جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
ماراتن هری پاتر
تولد 22 سالگی
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
شبکه پرواز
فن‌ فیکشن‌ها
×

آنلاین‌ها

6 کاربر(ها) آنلاین هستند (4 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
6
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

شبکه پرواز

×

فن‌ فیکشن‌ها

wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: زیرزمین مخوف هافلپاف (تالار اسرار) / آزمایشی
ارسال شده در: دوشنبه 7 مرداد 1398 17:33
نمایش جزئیات
آفلاین
- ام... هافل، تو چی میگی؟

گورکن کنار وین، دستی به چونه ش کشید، عینک زردش رو صاف کرد و بعد، کمی خر خر کرد. وین که انگار فهمیده باشه گورکن چی گفته، سرش رو به نشونه مثبت برای گورکن تکون داد. بعد، رو به بقیه بچه ها کرد.
- می ریم کمکشون! فقط یه سوال... مگه بچه ها توی زیرزمین نیستن؟
- خب... قانونا باید باشن... ولی صداشون نمیاد. پس یعنی اینجا نیستن. ولی خب، کجا میتونن رفته باشن؟
- هرجا رفتن، از زیرزمین رفتن دیگه! بریم زیر زمین؟

آخر صحبتای وین، به زیرزمین میرسید.

- خیلی خب، میریم زیرزمین!
-

در جنگل

- ای بابا، ولم کنین دیگه! وگرنه مجبور میشم از قدرت ستاره ها استفاده کنم!

جمله دوم، اونقد خفن بود که هافلپافی هایی که همراهش اونجا گیر افتاده بودن، از ترس، عقب برن.

- خب... یعنی... چجوری مثلا... چیکار کنی؟
- خب... این یه رازه.

آملیا نگاهی به بالای سرش کرد. جنگل عجیبی بود. آسمونش، ستاره نداشت و اطرافشون فقط دود سیاه دیده می شد. دلش برای ستاره ها تنگ شده بود.
- ستاره هام. چجوری ازشون بپرسم چجوری بریم بیرون؟ اصلا چیشد اومدیم اینجا، ها؟
- خب... ما توی کلاس بودیم، هرمیون...
- ماتیلدا؟
- هوم؟
- ما مگه توی زیر زمین نبودیم؟ سایمنتار دم چاقویی و...
-

یه کم طول میکشید تا هافلپافیا بفهمن چه اتفاقی براشون افتاده. باید بهشون مهلت داد، چون به هر حال، اونا ریونکلاوی نبودن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زیرزمین مخوف هافلپاف (تالار اسرار) / آزمایشی
ارسال شده در: جمعه 4 مرداد 1398 00:31
نمایش جزئیات
آفلاین
ارنی کمی به جمع نزدیک تر شد و داد زد:
-وین. فامیلیت چی بود؟
-هاپکینگز آقا.
-گفتی هاپ کینگز؟

-همم.
ارنست داشت با خودش فکر میکرد.
-احیانا تو یه ردا یا یه چیزی مثل چوبدستی همرات نیست؟ یه چیزی که بشه بو کشیدش؟

این را هم ارنست گفت.


وین کوله اش را زمین گذاشت ومواظب بود سر راه بقیه قرار ندهد. او کمی کوله اش را گشت.

-اممم. چوبدستی. این هم ردا.
و هردورا به ارنست داد.

-بیا این ردا را بپوش وین.

ارنست به سمت در زیرزمین رفت و کمی تعلل کرد بعد هم چوبدستی را محکم به سمت در پرتاب کرد.
چوبدستی تلقی صدا داد و پس از برخورد روی زمین افتاد.
ارنست رو به وین کرد و گفت:
-حالا تماشا کن.

وین و ارنست هردو به چوبدستی روی زمین خیره شدند. آرام از زیر چوبدستی حفره ای داخل زمین باز شد و چوبدستی داخل حفره افتاد. سر و کله ی موجودی سیاه از داخل حفره نمایان شد و هم خودش و هم چوبدستی را بالا آورد.

-اون؟ اون یه گورکنه؟

گورکن هافلپاف در حالی که با چوبدستی وین بازی میکرد و ان را بو میکشید به وین خیره شد. وین هم فهمید که چه اتفاقی در حال افتادن بود. او هم به گورکن خیره شده بود.

