جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

13 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
7
مهمانان
6
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  97 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  210 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  218 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  307 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  208 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: روان خانه سیاه - سفید !!!
ارسال شده در: چهارشنبه 26 اردیبهشت 1386 16:13
نمایش جزئیات
آفلاین
و حاج کالین به طرف ولدی می ره و با کمال تعجب ولدی هم براش جا باز می کنه و حاجی کنارش می شینه!
بعد دوباره بلیز خود شیرین بلند می گه :
_ برای سلامتی حاجی صواتو بلند بفرست!

و صدای وحشتناکی بلند شد! مثلا صلوات فرستاده بودن... محفلی ها تو کف اینکه اینها صلوات رو از کجا یاد گرفتن!
و به این شک کردن که حتما یه کلکی در گذشته به کاره یا خدایی ناکرده با حاج کالین نسبت فامیلی دارن!

خلاصه ملت در حال پاچه خواری از حاجی بودن و حاجی هم در کف اینکه اینجا هم طرفدار داره بود و اصلا یادش نمی اومد که اینجا اومده برای چی در همین اثنا صدای هیاهویی از حیاط بلند شد!

ملت مرگ خوار داخل اتاق همراه با حاج کالین و ملت محفلی بیرون اتاق که در تلاش برای دیدن داخل اتاق بودند از این صدای سراسیمه به داخل حیاط شتافتند!
یعنی چه خبر شده بود؟؟
و اندکی بعد توسط یکی از افراد باهوش (!) مرگ خوار شخصی بروی پشت بام شناسایی شد! این فرد مجهول الهویت که این مجهول بودن به دلیل فاصله زیاد از پشت بام تا حیاط بود دست های خود را در از دو طرف باز کرده بود و به نظر می رسید قصد خود کشی دارد!
ولدی یه نگاهی به طرف انداخت و گفت :
_خب ...چشم های تیز بین من که این یارو رو از سفید ها تشخیص داده...چون من مرگ خوارامو به خوبی می شناسم ... اما اینکه از سفیداس دیگه نمی دونم....شاید هم از کارکنان باشه...بیچاره حق داره این سفیدا خیلی حتما بهش فشار آوردن!
در همان زمان تئودی نات به سرعت گفت :
_ارباب...من یه ریش سفید می بینم!
سفید ها که با حرف ولدی در میان خود به جست و جو پرداخته بودند و هنوز نیافته بودن چه کسی در میانشان نیست با شنیدن این حرف جرقه ایی را در ذهن خود احساس کردند!
استر با تعجب بسیار :
_پرفسور دامبل؟؟؟
محفلی ها :
_نـــــــــــــــــــــــــه!

و ولدی با کمال تأسف و کمی عصبانیت سری تکان داد و گفت :
_ای سفیدای حسود! ندیدن ما یه جشن تولد برای خودمون راه بندازیم! این برنامه رو هم درست کردن که جشن تولد من رو خراب کنن!
ناگهان یکی از سفیدان به سمت حاج کالین آمد و گفت :
_حاج آقا شما نمی خوایید کاری بکنید؟؟
_نه چی کار کنم مثلا؟ فقط می تونم یه فاتحه براش بخونم! ولدی جان بریم بقیه مراسم!
و صدای ضعیفی که از پشت بام می آمد ندا داد :
_برای همینه که دارم خودکشی می کنم! دیگه حاج کالینم شده طرف اونا...موندن من هیچ فایده ایی نداره...من دیگه باید خودمو بکشم! خداحافظ ای ملت محفلی...
و صدای شیون و زاری آن ها بلند شد...
و دامبل نوحه می خواند غافل از آنکه چند خدمتکار از پشت به اون نزدیک می شوند....
و ناگهان پـــــــــــــــاق!
یعنی دامبلدور از آن بالا به پایین سقوط کرد؟؟

