شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
با نزدیک شدن غروب ، جنگل ، در هاله ای از تاریکی فرو می رفت. گویی مرگ تشنه ی بلعیدن آن است. صدای خش خش برگها ، سکوت جنگل را آشفته می کرد. _ هری بهتره همینجا استراحت کنیم. _ منم با هرمیون موافقم. من یکی که واقعاخسته شدم. هری بدون آنکه چیزی بگوید ، طلسم هوسیوس لیتلیوس را بر زبان جاری کرد... رون ، بدون توجه به هری و هرمیون وارد کلبه شد.
نزدیک غروب بود.هری,رون و هرماینی هر سه در کلبه خرابه کوچکی که در جنگل دین یافته بودند,نشسته بودند.هر کدام به کار خود مشغول بودندو کلبه در سکوتی عجیب فرو رفته بود.هر سه خسته تر از آن بودند که به صدای گرگینه ای که در تاریک-رمشن غروب زوزه می کشید علاقه ای نشان دهند رون مشغول کلنجار رفتن با زنجیر قاب آویز بود.هرماینی کتاب قصه های بیدل نقال را برای بار صدم در دست گرفته و می خواند و هری,هری به چند ماه پیش می اندیشید زمانی که دامبلدور در دفتر خود آن پیشگویی را به او نشان داده بود.پیشگویی میگفت سرنوشت هری یا ولدمورت باید به مرگ ختم شود در همین حین بود که صدای خش خش ضعیفی هری را از جا پراند.هرماینی پرسید:هری چیزی شده؟ حسی به هری می گفت که باید به دنبال این صدا برود و البته تنها!بنابراین به هرماینی گفت:نه,من میرم کمی گشت بزنم.هری نگاه های هرماینی را روی خود حس می کرد ولی به آن توجهی نکرد.باید هر چه زودتر به دنبال آن صدا می رفت.وقتی در کلبه را پشت سر خود بست گوشش را تیز کرده بود.کمی که جلو رفت ردپایی را دید.ردپایی که به نظر می آمد مربوط به مردی باشد که به همین تازگی از آنجا عبور کرده وقتی سرش را بلند کرد ناگهان نور خیره کننده ای به چشمش زدو بی اختیار دستهایش را جلو چشمانش گرفت وقتی دستهایش را پایین آورد آهویی نقره ای را دید هری این طلسم را می شناخت بی شک این آهو یک سپرمدافع بود حسی درونی به او می گفت که خطری تهدیدش نمی کند بنابراین به دنبال آن آهوی نقره ای به راه افتاد...
متن جالب و قشنگی بود. فقط یکم طولانی بود. تایید شد!
شما برای ورود به ایفای نقش اول باید در همین تاپیک پستی ارسال کنید و حداقل هفت تا از سری کلمات داده شده رو در متنتون به کار ببرین. ایندفعه باید با این کلمات متن بنویسین:
غروب - جنگل - ردپا - خش خش - گرگینه - خسته - کلبه - مرگ - نور خیره کننده - طلسم
*غروب آفتاب نزدیک بود.*جنگل تاریک وتاریگ تر میشد.*گرگینه *خسته بود و از تاریکی میترسید. ولی با این حال به راه خویش ادامه داد،او روزها راه رفته بود. پاهای او دیگرنای راه رفتن را نداشت او آنقدر راه رفته بودکه رسید به یک*کلبه،وقتی صبح بلند شد از کلبه بیرون رفت و ناگهان*نور خیره کننده ای به چشم او برخورد کرد.از شب پیش چیزی بخاطر نداشت به راهش ادامه *خش خشبرگ ها را زیر پاهایش احساس می کرد.ناگهان بخاطر آورد جادوگراو را درشب پیش*طلسم کرده او از جادوگر پرسیده بود:چطور مراپیداکردی جادوگر گفته بود:*ردپا هایت.حال گرگینه منتظر*مرگ بود.
شب سردی بود ما کنار *شومینه نشسته بودیم سراسر اتاق را سکوت در بر گرفته بود ناگهان رون دهان گشود:(چقدر ساکت است)من او در جواب گفتم:(*هیس) و رون ساکت شد ومرا *چپ چپ نگاه کرد. فردای آن روز ما مسابقه داشتیم(کوییدیچ) من سوار بر*جاروی پرنده ام شدم. آن روز*پرفسور دامبلدور درسکو ما نشسته بود.ما بعد ازمسابقه پیروزییمان،را*جشن گرفتیم. فردای آن روز من و رون پیش *ویکتور کرام رفتیم و او برای ما گفت که یک *ماگل است و ما خیلی*متحیر شدیم.
