جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
شبکه پرواز
فن‌ فیکشن‌ها
×

آنلاین‌ها

45 کاربر(ها) آنلاین هستند (27 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
44
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

فن‌ فیکشن‌ها

اطلاعیه مرداب هالادورین: فروشگاه چوبدستی‌گستران برای اولین‌بار با ارائه چوبدستی‌های خاص در خدمت شماست! این فرصت استثنایی رو پیش از این که چوبدستی مورد علاقه‌تون خریداری بشه از دست ندین!
wand

انتخاب برترین‌ها

wand
انتخاب بهترین‌های پاییز 1404 جادوگران

انتخاب برترین های فصل پاییز آغاز شد!

از 24 آذر تا پایان روز 27 آذر فرصت دارید تا بهترین‌های خود در پاییز را انتخاب نمایید.

wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: آشپزخانه ی اسلیترین
ارسال شده در: چهارشنبه 7 تیر 1396 16:34
نمایش جزئیات
آفلاین
ریگولوس _اهاااااااااااااااااا!گرفتم!
درادامه ریگولوس قیافه متفکر و حق به جانبی گرفت و گفت:البته این فکر به ذهن خودمم رسید اما فکر کردم که زیاد حالب نمیشه اگه به تو بگم چون فکر میکردم مخالفت میکنی!
هکتور:  تو همچنان این عادت زشت وقبیحت رو ترک نکردی؟
ـ کدوم عادت؟
ـ همین که اگر یکی یه حرفی زد که درست و به جا بود سریع میگی(سعی کرد صداش رو مثل ریگولوس کنه) :"اره!منم به همین فکر کرده بودم اما به زبون نیووردم."
ریگولوس که دستش رو شده بود با خونسردی ظاهری گفت:چرا حرف در میاری؟نخیرم اینطور نیست.به سمت ازمایشگاه راه افتاد و همونطور که قدم بر میداشت دستشو تو هوا تکون داد و گفت:بهتره راه بیفتی چون تا برسیم به ازمایشگاه و معجون رو درست کنیم طول میکشه و ارباب گرسنه تر میشه!توکه نمیخوای ارباب عصبانی بشه؟میخوای؟
هکتور سرشو به اطراف تکون داد و راه افتاد.
بعد از یکم پیاده روی و استرس واضطراب بخاطر این که یه وقت کسی اونا رو نبینه به دم در ازمایشگاه رسیدن.همون اول کاری ریگولوس روی یه صندلی نشست و دستاش رو زیر چونش زد و منتظر به هکتور نگاه کرد.هکتور هم داشت روپوش ازمایشگاهیش رو میپوشید و بعد از اون استین هاشو یکم داد بالا و به سمت وسایل عزیزش رفت.
هکتور رو به ریگولوس گفت:ببین و یاد بگیر!
ریگولوس:کارتو بکن بابا.
هکتور شوع به کار کرد و زیر لب چیزهایی که توی معجون سیر کننده میریخت میگفت:
انگشت اشاره یه مرد پیر مُرده
یکم مدفوع گاو
استفراغ بچه خوک نابالغ
و در اخر پنج تار مو از موهای سُم یه بز کوهی که توی ارتفاعات امریکای جنوبی زندگی میکنه
همه ی اینارو توی یه پاتیل ریخته بود و داشت هم میزد که کم کم به نظر می اومد معجون درست شده.
هکتور:ریگولوس پاشو برو از اون کمد فلزی یه موش بیار.
ریگولوس:پوووووووووف.
ریگولوس از جاش بلند شد و رفت تا موش رو بیاره که هکتور گفت:توی طبقه سومه.توی یه جعبه قهوه ای رنگ.
ریگولوس چشماشو چپ کرد،زبونشو اورد بیرون و سرشو به چپ و راست تکون داد و توی دل به این کار خودش خندید.
هکتور داشت معجون سیرکننده ارو هم میزد که ریگولوس موش رو اورد.
هکتور موش رو گرفت و شکمش رو یکم فشار داد تا دهن موش باز بشه.یکم از معجون رو تو دهن موش ریخت و موش هم اونو قورت داد.
ریگولوس:میشه بپرسم چرا موشات انقدر لاغر و ضعیفن؟
هکتور که موش رو یه گوشه گذاشته بود و منتظر بود تا ببینه معجون کار میکنه یا نه گفت: برای اینکه اگر یه وقت یه معجون بهشون دادم بتونم بفهمم که معجون کار میکنه یا نه؟
ریگولوس سری به تایید تکون داد و گفت:مغزت کار میکنه ها!ولی این موشه چقدر شبیه پیتر پتی گروئه!
هکتور وقتی یکم به موش دقت کرد دید که ریگولوس داره درست میگه.موش رو بلند کرد و دید که نه پنجه هاش سالمه و گفت:پیتر پتی نیست چون پنجه هاش سالمه.فقط شبیه پیتر پتیه.
ریگولوس نفس اسوده ای کشید وگفت:شانس اوردیم وگرنه اگه پیتر بود و پیتر میرفت پیش ارباب و میگفت که چیکار کردیم ارباب بهمون رحم نمیکرد.
هکتور سری تکون داد و گفت:فکر کردن بهش وحشتناکه.
بعد از چند دقیقه اون موش لاغر وضعیف تبدیل به یه موش چاق و سرحال شده بود و هکتور و ریگولوس خوشحال از این که حقه شون جواب داده معجون رو توی یه بشقاب ریختن و اونو با یه ورد تبدیل به شام اونشب کردن و اهسته راه افتادن به سمت جایی که ارباب بود.
وقتی رسیدن رفتن داخل و بشقاب غذا رو جلوی لرد تاریکی گذاشتن و هکتور با لبخندی گفت:بفرمایید ارباب!
لرد سیاه اولین قاشقی که خورد سریع چهرش توی هم رفت و گفت:این چیه اوردین؟
ریگولوس که استاد خونسرد نشون دادن خودش بود گفت:غذای امشبه.از اشپزخونه اوردیم.
لرد سیاه از جاش بلند شد و گفت:
و حتما انتظار داری منم قبول کنم که این رو توی ازمایشگاه هکتور درست نکردین.
هکتور سیخ سرجاش نشست و گفت:ارباب این چه حرفیه؟ما این رو از اشپزخونه اوردیم.
لرد سیاه با فریاد بلندی گفت:پس چرا طعم معجون سیر کننده میده؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
اصالت و قدرت برای لحظه اوج ! به یک باره خاموشی ما برای دگرگونی شما ...
بهتر است به یک باره خاموش شد تا ذره ذره محو شد ...