خب سارا عزیز خوشحالم کردی که بعد از مدتی دوری پستی در محفل زدی.امیدوارم باز هم شاهد پستهای یکی از سران اسبق محفل باشیم. پستت دارای طنز خوبی بود, بدون اشکال نگارشی و املایی و مثل همیشه عالی. هیچ اشکالی نتوانستم در آن بیابم!
سارا یه دوره آموزش پست زنی می ذاری؟(همر)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1386/2/29 16:05:24
Re: روان خانه سیاه - سفید !!!
ارسال شده در: جمعه 21 اردیبهشت 1386 03:41
نمایش جزئیات
آفلاین
آلبوس دامبلدور با حالتی چاپلوسانه که در این کار انقدر حرفه ای بود که نشان لیاقت مرلین را هم گرفته بود حاج کالین را به طرف اتاق مرگخوار ها راهنمایی میکند.
دمبل:حاج آقا تخمه پست بکنم؟
حاج کالین:برو دمبل باز چی میخوای اینجوری میکنی؟
دمبل:یه چند تومن پول میخواستم حاج آقا .این صابخونه محفل اومده پول میخواد. به ریش مرلین قسم هر وقت بتونم جبران میکنم.
حاج کالین:"ای دمبل تو نشد یه روز همینجوری پاچه خواری کنی .باشه حالا چقدر میخوای؟
دمبل:یه شونصد گالیون بدین کافیه!
حاج کالین:
دمبل:خب حاج کالین ندارین؟
حاج کالین واسه اینکه سه نشه رو به گرا کرد و گفت:گراپی جان یه شونصد گالیون بده به این دمبل گناه داره؟
انها به درب روبروی اتاق مرگخوارها رسیدند.از درون خانه صدای دوپس دوپس و .... می امد.
حاج کالین:گراپ در رو باز کن.
و گراپی یه آفتابه در اورد و سر ان را به سوراخ در چسباند .از درون افتابه چند قطره آب بیرون امد و لولای در باز شد.و خود گراپ عقب رفت.
حاج کالین در آستانه در ظاهر شد و به مرگخوارانی که در حال تکنو زدن بودند نگاه کرد.
وقتی مرگخوارها حاج کالین رو دیدند همه گی دست از تکنو و اهنگ برداشتند.
ایگور:ارباب بحث رو عوض کن
ولدی که خود خوب حاج کالین را میشناخت و میدانست که حاج اقا چه مقدار قدرتمندند ریتم اهنگ را عوض کرد و بجای آن این را خواند؟
انار دونه دونه.............مرلین چه مهربونه
میخوایم بریم به پیشش........گل بریزیم رو ریشش
و بعد از آن گفت:
حاج کالین:"افرین فرزندم چقدر زیبا بود.
دمبل:

نات عزیز طنز خوبی در پستت بود. پستت دارای مکالمات ارزشی ولی از نوع مثبت آن بود که در این مدت کمتر تو سایت دیدیم.در ضمن داستان را برای فرد بعد به خوبی انتقال داده بودی.موفق باشی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1386/2/29 15:58:09
گزیده ای از برداشتهایم...
جوانا کاتلین رولینگ،بعد از نوشتن کتاب هری پاتر و ?
Re: روان خانه سیاه - سفید !!!
ارسال شده در: پنجشنبه 20 اردیبهشت 1386 22:02
نمایش جزئیات
آفلاین
دین دین دون دان دیدین ... بوووووووق .... بوووووووووووق .

- بله بفرمایید .
- الو سلام ... دفتر مرکزی آسلام و ارشاد آسلامی ؟
- بله بفرمایید !
- حاج کالین هستن ؟
- بله ... بفرمایید !
- با خودشون کار داشتم ؟ ... می شه باهاشون صحبت کنم ؟!
- بله بفرمایید !

...

- بله بفرمایید ؟
- سلام کالین جان ... دامبلدور هستم ... شناختی ؟
- بله ... بفرمایید
- کالین جان اینجا یه مورد آسلامی هست ... می تونی بیای ؟
- بله !
- بفرمایید ... قدمتون روی چشم !

