هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: امروز ۱۰:۱۰:۴۷

Emi.O


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
امروز ۹:۵۷:۴۲
آخرین ورود:
امروز ۱۰:۳۱:۵۳
گروه:
کاربران عضو
پیام: 2
آفلاین
-ولی...من نبودم..
-پس کی بوده؟

داد و هورا های اسنیپ به قدری بلند بود که تا زیر زمین هافلپاف هم می رفت.
-ها؟ کار کی بوده پاترر؟
-کار من نبوده‌...من اصلا آبی دوست ندارم... اگه هم میخواستم همچین کاری کنم قرمزشون می کردم..‌!

اسنیپ آتش گرفت.
برگشت و دوباره نگاهی به ردا های مشکی و خفن و باحالش، که رنگ آبی آسمانی گرفته بودند خیره شد.
با چشمان قرمز شده به سمت هری برگشت و فریاد کشید:
-پس این بهونته؟
-ولی...
-

هری نفسش را درون ریه هایش حبس و کرد تند تند و پشت سر هم حرف زد.
-چشمام رو نگاه کن! چشمای لیلی هست! من پسر برگزیدم! من پسر لیلی ام! من پسر جی..عه وا، اشتباه شد. پسر لیلی ام..

گوش اسنیپ شنوا نبود.
هری ایندفعه واقعا بیچاره شده بود..‌.

فلش بک:
سه بچه ی سال اولی با ظرف های بزرگ رنگ آبی آسمانی به دفتر اسنیپ آمده بودند.
-دامبلدور گفت اینا رو به مینروا بدیم ها...
-ویلیام مینروا؟
-نه ویلیام مینروا کدوم تسترالیه! پروفسور اسنیپ منظورشه! مگه نمیدونی اسمش مینروا اسنیپه؟
-مواظب باش!

یکی از آنها سر خورد و به آن یکی که ظرف های رنگ را در دست داشت، برخورد کرد و رنگ ها به داخل کمد اسنیپ پرت شدند....

پایان فلش بک



پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۲۰:۱۵:۴۷ چهارشنبه ۲۱ مهر ۱۴۰۰

paies_snape


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۰۲:۱۸ سه شنبه ۲۰ مهر ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۲:۵۳:۲۲ شنبه ۲۴ مهر ۱۴۰۰
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1
آفلاین
تصویر شماره سه

سرش را پایین انداخته بود و بدون هدف توی قلعه قدم می زد ...

حتی بد عنق هم با ترحم نگاهش می کرد :)

حال هوای قلعه این وقت شب خیلی عجیب و غریب بود ...

کلاه شنلش را روی سرش انداخته بود و چهره اش زیر سایه شنل پنهان شده بود . به جز صدای غمگین تلق تلق کفش هایش هیچ صدایی به گوش نمی رسید ...

چن دقیقه از زمانی که از اتاقش خارج شده بود می گذشت ؟
خودش هم نمی دانست...

ناگهان بغضش شکست ...

صدای هق هق گریه اش لطمه بر پیکره ی سکوت قلعه وارد می کرد ...

دستش را دراز کرد تا به دیوار تکیه دهد ...

اما ناگهان متوجه چیزی داخل اتاق روبرویش شد ، چیزی که برق می زد !!

به سمت اتاق قدم برداشت و در همین حین دستش را به سمت صورتش برد تا اشک هایش را پاک کند ...

سرش را بالا آورد ، با دیدن تصویر روبرویش خون در رگ هایش یخ زد

به خودش که آمد فهمید روبروی چه چیزی ایستاده است ، آینه ی نفاق انگیز!!

صاحب سایه ی سیاه قد کشیده روی دیوار ها کسی بود که در روز همه از او حراس داشتند ...

سوروس اسنیپ !!

تصویره در آینه ،او بود که لی لی را در آغوش گرفته بود.

گریه اش اوج گرفت ...

آرام زیر لب زمزمه کرد : لی لی

هر دو در تصویر لبخند می زدند ...

با دیدن خنده ی لی لی لبخند غمگینی روی صورتش نقش بست ...

آرام دستش را روی آینه می کشید و اشک میریخت ...

