بخوابیم بعد بریم دیه!
-بابا ما اصلا چرا اپارات نمیکنیم؟
ملت:

اسپ با سردرگمی به شخص سوال کننده نگاه کرد، بعد با عصبانیت به سمت نویسنده رفت و بعد از کمی پچ پچ کردن به سمت پردی ها برگشت و گفت:

-اممم...خب نویسنده میگه که نمیتونه کاری کنه که ما اپارات کنیم، چون اونجوری زود میرسیم لندن بعد رولش کوتاه میشه در ضمن از پشت صحنه دارن بهش اشاره میکنن که رول طولانی بزنه

ملت با این حرف اسپ به سمت کافه میرن تا وسایلشون رو جمع کنن و راه بیفتن به سمت لندن، ابر داشت تن بزهاش کافشن میکرد که تو راه سردشون نشه، هرمی در حالی که کتاباش رو جمع میکرد، هرزگاهی زیر لب جملاتی از قبیل «مرگ بر زلیخا» و «درود بر عزیزه مصر» و «مرگ بر حذب ولایت فقیه» رو به زبون میاورد! ریتا که داشت با دلواپسی به پردی ها نگاه میکرد، وقتی دید حواس کسی بهش نیست، به سمت بتی رفت، اونو کشید یه گوشه خلوت و با صدای نگرانی گفت:

-بتی میگم ما دیگه الان جزو پردی ها هستیم نه؟

بتی با سردرگمی به ریتا نگاه کرد و جواب داد: «خب اره دیگه»

- خب یعنی ما الان نباید به این گروه خیانت کنیم نه؟
- نه نه اصلا نباید خیانت کنیم
- یعنی این گروه هر فعالیتی هم که داشته باشن، سری هست و ما نباید گزارش بدیم؟
- اوهوم

ریتا در حالی که اثار گناه و پشیمونی و خجالت و اینا همه با هم مخلوط شده بودند و تو صورتش مشخص بود گفت:

- ببین بتی من یه کاری کردم!
- چی؟
- بتی من نمیخواستم اینجوری بشه
- مگه چیکار کردی؟
- چیزه...دعوام نکنیا...اما دقیقا قبل از اینکه اینا کیسه گونی رو باز کنن و مارو بکشن بیرون اخبار مخابره شد به محفل!!
- چیکار کردی؟؟

صدای فریاد اسپ که ملت رو صدا زد که عجله کنند، به ریتا مهلت جواب دادن نداد! او و بتی در حالی که سعی میکردند قیافه عادی داشته باشن به سمت اسپ رفتن که کم کم راه بیفتن
بتی با صورتی خندون، زیره لب به طوری که کسی متوجه نشه، به ریتا گفت:

- همین الان یه پیام بفرست واسه محفل بگو اشتباه کردی(قیافه بتی رو به ملت)
- نمیشه که بوقی اونجوری بدتر شک میکنن بهمون(قیافه ریتا رو به ملت)
- خب بیچاره، اینجوری برسیم لندن، اسپ همه چی رو میفهمه بعد جفتمون رو میکشه که

ریتا دستی به چونش کشید و گفت:
- نه بابا اینا پیرو راه دامبلن! کشتن تو کارشون نیس
- بخند بوقی! حالا فعلا صداشو در نیار ببین تو راه میتونی یه بهانه ای جور کنی که یک پیام بفرستیم واسه محفل بهشون بگیم خط رو خط شده بوده

پردی ها در حالی که همه وسایلشون رو جمع کرده بودند، پشت سره اسپ راه افتادند و شروع به حرکت به سمت لندن کردند، صدای زنگوله ی بزهای ابر در صحرا پخش میشد و این احساس رو در انسان القا میکرد که ایل بختیاری در حال کوچه
خورشید در حال غروب بود و از پردی ها سایه های کشیده و بلندی ایجاد شده بود؛ اسپ که جلوتر از همه راه میرفت، هنوز عینک دودیش روی چشمش بود و هرزگاهی با یک وسیله عجیب غریب تو دستش ور میرفت، بعد با سوظن برمیگشت به پردی ها نگاه میکرد و وسیله رو میزاشت تو جیبش!

ساعاتی گذشت و پردی ها همچنان در حال راه رفتن بودند، ماه بالا اماده بود و ستاره ها در اسمان شب چشمک میزدند ( فضا سازی!!!) اسپ برگشت و به ملت مرده پشت سرش نگاهی انداخت و گفت:

- تا لندن راهی نمونده، اتراق میکنیم

دنیس در حالی که دو سه تا کوله پشتی رو از رو کولش مینداخت پایین زیره لب گفت:
- ای بوق به هرچی مبارزست! از کت و کول افتادم

اسپ به سمت ریتا و بتی اومد و پرسید:
- واستون خبره جدیدی نرسیده؟
ریتا: نه هیچ خبری نیست
اسپ:

پیوز اسپ را صدا زد و گفت:
- ببین ما الان فقط ده کیلومتر با شهر فاصله داریم...به نظره من وارده شهر نشیم و همین جا بمونیم بهتره اسپ! فقط من میگم یکی رو بفرست بره از میدون گریمولد برامون خبر بیاره، چطوره؟
- فکره بدی نیس، خودت میری؟
- باشه پس شما همین جا باشین تا من برم

