جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
ماراتن هری پاتر
تولد 22 سالگی
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
شبکه پرواز
فن‌ فیکشن‌ها
×

آنلاین‌ها

34 کاربر(ها) آنلاین هستند (29 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
34
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

شبکه پرواز

×

فن‌ فیکشن‌ها

wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: تعطیلات تابستانی
ارسال شده در: شنبه 21 مرداد 1396 13:29
نمایش جزئیات
آفلاین
و همه به آلفرد نگاه کردند
- جو گیرو نگاه کن!
- بالاخره یه اسلیترینی خرخون رو داریم.

آلفرد مات و مهبوت به نامه نگاه میکرد،از اینکه درخواست گویل رو قبول کرده بود بسیار ناراحت بود.
..........................................................................................................................................................................................
فردای آن روز آلفرد به کلاس ها نیامده بود،از تمام استاد ها خواسته بود که یک روز مرخصی به او بدهند تا تکالیف سنگینش را انجام دهد.
استاد ها با تعجب به داخل کلاس ها میامدند و میگفتند:مگه کی بهتون اینقدر تکلیف زیاد داده که آلفرد به سر کلاس ها نیومده؟!
همه دانش آموزان با تعجب به هم نگاه میکردند.
- ما اصلا تکلیف آنچنانی نداشتیم.......

کلاس ها تمام شده بودند و گروه ها به خوابگاه ها برگشتند.
اسکورپیوس که تختش جلوی تخت آلفرد بود دراز کشید ،نگاهی به تخت آلفرد کرده بود،ولی خبری از آلفرد نبود.
اسکورپیوس آن شب به هکتور فکر میکرد..........
- شاید یه ربطی به اون نامه داشته باشه...آخه توی اون نامه چی بوده؟چه چیزی بوده که آلفرد رو مشغول کرده....
تمام آن شب به آن موضوع فکر میکرد.اسکورپیوس تصمیم گرفت به سراغ هکتور برود.هکتور را در سالن عمومی اسلیترین دید که همراه گویل بود.
آن دو چیزهایی را پچ پچ میکردند و میخندیدند.
اسکورپیوس مخفیانه به پشت مبل روبروی شومینه رفت تا حرف های گویل و هکتور را بشنود:
- اوه پسر،اگه مک گونگال بفهمه از مدرسه اخراجش میکنه...
- نه بدتر،شاید اونو بفرستن توی آزکابان.....

و دوباره میخندیدند.اسکورپیوس دوباره به فکر رفت.چه چیزی بود که هکتور از آلفرد خواسته بود و ممکن بود انتهای این کار به اخراج یا آزکابان ختم شود؟
و گفت و گو ادامه داشت:
- این پسر ساده لوح باید نه گفتن رو یاد میگرفت.
- حالا هکتور،چیزی که از آلفرد میخواستی چی بود؟.............

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: تعطیلات تابستانی
ارسال شده در: پنجشنبه 19 مرداد 1396 20:06
نمایش جزئیات
آفلاین
نیو سوژه:


تالار اسلیترین خلوت بود.
خیلی خلوت!
در نبود لرد هیچ اسلیترینی حال کاری را نداشت.
انگار جان اسلیترین به وجود لرد وابسته بود!
جغدی بر سر هکتور فرود آمد و نامه ای را در دستانش انداخت.
هکتوری که نمیلرزید نامه را باز کرد.

بعد از خواندن نامه پرسید:
-کسی معجون ساختن بلده؟

با این حرف هکتور همه از جایشان پریدند!
هکتور به چه دلیل به معجون ساز نیاز داشت؟
آیا میخواست از اعضا بدنش برای ساخت معجون معجون ساز کننده استفاده کند؟

آلفرد بلک جدید ترین عضو تالار اسلیترین با صدایی کنجکاو گفت:
-من نمرات درس معجون سازیم خوبه!چرا؟

هکتور نامه را به آلفرد داد.

آلفرد نگاهی مشکوک به گویل انداخت و گفت:
-وقتی دو قدم فاصله دارین چرا با نامه سفارش معجون میدی؟

گویل:کیفش بیشتره

داریوس بارو تنها اسلیترینی که رابطه خوبی با مشنگ ها داشت پرسید:
-چرا نامه رو به آلفرد میدی؟

هکتور درحالی که بدون لرزیدن به خوابگاه میرفت گفت:
-من حوصلم نمیشه درست کنم.

اسلیترینی های جدید و قدیم نگاهی به هم انداختند.

