هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: پارک جادوگران
پیام زده شده در: ۲۳:۲۷:۱۲ یکشنبه ۳۰ خرداد ۱۴۰۰

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱۴:۵۷:۲۸
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6403
آفلاین
ایوان دهانش را باز و بسته می کرد و صدایی از آن خارج نمی شد. چون همانطور که اشاره شد، صدایش گم شده بود.
صدای طفلکی و بیچاره و بی پناه ایوان، در دور دست ها، عکس جمجمه ای را به مامورین پلیس نشان می داد و گریه می کرد.

ایوان در تلاش و تقلا بود.
توجه مرگخواران بالاخره به ایوان نگونبخت جلب شد.

-چشه این؟
-ادای ماهی جدا شده از آب در میاره؟
-دو کلمه اس؟ خارجی؟ دومی رو می گی؟
- دستمو تا آرنج بکنم تو دهنش؟

طولی نکشید که مرگخواران متوجه شدند ایوان موجودی خسته کننده و تکراری است و بهتر است به هجومشان ادامه بدهند.

کتی یکی از دستان ایوان را گرفت و انگشتانش را بررسی کرد.
-اینا اگه بند بند جدا بشن به درد می خورن. می شه باهاش گره های زیادی باز کرد.

سرش را بلند کرد که بقیه ایوان را ببیند. ولی ندید. مرگخوارانِ ندید بدید، کل ایوان را متلاشی کرده بودند و حالا سرگرم تقسیمش شده بودند.

-ببین. جمجمه به درد باز کردن گره نمی خوره. اینو من اول دیدم و پسندیدم. می خوام یه شمع بذارم توش. شبا روشن کنم. حرف هم می زنه. خفنه!
-عمرا اگه بدم. می خوام باهاش علامت شوم سه بعدی بسازم.
-کتفشو من می خوام. می گن توش می شه ته دیگای خوبی درست کرد. هر کی کتفشو داره حاضرم با این دو تا کاسه زانو عوضش کنم.


-کمکککککککککککککککک!

صدای ایوان به داخل دهانش بازگشته بود.






پاسخ به: پارک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۳:۳۹:۴۸ دوشنبه ۲۴ خرداد ۱۴۰۰

اسلیترین، مرگخواران

ایوان روزیه


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۰۱ یکشنبه ۸ مرداد ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۳:۴۰:۳۷ سه شنبه ۱ تیر ۱۴۰۰
از سر قبرم
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
اسلیترین
مرگخوار
پیام: 1376
آفلاین
- سه شماره بهتون مهلت میدم منو از این خروس جدا کنین...سه!...هنوز که به این موجود بی خاصیت گره خوردیم بی لیاقت‌ها!

هکتور پا پیش گذاشت:
- ارباب اگه اجازه بدین از یکی از معجون‌هام استفاده کنم مطمئنم...

هکتور که متوجه نگاه خشمگین لرد شده بود خودش آرام آرام از صحنه محو شد و بطری معجونش را جایی گم و گور کرد! بلا با درماندگی نگاهی به خروس و لرد انداخت. به نظر نمیامد این گره به آسانی باز شود.

- ارباب باید اجازه بدین کمی فکر کنیم.این از اون گره های معمولی نیست.

لرد چشم غره‌ای به بلا رفت و گفت:
-از قدیم گفتن گره‌ای رو که با دندون میشه باز کرد با دست باز نمیکنن! خروس رو بکشین و تیکه تیکه کنین!

- نههههه ارباب خواهش میکنم من خروس...

پیتر با دست منقار خروس را محکم نگه داشت تا بیش از حد اوضاع را خراب نکند و گفت:
- نه ارباب اخه ممکنه اینطوری به شما اسیب بزنیم. من فکری به ذهنم رسیده که میتونه بهمون کمک کنه. فقط نیاز به فداکاری یکی از ماها داره.

ایوان سینه استخوانی‌اش را جلو داد و گفت:
- همه مرگخوارها برای ارباب جانفشانی میکنن. اصلا کسی هست که بخواد مقاومت کنه؟
همه سر تکان دادند.