هیچ وقت یه اسلیترینی رو تهدید نکن مخصوصا اگه اون اسلیترینی من باشم!

پاسخ به: آشپزخانه ی اسلیترین
ارسال شده در: دوشنبه 5 تیر 1396 00:41
نمایش جزئیات
آفلاین
هکتور و ریگولوس افراد صادق و درستکاری به شمار نمی رفتند. حتی می توان گفت که در صورت کالبد شکافی، یک روده راست در شکم هیچیک یافت نمی شد.

بنابراین...راهشان را به سمت آشپزخانه ادامه دادند. ولی در نیمه راه...

-پیست...پیست...هک؟

هکتور که ظاهرا منتظر همین "پیست" بود متوقف شد!
-نظر تو هم همینه؟ تو هم داری به چیزی که من بهش فکر می کنم فکر می کنی؟

ریگولوس چهره ای بسیار شیطانی به خود گرفت.
-البته...دو اسلیترینی همیشه به یک چیز می اندیشن. نظر من اینه که...

-به جای آشپزخونه بریم آزمایشگاه من و یه معجون سیر کننده برای ارباب درست کنیم؟

ریگولوس ساکت شد. نظر او کوچکترین شباهتی به نظر هکتور نداشت.
-خب...ظاهرا دو اسلیترینی می تونن گاهی به چیزهای مختلفی بیاندیشن! من خیال ندارم تا آشپزخونه برم. مخصوصا وقتی که ممنوعه.

-خب...این جوری که ارباب ما رو می خورن!
-نه دیگه. ببین. ارباب چی ندارن؟ چی کم دارن؟
-منو؟
-نه نه...درست فکر کن. چیه که ارباب باید داشته باشن ولی ندارن؟
-خب منو...به عنوان دست راست و معاون مخصوص!
-نمی فهمی! به صورتشون دقت کن. چی نمی بینی؟
-احساس رضایت از حضور آستوریا؟
-دماغ!...بینی!...نوز!...فهمیدی؟ ارباب دماغ ندارن. حس بویایی ندارن. در نتیجه حس چشایی هم ندارن! مزه نمی فهمن.

هکتور غمگین شد. اشکی لرزان از گوشه چشمش چکید.
-آخی ارباب!

