پاسخ به: آشپزخانه ی اسلیترین
ارسال شده در: چهارشنبه 7 تیر 1396 16:34
ریگولوس _اهاااااااااااااااااا!گرفتم!
درادامه ریگولوس قیافه متفکر و حق به جانبی گرفت و گفت:البته این فکر به ذهن خودمم رسید اما فکر کردم که زیاد حالب نمیشه اگه به تو بگم چون فکر میکردم مخالفت میکنی!
هکتور: تو همچنان این عادت زشت وقبیحت رو ترک نکردی؟
ـ کدوم عادت؟
ـ همین که اگر یکی یه حرفی زد که درست و به جا بود سریع میگی(سعی کرد صداش رو مثل ریگولوس کنه) :"اره!منم به همین فکر کرده بودم اما به زبون نیووردم."
ریگولوس که دستش رو شده بود با خونسردی ظاهری گفت:چرا حرف در میاری؟نخیرم اینطور نیست.به سمت ازمایشگاه راه افتاد و همونطور که قدم بر میداشت دستشو تو هوا تکون داد و گفت:بهتره راه بیفتی چون تا برسیم به ازمایشگاه و معجون رو درست کنیم طول میکشه و ارباب گرسنه تر میشه!توکه نمیخوای ارباب عصبانی بشه؟میخوای؟
هکتور سرشو به اطراف تکون داد و راه افتاد.
بعد از یکم پیاده روی و استرس واضطراب بخاطر این که یه وقت کسی اونا رو نبینه به دم در ازمایشگاه رسیدن.همون اول کاری ریگولوس روی یه صندلی نشست و دستاش رو زیر چونش زد و منتظر به هکتور نگاه کرد.هکتور هم داشت روپوش ازمایشگاهیش رو میپوشید و بعد از اون استین هاشو یکم داد بالا و به سمت وسایل عزیزش رفت.
هکتور رو به ریگولوس گفت:ببین و یاد بگیر!
ریگولوس:کارتو بکن بابا.
هکتور شوع به کار کرد و زیر لب چیزهایی که توی معجون سیر کننده میریخت میگفت:
انگشت اشاره یه مرد پیر مُرده
یکم مدفوع گاو
استفراغ بچه خوک نابالغ
و در اخر پنج تار مو از موهای سُم یه بز کوهی که توی ارتفاعات امریکای جنوبی زندگی میکنه
همه ی اینارو توی یه پاتیل ریخته بود و داشت هم میزد که کم کم به نظر می اومد معجون درست شده.
هکتور:ریگولوس پاشو برو از اون کمد فلزی یه موش بیار.
ریگولوس:پوووووووووف.
ریگولوس از جاش بلند شد و رفت تا موش رو بیاره که هکتور گفت:توی طبقه سومه.توی یه جعبه قهوه ای رنگ.
ریگولوس چشماشو چپ کرد،زبونشو اورد بیرون و سرشو به چپ و راست تکون داد و توی دل به این کار خودش خندید.
هکتور داشت معجون سیرکننده ارو هم میزد که ریگولوس موش رو اورد.
هکتور موش رو گرفت و شکمش رو یکم فشار داد تا دهن موش باز بشه.یکم از معجون رو تو دهن موش ریخت و موش هم اونو قورت داد.
ریگولوس:میشه بپرسم چرا موشات انقدر لاغر و ضعیفن؟
هکتور که موش رو یه گوشه گذاشته بود و منتظر بود تا ببینه معجون کار میکنه یا نه گفت: برای اینکه اگر یه وقت یه معجون بهشون دادم بتونم بفهمم که معجون کار میکنه یا نه؟
ریگولوس سری به تایید تکون داد و گفت:مغزت کار میکنه ها!ولی این موشه چقدر شبیه پیتر پتی گروئه!
هکتور وقتی یکم به موش دقت کرد دید که ریگولوس داره درست میگه.موش رو بلند کرد و دید که نه پنجه هاش سالمه و گفت:پیتر پتی نیست چون پنجه هاش سالمه.فقط شبیه پیتر پتیه.
ریگولوس نفس اسوده ای کشید وگفت:شانس اوردیم وگرنه اگه پیتر بود و پیتر میرفت پیش ارباب و میگفت که چیکار کردیم ارباب بهمون رحم نمیکرد.
هکتور سری تکون داد و گفت:فکر کردن بهش وحشتناکه.
بعد از چند دقیقه اون موش لاغر وضعیف تبدیل به یه موش چاق و سرحال شده بود و هکتور و ریگولوس خوشحال از این که حقه شون جواب داده معجون رو توی یه بشقاب ریختن و اونو با یه ورد تبدیل به شام اونشب کردن و اهسته راه افتادن به سمت جایی که ارباب بود.
وقتی رسیدن رفتن داخل و بشقاب غذا رو جلوی لرد تاریکی گذاشتن و هکتور با لبخندی گفت:بفرمایید ارباب!
لرد سیاه اولین قاشقی که خورد سریع چهرش توی هم رفت و گفت:این چیه اوردین؟
ریگولوس که استاد خونسرد نشون دادن خودش بود گفت:غذای امشبه.از اشپزخونه اوردیم.
لرد سیاه از جاش بلند شد و گفت:
و حتما انتظار داری منم قبول کنم که این رو توی ازمایشگاه هکتور درست نکردین.
هکتور سیخ سرجاش نشست و گفت:ارباب این چه حرفیه؟ما این رو از اشپزخونه اوردیم.
لرد سیاه با فریاد بلندی گفت:پس چرا طعم معجون سیر کننده میده؟
اصالت و قدرت برای لحظه اوج ! به یک باره خاموشی ما برای دگرگونی شما ...
بهتر است به یک باره خاموش شد تا ذره ذره محو شد ...
هیچ وقت یه اسلیترینی رو تهدید نکن مخصوصا اگه اون اسلیترینی من باشم!