-خب همون طور که میبینین این گره خیلی سفت شده.ما به چیزی نیاز داریم که بین قسمت‌های گره خورده لرد و خروس بندازیم و اونها رو ازاد کنیم. ایوان؟ تو استخونی، باید تیکه تیکه ات کنیم و از استخون هات برای آزاد کردن لرد استفاده کنیم.

صدای ایوان که داشت میگفت "اخه من پوکی استخوان دارم..." در میان همهمه مرگخوارانی که برای تیکه تیکه کردن استخوان‌هایش هجوم برده بودند گم شد!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: پارک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۶:۴۷:۲۱ جمعه ۷ خرداد ۱۴۰۰

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱۴:۵۷:۲۸
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6403
آفلاین
ولی مشکلی وجود داشت!

ردای لرد سیاه به نوک خروس گیر کرده بود.

-ارباب... نمی شه!

لرد سیاه خشمگین شد.
-یعنی چی که نمی شه. باید بشه. هر چیزی که ما اراده کنیم باید انجام بشه. سریع این خروس را دور کنید.

پیتر کمی فکر کرد.
-ارباب... می شه رداتونو در بیارین؟

لرد سیاه نگاه خیره اش را به پیتر دوخت. بلاتریکس از شدت خشم سرخ شد و پلاکس جملاتی در مورد طناب دار بیان کرد.

-ارباب خب گیر کرده. راه دیگه ای نداره.

لرد سیاه راه دیگری سراغ داشت.
-منقارش را قطع کنید!

ایوای خروسی مقداری ترسید.
-اونجوری که نوک من همیشه از رداتون آویزن می مونه. این اصلا خوب نیست. شما کمی صبر کنین. من گیر رو باز می کنم.


تلاش کرد و تلاش کرد و هر چه بیشتر تلاش کرد، بیشتر گره خورد.

کمی بعد لرد سیاه و خروس، طوری در هم پیچیده شده بودند که جدا کردنشان بسیار سخت به نظر می رسید.

-ما... خروسی شدیم!




پاسخ به: پارک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۱:۴۳:۵۳ دوشنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۰

گریفیندور

بیل ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۳۸:۲۵ جمعه ۳ بهمن ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۵:۱۴:۲۴ دوشنبه ۲۴ خرداد ۱۴۰۰
از ویزلی آباد!
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 53
آفلاین
اما مثل اینکه خروس خیال پایین آمدن از شانه ی لرد را نداشت.
-نمی خوام! اصلا حالا که اینطور شد، من فقط وقتی از اینجا میام پایین که بتونم پرواز کنم. تا اون موقع هم با همتون قهرم.

سدریک در حالی که داشت چوب دستی اش را به سمت ایوا می گرفت گفت:
-می خوای پرواز کنی؟ خب اینکه کاری نداره! آلوهومورا!
-ابله اون طلسم باز شدن قفله! باید بگی وینگاردیوم له ویوسا!

پیتر این را گفت و سدریک را کنار زد.
-اصلا تو برو بخواب من خودم انجامش می دم. وینگار...
-هی! چرا منو هل میدی؟!
-من هلت ندادم، فقط به سمت بالشت هدایتت کردم که بری استراحت کنی. بی خوابی بهت فشار آورده سدریک!
- چرا منو هدایتم کردی؟ چرا بلا رو هدایت نکردی؟ یا گابریلو؟ یا حتی فنریر؟ اصلا حالا که اینجوریه من نمی رم بخوابم! برو باهات قهرم!

ملت مرگخوار با تعجب به سدریک و خروس که رفتارشان صد و هشتاد درجه تغییر کرده بود می نگریستند و در این فکر بودند که اخلاق گند بد لیسا چگونه به آنها منتقل شده. مرگخواران محض اطمینان از واگیر دار نبودن اخلاق لیسا و سدریک و خروس، سعی داشتند به طور نامحسوس از آنها فاصله بگیرند، که ناگهان صدای لرد آنها را به خودشان آورد.
-ای ملعون! به چه جرئتی ردای مارا به دندان می کشی؟

لرد گوشه ی ردایش را از دهان خروس بیرون کشید و رو به مرگخوار ها فریاد زد:
-زودتر این حیوان را از جلوی چشمانمان دور کنید! دیگر نمی خواهیم ببینیمش! رفتار و سکناتش عجیب شبیه ایواست!