-آخی نداره! ما الان می تونیم هر چیزی رو به شکل غذا تزئین و قالبشون کنیم. ارباب می خورن...و متوجه نمی شن که اون غذا نیست. و ما نجات پیدا می کنیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: آشپزخانه ی اسلیترین
ارسال شده در: شنبه 16 اردیبهشت 1396 03:59
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبلدور از تالار خارج شد و ملت اسلي را با لرد سياهي كه سعي در عشق ورزيدن، در چشمان مباركشان موج ميزد، تنها گذاشت.

‏-
-ام...من الان يادم افتاد كه بايد برم يه جايي...فكر كنم جلسه مديران بود...
‏-
-منم راستش بايد برم و آخرين معجونم رو ببرم براي انجمن معجون سازان...
‏-

ريگولوس و هكتور، سوت زنان، از جلوي لرد سياه رد شدند.
-ريگولوس! تو هم حس ميكني كه پاهات جلو تر از خودت دارن ميرن؟
-نه! من حس ميكنم سَرَم رو جا گذاشتم!

حس هر دويشان درست بود! چراكه يقه هايشان در دست لردسياه، در آشپزخانه جا مانده و پاهايشان به نزديكي درب ورودي تالار رسيده بودند!
لرد سياه تكاني به دستانشان دادند. پاهاي هكتور و ريگولوس، مثل فنرِ كش آمده، عرض تالار را طي كرده و پس از واژگون كردن دو، سه مجسمه و گلدان، سر جايشان بازگشتند!

-اربــــــــــاب! به جوونيمون رحم كنيد اربــــــــــاب! اربــــــــــاب زهر مانتيكور خورديم اربــــــــــاب! اربــــــــــاب جووني كرديم اربــــــــــاب!

لرد سياه نفس عميقي كشيدند.
-شانس آورديد! شانس آورديد كه نميخوايم بهونه دست اون پيرمرد بديم... وگرنه همينجا، با دستان خودمان تكه تكه تون ميكرديم! ميريد و از آشپزخونه هاگوارتز غذا مياريد و اگه نتونيد، خودتون غذاي نجيني ميشيد!...ضمنا! تا يك هفته تمام مسئوليت بشور و بساب تالار با شماست...بدون جادو! حالا هم از جلو چشم ما گم و گور بشيد!


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: آشپزخانه ی اسلیترین
ارسال شده در: پنجشنبه 7 اردیبهشت 1396 22:19
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

تالار اسلیترین با بحران آشپزخونه مواجه شده.لرد سیاه بشدت گرسنه اس و کسی آشپزی بلد نیست.
با اقدام به آشپزی هکتور و ریگولوس اوضاع تالار به هم می ریزه و دامبلدور به تالار میاد و دستور می ده هکتور و ریگولوس رو حاضر کنن.

...................

هنوز دستور دامبلدور به طور کامل دریافت نشده بود که بارون یقه هکتور و ریگولوس را گرفت. هکتور و ریگولوس در حالی که روی هوا دست و پا می زدند شروع به اعتراض کردند.

-اوهوی...منو ول کن. من ناظر تالارم. می زنم معلقت می کنما!
-منو بیشتر ول کن...ول تر کن. من مدیرم. دسترسیام بیشتره. می زنم از هستی ساقطت می کنما!


برای بارون اهمیتی نداشت که یقه چه کسانی را گرفته. او مدت ها پیش مرده بود.
دامبلدور دفترچه اش را در آورد و ضرب و تقسیمی انجام داد.
-خب...به دلیل این حرکت پنجاه و سه امتیاز از اسلیترین کم می شه.

-کدوم حرکت؟!
-اممم....نمی دونم...یه حرکتی...رو حرف مدیر مدرسه حرف نزنین. این مدرسه حساب و کتاب داره فرزندانم. آخر سال اگه گریفیندور قهرمان نشد، شماها جواب مینروا رو می دین؟ شما میشه گروه دردسر سازی بودین. به عنوان مجازات، به مدت یک هفته، سهمیه گروه شما، روزی فقط یک سیب خواهد بود! آوردن غذا از بیرون ممنوعه. همون یک سیب رو باید بین خودتون تقسیم کنین. حرفم نباشه. بیست و پنج امتیاز دیگه از اسلیترین کم، و تالار رو ترک می کنم! شما بمونین این جا و سعی کنین عشق بورزین.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: آشپزخانه ی اسلیترین
ارسال شده در: چهارشنبه 31 شهریور 1395 19:09
نمایش جزئیات
آفلاین
اینجا چه خبره؟ مگه اینجا میدون جنگه؟ یکی به من بگه چه اتفاقی افتاده؟

لوسیوس با غضب به بارون نگاه کرد

- تو به این مردک بی سواد گفت بیاد اینجا؟ اسلیترین مشکلاتش رو خودش می تونه حل کنه نیازی به مدیر نیست.

