جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
ماراتن هری پاتر
تولد 22 سالگی
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
شبکه پرواز
فن‌ فیکشن‌ها
×

آنلاین‌ها

15 کاربر(ها) آنلاین هستند (11 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
15
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

شبکه پرواز

×

فن‌ فیکشن‌ها

wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: كلاس معجون‌سازی
ارسال شده در: دوشنبه 20 اسفند 1403 08:48
نمایش جزئیات
آفلاین
چالش اول


شب بالماسکه‌ی هاگوارتز در اوج شکوه خود بود. سالن بزرگ، با سقفی که آسمان زمستانی را منعکس می‌کرد، پر از نورهای معلق و صدای خنده‌ و همهمه بود. پارچه‌های مخملین و زربفت، ماسک‌های درخشان و حرکات باشکوه جادوگران جوان در میان موسیقی‌ای که در فضا می‌رقصید، حس جادویی آن شب را تکمیل می‌کرد.
و من، رابرت هیلیارد، با اطمینان از سر و وضع مثال زدنی ام، در میان این جمع ایستاده بودم. توجه‌ها، مثل همیشه، ناخواسته به سمتم جلب می‌شدند. نه فقط به خاطر نام خاندانم، بلکه به خاطر وقاری که از کودکی در وجودم حک شده بود. اما آن شب، چیزی توجه مرا از تمام آن زرق‌وبرق‌ها گرفت.

او را دیدم.

دختری با لباسی به رنگ شراب که موهایش به ظرافت طلایی یک افسانه بود. ماسک نقره‌ای کوچکی به چشم داشت، اما هیچ چیز نمی‌توانست برق نگاهش را پنهان کند. در آن لحظه، گویی تمام دنیا متوقف شد. قلبم، که همیشه مطیع من بود، برای اولین بار، بی‌اجازه تپید.
اما من، یک هیلیارد بودم. اجازه نداشتم در دام احساسات بیفتم، نه در آن شب، نه هرگز.
با حفظ آرامش به سمتش رفتم. کنار او ایستادم و بدون هیچ تردیدی، با لحنی که نه التماس در آن بود و نه اضطراب، گفتم:
- افتخار یک رقص را به من می‌دهید؟

سرش را بلند کرد. چشمانش، مثل دریاچه‌ای در طلوع صبح، بی‌پایان بودند. برای لحظه‌ای به من خیره شد، و بعد، لبخندی زد. نه لبخندی که نشان از شیفتگی یا شگفتی داشته باشد، لبخندی که انگار در آن، من و غرورم را درک کرده بود.
- چرا که نه، آقای هیلیارد؟

و ما رقصیدیم.

حرکاتمان در میان جمع، مثل نوت‌های موسیقی‌ای که در فضا جاری بود، هموار و بی‌نقص بودند. هر قدمی که برمی‌داشت، هر چرخشی که می‌کرد، انگار از پیش برای من نوشته شده بود. اما من اجازه ندادم که او این را بداند. نه آن شب، نه هیچ شب دیگری.

بعد از آن شب، ما بارها در راهروهای هاگوارتز یکدیگر را دیدیم. در کتابخانه، جایی که او همیشه گوشه‌ای آرام پیدا می‌کرد و غرق در کتاب‌هایش می‌شد. در زمین دوئل، جایی که گاهی بی‌هوا چوبدستی‌اش را به طرفم می‌گرفت و می‌گفت:
- فکر نکن که فقط چون یک هیلیاردی، می‌تونی همیشه پیروز باشی...
ما با هم بحث می‌کردیم، درس می‌خواندیم، به دهکده میرفتیم و با هم می‌خندیدیم. اما من، هرگز نگفتم که چه حسی نسبت به او دارم. هرگز نگفتم که چطور در هر جمعی که بودم، ناخودآگاه به دنبال صدایش می‌گشتم. هرگز نگفتم که چطور قلبم، در لحظاتی که کنارم نبود، بیهوده در سینه می‌کوبید.