انگار در نقطه ای نامعلوم بین رویا و واقعیت معلق مانده بود !

ذهنش خالی از هرچیزی شده بود ...

عشق لی لی تنها نقطه ی روشن زندگی غم زده ی او بود ...

عشق لی لی با او بود ...

برای همیشه !!






تایید شد!
مرحله‌ی بعد: گروهبندی



ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در تاریخ ۱۴۰۰/۷/۲۲ ۱۱:۱۰:۱۹


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۲:۱۷:۲۸ سه شنبه ۲۰ مهر ۱۴۰۰

اسلیترین

بروتوس مالفوی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۱۰:۴۹ سه شنبه ۲۳ شهریور ۱۴۰۰
آخرین ورود:
امروز ۱۰:۲۰:۴۱
از یکی از اتاق های هاگوارتز
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 7
آفلاین
تصویر


هر کسی می داند که این مراسم استرس های خاص خودش را دارد؛گروهبندی. اما نه برای کسی که از خودش و ذاتش مطمئن است.
من از خود مطمئن بودم، مطمئن بودم که یک اصیل زاده ام، یک اصیل زاده دارای خون خالص جادویی، من یک پارکینسون هستم، مطمئنا در اسلیترین خواهم بود، من آینده ای روشن خواهم داشت.
با این تفکرات در قایقی کوچک که قرار بود از روی آب های سرد رد شود نشستم و به قلعه ی باشکوه رو به رویم خیره شدم.
شکوهش غیر قابل انکار بود.
که ناگهان صدایی مرا از جا پراند.
- سلام من دریکو مالفوی هستم، اصیل زاده ای دیگه از خانواده بلک و مالفوی.
- من پانسی هستم. پانسی پارکینسون، اصیل زاده ای دیگه از خانواده ی پارکینسون.
و پوز خندی روی لبان هر دوی ما نشست.
ما میدانستیم به کجا تعلق داریم.
قایق به آنطرف رود رسید، نگهبان که هاگرید نام داشت جلو آمد و ما را به سمت قلعه هدایت کرد.
وارد قلعه که شدیم، قبل از ورود به سرسرا،پروفسور مک‌گوناگل،گروه های چهار گانه را معرفی کرد.
وقتی اسم اسلیترین را اورد ناخودآگاه پوزخندی روی لبانم نشست، فکر کنم دریکو هم همینطور بود.
وارد سرسرا شدیم، سقف سرسرا هم مانند قلعه شکوهی غیر قابل انکار داشت، زیبا بود، دارای جادویی قوی.
گروهبندی هیجان انگیزی بود با وجود هری پاتر، اما من برخلاف دریکو اهمیتی به او و دوستانش نمی دادم. به نظرم واقعا لایق اهمیت نبودند.
و این عادلانه نبود که هری پاتر بخواهد به خاطر پدر و مادرش نه خودش، مشهور باشد.
اما من کاری می کنم که تاریخ مرا به عنوان خودم بشناسد فقط خودم.
با صدای پروفسور از افکاراتم بیرون کشیده شدم.
-پانسی پارکینسون.
جادو آموزان طوری به من نگاه می‌کردند که انگار درباره ی من مطمئن بودند.
کلاه به محض تماس با سرم فریاد زد:
-اسلیترین!
و من آینده ی خود را روشن می دیدم.



/////////////////////////////////////////
سلام به مدیران سایت خارق العاده جادوگران
امیدوارم مورد قبول شما باشه.


سلام بر شما
برای شروع داستان خوبی بود.
توصیفات داستانت قشنگ بود اما دیالوگ ها میتونستن خیلی بهتر باشن.
بهتره که بین پاراگراف ها اینتر بزنی تا ظاهر نوشته ت نظم پیدا کنه و بهتر بشه.

