جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

20 کاربر(ها) آنلاین هستند (13 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11
مهمانان
9
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  95 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  206 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  218 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  307 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  208 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: داستانهای سه خطی
ارسال شده در: یکشنبه 17 شهریور 1387 19:07
نمایش جزئیات
آفلاین
به مدت 15 دقیقه اسلاگهورن داشت در مورد مهمانی شب صحبت میکرد.تام از اینکه باز فرصتی برای پرسیدن سوالش پیش نمی آمد،عصبانی بود.
سرانجام وقتی اسلاگهورن دانش آموزان را به زور برای رسیدن به کلاس بعدیشان بیرون کرد،تام با اسلاگهورن تنها شد.هیچگاه تصور این فرصت خوب را هم نمیکرد!
---------------------------------------------------------------------------
تام به ارامی شروع به صحبت کرد :پرفسور ،می خواستم ازتون بپرسم که...
اسلاگهورن میان حرفش دوید :چی بپرسی تام؟نکنه درمورد اون دختره ی گریفندوری سوالی داری.تام اون دختر خوبیه.انتخاب خوبی کردی .
-نه نه پرفسور منظورم این بود که...
در همین حال سوزان وارد کلاس شد :ببخشید پرفسور امتحان جلو افتاده؟
اسلاگهورن اورا دعوت به نشستن کرد و بعد و به تام گفت :تام عزیزم ببخشید فعلا کار دارم ،تو مهمونی می بینمت!
---------------------------------------------------------------------------
تام در حالیکه به شدت سعی می کرد عصبانیت و نارضایتی خود را از اسلاگهورن و سوزان پنهان کند ، از کلاس معجون سازی خارج شد و به سمت کلا تغییر شکل که توسط آلبوس دامبلدور تدریس می شد حرکت کرد و در راه فکرهای زیادی در مورد مهمانی آن شب کرد .
---------------------------------------------------------------------------
همیشه در کلاس معجون سازی عذاب میکشید.چون دامبلدور تنها استادی بود که با تام مثل بقیه رفتار میکرد!
در کل کلاس کوچکترین تلاشی برای معطوف کردن حواسش به درس نکرد و همیشه به فکر آن بود که چه طور میتواند امشب در مهمانی به هدفش برسد!
_____________________________________--
شب زیبایی بود.صدای شادی و خنده میهمانی مثل همیشه تمام هاگوارتز را برداشته بود.اسلاگهورن با شادی سبیل پرپشتش را خم کرد و بعد به طرف تام رفت
_تام پسرم چرا امشب اینقدر غمیگینی؟چرا نمی رقصی؟دخترای زیادی هستند که دوست دارن ..
_نه پرفسور من یک سوالی داشتم که باید ازتون می پرسیدم.اگه اشکالی نداره
در همان لحظه سارا میکنبان جلو امد موهایش را تکان داد و به اسلاگهورن لبخند زد
_من الان بر می گردم تام!
__________
بارتی جان منظور من یک الشیا دیگه بود .به هرحال اشکالی نداره

