جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
صفحه اصلی خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
آنلاین‌ها
اطلاعیه مدیریت
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
شبکه پرواز
فن‌ فیکشن‌ها
×

آنلاین‌ها

29 کاربر(ها) آنلاین هستند (12 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
29
مهمانان
0
عضو
×

اطلاعیه مدیریت

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

فن‌ فیکشن‌ها

اطلاعیه مرداب هالادورین: فروشگاه چوبدستی‌گستران برای اولین‌بار با ارائه چوبدستی‌های خاص در خدمت شماست! این فرصت استثنایی رو پیش از این که چوبدستی مورد علاقه‌تون خریداری بشه از دست ندین!
wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: رمزتاز تقدیر
ارسال شده در: چهارشنبه 25 آذر 1394 02:09
نمایش جزئیات
آفلاین
ساحل اسرارامیز(فصل اول)

سلام،من لیلی فلورنس ریدل هستم.دختری14ساله باموهایی روشن و بلوند وچشمان ابی تیره.قد کوتاهی دارم وبدنی ریز نقش،باپوستی رنگ پریده.زادگاهم درانگلستان است ولی ما درشهر فورت تلسون واقع درکانادازندگی میکنیم.
تااین سن زندگی من به روال عادی خودپیش میرفت تااینکه یک کتاب مسیرزندگی ام رابه کلی تغییرداد،تغییربسیارعظیم ویک دگرگونی پیچیده.چیزی انسوی تخیل وجهانی فراترازقدرت تصورفکر...

*********************************************************
ظهر بود.باد به ارامی بر تار های گیتار شاخسار درختان چنگ می انداخت.برروی اسکله غوغایی برپا بود.فلورنس دوان دوان ودرحالی که هر چند ثانیه یک بار به ساعت مچی اش نگاه میکرد به طرف کشتی میدوید وشلوغی باعث میشد مرتب به مردم تنه بزند.مثل همیشه دیر کرده بود.
اما ازچیزی ناراحت بود.باخود می اندیشید که پدرو مادرش برای نبودنشان میتوانند چه توجیهی داشته باشند.
در همین فکر بود که ناگهان محکم به چیزی برخورد کردو ساک دستی هایش برزمین ریخت.
ـ هی،خانوم جوان ابی پوش!جلوی راهتو نگاه کن!
فلورنس برخواست و به روبه رویش نگاه کرد.به زودی لبخندی صورت فلورنس را از همیشه زیبا تر کرد.اووپدر ومادرش را دید که به گرمی به او لبخند میزدند.این صدای پدرش بود.
پدرش کت نوی مشکی رنگی پوشیده بود وموهای بورش را ژل زده بود.به نظر می امد مقدار زیادی واکس مصرف کرده باشد تا کفش هایش براق به نظر برسند.زن جوان سبزه ای که بغل پدرش ایستاده بود،مادرش،کت ودامن شکلاتی رنگ ساده ای به تن داشت که با کلاه لبه دار تابستانی گلدار شلوغش کمی تضاد داشت.
((جَک ریدل)) رو به همسرش کرد وبا حالتی شیطنت امیز گفت:
امیلی؟به نظرت قیافه این دختر اشنا به نظر نمیاد؟این همون دختر همیشه کنجکاو،فلورنس ریدل نیست؟
فلورنس با خوشحالی جلو رفت و درحالی که چمدان هایش را جمع میکرد گفت:دختر همیشه کنجکاو؟اوه،بس کن پدر!
جک در حالی که به فلورنس کمک میکرد تا انها را جمع کند گفت:تعجب کردی،نه؟شرط میبندم نمیتونستی انتظار داشته باشی که مارو ببینی.
((امیلی))گفت:مدرسه شبانه روزی هیچ وقت نمیتونه باعث بشه که فراموشت کنیم.
فلورنس گفت:قطعا نه!من میدونستم که میاین.
مادرچمدان هارابه خدمتکارکشتی تحویل داد،با نگرانی درحالی که جعبه شکلات سوئیسی رابه اومیداد گفت:ممکنه اونجاسردباشه،شنلی که برات بافتم روحتمابپوش،واین هم شکلات هایی که دوست داری...
و یک جعبه شکلات را در دستانش گذاشت.
پدر که تاان لحظه ساکت بودگفت:بس کن امیلی،فلورنس بزرگ شده.از پس خودش بر میاد.
ـ درسته جک.ولی الان فقط دوروز به 1اکتبر باقی مونده.
ـ بهم اعتماد کن مادر.
جک به نشانه تایید حرف دخترش سری تکان داد.
نگاه فلورنس به چهره پدرش افتاد.سایه ای از نگرانی کمرنگی بر چهره اش نمایان بود.لبخند میزد و سعی میکرد نگاه همیشه مغرور خود را حفظ کند.
ـ زود بر میگردیم پدر...
حرف اوبا صدای فریاد خانم تِد،مدیرمدرسه قطع شد.
-همه سوارشن!کسی جانمونه!هیچ کس به جزوسایل ضروری چیزی داخل اتاق کشتی نبره!
چمدان هایش را به خدمتکار تحویل داد.کلاه لبه دارش را بر سرگذاشت و کیفش را بردوش انداخت و به طرف کشتی دوید.
از میان جمعیت دانش اموزان دیگر یک راحتی خالی برای خود پیدا کرد که درست کنار اخرین پنجره ی کشتی بود.
نفسی از اسودگی کشید و با لبخند به بیرون خیره شد.مادر و پدرش را در جمعیت انبوه بیرون پنجره گم کرده بود.کشتی سوتی کشیدوبه حرکت افتاد.
مردم روی اسکله که برای فرزندانشان دست و کلاه تکان میدادند.دورترودورترمیشدند،تاانکه درابی بیکران دریامحوشدند.پس ازان هرانچه میشددید فقط اب دریابود،خورشیدودیگرهیچ.
هاله طلافام خورشیدبرسطح اب میتابید ومرغ های ماهیخوار درزیردردریای ابرهابرفرازاسمان پروازمیکردند وازان فاصله مانند لکه های سفیدوخاکستری متحرک دیده میشدند.
شال گردنش رادورگردنش پیچید وازهوای دم کرده ومحیط پرسروصدای اتاق به محوطه دلنوازکشتی پناه برد.باهرسفیرملایم وبی صدای باد که به صورتش برخوردمیکرد موهایش درهواپریشان میشدند.به اسمان خیره شد که باابرهای کلمی شکل زیبا اراسته بود.وقتی7-6سال داشت فکرمیکردپشت انهاسرزمینی دیگروجوددارد. ازاین تصوربه خودخندید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
eileen prince