بعد از ورود به ایفا با بیشتر نوشتن و نقد گرفتن میتونی پیشرفت کنی.
تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط ملانی استانفورد در تاریخ ۱۴۰۰/۷/۲۰ ۱۳:۲۱:۱۰
ویرایش شده توسط ملانی استانفورد در تاریخ ۱۴۰۰/۷/۲۰ ۱۳:۲۱:۴۵

تصویر کوچک شده


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۰:۴۹:۲۸ دوشنبه ۱۹ مهر ۱۴۰۰

nazgol0168


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۰۰:۴۹ دوشنبه ۱۹ مهر ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۰:۵۰:۰۸ دوشنبه ۱۹ مهر ۱۴۰۰
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1
آفلاین
http://www.jadoogaran.org/uploads/images/img5367c58367363.jpg
هری هراسون به اطرافش نگاه میکرد...داشت با دابی حرف میزد که یهو سر از اینجا دراورد...همینجور صدا میزد دابی کجا رفتی؟؟؟ یهو هدویگ از راه رسید با دیدنش حس خوب بهش دست داد و یکم اروم شد...به پای هدویگ یه نامه بسته شده بود سریع بازش کرد..
نوشته بود:به مغازه عتیقه فروشی برو هری سریع به مغازه عتیقه فروشی رفت...دراکو نشسته بود روی صندلی و با عصبانیت فریاد زد: من نمیتونم از پسش بر بیام من مثل شما نیستم...! من از پاتر متنفرم اما نمیخوام بکشمش از پشت یکی هری و صدا زد...هری سریع برگشت و چوبدستیش گرفت جلوش...هاگرید بود که داشت صداش میزد و هدویگ‌ رو شونه اش بود...هری با خوشحالی رفت پیش هاگرید و ماجرارو براش گفت...هاگرید:بیچاره مالفوی باید همه چیز و به دامبلدور بگم...دراکو نباید مثل پدرش شه
.. هری که اصلا دل خوشی از دراکو نداشت گفت:اونم مثل پدرش بدجنسه هاگرید:درسته که اخلاقای بدی داره ولی اون توی خانواده درستی نبوده! هری:اما منم اصلا خانواده نداشتم هاگرید:درسته...به ذات برمیگرده ولی حق دراکو نیست... هری:یعنی ازش خواستن من و بکشه؟ هاگرید:احتمالا دیدن با راه های پیچیده نتونستن خواستن از راه های ساده استفاده کنن مخصوصا دراکو که تو یه مدرسه با توعه...
هری باز هم تو خیال خودش غرق شد که ناگهان صدای دراکو از پشت اومد........



داستان‌ت کمی پایان باز بود. بهتره برای زیبایی ظاهری نوشته‌ت، بندهای مختلف و همچنین دیالوگ‌ها رو با اینتر از هم جدا کنی. بهتره دیالوگ‌هات رو اینجوری بنویسی:

دراکو گفت:
- سلام.


با این حال این ایرادات می‌تونه با ورود به ایفای نقش و نقد گرفتن برطرف بشن.



تایید شد!
مرحله‌ی بعد: گروهبندی




ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در تاریخ ۱۴۰۰/۷/۱۹ ۱۸:۰۴:۰۲


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۲۱:۱۶:۱۹ سه شنبه ۱۳ مهر ۱۴۰۰

گریفیندور

امیلی تایلر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۵:۲۰ پنجشنبه ۸ مهر ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۸:۲۷:۵۰ دوشنبه ۱۹ مهر ۱۴۰۰
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 7
آفلاین
تصویر

به سرسرای بزرگ هاگوارتز قدم گذاشتم همه جا باشکوه بود. کمی نگران بودم، که در چه گروهی می افتم.
در صف سال اولی ها ایستادم .و منتظر خوانده شدن اسمم شدم.به میز های گروه هاگوارتز نگاه کردم همه شان خوب بودند.در دلم دعا کردم که در گروه گریفیندور بی افتم .وقتی رفتار درایو با هری رو دیدم در دلم گفتم ای کاش در گروه اسلیترین نباشم.

اسمم توسط پروفسور مک گونگال خوانده شد. استرس دوباره به من هجوم آورد ، و با نگرانی و دلهره به سمت کلاه گروه بندی رفتم.
در دلم گفتم اسلیترین نباشه ، اسلیترین نباشه!
به سمت کلاه چروکیده ای که قرار بود سرنوشت من را تایین کند رفتم .
روی چهارپایه نشستم و کلاه را روی سرم گذاشتم.