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
وقتی شب برمی خیزد
دنیا را در خود پنهان می کند
در تاریکی غیرقابل رُسوخ
سرما بر می خیزد
از خاک
و هوا را آلوده می کند
ناگهان...
زندگی معنایی جدید به خود می گیردl
Re: داستانهای سه خطی
ارسال شده در: یکشنبه 17 شهریور 1387 19:01
نمایش جزئیات
آفلاین
به مدت 15 دقیقه اسلاگهورن داشت در مورد مهمانی شب صحبت میکرد.تام از اینکه باز فرصتی برای پرسیدن سوالش پیش نمی آمد،عصبانی بود.
سرانجام وقتی اسلاگهورن دانش آموزان را به زور برای رسیدن به کلاس بعدیشان بیرون کرد،تام با اسلاگهورن تنها شد.هیچگاه تصور این فرصت خوب را هم نمیکرد!
---------------------------------------------------------------------------
تام به ارامی شروع به صحبت کرد :پرفسور ،می خواستم ازتون بپرسم که...
اسلاگهورن میان حرفش دوید :چی بپرسی تام؟نکنه درمورد اون دختره ی گریفندوری سوالی داری.تام اون دختر خوبیه.انتخاب خوبی کردی .
-نه نه پرفسور منظورم این بود که...
در همین حال سوزان وارد کلاس شد :ببخشید پرفسور امتحان جلو افتاده؟
اسلاگهورن اورا دعوت به نشستن کرد و بعد و به تام گفت :تام عزیزم ببخشید فعلا کار دارم ،تو مهمونی می بینمت!
---------------------------------------------------------------------------
تام در حالیکه به شدت سعی می کرد عصبانیت و نارضایتی خود را از اسلاگهورن و سوزان پنهان کند ، از کلاس معجون سازی خارج شد و به سمت کلا تغییر شکل که توسط آلبوس دامبلدور تدریس می شد حرکت کرد و در راه فکرهای زیادی در مورد مهمانی آن شب کرد .
---------------------------------------------------------------------------
همیشه در کلاس معجون سازی عذاب میکشید.چون دامبلدور تنها استادی بود که با تام مثل بقیه رفتار میکرد!
در کل کلاس کوچکترین تلاشی برای معطوف کردن حواسش به درس نکرد و همیشه به فکر آن بود که چه طور میتواند امشب در مهمانی به هدفش برسد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ّّFor What I've Done
I Start Again
And Whatever Pain May Come
Today This Ends
I'm Forgiving What I've Done

Re: داستانهای سه خطی
ارسال شده در: یکشنبه 17 شهریور 1387 18:46
نمایش جزئیات
آفلاین
اسلاگهورن با صورتي كه از شدت خنده به شدت قرمز رنگ شده بود، دستش را بر روي شانه ي يكي از پسرها گذاشت و گفت:
_ اوه ويليام! تو واقعا ژاكلين بوآن رو تونستي دعوت كني؟! اون دعوتتو قبول كنه؟! اوه پسر!
دوباره همه به خنده افتادند. اما در اين بين سكوت تام واقعا غير منتظره. زيرا داشت با خودش فكر ميكرد. بايد امشب نيز همان شاگرد محبوب او باشد!
----------------------------------------------------------------------------
به مدت 15 دقیقه اسلاگهورن داشت در مورد مهمانی شب صحبت میکرد.تام از اینکه باز فرصتی برای پرسیدن سوالش پیش نمی آمد،عصبانی بود.
سرانجام وقتی اسلاگهورن دانش آموزان را به زور برای رسیدن به کلاس بعدیشان بیرون کرد،تام با اسلاگهورن تنها شد.هیچگاه تصور این فرصت خوب را هم نمیکرد!
---------------------------------------------------------------------------
تام به ارامی شروع به صحبت کرد :پرفسور ،می خواستم ازتون بپرسم که...
اسلاگهورن میان حرفش دوید :چی بپرسی تام؟نکنه درمورد اون دختره ی گریفندوری سوالی داری.تام اون دختر خوبیه.انتخاب خوبی کردی .
-نه نه پرفسور منظورم این بود که...
در همین حال سوزان وارد کلاس شد :ببخشید پرفسور امتحان جلو افتاده؟
اسلاگهورن اورا دعوت به نشستن کرد و بعد و به تام گفت :تام عزیزم ببخشید فعلا کار دارم ،تو مهمونی می بینمت!
---------------------------------------------------------------------------
تام در حالیکه به شدت سعی می کرد عصبانیت و نارضایتی خود را از اسلاگهورن و سوزان پنهان کند ، از کلاس معجون سازی خارج شد و به سمت کلا تغییر شکل که توسط آلبوس دامبلدور تدریس می شد حرکت کرد و در راه فکرهای زیادی در مورد مهمانی آن شب کرد .
---------------------------------------------------------------------------



*ملت ! سعی کنین اسامی ای که در زمان هری پاتر هست رو وارد نکنین ، چون تام ریدل خیلی سال قبل (؟!) درس می خونده*
*من به جای آلیشیا نوشم سوزان*

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: داستانهای سه خطی
ارسال شده در: یکشنبه 17 شهریور 1387 18:37
نمایش جزئیات
آفلاین
عزیزان برای این که پست ها سنگین نشه و صفحه باز بشه هرچند تا پست نفر جدید که می خواد پست بزنه از سه پست اخر کپی کنه:

اسلاگهورن با صورتي كه از شدت خنده به شدت قرمز رنگ شده بود، دستش را بر روي شانه ي يكي از پسرها گذاشت و گفت:
_ اوه ويليام! تو واقعا ژاكلين بوآن رو تونستي دعوت كني؟! اون دعوتتو قبول كنه؟! اوه پسر!
دوباره همه به خنده افتادند. اما در اين بين سكوت تام واقعا غير منتظره. زيرا داشت با خودش فكر ميكرد. بايد امشب نيز همان شاگرد محبوب او باشد!
---------------------------------------------------------------------------------
به مدت 15 دقیقه اسلاگهورن داشت در مورد مهمانی شب صحبت میکرد.تام از اینکه باز فرصتی برای پرسیدن سوالش پیش نمی آمد،عصبانی بود.
سرانجام وقتی اسلاگهورن دانش آموزان را به زور برای رسیدن به کلاس بعدیشان بیرون کرد،تام با اسلاگهورن تنها شد.هیچگاه تصور این فرصت خوب را هم نمیکرد!
________________________________
تام به ارامی شروع به صحبت کرد :پرفسور ،می خواستم ازتون بپرسم که...
اسلاگهورن میان حرفش دوید :چی بپرسی تام؟نکنه درمورد اون دختره ی گریفندوری سوالی داری.تام اون دختر خوبیه.انتخاب خوبی کردی
_نه نه پرفسور منظورم این بود که...
در همین حال الشیا وارد کلاس شد :ببخشید پرفسور امتحان جلو افتاده؟
اسلاگهورن اورا دعوت به نشستن کرد و بعد و به تام گفت :تام عزیزم ببخشید فعلا کار دارم ،تو مهمونی می بینمت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
وقتی شب برمی خیزد
دنیا را در خود پنهان می کند
در تاریکی غیرقابل رُسوخ
سرما بر می خیزد
از خاک
و هوا را آلوده می کند
ناگهان...
زندگی معنایی جدید به خود می گیردl
Re: داستانهای سه خطی
ارسال شده در: یکشنبه 17 شهریور 1387 18:25
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه :

تام ميخواهد راجع به هوركراكس ها از اسلاگهورن بپرسد. اون صبح امروز را، موقع درست كردن معجون در سر كلاس، براي اين كار انتخاب ككرده بود. اما خجالت مانع از اين كار شد. و حالا بچه ها جمع شده اند تا در مورد شام امشب با پروفسور صحبت كنند:
----
کلاس تقریبا به پایان رسیده بود .به غیر از چند نفر همه ی دانش آموزان از کلاس خارج شدند .چند نفر دانش اموز باقی مانده دور اسلاگهورن جمع شده و برای میهمانی شب برنامه ریزی می کردند
اسلاگهورن با لحن گرمی تام را صدا کرد
_تام؟پسرم چرا نمی ای بین ما؟
تام در فکر دیگری بود.به هرنحوی که بود امروز سوالش را می پرسید.
_حواست کجاست پسرم؟
تام با حواس پرتی به طرف میز اسلاگهورن حرکت کرد

-----

اسلاگهورن با صورتي كه از شدت خنده به شدت قرمز رنگ شده بود، دستش را بر روي شانه ي يكي از پسرها گذاشت و گفت:
_ اوه ويليام! تو واقعا ژاكلين بوآن رو تونستي دعوت كني؟! اون دعوتتو قبول كنه؟! اوه پسر!
دوباره همه به خنده افتادند. اما در اين بين سكوت تام واقعا غير منتظره. زيرا داشت با خودش فكر ميكرد. بايد امشب نيز همان شاگرد محبوب او باشد!
---------------------------------------------------------------------------------
به مدت 15 دقیقه اسلاگهورن داشت در مورد مهمانی شب صحبت میکرد.تام از اینکه باز فرصتی برای پرسیدن سوالش پیش نمی آمد،عصبانی بود.
سرانجام وقتی اسلاگهورن دانش آموزان را به زور برای رسیدن به کلاس بعدیشان بیرون کرد،تام با اسلاگهورن تنها شد.هیچگاه تصور این فرصت خوب را هم نمیکرد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ّّFor What I've Done
I Start Again
And Whatever Pain May Come
Today This Ends
I'm Forgiving What I've Done