وقتی یک سال زودتر از من فارغ‌التحصیل شد و هاگوارتز را ترک کرد، من فقط سری تکان دادم و گفتم:
- مطمئنم که موفق خواهی شد.
و او خندید، همان خنده‌ای که همیشه در عین لطافت، طعنه‌ای از حقیقت را در خود داشت.
-فقط همین، رابرت؟

به چشمانش نگاه کردم.
سکوت... تپش قلب... هوایی که در سینه حبس شد... گفتم:
- مراقب خودت باش.

و او رفت.

یک سال بعد، در تعطیلات کریسمس، برای اولین بار غرورم را کنار گذاشتم. باید به او می‌گفتم. باید برایش توضیح می‌دادم که چرا هرگز چیزی نگفتم، که چرا فکر می‌کردم وقت دارم، که چرا احمقانه باور داشتم که همیشه فرصتی برای گفتن هست.

به لندن رفتم. نشانی خانه‌شان را پیدا کردم. شب بود، و هوای زمستان، مانند یخی که در رگ‌های آدم می‌دود.
در زدم.
مادرش در را باز کرد. زن صورتش رنگ پریده بود و چشمانش سرخ و تهی از هر نوری. حتی قبل از آنکه دهان باز کند، می‌دانستم که چیزی وحشتناک رخ داده است.
- رابرت هیلیارد؟
فقط توانستم سر تکان دهم.
لب‌هایش لرزیدند. اشک در چشمانش جمع شد.

- او… اون دیگر اینجا نیست.

احساس کردم دنیا، ناگهان ویران شد. احساس کردم زمان، بی‌رحمانه‌تر از همیشه، دستانش را دور گلویم پیچید. اما من فقط توانستم بپرسم:
- کجاست…؟
صدایش، مثل سایه‌ای بود که از میان تاریکی می‌خزید.
- مرگخوارها… اونو دزدیدن. اون شب، انگار خودِ شیطان از آسمان پایین آمده بود. همه‌جا تاریک بود. فریادهایی که هیچ‌وقت نشنیده بودم... او… اونا بردنش... چند روز بعد، پیدا شد، اما… دیگه نفس نمی‌کشید.

سرما به آخرین نقاط دست نیافتنی قلبم راه یافت.
پاهام سست شدن و توان ایستادن را ازم گرفتن. با درخواست زن وارد خانه شدم. مستقیم به اتاق الیزابت رفتیم، مادرش اشک می‌ریخت و من با کمترین واکنش به حرف هاش گوش میدادم.
عکس دونفره ی من و الیزا رو از تو کشوی میزش درآورد و به دستم داد.
همیشه منتظر اومدن من بود... همیشه از من حرف میزد... و حالا برای همیشه من رو فراموش خواهد کرد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: كلاس معجون‌سازی
ارسال شده در: یکشنبه 28 بهمن 1403 01:25
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام مجدد خانوم مدلی! خوشحالم که دوباره توی کلاسم میبینمت.

نقل قول:
امیدوارم مقدارش مشکل نداشته باشه
اینکه خودتون می‌دونستین که این مسئله ممکنه مشکل ساز بشه، یعنی دارین یاد میگیرین! و خب هدف این کلاس ها همین هست. وقتی پستتون رو خوندم با دیگر اساتید مشورت کردم که باید در برابر این پست چه کنم؟
اساتید دیگه از فعالیت های مستمر و تکالیفی که براشون برده بودی گفتن. با حرف هایی که زدن قانع شدم که استثنا این بار، از کوتاهی پست شما چشم پوشی کنم و فقط به محتوای اون بپردازم. البته خوبه که اینو بگم، ما توی پست های ادامه دار لازم نیست که زیاد طولانی بنویسیم ولی خب این مقداری که شما نوشتی هم قابل قبول نیست.

هدف این چالش کلاس من اینه که جادوآموز کلاس من یاد بگیره نیازی نیست حتما سوژه در پست اون پیشروی داشته باشه. و خوشبختانه شما این موضوع رو درک کردین و به زیبایی اون رو اجرا کردین.