گورکن چشم در چشم وین به او چشمکی زد و چوبدستی را روی زمین رها کرد سپس داخل همان حفره ای که درست کرده بود برگشت و ناپدید شد.

قبل از اینکه کسی فرصت حرف زدن پیدا کند در زیر زمین با صدای قــــیژی باز شد و هاپکینگز و پرنگ و دیگوری باز شدن در را تماشا کردند.

وین هنوز در تعجب بود وبا حیرت به داخل زیرزمین مینگرید. ارنست هم کنار وین رفت و به او نگاه کرد.

-ببین وین. میدونم الان خیلی میخوای که زیرزمین رو بگردی اما الان دوستامون به کمکمون نیاز دارن. حاضری اول بریم به اونا کمک کنیم؟ این انتخاب خودته. بهم بگو.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ارنى پرنگ در 1398/5/4 11:12:32
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: زیرزمین مخوف هافلپاف (تالار اسرار) / آزمایشی
ارسال شده در: چهارشنبه 2 مرداد 1398 15:55
نمایش جزئیات
آفلاین
وین که تازه وارد گروه دوست داشتنی هافلپاف شده بود،از همه جادواموزان همگروهی اش خواهش می کرد که درباره ی مکان های گروه هافلپاف برایش توضیح بدهند؛تا اینکه حوصله ی املیا سر رفت و گفت:
خب،ما یک زیرزمین مخوف داریم که داخل ان گورکن هلگا هافلپاف زندگی میکند.حالا اگر کنجکاو هستی ادامشو بدونی باید بگم که ستاره ها میگن که نواده ی اصلی هلگا هافلپاف می تواند با کمک اون و جام هافلپاف عدالت رو به دنیای جادوگران برگردونه.اون گورکن خیلی غول پیکر هست.باید بگم که ستاره ها میگن که نواده های هافلپاف که کشته شده اند،هپزیپاه اسمیت و لازاروس اسمیت بودند.هر دوی انها به دست ولدمورت کشته شدند.وین گفت:
این ولدمورت هم جز کشتن کار دیگه ای بلد نیست.راستی به نظر شما یکبار بریم زیر زمین مخوف هافلپاف؟
سدریک گفت:اما ما نمیتونیم بریم. چون در اونجا فقط توسط نواده های حقیقی باز میشه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زیرزمین مخوف هافلپاف (تالار اسرار) / آزمایشی
ارسال شده در: سه‌شنبه 1 مرداد 1398 21:30
نمایش جزئیات
آفلاین
- اینجا چه خبره؟

ماتیلدا این را گفت و به جمعیت بزرگی از جادوآموزانی که دور چیزی نیم دایره زده بودند اشاره کرد. آملیا گفت:
- ستاره ها میگن که یه چیزی به دیوار زده شده و انگار که مهمه.
- پس بریم ببینیم چیه؟
- بریم!

و آن دو به طرف جمعیت رفتند. به زور از بین بقیه رد شدند و در این بین صدای شکسته شدن چند دنده ی آملیا و ماتیلدا به گوش رسید. بیشتر جادوآموزان دلشان برای آن دو سوخت و راه را برای آنها باز کردند. ماتیلدا موهایش را از جلوی چشمانش کنار زد و به تابلو چشم دوخت.

جادوآموزان عزیز. با عرض پوزش، به دلیل اعتراض جن های خانگی که خواستار مرخصی بودند، شما تا سه روز غذا نخواهید داشت. یعنی شما باید از کوچه ی دیاگون و یا در دنیای مشنگی برای خود غذا جور کنید. و البته با پول نه! مدیر مدرسه، آقای آلبوس پرسیوال ولفریک برایان دامبلدور به این نتیجه رسیدند که این می تونه فرصتی برای کم کردن وزن، یاد گرفتن کار های مشنگی بدون جادو و ثابت کردن افراد الف.دال به وی باشد.


دلیل اعتراض جن های خونگی..
.


ماتیلدا با عصبانیت زیر لب غر زد.
- دیگه دلیل اعتراض جنا به ما چه ربطی داره وقتی کار خودشونو کردن؟!