Re: داستانهای سه خطی
ارسال شده در: یکشنبه 17 شهریور 1387 13:30
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه :

تام ميخواهد راجع به هوركراكس ها از اسلاگهورن بپرسد. اون صبح امروز را، موقع درست كردن معجون در سر كلاس، براي اين كار انتخاب ككرده بود. اما خجالت مانع از اين كار شد. و حالا بچه ها جمع شده اند تا در مورد شام امشب با پروفسور صحبت كنند:
----
کلاس تقریبا به پایان رسیده بود .به غیر از چند نفر همه ی دانش آموزان از کلاس خارج شدند .چند نفر دانش اموز باقی مانده دور اسلاگهورن جمع شده و برای میهمانی شب برنامه ریزی می کردند
اسلاگهورن با لحن گرمی تام را صدا کرد
_تام؟پسرم چرا نمی ای بین ما؟
تام در فکر دیگری بود.به هرنحوی که بود امروز سوالش را می پرسید.
_حواست کجاست پسرم؟
تام با حواس پرتی به طرف میز اسلاگهورن حرکت کرد

-----

اسلاگهورن با صورتي كه از شدت خنده به شدت قرمز رنگ شده بود، دستش را بر روي شانه ي يكي از پسرها گذاشت و گفت:
_ اوه ويليام! تو واقعا ژاكلين بوآن رو تونستي دعوت كني؟! اون دعوتتو قبول كنه؟! اوه پسر!
دوباره همه به خنده افتادند. اما در اين بين سكوت تام واقعا غير منتظره. زيرا داشت با خودش فكر ميكرد. بايد امشب نيز همان شاگرد محبوب او باشد!

