هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: كلاس آموزش دوئل
پیام زده شده در: ۲۲:۰۳:۳۳ شنبه ۲۶ خرداد ۱۴۰۳

هافلپاف، محفل ققنوس

روندا فلدبری


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۵ پنجشنبه ۱۵ تیر ۱۴۰۲
آخرین ورود:
امروز ۱۶:۴۴:۱۷
از دنیا وارونه
گروه:
جـادوگـر
هافلپاف
جادوآموخته هاگوارتز
محفل ققنوس
پیام: 194
آفلاین
کی گفته که من استاد نیستم؟ بله تازه اگه تکلیف منو انجام بدید به همه ۱۰ میدم و درضمن دوئل واقعی هم یاد می دم! اگه سیلوی رو انتخاب کنید بهتون ۴ می ده! شما دانش آموزان سطحتون بالاتر از اینه که یه کلاغ بهتون دستور بده! پس بیایید و بشتابید ولی به مدیر گوش نکنید! تکلیف:
هیچی استراحت کنید و بگید چی باعث استراحتتون میشه!




پاسخ به: كلاس آموزش دوئل
پیام زده شده در: ۱۸:۵۳:۵۶ پنجشنبه ۲۴ خرداد ۱۴۰۳

ریونکلاو، محفل ققنوس، مرگخواران

گابریل دلاکور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۲۰:۰۲ پنجشنبه ۲۳ فروردین ۱۴۰۳
آخرین ورود:
امروز ۱۴:۱۶:۳۴
از اعماق خیالات 🦄🌈
گروه:
جـادوگـر
مرگخوار
محفل ققنوس
شـاغـل
جادوآموخته هاگوارتز
ریونکلاو
مدیر دیوان جادوگران
پیام: 216
آفلاین
راستش من داشتم با الستور حرف می‌زدم و می‌گفتم دوست ندارم از پشت به کسی خنجر بزنم که بهم گفت همین الانش هم تو پست 888 کلاس نجوم خنجری بزرگ بر پشت تک‌تک جادوآموزان هاگوارتز زدم و عملا گفتم همه‌شون به تکلیف دوم بی‌توجهی کردن و خودم تنها جادوآموز خوب کلاس بودم که حواسم به همه چی بود. ولی من نفهمیدم چی می‌گه. من به کسی خنجر نزدم. من فقط خاطره خودمو تعریف کردم.

از شما می‌پرسم... آیا من به شما از پشت خنجر زدم؟

اگر بله... پس بازم تکلیف می‌دم.

تکلیف شما اینه که درست مثل من از پشت به جمعیت زیادی خنجر بزنین در هر کجای ایفای نقش و در هر کلاسی که می‌خواین، و نه لزوما وسط یه دوئل.

بله من مدیر مدرسه رو هم به چالش می‌کشم همونطور که مدیر قبلی رو تو پاتیل معجونم جوشوندم.


تصویر کوچک شده تصویر کوچک شده

🦅 Only Raven 🦅


پاسخ به: كلاس آموزش دوئل
پیام زده شده در: ۰:۲۶:۴۵ پنجشنبه ۲۴ خرداد ۱۴۰۳

هافلپاف

زاخاریاس اسمیت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۳۴:۲۸ جمعه ۳۱ فروردین ۱۴۰۳
آخرین ورود:
دیروز ۱۴:۱۵:۵۲
از نزدیک ترین نقطه به رگ گردنت
گروه:
جـادوگـر
هافلپاف
جادوآموز سال‌بالایی
پیام: 35
آفلاین
سه شنبه

چند روزی میشه که حضور چیزی رو به دنبالم احساس میکنم .
میدونم که نمیتونه یه چیز غیر مادی باشه ؛
تو مسیر هایی که این چند مدت رفتم نمک میپاشیدم . و راهرو های تنگ رو انتخاب میکردم که اگه روحی دنبالمه واکنش نشون بده . ولی روح نبود . دستگیره ی سالن عمومی آهنیه ولی تونست از اونم رد بشه ؛ پس یه چیز شیطانی نیست . زیر بالشتم هر جور طلسم ضد مقدساتی که بلد بودم گذاشتم ولی شبا حس میکنم هواسش بهم هست .
تنها احتمال باقی مونده انسانه . یه انسان واقعی . یکی که سایه ها رو مثل خونه ی خودش میشناسه .


پنج شنبه
امروز اون سیاهی از همیشه بهم نزدیک تر بود . حضورش رو توی تمام سایه های اطراف حس میکردم . خیلی سخته که با تمام جزئیات بتونی اون چشمی رو که توی تاریکی بهت خیره شده رو حس کنی ولی عادی رفتار کنی . مخصوصا برای من که انقدر روی این تکنیکم کار کرده بودم(میگم چه تکنیکی) ولی چون چون هنوز منبعش رو پیدا نکردم نمیتونم واکنشی نشون بدم .

یکشنبه
امروز بعد از یه تمرین وحشت ناک توی مه مزخرف پاییزی که از طرف کوه های جنوب دریاچه میان وارد حمام عمومی هافلپاف شدم . هیچ وقت دوست نداشتم از حمام مخصوص استفاده کنم . همون حمومی که کلاس اولی ها آرزو دارن یه بار داخلش رو ببینن . توی یکی از اتاقک های تنگ و ترش حموم در حالی که سرم پایین بود و قطرات آب از روی موهام سرازیر میشدن جرقه ای توی ذهنم پشتک زد .
اینجا از محدود جا هایی بود که حضور اون سایه مرموز رو حس نمیکردم پس توی گسترش جادوم در محیط وسواس به خرج نداده بودم . ولی چی میشد اگه دیگه اینجوری نبود . فکرش کوبید تو سرم . فورا تمرکز کردم و محیط اطراف رو مجسم نمودم . یهو ... ، نه چیزی نیست اینجا هنوز پاکه . چند لحظه همین طور گذشت و در یک لحظه احساس کردم انگار داره تاریکی جدیدی به حموم اضافه میشه .

سریع از حموم بیرون اومدم . لخت لخت . دویدم سمت در ورودی حمام . و بله یه خفاش که بجای سر ، به یه چشم بزرگ پیوند خورده بود از زیر رو شویی دم در داشت نگاهم میکرد .احتمالا یکی از موجوداتی بود که از طریق اون زیر نظرم داشتن. یکی از تار موهام رو گرفتم ، یه تلسم کلامی زمزمه کردم و در کسری از ثانیه بعد از پرتاب کردن موم به سمت اون موجود پیوندی تیکه تیکه روی زمین ولو شد .