اسکورپیوس نگاهی به ملت اسلیترینی و در خوابگاه انداخت و گفت:فکر کنم هکتور افسرده شده!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

"تنها ارباب است که میماند"
پاسخ به: تعطیلات تابستانی
ارسال شده در: سه‌شنبه 16 خرداد 1396 00:09
نمایش جزئیات
آفلاین

پست پايانى

بله اينبار ديگر آمده بودند.
پس از باز شدن در تالار و نمايان شدن چهره سيوروس و دراكو، لرد سياه چوب دستيش را تكان داد. يكي از اينفري ها، جلوي دراكو پريده و ظرف حلوايي كه دستش بود را، به صورت او كوبيد.

‏-

ملت بهت زده، با صداي جيغ دراكو، به خود آمده و همه با هم، آهنگ تولد مبارك را خواندند. فقط طبق دستور لرد سياه، تغييرات كوچكي در متن آهنگ ايجاد شده بود:
-تولد، تولد، تولدت منحوس. منحوس، منحوس، تولدت منحووووس. بيا شمع هارو فوت كن تا ارباب زنده باشن...بيا شمع هارو فوت كـــــــــــن تا ارباب زنده باشــــــــــــــن!

دراكو، قبل از اينكه به خودش بيايد، توسط عده اي گرفته و روي كاناپه تالار پرتاب شد. لرد سياه نيز در كنار او نشست.
-وينكي...وينكي كيك رو بيار!

وينكي با كيكي در دست، دوان دوان به كاناپه نزديك شد.
-بفرماييد ارباب. وينكي جن خوب ؟!

نارسيسا كيك را گرفت و روي ميز گذاشت.
-ارباب اجازه ميديد ؟

لرد سياه سري تكان داده و نارسيسا، در كيك را برداشته، جيغ بنفشي كشيده و غش كرد!
كيك، به شكل سر بريده دراكو تزيين شده بود و به شكل ترسناكي واقعي به نظر ميرسيد!
لرد سياه، بي توجه به نارسيسا، تكاني به چوبدستي اش داد و شمع هاي روي كيك روشن شد.
-خب...بشماريد. ميخوايم شمع هارو فوت كنيم.

لوسيوس، در همان حالي كه به زور آب قند در حلق نارسيسا ميريخت، رو به لرد سياه كرد.
-ارباب...مگه دراكو نبايد فوت كنه ؟!
-خير.

ملت، سه دو يك گفته و لرد سياه شمع هارا فوت كردند.

-خب...جمع كنيد ديگه. تموم شد! كادو هاي دراكو رو هم بفرستيد به صندوق گرينگوتز ما! دراكو...پاشو ديگه. تموم شد. ميتوني از ما تشكر كني بابت اين جشن با شكوه!

دراكو هيچ واكنشي نشان نداد. لوسيوس قبل از اينكه لرد سياه خشمگين شود، به سمت دراكو رفت.
-دراكو...پاشو تشكر كن از ارباب! دراكو؟! دراكو چرا نفس نميكشي؟!

لرد سياه كمي نزديك شد.
-هوم...قلبش هم نميتپه! چه پسر بي جنبه اي داري لوسيوس! يعني داشتي...ديگه نداري...پسرت از شدت خوشحالي ذوق مرگ شد...!

و بله... قطعا دراكو ذوق مرگ شده بود!


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: تعطیلات تابستانی
ارسال شده در: پنجشنبه 22 مهر 1395 15:29
نمایش جزئیات
آفلاین
(صدای سرفه)

لوسیوس بود.

-اه دیگه از این پودرای جادویی نقل و انتقال استفاده نمی کنم. واااااااای لرد ولدمورتااااااا .

-خوشت اومد لوسیوس؟ سلیقه ی شخص شخیص شاخصه ی خودمه.

لوسیوس:

-خب چطوره؟

-عالیه

نارسیسیا از اون ور :

-خب چیزه.ینی چیزه.

-چته هی چیزه چیزه می کنی . بگو چی چیزه.

-برا یه لحظه کل جمع:

-خب من تا این جاشو گفتم بقیشو به همسر عزیزم واگذار میکنم.

-نه بابا اونو بی خی. اون که اصلا بویی از سلیقه ی خوب نبرده.

-نارسیسیا:

-لرد:

تق تق

-این بار دیگه اومدن

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
اصالت و قدرت برای لحظه اوج ! به یک باره خاموشی ما برای دگرگونی شما ...

بهتر است به یک باره خاموش شد تا ذره ذره محو شد ...