ویرایش شده توسط بیل ویزلی در تاریخ ۱۴۰۰/۲/۲۱ ۱۱:۰۹:۳۱


پاسخ به: پارک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۵:۴۶:۰۶ چهارشنبه ۸ اردیبهشت ۱۴۰۰

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱۴:۵۷:۲۸
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6403
آفلاین
سدریک که عجله داشت هر چه سریع تر کارشان تمام شده و به رختخواب برگردد گفت:
-خب... فوتش می کنیم خوب می شه.

ایوای خروسی، قیافه اش را مثل لیسا کرد!
-مگه سوخته که فوتش کنین؟ بالمو از جا کندین. حالا چطوری پرواز کنم؟

چیزی نمانده بود که خواب از سر سدریک بپرد! چیزی که هرگز سابقه نداشت.
-مگه قبلا می تونستی پرواز کنی؟

-خب... نه... ولی از این به بعد دیگه اصلا نمی تونم! با دلیل نمی تونم. زدین ناقصم کردین.

لرد سیاه نگاه خشم آلودی به سدریک و لیسا انداخت. خروسش را ناقص کرده بودند.
لیسا زاویه ایستادنش را طوری تنظیم کرده بود که پشتش به همه و مخصوصا به خروس و نیم رخش رو به لرد سیاه باشد. در واقع لیسا با لرد هم قهر بود. ولی لزومی نداشت که لرد هم این موضوع را بداند.

سدریک که متوجه شد قهر لیسا جدی است جلو رفت و بال آسیب دیده خروس را گرفت. آن را چند بار باز و بسته کرد و کمی ماساژ داد.
-اوضاعش خوبه. یکی دو ساعت دیگه مثل روز اولش می شه. با این حتی می تونی کوچ کنی. حالا مثل یه خروس خوب از روی شونه ارباب بپر پایین.




پاسخ به: پارک جادوگران
پیام زده شده در: ۲۲:۴۱:۱۲ یکشنبه ۵ اردیبهشت ۱۴۰۰

ریونکلاو، مرگخواران

لیسا تورپین


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۶ چهارشنبه ۱ دی ۱۳۹۵
آخرین ورود:
امروز ۱۷:۲۸:۲۷
از من فاصله بگیر! نمیخوام ریختتو ببینم.
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
ریونکلاو
مرگخوار
پیام: 510
آفلاین
خلاصه:
لرد ولدمورت بعد از نجینی یک حیون خونگی دیگه می خواد. مرگخوارا هم بعد از چندین بار سعی و تلاش برای پیدا کردن حیوان باب طبع اربابشون، حالا تصمیم گرفتن الکساندرا ایوانوا رو به عنوان حیوون خونگی به لرد قالب کنن. ایوا به شکل خروس در میاد و لرد هم خیلی از حیوون جدیدش خوشش میاد. الان ایوا روی شونه لرد نشسته و سدریک داره سعی می کنه اونو بیاره پایین ولی موفق نمی شه و کمک می خواد.

***


برخلاف انتظار همه که فکر میکردند هیچکس برای کمک داوطلب نخواهد شد و در آخر بلاتریکس به وسیله کروشیو کسی را داوطلب خواهد کرد، لیسا برای کمک جلو آمد.

- من میام کمک! البته اشتباه نکنید. من خروسا رو دوست ندارم؛ ولی شاید بتونم با خروسای مرگخوار سخنگو کمی آشتی باشم.

هیچکس نمیدانست چه اتفاقی برای لیسا افتاده است. برخی میگفتند شاید جاسوسی است که با معجون مرکب به شکل لیسا در آمده است و بعضی دیگر فکر میکردند در خواب به سر میبرند.