تق ...(صدای گذاشتن گوشی!)

====

آلبوس : حلـــــــــــه !
استرجس که کنار میز ایستاده بود یواش یواش چیزی درونش جوشش می کنه و به دستاش سرایت می کنه و روی میز ریتم می گیره :
- آلبوس گلم چه کرده ... محفلو دیوونه کرده ... آلبوس گلم چه کرده ... محفلو دیوونه کرده !!!
حدس زدن باقی اتفاقات با خواننده ...

===

کالین به همراه گراپ وارد حیاط روانخانه می شه ... کالین نگاهی به اطراف می اندازه و آفتابشو به حالت تهدید آمیزی جلوش می گیره و آروم شروع به حرکت می کنه .

=== لحظاتی بعد===

استرجس از ناحیه ای ناجور! مورد برخورد یک طلسم آسلامیوس قرار می گیره و دستاشو بر روی همون ناحیه ناجور می ذاره و میره گوشه دیوار می چسبه ! ... کالین آفتابشو یه چرخی می ده و نوری عجیب و غریب و خفن همه جا رو فرا می گیره و بعد از لحظاتی لباسهای همه عوض شده و خواهران روسری به سر و برادران عمامه به سر شدن !!

کالین رو به گراپ : اینجا کارمون تموم شد ... باید بریم سراغ مرگخوارا ... آلبوس راه از کدوم وره ؟

..................

هدویگ جان لطف کردی که بعد از مدتها در محفل پست زدی و بعد از مدتها به جایی که تعلق داشتی برگشتی.پستت جالب بود و دارای طز قوی ای بود با اینکه روند سریعی داشت ولی خوب به موضوع پرداخته بودی. موفق باشی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1386/2/29 15:46:38
Re: روان خانه سیاه - سفید !!!
ارسال شده در: پنجشنبه 20 اردیبهشت 1386 17:23
نمایش جزئیات
آفلاین
ناگهان محفلی ها به یاد جوونی هاشون و اون شب های خوش جبهه و آن روز های به یاد ماندنی به دونبال یافتن مینا (مین ها) در یک حرکت شهادت طلبانه در حالی که فریاد هایی مختص به قبیله های سرخ پوستی در میاوردند به سمت مرگخواران حمله ور شدند اونم در حالی که همشون فکر میکردند در پناه سارا اوانز و در زیر سایه ریش های دامبول ارزشیشان بسیار خفن تشریف میدارند و حالا هم مرگخواران را سخت غافل گیر کرده اند غافل از اینکه سخت غافل گیر شده بودند و خود خبر نداشتند!

چند لحظه بعد
جنگ خیلی سریع رخ داده بود و خیلی سریع هم به پایان رسیده بود و طبق معمول سیاه هان پیروز شده بودند و آخرین نفرات محفلی نیز عین چی داشتند فرار میکردند و رئیسشان آلبوس نیز چندین متر جلو تر از بقیه مشغول فرار کردن بود و در اون میان خبرنگاران در روان خانه جمع شده بودند تا از این جنگ گزارش تهیه کنند.
خبرنگار: وضعیت فعلی ارتش سفید چطوره؟
شخصی که نمیخواهد نامش فاش شود:
- هوم ... فعلا ده تا کشته و بیستا مجروح و پونزده تا مفقود الاثر و سی تا گروگان و هشت تا شیمیایی شده و .....
خبرنگار: آها فهمیدم...

