جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

14 کاربر(ها) آنلاین هستند (13 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
12
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  63 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  179 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  196 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  291 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  198 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: جمعه 23 خرداد 1404 16:03
نمایش جزئیات
آفلاین
کلمات:
چمدان، پفک، پیژامه، پشه، گاز گرفتن، بومرنگ، سقف

سوژه:
امید


از زبان سابیس:

کف دستم است. با زمینه ی سفید کدر، رگ های سرخ و نگاه عسلی مرده. فکر کردم می آیی و آن را از من پس می گیری. آن را داخل حدقه ی چشمت می گذاری و دوباره زنده اش می کنی، اما نکردی. ترجیح دادی قید چشمت را بزنی و دیگر نزد من برنگردی.

رنج در گلویم می سوزد، در قلبم، در روحم. تو مرا شکستی گادفرویدا. با این حال امیدوار بودم که دوباره در کنار من خواهی بود و گرمایت زخم هایی که زدی را درمان می کند. اما، تو امیدم را کشتی. زیر نور خورشید گذاشتی تا بسوزد و خاکستر شود.

این قلعه ی در میان بیابان را ترک می کنم و پنهانی به نوکتیرا می روم. وارد معبدی می شوم. کودکی را می یابم که در سردابی زندانی کرده اند تا به خون آشامان هدیه دهند. بیچاره ی کوچک. رنگش پریده و ترس روح کوچکش را بلعیده. می دانم به رسمشان او را در بی خبری نگذاسته اند و با بی رحمی برایش توضیح داده اند که قرار است چه بشود.

او را بغل می کنم و با خودم به قلعه ام می برم. نوازشش می کنم تا آرامش بگیرد. برایش پفک می آورم و وقتی آن دانه پفی های نارنجی را با اشتیاق می بلعد، با لبخند نگاهش می کنم. فرشته های روی سقف را نشانش می دهم و قصه شان را برایش تعریف می کنم، اما نه آن نسخه ی اصلی رنج آورشان را. روی جای نیش های پشه اش پماد می مالم و با بومرنگ با او بازی می کنم.

اما در نهایت؟ او را گاز می گیرم، دندان های نیشم را در نرم-گردنش فرو می کنم و بدن کوچکش را از خون گرمش خالی می کنم و او را در چمدانی می اندازم که حالا تابوتش است و در گودالی خالی در قبرستان پشت قلعه ام دفن می کنم. پیژامه اش را اما پیش خودم نگه می دارم تا آن را گه گاه ببویم و به یاد معصومیتی بیفتم که هیچ گاه نداشتم.

مهربان بودن بیش از حد دردناک است، وقتی که تو نباشی. وقتی که مهر نشان داده ای و با دستان خودت آن را کشته ای و محرومم کرده ای از آن.


کلمات نفر بعدی:
خون‌بالین
روح‌کُشان
مذاب‌طلا
زنده‌به‌گور
هق‌هق
دعای شر
مُرده‌تپش

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: جمعه 23 خرداد 1404 02:04
نمایش جزئیات
آفلاین
کلمات: پنجره، عقاب، نیم‌خیز، برش، زنگ‌زده، قاب عکس، پنجاه
ـــــــــــــــــــــ

لوکیشن: طبقه پنجم هاگوارتز، کنار راه‌پله‌ای که همیشه فکر می‌کنه پله‌برقیه.


بم در حال خزیدن روی زمین بود. بله، خزیدن. چون یکی از دکمه‌هاش افتاده بود زیر میز و اون‌قدری که این دکمه‌ها برای بم مقدسن، چوب‌دستی مرلین براش مهم نبود. بم، همین‌طور که (با فُرم خاص «پوف‌پاف-یخ‌مالی») می‌غلتید، یه صدای عجیب از ته راهرو شنید. یه صدای مرموز، شبیه غر زدن یه استاد پیر یا گربه‌ای که دیگه نمی‌خواد گربه باشه. بم یهو وایساد. (یعنی قل خورد و گیر کرد به دیوار، ولی خب، در روایت بم، این همون "وایستادن قهرمانانه" بود. )
- کسی اینجاست؟!

از ته راهرو، یه ناله اومد:
- هوووو... هنوزم پنجره بازه... پنجاه ساله که دارم سرما می‌خورم... هوووو...

بم چشم‌هاشو تنگ کرد و آهسته جلو رفت. یه قاب عکس زهواردررفته رو دیوار بود. یه عقاب خسته و عبوس توی قاب گیر افتاده بود. بالش ژولیده، نوکش ترک خورده، و یه نگاه که می‌گفت:
- اگه منو آزاد نکنی، خودم رو به شومینه می‌کوبم.