و دوباره مشغول جنگ بر سر ته مانده سوپ شد.

وقتی 50 امتیاز از اسلیترین کم شد می فهمین با مدیر این مدرسه چه جوری صحبت کنین.

نارسیسیا که مشغول کش رفتن استخوان ران مرغ از دستان بلاتریکس بود گفت

- واسه ما مهم نیست که چند تا امتیاز کم می کنی فعلا این غذا ها مهم ترن.

اصلا این ته ماندها از کجا اومده؟ مگه شما غذاتون رو تو هاگوارتز نمی خورین؟

دراکو که با وینکی بر سر سیب زمینی سرخ کرده در جدال بود گفت

- غذا های هاگوارتز از غذایی که ما به دابی میدیم کم تره اون وقت تو انتظار داری ما سیر بشیم؟

بلاخره یکی پیدا می شه به من بگه اینجا چه خبره؟

لرد ولدمورت که وسط این معرکه له می شد گفت

- همش زیر سره هکتور و ریگولوسه یکی بره اونارو بیاره.

دامبلدور اشاره ای به بارون کرد و بارون رفت تا ریگولوس و هکتور را بیاورد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: آشپزخانه ی اسلیترین
ارسال شده در: چهارشنبه 9 تیر 1395 14:05
نمایش جزئیات
آفلاین
وووش.

بارون وارد اتاق دامبلدور شد. دامبلدور که دستش هنوز برای رساندن آبنبات لیمویی به دهانش نرسیده بود گفت:

تو هنوز یاد نگرفتی قبل از ورود به اتاق کسی باید در بزنی. حالا برگرد و دوباره بیا.

بارون بدون این که حرفی بزنه رفت بیرون و دو سه بار دستش رو از توی در رد کرد و با خودش گفت: داداش گرفتی ما رو؟ شبح که نمی تونه در بزنه.

به محض اینکه وارد اتاق دامبلدور شد . آلبوس گفت:10 امتیاز از اسلیترین کم.

-چرا آخه

-چون من تله پاتی بلدم.

-چی؟

-حالا ولش کن. مهم نیست . بگو چه کار با من داشتی.

-آقای مدیر بچه های اسلیترین مثل آدمخوار ها به جون هم افتادن هم دیگه رو تیکه تیکه می کنن. دستم به دامنت...

-چی؟

-ببخشید دستم به ردای جادوگریت بیا اینا رو از هم جدا کن.

-خیلی خوب بیا بریم اونجا ببینیم چه خبره.

.............................................................................................

-یا مرلین .

همه یک دفعه استوپ شدن و نگاه کردن به دامبلدور و بعد از یک لحظه به کار خودشون ادامه دادن.

-گفته بودم آقای مدیر.

دامبلدور.....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هکتور دگورث گرنجر در 1395/7/4 0:17:24
دلیل: کم کردن تعداد نقطه ها به دلیل به هم ریختگی صفحه
اصالت و قدرت برای لحظه اوج ! به یک باره خاموشی ما برای دگرگونی شما ...

بهتر است به یک باره خاموش شد تا ذره ذره محو شد ...


شرارت ماسک های زیادی رو میزنه.
اما هیچ کدومش بدتر از تقوا نیست.
پاسخ به: آشپزخانه ی اسلیترین
ارسال شده در: دوشنبه 7 تیر 1395 23:12
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد سیاه دوست نداشت اجازه بدهد...همه غذاهای جهان مال او بودند. ولی چاره ای نداشت. با بی میلی سرش را به نشانه اجازه دادن تکان داد!

چند ثانیه بعد


لرد سیاه به جمعیتی که وحشیانه به میز رنگین یورش برده بودند خیره مانده بود. لوسیوس در کشاکش نبرد سهمگین بر سر ته مانده سوپ قارچ با دراکو، لگدی هم بر سر و صورت گویل می زد که قصد برداشتن تنها پای مرغ موجود را داشت.
بلیز زابینی از شدت ضعف اشتباها یکی از دست های آغشته به سس "اوری" را به دندان کشیده بود بدون توجه به فریاد های هم تالاریش به جویدن ادامه می داد.
ایوان هم با همکاری دافنه بزرگترین شاه میگو را بلند کرده بودند تا در گوشه ای از تالار دلی سیر بخورند.

