جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

21 کاربر(ها) آنلاین هستند (15 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
19
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  105 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  120 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  245 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  164 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  194 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: موسسه ارواح
ارسال شده در: شنبه 5 تیر 1395 15:11
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه :

ولدمورت برای بهم وصل کردن تکه‌های روحش باید از تمام کسانی که کشته حلالیت بطلبه.سبیل تریلانی به عنوان اولین فرد کشته شده، تام ریدل پدر رو احضار میکنه. تام ریدلم برای حلال کردن، شرط میذاره که باید خودش و مادرشو زنده کنن.حالا مرگخوارا برای پیدا کردن سنگ رستاخیز به جنگل ممنوعه رفتند اما توسط سانتور ها احاطه شدند..

---


- ببین آقوی سناتور! به والله ما هدفمون خیره، لرد سیاه ما حقیقتا میخواد..
- سانتور خانوم عزیز، سانتور! تکرار کن.
- حالا هرچی! کوجا بودم؟ آهان.. لرد سیاه میخواد که از اینایی که کشته حلالیت بطلبه. پدرشون گفته حلال نمی کنم مگر اینکه من و ننم رو زنده کنید. الانم بی زحمت سنگ زندگی مجدد رو میخواستیم
- بفرما.. اینم سنگ ولی دیگه اینورا پیداتون نشه ها. برید و بچه های خوبی باشید.

از اونجایی که سوژه همچون پیتزا، خیلی کـــَش اومده بود، مرگخوارا در عین ناباوری، سنگ حیات مجدد رو از دست سانتور اعظم گرفتند و به سمت سیبل حرکت کردند تا پدرِ ارباب و ننش رو دوباره به حیات برگردونه.دوباره دور میز حلقه زدند و تام ریدل رو فرا خوندن...
- ای پدرِ ارباب تاریکی! اکنون تورا به عنوان اولین کشته شده ، فرا می خوانم تا آنچه می طلبی را برایت اجابت کنم.اکنون وقت آمرزیدن است ..

تام ریدل اینبار نگذاشت که سیبل این متن رو دوباره بخونه و همون بار اول، همراه با ننش، روبروی مرگخواران حاضر شدند.
-
- نیشتو ببند مرتیکه بی حیا. هیچ میدونی چقدر پدرمون دراومد تا این سنگ رو بدست آوردیم؟
- نه! چقدر پدرتون در اومد؟ خدا شاهده دوباره اینطوری صحبت کنی، حلال نمی کونما! از ما گفتن! یادتونه توی پست قبلی گفتم دافای بالا منتظرم هستن؟ الان خبر رسیده که پایینی هاش منتظرمن! سریع احیا کن که کلی کار داریم!

و همینطور که تام ریدل دیالوگ هاشو :دی بارون میکرد، مرگخواران هم عملیات احیاسازی نامبر وان با کد عملیاتی "تام-شیلنگ293" رو شروع کردند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: موسسه ارواح
ارسال شده در: شنبه 29 خرداد 1395 19:06
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخواران با ترس و لرز، "آوادا زنان" در جنگل ممنوع پیش رفتند. مرگخواران پیش رفتند. مرگخواران بسیار پیش رفتند. مرگخواران خیلی خیلی پیش رفتند. مرگخواران بسیار "پیش رفت" کننده بودند!

یکی از مرگخواران گفت:
-کسی ایده ای نداره که چطور سنگ رو پیدا کنیم؟
مرگخواران فکر کردند، بسیار هم فکر کردند، حتی در افکارشان غرق شدند. اما بعد به یاد آوردند که شنا بلد نیستند بنابراین از فکر بیرون آمد. اما به هیچ نتیجه ای نرسیدند.
-واقعا هیچ کس ایده ای نداره؟!
-معجون "پیدا کردن سنگ زندگی مجدد" بدم؟
-

البته نباید زیاد به مرگخواران سخت گرفت. آنها در تمام طول عمرشان از یک عدد "لرد دماغ قشنگ " پیروی می کردند و هر دستوری که می شنیدند، بی چون و چرا اطاعت می کردند. بنابراین، طبیعی بود که بدون ارباب شان نتوانند کاری کنند. البته اگر ارباب شما هم فردی کچل، بی دماغ و چشمانی سرخ داشته باشد و از چوبدستی اش تنها دو ورد"کروشیو" و "آواداکداورا" خارج شود؛ قطعا به این حالت " " درخواهید آمد!