مفتخرم که اعلام کنم، خانوم مدلی، چالش دوم و آخرین چالش این کلاستون تایید شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پیش از شرکت در کلاس معجون‌سازی حتماً پست تدریس را به طور کامل و دقیق مطالعه کنید.
پاسخ به: كلاس معجون‌سازی
ارسال شده در: شنبه 27 بهمن 1403 23:17
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام پرفسور!
خب بعد کلی گشتن، یه تایپیک پیدا کردم که زیاد قدیمی نبود و رفتم سراغ چالش دوم!

چالش دوم
امیدوارم مقدارش مشکل نداشته باشه...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
فرق بین سفیدی و سیاهی فرق بین وقتیه که تو بین خودت و دیگران، ده نفر و صد نفر و غیره انتخاب می‌کنی. هرکدوم از این انتخاب ها یک لحظه و زندگی تو مجموعه ای از این لحظاته. هر انتخاب یک نتیجه داره و هر نتیجه یک انتخاب رو به همراه داره. پارادوکس عجیبیه ولی واقعیته. گاهی برای یک انتخاب سفید یک انتخاب سیاه لازم هست و گاهی برای یک انتخاب سیاه به یک انتخاب سفید احتیاج میشه.

نقل قول:
میو میو!


پاسخ به: كلاس معجون‌سازی
ارسال شده در: سه‌شنبه 23 بهمن 1403 23:55
نمایش جزئیات
آفلاین
خانم لورا
پست خوبی بود و حس استرس لورا به خوبی منتقل شده. توصیف فضای کلاس معجون‌سازی و تعاملی که بین لورا و اسنیپ ایجاد شده، واقعی و جذاب بود. وقتی لورا در موقعیت تحت فشار قرار می‌گیره، کاملاً می‌توانیم استرس و اضطرابش رو حس کنیم.

با این حال، چند قسمت هست که می‌شد جزئیات بیشتری اضافه بشه، مثلاً اینکه لورا چطور در تلاشه تا ترسش رو کنترل کنه یا احساسات فیزیکی‌اش چطور با استرسش هماهنگ می‌شن.

در مجموع، پست خوبی بود و تایید می‌کنم. پیشنهاد می‌کنم که در آینده بیشتر روی جزئیات احساسی و واکنش‌های لورا تمرکز کنی تا داستان بعدی عمق بیشتری پیدا کنه.

چالش اولت تایید می‌شه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پیش از شرکت در کلاس معجون‌سازی حتماً پست تدریس را به طور کامل و دقیق مطالعه کنید.
پاسخ به: كلاس معجون‌سازی
ارسال شده در: سه‌شنبه 23 بهمن 1403 20:50
نمایش جزئیات
آفلاین
تمام تلاشم رو کردم ایندفعه درست بنویسم
چالش اول

لورا بطری کوچکش را پر کرد. از میز کناری صدای بلند اسنیپ می‌آمد که بچه ها را تحقیر می‌کرد. لورا کمی به خود لرزید.  عموما کلاس معجون سازی به داد زدن های اسنیپ می‌گذشتو لورا هم میانه ی خوبی با صدای بلند نداشت. به خاطر همین نصف اوقات کلاس مورد علاقه ی او تبدیل به بدترین کلاس برای او می‌شد. وقتی سرزنش های اسنیپ به پایان رسید، َر میز لورا آمد.
- خب دوشیزه مدلی، نشونم بده اینبار چطور درستش کردی.

لورا آب دهانش را قورت داد و با تردید بطری را برداشت و سر کشید. ناگهان از طرف میز دیگر کناری او، صدای انفجار آمد و تکه های پاتیل و معجون درونش به هوا پرتاب شد.

گوش لورا سوت کشید. اسنیپ غرولند کنان به طرف میز کناری رفت.
- تا ما رو نکشید ول کن نیستید، نه؟ این چه وضع معجون درست کردنه!؟

بچه ها با کمی ترس و کنجکاوی به طرف در و یا میز کنار او، راه افتادند. کم‌کم دور و بر لورا پر از بچه‌های کنجکاو گریفیندور و هافلپاف شد. او که اصلاً تحمل این شلوغی اطرافش را نداشت، دست هایش را مشت کرد و روی گوش هایش فشار داد. چشم هایش را نیز تا جای ممکن روی هم فشار داد. ضربان قلبش بالا رفته بود و به سختی نفس می‌کشید.

