جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
صفحه اصلی خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
بالای صفحه
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
شبکه پرواز
فن‌ فیکشن‌ها
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

41 کاربر(ها) آنلاین هستند (21 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
41
مهمانان
0
عضو
×

فن‌ فیکشن‌ها

اطلاعیه مرداب هالادورین: فروشگاه چوبدستی‌گستران برای اولین‌بار با ارائه چوبدستی‌های خاص در خدمت شماست! این فرصت استثنایی رو پیش از این که چوبدستی مورد علاقه‌تون خریداری بشه از دست ندین!
wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: كلاس معجون‌سازی
ارسال شده در: جمعه 23 آذر 1403 03:07
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام پرفسور! خسته نباشید. تمام سعی خودم دو کردم عیب و ایرادی نداشته باشه لینک پست هست امیدوارم مورد تایید باشه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: كلاس معجون‌سازی
ارسال شده در: جمعه 23 آذر 1403 02:27
نمایش جزئیات
آفلاین
من نارسیسا بلک هستم، دختر خانواده‌ای با تاریخچه‌ای پر از جادو و قدرت. از کودکی به من آموخته‌اند که باید به خانواده‌ام وفادار باشم و هرگز از اصول و ارزش‌های ما منحرف نشوم. اما در دل من، تضادهایی وجود دارد که هر روز بیشتر و بیشتر به آن‌ها فکر می‌کنم.

در محفل خانواده بلک، همیشه برتری و قدرت حرف اول را می‌زند. من به عنوان یک بلک، باید به تمام اصول و قوانین خانواده پایبند باشم. اما درونم، احساسات و ترس‌هایی دارم که نمی‌توانم آن‌ها را نادیده بگیرم. یکی از بزرگ‌ترین ضعف‌های من، ترس از قضاوت دیگران است. این ترس باعث می‌شود که نتوانم به راحتی خودم را ابراز کنم و همیشه در سایه دیگران زندگی کنم.

در یک روز عادی، در باغ بزرگ و زیبا خانه‌مان نشسته بودم و به گل‌های رنگارنگ نگاه می‌کردم. صدای خنده و شادی خواهرم، بلاتریکس، به گوشم می‌رسید. او همیشه با اعتماد به نفس و قدرت در مرکز توجه قرار می‌گرفت. من همواره در تلاش بودم تا به او نزدیک شوم، اما ترس از قضاوت و انتقاد او مانع می‌شد.

بلاتکریس با صدای بلندی گفت:

– نارسیسا، چرا همیشه در گوشه باغ نشسته‌ای؟ بیا و به ما ملحق شو!


– من... من فقط دارم به گل‌ها نگاه می‌کنم.

جواب دادم و سعی کردم صدایم را آرام نگه‌دارم. در دل می‌دانستم که این بهانه‌ای بیش نیست. ترس از اینکه مبادا به اندازه کافی خوب نباشم، همیشه مرا عقب نگه می‌داشت.

بلاتریکس با چشمانش به من نگاه کرد و گفت:

– تو باید یاد بگیری که خودت را نشان دهی. زندگی کوتاه‌تر از آن است که در سایه دیگران بمانی!

این جمله او در من طنین‌انداز شد. اما در عین حال، ترس از قضاوت و انتقاد خانواده‌ام، به ویژه از سوی بلاتریکس، مرا به عقب می‌کشید. من نمی‌خواستم که به عنوان یک فرد ضعیف شناخته شوم. اما آیا واقعاً می‌توانستم به خودم اجازه دهم که از این ترس رها شوم؟

در آن لحظه، احساس کردم که باید با ترس‌هایم روبرو شوم. اما چگونه می‌توانستم این کار را انجام دهم؟ آیا می‌توانستم به بلاتریکس بگویم که از او می‌ترسم؟ آیا می‌توانستم به او بگویم که می‌خواهم خودم را نشان دهم، اما نمی‌دانم چگونه؟

با صدای لرزانی گفتم:
– بلاتریکس، من... من نمی‌دانم چطور باید این کار را بکنم.