چیزی توجه مرگخواران را جلب کرد. به نظر می رسید که صدایی شبیه به برخورد سم اسب به زمین، از هرسو می آید. طولی نکشید که مرگخواران دریافتند از هرسو توسط سانتور ها محاصره شده اند.

یکی از سانتور ها که موهایی بور و چهره بسیار خشنی داشت جلوتر آمد وگفت:
-انسان های پست فطرت! به چه جرئتی به قلمرو ما پا گذاشتین؟
-الان نشونت میدم موجود حقیر و بی ارزش! کروشی...

شترق! یکی از سانتورها با شلاقش چوب دستی بلاتریکس را گرفت و او را نقش بر زمین کرد.

سانتور اولی گفت:
-شما انسان ها به چه جرئتی پا به قلمروی ما گذاشتین؟

مرگخواران به یکدیگر و سانتور ها نگاهی انداختند؛ ظاهرا نمی توانستند از این مانع عبور کنند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.


تصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شده
آخرین دشمنی که نابود می شود، مرگ است.
پاسخ به: موسسه ارواح
ارسال شده در: سه‌شنبه 24 فروردین 1395 14:07
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخواران با ینکه مغزشان نمیکشید ولی در حد خود به فکر فرو رفتند.یکی از مرگخواران سوتی زد و گفت:
- اصلا مگه جادو میتونه آدم هارو زنده کنه؟!
- باید بتونه :vay:
مرگخواری دیگر گفت:
- پس فقط سنگ زندگی مجدد میمونه
- هنر کردی اینو که خودمون میدونستیم
سپس رویش را به وینکی کرد و زیرلب گفت:
- جن های خونگی به درد این کار نمیخورند یا یه بنی بشر دیگه یا... خودمون :worry:
مرگخوران با شنیدن کلمه"خودمون" رعشه ای رفتند (یکی از اعضا هم نزدیک بود قش کند ولی به آن مرحله نرسید )
- اگه نتونیم بیرمیش...
- پس بریم جنگل ممنوع
.....
مرگخوران پس از ظاهر شدن دیدند در هوا معلق و گیر افتاده اند.
- حتما واسه سپر محافظتی هاگوارتزه
پس از پایین آمدن و فرو رفتن در جنگل (الته تنها یک سانتی متر)وضعیت مرگخواران به شرح زیر بود:
-
-
-
-
مرگخوران که فهمیدند چاره ای ندارند به جنگل ممنوع ممنوعه ممنوع پای گذاشتند (جمله بندی رو!)
هرچه جاو تر میرفتند جنگل تاریک تر فرورفته تر و مرموز تر میشد و مرگخواران کند تر وحشت زده تر حساس تر میشدند به قدری که وقتی پایشان روی یکی از چوب های روی زمین میرفت و میشکست چوبدستی اشان را درمی آوردند و نعره میزدند:
- آواداکداورا!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: موسسه ارواح
ارسال شده در: چهارشنبه 26 اسفند 1394 19:49
نمایش جزئیات
آفلاین
-خب حالا چی کار کنیم؟
-سنگ زندگی مجدد؟!
-یعنی باید بریم هاگوارتز؟
-سنگ زندگی مجدد؟!
-اگه ارباب بفهمن...
-سنگ زندگی مجدد؟!
-وقت نداریم!
-سنگ زندگی مجدد؟!
-بس کن دیگه توأم!
-
مرگخواران سردرگم بودند، آنها نمی دانستند باید چه کار کنند، قطعا تا چند ساعت دیگر لرد سیاه از آنها پاسخ میخواست. باید حلالیت تک تک ارواح را می گرفتند و هنوز نتوانسته بودند از یک روح حلالیت بگیرند.