در این میان، یکی از بچه‌های گریفیندور به کیف یکی از بچه‌های هافلپاف خورد و تمام محتویات کیف از جمله بسته شيشه ای و نازک سوزن روی زمین افتاد که این باعث شکستن شیشه بسته و پخش شدن سوزن ها زیر پای همه شد.

صدای شکستن شیشه باعث شد که لورا ناخودآگاه چشم هایش را باز کند و با سوزن های ریز مواجه شود. شاید بگویید این سوزن ها چون درون پوست دیگران فرو نمی‌رفت، نبايد ترسی هم داشته باشد اما در واقع باعث این می‌شد که لورا صحنه‌ی فرو رفتن آنها را در پوست تصور کند.

یک همچین وضعیتی، باید تمام می‌شد. قطعا اسنیپ این را تحمل نمی‌کرد و نکرد.
-بسه! برید بشینید سر جاتون ببینم! کی گفت میتونید را بیوفتید؟

بچه‌ها غرولند کنان به سر جایشان برگشتند. لورا آرام دست هایش را پایین آورد و به کف دستش که زخم شده بود نگاه کرد. معمولا این اتفاق می‌افتاد، ناخن های بلندش کار دستش می‌دادند. باید یک فکری به حال آنها می‌کرد، اما آن موقع، وقت کلاس بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
فرق بین سفیدی و سیاهی فرق بین وقتیه که تو بین خودت و دیگران، ده نفر و صد نفر و غیره انتخاب می‌کنی. هرکدوم از این انتخاب ها یک لحظه و زندگی تو مجموعه ای از این لحظاته. هر انتخاب یک نتیجه داره و هر نتیجه یک انتخاب رو به همراه داره. پارادوکس عجیبیه ولی واقعیته. گاهی برای یک انتخاب سفید یک انتخاب سیاه لازم هست و گاهی برای یک انتخاب سیاه به یک انتخاب سفید احتیاج میشه.

نقل قول:
میو میو!


پاسخ به: كلاس معجون‌سازی
ارسال شده در: پنجشنبه 11 بهمن 1403 01:24
نمایش جزئیات
آفلاین
دوشیزه مدلی!

رول خیلی خوب نوشتید و داستان رو به خوبی پیش بردید.
اگرچه میشه خیلی بیشتر روش مانور داد.
ولی یک مشکل بزرگی که هست، ما میخوایم این رول از دید لورا باشه، که بیشتر لورا رو بشناسیم. اونم از سمت خودش. و نه از دید مارا.
و البته که با توجه به نبود شخصیت مارا در ایفا، اینکه بار شخصیتی رول هات رو تا حد زیادی روی مارا بندازی، باعث میشه شخصیت لورا چندان جا نیفته، که دقیقا یکی از اهداف این تکلیف، این بود که راجع به شخصیت خودت بنویسی و ما رو بیشتر باهاش آشنا کنی و نوشتن در مورد شخصیت خودت برات راحت تر بشه.

بنابراین، با توجه به این توضیحاتی که دادم، منتظر هستم که یک رول دیگه بنویسی، و این بار دقیقا شرایط گفته شده در تکلیف رو رعایت کنی.

