پاسخ به: ارتش وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: دوشنبه 22 بهمن 1403 19:22
خلاصه:
زمان تغییر فرا رسیده است! ارتش تاریکی، در تلاشی برای به قدرت رساندن یکی از قدرتمندترین جادوگران تاریک تمام دوران، یعنی گلرت گریندلوالد، به وزارت سحر و جادو حمله کرده است. پس از ایجاد وحشت و ویرانی در لندن و تخریب نقاط مهم شهر، اکنون نبرد اصلی به داخل وزارتخانه کشیده شده است.
ارتش سفید، با استفاده از آشنایی دقیق با ساختار وزارتخانه، نقشهای طرح کرده تا ارتش تاریکی را به درون ساختمان بکشاند و درگیری را در فضایی کنترلشدهتر ادامه دهد. اما این نقشه، تنها به تشدید ویرانی منجر شده و جنگ در هر گوشهی ساختمان شعلهور شده است.
در میان این نبردها، سیریوس بلک، پس از گاز گرفته شدن توسط فنریر گریبک، تبدیل به یک گرگینه شده است. همزمان، مرگخواران اطلاعاتی مخفی را فاش کردهاند که نشان میدهد فردی به نام سایمون دامبلدور وجود دارد. ارتش سفید گمان میکند که او برادر دامبلدور باشد، اما نسبت واقعی او همچنان در هالهای از ابهام است.
درگیریها شدت میگیرند و اولین تلفات جنگ رخ میدهند. در یک نبرد سرنوشتساز، هیزل و نیکلاس، دو عضو قدرتمند ارتش سیاه، با شجاعت به صفوف ارتش سفید یورش میبرند، اما در نهایت شکست خورده و اسیر میشوند. سالازار اسلیترین، که هیچ اعتقادی به نگه داشتن اسیران جنگی ندارد و این اتفاق را نشانهی ضعف در ارتش تاریکی میداند، بدون لحظهای تردید، دستور قتل آنها را صادر میکند، و این فرمان بلافاصله اجرا میشود.
اما این تازه آغاز جنون واقعی جنگ است. سبیل، پس از مشاهدهی مرگ همرزمانش، از خشم منفجر شده و با طلسمی تاریک و سهمگین، آریانا دامبلدور را به کام مرگ میکشاند. حالا، با سقوط آریانا، دو نفر از نزدیکترین افراد به او، از شدت خشم و درد، کنترلی بر خود ندارند:
هیبرنیوس، بهتنهایی به میان ارتش تاریکی حمله کرده و در حال وارد کردن خسارتهای سنگین به نیروهای تاریکی است. در همین حال، آلبوس دامبلدور، آمادهی پایان دادن به این جنگ، به مصاف دشمنی قدیمی میرود: سالازار اسلیترین.
--------
آلبوس دامبلدور، با چهرهای که دیگر آن آرامش همیشگی را نداشت، چوبدستیاش را به سمت سالازار اسلیترین نشانه رفت، و بدون هیچ درنگی، طلسمها یکی پس از دیگری از نوک چوبدستی پیر اما قدرتمندش آزاد شدند. جادوی خالص، پیچیده و بیرحم، در فضا چرخید، شعلهور شد، و مانند شهابهایی که از آسمان فرو میافتند، به سمت سالازار یورش برد.
سالازار اسلیترین، با تمام قدرتی که در خود داشت، یکی پس از دیگری این طلسمها را منحرف کرد، اما آسان نبود. انفجاری از آتش آبیرنگ که مسیر را میبلعید و با حرارت غیرطبیعیای که تنها از یک جادوی کهن سرچشمه میگرفت، به او حملهور شد. سالازار چوبدستیاش را با دقت چرخاند، نیروی آتش را با تاریکی محض در هم آمیخت، و با جادویی که از اعماق تاریخ برخاسته بود، آن را خاموش کرد.
دامبلدور نفسنفس میزد، اما چشمانش پر از خشم بود. سالازار، که اکنون ضربان شدید نبرد را در رگهایش حس میکرد، خندهای تلخ بر لب آورد.