بم آهسته، نیم‌خیز شد (دقیقاً تا جایی که سرش با کف زمین زاویه ۴۵ درجه ساخت) و پرسید:
- تو... زنده‌ای؟

عقاب داد زد:
- اگه زنده نبودم که بهت غر نمی‌زدم، جناب قندیل متحرک!

بم خم شد، تا جایی که لبه ی شال‌گردنش نزدیک قاب عکس بود. با احتیاط دستشو برد جلو، قاب رو لمس کرد، که یهو یه صدای "تق" اومد و لبه‌ی چوبی قاب با خشونت تمام یه برش روی شالش گذاشت.

بم جیغی یخ‌زده کشید:
- آخ! پیش ذوبش بشم الهی، این شال من احساس داره! الان نارنجی شد، یعنی ناراحتی عمیق با احتمال انتقام.

عقاب هم با نیشخند گفت:
- چی فکر کردی؟ فکر کردی قاب‌های هاگوارتز همشون دکوری‌ان؟ من اینجام چون سر جلسه‌ی تاریخ جادو خوابم برد، یکی منو کرد تو قاب. از اون موقع تا حالا پنجاه سال گذشته! پنجره‌ رو نبستن، منم حساسیت فصلی دارم!

بم نفس عمیق کشید.
- ببین... من از نوعیم که تو فریزر به دنیا اومدم، ولی باور دارم گرما هم خوبه. مثلاً عشق، امید، شومینه— آخ نه، شومینه نه، نه شومینه لعنتی!
- امید؟ بعد پنجاه سال؟ با این قاب عکس لعنتی که هر وقت تکونش می‌دم، صدا می‌ده انگار زنگ‌زده؟

بم، دست به دکمه‌های پرتاب‌کننده‌ی یخش زد.
- خب راستش بعد شنیدن ناله‌هات، من اومدم تو رو از اینجا نجات بدم، نه اینکه باهات مشاوره ناامیدی برم. حالا یا همکاری می‌کنی، یا با برف‌افکن می‌زنمت یه راست بری ته زمستون. عقاب پلک زد. برای اولین بار تو پنجاه سال. بم، با غرور، قاب رو از زمین کند (با صدای "قورچ!" که احتمالاً به خاطر این پنجاه سال گذشته، قاب اینجوری به زمین چسبیده بود).
- می‌برمت خونه‌مون. فریزر آشپزخونه. با کرموفیز آشنا می‌شی. کرمه، ولی خیلی اجتماعیه.

عقاب نگاه عجیبی کرد.
- تو واقعا فکر می‌کنی فریزر بهتر از اینجاست؟

بم سرشو بالا گرفت:
- اونجا یه عالمه قاب خالیه. درسته همه شون یخی‌ان، ولی حداقل هستن و تنها نیستی. و هر شب، یه گوی برفی می‌ذارم جلوت که بهت حس بارش بده. از اون فانتزی‌ها. امیدوار می‌شی. قول می‌دم.

عقاب آهی کشید. و برای اولین بار، لبخند زد. البته لبش ترک برداشت، ولی همچنان حسابه.
ـــــ
نتیجه؟ قاب عکس حالا تو فریزر بمه، کنار یه لیوان اسموتی منجمد. عقاب هر روز غر می‌زنه، ولی یه بار بم دید یواشکی لبخند میزنه... و فهمید عقاب، هرچند زنگ‌زده، هنوز ته دلش یه کم امید داره. و وقتی امید داری، می‌تونی حتی از وسط یه قاب پوسیده‌، بری تو دل فریزر یکی و دوباره حس زندگی کنی.