چند لحظه بعد
همه جا پر شده بود مجروحینی که با برانکارد های جادویی در حال نقل مکان شدن بودند ، همه به سرعت از اینور به اونور میرفتند اما در کنار این رویدادها در سویی دیگر و در رویدادی ارزشی تر بزرگان سفید اجتماع کرده بودند و مشغول مذاکرات مهم بودند:

آلبوس: جان تو میخواستم انگشت کنم تو چشم تام یعنی منظورم همون ولدیه .. اگر اون بلیز به ریشم آویزون نشده بود کشته بودمش!
سارا که بخاطر بانداژ دور صورتش فقط چشمهاش مشخص بود گفت:
- ولی من تونستم یکی از ناخن های دست بلاتریکس رو بشکونم موفقیت چشم گیریه!
استر: پس منو ندیدی چطور افتاده بودم روی شش هفت نفر تا سر حد مرگ طلسمشون کنم. واقعا شانس آوردند!

همه سخت در فکر فرو میرند تا دلاوری های استر رو به یاد بیاورند.
در خاطرات آلبوس و بقیه علما
استر افتاده زمین و همه مرگخوارا افتادن رو استر در اون میان محفلی ها دارن سعی میکنند استر رو از زیر مرگخوارا بکشن بیرون!
استر: کمکم کنید .. کمک کمک!
پایان خاطره
همه
استر
سارا: حالا ما چطوری این شکست رو جبران کنیم؟

در همون لحظه صداهای تشویق و هورا از اتاق مجاور میاد.
- ارباب شمع ها رو فوت کن.
- ایشالا دویست سیصد سال عمر کنی تا چشم دامبل دراد.
- هیییییی بوق دووووم موسیقی بنوازید! دوپس دوپس دوپس (موسیقی اصیل سیاه)

ناگهان سینسیترا از ناکجا پیداش میشه.
سینی: ایول بازم بیایم برقصیم
همه محفلی ها
آلبوس: نه آخه من چقدر نقد کنم پستاتو؟ تو چرا انقدر ارزشی شدی؟ کی تو رو تو محفل راه داده؟ مگه نیمفهمی این آهنگ از اتاق سیاه هاست؟
همون موقع سینسیترا که میفهمه حتی دومبول هم بندری نمیزنه از خجالت آب میشه میره تو زمین.

سارا: خوب حالا چی کار کنیم؟
همه به شدت در فکر فرو میرند.
استر: آها فهمیدم... زنگ بزنیم به منکرات به حاج آقا کالین بگیم صدای آهنگه اینا بلنده کالین خودش میدونه چه بلایی سرشون بیاره بلکه ما رو هم مورد مرحمت قرار داد و آسلام رو با خودش به اینجا هم آورد تا هممون رستگار شویم.
همه

بلیز عزیز پست خیلی خوبی بود.البته اگر کمی به توصیف جنگ می پرداختی بهتر بود البته تا حدودی این کار ا در خاطرات سارا و آلبوس و استر بیان کرده بودی. در کل به نظر من نقصی نداشت. موفق باشی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1386/2/20 17:30:07
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1386/2/20 17:38:43
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1386/2/20 17:47:06
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1386/2/29 15:35:09
Re: روان خانه سیاه - سفید !!!
ارسال شده در: پنجشنبه 20 اردیبهشت 1386 11:10
نمایش جزئیات
آفلاین
محفلي ها رو به مرگخوارها :
ناگهان صحنه تاریک می شود. نور های زرد و آبی و نارنجی روی صحنه می افتد. دی جی به حالت فشنی وارد صحنه می شود. موهای خودش را که احتمالا" با وان دو گراف به حالت سیخ مانندی در آورده بود، تاب می دهد.دستمال سفیدی را که به روی کت مشکیش بسته بود سفت می کند. اشاره ای می کند و بلیز میکرو فون را به او می دهد. میکرو فن را می گیرد و به حالت سر و تکا ن دادن هیکل باربی مانندش !اشاره ای به دیگران می کند.

ناگهان صدای کر کننده ی موسیقی به گوش می رسد .

ملت : هورااااااااااا

دی جی :

دنیا واسه هر دو تامون قشنگه
کنار هم بودنمون قشنگه
قشنگه روز و روزگار از امروز
زمین قشنگ و آسمون قشنگه
....