شرارت ماسک های زیادی رو میزنه.
اما هیچ کدومش بدتر از تقوا نیست.
پاسخ به: تعطیلات تابستانی
ارسال شده در: جمعه 2 مهر 1395 12:04
نمایش جزئیات
آفلاین
نارسیسیا مشغول قانع کردن لرد سیاه بود ولی انگار کارش بی نتیجه بود.

- سرور گرامی شما بهترین سلیقه دنیا رو دارید ولی فکر نمی کند بهتره من که مادر دارکو هستم مسئولیت جشن رو به عهده بگیرم؟

- نکنه از تزئین من خوشت نیومده؟

- نه سرورم. شما خیلی زیبا اینجا رو تزئین کردید فقط....

- فقط چی؟

نارسیسیا با ترس و لرز ادامه داد

- فقط احساس نمی کنید که من باید اینکار رو انجام بدم؟

- نه. من هنر خودم رو به اجرا گذاشتم یعنی تو می گی چیزی بهتر از سلیقه من وجود داره؟

- البته که نه سرورم. موضوع اینه که شما دقیقا نمی دونید سلیقه دراکو چه جوریه. فقط همین.

- فقط همین؟ منظور تو اینه که من نمی دونم چه جوری افرادم رو خوشحال کنم؟ به نظر تو من نادونم؟

نارسیسیا که از خشم لرد ولدمورت ترسیده بود گفت

سرورم من قصد جسارت نداشتم فقط می خواستم بگم که.....

ناگهان در همین کسی در زد

لرد ولدمورت با شادمانی گفت

اومدن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: تعطیلات تابستانی
ارسال شده در: چهارشنبه 16 تیر 1395 00:20
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

سیوروس اسنیپ قصد داره برای دراکو مالفوی جشن تولدی برگزار کنه ولی طرز برگزاری جشنو بلد نیست بنابراین از بقیه کمک میگیره لرد تصمیم میگیره با طلسم فرمان سیوروس رو وادار کنه تا به سبکی که خودش می خواد تولد رو برگزار کنه.

.................

روز تولد دراکو!


تالار اسلیترین به رنگ سیاه ماتم تزئین شده بود. اینفری های پوسیده و وحشتناکی جلوی در ورود ایستاده بودند و سینی های حلوای دستپخت سیوروس را در دست گرفته بودند.
صدای موسیقی گوشخراشی در فضا پیچید.

تصاویری وحشت آور از اجساد تکه پاره شده و دل و روده های بیرون ریخته شده به دیوار های تالار نصب شده بود.

نارسیسا با ناباوری به فضای تالار نگاه کرد.
لرد سیاه با لبخندی مغرورانه در مقابلش ایستاده بود.
-دیدین؟ ما که فرمودیم در برگزاری جشن بسیار متبحر هستیم! فضای زیبا و مفرحی شده.

به نظر نارسیسا آن فضا اصلا هم زیبا و مفرح نبود.
-خب...چی بگم! شما سلیقه خاصی دارین! بسیار خاص...بسیار بسیار خاص! دراکو هنوز نیومده؟

-نه..به ما اطلاع دادن که برای آزار و اذیت سال اولی های گریف، به زمین کوییدیچ رفته. سیوروس رو فرستادیم سراغش. به زودی بر می گردن...و اونم با دیدن فضایی که ما طراحی کردیم از شادی در پوست خودش نمی گنجه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: تعطیلات تابستانی
ارسال شده در: پنجشنبه 6 خرداد 1395 14:50
نمایش جزئیات
آفلاین
خانه گریمولد

دامبلدور روی صندلی زهوار در رفته ای که متعلق به جهیزیه مادر سیریوس بود نشسته بود و در حالی که جمعیت کثیری از ویزلی ها را دور خود جمع کرده بود خاطرات مبارزاتش علیه جادوی سیاه را تعریف میکرد.
-:بله فرزندان روشنایی،به خودم اومدم و دیدم تام هاگوارتز رو محاصره کرده،این مینروا هم که عرضه دفاع نداشت.
چوبدستیمو و در آوردم و به سمت قلعه رفتم،مرگخوارا تا منو دیدن عقب عقب رفتن.
بدون توجه به اونا راهمو ادامه دادم و خودمو به هری رسوندنم بعدم با توکل و ایمان به نیروی عشق هر دو تا مون اکسپلیارموس زدیم و تام رو از بین بردیم.

یکی از وزلی ها، که رنگ مویش نشان میداد فرزند هرمیون است شروع به صحبت کرد
-:اما پروفسور،شما که توی کتاب هفت نبودید!بودید؟!
-فرزند روشنایی،تو حرف منو قبول داری یا رولینگ؟


در همین لحظه دابی ظاهر شد و دختر را از پاسخ دادن به سوال معاف کرد.