فلش بک

بچه ای کوچک درون چمن‌زار خروسی پیدا کرد. برای اولین بار خواست برای خودش دوستی پیدا کند. تصمیم گرفت او را به عنوان اولین دوستش بپذیرد.
جلوتر رفت.
- سلام اسم من لیساست. تو کی هستی؟

دستش را جلوتر برد. میخواست خروس را بغل کند اما چیزی اتفاق افتاد که انتظارش را نداشت.
- تو منو نوک زدی؟ دیگه دوستت نیستم!

پایان فلش بک

حالا وقت انتقام بود.

- خب لیسا من این بالشو میگیرم. تو اون بالشو بگیر. با هم بلندش کنیم بذاریمش زمین.

لیسا بال خروس را گرفت و با تمام قدرت شروع به کشیدن کرد.

- آخ! این بالمو خیلی محکم کشید. بالم درد گرفت!


ویرایش شده توسط لیسا تورپین در تاریخ ۱۴۰۰/۲/۵ ۲۲:۴۹:۵۷
ویرایش شده توسط لیسا تورپین در تاریخ ۱۴۰۰/۲/۵ ۲۳:۳۵:۵۲

!Don't talk to me


پاسخ به: پارک جادوگران
پیام زده شده در: ۵:۵۹:۰۷ جمعه ۲۷ فروردین ۱۴۰۰

هافلپاف، مرگخواران

سدریک دیگوری


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۳ دوشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۲۲:۴۹:۲۲
از خواب بیدارم نکن!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 416
آفلاین
از آنجایی که خطر نوک زدن خروس وجود داشت و تک‌تک مرگخواران نیز به این امر واقف بودند و هیچ کس جلو نمی‌رفت، بلاتریکس که صبرش به سر آمده بود، دستش را دراز کرد و یقه‌ی اولین نفری که به دستش رسید را گرفت.

ولی درواقع مرگخوار چندان به درد بخوری را گیر نینداخته بود...سدریک که از دستش آویزان مانده و تمام وزنش روی بلاتریکس افتاده بود، با چشمانی باز جهت حفظ ظاهر، همچنان خواب بود.

- بلند شو دیگه سدریک! نمی‌بینی ارباب دستور دادن بری اون خروسو بیاری پایین؟

و لگدی که به دنبال این حرف روانه‌ی پهلوی سدریک شد، او را بیدار و به سمت لرد سیاه و خروس پرت کرد.
سدریک گیج و منگ به چهره‌ی خشمگین لرد و قیافه پرافاده‌ی خروس خیره شد. و سرانجام پس از گذشت دقایقی طولانی، دریافت که چه باید بکند.
- بیا پایین.
- این چه طرز حرف زدنه؟
- باشه. لطفا بیا پایین.

خروس بی‌توجه به سدریک، سرش را برگرداند و بیشتر روی شانه‌ی لرد لم داد. سدریک که تقریبا پنج دقیقه‌ای میشد که بیدار بود و یک چشمش به نشانه‌ی اعتراض بسته شده و قصد باز شدن نداشت، جلو رفت و خروس را گرفت. و هنگامی که می‌خواست دستش را عقب بکشد، متوجه شد توانش را ندارد.
- خیلی سنگینه! جابه‌جا نمیشه. یه نفر باید بیاد کمک.


فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر کوچک شده



پاسخ به: پارک جادوگران
پیام زده شده در: ۰:۱۸:۵۴ جمعه ۱۳ فروردین ۱۴۰۰

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱۴:۵۷:۲۸
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6403
آفلاین
در آن لحظه، مرگخواران از خروس و خروس مرگخواران اصلا خوششان نیامده بود.
ولی خروس با وجود بهره هوشی ضعیفی که داشت، متوجه موقعیت خاص خودش شده بود. برای همین نوک باز کرد و گفت:
-منو صبح زود بیدار کنین!

چشمان لرد سیاه از تعجب گرد شد.
-خروس ما... قادر به صحبت است؟ چه خروس خاصی!