----

بهتره كه هر چند پست، داستان خلاصه بشه تا از سردرگمي و طولاني شدن پستها جلوگيري بشه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
منوي مديريت، حافظ شما خواهد بود!
بازنشستگی!
Re: داستانهای سه خطی
ارسال شده در: یکشنبه 17 شهریور 1387 05:12
نمایش جزئیات
آفلاین
... خسته و بی حوصله به سمت تالار اسلیترین حرکت می کرد و ناراحت بود که چرا در این موقعیت پروفسور اسلاگهورن را نیافته . گویا باید فردا به دیدارش می رفت و موضوع را با او در میان می گذاشت ... برای همین با سرعت بیشتری به راهش ادامه داد و راهش را پیمود .
---------------------------------------------------------------------------
تالار خصوصی اسلیترین مملو از دانش اموزانی بود که خسته از تکالیف و امتحانات روزانه می نالیدند...تام با حالتی تحقیر برانگیز به ان ها نگاه کرد و سپس پوزخندی زد و به راهش ادامه داد.
در خوابگاه پسران جک مکین پسر لاغر مو قرمزی با کک مک هایی که سراسر صورت سپیدش را گرفته بود روی تخت دراز کشیده بود و بقیه برای انجام تکلیف معجون سازی به تالار اصلی رفته بودند.به اسمان تاریک و ستاره های درخشان نگاه کرد و با فکر فردا به خواب عمیقی فرو رفت!
---------------------------------------------------------------------------
صبح زود از خواب بیدار شد و مشغول لباس پوشیدن شد تا پس از خوردن صبحانه در سرسرای اصلی ، نزد پروفسور اسلاگهورن برود و از او سؤالاتش را بپرسد .
... قبل از حرکت نگاهی به تکالیفش انداخت و پس از آنکه از کامل بودنشان اطمینان حاصل کرد از خوابگاه پسرانه ی اسلیترین خارج شد و به سمت سرسرای اصلی رفت .
---------------------------------------------------------------------------
هیاهوی همیشگی سرسرا را فرا گرفته بود.با بی میلی بر سر میز نشست.فکر رسیدن به اهداف شومش یک لحظه نیز راحتش نمیذاشت. به سرعت،نون برشته را در دهان خود کرد و با ولع،نوشیدنی خود را نوشید. به آرامی از جای خود بلند شد و پیش بسوی کلاس حرکت کرد.
---------------------------------------------------------------------------
با ترديد وارد كلاس شد،دير رسيده بود.هوا انباشته از بخار معجون هاي شاگردان بود.اسلاگهورن كه متوجه ورود او شده بود بدون اينكه سرش را بلند كند گفت:
-بشين تام،بقيه كارشونو شروع كردن!
طبق معمول تنها روي آخرين نيمكت نشست و با حواسپرتي مشغول وزن كردن پودر دندان مانتيكور شد.آنقدر ذهنش مشغول سوالش بود كه متوجه نشد اسلاگهورن به آرامي بالاي سرش آمده است.ناگهان به خود امد،حالا زمان مناسبي براي پرسيدن سوالش بود...
---------------------------------------------------------------------------
نگاهی از سر شوق به پروفسور اسلاگهورن انداخت و دهانش را باز کرد تا صحبت کند که پروفسور اسلاگهورن در حالیکه چندین ضربه متوالی به پشت تام می زد ، گفت :
- آفرین . مثل همیشه عالی داری پیش می ری ... خوبه !
و از تام دور شد و به سمت دیگر دانش آموزان رفت تا نگاهی به آنها بکند و تام را ناکام گذاشت .
---------------------------------------------------------------------------
تام در حالي كه به مسير حركت هوريس چشم دوخته بود با خود گفت:
-من چرا بايد تا اين حد خجالتي باشم؟نه من اصلا خجالتي نيستم!
و دوباره مشغول تركيب مواد و هم زدن محتويات شد.بايد اين سوال را مي كرد.بعد از پايان كلاس و موقع خروج دانش آموزان فرصت خوبي بود تا سوالش را مطرح كند ، بنابراين به كارش ادامه داد.
______________________________________
کلاس تقریبا به پایان رسیده بود .به غیر از چند نفر همه ی دانش آموزان از کلاس خارج شدند .چند نفر دانش اموز باقی مانده دور اسلاگهورن جمع شده و برای میهمانی شب برنامه ریزی می کردند
اسلاگهورن با لحن گرمی تام را صدا کرد
_تام؟پسرم چرا نمی ای بین ما؟
تام در فکر دیگری بود.به هرنحوی که بود امروز سوالش را می پرسید.
_حواست کجاست پسرم؟
تام با حواس پرتی به طرف میز اسلاگهورن حرکت کرد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
وقتی شب برمی خیزد
دنیا را در خود پنهان می کند
در تاریکی غیرقابل رُسوخ
سرما بر می خیزد
از خاک
و هوا را آلوده می کند
ناگهان...
زندگی معنایی جدید به خود می گیردl
Re: داستانهای سه خطی
ارسال شده در: شنبه 16 شهریور 1387 23:15
نمایش جزئیات
آفلاین
... خسته و بی حوصله به سمت تالار اسلیترین حرکت می کرد و ناراحت بود که چرا در این موقعیت پروفسور اسلاگهورن را نیافته . گویا باید فردا به دیدارش می رفت و موضوع را با او در میان می گذاشت ... برای همین با سرعت بیشتری به راهش ادامه داد و راهش را پیمود .
---------------------------------------------------------------------------
تالار خصوصی اسلیترین مملو از دانش اموزانی بود که خسته از تکالیف و امتحانات روزانه می نالیدند...تام با حالتی تحقیر برانگیز به ان ها نگاه کرد و سپس پوزخندی زد و به راهش ادامه داد.
در خوابگاه پسران جک مکین پسر لاغر مو قرمزی با کک مک هایی که سراسر صورت سپیدش را گرفته بود روی تخت دراز کشیده بود و بقیه برای انجام تکلیف معجون سازی به تالار اصلی رفته بودند.به اسمان تاریک و ستاره های درخشان نگاه کرد و با فکر فردا به خواب عمیقی فرو رفت!