زمزمه ی کلاه را در گوشم شنیدم، چشم هایم را بستم و به کلاه گفتم که خواهش می کنم ، من گریفیندور را می‌خواهم.کلاه در گوشم گفت شجاع و باهوشی پس گریفیندور. کلاه با صدای بلند گریفیندور را فریاد زد.
خیالم راحت شد، رسما در آن لحظه در حال غش کردن بودم

با خوشحالی به سمت میز گریفیندور حرکت کردم و می‌دانستم آینده ی پر موفقیتی در پیش رویم است.



انتظار داشتم خلاقیت بیشتری نشون بدی. چون خیلی شبیه به کتاب بود. با این حال نمی‌خوام اینجا متوقفت کنم.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۴۰۰/۷/۱۳ ۲۱:۵۶:۲۷


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۵:۲۸:۱۸ سه شنبه ۱۳ مهر ۱۴۰۰

اسلیترین

لوسیوس مالفوی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۴:۳۰ سه شنبه ۱۳ مهر ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۳:۴۲:۴۵ شنبه ۱۷ مهر ۱۴۰۰
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 3
آفلاین
تصویر شماره 15 کارگاه داستان نویسی

قصر مالفوی ها
اقامت گاه فعلی لرد سیاه
و البته محل زندگی خاندان اصیل زاده ی مالفوی ها
با ضرب و شتم به داخل هلش دادند
پشت سرشم دوستاشو
هر سه نفرشونو به زانو دراوردن
لرد سیاه با دیدن هری و دوستانش لبخندی از سر رضایت زد
لرد:کارتون عالی بود
بقیه مرگخوار ها به نشانه ی احترام سر خم کردن
لرد:این کله زخمیو...تبدیل به مرگخوار کنین
و نگاهشو به رون و هرماینی چرخوند
لرد:این دوتارم...ببرید یه جای دور...و جونشونو بگیرین
دریکو با تعجب به لرد سیاه نگاه کرد
نه...
نمیتونست
نمیتونست بزاره عشق کودکیشو بکشن
هرچند...
اصلا دلش برای اون پسر مو قرمز نمیسوخت
ولی هرماینی...
از طرفی نمیتونست به لرد سیاه حرفی بزنه
بنابراین با سکوتی غمگین به داد و هوارهای هرماینی و رون گوش داد
کاش این راهو انتخاب نمی کرد
کاش...


با این که خیلی خیلی خیلی کوتاه بود، اما دوست داشتم.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۴۰۰/۷/۱۳ ۲۱:۴۰:۱۵


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۰:۴۸:۲۵ پنجشنبه ۱ مهر ۱۴۰۰

ریونکلاو

نارلک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۱۶:۲۳ دوشنبه ۲۱ تیر ۱۴۰۰
آخرین ورود:
امروز ۱۰:۲۲:۵۹
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
پیام: 10
آفلاین
تصویر شماره ۵

آن روز برایش بسیار مهم بود، بخصوص پس از آن همه انتظاری که کشیده بود.
خانواده اش در چند روز پیش، روز های بسیار پر تنشی را گذرانده بود. پدرش تا به حال این چنین عصبانی نبود و مادرش را نیز تا به حال انقدر در فکر ندیده بود. دقیقا مانند شرایطی شده بود که برای گروهبندی خواهر بزرگترش داشتند، اما با یک فرق و آن هم این بود که این بار او در این مرحله بود.

سرسرا با رنگ های چهار گروه هاگوارتز تزئین شده بود و دانش آموزان چهار گروه، هر کدام دستشان را به شکمشان که قار و قور می کرد، گرفته بودند. مدیر مدرسه، پروفسور مک گوناگال داشت با آب و تاب قوانین و موارد را برای دانش آموزان، بخصوص برای سال اولی ها، توضیح می داد.

سال اولی ها با تعجب و شگفتی به سرسرا نگاه و می کردند و گاهی از میانشان جملاتی مانند "واو!"، "چقدر باحاله..." و یا "خیلی خفنه" نیز به گوش می خورد. تا اینکه سرانجام در سرسرا با شتاب باز شد و پروفسوری که لباس زرد و خاکی ای داشت، وارد سرسرا شد...
- پروفسور مک گوناگال! کلاهو آوردم!
- اوه، نویل! متشکرم!