ملت وارد صحنه می شوند. دامبلدور شروع به بندری زدن می کند. () بلیز و به همراهی لارتن دنس می روند. لوپین هم به همراهی بلا حرکات موزونی را انجام می دهند ....استر میکرو فن دیگر یرا به دست می گیرد و شروع به همخوانی با دی جی می کند.

یه دل نه صد دل عاشق
ولی انگار نه انگار
امون از دست این دل
امون از دست دلدار...
...

-تمومش کنییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییید!!!

این صدای سارا بود که همه را سر جاهایشان میخکوب می کند.صحنه دوباره روشن می شود و دیگر از رقص نور خبری نیست. آسلام ناب کالینی دوباره پدیدار می شود. میکروفن از دستهای استر می افتد. ریموس رنگ به چهره ندارد.همه به این حالت به سارا خیره شده بودند.سارا نگاهی به جمعیت محفلی و مرگخوار می اندازد. سرفه ی خفیفی می کند. و به این حالت می گوید :

- حملهههههههههههههههههههه به سوی ولد مورت!

خب سینیسترا عزیز از شما با توجه به چند پست اخیری که ازتون نقد کرده ودم بیشتر انتظار می رفت.پستتون دیالوگ خیلی زیاد داشت . در ضمن تا حدودی شامل صفت ارزشی میشد.امیدوارم دوباره شاهد پستهای بهترتان باشیم.
2.5 امتیاز به همراه C در کل 5.5 امتیاز
با احترام.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1386/2/20 15:35:29
ـ «خدا را دیدی؟»

ـ «خدا؟… دیوانه شده­ای؟… کجا ست؟»

ـ «همین که می­پرسی «کجاست؟»، یعنی نخواهی دید!… بگذریم!…»
Re: روان خانه سیاه - سفید !!!
ارسال شده در: شنبه 18 فروردین 1386 19:34
نمایش جزئیات
آفلاین
ویولت: مثلا چه کاری!
سارا : يه كار خوب !
ويولت: چه كاري؟
-: آهان .. فهميدم
ناگهان سارا با سرعت برق از كنار و بچه ها رفت و گفت :
الان بر مي گردم
-: كجا ؟
-: الان ميام ديگه
استر : اينم كه رفت حالا ما چه كار كنيم ؟
لوپين : بريم تزئيناتشونو بكنيم
استر: اين ناجوانمردانه ست !!
سيني : بيايد ما هم تزئينات به سبك خودمون انجام بديم
بقيه : بريم !!
برو بچ داشتن اتاقها و راهرو ها رو تزئين مي كردند كه يهو يه صدايي اومد :
بوق بوق ..ديلينگ ديلينگ ...بوق بوق ديلينگ ديلينگ ..بوق بوق ديلينگ...
استر : صداي چيه ؟؟
لوپين: من بگم !!
ويولت: احتمالا كار مرگخوارهاست
سيني : آفرين باهوش
لوپين : من بگم ؟؟
لارتن : بگو ديگه
لوپين: ..ا.. يادم رفت ...
استر: اينو ولش كنيد.. بايد بريم ببينيم چه خبره !!
همه بچه ها با هم راه افتادند و به سمت اتاق ولدي راه افتادند و در اتاق به حالت كارتوني سراشون روي هم ستوني كنار ديوار گذاشتند:
استر :
لارتن :
لوپين :
ويولت :
سيني :
هيچ كدوم چيزي كه مي ديدنو باور نمي كردن ..مرگخوارها با ساز و دنبك و بوق ريخته بودن تو اتاق لردي و داشتن بندري مي نواختند و لرد هم وسط اتاق داشت به اشد توان بندري مي زد !!!....
كه ناگهان يه صدايي حالشونو گرفت:
بوم....نه از اين طرف ..زدي به ديوار ... از اين طرف ... آهان .. بيار بالا ...دنبالم بيا .. آهان
استر: صداي چيه؟
لوپين: من بگم !!
لارتن : زوذ بگو تا يادت نرفته باز!!
لوپين : سارا اومده!
سارا از پشت سر محفلي ها :
-: ديري ديرين ..اينه
محفلي ها رو به مرگخوارها :
------------
نكته:سارا با خودش يه دي جي آورده