همین یه مدرک کافی بود . قبلا هم شبیهش رو دیده بودم . یه کرمی که بال های پروانه ای داشت رو سال چهارم گوشه ی کیف خواهر کوچولوی دوریا بلک دیدم . صد البته زمانی که این داستان اتفاق افتاد و من الان دارم براتون تعریف میکنم دوریا سال دوم بود پس به نظرم انتخاب های اشتباه زیادی پیش رو داشت و این فقط یکیش بود . گذشته از اینا واقعا تحت تاثیر هوشش قرار گرفتم ؛ میدونست همینجوری نمیتونه حریفم بشه و احتمالا میخواست هم ذهنمو تا رسیدن به یه زمان مناسب درگیر نگه داره و هم اگه رازی دارم بفهمه و بر علیهم استفاده کنه .

احتمالا تم جدید و شعار از پشت خنجر بزنید این ترم باعث شد جوگیر بشه و میخواست لقمه ی بزرگی برای خودش برداره .

مشخص بود این موجود پیوندی با دانش مشابهی ساخته شده . دقیقا به همون اندازه ای که مشخص بود سازنده ی اون غافلگیر شده و نتونسته موجود دستسازش رو بعد از قایم کردن توی تاریکی نامرعی کنه.
دیگه کافی بود ، آماده بودم که این ماجرا رو تموم کنم .

از قلعه خارج و وارد مسیر جنگلی شدم . کمی که جلو تر رفتم روی یه تخته سنگ صاف که در کنار یک راش بزرگ و تنومند لم داده بود نشستم . مه چشمه به اینجا هم رسیده بود .

چوبدستیم رو در آوردم و یه ضربه به تنه ی درخت زدم تا باهاش ارتباط بگیرم و اونو مطیع خودم کنم . آخه ناسلامتی متخصص جادو های عناصر و طبیعت بودم ( جنس چوبدستی خودم هم راشه پس بهتر با یه راش دیگه ارتباط میگیره ) . بعد از اینکه جادوی تجسم محیطم (این جادو باعث میشه هر جنبنده ای که در محدوده من تکون میخوره رو حس کنم) رو گسترش دادم فریاد زدم : من آمادم دوریا ، بیا بیرون . ولی خبری نشد .
صدام رو بلند تر کردم و گفتم : نکنه دوریا ، نمونه ای دیگر از خاندان شرور بلک ترسیده ؟

توله گرگی از میان قبار های مه جلو تر اومد . قدم به قدم . دوید و بهم حمله کرد . دستم راستم رو در راستای پوزش قرار دادم . پرید تا یه گاز آبدار از دستم بگیره که مفصل میانی انگشت وسط دست چپم رو خوابوندم تو گردنش . جادویی بود که از پسر همسایمون یاد گرفته بودم . از محاجرای آفریقایی بود ( توی آفرقا و بعضا تو آمریکای جنوبی ملت با دست خالی جادو میکنن ) . برای یه مدت بیهوش نگهش میداره .
در همین لحظه دوریا که مخفیانه همزمان که اثر جادوییش رو پنهان میکرد تا حضورش رو حس نکنم ، درخت رو دور زده بود و از پشت با یه خنجر طلسم شده از پشت بهم حمله کرد .

چوبدستیم تو غلاف بود و به خاطر طلسم خنجرش ، نمیتونستم با دست خالی مهارش کنم . کاملا گیرم انداخته بود البته اگه برگ برندم رو نداشتم . همون درخت چند سطر پیش با ریشه اش پای عقب دوریا رو گرفت و تیزی خنجرش دقیقا جلوی شکمم ایستاد .
دستم رو گذاشتم رو پیشونی دوریا و با یه طلسم سرپایی دیگه شبیه همون قبلی بیهوشش کردم . قرار نبود اینجا بمیره . اون هنوز آینده داشت و میتونست آدم خفنی بشه . خودش و توله گرگش رو تا راهرو ای که به ورودی تالار اسلیترین منتهی میشد کول کردم . هرکسی نمیدونه ورودی تالار اسلیترین کجاست و این از عجایب داداشتونه .

دوریا اولین کسی نبود که در اثر این سیاستای عجیب غریب جدید میخواست از پشت پهلوم رو سوراخ کنه . دیگه واقعا تحمل این وضع سخت شده بود .

ممنون از آبجی محترم دوریا بلک که در این متن نقش بچگیاشو بازی کرد :)

با تشکر ، زاخاریاس اسمیت
ملقب به زاخار اصلی

(حال کردی آخرشم از پشت به کسی خنجر نزدم و پای شرافتم موندم کلاغ جون ؟!! بهم خنجر زدن البته . نمیشه گفت نمیدونستم این اتفاقا میوفته . به هر حال این ترم تبدیل به جنگل شده و توی جنگل باید بخوری تا خورده نشی . یادم باشه یه زره فولادی برای کمرم بخرم اوضاع خیلی خیته)


ویرایش شده توسط زاخاریاس اسمیت در تاریخ ۱۴۰۳/۳/۲۴ ۰:۳۰:۰۹
ویرایش شده توسط زاخاریاس اسمیت در تاریخ ۱۴۰۳/۳/۲۴ ۰:۳۵:۰۶
ویرایش شده توسط زاخاریاس اسمیت در تاریخ ۱۴۰۳/۳/۲۴ ۱۰:۱۶:۴۵

زیبا ترین لبخند ها بزرگ ترین درد ها رو حمل میکنن .
تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس آموزش دوئل
پیام زده شده در: ۱۷:۲۲:۰۰ دوشنبه ۲۱ خرداد ۱۴۰۳

ریونکلاو

استفن کورنفوت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۳۷:۵۶ پنجشنبه ۱۰ خرداد ۱۴۰۳
آخرین ورود:
۲۱:۱۲:۱۷ شنبه ۲ تیر ۱۴۰۳
گروه:
جـادوگـر
جادوآموز سال‌پایینی
ریونکلاو
پیام: 12
آفلاین
تصمیم گرفتم یوریکا هاندا، یکی از اعضای جدید و خوب سایت رو به قتل برسونم‌.
در خوابگاع به او گفتم دوئل کنیم و اون در جوابم فقط گفت نه!
ولی من هم چون دستور مدیر و معلم مدرسه بود مجبور به دوئل با او شدم. کار سختی نبود، کلا یک طلسم خلع سلاح بلد بود نه بیشتر. من هم با اوادا کداوارا نابودش کردم. چون اورا در موقعی که ریونی ها کلاس جادوی سیاه داشتن کشتم و کسی درخوابگاه نبود مدرک خاصی باقی نماند و فقط جنازه او دردسر ساز بود. خواستم روش غیر جادویی قتل را به طوری که انگار من نبودم بود صحنه سازی کنم.
کافی بود فقط یک نوشیدنی کره ای که از هاگزمید خریده بودم را در کنارش میگزاشتم و مقداری سم میریختم توی نوشیدنی و تمام! الان دیگر همه فکر میکردند که قاتلی حرفه ای اورا به قتل رسانده بود.
من هم سریع از انجا رفتم به بهداری و شربت معده درد خوردم و همانطور که از اسمش پیداست، معده من درد گرفت و به پامفری گفتم که معده درد دارم.
تمام،به خوبی خوشی من یک نفر را به قتل رساندم