پایان. یا همونطور که بم می‌گه: پایان؟ نه! تازه داریم یخ می‌زنیم!
ـــــــــ

کلمات نفر بعدی:
چمدون، پفک، پیژامه، پشه، گاز گرفتن، بومرنگ، سقف

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: پنجشنبه 22 خرداد 1404 22:38
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه: امید
کلمات نفر بعد: جشن بالماسکه، ورودی کاخ، بینوایان خون نوش، چشمان اشک آلود، تیغه ی شمشیر، رقص مرگ، موهای پفی


~~~~~~~

گابریلا همینطور واسه خودش داشت تو جنگل می‌رفت و می‌رفت که ناگهان به یه مردی با موهای پفی می‌رسه که با چشمای اشک‌آلود دوان‌دوان از بین سنگلاخ‌ها داشت به سمت جنگل میومد. گابریلا با دیدن مرد گریان تعجب می‌کنه.
- وا، خرس گنده واقعا داره گریه می‌کنه؟

گابریلا این حرف رو بلند به زبون آورده بود، ولی واقعا انتظار نداشت که مرد اونقدر فضول باشه که وسط گریه کردنش بخواد به حرفش گوش بده.

- تو که نمی‌دونی چی شده دختر! بینوانان خون‌نوش به دهکده‌مون اومدن!

گابریلا که کنجکاو شده بود کنار مرد می‌ایسته.
- وا؟ این الان چیش گریه‌آور بود؟

این‌بار نوبت مرده که با تعجب اشکاشو پاک کنه.
- یعنی نمی‌شناسیشون؟ همونا که یجوری صورتاشونو پوشوندن انگار به جشن بالماسکه‌ی‌ خون‌آشاما اومدن؟
- نه. چرا باید بشناسم؟

مرد پوستری که به نظر تبلیغ کار بینوایان خون‌نوش بود رو بیرون میاره و جلوی صورت گابریلا تکون می‌ده.
- اونا با تیغه‌ی شمشیراشون چنان حرکات خطرناکی انجام می‌دن که بیشتر از این که رقص شمشیر باشه رقص مرگه!

گابریلا پوسترو می‌گیره و با دقت بیشتری جزئیاتی که داخل تصویرش بود رو نگاه می‌کنه.
- باشه ولی اینم دلیلی برای گریه کردن نبود.
- بود دیگه! من از ترس این که همو زخمی کنن اشکام جاری شد و دیگه نتونستم شاهد این صحنه‌های خطری باشم.

گابریلا که حسابی جذب این گروه شده بود، رو به مرد که حالا داشت ازش دور می‌شد می‌پرسه:
- حالا از کجا می‌تونم پیداشون کنم؟
- به دهکده که برسی خودت می‌فهمی. جلوی ورودی کاخ کدخدا بساطشونو پهن کردن.

و این‌چنین می‌شه که گابریلا پشت به مرد و رو به دهکده می‌کنه تا به دیدن اجرای این گروه بره به امید این که حداقل اینجا سرگرمی‌ای باشه که مشغولش کنه!

~~~~~~~

کلمات نفر بعد: پنجره، عقاب، نیم‌خیز، برش، زنگ‌زده، قاب عکس، پنجاه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: دوشنبه 5 خرداد 1404 23:06
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه: امید
کلمات فعلی: پرواز، ملایم، دست، قفسه، هیجان‌انگیز، التهاب، جانور


بله، چیزی که سابیس می خواهد همین است. آرام و موقر روی صندلی راحتی اش بنشیند، مقابل پنجره و به منظره ی بیرون بنگرد. بیابان خشک، آسمان با آن پهنه ی تاریکش، ستاره های ریز و درشت، هلال ماه.

سعی می کند همین کار را بکند و سرگیجه ی ناشی از افراط در پروازش را نادیده بگیرد. می داند که انبوه موهای بلند و مجعدش به هم ریخته است و گونه هایش ملتهب شده و در چشمان خاکستری اش هر چیزی هست، جز آرامش.

به یاد شفابخشش می افتد. و توصیه ی او. اینکه گفته بود فعالیت های هیجان انگیز جانور درونش را تبدیل به یک جنتلمن ملایم خو می کند. اما گادفرویدا فکر نمی کند که لازم باشد قلاده ای به دور گردن این جانور بیندازد. می گوید او باید آزاد باشد و در بیابان بدود و دندان هایش را در روشنی بیمارگونه ای فرو کند که قصد دارد تاریکی را در خودش ببلعد.

آه، گادفرویدا. به تازگی او را ملاقات کرده.‌ اولین دیدار پس از اینکه از گادفری به گادفرویدا تبدیل شد. سابیس تصور می کرد او تغییر کرده باشد. ولی متوجه شد که این طور نیست. او هنوز گادفری خودش است. دستش را بالا می آورد و دور الماس سرخی که به او داده بود و حالا با آویزی دور گردنش آرمیده، حلقه می کند.

با فکر کردن به گادفرویدا قفسه ی سینه اش شروع کرده به تیر کشیدن. سرش را به پشتی صندلی تکیه می دهد و چشمانش را می بندد و سعی می کند نفس عمیق بکشد. شاید تنها وجودی که التهاب روح زخمی اش را آرام می کند، دوباره به زودی به ملاقاتش بیاید.