-من میگم اول بیاین روح ساحره ها رو احضار کنیم، بعد به یه فکری به حال تام ریدل می کنیم!
-درسته.
-اصلا اگه ساحرهه با کمالات بود خودم ازش حلالیت می گیرم!
-معجون حلالیت گرفتن از روح بدم؟


جمعیت مرگخوار در سکوت فرو رفت تا راه حلی برای این مشکل پیدا کند.
فرصت کافی برای رفتن به جنگل نبود. بالاخره اسنیپ سکوت را شکست:

-وینکی! تو باید بری هاگوارتز! میری به جنگل ممنوعه، سنگ رو برمی داری و سریع برمی گردی اینجا! فهمیدی؟!

-وینکی فقط از دستورات ارباب پیروی کرد، وینکی به چیزی دست نزد که کله زخمی به اون دست زد! وینکی جن خانگی خوب! :no:


-

و مرگخواران همچنان نمی دانستند چاره چیست!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.


تصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شده
آخرین دشمنی که نابود می شود، مرگ است.
پاسخ به: موسسه ارواح
ارسال شده در: شنبه 22 اسفند 1394 11:52
نمایش جزئیات
آفلاین
تام ریدل لبخندی شرورانه زد و به جمع مرگخوارانی که از گچ سفیدتر شده بودند نگاه کرد. یعنی آن ها هرکاری میکردند؟ او نباید این فرصت را از دست میداد.
- خب... بذارین ببینم... هرکاری؟

و سپس از بالای سر همگان عبور کرد و ترس مرگخواران را چند برابر کرد.

- آره آره! فقط جون مادرت ولمون کن.
- جون مادر منو... عه اونم که مرده... مامان!

روح به یاد مادرش افتاد. روح خرد شد. روح ناراحت شد. روح افسرگی گرفت. اما حالا روح دلتنگ مادر خرد شده‌ی ناراحت افسرده که بالاخره فهمید که باید چه درخواستی کند گفت:
- شما... باید... منو مادرمو... زنده کنین!

مرگخواران:

- ولی ای پدر ارباب تاریکی! ما چگونه این کار را انجام بدیم؟

تام ریدل روح دوباره چرخی زد و به سیبل که این حرف را زده بود و مرگخوارانی که از بس همدیگر را فشرده بودند سرخ شده بودند نگاهی انداخت و گفت:
- به من چه. مشکل خودتونه. تا پسر من باشه و باباشو نکشه. خب دیگه من داف های بهشتی منتظرمم.

روح محو شد و دوباره مرگخوراران را با سکوت تنها گذاشت. انگار به این آسانی ها هم نبود.

- چیکار کنیم؟
- بدبخت شدیم که.
- ای ددم.
- الان مگه بلدیم کسی رو زنده کنیم؟
- خب باید بکنیم.

چیزی نگذشت که سکوت تبدیل به همهمه شد و مرگخواران هرکدوم یک چیز میگفتند تا این که ابری بالای سر آریانا شکل گرفت و در آن فیلمی پخش شد.

- این که هری پاتر و یادگاران مرگ خودمونه.

آریانا اشاره به فیلم کرد و گفت:
- آفرین یادگاران مرگ! چیزی یادتون نمی اندازه؟ سنگ رستاخیز؟ دیدین من چقدر باهوشم!

در همین لحظه صحنه پخش شد که هری سنگ رستاخیز را در میان چمن های جنگل رها میکند. مرگخواران نگاهی به هم انداختند انگار باید به جنگل ممنوعه میرفتند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خودم، آخرین چیزی بودم که برایم باقی می‌ماند تصویر تغییر اندازه داده شده

Onlyتصویر تغییر اندازه داده شدهaven
تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ به: موسسه ارواح
ارسال شده در: شنبه 24 بهمن 1394 03:29
نمایش جزئیات
آفلاین
باد ناله ها و سوزهایِ شبانه ی خود را از هر گوشه و کناری ، به درون اتاق می دمید.تاریکی از حکمرانی نه چند پایدار خود لذت می برد و به جز صدای باد ، سکوت نیز در سمت دیگرِ تاریکی همچون شوالیه ای می تاخت.اما هرچه که می گذشت باد خشمگین تر می شد.گویی اندوهان گذشته را بیشتر به یاد می آورد! با خشمگین شدن باد ، پنجره هم همراه با بالهای مخملی و نیلوفری رنگ ـش ، فرصت را مناسب دید و شروع به خروشیدن کرد!
- ای پدرِ ارباب تاریکی! اکنون تورا به عنوان اولین کشته شده ، فرا می خوانم تا آنچه می طلبی را برایت اجابت کنم.اکنون وقت آمرزیدن است ..