آسایش دوگیتی،تفسیر این دو حرف است: بادوستان مروت،با دشمنان مدارا.


باسیلیسک سواران:باسیلیسک ها می ایند!


And if we should die tonight
Then we should all die together
Raise a glass of wine
... for the last time

Now I see fire
Inside the mountain
I see fire
Burning the trees
And I see fire
Hollowing souls
I see fire
Blood in the breeze
...And I hope that you remember me

پاسخ به: رمزتاز تقدیر
ارسال شده در: یکشنبه 22 آذر 1394 23:08
نمایش جزئیات
آفلاین
مقدمه


مقدمه:
تخیل...واقعاکه چه کلمه شگفت انگیزی است!مادر تمام افسانه های شگفت انگیز،رویاهای زیباوداستان ها.ازافسانه ماهیگیر جوان گرفته تا رومئو وژولیت،ازلوبیای سحر امیزتامرلین جادوگر.سرزمین نارنیاو...
همه اینها زاده تخیل نویسندگانی اند که حقیقت کلمه افسانه رابه خوبی درک میکنندودنیای پررمزوراز جادو وافسانه رادرذهن خودسیاحت کرده اند.من جمله ای را به یاد دارم که میگفت:ممکنه هرچه میبینی درذهن توباشد ولی این دلیل نمیشود که واقعی نباشد...
این جمله میتواند بسیار تفکر بر انگیز باشد.ممکن است انچه که شمابه عنوان داستانی تخیلی مینویسید زاده ذهن شماباشد ولی این دلیل ان نیست که اصلا وجودنداشته باشد.اگردراعماق دریای ژرف افسانه هاکاوش کنیدووجودخود رابا حقیقت انچه مینویسیدلبریزکنید انهاحقیقت میابند.شاید نه دربرابرچشمتان امادر تمام وجودتان تجسم میابند،میتوانید انهارا به خوبی احساس کنید...
البته این حقیقت رابایدگفت که ترازوی منطق وتخیل بایددریک راستا قرارگیرند.بدین معناکه نه انچنان تخیل چیرگی یابد که شماوجود خودرا خیال مطلق بیابید ونه انچنان منطق که روحتان سنگی شود.
افسانه ای که شما قصد خواندن آن رادارید زندگی دختری جادوگر رابه تصویر میکشد که سفری نه چندان کوتاه دردنیایی دیگر رادرپیش دارد.دنیایی که باانکه خودش به ان تعلق دارد برایش غریبه است.اوبه ماموریتی خطیر و پرفراز و نشیب ازطرف ارباب اژدها هابه انجافرستاده خواهدشد واینگونه است که باری دیگر نور درمقابل تاریکی قرارمیگیرد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آیلین پرنس در 1394/9/22 23:20:58
eileen prince


آسایش دوگیتی،تفسیر این دو حرف است: بادوستان مروت،با دشمنان مدارا.


باسیلیسک سواران:باسیلیسک ها می ایند!


And if we should die tonight
Then we should all die together
Raise a glass of wine
... for the last time

Now I see fire
Inside the mountain
I see fire
Burning the trees
And I see fire
Hollowing souls
I see fire
Blood in the breeze
...And I hope that you remember me

رمزتاز تقدیر
ارسال شده در: یکشنبه 22 آذر 1394 22:56
نمایش جزئیات
آفلاین
به نام خداوند بخشنده مهربان.

در این تایپیک،شما فن فیکشنی رو مطالعه میکنید به نام:رمز تاز تقدیر.
این فن فیکشن که زندگی دختری به نام لیلی فلورنس ریدل رو به تصویر میکشه،موضوعی کاملا جدا از کتاب اصلی داره و ماجرای این فن فیکشن تماما ساخته و پرداخته ذهن نویسنده(خودم)هستش.
طبق روال معمول،این فن فیکشن بخش به بخش در این تایپیک گذاشته میشه.
امیدوارم مورد قبول واقع بشه و دنبالش کنید.
با تشکر:س.ح.ح

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
eileen prince


آسایش دوگیتی،تفسیر این دو حرف است: بادوستان مروت،با دشمنان مدارا.


باسیلیسک سواران:باسیلیسک ها می ایند!


And if we should die tonight
Then we should all die together
Raise a glass of wine
... for the last time

Now I see fire
Inside the mountain
I see fire
Burning the trees
And I see fire
Hollowing souls
I see fire
Blood in the breeze
...And I hope that you remember me

Do You Think You Are A Wizard?
جادوگری؟