کلمات نفر بعدی:

جشن بالماسکه
ورودی کاخ
بینوایان خون نوش
چشمان اشک آلود
تیغه ی شمشیر
رقص مرگ
موهای پفی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: شنبه 3 خرداد 1404 20:53
نمایش جزئیات
آفلاین
× این پست دارای یک عدد صحنه‌ی خشنه، کودکان و افراد حساس نخونن لطفا! ×

سوژه: امید
کلمات: شبح عشق، معجون زهرآلود، دیوانگی، شفادهندگان، کره‌ی چشم، چاقوی جراحی، رستگاری شوم


~~~~~~~

گابریلا با زنبیلی پر از وسایل مختلف، از مرداب هالادورین خارج می‌شه و درست وقتی که به اندازه کافی از مرداب دور شده بود تا بتونه به خونه الستور آپارات کنه، ناگهان یکی مچ پاشو می‌گیره.

- کمکم کن!

گابریلا بدون این که پاشو عقب بکشه، نگاهی به کفشش می‌ندازه که با دستای گل‌آلود ساحره‌ای که روی زمین افتاده بود و دو دستی پاشو گرفته بود، کثیف شده بود.
- ای بابا. کفشمو کثیف کردی که.

ساحره دستاشو از دور پای گابریلا باز می‌کنه و به جاش با لحن التماس‌مانندی می‌گه:
- شفادهندگان می‌تونن نجاتم بدن. خبرشون کن.

گابریلا برمی‌گرده و با دستش تخمینی از فاصله‌ای که تا مرداب هالادورین داشت می‌زنه.
- نوپ. فاصله زیاده و تازه اونجا بودم. فکر نکنم بخوام دوباره برگردم!

با این حال خم می‌شه و صورت گل‌آلود ساحره رو با دستاش پاک می‌کنه. مایع زرد رنگی که در بین گِل‌ها دیده می‌شد، توجهشو به خودش جلب کرده بود و حالا که صورت ساحره تا حدودی تمیز شده بود، می‌تونست ببینه که مایع زرد رنگ داره از کره‌ی چشمای ساحره خارج می‌شه.

- چی کار کردی با خودت؟

ساحره به سختی توانشو جمع می‌کنه تا پاسخ بده:
- معجون زهرآلود... گفت اگه بخورم... می‌تونم حتی شده برای یک ساعت شبح عقشمو ببینم. اما... اون فقط یه توهم چند ثانیه‌ای بود... نه بیشتر.

گابریلا با بی‌ملاحظگی تمام پقی می‌زنه زیر خنده.
- می‌گن دیوانگی انواع و اقسام داره، اینم یه نوعشه دیگه به هرحال! نگران نباش. خودم کمکت می‌کنم!

ناگهان برقی از امید تو چشمای ساحره نمایان می‌شه. اما وقتی می‌بینه گابریلا خنجری رو از جیبش در میاره، به سرعت ترس جاشو می‌گیره.

- از خنجر هم می‌شه بعنوان چاقوی جراحی استفاده کرد نه؟ این زهره هرچی بوده هدفش چشمات بوده که چیزی که می‌خوای رو ببینی. اگه چشمتو در بیارم، مطمئنم که خوب می‌شی!

ساحره با وحشت خودشو عقب می‌کشه، اما گابریلا زودتر جلو می‌ره و دست به کار می‌شه. در حالی که صدای فریاد ساحره کل جنگل رو پر کرده بود، بالاخره کار گابریلا تموم می‌شه و با دستای خونیش، چشم ساحره رو با یه پرتاب 100 امتیازی به درون مردابی در کنارشون پرتاب می‌کنه.
- بفرما! دیگه خبری از مایع زرد نیست. حالت چطوره؟

ساحره با این که درد زیادی تو چشمش احساس می‌کرد، اما خودش هم حس می‌کنه که دیگه اون حالت بد قبلی رو نداره و به طرز باورنکردنی‌ای، گویا این راهکارِ گابریلا واقعا جواب بوده. گابریلا و ساحره با این کار، جفتشون به رستگاری شومی می‌رسن!

- خیله خب دیگه، فکر کنم الان خودت بتونی تا هالادورین راه بری و شفادهنده‌ها رو ببینی. بای!

و به همین سادگی با صدای پاقی ناپدید می‌شه.

~~~~~~~

کلمات نفر بعد: پرواز، ملایم، دست، قفسه، هیجان‌انگیز، التهاب، جانور

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: شنبه 27 اردیبهشت 1404 18:11
نمایش جزئیات
آفلاین
کلمات فعلی: پرش، تق، قاب، گنجینه، سیاه‌پوش، ناسزا، پرسش.

سوژه: امید

خودش را در عمارت وسیع و پهناورش زندانی کرده. جایی که زمانی عاشقش بود و حالا تبدیل به مکان عذابش شده.