Şťęfāñ


پاسخ به: كلاس آموزش دوئل
پیام زده شده در: ۲۳:۲۹:۱۶ شنبه ۱۹ خرداد ۱۴۰۳

گریفیندور

ساکورا آکاجی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۰:۵۲ دوشنبه ۴ دی ۱۴۰۲
آخرین ورود:
۱۸:۳۳:۰۵ پنجشنبه ۱۴ تیر ۱۴۰۳
گروه:
گریفیندور
جادوآموخته هاگوارتز
جـادوگـر
پیام: 132
آفلاین
دختر نگاهی به خون آشان خونی روی زمین انداخت، چشم هایش تاریکی را منعکس می کرد و مانند سیاهچاله تمام نور اطرافش را میبلعید.

-خب اینم از این، فکر نمیکردم سیر و اون خنجر چوبی جواب بده اما انگار مراسم تطهیر این خون آشام قراره جالب باشه. نه گادفری میدهست؟

گوشه های لب دختر مقدار کمی تکان خورد که نشان میداد دارد لبخند می زند.
-نمیدونم چقدر بهت دادن تا منو بکشی ولی...

ساکورا نیشخند زد و به سمت خون آشام زنجیر شده که با لامپ های پر قدرت و پر نور که نورشان تقریبا با نور خورشید برابری میکرد احاطه شده بود و دست و پایش با زنجیر محکم بسته شده بود رفت. با انگشت سرش را که پایین انداخته بود تا کمی از شدت سوزش پوستش کم کند را بالا اورد و به چشم های پر درد خون آشام خیره شد.
-خوب توی تله ام افتادی، درسته قدرت فیزیکی خوبی دارم ولی هرگز از پس یه خون آشام بر نمی اومدم.
-توی لعنتی، من بهت اعتماد کردم و جایی که مشخص کرده بودی اومدم چون فکر میکردم تو عضوی از محفلی!
-هوم

ساکورا صاف ایستاد، کت سیاه و بلندش تنها نقطه سیاه آن اتاق کاملا کور کننده بود ولی به نظر گادفری تاریکی دختر از نور کور کننده آزاردهنده تر بود. سعی کرد دست هایش را تنها اندکی تکان بدهد اما هنوز قدرت حرکت نداشت.
ساکورا که متوجه تلاش گادفری شده بود شروع به خندیدن کرد. خنده ای مصنوعی و آزار دهنده.
-اوه متاسفم، وای نمیتونم. اوه خدای من، این تاثیر همون گاز بی بو فلج کنندس که وقتی وارد اتاقی شدی که گفته بودم طی مدتی که بودی عضلاتت رو فلج کرده. میدونی اولش تصمیم داشتم از یه سم تماسی استفاده کنم ولی گاز ایده بهتری بود چون نمی تونستی حتی با وجود بویایی فوق العاده ات حسش کنی یا نسبت بهش مقاوم باشی.

ساکورا چرخید و چند قدم به سمت دری رفت که گادفری به علت نور زیاد نمیتوانست ببیند ولی یقین داشت آنجاست.
-موندم واقعا چطور شک نکردی، یه اتاق وسط شهر اوه خدای من. یکم نگران شده بودم که نکنه بفهمی اما تو احمق تر از چیزی بودی که تصور میکردم. و راجب محفلی بودن...هوم...خب باید بگم من بر اساس هدف های خودم کار میکنم، یه نفوذی مرگخوار و یه جاسوس محفل همزمانم یا بهتره بگم بر اساس چیزی که بهم میدن هستم. وقتی نیاز باشه برام مهم نیست فردی که ازش خوشم، یا بدم، میاد عضو گدوم جناحه.

ساکورا برگشت، چوبدستی اش را زیر گلوی گادفری گرفت و مجبورش کرد توی چشم های بی نورش نگاه کند جوری که انگار تمام روحش را در اختیار می گیرد.
-میدونی میتونم همین الان،کارت رو تموم کنم و این دوئل نا عادلانه رو تموم کنم اما سرنوشت هایی بدتر از مرگ وجود دارن.

نیشخند ساکورا تمام مو های بدن گادفری را سیخ کرد، خون از زخمش چکه میکرد و قلب دردناکش که طلسم شوم و ابدی را حمل می کرد به سختی و آرام میتپید. ذهنش برای بیدار ماندن. تلاش می کرد. صدای شکسته اش از بین لب های خشکیده اش بیرون جهید. صدایی آرام و بریده.
-تو نمی خواستی،من بمیرم. این رو میدونم. بگو چی از، جونم میخوای.

ساکورا آه کشید و همزمان با بستن چشم هایش دستانش را در جیب هایش فرو برد و حالتی شبیه به خمیازه کشیدن گرفت.
-تو درست میگی.حالا که اینقدر باهوشی بگو برای چی.

اخم های گادفری در هم رفت، نمی توانست هیچ دلیلی پیدا کند، ساکورا همیشه کاملا مرموز و تاریک بود، هیچ کس نمی توانست از افکارش سر دربیاورد. میتوانست در یک روز لطفی به کسی بکند که هیچ کس دیگر در زندگی برایش انجام نداده باشد یا او را درست مانند گادفری و یا حتی بدتر شکنجه و نابود کند به نحوی که هیچ اثری از او نباشد.

با دیدن سکوت گادفری ساکورا پوزخندی زد.
-خب پس میگذارم بیشتر بهش فکر کنی و فقط یه چیز دیگه...

ساکورا گردنبندی را از جیب کتش بیرون آورد و جلوی گادفری انداخت.
-عشقت کاملا تو رو از یاد برده.

و بدون هیچ حرف دیگری از اتاق خارج شد، می دانست برنده ی این دوئل است اما لبخندش جایش را به بی حسی داد.
-کاری که باید رو کردم، یه روز به خاطر این کارم ازم تشکر میکنه.
لبخند در عرض چند ثانیه روی لب هایش برگشت و در حالی که مانند بچه ها پایین و بالا میپرید به سمت روبرو در آن راهروی تاریک حرکت کرد.
-خب برم تکلیفمو تحویل بدم و برگردم، مطمئنم چهره کلاغ سیاه خوشگلم بعد از دیدن این صحنه میدرخشه!

چشم هایش را با لذت بست، تصور خونی که از گردن گادفری چکه می کرد از دیدن بقیه قربانی هایش زیبا تر بود.
-مطمئنم با یکم دستگاری خاطرات و معجون میتونم خوبش کنم، اوه و مطمینم خوشحال میشه بفهمه نفرینش رو میتونم درمان کنم ولی اول باید یکم بمیره.