---------------------------------------------------------------------------
صبح زود از خواب بیدار شد و مشغول لباس پوشیدن شد تا پس از خوردن صبحانه در سرسرای اصلی ، نزد پروفسور اسلاگهورن برود و از او سؤالاتش را بپرسد .
... قبل از حرکت نگاهی به تکالیفش انداخت و پس از آنکه از کامل بودنشان اطمینان حاصل کرد از خوابگاه پسرانه ی اسلیترین خارج شد و به سمت سرسرای اصلی رفت .
---------------------------------------------------------------------------
هیاهوی همیشگی سرسرا را فرا گرفته بود.با بی میلی بر سر میز نشست.فکر رسیدن به اهداف شومش یک لحظه نیز راحتش نمیذاشت. به سرعت،نون برشته را در دهان خود کرد و با ولع،نوشیدنی خود را نوشید. به آرامی از جای خود بلند شد و پیش بسوی کلاس حرکت کرد.
---------------------------------------------------------------------------
با ترديد وارد كلاس شد،دير رسيده بود.هوا انباشته از بخار معجون هاي شاگردان بود.اسلاگهورن كه متوجه ورود او شده بود بدون اينكه سرش را بلند كند گفت:
-بشين تام،بقيه كارشونو شروع كردن!
طبق معمول تنها روي آخرين نيمكت نشست و با حواسپرتي مشغول وزن كردن پودر دندان مانتيكور شد.آنقدر ذهنش مشغول سوالش بود كه متوجه نشد اسلاگهورن به آرامي بالاي سرش آمده است.ناگهان به خود امد،حالا زمان مناسبي براي پرسيدن سوالش بود...
---------------------------------------------------------------------------
نگاهی از سر شوق به پروفسور اسلاگهورن انداخت و دهانش را باز کرد تا صحبت کند که پروفسور اسلاگهورن در حالیکه چندین ضربه متوالی به پشت تام می زد ، گفت :
- آفرین . مثل همیشه عالی داری پیش می ری ... خوبه !
و از تام دور شد و به سمت دیگر دانش آموزان رفت تا نگاهی به آنها بکند و تام را ناکام گذاشت .
---------------------------------------------------------------------------
تام در حالي كه به مسير حركت هوريس چشم دوخته بود با خود گفت:
-من چرا بايد تا اين حد خجالتي باشم؟نه من اصلا خجالتي نيستم!
و دوباره مشغول تركيب مواد و هم زدن محتويات شد.بايد اين سوال را مي كرد.بعد از پايان كلاس و موقع خروج دانش آموزان فرصت خوبي بود تا سوالش را مطرح كند ، بنابراين به كارش ادامه داد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تئودور نات در 1387/6/16 23:18:08
Re: داستانهای سه خطی
ارسال شده در: شنبه 16 شهریور 1387 20:53
نمایش جزئیات
آفلاین
... خسته و بی حوصله به سمت تالار اسلیترین حرکت می کرد و ناراحت بود که چرا در این موقعیت پروفسور اسلاگهورن را نیافته . گویا باید فردا به دیدارش می رفت و موضوع را با او در میان می گذاشت ... برای همین با سرعت بیشتری به راهش ادامه داد و راهش را پیمود .
---------------------------------------------------------------------------
تالار خصوصی اسلیترین مملو از دانش اموزانی بود که خسته از تکالیف و امتحانات روزانه می نالیدند...تام با حالتی تحقیر برانگیز به ان ها نگاه کرد و سپس پوزخندی زد و به راهش ادامه داد.
در خوابگاه پسران جک مکین پسر لاغر مو قرمزی با کک مک هایی که سراسر صورت سپیدش را گرفته بود روی تخت دراز کشیده بود و بقیه برای انجام تکلیف معجون سازی به تالار اصلی رفته بودند.به اسمان تاریک و ستاره های درخشان نگاه کرد و با فکر فردا به خواب عمیقی فرو رفت!
---------------------------------------------------------------------------
صبح زود از خواب بیدار شد و مشغول لباس پوشیدن شد تا پس از خوردن صبحانه در سرسرای اصلی ، نزد پروفسور اسلاگهورن برود و از او سؤالاتش را بپرسد .
... قبل از حرکت نگاهی به تکالیفش انداخت و پس از آنکه از کامل بودنشان اطمینان حاصل کرد از خوابگاه پسرانه ی اسلیترین خارج شد و به سمت سرسرای اصلی رفت .
---------------------------------------------------------------------------
هیاهوی همیشگی سرسرا را فرا گرفته بود.با بی میلی بر سر میز نشست.فکر رسیدن به اهداف شومش یک لحظه نیز راحتش نمیذاشت. به سرعت،نون برشته را در دهان خود کرد و با ولع،نوشیدنی خود را نوشید. به آرامی از جای خود بلند شد و پیش بسوی کلاس حرکت کرد.
---------------------------------------------------------------------------
با ترديد وارد كلاس شد،دير رسيده بود.هوا انباشته از بخار معجون هاي شاگردان بود.اسلاگهورن كه متوجه ورود او شده بود بدون اينكه سرش را بلند كند گفت:
-بشين تام،بقيه كارشونو شروع كردن!
طبق معمول تنها روي آخرين نيمكت نشست و با حواسپرتي مشغول وزن كردن پودر دندان مانتيكور شد.آنقدر ذهنش مشغول سوالش بود كه متوجه نشد اسلاگهورن به آرامي بالاي سرش آمده است.ناگهان به خود امد،حالا زمان مناسبي براي پرسيدن سوالش بود...
---------------------------------------------------------------------------
نگاهی از سر شوق به پروفسور اسلاگهورن انداخت و دهانش را باز کرد تا صحبت کند که پروفسور اسلاگهورن در حالیکه چندین ضربه متوالی به پشت تام می زد ، گفت :
- آفرین . مثل همیشه عالی داری پیش می ری ... خوبه !
و از تام دور شد و به سمت دیگر دانش آموزان رفت تا نگاهی به آنها بکند و تام را ناکام گذاشت .
---------------------------------------------------------------------------