ادوارد عزیز این پستت نیز دارای سوژه خوبی است که سبب می شود تا داستان بخوبی پیش برود. تقریبا تمام پستت دیالوگ بود و بسیار کم به فضا سازی پرداخته بودی که اگر کمی بیشتر بودمطمئنا پست خوبی میشد. باز هم این پستت نیز قابل قبول بود.سعی کن از سوژه هایت نهایت استفاده را بکنی.
3 امتیاز بهمراه C در مجموع شش امتیاز.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1386/1/21 1:29:31
می تراود مهتاب..


"وقتش رسیده که همه‌ی ما بین چیزی که درسته و چیزی که آسونه، یکی رو انتخاب کنیم."
- پروفسور دامبلدور

Re: روان خانه سیاه - سفید !!!
ارسال شده در: دوشنبه 13 فروردین 1386 01:28
نمایش جزئیات
آفلاین
لوپین کمی ذوق می کند و رنگ به رنگ می شود و بعد از کمی مکث و این برنامه ها! و با شوق و ذوق زیاد می گوید:
---------
-بدین من ببرم!
استر: آخه قشنگ! کجای تو شبیه سورپرایزه!؟
لوپین: فکر کردم شاید...
سارا: جنابعالی فکر نکن لطفا!
یهو سینیسترا مثل کسی که طلسم جدیدی اختراع کرده از جا پرید و گفت:
- پست! بهتره با پست ماگلی بفرستیم!
سارا : در حالی که به سقف اشاره می کرد گفت:
- مثل اینکه ولدی اینا همینجا بالا سر ما هستن آی کیو!

بلاخره بعد از کلی بحث کردن و ریختن عقل ها روی هم ، تصمیم گرفتن کارتو بدن به پرستار تا توی سینی داروهای ولدی بزاره.

چند دقیقه بعد طبقه سوم....
ولدی در حالی که اشک تو چشمش حلقه زده بود به کارت پستال خیره شده بود و با خودش می گفت :
- عجب! این محفلی ها هم انقدر با مرام بودن و ما خبر نداشتیم!
ولدی تو حس و حال خودش بود که ایگور بی هوا اومد تو و تا ولدی رو تو این حس و حال دید گفت:
- ارباب نبینم غمتو! چی شده اشک ریزونی؟
ولدی به حالت یه پس گردنی نثار ایگور کرد و گفت:
- آخه نسناس! صد دفعه نگفتم اول در بزن بعد بیا تو. بعدشم اون محفلی ها واسم کارت تبریک تولد فرستادن، اون وقت شماها ....
ایگور با دستپاچگی گفت: شرمنده رئیس. چنان تولدی واست بگیریم که حظ کنی!
ولدی: دلم می خواد کل ساختمون رو افراد ما تزئین کنن. مثل مرگخوارهای واقعی!
چند ساعت بعد کل مرگخوارها داشتن همه جا رو به سرعت تزئین می کردن. با کاغذ رنگی های سیاه!( ) و جمجمه هایی که چشماشون چراغ های چشمکزن قرمز بود!

طبقه دوم...
لارتن بصورت گفت:
- دیدین مرگخوارا چه بلایی سر راهروها آوردن؟
سارا : ما هم باید دست بکار بشیم.
ویولت: مثلا چه کاری؟


----------------------------------------------------------
خوب لارتن عزیز پست متوسطی بود.فضاسازی داشت و در ضمن طنز را در آن بکار برده بودی البته بدون استفاده از شیوه ارزشی بازی در مجموع پست قابل قبولی بود.
5/3 امتیاز به همراه B در مجموع 5/7 امتیاز.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لارتن کرپسلی در 1386/1/13 2:23:59
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1386/1/21 1:19:03
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1386/1/21 1:21:15
نارنجی رو بخاطر بسپار!