تصویر کوچک شده

It's all game...want this or not you are player. soo let's play!wwwwww


پاسخ به: كلاس آموزش دوئل
پیام زده شده در: ۷:۰۱:۳۱ شنبه ۱۹ خرداد ۱۴۰۳

مرگخواران

سیلوی کرو


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۲:۰۰ چهارشنبه ۲ خرداد ۱۴۰۳
آخرین ورود:
۱:۴۵:۱۱ دوشنبه ۱۱ تیر ۱۴۰۳
از آشیونه کلاغا
گروه:
جـادوگـر
مدیر دیوان جادوگران
مترجم
جادوآموخته هاگوارتز
شـاغـل
مرگخوار
پیام: 28
آفلاین
ترم 28 مدرسه‌ی علوم و فنون جادوگری هاگوارتز

كلاس آموزش دوئل




شروع:19 خرداد 1403
پایان: 1 تیر 1403 - ساعت 23:59:59
نوع: تک‌جلسه

---------------
نقل قول:
یادتون باشه که همیشه گزینه از پشت خنجر زدن هم روی میزه!

نقل قول:
خنجر از پشت هم کار قشنگیه!


بله عزیزانم بله! فکر میکنم تا حدودی بتونید حدس بزنید که موضوع بحث امروزمون چیه! و اتفاقا مبحث و آموزشش خیلی ساده است. داستان اینجاست که بابا این دوئل رو ما خیلی شرافتمندانه اش کردیم دیگه... این چه وضعشه آقا؟
مگه قراره آخر دوئل افسر بیاد کروکی بکشه که اگه از پشت زده باشیم مقصر بشیم؟ پس از چی میترسیم خوشگلا؟ خب بزنید اون خنجر از پشت رو دیگه!

زندگی کوتاه تر از اونه که بخواید برای دوئل شرافتمندانه ازش استفاده کنید عزیزای دلم. با یه از پشت خنجر زدن ساده هم وقتتون کمتر تلف میشه، هم راحت برنده میشید جلوی هر کسی و از همه مهم تر سشوار و براشینگ موهاتونم به خاطر تنش و درگیری های بیهوده دوئل خراب نمیشه.

بنابراین توصیه من همیشه به شما نوگل های خوش آب و رنگ باغ جادو اینه که تا میتونید در دوئل ها از پشت خنجر بزنید. در تمام دوئل های برابر و نابرابر!
فقط سعی کنید حواستون به این باشه که اونی که اولین خنجر از پشت رو میزنه شما باشید خوشگلا... چون که تضمینی نیست که حریفتونم تو فکر فرصت مناسب برای این کار نباشه...
---------

تکلیف

1.از پشت خنجر بزنید! به همین سادگی یکی رو انتخاب کنید. باهاش دوئل کنید و از پشت بهش خنجر بزنید. چالش هایی که توی مسیر این از پشت خنجر زدن باهاشون رو به رو میشید دست خلاقیت خودتون رو میبوسه. یا حتی میتونید این تقابل رو با نقاشی به تصویر بکشید. (صرفا برای شفاف سازی منظور این نیست که واقعا با کسی دوئل سایتی هماهنگ کنید و دوئل رول در مقابل رول انجام بدید. منظور اینه که موقعیت یک دوئل جادویی چوبدستی در برابر چوبدستی رو درموردش بنویسید با ویژگی های ذکر شده.) 10 نمره
یا

2.کلا پاشید بیاید پای تابلو ادعای استادی کنید و تدریس مدیر رو زیر سوال ببرید حتی! مجازید تکلیف هم بخواید. و یا تکلیف شخص دیگه ای که ادعای استادی کرده رو تحویل بدید. اما در این صورت حتما بالای پستتون ذکر کنید که تکلیف مربوط به تدریس چه کسی رو دارید تحویل میدید. 10 نمره

---------

فعالیت های مورد پذیرش: رول/ نمایشنامه/ داستانک/ نقاشی دستی/ نقاشی دیجیتال
(برای نقاشی ها از هوش مصنوعی استفاده نکنید)

---------

مبنای نمرات:

شلختگی افسانه‌ای
بی‌بهداشتی قهرمانانه
دروغ‌گویی برتر
تخریب گسترده
نیرنگ و فریب
خیانت استراتژیک
فرافکنی ابتکاری
سرپیچی خلاق از قوانین

مثل همیشه مجازید تنها و یا تیمی کار کنید. اما توی تیمی کار کردن یادتون باشه که همیشه گزینه از پشت خنجر زدن هم روی میزه!

یادآور میشم که این ترم بر مبنای هرج و مرجه بنابراین چیزی به اسم گروه های چهارگانه هاگوارتز نداریم و هر امتیازی که کسب میکنید فردیه و فقط برای شخص خودتون محاسبه میشه.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس آموزش دوئل
پیام زده شده در: ۲۲:۳۲ سه شنبه ۲۲ شهریور ۱۴۰۱

اركوارت راكارو


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۱۴ سه شنبه ۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۲:۱۶ پنجشنبه ۳۱ فروردین ۱۴۰۲
از سی سی جی!
گروه:
مـاگـل
پیام: 128
آفلاین
نمرات جلسه آخر کلاس آموزش دوئل






مینا سان!
نمره های جلسه آخرتون توسط بنده( پروفسور راکارو)تصحیح می شه. قابل توجه اونایی که خطاب به پروفسور مون نوشته بودن. نمره همه تون صفره ایشون خیلی دوست داشتن که در کلاس های بعد حضور داشته باشند ولی به صورت خیلی اتفاقی، تاکید می کنم اتفاقی از صخره پرت شدند و عمره سیصد ساله شون به پایان رسید؛ ولی همونطور که می دونید نیازی به منهدم کردنشون نبود چون جلسه آخر رو تدریس کردند و متاسفانه این آخرین جلسه ایه که من استادتون هستم. خیلی هم بابت مرگ بسیار اتفاقی پرفسور مون ناراحتم. بگذریم بریم سراغ نمرات این جلسه:



آملیا فیتلوورت:29= 10+19

آملیا سان!

باید اعتراف کنم که بله خون آشام ها غیر از پروفسور مون در هر گونه و اندازه ای جذاب هستن واقعا درکتون کردم!