اما تعجب لرد سیاه زیاد دوام نیاورد. هیجان و میل زایدالوصفی که در اهالی تالار به راه افتاده بود باعث شد رهبر گروه هم به جمعیت بپیوندد و با فریاد "یا مرلین کبیر" بر روی میز شیرجه زند تا به وصال یار(غذا) رسد.

***

شبح بارون خون آلود که از دل مشغولی همیشگیش هنگام غروب آفتاب (ناله های ترسناک شبانگاهی) فارغ شده بود و به سمت تالار بر می گشت. تصادفا صحبت چند دانش اموز راونی را شنید که در مورد عدم حضور دانش آموزان اسلیترینی بر سر میز ناهار و شام با هم صحبت می کردند.
- خیلی عجیبیه ها نه؟
- نکنه اعتراض به کیفیت غذا کردن و ما خبر نداریم.
- از این اسلیترینی های آب زیره کاه هرچی بگی بر میاد!

این موضوع برای بارون هم بسیار عجیب بود. با شناختی که از تک تک بچه های اسلیترین داشت از دست دادن یک وعده غذایی غیر ممکن بود. بنابراین برخلاف مسیر همیشگیش به سرعت مستقیم ترین مسیر به عمق زمین را انتخاب کرد و به سمت تالار شتافت.

دقایقی بعد

وحشت تمام وجودش را فرا گرفت. اهالی تالار دیوانه وار به سوی یکدیگر یورش می بردند تا همدیگر را قطعه قطعه کنند.
لرد سیاه و ناجینی در حلقه ای از گرسنه گان گیر افتاده بود.
دافنه تکه ای از دنده رویه را کنده بود و به سر و صورت او میزد.
تالار به میدان نبرد خونیی شبیه شده بود که دوست و دوشمن در آن مشخص نبود.

برای اولین بار بارون خون آلود بدون فوت وقت به یک نتیجه رسید. باید مدیر را خبر می کرد.


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
When the egg breaks by an external power, a life ends. When an egg breaks by an internal power, a life begins. Great changes always begin with that internal power.


پاسخ به: آشپزخانه ی اسلیترین
ارسال شده در: چهارشنبه 2 تیر 1395 02:01
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

تالار اسلیترین با بحران آشپزخونه مواجه شده.لرد سیاه بشدت گرسنه اس و کسی آشپزی بلد نیست.
ریگولوس با استفاده از معجون ساخت هکتور(تشه) تبدیل به آشپز ماهری می شه و غذا درست می کنه. لرد و نجینی غذا ها رو می خورن و از تالار خارج می شن.
.......................

-ما از تالار خارج نشدیم!

ملت اسلیترینی به لرد اشاره کردند که اصولا نباید با نویسنده حرف زد. ولی مگر لرد حرف حساب سرش می شد؟ چشم غره ای به نویسنده و خلاصه کننده رفت و برگشت و سر میز نشست.

لوسیوس که تازه دستش را به طرف ته مانده سوپ لرد دراز کرده بود با ناامیدی پرسید:
-ارباب شما که رفته بودین. برای چی دوباره تشریف فرما شدید؟ شما که بلا نسبت به اندازه یک مانتیکور میل فرمودین.

لرد سیاه اهمیتی به توهین بزرگ لوسیوس نداد...معده اش از شدت گرسنگی مالش می رفت!
-ما بازگشتیم...چون همچنان گرسنه ایم. ما نمی فهمیم. این ها چگونه اغذیه ای هستند که سیر نمی نمایند؟

لوسیوس که دستش همچنان بین صندلی و کاسه سوپ در هوا معلق مانده بود با دیدن همسر و فرزند رنگ پریده اش شجاعت به خرج داد.
-ارباب شاید غذاها مشکلی دارن. اجازه بفرمایین ما هم بخوریم که به مشکلشون پی ببریم.

لرد سیاه دوست نداشت اجازه بدهد...همه غذاهای جهان مال او بودند. ولی چاره ای نداشت. با بی میلی سرش را به نشانه اجازه دادن تکان داد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: آشپزخانه ی اسلیترین
ارسال شده در: دوشنبه 31 خرداد 1395 11:16
نمایش جزئیات
آفلاین
هر چه قدر ارباب به عرضش اضافه می کرد بچه ها گشنه تر می شدن.