– نارسیسا، تو باید به خودت اعتماد کنی. هیچ‌کس نمی‌تواند تو را قضاوت کند مگر اینکه خودت این اجازه را به آن‌ها بدهی.

بلاتریکس با صداقت و قدرتی که همیشه در او بود، گفت. این کلمات در ذهنم چرخیدند. آیا واقعاً می‌توانستم به خودم اعتماد کنم؟ آیا می‌توانستم از این ترس رها شوم و به آنچه که هستم، افتخار کنم؟

در آن لحظه، تصمیم گرفتم که باید تغییر کنم. باید یاد بگیرم که خودم را نشان دهم، حتی اگر این به معنای مواجهه با ترس‌هایم باشد. من نارسیسا بلک هستم و باید یاد بگیرم که در دنیای جادوگری که در آن زندگی می‌کنم، صدای خودم را پیدا کنم.

ضعف ها: بی اعتمادی به خود،
نداشتن اعتماد به نفس، ترس از تصور دیگران

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: كلاس معجون‌سازی
ارسال شده در: دوشنبه 26 شهریور 1403 22:57
نمایش جزئیات
آفلاین
خانم ترزا مک‌کینز

هر دو چالشت رو خوندم.
خوب بودن.
تا فارغ‌التحصیل شدنت از هاگوارتز چیزی نمونده.
به نظر میرسه معجون‌ساز خوبی هستی.

چالش اول و چالش دوم تایید شدن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پیش از شرکت در کلاس معجون‌سازی حتماً پست تدریس را به طور کامل و دقیق مطالعه کنید.
پاسخ به: كلاس معجون‌سازی
ارسال شده در: دوشنبه 26 شهریور 1403 14:18
نمایش جزئیات
آفلاین
اینم چالش دومم پروفسور!
امیدوارم راضی باشین! آخرش کاملا تو افق محو شدم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شده



F-E-A-R has two meanings
"Forget Everything And Run"
or "Face Everything And Rise"
The choice is yours.



پاسخ به: كلاس معجون‌سازی
ارسال شده در: یکشنبه 25 شهریور 1403 23:35
نمایش جزئیات
آفلاین
چالش اول:

احتمالا تا حالا درباره تست mbti شنیدین. یا شایدم نه. خب این یه تست شخصیت شناسیه و توی دنیای ماگل ها خیلی معروفه. این تست آدم ها رو بر اساس ۴ ویژگی توی ۱۶ گروه قرار میده.
درون گرایی(I)/ برون گرایی(E)
حسی(S)/ شهودی(N)
منطقی(T)/ احساساتی(F)
و آخری رو دقیقا نمیدونم اسماشون چیه. یه چیزی تو مایه های قضاوت گرا و برنامه ریز. دقیق یادم نیست!

من یه ENFP ام. یعنی برونگرای شهودی احساسی ام که با تغییر شرایط راحت میتونم برنامم رو تغییر بدم.

یه مشکل بزرگی که من و افرادی مثل من داریم اینه که بقیه فکر میکنن ما هیچ وقت ناراحت نمیشیم! درسته که ما آدم های شوخ و پرانرژی هستیم ولی دلیل نمیشه که هیچ وقت ناراحت نشیم. مسئله اینه که شما هیچ وقت ناراحتی ما رو نمیبینین! مسئله اینه که ما هیچ وقت ناراحتیمون رو به شما نشون نمیدیم!

هر کس دلایل مختلفی برای این کار داره. دلایلی مثل این که نمیخوام بقیه ناراحت بشن و... ولی من... من به دلیل دیگه ای ناراحتیمو نشون نمیدم. من...