این جملات درحالی از زبان سبیل تریلانی جاری می شدند که تمام مرگخواران حاضر در دور میز ، دست یکدیگر را محکم فشرده بودند و حتی بعضا از ترس ، آب دهانشان را با تمام قدرت ، قورت می دادند! طبق خواسته ی سبیل ، همگی چشمانشان را بسته بودند و عینا بعد از او ، جملاتش را تکرار می کردند.
- برای بار دوم عرض می کنم! ای پدرِ ارباب تاریکی! اکنون تورا به عنوان اولین کشته شده ، فرا می خو ...

اما هنوز این جمله را برای بار دوم تمام نکرده بود که صدای مهیب و ترسناکی از پشت همگی شــان عبور کرد.با اینکه چشمانشان را بسته بودند اما می توانستند حدس بزنند که تنها ممکن است یک روح با این سرعت ، از پشت همگی ـشان عبور کند.ترسشان دوچندان شد!
- یــــــــوهـــــــــــو! همتونو خواهم خورد! خب بگذریم از این مقدمات دیگه .. چیکارم داشتید نصفه شبی؟ اون دنیا هم راحت ـمون نمی ذارید؟
- ای تام ریدل ضغیر! خب تام ریدل کبیر که به راستی پسرتونه ... شما زمانی که زنده بودید ، جز عیاشی هیچکاری نکردید.البته توهین نباشه ها ، این نظر شخصیمه!
- حیف که روحم سیبیل خان! خب بنال دیگه ... داف های بهشتی اون بالا منتظرم هستن.
- ما ماموریت داریم که از شما و بقیه کسایی که به دست پسرتون کشته شدن ، حلالیت بطلبیم! حالا که دستت از دنیا کوتاهه .. کاری هست که بتونیم برات انجام بدیم ؟!

و بدین گونه ، بقیه ی ماجرا به نفر بعدی سپرده میشه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تام ریدل در 1394/11/24 5:13:25
پاسخ به: موسسه ارواح
ارسال شده در: شنبه 17 بهمن 1394 01:07
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
لرد ولدمورت می خواهد تکه های روحش را بهم وصل کند. وی برای این کار نیاز دارد که از اشخاصی که کشته حلالیت بطلبد.برای این کار مرگخواران به این فکر می افتند که از هاگوارتز سبیل تریلانی را آورده تا ارواح کشته شدنگان را احضار کند!

___________________________________________


_خب تریلانی...روح رو احضار کن!
_خالی خالی؟!
_مگه...لعنت مرلین بر کله زخمی!
_خب منظورم اینه همینجوری نمیشه که روح احضار کرد...کلی کار باید انجام بدیم!
_باشه...باشه...هر کاری بگی انجام میدیم...فقط سریع...زیاد وقت نداریم!
_اول من رو آزاد کنین از این صندلی که بهش منو بستین..منم مرگخوارم ناسلامتی...بعد یه میز بیارین،چنتا صندلی،یه نعلبکی و چنتا خورده چیز دیگه که لیستش رو مینویسم،تهیه کنید!

چند دقیقه بعد!

مرگخواران با تعجب به تریلانی که بر روی صندلی ،کنار یک میز گرد نشسته بود،نگاه میکردند...
_خب...چرا بروبر منو نگاه میکنید؟!بایین بشنید روی این صندلیا!
_که چی بشه؟!
_که احضار روح کنیم...فیلم ندیدن؟!اینجوری میشنن دور یه میز احضار روح میکنن!
_رودولف...رودولف...چته حمله میبری سمت میز؟!اون ساحره های تو عکس،تو عکسن...واقعیت ندارن که!
_تو عکس باشن...ساحره های تو عکس مگه دل ندارن...اگه احضار روح به این باکمالاتیه،من میرم احضار روح میکنم!
_افرین رودولف...بقیه هم چرا منتظرن...بیان بشینن،کلی کار داریم!