در کل از پاسخ هاتون راضی بودم، طنزتون خوب بود، علائم نگارشی رو رعایت کرده بودید، در پست های گزارشی زیاد ظاهر پست مهم نیست ولی بهتر رعایت شه. شکلک هم زیاد مهم نیست ولی بودنش ظاهر متن رو برای خوندن روان تر می کنه.
چیزی که نه تنها تو متن های گزارشی بلکه تو همه متن ها مهمه، اینه که وقتی دارید متن رو توضیح می دید، باید زمان و گفتار توصیفاتتون یکسان باشه؛ اگه زمان گذشته ست باید با فعل های ماضی ادامه بدید، اگه گفتارتون مهاوره ست باید بقیه متن رو هم به صورت مهاوره ادامه بدید.
نقل قول:
مشکل خاصی نداشتید، فقط این قسمت:

با خود فکر کردم: حالا باید از کجا شروع کنم؟


بهتره به این شکل باشه:

باخودم فکر کردم؛ حالا باید از کجا شروع کنم؟

از پاسخ های خلاقانه تون لذت بردم، اینکه حوصله به خرج دادید، متن رو با دقت خوندید و با توجه به اون سوالات رو کامل جواب دادید، واقعا لذت بخش بود.
حرف دیگه ای ندارم، موفق باشید!




جیانا ماری:24=5+19

جیانا چان!

اطلاعات زیادی از گذشته خون آشامه داشتید، یکم مشکوک بود!
من که پشت گردنم علامت ندارم... آهان! منظورتون پرفسور مون بود! حالا یه بار یه جلسه پروفسورتون شد؛ چه تحویلش گرفتید

متن گزارشی برعکس، متن های به صورت رول از قوانین خاصی زیاد پیروی نمی کنه، می شه گفت یکجور نامه نگاریه ولی در هر صورت اگه یه سری روش ها باعث بشن متن روان تر بشه کار خواننده هم آسون تر می شه. یکی از این روش ها استفاده از اینتره، بهتره بعد از این که پاراگرافتون تموم شد، اینتر بزنید تا متن شلوغ دیده نشه.
یکی از روش های دیگه استفاده از شکلکه، نه اینکه متن رو پر شکاک کنید؛ استفاده از یکی دوتا شکلک تو متن ضرر نداره!

وقتی داشتم متن تون رو می خوندم متوجه شدم، با بعضی از علامت نگارشی ها قهرید انگار! مثلا ویرگول؛ ویرگول باعث می شه خوندن جملاتتون راحت تر بشه. با علائم نگارشی دوست باشید!

متن تون خلاقیت داشت ولی، قسمت دوم تکلیفتون اصلا نبود، یا اگه بود هم خیلی کوتاه بود. ده نمره داشت، نباید در این حد کوتاه میبود.

نکته بعدی مشخص نکرده بودید نژاد خون آشام رو، باید یکی از سه نژادی که پرفسور مون معرفی کردن میبود.

کاش یکم با دقت بیشتری به سوالات جواب می دادید و جزئیات بیشتری رو ذکر می کردید، موفق باشید!



آلنیس اورموند:30=10+20

اورموند سان!

ممد ویزلی! می گفتم این بچه یه مرگیش هست، پس خون آشام بود در واقع!

چطور بگم که در حق نوشته تون اجحاف نشه؟ متنتون عالی بود. واقعا لذت بردم! دقیقا همچین پاسخ هایی مد نظرم بود. هیچ مشکلی در متنتون ندیدم، تمامی انتظارات یه استاد رو با یه نوشته نشون دادید.

پ ن: مطمئنید که قبلا گریفی نبودید؟ متن تون رماتیسم خالص بود!




کتی بل:20=5+15

بل سان!

همینه می گن با حیوون خونگی تون ور نرید، نتیجه ش همین میشه؛ دست کنده شده!


ظاهر پست اشکالی نداشت، علائم نگارشی رعایت شده بود ولی کاش از شکلک استفاده می کردید که ظاهر پست بهتر شه.

متن تون بسیار کوتاه بود. از متن های گزارشی انتظار میره به خاطر اینکه حالت رول ندارن، یکم با توضیحات بیشتر، پاسخ های دقیق تر، نوشته شن.
پستتون خلاقیت چندانی نداشت که یکی از دلایل کوتاه بودن پستتون بود. انگار فقط یه چیزی نوشته بودید که تو کلاس شرکت کنید؛ یه گزارش خلاصه و وار و کوتاه.
قسمت دوم پستتون رو هم که عملا پاسخ نداده بودید، قسمت اول بیست و قسمت بعد ده نمره داشت، باید متن رو با دقت می خوندید و به صورت کامل به سوال ها پاسخ می دادید.

قوانین کلی رو می دونید ولی، کاشکی اینقدر کوتاه نمی نوشتید، موفق باشید!



آلبوس دامبلدور:28=8+20

دامبلدور سان!


به نظرم اگه به خون آشامه سوپ پیاز می دادید برای کشتنش کافی بود!

پستتون رو دوست داشتم، طبیعتا اشکالی نداشتید فقط قسمت دوم متن، بهتر بود یکم کامل تر نوشته می شد که، رضایت بخش ترش می کرد.
موفق باشید!



خب این ترمم تموم شد مینا سان!
خوشحال شدم تو کلاسام شرکت کردید، کودک درونم رو شاد کردید.
امیدوارم از تدریسم راضی بوده باشید و از شرکت کردن تو کلاساها لذت برده باشید.
همه تون رو به یاما اوبا می سپرم!


پ ن: یاما اوبا عجوزه ای آدم خوار در یه افسانه ژاپنیه.





ویرایش شده توسط اركوارت راكارو در تاریخ ۱۴۰۱/۶/۲۲ ۲۲:۴۰:۱۷
ویرایش شده توسط اركوارت راكارو در تاریخ ۱۴۰۱/۶/۲۲ ۲۲:۴۹:۵۱
ویرایش شده توسط اركوارت راكارو در تاریخ ۱۴۰۱/۶/۲۲ ۲۲:۵۵:۲۲



پاسخ به: كلاس آموزش دوئل
پیام زده شده در: ۲۰:۳۶ سه شنبه ۱۵ شهریور ۱۴۰۱

آلبوس دامبلدورold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۲۷ چهارشنبه ۱۵ تیر ۱۴۰۱
آخرین ورود:
۱۳:۴۵:۱۴ پنجشنبه ۲۱ تیر ۱۴۰۳
از دفتر کله اژدری
گروه:
شناسه‌های بسته شده
پیام: 91
آفلاین
نقل قول:
. شما در جنگل ممنوعه صدرصد با یکی از گونه های، فوق روبه رو می شین، پس باید باهاشون دوئل کنید و این رو به صورت کامل شرح بدید، اینکه چجوری بهشون برخوردید، از چه روشی برای تشخیص و شکستشون استفاده کردید.( نه به صورت رول به صورت گزارشی و خاطره وار.20 نمره)
2. پس از شکست خون آشام، باید روی خون آشام تحقیق کنید و ویژگی های دیگه ش رو که پرفسور نگفته رو شرح بدید. این ویژگی ها می تونن هر چیزی باشن؛ از ویژگی اخلاقی تا ظاهری گرفته یا توانایی ها و قدرت هاشون(10 نمره)