فعلا تایید نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پیش از شرکت در کلاس معجون‌سازی حتماً پست تدریس را به طور کامل و دقیق مطالعه کنید.
پاسخ به: كلاس معجون‌سازی
ارسال شده در: چهارشنبه 10 بهمن 1403 23:07
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام پروفسور.
من چالش اولم رو به جای اینکه در مورد لورا بنویسم، درمورد مارا نوشتم. مشکلی که ندارد؟

چالش اول

مارا آرام یک قطره اشک اژدها به پاتیل اضافه می‌کند. در واقع درون معجونی که اسنیپ گفته بود باید تحویل دهند، اشک اژدها وجود نداشت. اما مارا به خاطر اینکه تاثیر معجون بیشتر شود، آن را اضافه کرده بود.
- فکر کنم نباید بیشتر از این اضافه کنم.
- چه چیزی رو نباید بیشتر اضافه کنی دوشیزه مدلی؟

مارا از جا می‌پرد. اصلاً انتظار اینکه اسنیپ به آن زودی به میزش رسیده باشد را نداشت.
- ام... هیچی! معجون من آماده است... تقریباً!
- خب اگر انقدر به معجونت اعتماد داری، چرا یکم ازش نمی‌خوری؟

او، از پشت سر مارا به جلوی میز او می‌آید و دست هایش را روی میز می‌گذارد.

- بله... الان.

مارا یک بطری را پر می‌کند و با مکث و کمی اکراه، نصف آن را سر می‌کشد. معجون مزه‌ی تلخی دارد و به خاطر اشک اژدها، کمی سوزان نیز هست. مارا با کمی تردید به پروفسور نگاه می‌کند.

وقتی مارا اثری از معجون حس نمی‌کند، حس ترس و ناراحتی عمیقی در خود حس می‌کند، حس ترسی که در وجودش رخنه می‌کند و قلبش را می‌سوزاند. همیشه می‌دانست وقتی لورا در کنارش نباشد، کارهایش را خوب انجام نمی‌دهد.
- این... این معجونه... فکر کنم خوب کار نمی‌کنه.
- چی؟

او با خودش فکر می کند:
- اون یک قطره خرابش کرده. وقتی لورا کنارم نیست نباید کاری که بلد نیستم رو بکنم. اصلاً چرا گفتم میخوام تنهایی درستش کنم؟

مارا آرام جمع می‌شود. افکار ترسناکی وارد ذهنش می‌شوند:
نکنه لورا عصبانی بشه! اونم برای همچین چیزی، سرکلاس معجون سازی! لورا معجون سازیش خیلی خوبه، حتماً برام تأسف می‌خوره.

پروفسور اسنیپ که می‌بینید مارا در حال لرزش است، نگاهی به شیشه‌ی اشک اژدها می‌اندازد.
- اشک اژدها؟ تأثیرش قوی و حتی بعضی مواقع خطرناکه. برای یک معجون که خودش قویه استفاده نمیشه. اگر یک قطره بیشتر ریخته بودی، تا الان سکته رو هم رد کرده بودی، دوشیزه مدلی!
- ام... من نمی‌دونستم.
- معلومه! اگر می‌دونستی، اینکار رو نمی‌کردی. این معجون بزرگترین ضعفت رو تشدید می‌کنه. اگر ضعف یک فرد، شکاک بودنش باشه، این معجونی که تو درست کردی می‌تونه باعث بشه که حتی آدم بکشه! متوجه هستی که؟
-بله.

مارا به نصفه ی دیگر بطری نگاه می‌کند و تصور می‌کند اگر آنها را نیز خورده بود، چه اتفاقاتی رخ می‌داد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
فرق بین سفیدی و سیاهی فرق بین وقتیه که تو بین خودت و دیگران، ده نفر و صد نفر و غیره انتخاب می‌کنی. هرکدوم از این انتخاب ها یک لحظه و زندگی تو مجموعه ای از این لحظاته. هر انتخاب یک نتیجه داره و هر نتیجه یک انتخاب رو به همراه داره. پارادوکس عجیبیه ولی واقعیته. گاهی برای یک انتخاب سفید یک انتخاب سیاه لازم هست و گاهی برای یک انتخاب سیاه به یک انتخاب سفید احتیاج میشه.

نقل قول:
میو میو!


پاسخ به: كلاس معجون‌سازی
ارسال شده در: شنبه 24 آذر 1403 12:10
نمایش جزئیات
آفلاین
دوشیزه بلک!

