جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

8 کاربر(ها) آنلاین هستند (4 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
6
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  118 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  126 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  252 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  167 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  207 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: مدرسه جادویی دورمشترانگ
ارسال شده در: پنجشنبه 10 مهر 1404 11:54
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
درون تالار سنگی و سردی در اعماق قلعه‌ی دورمسترانگ، شمع‌ها مثل روح‌های لرزان بر فراز ستون‌ها می‌سوختند. شب آرام بود، اما درون قلب شانزده‌ساله‌ی گلرت گریندلوالد توفانی جریان داشت؛ توفانی که هیچ مرزی نمی‌شناخت. او از همان سال‌های آغازین تحصیل، عطش دانستن چیزهایی را داشت که دیگران از آن هراس داشتند. هر چه استادان پنهان می‌کردند، هر چه در کتاب‌های ممنوعه قفل و مهر می‌زدند، برای گلرت مثل دری به سوی حقیقت بود.

آن شب، او تصمیم گرفته بود از سایه‌ها فرمان بگیرد. جمعی از شاگردان کنجکاو ـ یا شاید شیفته‌ی قدرتش ـ را قانع کرده بود در مراسمی «آزمایشی» شرکت کنند. می‌گفت: «این فقط یک تمرین است... فرصتی برای لمس نیروهایی که اساتید جرئت نام بردنشان را هم ندارند.» نگاه نافذش، با نوری سرخ در اعماق چشم‌ها، همه را بی‌اختیار به اطاعت وامی‌داشت.

روی سنگ‌فرش تالار، دایره‌ای عظیم کشید، با خطوطی کج و معوج که از دل متون قدیمی بیرون کشیده بود. نمادهایی که هیچ‌کس درکشان نمی‌کرد جز خودش. شمع‌ها را در چهار سوی دایره قرار داد و در مرکز، جامی از خون حیوان قربانی‌شده را گذاشت. وقتی زمزمه‌های نخستین ورد را آغاز کرد، هوای اطراف لرزید. سرمایی غیرطبیعی تالار را فرا گرفت؛ نفس‌ها یخ می‌زدند.

صدای شاگردان کم‌کم به لرزش افتاد. یکی از آن‌ها نجوا کرد: «گلرت... این درست نیست... بوی مرگ می‌آید.» اما او گوش نکرد. در نگاهش فقط هدف بود: درک راز جاودانگی، لمس قدرتی فراتر از جادوهای رایج. با هر کلمه‌ای که بر زبان می‌راند، سایه‌هایی از دیوار جدا می‌شدند، شکل می‌گرفتند و به‌سوی حلقه‌ی بچه‌ها می‌خزیدند.

ناگهان فریادی بلند شد. یکی از دانش‌آموزان روی زمین افتاد، دست‌هایش مثل مارهای نامرئی فشرده می‌شدند. دیگری نفسش بند آمد و چشم‌هایش به سفیدی زد. وحشت تالار را فرا گرفت. شاگردان فریاد می‌زدند، اما خطوط جادویی روی زمین مثل زنجیر آن‌ها را نگه داشته بود. گریندلوالد حتی در آن لحظه هم لبخند می‌زد؛ لبخندی که بیشتر شبیه خلسه بود تا شادی.

سایه‌ها چنان قدرت گرفتند که نور شمع‌ها خاموش شد. تاریکی مطلق بر فضا سایه انداخت، تنها صدای هراس و نفس‌های بریده‌ی شاگردان شنیده می‌شد. گلرت دست‌هایش را بالا برد و آخرین ورد را فریاد زد. موجی از انرژی سیاه تالار را لرزاند، سنگ‌ها ترک برداشتند و شیشه‌های پنجره شکستند.

در همان لحظه، درهای عظیم تالار با ضربه‌ای مهیب گشوده شد. استادان دورمسترانگ با چهره‌هایی برافروخته و عصاهای جادویی آماده، وارد شدند. با وردهایی قدرتمند، دایره‌ی تاریک را شکستند و شاگردان نیمه‌جان را از درون شعاع رها کردند.