تمام کارش نشستن بر یک صندلی گهواره ای وسط هال است و خیره شدن به قاب های خالی ای که احاطه اش کرده. با اینکه عکس ها را از آن ها درآورده، هنوز می تواند هر تصویر را با جزئیات کامل در ذهنش ببیند. زمانی کسی به او گفته بود خاطراتت گنجینه ات هستند و حالا او به این فکر می کند که شاید منظور آن شخص از گنجینه، نفرین بوده.

دستش، دستم دچار پرش می شود. بله آن او، من هستم. نشسته روی صندلی ام مثل همیشه و دچار پرش های عصبی.

صدای تقی می آید و بعد یک تق دیگر. تو هستی که داری پله ها را به سرعت طی می کنی تا پشت در برسی. حالا دیگر پنهانی و با قدم های آهسته و بی سر و صدا نمی آیی. می ایستی آنجا و باران پرسش هایت را بر سرم خالی می کنی، ناسزا به زبان می آوری و تهدید می کنی اگر در را باز نکنم، سیاه‌پوشم می کنی.

لبخند می زنم، اما بعد لبخندم محو می شود و خشکم می زند. آیا واقعا این تو هستی که به سراغم می آیی و این کارها را می کنی یا ذهنم فریبم می دهد؟ تو، تو اصلا که هستی؟

از جایم بلند می شوم و به سمت در می روم و آن را باز می کنم. فقط جاده ای بی انتها که در برابر چشمانم گسترانیده شده. دوباره لبخند می زنم، اما این بار به تلخی. و در را می بندم، به روی امید.


کلمات نفر بعدی:

شبح عشق
معجون زهرآلود
دیوانگی
شفادهندگان
کره‌ی چشم
چاقوی جراحی
رستگاری شوم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: سه‌شنبه 16 اردیبهشت 1404 12:15
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه: امید
کلمات فعلی: بانوی اول، بچه، جعبه، کتابخانه‌ی قدیمی، لحاف چهل‌تکه، فیروزه، بهار.



گابریلا به دستور سالازار، ماموریتی دریافت کرده بود تا از جهنم به زمین بیاید و شیئی ارزشمند را پیدا کند. شیئی که سالازار توصیفات دقیقی از آن ارائه نداده بود و تنها به گفتن "وقتی ببینیش خودت می‌فهمی" اکتفا کرده بود. این باعث شده بود گابریلا حتی بیش از پیش کنجکاو و مشتاق پیدا کردن این شیء شود.

بنابراین در حالی که از شدت هیجان سر از پا نمی‌شناخت، با پرتالی به زمین می‌آید. از حال و هوای اطراف به خوبی می‌شد تشخیص داد که چه فصلی از سال است. درختانی که شکوفه‌های رنگارنگ زده بودند، بوی عطر گل‌ها و نسیم ملایمی که می‌وزید خبر از فصل بهار می‌داد.

برای گابریلا که هفت سال متوالی را در جهنم سپری کرده بود که تغییر فصل‌ها در آن بی‌معنی بود، قدم گذاشتن دوباره بر روی زمین بسیار لذت‌بخش بود. حال آن‌که فصل بهار بود و زیبایی و لذت آن را دو چندان کرده بود. گابریلا بعد از آن‌که به اندازه کافی از حضور در خیابان‌های بهاری لندن لذت می‌برد، رهسپار نقطه‌ای می‌شود که کتابخانه‌ی قدیمی‌ای که سالازار از آن سخن گفته بود باید آن‌جا می‌بود.

تارهای عنکبوت سرتاسر ورودی کتابخانه را تصاحب کرده بودند. کاملا مشخص بود که ده‌ها سال یا شاید هم قرن‌هاست که کسی به آن‌جا مراجعه نکرده است. همه‌ی این‌ها تپش قلب گابریلا که از هیجان می‌تپید را افزایش می‌دهد. او همین حالا هم عاشق این ماموریت شده بود.

با چندین طلسم تار عنکبوت‌های بر سر راهش را از بین می‌برد و با آلوهومورا تلاشی برای باز کردن قفل بزرگی که بر در چوبی کتابخانه خورده بود می‌کند. اما این طلسم کافی نبود. گابریلا که صبر و قرار نداشت تا داخل کتابخانه را ببیند و شیء ارزشمندی که برایش به آن‌جا آمده بود را پیدا کند، تصمیم می‌گیرد طلسم انفجاری‌ای راهیِ در کند.