پروفسور مک گوناگال کلاه را چند بار با دست تکاند و رو به دلنش آموزان گفت:
- این کلاه گروهتون رو انتخاب می کنه... یعنی جایی که خونه‌تون میشه و افرادی که خونواده‌تون میشن، پس اصلا نگران نباشید، چون هر چار تا گروه عین همن!

با گفتن این جمله، بسیاری از دانش آموزان سال های بالاتر پوزخندی زدند؛ حتی خود مک گوناگال هم، لبخندی بر چهره‌ی پیرش نشست.
پس از مدتی کوتاهی، پروفسوری که شتابان وارد سرسرا شده بود، کلاه را طوری از دست مک گوناگال کشید که نزدیک بود پاره شود! اما نشد و آن پروفسور دوباره به سر میز اساتید برگشت و لیستی را برداشت که بررویش نام هایی با خط خرچنگ قورباغه نوشته شده بود. او با صدایی لرزان که حاکی از ترسش بود، گفت:
- مری مک میلان!

دختری سیاه پوست، از میان جمعیت با قدم هایی استوار و آرام به سمت پروفسور رفت و روی صندلی چوبی ای نشست که کنار آن پروفسور قرار داشت. پروفسور با دستپاچگی کلاه را بر روی سر آن دختر گذاشت و با صدایی بلند و دستپاچه گفت:
- راستی، من لانگ باتم هستم...

که در همین حین، قبل از پایان حرفش، کلاه با صدایی نخراشیده گفت:
- هافلپاف!

جمعیت هافلپافی، برایش جیغ و دست و هورا کشیدند، تا اینکه لانگ باتم دوباره جلوی آنها را گرفت و با صدای بلند، دوباره گفت:
- فرد جرج ویزلی!

اما جوابی نشنید. دوباره آن فرد را مخاطب قرار داد و بار دیگر نعره زد:
- فرد جرج ویزلی، بیا اینجا!

اما باز هم پاسخی نشنید. دانش آموزان با هم شروع به پچ پچ کردند، که یکی از سال اولی ها که کنار فرد بود، سقلمه ای به او زد و او را از ادامه شیرجه رفتن در افکارش وا داشت.
فرد در ابتدا کمی هول شد و بعد وقتی فهمید باید برای گروهبندی برود، با خجالت و چهره ای قرمز شده، که کک مک هایش درش کمی نامعلوم تر بودند، به سمت کلاه رفت و لحظه ای بعد کلاه بر روی سرش قرار گرفت.

- خب، باهوشی! به شدتم هستی! گستاخم نیستی... شجاعم...

فرد در همین زمان به میان حرفش پرید و گفت:
- چرا! شجاعم! تروخدا منو تو گریفندور بذار...

تمام مشکلات و ناراحتی های پدر و مادرش سر همین بود. اینکه گروهی به غیر از گریفندور برود و حال کلاه می خواست این کار را کند... باید جلوی این اتفاق را می گرفت!

کلاه که گویی از او رنجیده خاطر شده باشد، با حالتی بغ کرده به او گفت:
- نه... تو ریونکلاو بهتر شکوفا می شی... ریـــونـــکلاو!

فرد با حالتی گنگ و در فکر بلند شد. او حال ریونکلاوی بود و پدر و مادرش را نا امید کرده بود. حال چه باید می کرد؟ چگونه باید به پدر و مادرش اطلاع می داد؟ اگر می خواست دروغ هم بگوید، ارزش های خانوادگی را زیر پا گذاشته بود، پس چگونه باید می گفت؟
در همین حین که این سوالات در ذهنش مانند ریشه های درخت، محکم تر می شد، بی توجه به دیگران به سمت میز ریونکلاو رفت و دو دستش را به سرش گرفت و آرام آرام اشک هایش، شروع به فرود آمدن از گوشه چشمانش کردند...