گریندلوالد میان گردباد سایه‌ها ایستاده بود، بی‌هیچ ترسی. نگاهش به اساتید، نگاهی سرشار از چالش بود، نه پشیمانی. یکی از استادان فریاد زد: «دیگر کافی است! تو خط قرمزها را شکستی، گلرت! این مدرسه جایی برای تو ندارد.»

فردای آن شب، خبر اخراجش مثل آتشی در میان شاگردان پیچید. بسیاری لرزیده بودند از آنچه دیده بودند؛ اما در دل بعضی‌ها، همان وحشتی که تجربه کرده بودند، به تحسین بدل شد. او با قدم‌های محکم قلعه را ترک کرد، در حالی که در گوشش هنوز صدای وردهای سیاه طنین داشت.

خودش می‌دانست: این پایان نبود. اخراج فقط اولین گام بود. او مرزهایی را دیده بود که هیچ‌کس جرئت نزدیک شدن به آن‌ها را نداشت. او از حقیقت یادگاران مرگ باخبر شده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: مدرسه جادویی دورمشترانگ
ارسال شده در: چهارشنبه 9 مهر 1404 23:40
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
انگار باد سرد، خودش برای خوشامدگویی جلو آمده بود. اولین چیزی که صورتم را برید، تیزی هوایی بود که از درون استخوان‌هایم عبور می‌کرد. یقه‌ی شنلم را بالا کشیدم، اما چه فایده؟ سرمای دورمشترانگ شبیه سرماهای معمولی نبود. مثل دستی یخی بود که بی‌اجازه از پوست رد می‌شد و خودش را در ریه‌هایم جا می‌کرد.

قدم که به ساحل گذاشتم، کف چکمه‌هایم در برف نیمه‌ذوب فرو رفت. صدای خرد شدن دانه‌های یخ زیر پاها مثل شکستگی استخوان در سکوت پیچید و من ناخودآگاه به اطراف نگاه کردم. جنگل‌های سیاه و بی‌انتها تا دامنه‌ی کوه‌ها کشیده شده بودند، و در دوردست، برج‌ها و دیوارهای عظیم قلعه مثل غولی از سنگ از دل صخره بیرون زده بودند.

دورمشترانگ از همان نگاه اولش بیشتر شبیه تهدید بود تا پناه. دیوارهایش نه از آجرهای روشن ساخته شده بود و نه پنجره‌های بزرگ و گرم داشت. هرچه بود، صخره‌های زمختی بود که آسمان خاکستری بالای سرشان را در آغوش گرفته بودند. مشعل‌هایی بالای دروازه می‌سوختند؛ اما شعله‌هایشان نه گرما می‌بخشیدند و نه روشنی، بیشتر شبیه زخم‌هایی نارنجی روی تنِ یخ‌زده‌ی قلعه بودند.

شاگردان دورمشترانگ منتظرمان ایستاده بودند. مثل مجسمه‌های سنگی، ساکت، با شنل‌های تیره و نگاه‌هایی که هیچ نشانی از کنجکاوی یا لبخند در آن نبود. نگاهشان مثل هوای اطراف، سرد و سنگین روی پوست می‌نشست. حس می‌کردم کوچک‌تر از همیشه‌ام، مثل پرنده‌ای که اشتباهی به قلمرو گرگ‌ها پر زده باشد.

در سرم هزار مقایسه جاری بود. هاگوارتز همیشه پر از همهمه بود؛ حتی تاریک‌ترین راهروهایش هم صدای خنده یا قدمی را در خود داشتند. اما اینجا… اینجا سکوت مثل پرده‌ای ضخیم روی همه‌چیز کشیده شده بود. حتی صدای نفس‌هایم عجیب بلند به گوش می‌رسید.

یک شاگرد دورمشترانگ از کنارم گذشت، بوی دودِ خیس‌خورده از لباسش بلند شد؛ بویی تند و زمینی، درست مثل خود قلعه. برای لحظه‌ای دلم برای بوی نان تازه‌ای که معمولاً از آشپزخانه‌ی هاگوارتز به سالن می‌رسید تنگ شد.