یک ساعت بعد


ناجینی مار محبوب ارباب که قطرش به اندازه ی باسیلیک شده بود کنار پای ارباب که تقریبا عرض کمر الستور مودی رو گرفته بود افتاد.

-بسا لذت بردیم. شما هم لذت بردید؟

- :worry:

-خب از این به بعد هر هفته همین روز میاییم اینجا و غذا میل می نماییم. حال بعد از رفتن من می توانید شروع کنید.

همه تو یه فکر بودن.
اولین باری بود که از رفتن ارباب به این اندازه خوش حال شده بودند.

ناگهان ارباب و مارش به صورت دود مشکی با سرعت حلزون به هوا پرید.

روسیوس زیر لبی به سوروس گفت :

-این چرا نمیره بالا؟

-از بس خورده.

که بلا پرید وسط حرفشون و گفت :

-بی خیال. هفته ای یه بار رو چیکار کنیم؟

-

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
اصالت و قدرت برای لحظه اوج ! به یک باره خاموشی ما برای دگرگونی شما ...

بهتر است به یک باره خاموش شد تا ذره ذره محو شد ...


شرارت ماسک های زیادی رو میزنه.
اما هیچ کدومش بدتر از تقوا نیست.
پاسخ به: آشپزخانه ی اسلیترین
ارسال شده در: چهارشنبه 26 خرداد 1395 22:51
نمایش جزئیات
آفلاین
ریگولوس عرق ریزان همچنان در رفت و آمد بود. یک ساعت از زمانی که لرد سیاه به همراه ناجینی به خوردن مشغول شده بود می گذشت. سر و صدای شکم های گرسنه در صدای قرچ قروچ ته دیگ خوردن های لرد سیاه گم شده بود. لقمه های درشت و ملچ و ملوچ باعث دل ضعفه شدید اهالی تالار شده بود.

- سرورم... اجازه میدید شروع کنیم؟
- هموز نم! نمیمینی امبابت هنو سیر نشده!

گرچه لوسیوس یک کلمه هم از حرف های لرد سیاه نفهمیده بود با این حال از نحوه ی فرود آمدن خشن چنگال در استیک به مفهوم حرف پی برد و با ناله ای خفیف در صندلیش فرو رفت.

دو ساعت بعد

گرسنگی امانشان را بردیده بود و تمام استخوان هایشان درد می کرد. صندلی های قدیمی همچون نیشتری در بدنشان فرو می رفت. پاهای گز گز شده چهره هایشان را در هم کرده بود. با این حال هیچ کدام از اینها کوچکترین اثری بر لرد سیاه نگذاشته بود و همچنان درست مثل ساعت اول مشغول خوردن بود.

ناجینی نیز دست کمی از لرد سیاه نداشت. به نظر می رسید لحظه به لحظه بر عرضش اضافه میشد. در آخرین تلاش ناجنینی برای رسیدن به خوراک بریانی که نزدیک جایی بود که اسنیپ نشسته بود باعث شد مرد مو روغنی برای لحظه ای حس طعمه شدن را پیدا کند و به خودش لعنت فرستد که چرا عضو محفل نشده تا دستی از سقف تالار فرود بیاید و او را بیرون ببرد.

صدای خس خسی که در لابه لای لقمه های پیاپی که لرد فرو میداد نشان میداد که در آستانه خفه شدن قرار داشت.

دیگر نگاه ها بر روی میزی که هنوز به لطف رفت و آمد های ریگولوس - که دیگر رمقی برایش نمانده بود- رنگارنگ مانده بود نبود. حس گرسنگی جای خودش را به نگرانی و ترس داده بود.

بلاتریکس نگران اما با احتیاط به سمت لرد سیاه خم شد و گفت:
- ارباب... می خواین کمی استراحت کنید.

لرد سیاه در تلاشی ناموفق برای ربودن کباب از دست ناجینی با حالتی دیوانه وار دستش را تکان داد و گفت.
- ارباب... هنوز... گرسنه هست... ریگلولوس ... یک پرس دیگه... از این کباب بیار.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
When the egg breaks by an external power, a life ends. When an egg breaks by an internal power, a life begins. Great changes always begin with that internal power.


Do You Think You Are A Wizard?
جادوگری؟