خیلی خوب نوشتی!
لطفا اگه قبلا تو سایت شناسه داشتی به مدیرا اطلاع بده چون در این صورت نیازی به گروهبندی نداری و می‌تونی مستقیم برای معرفی شخصیت بری.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط E.B در تاریخ ۱۴۰۰/۷/۱ ۹:۵۳:۳۵
ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۴۰۰/۷/۱ ۱۴:۳۳:۵۳

جن گانگستر وارد می‌شود! همه دستا بالا!


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۹:۲۳:۳۲ سه شنبه ۳۰ شهریور ۱۴۰۰

ریونکلاو

ایزابل مک‌دوگال


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۴۷:۰۵ دوشنبه ۲۹ شهریور ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۵:۵۳:۵۴ چهارشنبه ۳۱ شهریور ۱۴۰۰
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
پیام: 3
آفلاین
تصویر شماره 2 کارگاه داستان نویسی


با خودش می گفت: نباید می آمدم.
به دنبال دریکو بود. در دستشویی، طلسمی را اجرا کرد و دریکو طلسم را به طرف هری منحرف کرد و او حس کرد با فشار بسیار بسیار بسیار زیاد، دارد به داخل زمین می رود. سر انجام، خودش را در این دیوانه خانه، یعنی عمق دریاچه پیدا کرد.
هیولایی دریایی، با چنگال هایی به شدت تیز، دنبالش می کرد. خوشبختانه، طلسم آب شش یادش بود. تقریبا کل مساحت دریاچه را شنا کرده بود. خسته بود و از تاریکی و تنهایی دریاچه، زجر می کشید.
قلبش ایستاد. مودی، جلوی چشمش ظاهر شد و هیولا را با طلسمی کوچک فراری داد. صدایی آشنا، گفت: اوه! چه سعادتی!
ولدمورت. صدایش به قدری بلند بود که شاید کل دریاچه را فرا گرفته بود.
- بگیرش بارتی! سریع! نکشش. اون قسمتش برای منه!
وحشت.
دامبلدور. دیگر چی؟! دامبلدور طلسم بیهوشی ای را روی بارتی، یا همان مودی، اجرا کرد، دست هری را گرفت و با هم غیب شدند.
دفتر دامبلدور. خستگی به معنای واقعی...
- تو دریاچه چیکار می کردی؟!
- آخ.
بلند شد و نشست.
- نمیدانم.
مجبور بود همچین چیزی بگوید. از اینکه برای دنبال کردن دریکو باید بهانه می آورد، فراری بود. دامبلدور، با همان صدایش مرموزش، می گوید:
- او به آزکابان و تو هم به رختخواب می روید. زود باش!
- بله قربان.
و با سر دردی دیوانه کننده از آنجا می رود.



خیلی خیلی سریع داستانو جلو بردی. با این حال به نظرم آمادگی رفتن به مرحله بعدو داری.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط Looona در تاریخ ۱۴۰۰/۶/۳۰ ۹:۲۸:۲۹
ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۴۰۰/۶/۳۰ ۱۰:۲۹:۰۶


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۲۳:۳۲:۲۶ یکشنبه ۲۱ شهریور ۱۴۰۰

ریونکلاو

ماریا گلوسپ


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۲۶:۰۱ یکشنبه ۲۱ شهریور ۱۴۰۰
آخرین ورود:
امروز ۹:۱۹:۳۳
از آکسفورد
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
پیام: 11
آفلاین
تصویر ۳ کارگاه داستان نویسی
دستشو محکم مشت کرد.سرشو پایین انداخت..قطره های اشکش روی زمین میریخت.دوباره سرشو بالا اورد و به اینه نفاق انگیز نگاه کرد.تصویر لیلی رو در اغوش خودش دید.لیلی قطعا زیباترین و خوش قلب ترین زن دنیا بود اما اون جیمز پاتر لعنتی..اه بیخیال دوست نداشت موقع دیدن چهره لیلی به اون ادم لعنتی فکر کنه.اون لیلی رو ازش گرفت..یاد شبی افتاد که ارباب لیلی رو از بین برد و برای اخرین بار لیلی رو بغل کرد..زیر لب اسم لیلی رو تکرار میکرد..دوست داشت لیلی دوباره کنارش باشه اما این غیر ممکن بود.صدای هری از پشت سرش افکارش رو پاره کرد._اوه ببخشید پروفسور _اینجا چیکار میکنی _شما اینجا چیکار میکنید؟ _فکر نمیکنم مجبور باشم برای یه دانش اموز اینو توضیح بدم.هری بدون هیچی حرفی به اینه نزدیک شد.اشکهای هری از گونه اش سرازیر شد..اسنیپ مطمئن بود که هری هم داره لیلی و جیمز رو میبینه ..