در این حین هرمیون گفت:
- مرلینو شکر! بالاخره جن ها به عقل اومدن و اعتراض کردن. چه کار خوبی! اما کاشکی بیشتر از سه روز بود...

ماتیلدا که دیگر تحمل نداشت، دست آملیا را کشید و او را با خود به طرف کلاس بعدیشان برد.

سه ساعت بعد

ماتیلدا با خشم در تالار را باز کرد و مستقیم به طرف مبل هلگا رفت و تلپی نشست. تمام کتابهایش را پرت کرد و به یخچال خیره شد.

نیمفادورا پرسید:
- چته ماتیلدا؟ کتابارو برای چی می ندازی؟

آملیا با صدای هیس هیس مانندی گفت:
- ستاره ها میگن که از مرخصیه جن ها ناراحته!
- آهان!

ماتیلدا با عصبانیت گفت:
- نمی دونم چرا یهو این جنا هوس مرخصی کردن. اونا اصلا مرخصی نمی خوان. خودشون گفتن! این هرمیون... معلوم نیست اصلا چجوری راضی شون کرده!

آملیا یادآوری کرد:
- اما ماتیلدا اون هرمیونه! اون محفلیه!
- مگه محفلی ها بد نمیشن؟!

اما بعد دوباره روی یخچال متمرکز شد. در همین حال سدریک گفت:
- یعنی سه روز بدون غذا؟

ارنی جواب داد:
- یخورده تو یخچال داریم!

دورا با نگرانی گفت:
- اما این که کافی نیست!
- آره دورا اما باید دووم بیاریم. و خب به گفته ی دامبلدور باید بریم غذا پیدا کنیم اما بدون پول! یعنی مثلا شکار کنیم؟!

آملیا گفت:
- ستاره ها میگن ما بلد نیستیم شکار کنیم!

سدریک گفت:
- ولی می تونیم تا سه روز گوشت نخوریم! یعنی منظورم اینه که اگه ما نمی تونیم شکار کنیم، می تونیم قارچای خوراکی رو بخوریم و برای مطمئن شدن سمی نبودنشون‌، بریم کتابخونه و تحقیق کنیم!
- ولی ستاره ها به این نتیجه رسیدن که می تونیم طاقت بیاریم.

وین تازه وارد پرسید:
- چی داریم تو یخچال؟
- من میرم ببینم!

ماتیلدا این را گفت و به طرف یخچال راه افتاد و وقتی در آن را باز کرد، دهنش از شدت تعجب باز مانده بود. گربه ی او در آنجا نشسته بود و شکمش باد کرده بود و در یخچال... هیچی نبود! تمام خوراکی ها و غذا ها را خورده بود! ماتیلدا ناگهان گربه را بلند کرد و با عصبانیت گفت:
- چیکار کردی؟!

گربه "میو" ای گفت و به زور خود را از دستان ماتیلدا خارج کرد. همه با چشمانی گشاد شده به صحنه خیره شده بودند و دیگر نمی دانستند چیکار کنند!

دو روز بعد

جنگل

آملیا گفت:
- به نظرت این قارچ سمیه یا نه؟

آگاتا کتاب راهنمای قارچ ها را باز کرد و دنبال قارچی گشت که آملیا به آن اشاره کرده بود و بالاخره آن را پیدا کرد.
- می تونی بخوریش سمی نیست!
- آخیش! بالاخره یکی پیدا شد!

آگاتا داد زد:
- بچه ها! ازین قارچایی که آملیا پیدا کرده پیدا کنین. اینا سمی نیستن!

همه دور آملیا جمع شدند و به قارچ خیره شدند!
- برای چی تو باید بخوری؟
- راست میگه!
- چون ستاره ها میگن که من پیداش کردم! مگه هافلی ها سختکوش نیستن؟ برین یه دونه دیگه پیدا کنین!
- حوصله نداریم. بدش به ما!
- دست نزنین به قارچم! من ناظرم ناسلامتی!

ولی همه به طرف آملیا و قارچ حمله ور شدند! آنها دو روز بود که توی جنگل بودند و خیلی حالشان خراب بود و دیگر تحمل یک روز دیگر را نداشتند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me

پاسخ به: زیرزمین مخوف هافلپاف (تالار اسرار) / آزمایشی
ارسال شده در: دوشنبه 24 تیر 1398 20:33
نمایش جزئیات
آفلاین
- جیــــــــغ!