************


اون روز آخرین امتحانم رو داده بودم. به زودی امسال هم تموم میشد و میتونستم برگردم پیش پدرم! پدر برام جغد فرستاده بود و گفته بود که یه سفر عالی ترتیب داده تا با هم بریم ژاپن! همیشه دوست داشتم به کشور های دیگه سفر کنم. دیدن فرهنگ های مختلف همیشه برام جذاب بوده! دلم خیلی برای پدرم هم تنگ شده بود. تعطیلات کریسمس رو هم نتونستم برگردم چون پدر سفر کاری داشت. پدرم سرش خیلی شلوغه. اون موقع ها که هنوز نیومده بودم هاگوارتز هم خیلی کم میدیدمش ولی حالا قرار بود یک ماه کامل پیش من باشه و با هم ژاپن رو بگردیم!

بعد از امتحان با بچه ها به سمت سالن عمومی راه افتادیم. همه داشتن درباره برنامه تابستونشون حرف میزدن. من هم خیلی از برنامه سفر با پدرم خوشحال بودم.
- بچه ها شما تابستون چیکار میکنین؟ جیمز؟
- خب من بابام کاراگاهه و درگیره ولی قراره با مامان و لیلی و آلبوس بریم پناهگاه. همه عمو هام تابستون با خانوادشون میان اونجا. خیلی خوش میگذره! تو چی سامر تو چیکار میکنی؟

سامر لبخند برزگی زد.
- ما قراره بریم مصر. میخوایم بریم اهرام مصر رو ببینیم. توی اهرام کلی جادو ها و نفرین های باستانی هست!

سامر تقریبا داشت از ذوق بالا پایین میپرید. کیو داشت به سامر نگاه میکرد و چشم هاش برق میزد.
- من هنوز برنامم معلوم نیست.

دست سامر رو گرفت.
- بیا بریم تو محوطه یه دوری بزنیم.

سامر معلوم بود از پیشنهاد کوئنتین خوشش اومده.
- باشه بریم! بچه ها شما نمیاین؟

من و جیمز نگاهی به هم کردیم. به نظر میومد کیو میخواد با سامر تنها باشه. گفتم:
- نه ممنون من باید برم وسایلم رو جمع کنم.
- آم ... آره آره منم باید وسایلم رو جمع کنم.

سامر و کیو رفتن و ما هم راهمون رو به سمت سالن عمومی ادامه دادیم. جیمز گفت:
- برنامه تو برای تابستون چیه ترزا؟
- من قراره با پدرم برم سفر. خیلی وقته ندیدمش. چند وقت پیش جغد فرستاد برام...

به تابلوی بانوی چاق رسیدیم.
- ماهگوساله!

در باز شد. جیمز رفت تو و منم پشت سرش رفتم.
- آره دیگه تو نامش گفته بود قراره با هم یه ماه بریم ژاپن. خیلی خوبه که بعد مدت ها پدرم رو میبینم.
- دنیای ماگل ها واقعا حوصله سر بره. چطوری میتونن بدون جادو زندگی کنن؟ حتما دیدن پدرت خیلی برات خوشحال کنندس ولی تا وقتی با اونی نمیتونی بری بخش های جادویی دنیا رو ببینی. با اون توی دنیایی هستی که متعلق بهش نیستی! تو متعلق به دنیای جادویی! واقعا متاسفم که مجبوری تابستونتو بدون جادو بگذرونی!

حرف های جیمز خیلی برام عجیب بود. هیچ وقت ندیده بودم درباره ماگل ها اینطوری حرف بزنه. شاید تمام این مدت اشتباه دربارش فکر میکردم. شاید اونم مثل خیلیای دیگه یه اصیل زاده نژاد پرست بود. تو اون موقعیت فقط میخواستم ازش دور بشم.
- من میرم وسایلم رو جمع کنم.
- باشه. میبینمت!

سریع رفتم به اتاقم. در چمدونم رو باز کردم ول محتویاتش رو ریختم رو تخت. اعصابم به هم ریخته بود. لای لباس هام یه پارچه براق نقره ای دیدم. شنل نامرئی جیمز بود. هنوز بهش پس نداده بودم. شنل رو روی سرم کشیدم و زدم بیرون. آروم از در بیرون رفتم و به سمت درخت کنار دریاچه رفتم. وقتی رسیدم شنل رو در آوردم و نشستم. پاهامو توی بغلم جمع کردم و اشک هام جاری شد.