والا فرزندم من تو اتاقم داشتم راه می رفتم و به کارای بد تام و رفقاش فکر می کردم که صدایی از کمد دفترم شنیدم. بیشتر از اینکه بترسم یا تعجب کنم ناراحت شدم چون این صدا احتمالا مربوط به یه بوگارت بود و این دومین بار تو این هفته بود که تو دفترم بوگارت پیدا می کردم. از شکلی که به خودش می رفت می ترسیدم اما برای من پیرمرد زشت بود که از چیزی که واقعی نبود بترسم. درواقع ترس توی ذهن ماست و میتونه به راحتی تسخیرش کنه.
بگذریم، با طلسمی در کمد رو باز کردم و با یه موجود عجیب روبرو شدم. ترس من هیچوقت از موجود نیمه خفاش نیمه کانگورویی که دندون های نیش بزرگ و چشم های قرمز خون گرفته با مردمک های باریک داره نبود.
اون موجود بلافاصله جلوی نور چوبدستی‌م خودش رو کنار کشید و روی تمام بدنش جز دهانش فلس های سیاه شروع به روییدن کرد، احتمالا میخواست از خودش دربرابر نور دفاع کنه. همونطور که با تعجب و شگفتی بهش نگاه می کردم با صدای هیس هیس به طرفم یورش برد و با فاصله میلی متری تونستم جاخالی بدم. فلس های سیاهش طلسم هامو دفع می کردن و نزدیک بود طلسم بیهوشیم به خودم بخوره.
حالا می تونستم دقیق تر بدنش و ناخن های تیز بلندش رو ببینم. با یادآوری کلاستون فهمیدم احتمالا یه گونه خون آشام‌ه اما متوجه نمی شدم چه نوعیه.
خون آشام شروع به جیغ کشیدن هایی کرد که صداش خیلی خیلی زیر بود و توی مغز آدم فرو می رفت. بدون شک خیلی قوی بود و نمیذاشت حتی لحظه ای فکر کنم.
تنها طلسم اتش بود که باعث می شد کمی عقب بشینه و تو این فواصل نقطه ضعفش رو فهمیدم. طلسم بیهوشی بعدی رو با هدف گیری به درون دهنش زدم. ایندفعه جیغ بلند و دردناکی کشید و تلو تلو خورد، طلسم بعدی رو هم بلافاصله به دهنش زدم و با دوتا تودهنی کارش ساخته شد.

بعدش حس کنجکاویم باعث شد بهش نزدیک بشم و معاینه ش کنم. صورتش حالت خفاش گونه داشت و بین انگشت هاش پره وجود داشت. فلس های روی بدنش مثل شیشه اژدها برق می زدن. یادم اومد که همون اول که دیدمش پوستش صورتی و نازک بود.
پاهاش مثل کانگورو بلند بود و برای پرش های بلند عالی بود.

احتمالا از گونه ای از خون آشام هاست که بهش تغییرشکل دهنده میگن. این گونه میتونه حیوانات مختلف رو با هم ترکیب کنه اما محدودیت زمانی داره و تو هر ۸ ساعت میتونه دو حیوون رو انتخاب کنه. این رو از پوزه ش که کم کم شبیه ارمادیلو می شد فهمیدم. کمدم رو که بررسی کردم فهمیدم که اونجا دنبال حشرات و موریانه می گشته! مسلما عادات غذایی عجیبش هم با تغییرشکلش تغییر میکنه.
از اونجایی که این گونه خیلی نایابه تحقیقات زیادی روش انجام نشده و درباره ش دانش محدودی دارن، بنابراین تصمیم گرفتم خودم چندهفته ای رو روش وقت بذارم.
مرسی از کلاستون که این امادگی رو در ذهن من ایجاد کرد.



پاسخ به: كلاس آموزش دوئل
پیام زده شده در: ۱۹:۲۴ سه شنبه ۱۵ شهریور ۱۴۰۱

مرگخواران

کتی بل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۴۴ دوشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۸:۴۹ سه شنبه ۲۵ مهر ۱۴۰۲
از زیر زمین
گروه:
مرگخوار
جـادوگـر
جادوآموخته هاگوارتز
پیام: 454
آفلاین
پیدانقل قول:
1. شما در جنگل ممنوعه صدرصد با یکی از گونه های، فوق روبه رو می شین، پس باید باهاشون دوئل کنید و این رو به صورت کامل شرح بدید، اینکه چجوری بهشون برخوردید، از چه روشی برای تشخیص و شکستشون استفاده کردید.( نه به صورت رول به صورت گزارشی و خاطره وار.20 نمره)
2. پس از شکست خون آشام، باید روی خون آشام تحقیق کنید و ویژگی های دیگه ش رو که پرفسور نگفته رو شرح بدید. این ویژگی ها می تونن هر چیزی باشن؛ از ویژگی اخلاقی تا ظاهری گرفته یا توانایی ها و قدرت هاشون(10 نمره)
هر چقدر پاسختون خلاقانه تر باشه نمره بیشتری بهتون تعلق می گیره. پس نترسید و خلاقیت خرج کنید.


1-
و 2
راستش پروفسور بعد از اینکه همه برای پیدا کردن خون آشام و گرفتن نمره پراکنده شدن، به این نتیجه رسیدم که هر چیم توی تاریکی راه برم نمیتونم یه خون آشام پیدا کنم که باهاش دوئل کنم.
پس به قاقارو گفتم دستمو گاز بگیره تا یه خورده ای خون بیاد و کارمونم راه بیفته. ولی در متاسفانه، قاقارو بسیار کم عقله و دستمو تا جایی گاز گرفت که نزدیک بود از جا کنده شه.
پس لگدی بهش زدم و به سمت دیگری پرتابش کردم.
در کمال تعجب، چشمان قرمزی در گوشه کنار جنگل روشن شدن. پس من از ترسم به سمت قاقارو دویدم و توی بغلم گرفتم تا ترسمو کم کنم. اما مجدد در کمال تعجب، چشم ها ناپدید شد.
به نتیجه ی جالبی رسیدم... خون آشام ها از پشمالو ها متنفرن!
با ترس و لرز، قاقارو رو که از وقتی دستمو ازش گرفته بودم دنبال اسباب بازی دندونی دیگه ای بود، پایین گذاشتم و رو به چشمای قرمزی که دوباره پدیدار شده بودند، برگشتم و یه کودومشونو به مبارزه طلبیدم.
خون آشامی که جرعت کرد بیاد جلو و باهام مبارزه کنه، شبیه یه انسان بود. گوشای معمولی، پوست معمولی، و لباس معمولی داشت. تنها فرقش با انسان ها چشمای قرمز رنگش بود. دور مردمکش، هاله ی ظریفی از نقره ای بود که خیلی خیره کننده بود. هنوز داشتم به چشم هاش نگاه میکردم که یهو ناپدید شد و چند ثانیه بعد، نفس سردش توی گوشم صدا میداد. سریع عقب پریدم و سعی میکردم با چشمای غیر مسلح و کندم، حرکتشو دنبال کنم. طبق چیزی که درباره ی خون آشامای انسان نما خونده بودم، باید سریع تر از این حرفا میبود. اما وقتی دوباره نگاهم خیره ی چشمای قشنگش شد، متوجه سلاح مخفیش شدم... چشماش! اون حریفو غرق چشماش میکرد و بعد به آسونی شکستش میداد. تو فکر این بودم که با چه روشی شکستش بدم، که بادی زیر دامنم زد و بعد خجالت زده کردنم، مشتی از ناخودآگاهم، محکم وسط صورتش فرود اومد و خون آشام بدبخت، کف جنگل پهن شد.


ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!



پاسخ به: كلاس آموزش دوئل
پیام زده شده در: ۱:۰۰ سه شنبه ۱۵ شهریور ۱۴۰۱

ریونکلاو، وزارت سحر و جادو، محفل ققنوس

آلنیس اورموند


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۲۲ دوشنبه ۲۴ آذر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱۲:۵۲:۵۰
از دست این آدما!
گروه:
جـادوگـر
ریونکلاو
جادوآموخته هاگوارتز
محفل ققنوس
شـاغـل
پیام: 193
آفلاین
سلام پروفسور جدید!

1. شما در جنگل ممنوعه صدرصد با یکی از گونه های، فوق روبه رو می شین، پس باید باهاشون دوئل کنید و این رو به صورت کامل شرح بدید، اینکه چجوری بهشون برخوردید، از چه روشی برای تشخیص و شکستشون استفاده کردید.

بعد از رفتن شما، یه ویزلی کله قرمزی رو دیدم که داشت سعی می‌کرد از بین بقیه بچه ها یواشکی رد بشه و بره سمت قلعه. منم رفتم یقه‌شو گرفتم کشیدم و نذاشتم بره. دلیلی نداشت یکی فرار کنه و بقیه‌مون بمونیم تو اون جهنم دره! با یه قیافه بهت زده برگشت سمتم. اولین باری بود که به این ویزلی (که ممدشون بود) دقت می‌کردم. راستش همیشه تو کلاسا یا یه بلایی سرش میومد، یا مورد سرزنش بقیه قرار می‌گرفت یا مسخره می‌شد؛ ولی هیچوقت نشده بود که اینقدر از نزدیک بهش نگاه کنم. موهای بلند و پرپشتی داشت که روی گوشش رو گرفته بود، ولی همچنان یه قسمتی از گوشش که نوک تیز بود از لای موهاش بیرون زده بود. مسلما داشتن گوش های نوک تیز غیرعادی بود و توجهم بیشتر بهش جلب شد.
یاد صحبتاتون سر کلاس افتادم. ناخن هاشو نگاه کردم. ناخن های بلند لاک زده ای داشت که به نوع خودشون عجیب بودن. موی قرمز، ناخن های بلند، پوست جوگندمی، گوش های غیر عادی! همونجا بود که فهمیدم کل این مدت داشتیم با یه خون آشام جنگلی تو یه کلاس درس می‌خوندیم.
همونطور که ویزلی مثل گچ سفید شده بود، محکم مچشو گرفتم و تو هوا تکون دادم و رو به بقیه جادوآموزا داد زدم و هویت اصلی ممد ویزلی رو آشکار کردم.
ولی خب هیچکس باور نکرد. یعنی خب کسی فکر نمی‌کرد یه ویزلی که داره تو هاگوارتز درس می‌خونه خون آشام باشه. ولی همه ویژگیاش با اونایی که گفتین جور درمیومد! همینطور که بقیه داشتن متفرق می‌شدن تا خون آشام هاشون رو پیدا کنن، چوبدستیم رو درآوردم و ممد رو بردم یه سمت دیگه. رو به روش به حالت آماده باش وایسادم. ممد با یه قیافه گیج و ترسیده بهم نگاه کرد. منم سعی کردم گیج ترش کنم تا بتونم ازش حرف بکشم و موضوع مورد علاقه‌ش رو پیدا کنم.
از اونجایی که مدت زیادی با جرمی استرتون هم گروهی بودم، به خوبی ازش یاد گرفتم چجوری چرت بگم و حرفای بی ربط رو پشت هم ردیف کنم. (البته که این هم به نوبه خودش یه هنر محسوب می‌شه و هر کسی نمی‌تونه اینقدر خوب چرت بگه! ) پس شروع کردم: «تو مگه نمی‌دونی ما هیچ کدوممون خون آشام نیستیم؟ پس چرا ازمون فرار نکردی؟ چه نقشه شومی برامون داری؟ همدستات کیان؟ اصلا چرا اسمت ممده ولی فامیلیت ویزلیه؟ چه نسبتی با محمد صلاح داری؟ بخاطر اون اسمتو گذاشتن ممد؟ پس به ورزش های ماگلی علاقه مندی؟ نه؟ ورزش های جادویی چطور؟ نظرت راجع به چوبای مدافعای کوییدیچ چیه؟ از اسب شطرنج خوشت میاد؟ کلا حسی به ورزش نداری؟ کتاب چی؟ اوضاع درسیت چطوره؟ پروفسور زاموژسلی چه پدرکشتگی ای باهات داره؟ نکنه خون فامیلاشو خوردی؟ اصلا چرا شماها خون می‌خورین؟ فقط خون آدم دوس داری؟ این همه غذا، چرا خون؟ تو سرزمینتون قحطی بود اومدین سراغ این؟ به جانوران خونسرد هم علاقه ای داری؟ اصلا چرا گوشت خام نمی‌خوری؟ نیمرو دوس داری؟ اگه برات املت درست کنم خوشحال می‌شی؟ تخم مرغ آبپز چی؟» من که تمام مدت صورت ویزلی رو کامل زیر نظر داشتم تا ببینم به کدوم حرفم واکنش نشون می‌ده، با شنیدن جمله آخرم خیلی یهویی پلکش پرید. پس دوباره تکرارش کردم: «تخم مرغ آبپز دوست داری؟ تخم مرغ خالی؟» و متوجه شدم که این تیک عصبی، موقعی که کلمه مرغ رو می‌گم فعال می‌شه. احساس کردم چیزی که ممد ویزلی بهش علاقه منده، مرغه. پس سریع خودم رو تلپورت کردم به یه مزرعه تا یه مرغ ازشون کش برم و بعد دوباره برگشتم توی جنگل ممنوعه.
ممد به محض اینکه مرغ رو دید، پاش شل شد. این خون آشاما هم عجب موجودات سست عنصرینا! البته چیز... منظورم خون آشامای جنگلیه نه شما پروفسور! در اصل منظورم فقط شخص ممد ویزلی بود، یه وقت سوءتفاهم نشه. بگذریم. ویزلی مرغ رو از من قاپید و شروع کرد به ناز کردنش. من هم ازش درباره مرغ پرسیدم. هنوز سوالم تموم نشده بود، جوری شروع کرد به حرف زدن درباره مرغ انگار یه ربات ماگلیه که از قبل همه چیش برنامه نویسی شده! باورتون بشه یا نه، دو ساعت و سی و هشت دقیقه تمام، یک سره داشت راجع به مرغ صحبت می‌کرد. تا جایی که دیگه دهنش کف کرد و راه گلوش رو بست و داشت خفه می‌شد. فکر کنم خفه هم شد. نمی‌دونم چی شد، هر بلایی که سرش اومد ته تهش بیهوش شد و روی زمین افتاد. حقیقتا فکر نمی‌کنم برای شکست دادنش به دوئل نیازی بود، خودش خودشو ناک اوت کرد! منم دستشو گرفتم همینطور رو زمین کشیدمش که بیام و تحویلتون بدم. اگه لطف کنین یه سر به دفترتون (دفتر پروفسور راکارو البته) بزنین، به جا لباسی پشت در آویزونش کردم.