بچه های هافلپاف، همچنان که ناخناشونو میجویدن، به آملیا نگاهی انداختن.
- چرا میگی جیغ؟
- مگه موقع ترسیدن نباید جیغ زد؟
- باید جیغ زد، نه اینکه گفت جیغ!

موجودی که رو به روشون ایستاده بود، از شدت تلاش و سخت کوشی هافلپافیا برای فهموندن این مفهوم دشوار و گیج کننده به همگروهیشون، هیجان زده شد و شروع کرد به تشویق کردن. اما از اونجایی که این موجود، نه تنها رفتارش، که تشویقش هم شبیه موجودات دیگه نبود، با تشویقش باعث وحشت هافلپافیا شد.

- جیــــــــــغ!
- نگو جیغ، جیغ بزن!
- بلد نیستم!

اگه هافلپافیا اون موجود عظیم الجثه جلوشون نبود، قطعا اول با قیافه پوکر به آملیا خیره میشدن، بعد که آملیا حسابی زیر نگاهاشون ذوب میشد، با هرچی دم دستشون میومد، ذوب شده های همگروهیشونو جدا میکردن تا دیگه نتونه اون آملیای سابق بشه. مایع بشه. عشق توی تالار هافلپاف موج میزد. موجود که از اینهمه عشق و سخت کوشی اهالی تالار به وجد اومده بود، دوباره تشویق کردنو از سر گرفت و دم چاقویی بلندش رو محکم به زمین کوبید.

- جیـــــــــغ!

ایندفعه کسی به آملیا یادآور نشد که نباید بگه جیغ و باید جیغ بزنه؛ چون الان دیگه آملیا، تنهای تنها بود. بقیه فلنگ رو بسته بودن و حتی گره زده بودن و اثری ازشون دیده نمیشد. موجود، کم کم به آملیا نزدیک شد.

- کمـ... چیز... جیــــــــغ!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زیرزمین مخوف هافلپاف (تالار اسرار) / آزمایشی
ارسال شده در: دوشنبه 10 تیر 1398 20:29
نمایش جزئیات
آفلاین
-کدوم صدا؟
-ن...نمیدونم...
-دورا خوبی؟
-فکر کنم
-من فکر نکنم
-خوبم خوبم....

دختر ها به راه افتادند تا برگردند.قطعا هیچکس آنها را توبیخ نخواهد کرد،چون هیچ خطری در آنجا آن ها را تهدید نمی کرد.

-اصلا جای نگرانی نیست بچه ها،قظعا هافلی ها ما رو...

هنوز جمله اش را تمام نکرده بود که ناگهان از جلوی چشم دختر ها غیب شد.

رز و آملیا جیغ بلندی کشیدند.
دورا هم جیغی بلند تر از آن دو کشید.
آگاتا نمی توانست نفس بکشد. به سرفه افتاد.

-آگاتا! خوبی؟

اما آگاتا نمی توانست نفس بکشد.تقلا می کرد نفس بکشید.روی زمین افتاد.

-آگاتا!

آملیا و دورا سعی کردند آگاتا را بهوش بیاورند و رز هم داشت از ترس سکته می کرد،ویبره اش بیشتر می شد.

-آگاتا نفس بکش!
-آگاتا!

بعد از چند ثانیه آگاتا بهوش آمد.

-چه اتفاقی افتاد؟
-هیچی فقط داشتی می مردی.
-چرا؟

آملیا که دیگر حسابی عصبانی شده بود داد زد:
-از ما می پرسی؟ تو داشتی خفه می شدی!

آگاتا پاسخی نداشت.درمانده مانده بود.او حالش خوب نبود.اصلا خوب نبود.

در این میان رز گفت:
-بچه ها! فکر کنم باشه مهم تر یه چیزی از دعوای شما!
آملیا که هنوز خشمش فروکش نشده بود گفت:
-چی؟
رز فقط آب دهانش را قورت داد و با چهره ی وحشت زده به روبه رو زل زد.

-رز! آگاتا کم بود، حالا تو هم اضاف...

آملیا هم سر جایش میخکوب شد.
آگاتا و دورا جیغ کشیدند.