- چرا اینجوری گفت. حالا باید چیکارکنم؟ یعنی واقعا همچین آدمیه؟

چند تا نفس عمیق کشیدم. به دریاچه خیره شدم. آفتاب داشت غروب میکرد و انگار گرد طلایی روی آب دریاچه میپاشید.

- ترزا! ترزا!

برگشتم. گابریل داشت دوان دوان به سمتم میومد و دست تکون میداد. اشک هامو از روی صورتم پاک کردم و لبخند زدم.
- گابریل! چه خبرا؟ خیلی وقته ندیدمت!
- آره درگیر امتحانا بودم. صبر کن ببینم! گریه کردی؟ چی شده؟ حالت خوبه؟

سرمو تکون دادم.
- اوهوم خوبم.

گابریل نشست و به دریاچه خیره شد.
- غروب آفتاب خیلی قشنگه! هر وقت فرصت داشته باشم میام غروب رو اینجا تماشا میکنم.

کنارش نشستم و منم به افق صورتی رنگ خیره شدم.
- اوهوم خیلی قشنگه!
- ترزا میدونی که میتونی باهام حرف بزنی. هرچی بخوای بگی من میشنوم.

زمان توی سکوت میگدشت. بالاخره تصمیم گرفتم قضیه رو برای گابریل تعریف کنم. وقتی همه چی رو براش تعریف کردم گفت:
- خب چرا باهاش حرف نمیزنی؟ بهش بگو که از این حرفش ناراحت شدی.
- راستش میدونی چیه من هیچ وقت ناراحتیمو به کسی نمیگم. همه آدمو قضاوت میکنن. هیچ کس نیست که بدون قضاوت به حرف هات گوش بده و احساست رو بپذیره. برای چی وقتی میدونم قراره قضاوت بشم این کار رو بکنم؟
- تا حالا با جیمز حرف زدی؟
- نه...
- فکر نمیکنی بهتر باشه حداقل یه بار امتحانش کنی؟ آدم ها با هم فرق دارن. میتونی بهش یه فرصت بدی قبل از این که قضاوتش کنی!
- نمیدونم! شاید!

گابریل دیگه حرفی نزد. در سکوت کنار هم غروب رو تماشا کردیم. بعد به سمت سرسرا راه افتادیم. گابریل برخلاف همیشه ساکت بود و هیچی نمیگفت. انگار داشت بهم فرصت فکر کردن میداد. حتی با این که در سکوت میرفتیم حضورش در کنارم حس خوبی داشت. توی سرسرا از هم جدا شدیم و من به سمت سالن عمومی برگشتم. تصمیم گرفتم به جیمز یه فرصت بدم!

وارد سالن که شدم جیمز و سامر و کیو به سمتم اومدن. جیمز خیلی آشفته و سراسیمه بود.
- کجا بودی؟ همه جا رو دنبالت گشتیم!
- باید باهات حرف بزنم.

رفتم و با جیمز صحبت کردم. واکنشش خوب بود. گفت میخواسته شوخی کنه و فکر نمیکرده ناراحت بشه. خوشحالم که بهش این فرصت رو دادم که منو بفهمه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شده



F-E-A-R has two meanings
"Forget Everything And Run"
or "Face Everything And Rise"
The choice is yours.



پاسخ به: كلاس معجون‌سازی
ارسال شده در: چهارشنبه 21 شهریور 1403 12:04
نمایش جزئیات
آفلاین
آقای بلک!

اشتباهات قبلی رو دوباره تکرار نکردید و این خوبه.

اینکه به نوعی از طرف سوم شخص راوی ماجرا بودید جالبه. خودتون رو خیلی آرام وارد سوژه کردید و همون طوری هم از سوژه خارج شدید، این خوبه. همانطور که قبلا بهتون گفتم.