به خودم یاداوری کردم: یادت نره، فقط یه مسابقه‌ی دوستانه‌ست.
مسابقه. کوییدیچ. دلیل ساده‌ای برای بودن ما در اینجا.
اما قلعه‌ی سیاه روبه‌رویم آن‌قدر جدی و عظیم بود که بعید می‌دانستم هیچ چیز در این سرزمین "دوستانه" باشد.

نگاهی به برج‌ها انداختم؛ برجی که سرش در میان مه گم می‌شد. برای لحظه‌ای تصور کردم اگر واردش شوم، دیگر هرگز راه برگشتی نخواهم یافت.

سرمای باد شنلم را به دور پاهایم پیچید و من قدمی به جلو گذاشتم. هیچ‌چیز در دورمشترانگ مرا خوشامد نمی‌گفت، اما همین ناشناختگی عجیب مثل قلابی به ذهنم چنگ انداخته بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

Only Raven

پاسخ: مدرسه جادویی دورمشترانگ
ارسال شده در: چهارشنبه 9 مهر 1404 14:02
نمایش جزئیات
آفلاین
گابریلا دوباره به مدرسه جادویی دورمشترانگ بازگشته بود.

اولین و آخرین باری که به آن‌جا آمده بود، برای مسابقات جام آتش بود. او نماینده‌ی هیچ یک از گروه‌های چهارگانه‌ی هاگوارتز نبود و بنابراین قهرمان رسمی مدرسه‌اش محسوب نمی‌شد. اما از طرف سالازار ماموریت پیدا کرده بود تا آموخته‌هایش در جهنم را در این مسابقات به رخ کشد و به همگان نشان دهد که آموزه‌های پادشاه جهنم به کجا ختم می‌شود.

او موفق عمل کرده بود.

و حالا دوباره آن‌جا بود.

اما برخلاف سری پیش که پنهانی و با زور راه خود را به دورمشترانگ باز کرده بود، این‌بار کاملا قانونی و از در اصلی وارد شده بود. قلعه‌ی سیاه‌رنگ دورمشترانگ، تنها از بیرون تاریک به نظر نمی‌رسید. بلکه از داخل نیز از کمبود نور رنج می‌برد. درست شبیه دخمه‌های هاگوارتز. اما دخمه‌های تاریک هاگوارتز، همچنان گرمای شوربخش هاگوارتز را هرچقدر هم کم، در خود حمل می‌کردند. در حالی که در دورمشترانگ همه چیز تاریک و سرد بود.

نه از آن دسته سرد و تاریکی که مرگخواران از آن استقبال می‌کردند. از نوع متفاوتی بود. گویا هیچ روحی در آن دمیده نشده بود و تمام اجزای آن، از دیوارهای سیاه رنگ قلعه گرفته تا سوسوی کم‌نور مشعل‌هایش، دمنتورهایی تغییر شکل یافته بودند که امید را در وجودت نابود می‌کردند. بوسه‌های پنهانی که از هر سو روانه می‌شد و روحت را به تسخیر خود در می‌آورد.

آن زمان گابریلا خیال می‌کرد همه‌ی این‌ها نقشه و دسیسه‌ای از سوی مدیر مدرسه دورمشترانگ بود تا قهرمانان هاگوارتز را ناامید کرده و با خوابگاه‌های نمور و تک نفره‌ای که به آن‌ها داده بود، بینشان جدایی بیندازد. اما حالا که دوباره برگشته بود و قلعه را درست همانند قبل یافته بود، در میابد که ماهیت آن قلعه این‌گونه است.

مدرسه‌ای که باورش این بود که باید سرباز تربیت کند. سربازانی سرسخت که از ابتدا قوی بار می‌آیند و دل به کمک دیگری نمی‌سپارند و همواره روی پای خود می‌ایستند. اما چه کسی می‌دانست بهای هم‌دلی و محبتی که در دل آن‌ها به سردی می‌گراید چه خواهد بود؟ به راستی ارزشش را داشت؟

به طرز عجیبی حتی آسمان نیز با قلعه‌ی تاریک همراهی می‌کرد و هر دو بار آن را پوشیده از ابرهای تیره و بارانی یافته بود. گویا زمین و زمان نیز دست به دست هم داده بودند تا آن‌جا را دلسرد کننده‌ترین نقطه‌ی زمین نشان دهند. بنابراین گابریلا به سرعت نامه‌ای که سالازار دستور رساندنش به مدیر مدرسه‌ی دورمشترانگ داده بود را تحویل می‌دهد تا از آن‌جا خارج شود.