ظاهرا با این ترفند، محبوبیت خروس پیش لرد سیاه، بیشتر هم شده بود. و این چیزی بود که خون اصیل بلاتریکس را به جوش می آورد.
-تو مگه خروس نیستی؟ خودت باید زود بیدار بشی. تنها مورد مصرفت همینه. برای چی بیدارت کنیم؟

-که قوقولی کنم و همه رو بیدار کنم دیگه. قوووووقوووووولی قووووو قوووووووو!

خروس با تمام توانش آوازی سر داد که بلاتریکس از جر و بحث منصرف شد.
-نوکشو بکنیم صداش قطع می شه؟

زمزمه کرده بود... ولی خروس شنید. بغض کرد و روی شانه لرد سیاه پرید.

لرد سیاه با عصبانیت رو به یارانش کرد.
-حیوان خانگی ما را رنجیده خاطر نکنید! نبینیم ناراحت شده و شکایت کند. یکی از روی شانه ما برش دارد. بسیار سنگین است. هم وزن ایواست!




پاسخ به: پارک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۴:۵۲:۰۱ جمعه ۲۲ اسفند ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

پلاکس بلک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۰۸ شنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۱۴:۰۳:۲۲
از ما هم شنیدن!
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 158
آفلاین
اخم سنگین لرد سیاه با دیدن خروس تبدیل به لبخند قشنگی شد.

_ خروس؟ خروس ما؟ ما خروس دوست داریم!

و با یک شیرجه استادانه پرشی کرد و خروس را در آغوش گرفت.
ایوای درون خروس که گل از گلش شکفته بود آوازی سر داد:
_ قوقولی قو قووووو! قو قو قو! قوقو قولی! قوووو قوووو!

لرد سیاه با شنیدن صدای نخراشیده خروس آن را به سمت مرگ‌خواران پرتاب کرد:
_ اه اه، گوش‌های ارزشمندمان اذیت شدند، این چه خروس بد صداییست.

ایوای دل‌شکسته و پرتاب شده از آنها فاصله گرفت، سرش را به دیوار تکیه داد و های های گریست.

پلاکس مثل همیشه از کناری دوید و درست پیش پای مرگخواران روی زمین نقش شد:
_ ارباب شما الان یدونه خروس دارید، یه ارباب و یه خروس، یعنی شما الان ارباب یه خروس هم هستید!

پلاکس همانطور که بلند میشد خشم درون چشمان لرد سیاه را نیز دید و با اضطراب ادامه داد:
_ خب... چیزه ارباب... شما الان اولین اربابی هستین که خروس دارین ارباب. نباید این اتفاق تکرار ناشدنی ثبت بشه؟

لرد سیاه چانه اش را خاراند و متفکرانه به مرگخواران و سپس پلاکس نگاه کرد:
_ الان نمیشه، خروس نازنین‌مان قهر کرده، بعدشم اگر خواستیم، با دوربین سالازار کبیر این اتفاق را ثبت میکنیم.

_ اما ارباب سالازار کبیر که دوربین نداشتن!

_ هیس! رو حرف ارباب حرف نباشه ملعون! خجالت بکش، شرم کن، حیا کن.

بلاتریکس یقه مرگخوار مذکور را ول کرد و کمی فاصله گرفت.
_ هی خروس، زود باش با ارباب آشتی کن تا چلو خروست نکردم!

لرد سیاه با سرعت به سمت خروس رفت و او را در دست گرفت:
_ با خروس عزیزمان درست صحبت کنید! خوبه ما هم خروس های شما را چلو خروس کنیم؟فکر‌ نمیکنید خروسمان ناراحت شود؟ نمیترسید بترسد؟

مرگ‌خواران آب دهانشان را به سختی قورت داده و به خروس و لبخند ژکوند روی نوکش خیره شدند... .



My beautiful lord

I am a Strange painter


پاسخ به: پارک جادوگران
پیام زده شده در: ۲۳:۴۲:۲۶ چهارشنبه ۲۰ اسفند ۱۳۹۹

گریفیندور، مرگخواران

الکساندرا ایوانوا


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۳۸ پنجشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱۷:۲۰:۰۲
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 215
آفلاین
-موش ها بستنی دوست دارن. ما میدونیم. رو حرف ما هیچ کس نباید چیزی بگه. نباید اجازه بدیم ایوا همه ی بستنی ها رو بخوره و برای موشهای عزیزمون چیزی نمونه.