طنز نویسی به موجی از دیوانگی احتیاج داره...

چه کسی بود صدا زد : لارتن!؟
Re: روان خانه سیاه - سفید !!!
ارسال شده در: یکشنبه 12 فروردین 1386 23:02
نمایش جزئیات
آفلاین
پس اولین کار برای جشن تولد درست کردن یه کارت پستال با عنوان " تولدت مبارک ولدی کچل " بود!
چه جشن تولدی می شد!

سارا که شیفته ی تولد بازی واین حرف ها بود دوباره با شور واشتیاق و اندکی فکر می گوید:
-خب به نظرتون کارت تبریکمون چه شکلی باشه؟

لوپین :خب ، می تونیم یک کارت پستال بفرستیم که روش نوشته با شه HAPPY BIRTHDAY VALADI KACHAL
ملت:
لوپین کمی دلخور شد وگفت: خب ،فقط یه نظر بود.

ویولت رویش را به طرف ریموس کرد و گفت:
-فکر می کنی روی بقیه کارت تبریکها چی نوشته!؟..روی همشون همینو نوشته..کارت تبریک ما باید خیلی خاص باشه و باید به طرز خیلی غافلگیر کننده ای هم براش بفرستیم...

سینیسترا :آره بهتره روش یه چیزی باشه که خیلی دوست داره ،راستی ولدی چیو خیلی دوست داره؟

لوپین دوباره نبوغ به خرج می دهد و می گوید:
-بهتره روش یه گل باشه با یک کیک تولد...
ملت محفلی:
لوپین:

استر کمی فکر می کند و می گوید:
خب ، اون همیشه به اشیاء عتیقه علاقه داشته . می تونیم یک کارت تبریکی بفرستیم که روش شکل چهار تا آثار باقیمانده از بنیان گذاران هاگوارتز باشه .

لیلی: اره فکر خوبیه.. می تونیم افسون براق کنندگی رو روش بخونیم تا واقعی به نظر برسه.

سارا: چه جوری بفرستیم که سو پرایز بشه؟
لوپین: من بگم؟
استر: آره باید هیجان زده بشه.
لوپین : تو رو خدا من بگم؟
ویولت:بسته بندیش کنیم با یک جغد بفرستیم.
لوپین : من بگم؟
سینیسترا: نه ، این خیلی خزه. می خوایم سوپرایز بشه.
لوپین : من بگم؟ تو رو خدا من بگم؟
ملت محفل : بگو...

لوپین کمی ذوق می کند و رنگ به رنگ می شود و بعد از کمی مکث و این برنامه ها! و با شوق و ذوق زیاد می گوید:

------------------------------------------------------
پروفسور سینیسترا عزیز پستتون بیشتر دیالوگ بود و کمی به ارزشی مانند میزد.زیاد به نکته خاصی اشاره نکرده بودی ولی در عین حال ماجرا را تا حدی پیش برده بودی.امیدوارم بیشتر کار کنی.
2 امتیاز به همراه D در مجموع 4 امتیاز

....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1386/1/21 1:13:39
ـ «خدا را دیدی؟»

ـ «خدا؟… دیوانه شده­ای؟… کجا ست؟»