از جیمز پاتر بدم نمیاد اما خب اسنیپ ازش بدش میاد اینجا خواستم تنفرشو ازش یذره نشون بدم😁



خیلی کوتاه نوشتی، ولی نمی‌خوام اینجا متوقفت کنم. فقط این که سعی کن توی داستانت با زدن اینتر یکم پاراگراف‌بندی ایجاد کنی و حتی دیالوگ‌ها رو جدا از توصیفات و توضیحاتت بیاری.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۴۰۰/۶/۲۲ ۰:۰۰:۳۷


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۹:۳۵:۲۶ پنجشنبه ۱۸ شهریور ۱۴۰۰

اسلیترین

دنیس


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۱۶:۲۹ پنجشنبه ۱۸ شهریور ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۵:۱۸:۱۶ سه شنبه ۲۳ شهریور ۱۴۰۰
از ظرافت بینی ارباب!
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 6
آفلاین
تصویر شماره 3

دست هایش را مشت کرد و با قدم های محکمش از پله ها پایین رفت .
نگاه گذرایی به دیوارهای تارعنکبوت بسته و جعبه های خاک گرفته انداخت.
بی توجه به دیگر اشیاء درون زیرزمین به سمت شئ مذکورقدم برداشت و پارچه ی حریر رویش راکنار زد و به تصویر خود درآینه نفاق انگیز خیره شد.

ناگهان تصویر مرد سیاه پوش و خمیده به تصویر اسنیپ جوان که دخترک ظریفی با موهای نارنجی را دربغل داشت تغییر کرد.
مردمک چشمش گشاد شد و خاطراتش همچون باران برسرش جاری شد.
این زن لیلی پاتر بود. اولین عشق زندگی تاریک او..

" با لبخند به دختر مو نارنجی خیره مانده بود .
لیلی دست از بوییدن لاله های وحشی برداشت و نگاه دلربایش را به اسنیپ داد.
_ اینجا واقعا قشنگه اسنیپ ...نمیدونم چطور ازت تشکر کنم که منو به اینجا اوردی!

اسنیپ لاله ی کوچکی را میان موهای لیلی قرار داد.
-اینجا زیباست اما نه به زیبایی تو لیلی عزیزم! "

لبخندی از این خاطره برلب های خشک اسنیپ نشست اما با به یادآوردن خاطره ی دیگری لبخند بر لبانش خشکید.

" با قدم های آرام به آنها نزدیک شد.
دختری که در بغل جیمز پاتر صدای خنده هایش طنین انداز شده بود همان لیلی بود؟
قطره های اشک بی اختیار از چشمانش سرازیر شدن و ازآنجا دور شد. "

با قطره اشکی که از چشمانش بر دست های سردش جاری شد به خود آمد.
لیلی پاتر هیچگاه برای او نبود و حتی خود اسنیپ باعث مرگ او شد..
باتمام این ها هنوز هم قسمتی از قلبش با فکر کردن به او میسوخت.
پارچه ی حریر را به روی آینه نفاق انگیز انداخت و با شانه های خمیده زیرزمین را ترک کرد اسنیپ هنوز کارهای زیادی برای انجام دادن داشت.


پست خوبی بود و کاملا تونست احساسات عکس رو انتقال بده. توصیف هات خیلی قشنگ و گویا بودن.
علائم نگارشی‌‌ت کمی به هم ریخته بودن که درادامه بهتر میشه.

تایید شد!

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط ملانی استانفورد در تاریخ ۱۴۰۰/۶/۱۸ ۲۱:۴۳:۰۱

نوکی که انجیر میخوره مرغش کجه

عشق فقط بینی ظریف ارباب







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.