گرد و خاک‌های حاصل از انفجار در باعث می‌شود تا گابریلا یکی دو بار سرفه کند و بالاخره منظره‌ی پشت در پیش روی چشمانش نمایان می‌شود. برخلاف ظاهر بیرونیِ کتابخانه که بسیار قدیمی به نظر می‌رسید و تماما با تار عنکبوت مزین شده بود، فضای داخل بسیار نورانی و درخشان بود. گویی همان لحظه آن کتابخانه با شکوه افتتاح شده است و پذیرای کتاب‌دوستان است.

گابریلا ناخودآگاه با دیدن صحنه‌ی پیش رو "واو"ای می‌گوید و در حالی که نگاه مشتاقش سرتاسر کتابخانه را می‌کاود سعی می‌کند تمرکزش را بر روی پیدا کردن جعبه‌ بگذارد. از قفسه‌های بلند و چوبی‌ پر از کتاب‌های کهن که بر سر راهش قرار داشت عبور می‌کند و به فضای پشتی کتابخانه می‌رود. همانطور که حدس زده بود، اینجا نقطه‌ای از کتابخانه بود که جعبه‌های کوچک و بزرگ زیادی کنار هم یا بر روی یکدیگر قرار گرفته بودند.

اما کدام جعبه، جعبه‌ی مورد نظر او بود؟

گابریلا جلو می‌رود و موشکافانه به جعبه‌ها نگاه می‌کند. همه مثل هم بودند و تنها تفاوتشان در سایزشان و احتمالا چیزی که در درونشان قرار داشت بود. سالازار حتی از اندازه‌ی شیئی که باید پیدا می‌کرد هم سخنی نگفته بود، پس کار آسانی در پیش نداشت. در همین فکر و خیال‌ها بود که گوشه‌ی لحاف چهل‌تکه‌ی رنگارنگی که از میان ستون جعبه‌ها بیرون افتاده بود توجهش را به خود جلب می‌کند.

چون در نقطه‌ی بالایی قرار داشت، گابریلا از چهارپایه‌ای که در گوشه‌ای قرار داشت استفاده می‌کند تا قدش به جایی که لحاف سر بیرون آورده بود برسد. با امیدواری از این که نشانی برای جعبه‌ی مورد نظرش است بر روی چهارپایه می‌رود. با احتیاط جعبه‌ای که لحاف چهل‌تکه رویش کشیده بود را بیرون می‌کشد و با پرشی روی زمین بازمی‌گردد. از سایز کوچک لحاف می‌شد فهمید که به یک بچه تعلق داشته است.

گابریلا لحاف را کنار می‌گذارد و اسمی بر روی جعبه نمایان می‌شود.

"بانوی اول"

در جعبه را باز می‌کند. اشیای گوناگونی درون آن قرار داشت. از اسباب‌بازی گرفته تا لباس بچه. در نگاه اول احتمالا هرکسی از وجود شیئی ارزشمند در این جعبه ناامید می‌شد. اما حسی درون گابریلا او را به جستجوی بیشتر تشویق می‌کند. بنابراین جعبه را خم می‌کند و تمام محتوای آن را روی زمین می‌ریزد.

با دیدن شیئی که ترکیبی از رنگ سبز و آبی بود، نفس در سینه حبس می‌کند. سالازار گفته بود دیدنش کافی است تا بفهمد آن‌چه را که باید یافته است و حالا منظور او را می‌فهمید. برای گابریلا دو سمبل بزرگی که در ذهنش وجود داشت، سالازار اسلیترین و روونا ریونکلاو بودند. قدرت و هوش. سبز و آبی.

دستش را جلو می‌برد و شیء سبزآبی را برمی‌دارد. حالا که دیگر لا به لای دیگر وسایل پنهان نشده بود تشخیصش آسان بود. فیروزه بود و درست به اندازه‌ی کف دستانش بود. مطمئن بود این همان چیزی است که سالازار ماموریت یافتنش را به او داده بود. خصوصا که جادویی عجیب را درون آن حس می‌کرد. جادویی که تا به حال نظیرش را ندیده بود. جادویی که می‌دانست سالازار و روونا با هم آن را خلق کرده‌اند.

از جای برمی‌خیزد و بدون این که جعبه را سرجایش برگرداند، در واقع آن را برمی‌دارد تا با خود به جهنم ببرد. حسی قوی درونش می‌گفت، این خودش بود که قرار بود صاحب آن فیروزه شود.


کلمات نفر بعد: پرش، تق، قاب، گنجینه، سیاه‌پوش، ناسزا، پرسش.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: دوشنبه 15 اردیبهشت 1404 15:36
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه: امید
کلمات: خون مه‌آلود، سایه درپوش، شب‌سوزان، آه‌خراش، جنازه‌پرور، نفس گم‌گشته، طلسم‌نشینان.