چنین چیزی ممکن نبود...ابدا...!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
نذار مشنگ ها روزت رو خراب کنن :)

هافلپاف عشقه
پاسخ به: زیرزمین مخوف هافلپاف (تالار اسرار) / آزمایشی
ارسال شده در: دوشنبه 10 تیر 1398 13:42
نمایش جزئیات
آفلاین
- رز! دورا! چقد خوشحالم میبینمتون! بچه ها اون بالا فکر کردن مردین! چیکار میکنی، آملیا؟

با برگشتن نگاه ها به سمت آملیا، اون مجبور شد تلسکوپش رو پشتش قایم کنه.
- هیچی!

آگاتا، نگاهی به نوشته های روی دیوار، نگاه دیگه ای هم به یکی از دخترا انداخت. یکی از دخترا، نگاهی به یکی دیگه از دخترا انداخت. یکی دیگه از دخترا، نگاهی به اون یکی دیگه از دخترا انداخت. چقدر دختر توی هافلپاف بود!
- پس همه نوشته ها کار خودت بود؟ چرا؟ اصلا چرا اومدی تو زیر زمین؟! :-X

رز که پشیمونی از چهرش نمی بارید و از کاری که کرده بود، خیلی هم راضی بود، قلم رو از دست دورا کشید و به کارش ادامه داد و در همون حین گفت:
- دارم میشم فراموش! دارم کنکور، سایت نمیتونم بیام. نمیخوام بشم فراموش! باید بمونه واسه آیندگان اسمم! تاثیرش توی بیشتره زیر زمین!
- تو هممونو نصفه جون کردی، فقط واسه اینکه اسمت بمونه؟
- دقیقا!
- خب چرا با قلم خونی؟ چرا سیاه نه؟ یا زرد حتی؟!
- چون اثرش بیشتر می مونه خونی! تو یاد شما می مونم اینجوری، شما هم منتقل میکنید به آیندگان! نمیشه زرد که! دیوارا زرده، نیست معلوم! من محفلیم، سیاه ندارم دوست! .
- خیلی خب، بابا، بیخیال! نوشتی اسمتو؟ حالا بیا بریم، قول میدم پاکش نکنیم!
- ارنی میکنه پاکش!
- نه نمیذاریم ارنی پاکش کنه! من که رفتم، خواستین بیاین، خواستین نیاین!

دورا اینو گفت و راه افتاد که بره، که صدای مخوفی اونو از حرکت باز داشت.
اما دورا نترس بود، اون یه زمانی مرگخوار بود. نباید فقط از یه صدا میترسید...

- کمک!

دورا اینو فریاد زد و خودشو محکم پرت کرد تو بغل آملیا.
یعنی صدای چی میتونست باشه؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زیرزمین مخوف هافلپاف (تالار اسرار) / آزمایشی
ارسال شده در: چهارشنبه 1 خرداد 1398 11:09
نمایش جزئیات
آفلاین
آگاتا بهت زده به اسمی که بر روی زمین نوشته شده بود زل زد. رز همیشه نامفهوم حرف میزد، همیشه ویبره میرفت، همیشه جنگل موهایش لباس‌ها و صورتش را میپوشاند، همیشه.. ولی با این حال همیشه هم رفیق خوب و دوست داشتنی‌اش بود! در کسری از ثانیه تمام خاطراتش با رز در ذهنش گذشت. حتی روزی فکر نمیکرد که او را از دست بدهد. اشک در چشمانش حلقه زده بود. ماتیلدا دستش را به نشانه همدردی بر روی شانه آگاتا گذاشت تا کمی از غم وجودش کم کند.

_ بسه دگ رز نوبت منه!

رز؟ اما رز عزیزش که جان باخته بود! پس این صدای که بود؟

_نمیدم بهت قلمو دورا! بنویسم میخوام همه جا اسممو!

تانکس سریع به بچه‌ها چسبید!
_این صدای کی بود؟ چرا اینجور حرف میزد؟

اما آگاتا این صدا را میشناخت. اشک در چشمانش درخشید. به سرعت سمت پستو رفت و آنجا دو دختر را دید که قلمی را گرفته اند و حاضر به رها کردن آن نیستند. و شخصی با تلسکوپ از پشت نزدیک بنفش پوش میشد و از چشمانش شیطنت میبارید.