-اوه،دابی!براتون گفته بودم که یک بار با کمک دابی و نیروی عشق رفتیم توی خونه مالفوی و هری رو نجات دادیم؟!

-من با شما جایی آمدم؟!به خاطر ندارم!

-این به خاطر حافظه ضعیفته! اصلا اینجا چی میخوای؟

-پرفسور اسنیپ این حلوا رو دادن تا شما بخورید.

چشمان دامبلدور پر از اشک شد و خواست که به فرزندان روشنایی بگوید که او همیشه به اسنیپ اعتماد داشته و مرگش به دست او اتفاقی بوده و "بعد از اینهمه مدت" و "همیشه"!

اما ویزلی ها که از حرف های دابی فقط "حلوا" و "خوردن"را شنیده بودند و از سو تغذیه شدید هم رنج میبردند و تنها وعده غذاییشان یک کاسه سوپ پیاز دست پخت مالی ویزلی بود به سمت دابی و ظرف حلوایش هجوم آوردند.
دابی هم که جانش را در خطر میدید ظرف حلوا را به سمت دامبلدور انداخت و در حالی که امیدوار بودخود دامبلدور را هم بخوردند،به سمت تالار اسلیترین آپارات کرد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Underfed Vulture


قبل از صحبت کردن فکر کنید.
قبل از فکر کردن مطالعه کنید.



پاسخ به: تعطیلات تابستانی
ارسال شده در: جمعه 17 اردیبهشت 1395 23:01
نمایش جزئیات
آفلاین
ـ خب...هرچیزی قیمتی داره!

بلافاصله ابروهای اسنیپ به حالتی هشتی درآمدند.
- منظورت چیه! تو که تا همین دیروز داشتی از تغییر عطرهای قدیمیت با ورژن جدیدشون صحبت می کردی!
- دقیقا! تو که فکر نمی کنی عطرهای جدید رایگان برسه بدستم. هان؟ میدونی من باید چندتا قربانی... اِهمممم... یعنی چیز... اصلا به تو چه! اگه عطر منو می خوای باید بسلفی. همین و بس.

اسنیپ مشکوک از جملات ناتمام سلستی... پس از چانه زنی فراوان با مبلغی توافق کرد و در حالیکه لبخندی موزیانه بر لب داشت به سمت اتاقش رفت و لحظاتی بعد با کیسه پولی بازگشت.
- بیا بگیرش، حیف که الان کارم گیره و گرنه حاضر نبودم اینهمه پول بالای این عطر بدم.
- چی می گی. دارم بهترین عطرمو مفت بهت میدم. بیا اینم عطر.

سلستیا خوشحال و سرمست از کلاهی که بر سر اسنیپ گذاشته بود با کیسه پر پول دوباره به دل مشغولیش پرداخت. غافل از آنکه اسنیپ کلاه گشادتری بر سرش گذاشته بود و کیسه ای حاوی گالیون های لپرکانی را به او قالب کرده بود.

اسنیپ خوشحال و راضی به سرعت دست بکار شد و عصاره را به معجون قیر مانندش اضافه کرد.
- آهان، عجب چیزی شد. عجب بویی و عجب شکلی.

به راستی بوی دل پذیری فضا را عطراگین کرده بود. به گونه ای که هر جنبده ای را مست می کرد.
- خب الان می مونه تست کردنش که اونم کاری نداره یکمش رو برای پشمک می فرستم. اگه مرد که خب عمرش بدنیا نبوده. اگر نه من موفق شدم حلوای مخصوص سوروس رو اختراع کنم.

اسنیپ به سرعت مشغول شد و مقداری از محتوای داخل پاتیل را درون ظرفی ریخت و با حرکتی به چوبدستیش عبارت عشق کشکی بیش نیست را بر روی آن حک کرد.
- خب اینم از این. دابی...
صدای پاق بلندی به گوش رسید و صدای تیزو بلندی گفت:
- درخدمتم قربان.
- می خوام اینو همین الان ببری پیش پشم... دامبلدور. مطمئن شو حتما همینطور تازه بخوره...ام...ظرف خالیش رو هم برام برگردون. روشن شد!
- بله ارباب.اینو داد به ارباب.بعد ظرف رو اورد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
When the egg breaks by an external power, a life ends. When an egg breaks by an internal power, a life begins. Great changes always begin with that internal power.