حدودا پنج روز می‌شد که فلیسیتی در درمانگاه به سر می‌برد. به او گفته بودند فقط سرما خورده است، ولی فلیسیتی خوب می‌دانست که این‌طور نیست. او سل داشت؛ همان بیماری وحشتناکی که ریه‌ها را تخریب می‌کرد. وقتی سرفه می‌کرد باید حتما جلوی دهانش دستمال می‌گرفت، وگرنه مقداری "خون مه‌آلود" به همه‌جا می‌پاشید.

آن‌شب فلیسیتی خواب دید دوباره بچه شده است. مادرش هنگامی که او را می‌خواباند، برایش قصه می‌خواند:
- روزی روزگاری افرادی بودن که بهشون می‌گفتن "طلسم‌نشینان". هرکدوم از اون‌ها به دلیلی نفرین شده بودن، مثلا یکی‌شون فقط می‌تونست حرف‌های دیگران رو تکرار کنه. اون‌یکی نمی‌تونست هیچ غذایی بخوره. هر غذایی که جلوش قرار می‌گرفت به طرز وحشتناکی نابود می‌شد. سرگروه اونا لرد چستین بود، مردی که سال‌های بسیار در تنفر از آدم‌ها بزرگ شده بود. لرد چستین دنبال "نفس گم‌گشته" بود، جواهری که به هرکس که صاحبش می‌شد نفس ابدی و عمر جاودانه می‌گشت. تااینکه یه روز به یکی از پیروان لرد چستین نقشه‌ای داده شد، نقشه‌ای از طرف یه "سایه درپوش". اون نقشه جای دقیق نفس گم‌گشته رو نشون می‌داد. اما اون زن به جای اینکه اون نقشه رو به لرد چستین بده، اونو به گروهی به نام "جنازه‌پرور" داد. اونا افرادی بودن که جنازه‌ی افراد رو می‌پرستیدن. اون افراد نفس گم‌گشته رو پیدا کردن، ولی قبل از اینکه بتونن اونو نابود کنن، "آه‌خراش" که گرگ دست‌آموز لرد چستین بود بهشون حمله کرد. نفس گم‌گشته توی رودخونه افتاد و ناپدید شد، و تا همین امروز هم پیدا نشد.

ادامه دارد...

کلمات نفر بعد: بانوی اول، بچه، جعبه، کتابخانه‌ی قدیمی، لحاف چهل‌تکه، فیروزه، بهار.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
در پایان روز می‌فهمیم که خیلی بیشتر از آنچه فکر می‌کردیم در توان داریم تحمل کرده‌ایم.
-فریدا کالو-
پاسخ: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: پنجشنبه 11 اردیبهشت 1404 14:32
نمایش جزئیات
آفلاین
کلمات فعلی: آهنین، ضربه، پهناور، جان‌سوز، گرگینه، رعد، قلم‌پر

سوژه: امید


بر بستر سبز جنگل روی زانوهایش فرود آمده بود. صورتش از درد مچاله شده و رگ های پیشانی اش بیرون زده بود. خون از پهلویش جاری بود و ردای سیاهش را سرخ و خیس می کرد. قطرات عرق بر پوست رنگ پریده اش نشسته بود. سم گرگینه در بدنش پخش شده بود.

من پشت تنه ی تنومند درختی پنهان شده بودم و شاهد این وضعیت اسفناکش بودم. در قلبم حس رضایتی آلوده به عذاب وجدان داشتم. منتظر بودم تا مردمش، پرستندگانش او را بیابند و با خود به قصر برگردانند تا من با خیال راحت به فرارم برسم‌.

نوکتیرایی ها اهمیت نمی دادند که من سرزمینشان را ترک کنم. در واقع از این بابت خوشحال هم می شدند. دوست نداشتند که من آن قدر به شاهشان نزدیک باشم. شاهی که از مردمش فرار کرده بود و آن ها گرگینه ای را به سراغش فرستاده بودند تا زهر خودش را وارد او کند و جلویش را بگیرد.

مالخازار با دستانی لرزان تکه ای کاغذ پوستی و یک قلم پر از زیر یقه اش درآورد. با کنجکاوی به این صحنه زل زدم. یعنی برای چه کسی می خواست نامه بنویسد؟ مگر اصلا کسی را دارد که بخواهد برایش بنویسد؟

در هر حال او نوشت. قلم پر را در خونی که از پهلویش جاری بود، فرو برد و آن را با دست لرزانش روی کاغذ پوستی به حرکت درآورد. بعد صدایی از اعماق گلویش درآورد و خفاشی کوچک و موآلود از عمق آسمان پهناور شب پروازکنان به سمتش آمد، طوری که انگار از خود جهنم احضار شده باشد. خفاش نامه را از او گرفت و در برابر چشمان بهت زده ی من به سمت آمالثورا پرواز کرد.