تام و گابریل که سخت در حال بحث راجع به میزان چرک بودنِ موشها و روش های نابود سازی شان از محیط زندگی بودند سکوت کرده، و همراه باقی مرگخواران به اربابشان خیره شدند.
-کسی به حرف ما گوش میکنه؟ مگه ما ارباب شما نیستیم؟! چرا دارید پنیر جلوی آن موش های بدبخت میگذارید؟! مگه موش پنیر میخوره؟ به موش های ما احترام بذارید.

لردسیاه، پشتش را به مرگخواران کرده، رو به پرده ی سیاه خانه ریدل ایستاده، و دستهایش را به کمرش زده بود و با یارانش... یا لااقل یاران خیالی‌اش سرِ موشها دعوا میکرد!
و مرگخواران در کمال حیرت گرفتند چه شده. و بلاتریکس بدون لحظه ای درنگ با ابرو به شوهرش اشاره کرد و رودولف، بی هیچ حرفی، اربابش را در حالی که در خواب گردی تلو تلو میخورد، و راجع به بستنی ها و موشها حرف میزد، به سوی تخت خوابش هدایت کرد.
جمع خادمان، برای چند لحظه در سکوت فرو رفت ولی خب از آنجایی بلاتریکس مرگخواری بود غیرتی و کمی زیاد حساس روی لرد سیاه، دوست نداشت بقیه در سکوت به او فکر کنند.
-زود باشید قبل از اینکه سرورم از خواب بیدار بشن، تصمیم بگیریم ببینیم ایوا چه حیوونی باشه.

ایوا که چهار زانو روی زمین نشسته بود و دسته ای مورچه که خرده نان هایی را کول میکردند زیر نظر داشت، همچین راضی هم به نظر نمیرسید.
-نهنگ چجوره مثلا؟
-من میگم ببر نگه داشتن تو خونه مخصوص آدمای با کلاسه... ببر چی؟ خوبه ها...
-ولی من بلد نیستم ببر بشم... عه...

کتی که ردای تازه ی مرگخواری اش خیلی به تنش نشسته بود ایده داد:
-قاقارو بشه؟ قاقارو خیلی نازنینه ها. اربابم دوسش دارن.

این ایده به هیچ تردیدی رد شد. هر کسی توانایی قاقارو شدن، آن گربه ی اشرافی را نداشت.
-گرگینه ی ماده بشو.
-بوزینه. صدا شون خیلی باحاله. عربده میزنن.
-مرغ.
-مرغ. فقط از اون مرغ های خارجی...
-مرغ غیر هورمونی.
-مرغ با کمالات!
-ایوا نظر خودت چیه؟
-راست میگه خودت چی میخوای بشی؟
-ایوا؟

دستگاه تبدیل شوندگی ایوا، دستگاهی که تا قبل از این پست اصلا از وجودش آگاهی نداشت، شروع به داغ شدن کرد. اطلاعاتی که مرگخواران به سرعت در آن وارد میکردند با هم ادغام شد و او...
-قو... قووووو... قوقولی قوقو؟!

همه دست از پیشنهاد دادن کشیدند و به ایوا- خروس خیره شدند.
-آممم... خب. خروس هم چیزه. خوب ها... آره.

و همان لحظه بود که لرد سیاه، که در پیژامه ی سیاه رنگش بسیار خوشتیپ به نظر می رسید پا به اتاق گذاشت.
-برامون عجیبه... نمیدونیم چرا داشتیم خواب عجیبی راجع به موش ها میدیدم. این خواب رو زخممون نمک پاشید و جای خالی نجینی عزیزمون رو بیشتر برامون آشکار کرد. ما به شما گفتیم برامون حیوون خونگی ای دست و پا کنید و شما...

لرد دست از صحبت برداشت و به خروسی که جلویش نشسته بود نگاه کرد.









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.