مرگخواران همگی با تردید دور میز نشستند...آنها مرگخوار بودند...ترسناک بودند...یعنی دیگران باید از آنها میترسیدند...ولی هم اکنون این آنها ترسیده بودند.شاید تاریک بودن آسمان،رعد و برق و باران بیرون،سکوت عجیب آن دقایق،بر ترس آنها افزوده بود!
_خیلی خوب...همه دستاشون رو بذارن رو میز...میخوام ببینم اگه روحی اینجا هست،احضارش کنم...آماده این؟!نترسیدین که؟!
_معلومه نه!
_کی؟!
_ما؟!
_ترس؟!
-ما که نمیترسیم!
_هپچه!
_اَاَاًاَاَاَاَ!
_ددم وای!:worry:
_یا امامزاده ژوزف بردفورد!
_مامان!
_چی شده؟!
_هیچی...هیچی...یکی عطسه کرد...که نمیترسین؟!ها؟!آرسینوس،تو مگه شلوارت سفید نبود؟!چرا قه...
_چیزه...تاریکیه،این رنگی نشون داده میشه...مهم نیست...ادامه بده سبیل!
_باشه...شروع میکنم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: موسسه ارواح
ارسال شده در: جمعه 16 بهمن 1394 14:42
نمایش جزئیات
آفلاین
وینکی پووفی کرد و غیب شد، چند ثانیه بعد با صدای پووفی دیگر ظاهر شد.

-وینکی ایلین رو پیدا نکرد. وینکی از کابل تا لندن را گشت اما ایلین نبود که نبود. وینکی جن گشتنده ی خووب؟

مرگخواران به اندازه ی کافی وقت را تلف کرده بودند چند ساعت دیگر افتاب طلوع میکرد و لرد از خواب بیدار میشد پس باید بیخیال وینکی و مرگخواران جا مانده در هاگوارتز میشدند و خودشان فکری میکردند.

-چیکار کنیم حالا؟
این صدای آرسینوس بود که با ناامیدی به دنبال راه چاره ای بود تا میلیون ها ارواح را پیدا کند و کاری کند که لرد را حلال کنند.

-
-نه هکتور از معجون استفاده نمیکنیم. دیگه کسی نظری نداره؟

در همین وضعیت بودند که که درب خانه ی ریدل با صدای جیییییر بلندی باز شد. همه ی سر ها برای اینکه ببینند چه کسی وارد شده به سمت در برگشت. اما کسی وارد نشده بود بلکه تریلانی بود که اماده ی فرار میشد. تریلانی به پشت سر خود نگاه کرد و جمعیت مرگخواران را دید که با صورت های سرد وبی روحشان به او زل زده اند.

مرگخواران به تریلانی:
تریلانی به مرگخواران:

اما حالا وقت چشم تو چشم کردن نبود تریلانی خودش را به بیرون در پرت کرد و در چاله ی گِل فرود امد با زحمت بلند شد و به راه خود ادامه داد. دو پا داشت سه پای دیگر هم قرض گرفت و شروع به دویدن کرد. مرگخواران هم تا الان تو حیاط امده بودند و با تعجب به مجسمه ی گلی که با پنچ پا داشت به طرز مضحکی از انان دور میشد خیره شدند.

-وینکی بگیرش.

وینکی با سرعت هر چه تمام تر به سمت تریلانی دوید. چند ثانیه بعد تمام مرگخواران در خانه بودند. تریلانی هم به صورت واژگون از صندلی چوبی که به لوستر بسته شده بود اویزان بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گیبن در 1394/11/16 15:35:11
هافلپافی خندان
تصویر تغییر اندازه داده شده



دنیا چو حباب است ولکن چه حباب؟! نه بر سر آب، بلکه بر روی سراب.
آن هم چه سرابی، که بینند به خواب آن خواب چه خواب؟ خواب بد مست خراب.
پاسخ به: موسسه ارواح
ارسال شده در: سه‌شنبه 13 بهمن 1394 01:39
نمایش جزئیات
آفلاین
ملت به یکدیگر نگاه کردند و دقیقا نمیدانستند الان از گوربابای چه کسی معجون راستی بکشند بیرون.