دورمشترانگ جایی نبود که بخواهد طولانی مدت در آن بماند. جهنم برای گابریلا هم‌چون بهشت بود، اما دورمشترانگ جهنم واقعی‌ای بود که دیگران از آن سخن می‌گفتند.

یا شاید همه‌ی این‌ها تنها آوازه‌هایی دروغین از واقعیتِ آن‌چه در دورمشترانگ رخ می‌دهد بود. شاید آن‌ها می‌خواستند این‌گونه دیده شوند و تنها هنگام ورود غریبه‌ها این‌چنین قلعه را تغییر حالت می‌دادند. شاید در حقیقت آن‌ها به دور از چشم دیگران، قلعه‌ای سرتاسر شور بودند که با نورهای رنگارنگ، شادی و گرما را به ساکنانش هدیه می‌داد و چنان پیوندی عمیق بین جادوآموزانش ایجاد می‌کرد که تنها خودشان می‌دانستند.

هرچه که بود، گابریلا و دیگر جادوآموزان هاگوارتز در آن‌جا "غریبه" محسوب می‌شدند و در نتیجه این قلعه برای همیشه برای آنان مانند آوازه‌هایش بود که هم‌چون دافعه برایشان عمل می‌کرد.

چه دروغین و چه درست...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: مدرسه جادویی دورمشترانگ
ارسال شده در: پنجشنبه 1 خرداد 1404 15:17
نمایش جزئیات
آفلاین
پایان سوژه جام آتش


هلگا نگاه‌ها را حس می‌کرد. نه فقط از سوی دشمنانش، بلکه از کسانی که تا همین چند لحظه پیش کنار او ایستاده بودند. سنگینی قضاوت، بی‌صدا اما نفوذناپذیر، روی شانه‌هایش آوار شده بود. او هیچ حرفی نزده بود، هیچ حرکتی نکرده بود، اما آن یک جمله‌ی سیبل، همه چیز را تغییر داده بود.

لبخند نزد. دفاع نکرد. فقط ایستاد. چهره‌اش سخت‌تر از همیشه بود، ولی در آن خشونت یا نفی نبود. انگار سال‌ها منتظر چنین لحظه‌ای مانده بود.

– هر که باید بداند، خواهد دانست...

این را زیر لب گفت. آن‌قدر آهسته که حتی خودش هم مطمئن نبود صدایش شنیده شده یا نه.

در سوی دیگر سالن، لوسیوس چشم‌هایش را گشود. ولدمورت هنوز به نقطه‌ای خیره مانده بود که دیگر وجود نداشت. و آستریکس با حالتی محتاط، کاغذها را جمع می‌کرد و زیر لب چیزی زمزمه می‌کرد که فقط خودش می‌فهمید.

هیچ‌کس لب به سخن نگشود. اما از آن لحظه، چیزی میان آن‌ها شکسته بود. شاید اعتماد، شاید زمان. شاید هم آن حس امنیت کاذبی که در دلشان کاشته شده بود.

هوای سالن، سردتر شد. نفس‌ها سنگین‌تر.

اما هیچ‌کس چیزی نگفت. در عوض، همه با نوعی بی‌اعتمادی فروخورده، دوباره به کارشان بازگشتند. نقشه‌ها مرور شدند، سرنخ‌ها چیده شدند، و مأموریت‌ها یکی‌یکی از دل تاریکی سر برآوردند. با هر مرحله، تنش‌ها بیشتر می‌شد، اتحادها شکننده‌تر، و حقیقت، مبهم‌تر. اما با این‌همه، رقابت ادامه پیدا کرد.

شرکت‌کنندگان یکی پس از دیگری، با قلم، جادو و ذهن، جهان‌هایی را ساختند و فرو ریختند. پیشگویی‌ها ثبت شد، اسرار فاش شد، و تصمیم‌ها، گاه سنگین‌تر از آن بودند که به زبان بیایند.