بعنوان یه تازه‌وارد و برای شروع کار، به نظرم سوژه رو خوب جلو بردی. اما نمی‌دونم چرا هردفعه توضیحاتی که تو کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه داده شده و پایه‌ی هر داستانی که می‌نویسی هست رو فراموش می‌کنی و دیگه رعایتش نمی‌کنی. در واقع انگار هردفعه فقط آخرین نکته‌ای که بهت گفته شده رو رعایت می‌کنی و قبلیا رو دیگه بهش اهمیت نمی‌دی. مثلا اینجا خوش‌حالم که به حرفم گوش دادی و دیالوگ‌ها رو محاوره کردی، ولی باقی مواردی که قبلا فکر می‌کردیم یاد گرفتی چرا فراموش شدن؟

تو هرچقدرم که بهترین داستان دنیا رو بنویسی، ولی وقتی ظاهرش درست نباشه یه حالت دافعه‌ای برای خواننده ایجاد می‌کنه. لطفا به نکاتی که مادام هوچ تو کلاس پرواز و کوییدیچ و قبل از اون پروفسور مودی تو پست تدریسش و پستای جواب به چالشات در مورد دیالوگ و پاراگراف‌بندی گفته رو بخون و رعایت کن.

ضمنا برای پستای طنز سعی کن برای دیالوگات از شکلک استفاده کنی تا حالت گوینده حین بیان دیالوگ برای خواننده قابل تصورتر باشه.

با ارفاق بسیار زیادی چالش دومت تایید می‌شه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پیش از شرکت در کلاس معجون‌سازی حتماً پست تدریس را به طور کامل و دقیق مطالعه کنید.
پاسخ به: كلاس معجون‌سازی
ارسال شده در: جمعه 23 آذر 1403 15:50
نمایش جزئیات
آفلاین
اوه! بله پرفسور من متوجه منظورتون نشده بودم لینک سعی کردم تمام نکات رو رعایت کنم و رول قبل رو ادامه بدم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
...
پاسخ به: كلاس معجون‌سازی
ارسال شده در: جمعه 23 آذر 1403 15:11
نمایش جزئیات
آفلاین
دوشیزه بلک!

توصیفاتی که به کار می‌بری و طرز بیان احساسات شخصیت‌هات خیلی خوب هستن. آفرین. اما وسط رولای زیبات، ناگهان با دیالوگایی مواجه می‌شیم که کاملا ذوق خواننده رو کور می‌کنه. نه از این نظر که دیالوگات بد باشن. نه، به نظرم اتفاقا دیالوگات مناسب هستن. بلکه از این نظر که دیالوگات هم کتابی هستن! چرا؟ مگه توی گفتگوی روزمره که با اطرافیانت داری کتابی حرف می‌زنی؟ دقیقا با همون لحنی که با بقیه صحبت می‌کنی، دیالوگات هم باید همونطور باشن. یعنی محاوره‌ای!

نقل قول:
– نارسیسا، اگر این رنگ‌ها را با هم ترکیب کنی، می‌توانی یک اثر هنری واقعی بسازی! تصور کن که چطور این لباس می‌تواند بر روی صحنه بدرخشد و همه را مجذوب خود کند.

- نارسیسا، اگه این رنگا رو با هم ترک کنی، می‌تونی یه اثر هنری واقعی بسازی! تصور کن چطور این لباس می‌تونه روی صحنه بدرخشه و همه رو مجذوب خودش کنه!

نقل قول:
با صدای لرزانی گفتم:
– بلاتریکس، من... من نمی‌دانم چطور باید این کار را بکنم.



– نارسیسا، تو باید به خودت اعتماد کنی. هیچ‌کس نمی‌تواند تو را قضاوت کند مگر اینکه خودت این اجازه را به آن‌ها بدهی.

ما تو نوشته‌هامون کلا دو مدل اینتر زدن بیشتر نداریم یا "یک بار" یا "دو بار" اینتر. بیشتر از این تعداد اشتباهه و الان بین دو دیالوگی که باید با یه اینتر از هم جدا می‌شدن، سه بار اینتر زدی که اشتباهه. پس درستش اینه:

با صدای لرزانی گفتم:
- بلاتریکس، من... من نمی‌دونم چطور باید این کارو بکنم.
- نارسیسا، تو باید به خودت اعتماد کنی. هیچ‌کس نمی‌تونه تو رو قضاوت کنه مگه اینکه خودت این اجازه رو به اونا بدهی.