اما ارسینوس با در نظر گرفتن قانون:هرکسی پیشنهادی میدهد باید خودش جورش را بکشد، که معلوم نبود دقیقا توسط ارباب تصویب شده است یا نه یا به طور کلی چنین قانونی وجود دارد یا نه،روبه ورونیکا کرده و گفت:
یک بطری معجون راستی لطفا!

ـ هوم؟

ـ مگه خودت پیشنهاد ندادی؟

ـ خب اره ولی...

ـ

ورونیکا یک چیز را به خاطر اورد و حسرت خورد.انقدر حسرت خورد که شور حسرت خوردن در اورده شد و ملت شاکی به وزیر شکایت کردند اما از انجایی که وزیر همانجا حضور داشت،ملت ترجیح دادند فقط به افق توجه کنند یا سوت بزنند.

تنها بطری معجون راستی در دست ایلین بود و ورونیکا هم پاک فراموش کرده بود که قرار است چنین پیشنهادی بدهد و معجون را از او تحویل نگرفته بود.

ساخت معجون راستی هم تا چند هفته به طول می انجامید و از انجایی که انها می بایستی تا غروب افتاب فردا از همه مرده ها حلالیت میطلبیدند،این وقت را نداشتند.

ورونیکا در حالی که رنگ صورتش کمی به گلگونی رنگ شنلش شده بود نوک انگشتش را به مانند افکت خجالت روی میز فشار داد و چرخاند و گفت:
معجون راستی...راستش...دست ایلینه!

ـ چی؟

کل ملت حاظر در جمع:
چـــــــی؟

ارسینوس در حالی که دست خود را بر قسمت پیشانی نقاب خود میکوبید گفت:
الان ایلین کجاست؟

ـ اخرین بار اون...

ملت همه در انتظار جواب ورونیکا بودند.ملت مشوش بودند و عصبانی...خب شاید عصبانی نبودند!از آنجایی که عصبانیت های پرشور ملت مرگخوار سر انجام به یک دوئل همگانی مبدل میشد،انها وقت نداشتند عصبانی شوند.
فقط آنها بدشان می امد منتظر بمانند،درواقع ملت از خیلی چیز ها بدشان می امد اما این یکی واقعا آزار دهنده بود.

ـ بگو دیگه مادر سیریوسی!

قابل توجه بود که هکتور در عین بی صبری و تشویش،ویبره خود را نیز حفظ کرده بود.شاید هم از او بعید نبود.
نا سلامتی او سالها بود که معجون ساز ارباب بود.
بلاخره آپشن ها پیشرفت میابند دیگر.

ورونیکا پس از مشاهده یک دیالوگ دو شکلکه از هکتور،برای آنکه باپدیده های دیگری نیز مواجه نشود سر انجام پاسخ داد:

نمیدونم!

ملت:
ارسینوس:

ـ یعنی چی که میگی نمیدونم؟الان ما از کجا بیاریم معجون راستی؟!

ـ خب به من چه!وقتی خودتون تو رول ها گمش میکنید و آخرین بار معلوم نشد دقیقا کجاست من از کجا بدونم کجاست؟؟اصن مگه تو پسرش نیستی؟خودت باید بدونی مادرت کجاست! عااااااااااااااا!

ـ

ـ اصلا خودتون پیداش کنید!من فقط وظیفه داشتم پیام ارباب رو برسونم!

ورونیکا فوتی به اره اش کرد و خواست آپارات کند که در همین حین از آنجایی که ارباب در همه جا ناظر بر اعمال مرگخوارانش بود،یک کروشیوی بزرگی همچو شهاب سنگ از ناکجا آباد پیدا شد و به ورو برخورد نموده و او را نقش زمین نمود.

بدین ترتیب ورونیکا فهمید که ارباب افزایش ماموریت عرض نمودند.چرا که یکی از قوانین مرگخواریت ان بود که: کار را که کرد؟ انکه تمام کرد!

شاید هم نبود اما در هرصورت نویسنده خواست ضرب المثلی آموزنده عرض بنماید باشد که اطلاعات عمومی ملت مرگخوار افزایش یابد.

پس،پس از چندی قل خوردن روی زمین از فرط کروشیو،برخواسته و به ارسینوس با حالت لبخندی چنین خیره گشت.