پ.ن: وسط امتحانا خوش برگشتم؟ :))

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زیرزمین مخوف هافلپاف (تالار اسرار) / آزمایشی
ارسال شده در: پنجشنبه 12 اردیبهشت 1398 12:46
نمایش جزئیات
آفلاین
سدریک که با بیخیالی تمام ناشی از خستگی اش با ارنست به طرف خوابگاه می رفت، بی خبر از اتفاقات افتاده برای رز، تمام طول راه تا خوابگاه را غر میزد.

- چرا خوابگاه انقدر دوره؟ وقتی داشتم میومدم اینجا انقدر راه نبود؛ پاهام دیگه نمیتونن ادامه بدن! اگه میدونستم خوابگاه های هافلپاف انقدر دورن از کلاه میخواستم منو تو یه گروه دیگه بندازه!

ارنست با کلافگی دستی به صورتش کشید و گفت:
- وای سدریک، چجوری میشه یه نفر که از شدت خستگی تو مرز بیهوشیه بتونه انقدر حرف بزنه؟

سدریک تند تند شروع کرد به توضیح دادن راجع به این که بعضی از ادما وقتی عصبی یا خسته میشن قدرت حرف زدنشون بیشتر میشه.

ارنست که حتی به یک کلمه از حرفای سدریک گوش نمیداد، زیرلب خودش را به خاطر قبول کردن مسئولیت رساندن سدریک به خوابگاه لعنت میکرد.

بالاخره پس از رد کردن چند پیچ و خم زیرزمین، به سالن عمومی رسیدند. ارنست سدریک را به طرف در خوابگاه راهنمایی کرد. سدریک با دیدن تخت خواب های نرم و مرتب دیگر نتوانست تحمل کند و همانجا جلوی در از شدت خستگی و ذوق رسیدن به خوابگاه، بیهوش شد.

ارنست به سختی سدریک را بلند کرد و حیران از این که چطور بدن به این لاغری میتواند انقدر سنگین باشد، هرطور شده کشان کشان او را روی تخت خواباند.

سپس درحالی که نفسی از سر آسودگی میکشید، برگشت تا دوباره به زیرزمین برود. اوضاع در زیرزمین رو به راه نبود؛ آملیا و رز هنوز پیدا نشده بودند، آگاتا و ماتیلدا نیز در اتاقی که رز در آن بود ناپدید شده بودند، جسدی که آملیا کشف کرده بود هنوز معلوم نبود چه کسی است و سایمنتار پیدا نشده و آزادانه در زیرزمین می چرخید.

اعضای هافلپاف که به دلیل مهربانی موجود در رگ هافلیشان به کمک دوستانشان می رفتند، یک به یک ناپدید می شدند. فقط چند نفر دیگر باقی مانده بودند که چشم امید همه به آنها و وظیفه ی سنگین نجات تالار هافل بر دوششان بود.