نقل قول:
او برای بار دوم، بعد از اینکه توسط پروفسور اسنیپ، بخاطر ناقص بودن مواد معجونش سرزنش شده بود، به قصد پیدا کردن باقی مواد، راهی سفر شده بود.


اینجا گذاشتن کاما دوم و سوم اصلا نیازی نبوده. نقطه رو هم در پایان جمله فراموش کردید.

نقل قول:
از فیلمی کمدی/اکشن

اینجا هم نیازی نبود که بین کمدی و اکشن از علائم نگارشی استفاده کنید. فقط کافیه که از " و " استفاده بشه.


چالش دومت هم تایید میشه و کارت در این کلاس به پایان می رسه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پیش از شرکت در کلاس معجون‌سازی حتماً پست تدریس را به طور کامل و دقیق مطالعه کنید.
پاسخ به: كلاس معجون‌سازی
ارسال شده در: سه‌شنبه 20 شهریور 1403 10:42
نمایش جزئیات
آفلاین
ممنونم از نقد و نظر صادقانه، این چالش یکم برای من سخته، اما خب بفرمایید

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: كلاس معجون‌سازی
ارسال شده در: دوشنبه 19 شهریور 1403 21:19
نمایش جزئیات
آفلاین
آقای بلک!

یک موردی که رعایت نکردی، این بود که پستت رو از داخل دخمه‌ها شروع کردی. در حالی که نفر قبل انتهای پستش رو برده به جنگل‌های پشت قلعه. کاری که میشد اینجا کرد این بود که حتی یه کم هم که شده در مورد جنگل و اتفاقات داخلش بنویسی، که ارتباطت با پست قبلی رو حفظ کنی.

سوژه رو اصلا پیش نبردی، که این کار خوبیه. استفاده‌ت از شخصیت سیگنس و نحوه پیدا کردن مواد معجون خوب بود. ولی چرا اصلا بین پاراگراف‌ها اینتر نزدی؟ الان اونجایی که جملاتی رو نوشتی و روشون خط زدی، می‌تونستی دوتا پاراگراف رو جدا کنی با دوتا اینتر، که این کار رو در پست‌های دیگه‌ت به درستی انجام دادی.

نقل قول:
سیگنس با خودش فکر کرد؛ ″مرلین رو شکر، عقل ندارن! همینجوری روی میز رهاشون کردن″
او با همین طرز تفکر، قدم به قدم به میز نزدیک شد.‌

این قسمت هم باید با دوتا اینتر توصیفات بعد از تفکر سیگنس رو جدا میکردی.

در پایانش هم سوژه رو برگردوندی به تلما و مرگخواران، که کار خیلی درستی بوده.

مواردی که رعایت نکردی متاسفانه باعث میشن که این چالشت رو رد کنم.

یه سوژه دیگه رو پیدا کن و بنویس. از دیالوگ هم استفاده کن توی پستت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پیش از شرکت در کلاس معجون‌سازی حتماً پست تدریس را به طور کامل و دقیق مطالعه کنید.
پاسخ به: كلاس معجون‌سازی
ارسال شده در: دوشنبه 19 شهریور 1403 10:40
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام، امیدوارم اشتباه متوجه منظورِ چالش نشده باشم. این هم از چالش دوم ما.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: كلاس معجون‌سازی
ارسال شده در: پنجشنبه 15 شهریور 1403 16:56
نمایش جزئیات
آفلاین
آقای بلک!

خوب و جالب نوشته‌بودی. شکاک بودن سیگنس رو خوب نشون داده‌بودی.

چالش اولت تایید میشه.

سال بالایی شدنت رو هم تبریک میگم. منتظر دیدن فارغ‌التحصیلیت هستم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پروفسور اسنیپ در 1403/6/15 17:01:00
پیش از شرکت در کلاس معجون‌سازی حتماً پست تدریس را به طور کامل و دقیق مطالعه کنید.
Do You Think You Are A Wizard?
جادوگری؟