- چنین واکنشی از تو بعید بود، آلبوس.
او چوبدستیاش را با وقار در هوا چرخاند، خاکسترهای شعلههای مرده را از ردایش تکاند و با نگاهی آرام اما خطرناک به دامبلدور نگریست.
- یعنی واقعاً بعد از اینهمه سال، تو هم گرفتار احساسات شدی؟ همیشه فکر میکردم تو فراتر از این چیزهایی. مرگ در جنگ یک چیز عادیه، همه میمیرن، آلبوس. آیا این حقیقت انکارناپذیر هنوز هم برای تو غیرقابل درک مونده؟
دامبلدور، که چشمانش از خشم برق میزد، یک قدم جلوتر آمد، چوبدستیاش را محکم در دست فشرد و گفت:
- نه، سالازار. تو درکی از عشق به خانواده نداری. به همین دلیله که نمیفهمی چرا بعضیها مرگ رو نمیتونن بهعنوان یه اتفاق عادی بپذیرن.
سالازار لحظهای سکوت کرد. سپس، با آرامشی که بیشتر از هر چیز دیگری ترسناک بود، لبخند زد.
- راست میگی. من هیچوقت نفهمیدم خانواده چه اهمیتی داره. اما یه چیز رو خوب میدونم، و اون اینه که اگه تو اینجایی، یعنی سایمون دیگه محافظتشده نیست.
چشمان آلبوس گشاد شد.سالازار ناگهان قهقههای شیطانی سر داد، قهقههای که در میان شعلهها و دودهای سنگین، همچون ناقوسی از ویرانی در فضای میدان جنگ پیچید.
- گلرت مدتیه که دنبال جدیدترین عضو خانوادهی دامبلدور میگرده، و حالا که تو اینجایی، اون احتمالاً دیگه خیلی دور نیست.
آلبوس که رنگ از چهرهاش پریده بود، چند قدم عقب رفت. قلبش، که تمام مدت با خشم و انتقام میتپید، حالا با ترس و نگرانی فرو ریخت. او نمیتوانست سایمون را از دست بدهد. نه حالا. نه به این زودی.
سالازار همچنان ایستاده بود، دستهایش را در هم گره کرده و با آرامشی مکارانه به چهرهی دامبلدور نگاه میکرد. او همهی اینها را از همان ابتدا طراحی کرده بود، تمام این نبرد، تمام این جنگ، فقط راهی برای منحرف کردن او بود.دامبلدور بهسرعت چوبدستیاش را بالا برد، یک طلسم نامرئی را زمزمه کرد، و در کسری از ثانیه، در میان چرخشی از نور نقرهای، ناپدید شد.
کمی آنورتر - پناهگاه محفل ققنوس
آلبوس دامبلدور با شدت از میان چرخشهای طلسم انتقالیافته ظاهر شد، پاهایش با صدای محکمی روی کف چوبی پناهگاه محفل ققنوس فرود آمدند، اما حتی لحظهای برای تنظیم نفسهایش فرصت نیافت. هنوز خاکستر جادوی سفر در زمان از میان شنلش پراکنده نشده بود که چشمهایش با بدترین کابوس ممکن روبهرو شدند.
گلرت گریندلوالد، آرام، با لبخندی که مانند سایهای محو اما مرگبار بر لب داشت، در میان نور کمرنگ شمعهای نیمهسوختهی پناهگاه ایستاده بود. ردای بلند و باشکوهش، بیهیچ زخم یا آشفتگی، روی شانههایش افتاده بود، انگار که جنگ هرگز به او نرسیده است، انگار که تمام آشوب و خونریزی که دقایقی پیش دامبلدور از آن گریخته بود، هیچ ربطی به او ندارد. اما چیزی که دهشتناکتر از حضور او بود، چیزی که هوای پناهگاه را در یک لحظه سنگینتر از خود مرگ کرد، چیزی که هر ضربان قلبی را برای لحظهای متوقف میساخت، همان موجود کوچک و بیدفاعی بود که در دستانش آرام گرفته بود.
سایمون دامبلدور.
Three of the founders coexisted quite harmoniously, one did not!