ـ «همین که می­پرسی «کجاست؟»، یعنی نخواهی دید!… بگذریم!…»
Re: روان خانه سیاه - سفید !!!
ارسال شده در: یکشنبه 12 فروردین 1386 21:27
نمایش جزئیات
آفلاین
روانخانه ساکت و آرام بود! چند وقتی می شد که اتفاق خاصی در آنجا نیافتاده بود! اعضای محفل خسته از این بی هیجانی در اتاقی بزرگ در روانخانه جمع شده بودند و در اندیشه یک حرکت باحال به سر می بردند!
_پرفسور دامبلدور! شما راه حلی ، چه می دونم سوژه ایی واسه یه ذره شلوغ کردن به ذهنتون نمی رسه؟
دامبلدور روی تختش دراز کشید و در جواب استرجس گفت :
_الان موقعه خواب منه! نمی تونم فکر کنم!
و چند دقیقه بعد صدای خرو پف او بلند شد!
استرجس یه نگاهی به بقیه انداخت و روی سارا متوقف شد!
_سارا تو چی؟ تو چیزی به ذهنت می رسه؟
سارا یه نگاهی به نگاه های مشتاق بروبچس محفل انداخت و گفت :
_هان؟ خب فکر می کنم الان موقعه خواب منم باشه! آقا ما رفتیم!
و بلند شد که برود که ویولت دستش را کشید و گفت :
_خیله خب بابا فهمیدیم سوژه نداری...بگیر بشین!
و دوباره سارا نشست! در همان زمان که دوباره همه رفتن تو کف فکر کردن ناگهان ریموس وارد اتاق شد و گفت :
_بچه ها ... بچه ها یه خبر توپ! البته من می دونم که باید شایعه باشه ولی بد نیست شما هم بدونید!
ملت محفلی :
_بوگو...بوگو!
ریموس نشست و گفت :
_از قرار معلوم 5 روز دیگه تولده ولدیه! البته اینو این برو بچه های بی کار نگهبان از خودشون در آوردن! ولی به نظر من بد نیست برای اذیت کردن هم که شده یه کارت تبریکی برای طبقه بالایی ها بفرستیم!
روانخانه 3 طبقه داشت! طبقه هم کف مخصوصا دیوانه های معمولی بود! طبقه وسط مخصوص محفلی ها و طبقه سوم نیز برای مرگ خواران عزیز!
ملت محفلی با شنیدن این خبر از زبان ریموس چون خودشون هم دنبال یه سوژه ایی چیزی بودن در فکر فرو رفتن تا مقدمات یه جشن تولد حسابی رو راه بندازن!
سارا که مثلا خوابش می آمد به نظر می آمد سر حال شده و با اشتیاق گفت :
_به نظر من هم بهتره اول یه کارت پستال خوشگل بفرستیم برای ولدی تا اونا رو هم تحریک کنیم برای جشن تولد! اینجوری هیاهو هم بیش تر میشه!
پس اولین کار برای جشن تولد درست کردن یه کارت پستال با عنوان " تولدت مبارک ولدی کچل " بود!
چه جشن تولدی می شد!
___________________________________________

خب دوستان این یک داستان کوتاه هست! البته نه اینکه تو 5 6 پست تمومش کنید! ولی سعی کنید از سوژه اصلی خارج نشید! و در همین راستا کشش بدید!
توجه داشته باشید که محفلی و مرگ خوارا چوب دستی ندارن! ولی خب چیزهای بهتری هم هست برای به جون هم پریدن! باید از خلاقیت خودتون استفاده کنید! نفر بعدی نحوه درست کردن و فرستادن کارت رو توضیح بده و بعد هم نفرات بعدی کمک محفلی ها و مرگ خوارا برای تزیین روانخانه و تدارکات جشن تولد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: روان خانه سیاه - سفید !!!
ارسال شده در: شنبه 4 فروردین 1386 11:25
نمایش جزئیات
آفلاین
مأموریت به اتمام رسید!

امتیازات مأموریت در تاپیک " جلسات محرمانه محفل " داده شده است!

سوژه جدید این تاپیک به زودی داده می شود!
اگر کسی سوژه مناسبی سراغ دارد می تواند به پیام شخصی من پی ام دهد تا پس از تأیید به این تاپیک داده شود!
اگر نه هم من خودم سوژه می دم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!