ـ الان ما چیکار کنیم؟

ـ منظورت چیه آملیا؟

ـ معجون احضار ایلین بدم؟

ـ وینکی جن خوب تنها کسی بود که تونست در هاگوارتز بهتر از همه آپارات کرد.وینکی رفت ایلین رو پیدا کرد؟

ارسینوس نگاه عاقل اندر سفیهی به ملت و سپس به ساعتی که معلوم نبود دقیقا کجا بود انداخت و سپس گفت:
یکی ایلینو بیاره اینجا!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
eileen prince


آسایش دوگیتی،تفسیر این دو حرف است: بادوستان مروت،با دشمنان مدارا.


باسیلیسک سواران:باسیلیسک ها می ایند!


And if we should die tonight
Then we should all die together
Raise a glass of wine
... for the last time

Now I see fire
Inside the mountain
I see fire
Burning the trees
And I see fire
Hollowing souls
I see fire
Blood in the breeze
...And I hope that you remember me

پاسخ به: موسسه ارواح
ارسال شده در: پنجشنبه 8 بهمن 1394 23:31
نمایش جزئیات
آفلاین
-هیچکس داوطلب نمیشه؟
-چراخودت امتحان نمیکنی؟
هکتوربه حالت پوکرفیس درامد,کمی اندیشید...چراهروقت به کسی پیشنهادمیدادمعجونش راامتحان کنداین پیشنهادرابه خودش میدادند؟
صدایی که امدباعث شدتاهکتورکمی ازاندیشه هایش خارج شودوازحالت پوکرفیس به حالت همیشگی اش برگردد,اصولا هکتورادم بی خیالی بود.
-صدای چی بود؟
صدامربوط به پاقی بودکه امدن وینکی به همراه یک عددپروفسورتریلانی راخبرمیداد.وینکی به محض فرودشروع کردبه پرحرفی مثل همیشه:
-وینکی جن خووب بود.وینکی باپروفسوربه اینجا اومد.وینکی حتی ریش پشمکی راهم دورزد.وینکی...
-بس کن.پس بقیه کجان؟
-وینکی جواب ریگولوس رونمیده.وینکی جن خووب بود.
-سوروس,دقت کن ببین نمی خوای به خاطرنافرمانی وینکی ازگریفندورامتیازکم کنی؟
-نه ارسینوس فعلا می خوام بدونم بقیه که همراه وینکی رفتن چرابرنگشتن؟
آملیا:افرین وینکی خوبه که توبه ریگولوس اهمیتی نمیدی.
-من به توهم اهمیت نمیدم.وینکی جن خووب بود.
-وینکی!زودترجواب بده.
-من به بلاک شدن هم اهمیت نمیدم.وینکی جن خووب بود.
-همش تقصیرتوی اسبه بااین نقشت!
-بازگفتی اسب؟
-
-
-عاااااااااااااااا.بس میکنید یاارتون کنم؟
سوروس باتعجب به پریدن ورونیکابه وسط سوژه نگاه میکرد.سوروس ازغیبت ورونیکا,ازاینکه نظارت برتالاربه علت غیبت اوفقط برای او مانده بودعصبی شد.سوروس قصدداشت ازگروه ورونیکاامتیازکم کنه که یادش افتادکه ورونیکاازاسلیترین است برای همین گفت:
-ورونیکا!این مدت کجابودی؟
-الان وقت این حرفانیست.من دستورلردرو دریافت کردم.الان وینکی اینجاس به نظرمیادتوهاگوارتزاتفاقاتی افتاده که بایدسریع تربفهمیم چی بوده وچرا وینکی به این روزافتاده.وبعدازنگاه کوتاهی به سیبل تریلانی گفت:
-پروفسورهم بیهوشه.راستی سوروس به نظرت ازمحلول راستی استفاده کنیم تاثیرمیذاره؟
سوروس بعدازمدتهای دراز ازروی خوشی لبخندی کوچولوزدوازکمک ورونیکاازنوع رولی بهره برد.
-بله ورونیکا,فکرخوبیه.همین کارومیکنیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
درودبرجادوی سیاه..

فقط ارباب..

فقط اسلیترین..

تصویر تغییر اندازه داده شده