ارنست در طول راه به سرنوشت دوستانش فکر میکرد؛ به این که هرطور شده باید آنان را نجات می داد، باید هیولا را پیدا و شرش را از سالن هافلپاف کم میکرد! در همین فکر ها بود که ناگهان با دیدن چیزی که مقابلش بود، نفسش بند آمد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: زیرزمین مخوف هافلپاف (تالار اسرار) / آزمایشی
ارسال شده در: پنجشنبه 13 دی 1397 16:12
نمایش جزئیات
آفلاین
سال اولی ها با کمی شجاعت آمیخته با ترس به سمت صدا راه افتادند.
همگی امیدوار بودن دوباره صدایی بیاد که انگار خدا خیلی دوستشون داشته و صدایی گوشخراش و بلند به گوششون رسید که گفت:پس اون یکی که روش لکه هست چیه؟ما بدون اون نمی تونیم کاری انجام بدیم!
-من متاسفم رز! اما این دست من نیست!
-الفیاس!
خوشبختانه مکالمه آنها قدری طولانی بود که بتوانند هافلی ها رو پیدا کنند.
-سلام بچه ها!
-سلام! شما سال اولی این! هانا ،سدریک ،آگاتا، نیمافادورا و ماتیدا !خوش اومدین به هافلپاف! برای اینکه...
این صدای رز ویزلی بود که نهایت تلاشش رو می کرد تا آرامشش رو حفظ کنه.
سدریک حرف رز ویزلی رو کامل کرد و با خواب آلودگی گفت: کجا می تونیم بریم بخوابیم؟
و بعد چنان دهن دره ای کشید که من به جای او دهانم درد گرفت. هانا سیخونکی به سدریک زد.
اما رز گفت:اونجا!
بعد رو به ارنست مک میلان کرد وگفت:اون ها رو به خوابگاه ببر!
چی؟خوابگاه!نه!ما باید سر از قضیه در می آوردیم.پس من گفتم:می شه من اینجا بمونم؟
هانا و نیمافادورا و ماتیلدا حرفم رو تایید کردن و فقط سدریک این کار رو نکرد.
-برای چی؟
-خب...خب
ماتیلدا ادامه داد:خب برای اینکه می خوایم بدونیم چی شده که الان رنگ همتون مثل گچ سفید شده و چرا شما اونقدر بلند سر الفیاس داد کشیدی!
عجب دختریه! یادم باشه بیشتر باهاش آشنا شم!
-چی؟شما این ها رو از کجا می دونید؟ بعد صداش رو بالا برد و با دادو فریاد گفت: شما بچه های فضول...آخه برای چی باید وارد این قضیه....ای بابا! نه! نمی شه ! شما ها...
ارنست مک میلان چشمکی به من زد و بعد رو به رز کرد و با قاطعیت گفت:نه رز! اشکالی نداره اینجا باشن! بالاخره اونا عضوی از هافلن!
-اما!...
-اما نداریم! الانم من فقط سدریک رو به خوابگاه می برم که داره غش می کنه...
چشمان سدریک فورا باز شدند و گفت: خوابگاه! می تونم بخوابم! لطفا بریم ارنست!!
-باشه!
و رفتند و ما همانجا موندیم.
بعد رز شروع کرد به وضع کردن قوانین
-شما نباید از این خط جلوتر بیاید
نباید اظهار نظر کنید
نباید خودتون رو قاطی این ماجرا کنید!
و فلان و بهمان

من عصبانی شدم! تمام عزمم را جزم کردم و گفتم: پس ما برای چی اینجاییم؟ما می خوایم تو این قضیه دست داشته باشم!
ماتیلدا به حمایت از من ادامه داد: بله! و الانم لطفا سیر تا پیاز ماجرا را برایمان تعریف کنید!
رز از خشم قرمز شد.خواست فریادی بکشد که الفیاس جلو آمد جلوی او را گرفت و ماجرا را تعریف کرد.
چی؟! رز زلر؟ اما اون تا حتی قبل از اینکه بیایم هاگوارتز هم دوست من بود! چطور چنین چیزی ممکن بود!
من گفتم :اون کجاست؟ رز زلر کجاست؟ کجاست؟
الفیاس که تعجب کرده بود به دری بسته اشاره کرد و گفت: اونجا!
ولی بعدش انگار که از حرفش پشیمان شده بود لبش را گاز گرفت.
من هم بدون لحظه ای مکث به سمت اون دری که الفیاس بهش اشاره کرده بود دویدم و قبل از اینکه هافلی ها از جمله رز ویزلی بخواهند جلویم را را بگیرند از دستشان فرار کردم به در رسیدم و در را باز کردم و به داخل پرت شدم و ظاهرا ماتیلدا هم که از کار من راضی بود دنبالم دوید و به داخل اتاق پرت شد.
اما چیزی مهم تر از داد و فریاد های بیرون از اتاق بود که می گفتند بیایید بیرون ال و بل!،،خون! و مهم تر از اون ،اسم رز زلر بود که با خون روی زمین نوشته شده بود و در تاریکی راهرو می درخشید!
من و ماتیلدا جیغ بلندی کشیدیم!
.....................
اولین متنم بعد از کارگاه داستان نویسیه...ببخشید اگه خیلی خوب نیست

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آگاتا تراسینگتون در 1397/10/13 17:12:53
ویرایش شده توسط آگاتا تراسینگتون در 1397/10/13 17:20:40
ویرایش شده توسط آگاتا تراسینگتون در 1397/10/13 17:25:08
نذار مشنگ ها روزت رو خراب کنن :)

هافلپاف عشقه