پاسخ به: تعطیلات تابستانی
ارسال شده در: یکشنبه 16 اسفند 1394 17:02
نمایش جزئیات
آفلاین
اندر تالار اسلیترین:

دریک طرف،اریانا همچنان در حال تزئین تالار به ربان های سفید و صورتی بود و درست کمی انطرف تر سلستینا دیده میشد که سعی داشت جعبه کلکسیون تار های مرغوبش را با ورژن جدیدی مرتب کند.

سیوروس دو دل بود.در حالی که قدم زنان به سلستینا نزدیک میشد،سعی داشت بوی نا خوشایند ناشی از سوختگی ارد که بر لباسش نشسته بود را با تکاندن های پی در پی رفع کند.

ـ سلام سلسی!

سلستینا دست از مرتب کردن برداشت.

ـ سلام سیو!

رویش را که به سمت سیو برگرداند،چشمان سیاه منو دار با دیدن ارایش عجیب و غریب ملکه سفید برفی گونه اش(!) با نگاه وَق زده ای متوقف شد.

ـ ببینم مگه هالووینه؟

ـ چه فرقی میکنه سیو؟یه اوای مرگ همیشه باید دیفرنت باشه!

ـ امممم...خیلی خب!از موضوع اصلی خارج نشیم!

ـ موضوع؟تو که موضوعی رو شروع نکردی.

ـ منظورم اینه که از موضوع توی ذهن من خارج نشیم.

ـ خب حالا چی میخواستی؟ببینم نکنه باید چند نفر رو بدون تار کنم؟

ـ نه! فقط میخواستم بگم که...من به یه شیشه عطر نیاز دارم!یه شیشه از عطر هاتو بهم بده.

سلستینا جا خورد.

ـ یه شیشه از عطر های مرغوب خودمو؟شوخیت گرفته؟

ـ اره برای کار مهمی نیاز دارم!

ـ خب...هرچیزی قیمتی داره!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
eileen prince


آسایش دوگیتی،تفسیر این دو حرف است: بادوستان مروت،با دشمنان مدارا.


باسیلیسک سواران:باسیلیسک ها می ایند!


And if we should die tonight
Then we should all die together
Raise a glass of wine
... for the last time

Now I see fire
Inside the mountain
I see fire
Burning the trees
And I see fire
Hollowing souls
I see fire
Blood in the breeze
...And I hope that you remember me

پاسخ به: تعطیلات تابستانی
ارسال شده در: یکشنبه 16 اسفند 1394 02:45
نمایش جزئیات
آفلاین
-حلوا...حلوا...حلوا چطوری درست می شه؟

سیوروس نمی دانست!

عمری روش درست کردن پیچیده ترین معجون ها را به دانش آموزان آموزش داده بود...ولی هرگز به این موضوع فکر نکرده بود که حلوا چگونه درست می شود. و به همین دلیل سیوروس در آن لحظه کاملا گیج به نظر می رسید.
ولی سیوروس بیدی نبود که با این بادها بلرزد!
-خب...حداقل می دونم ماده اولیه اش آرده! برای بقیه اش هم می تونم از خلاقیتم استفاده کنم.

سیوروس آرد را داخل پاتیل ریخت و شعله آتش زیر آن را زیاد کرد.

آرد زرد شد...نارنجی شد...قهوه ای شد... و بالاخره وقتی سیاه شد سیوروس لبخند رضایت آمیزی زد.
-خوشگل شد! ولی خیلی خشکه...و یه جادوگر باهوش به سادگی می تونه بفهمه اینو با چی می شه نرم کرد...کمی آب!

سیوروس بطری آب را روی پاتیل گرفت و به آرامی خم کرد. با اولین تماس آرد سوخته و آب سرد، صدای "چیسسسس" بلند به هوا برخاست و پاتیل آتش گرفت. سیوروس خونسردی اش را از دست نداد.
-به نظرم کاملا طبیعیه! تو فیلمای مشنگی هم دیدم. بعضی غذاها بصورت شعله ور سرو می شن. اینم حتما یکی از اوناس...خیلی باکلاسم!

بعد از اضافه کردن مقدار متناسبی آب و شکستن دو عدد تخم پری دریایی در حلوا(برای به هم چسبیدن مواد!) و فروکش کردن شعله ها، سیوروس احساس کرد حلوایش برای معطر شدن به چیزی احتیاج دارد.
-خب...من همیشه از عطر سلستینا خوشم میومده....چی بهتر از یک شیشه عطر سبز رنگ که تارهای عجیبی توش شناورن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!