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: داستانهای سه خطی
ارسال شده در: شنبه 16 شهریور 1387 20:36
نمایش جزئیات
آفلاین
... خسته و بی حوصله به سمت تالار اسلیترین حرکت می کرد و ناراحت بود که چرا در این موقعیت پروفسور اسلاگهورن را نیافته . گویا باید فردا به دیدارش می رفت و موضوع را با او در میان می گذاشت ... برای همین با سرعت بیشتری به راهش ادامه داد و راهش را پیمود .
---------------------------------------------------------------------------
تالار خصوصی اسلیترین مملو از دانش اموزانی بود که خسته از تکالیف و امتحانات روزانه می نالیدند...تام با حالتی تحقیر برانگیز به ان ها نگاه کرد و سپس پوزخندی زد و به راهش ادامه داد.
در خوابگاه پسران جک مکین پسر لاغر مو قرمزی با کک مک هایی که سراسر صورت سپیدش را گرفته بود روی تخت دراز کشیده بود و بقیه برای انجام تکلیف معجون سازی به تالار اصلی رفته بودند.به اسمان تاریک و ستاره های درخشان نگاه کرد و با فکر فردا به خواب عمیقی فرو رفت!
---------------------------------------------------------------------------
صبح زود از خواب بیدار شد و مشغول لباس پوشیدن شد تا پس از خوردن صبحانه در سرسرای اصلی ، نزد پروفسور اسلاگهورن برود و از او سؤالاتش را بپرسد .
... قبل از حرکت نگاهی به تکالیفش انداخت و پس از آنکه از کامل بودنشان اطمینان حاصل کرد از خوابگاه پسرانه ی اسلیترین خارج شد و به سمت سرسرای اصلی رفت .
----------------------------------------------------------------------
هیاهوی همیشگی سرسرا را فرا گرفته بود.با بی میلی بر سر میز نشست.فکر رسیدن به اهداف شومش یک لحظه نیز راحتش نمیذاشت. به سرعت،نون برشته را در دهان خود کرد و با ولع،نوشیدنی خود را نوشید. به آرامی از جای خود بلند شد و پیش بسوی کلاس حرکت کرد.
----------------------------------------------------------------
با ترديد وارد كلاس شد،دير رسيده بود.هوا انباشته از بخار معجون هاي شاگردان بود.اسلاگهورن كه متوجه ورود او شده بود بدون اينكه سرش را بلند كند گفت:
-بشين تام،بقيه كارشونو شروع كردن!
طبق معمول تنها روي آخرين نيمكت نشست و با حواسپرتي مشغول وزن كردن پودر دندان مانتيكور شد.آنقدر ذهنش مشغول سوالش بود كه متوجه نشد اسلاگهورن به آرامي بالاي سرش آمده است.ناگهان به خود امد،حالا زمان مناسبي براي پرسيدن سوالش بود...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!