پیوز به سمت شهر رفت و اسپ به سمت پردی ها برگشت و گفت:
- پیوز رفته برامون از لندن خبر بیاره! تا برمیگرده میتونین یه کم بخوابین

همه پردی ها به گوشه ای رفتن تا بخوابن به جز ریتا و بتی که به دوباره شروع کردن به پچ پچ کردن:
- ریتا الان بزن خوبه ها!
- نه بابا الان پیوز هم رفته خبر بیاره بدتر میشه
- بابا اسپ بفهمه چی؟
- نه...حالا بفهمه اخه ما که اون موقع پردی نبودیم خب
- الان اونا میدونن! وای چیکار کنیم ریتا؟!
- بتی ببین انگار اون پیوزه داره میاد!
- کو؟ مطمئنی؟
- اره اره! بدو بریم ببینیم پیوز چی داره میگه

اون گوشه صحرا

پیوز: نه البوس مطمئنم که دوره خونه محافظ بود!
- عجـــــــــــب...از کجا فهمیدن؟
- تازه بزار بت بگم کیا داشتن محافظت میکردن؟
- مگه شناختیشون؟ محفلی بودن؟
- اره شناختم! یعنی راحت شناخته میشن! نه محفلیا نیستن..فکرشم نمیتونی بکنی...مرگخوارا بودن!!
اسپ: کیا؟؟


ویرایش شده توسط ریتا اسکیتر در تاریخ ۱۳۸۷/۱۲/۷ ۱۷:۰۹:۳۳
ویرایش شده توسط ریتا اسکیتر در تاریخ ۱۳۸۷/۱۲/۷ ۱۹:۵۹:۵۲

... بگذرم گر از سر پیمان
میکشد این غم دگر بارم
می نشینم شاید او آید
عاقبت روزی به دیدارم...


Re: پیروان راه دامبولیسم
پیام زده شده در: ۰:۴۵ یکشنبه ۴ اسفند ۱۳۸۷
#33

آلبوس سوروس پاترold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۵۸ پنجشنبه ۲۵ مرداد ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۴:۰۰ دوشنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۰
از کنار داوش
گروه:
کاربران عضو
پیام: 683
آفلاین
زیر زمین تاریک در سکوت مطلق فرو رفته و نطق کسی بلند نمیشه! آبرفورث بار دیگه رفته بیرون تا به بزهاش غذا بده! (به مرلین خیلی غذا میخورن! ورشکست کردن مارو! ) یوزی و هرمی در گوشه ای نشستن و در حالی که دست همدیگه رو محکم گرفتن به آرامی با هم حرف میزنن. صحنه به شدت رمانتیکه ، دو شاخه گل رز و دو لیوان آب قند هم کنارشون هست.

کنار درب ورودی دنیس و پرسی هم دارن سر کفش دنیس بحث می کنن و مُک وسط زیرزمین پیوز و آسپ دور یک گونی ایستادن، یک سیگار هم تو دهنشون و به سبک این فیلمای قدیمی ِ آمریکایی دارن حرف میزنن!

-پیوز!
-بله رییس؟ (یک پُک میزنه به سیگار!)
-کارشون رو تموم کن!
-چیکار کنم؟؟
-سرشون رو بکن زیر آب!

پیوز از کوره در میره، سیگارشو میندازه و یکی میزنه تو سر آسپ!
-بوقی جوگیر ارزشی! این همه واسه بابات که صحبت نمی کردم! این دو نفر خیلی به دردمون میخورن! رسانه های جادوگری رو دست اینا میچرخه! اگر ...

یک لحظه مکث می کنه و با سوظن به نویسنده پست خیره میشه. سپس نزدیک آسپ میره و ادامه ی حرفاشو تو گوش اون میگه!

آسپ: آهااااا !

سپس گونی رو میزاره رو کولش و از زیرزمین خارج میشه!

چند ساعت بعد ...

درب ِ زیرزمین باز میشه و آسپ به همراه بتی و ریتا در حالی که دو طرفش ایستادن و با علاقه بهش خیره شدن میاد داخل! اول از همه یک کاغذ از جیبش در میاره و میده دست یوزی و میگه:
-اولین بلیت به تهران! برو واسه فیلمبرداری و زندگیت رو بساز! ممنون بابت ساخت قلعه!

ملت: یووووووووووووووزی!

هرمی میدوئه و میاد به سمت یوزی و ... تا صحنه خدافظی و ترک کافه توسط یوزی به دلیل مسائل امنیتی-آنیتی سانسور شد!

همه توی جاده ایستادن. ارواح به آرومی با هم گپ میزنن. آبر جلوتر از همه ایستاده و رونی رو نوازش می کنه. پرسی و دنیس بحث کفش رو به پایان رسوندن و با تنفر بهم خیره شدن! هرمی مثل روح (!) همچنان به نقطه ای که یوزی آپارت کرده بود خیره شده! آسپ از کافه خارج میشه و در حالی که زیر لب غر میزنه به سمت پردی ها میاد.

-اه ... چه گرون حساب کرد!

سپس به بتی و ریتا اشاره می کنه و ادامه میده:
-هووم ... این دو بانو زین پس ما را همراهی خواهند کرد!

بتی و ریتا:

آسپ به جاده روبروش خیره میشه و با صدای بلندی میگه:
-دیگه توقفی نداریم. با حداکثر سرعت بریم هشت ساعت دیگه لندن هستیم!









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.