به جز این دو مورد، اشکال قابل توجه دیگه‌ای که قبلا بهت گفته نشده باشه ندارم. بنابراین چالش اولت تایید می‌شه.

و اما چالش دوم...

در مورد نوشتارت حرفم همونیه که بالاتر گفتم. چه در مورد نکات مثبت و چه منفی. یعنی توصیفات خیلی خوبی داری اما دیالوگات چون کتابی هستن کیفیت کارو پایین میارن.

چیزی که باعث می‌شه نتونم این چالشت رو تایید کنم اینه که ازت خواسته شده بود یه رول ادامه‌دار تو یه تاپیک ادامه‌دار بزنی. تاپیک ادامه‌دار رو درست انتخاب کردی، ولی رولی که نوشتی در ادامه‌ی داستان اون تاپیک و نفرات قبل از خودت نبود.

وقتی به یه تاپیک می‌ری که از نوع "رول ادامه‌داره"، به این معناس که یه نفر یه سوژه‌ای داده و نفرات بعد داستانی که نفرات قبل از خودش نوشتن رو ادامه می‌دن. این داستان توسط افراد مختلف اینقد ادامه داده می‌شه تا جایی که داستان به پایان برسه و یه سوژه جدید از نو شروع بشه. پس تو باید پست نفرات قبل از خودت رو بخونی (حالا یا از پست آغازین سوژه که بالاش حتما تیترِ "سوژه جدید" خورده، یا از پستی که بالاش نوشته شده "خلاصه")، در جریان داستان قرار بگیری و بعد خودت بخشی از این داستان رو با خلاقیت خودت جلو ببری و بنویسی.

الان سوژه تاپیک آکادمی هنر لندن طبق آخرین خلاصه‌ای که اینجا زده شده اینه که لرد از مرگخوارا خواسته فیلمی در ژانر وحشت بسازن و توی پست نفرِ آخرِ قبل از خودت، سوژه به جایی رسیده که لرد می‌خواد تمرین مرگخوارا رو ببینه اما اونا سعی دارن وقت بخرن و لردو بپیچونن. بنابراین تو باید همین ماجرا رو یک مقدار جلو ببری و بگی که در ادامه داستان چی می‌شه؟ در حالی که رولی که تو نوشتی ربطی به داستانی که تو اون تاپیک در جریانه نداره و کاملا در مورد یه موضوع دیگه نوشتی که با این که خوب نوشته بودی، اما چون در ادامه‌ی داستان نفرات قبل از خودت نیست درست نیست.

وقتی می‌خوای یه داستان مجزا از خودت خلق کنی و بنویسی، باید حتما تاپیک‌های "تک پستی" رو انتخاب کنی که همه انجمنا حداقل یکی از انواع این تاپیک‌های تک‌پستی رو دارن. تو تاپیک‌های تک‌پستی تو باید بدون توجه به داستان‌هایی که نفرات قبل از خودت نوشتن، از نو یه داستان رو شروع کنی و به اتمام برسونی. یعنی دقیقا همین کاری که الان کردی، ولی توی تاپیک اشتباهی انجام دادی.

برای تشخیص این که یه تاپیک ادامه‌داره یا تک‌پستی، کافیه به پست اول تاپیک مراجعه کنی یا نگاهی به رولای نفرات آخر بندازی. با یه نگاه متوجه می‌شی که آخرین نفرات داستان همدیگه رو ادامه دادن، یا هرکس به صورت مجزا داستان خودشو نوشته.

برای این چالش ازت یه رول ادامه‌دار تو یه تاپیک ادامه‌دار می‌خواستم که انجام نشده. پس چالش دومت رد می‌شه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پیش از شرکت در کلاس معجون‌سازی حتماً پست تدریس را به طور کامل و دقیق مطالعه کنید.