باید متنتون شامل این کلمات باشه:
غروب - جنگل - ردپا - خش خش - گرگینه - خسته - کلبه - مرگ - نور خیره کننده - طلسم
بیشتر روی متنتون کار کنید. تایید نشد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط harry.potter2010 در 1390/5/3 13:15:11 ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1390/5/3 16:26:18 ویرایش شده توسط harry.potter2010 در 1390/5/3 17:12:16 ویرایش شده توسط harry.potter2010 در 1390/5/4 11:15:08 ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1390/5/4 14:26:03
آخرین انوار سرخ خورشید غروب از لابلای شاخ و برگ درختان دیده میشد، پایش به ریشه درختی گیر کرد و زمین خورد. پیری حتی به گرگینه ها هم رحم نمی کرد. در جوانیش می توانست بدون تغییر شکل مایل ها بدود ولی اکنون هنگام دویدن در جنگل پشت پا می زد. خیلی خسته شده بود با این حال سعی کرد بلند شود و به دویدن ادامه دهد. راه دیگری نداشت. باید میان دویدن و مرگ یکی را انتخاب میکرد. سرش را بلند کرد و شکارچیانی که چوبدست بدست به او نزدیک میشدند را دید، حتی فکر نمی کرد شکارچیان بتوانند به این سرعت رد پایش را دنبال کنند. شکارچیی که از همه به او نزدیک تر بود چوبدستش را بلند کرد اما قبل از دیدن نور خیره کننده طلسم، چشمش به ماه افتاد که تازه در آمده بود...
هیچ ردپایی در جنگل به جا نمانده بود. اگر چه ردپاهای کوچکتر در زیر انوار خورشیدِ در حال غروب پنهان شده بودند. با این حال همه چیز به کلبه ختم میشد. باید از همان اول متوجه میشدم. خستگی دیگر برایم معنی نداشت و جز هدف به چیز دیگری نمیاندیشیدم. حتی خش خش برگهای خشک در زیر پاهایم حواسم را پرت نمیکرد. باران ملایمی شروع به باریدن کرد و باعث شد عطر گلها و گیاهان اطرافم بیش از قبل به مشام برسد. به کلبه رسیدم. چوبدستیم را بالا آوردم و در با صدای پاق خفیفی باز شد. طلسم روشنایی را اجرا کردم و نور خیره کنندهای همه جا را فرا گرفت... چشمانم به سرعت همهجا را جستوجو کرد اما کلبه باز هم خالی بود، خالی تر از همیشه...
خورشید در پشت درختان جنگل غروب می کرد ،و رخسار خود را از دید پنهان می نمود .خش خش برگ های پائیزی در محوطه ی جنگل طنین انداز شده بود. به کلبه ای رنگ و رو رفته رسید. به داخل قدم گذاشت ،چوب های خشک کلبه در زیر پاهایش جیر جیر میکرد.آن قدر خسته بود، که یارای مقابله با خواب را نداشت، به خواب رفت . صبح روز بعد ؛با صدای جیر جیر چوب های کلبه از خواب پرید. به چیزی که میدید اعتماد نداشت. امکان نداشت ،خودش اون جادوگر را کشته بود .بالاخره لب به سخن باز کرد و پرسید: چگونه ..... این جارو پیدا کردی؟ جادوگر با پوزخندی جواب داد :اون قدر هم زرنگ نیستی، ردپاتو دنبال کردم. از کوه ها و دشت ها گذشتم، تا به این جا رسیدم . ناگهان نور خیره کننده ای فضای کلبه را در بر گرفت .طلسم شومی به او برخورد کرد ، و او دستان مرگ را دید که برای در آغوش گرفتنش باز بودند . اری این پایان کار گرگینه ای بود که جادوگران را میکشت.
تایید شد! روی متنتون خوب کار کردین.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1390/5/1 11:45:27 ویرایش شده توسط کاترین لیلیث در 1390/5/1 11:50:00 ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1390/5/1 14:18:37
ریش مرلین بالای سر من است لطفا قبل از انجام طلسن این ریش را بکشید
خسته بود خسته...آنقدر خسته که ضربان قلبش آرام تر از حد معمول شد بود آنقدر خسته که مرگ را در همان نزدیکی ها احساس میکرد. او بیمار بود. چشم هایش مدت ها بود که جایی را نمیدید و توان راه رفتن را نداشت . مدت ها بود که از کلبه بیرون نیامده بود ، ولی حالا... حالا به قدرتی که سال ها آرزویش را داشت میرسید. مسیری که طی میکرد آشنا نبود اما میدانست که به جنگل میرسد بوی جنگل را حس میکرد. بویش را،آزادی اش را، سکوتش را، همه ی این هارا حس میکرد...خش خش ظریف زیر پاهایش ندا از پاییز میداد. یک پاییز بی باران... اما به زودی باران خواهد بارید. امشب باران خواهد بارید. و رد پای او برای همیشه از روی خاک پاک خواهد شد... غروب نزدیک بود... دستش را در جیبش فرو کرد و دور سنگ گرمی پیچید. چند دقیقه بعد-وقتی که هوا تاریک تر شد-دستش را بیرون آورد و زنجیر را به گردنش آویخت. گرمای طلسم پوستش را میسوزاند،گرمایش از انرژی بینهایت حکایت میکرد. سنگ تن رنجور اورا تازه و جوان قدرتمند میکرد... باز هم راه رفت،کم کم در جنگل گم شد. بعد از سالها میتوانست بدود دوید...دوید...تند تر دوید...انرژی لاینتها ی سنگ اورا وادار به دویدن میکرد شب شد...شب شد و آسمان ابری بود...باد تندی وزید...ابر ها کنار رفتند...صدای جیغ دردناکی جنگل را لرزاند مثل زوزه ی گرگ مانند که از گلوی یک انسان برخاسته باشد و نور خیره کننده ای ماه چشم های کور گرگینه را بینا کرد...
لطفا کلمات رو رنگی کنید و دوباره پست بفرستین. تایید نشد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1390/4/31 21:03:30 ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1390/4/31 23:20:22