2. پس از شکست خون آشام، باید روی خون آشام تحقیق کنید و ویژگی های دیگه ش رو که پرفسور نگفته رو شرح بدید. این ویژگی ها می تونن هر چیزی باشن؛ از ویژگی اخلاقی تا ظاهری گرفته یا توانایی ها و قدرت هاشون.

اول از همه این که گوش های نوک تیزی دارن، کک مکی ان و به احتمال زیاد خیلی از خون آشام های جنگلی ویزلی ان. (یا خیلی از ویزلی ها خون آشامن. ) ولی خب از اونجایی که نصف بیشتر جمعیت موقرمز های جهان رو ویزلی ها تشکیل می‌دن، پس احتمالش می‌ره بالا که کلی از خون آشاما ویزلی باشن. به عنوان یه ریونی منطقی و خوب ثابتش کردم؟
من حلق ممد ویزلی رو که باز کردم، دندون نیشی ندیدم. قضیه چجوریاس؟ اینا مگه خون خوار نیستن؟ با کجاشون خون می‌خورن؟ آیا خون رو با سرنگ از بدن شکار خارج کرده و بعد تو لیوان می‌ریزن؟ من که گیج شدم ولی در هر صورت فرضیه‌ام اینه.
خیلی خیلی باهوشن و درباره موضوع مورد علاقه‌شون اطلاعاتی رو دارن که هیچ جای دیگه نمی‌شه پیدا کرد. انگار که با این همه اطلاعات زاده می‌شن.
احتمالا خجالتی ان؛ از اونجایی که وقتی می‌فهمن کسی هم نژادشون نیست در می‌رن. موجودات منزوی ای هستن. این یه نمونه ممدشون هم خیلی تو سری خور و بدبخت بود، دلم سوخت براش حقیقتا.
ممد کلا توی کلاس های پروفسور زاموژسلی شانس نداشت. همیشه یه بلایی سرش می‌اومد. تا اینکه دلیلش رو کشف کردم: خون آشام های جنگلی به دینگ (دنگ؟) حساسیت دارن! باور کنین بعد از گذاشتن ممد ویزلی توی دفترتون، رفتم و دینگ رو برداشتم و به جنگل ممنوعه بردم. یه خون آشام جنگلی دیگه پیدا کردم. چون وارد قلمروش شده بودم، می‌خواست بهم حمله کنه ولی تا دینگ رو نشونش دادم جیغ زد و فرار کرد. فهمیدم یکی از نقطه ضعف هاشون دینگه.
جدا از اینها، قابلیت های زیادی دارن. مثلا خستگی اصلا براشون معنایی نداره. تا جایی که کف دهنشون بهشون اجازه بده، براتون درباره یه موضوع حرف می‌زنن بدون لحظه ای استراحت.
بدنشون نسبت به کم آبی مقاومه؛ اینو از اونجایی فهمیدم که دو ساعت و نیم داشت حرف می‌زد و آخر سر بخاطر کف کردگی صحبتش رو قطع کرد، نه خشک شدن دهنش. حالا ماها پنج دیقه حرف می‌زنیم کلا دچار خشکسالی می‌شیما!
از اونجایی که جنگلی ان و بیشتر عمرشون احتمالا تو جنگل زندگی می‌کنن، فکر می‌کنم با حیوانات دوستن و البته زبانشونو می‌فهمن. آخه به همون خون آشام جدیده (قبل از اینکه دینگ رو نشونم بدم،) زیر لب به زبون گرگی یه چیزی گفتم و فکر کردم متوجه نمی‌شه، ولی وقتی گفت «خودتی!» فهمیدم که اشتباه می‌کردم. (حالا خوب شد اونقدرا هم حرف بدی نزدم. )
یکی دیگه از قابلیت هایی که دارن اینه که می‌تونن با حرف هاشون راجع به موضوع مورد علاقه شون، مخاطب رو طلسم کنن و اون رو هم به موضوع علاقه مند کنن! باور کنین طوری که داشت با آب و تاب درباره مرغ حرف می‌زد، باعث شد فکر کنم این چه موجود جذاب و مفیدیه و حتی دلیلی که براش اونجا بودم و به حرف های ممد گوش می‌کردم هم یادم رفته بود.
خون آشام های جنگلی می‌تونن سخنران، گزارشگر و معلم های خوبی بشن. البته تا جادوآموزاشون بهشون عادت کنن احتمالا چند جلسه اول از پرحرفی و سرعت حرف زدنشون صاف می‌شن.
حالا که دارم فکر می‌کنم یوآن ابرکرومبی هم موهای نارنجی-قرمزی داره و هم زیاد حرف می‌زنه. تا حالا به ناخن هاش دقت نکردم ولی به عنوان یه روباه باید ناخن های بلند و تیزی داشته باشه مسلما؟ روباها هم که تو جنگل زندگی می‌کنن... نکنه یوآن هم یه روباه-خون آشام دو رگه ست؟! من که واقعا فکر می‌کنم طبق شواهد و مدارک به دست اومده اینطوریه.
احساس می‌کنم تمام تصوراتم از کسایی که می‌شناسم داره نابود می‌شه.


تصویر کوچک شده


Though we don't share the same blood
You're my family and I love you, that's the truth







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۳-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.