حالم طوری شده بود که انگار یکی از خدایان سنگی معابد با دستش ضربه ای محکم بر سرم فرود آورده. چه اتفاقی افتاده بود؟ یعنی مالخازار غرور آهنینش را کنار گذاشته بود و از گابریل درخواست کمک کرده بود؟

صدای پاهایی به گوشم رسید و مردمان نوکتیرا اعم از انسان و خون آشام و اشراف زاده و رعیت از میان درختان ظاهر شدند. آن ها مالخازار را با حالتی محترمانه از روی زمین بلند کردند و با خودشان بردند و مالخازار نیز با وقاری در خور شاه با آن ها همراهی کرد. من به این صحنه ی جان سوز چشم دوختم، در حالی که رعد در آسمان بالای سرم می غرید و خفاش داشت نامه را به سوی گابریل می برد، نامه ای که در آن شاه نوکتیرا از او خواسته بود از من مراقبت کند.


کلمات نفر بعدی:

خون‌ مه‌آلود


سایه‌درپوش


شب‌سوزان


آه‌خراش


جنازه‌پرور


نفس‌ گم‌گشته


طلسم‌نشین

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: سه‌شنبه 9 اردیبهشت 1404 21:15
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه: امید
واژگان فعلی: شب‌زخم، خون‌سرود، تاریکی‌نواز، جنون‌خیز، تنهایی‌ پنهان، جام مرگ، نرمی‌ گور



یکی از آن شب‌هایی که گابریلا حوصله‌اش سر رفته بود فرا رسیده بود و سر رفتن حوصله‌اش مساوی بود با نوشاندن جام مرگ به اولین کسی که در تاریکی شب در راه او سبز می‌شود.
گابریلا این‌بار کوچه ناکترن را برای قدم زدن شبانه و یافتن قربانی انتخاب کرده بود. امید داشت جادوگری که جرات حضور در کوچه ناکترن در آن ساعت از شب را داشته است، مبارزه‌ای شایسته را تقدیمش کند.

گابریلا در این مواقع عادت داشت تا در گوشه‌ای به تنهایی پنهان شود و در ذهنش جایی که می‌توانست نرمی گور مورد نظرش برای قربانی را مهیا کند جستجو کند. ولی زمانی طولانی گذشته بود و خبری از عبور هیچ رهگذری نبود. با بی‌حوصلگی از تاریکی بیرون می‌آید و لوموس‌گویان، نور چوبدستی‌اش را بر روی ویترین فروشگاه‌های بسته می‌اندازد.

وسایل شیطانی‌ای که در این فروشگاه‌ها جا گرفته بودند، جنون‌خیز بودند و عطش او برای خون را بیشتر می‌کردند. خیره شدن به یکی از آن‌ها طوری بود که گویا از دور خون‌سرودی به گوش می‌رساند. بنابراین گابریلا به سرعت نور را خاموش می‌کند تا در تاریکی‌نواز به سمتی برود که وسیله شیطانی در ذهنش به او القا کرده بود.

گابریلا زخم‌هایی که در شب بر بدن می‌نشست را از زخم‌های روزانه بیشتر دوست داشت. گویا تاریکی شب با تاریکی درون گره خورده باشد و زخمی عمیق‌تر برجای بگذارد. اسمش را گذاشته بود شب‌زخم و حالا در حال مشاهده‌ی آن بر روی پیکر شخصی بود که حتی متوجه نشده بود گابریلا از کجا سر رسیده است و چطور ضربه را خورده است.

ضربه از همان ابتدا کاری بود و فرصتی برای دفاع به شخص نداده بود. با این که گابریلا دنبال یک مبارزه‌ی طوفانی بود، اما گویا وسایل شیطانی حاضر در این کوچه او را نیز طلسم کرده بودند. با این حال دیگر احساس نمی‌کرد که حوصله‌اش سر رفته باشد. حالا شادی وصف‌ناپذیری وجودش را فرا گرفته بود. می‌توانست تا خود صبح روی سقف یکی از فروشگاه‌ها بنشیند و به تماشای خونی که از بدن قربانی‌اش بر کف پیاده‌رو می‌ریخت بپردازد.


(به روونا اگه معنی همه کلماتی که داده شده بود رو دونسته باشم. برداشت آزاد کردم. )

کلمات نفر بعد: آهنین، ضربه، پهناور، جان‌سوز، گرگینه، رعد، قلم‌پر

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