و سرانجام، پس از هفته‌ها رقابت، بررسی، و آزمون، نتیجه‌ی نهایی اعلام شد.

نفر اول، بانوی بینش و سکوت، سیبل تریلانی از ریونکلاو شد؛ جادوآموزی که در همه‌ی مراحل، با ثبات و ژرف‌نگری پیش رفت و قهرمان فردی جام آتش لقب گرفت.
نفر دوم، بنیان‌گذار وفاداری و آرامش، هلگا هافلپاف بود؛ که با حضور خیره‌کننده‌اش، نشان داد که فروتنی هرگز در تضاد با قدرت نیست.
و در جایگاه سوم، کسی ایستاد که تاریکی‌اش خود نوعی استراتژی بود، لرد ولدمورت از اسلیترین؛ با بیانی سرد اما نافذ، و حضوری پررنگ در میدان رقابت.

و چنین بود که جام آتش، یک‌بار دیگر به پایان رسید. با خاطراتی شیرین، تلخ، و رازهایی که هنوز در تاریکی زنده‌اند. اما آتش خاموش نمی‌شود. فقط فرو می‌رود تا سال دیگر، با شعله‌ای نو، دوباره سر برآورد.


---
به زودی سوژه جدید در این تاپیک شروع خواهد شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ: مدرسه جادویی دورمشترانگ
ارسال شده در: جمعه 26 اردیبهشت 1404 21:06
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
نور خشن مشعل‌ها بر دیوارهای بی‌پنجره‌ی سالن می‌تابید و سایه‌هایی بلند روی سنگ‌فرش‌های سرد می‌انداخت. صبحانه همان‌طور دست‌نخورده باقی مانده بود و از بخار نوشیدنی‌های گرم دیگر خبری نبود. هیچ‌کس میلی به خوردن نداشت. حرف سیبل همه را در سکوتی سنگین فرو برده بود.

هلگا همان‌طور که همه پیش‌بینی می‌کردند، آرام از جا برخاست. صدایش ابتدا آهسته بود، اما کم‌کم قدرت گرفت و جدی‌تر شد:

– نمی‌دونم قراره جلوی رومون چی باشه یا توی اون توهم بعدی با چی روبه‌رو بشیم. راستش، الان اون‌قدر گیجم که حتی نمی‌تونم درست فکر کنم یا بفهمم چی به چیه. اما یه چیزو خوب می‌دونم... ما از همون شب اول با هم این مسیر رو شروع کردیم. همه‌مون با تفاوت‌ها و حتی اختلاف‌های زیادی کنار هم جمع شدیم، ولی اگه قراره این چیزا رو پشت سر بگذاریم، باید پشتمون به هم گرم باشه. تا زمانی که متحد بمونیم، از پس خیلی چیزا برمیایم.

چند نفر به نشانه تأیید سر تکان دادند. نگاه سیبل آرام بود، دراکو به فکر فرو رفته بود، و لوسیوس با چشمانی بسته، انگار داشت خاطره‌ای دور را مرور می‌کرد.

اما لرد هنوز سر جایش نشسته بود. دستانش را روی دسته‌ی صندلی قلاب کرده و چهره‌اش در سایه پنهان مانده بود. با نگاهی سرد، از سر تا پای هلگا را از نظر گذراند و با خونسردی گفت:

– اینا فقط مزخرفات یه پیرزن تاریخ‌گذشته‌س. قوی‌ها پیش می‌رن و ضعیف‌ها پشت سر جا می‌مونن.

هلگا لحظه‌ای به او خیره ماند. پاسخی نداد، فقط آرام سرش را پایین انداخت. سکوتی کوتاه میان جمع شکل گرفت تا اینکه صدای آستریکس آن را شکست:

– بیاین دوباره این چیزایی که لورا پیدا کرده رو بررسی کنیم!

گروه آرام‌آرام به جنب‌وجوش افتاد و هرکس مشغول بررسی سرنخ‌ها شد. برخی مشتاقانه نظریه‌ می‌دادند، بعضی دیگر فقط گوش می‌دادند. اما میان آن‌ها، کسانی مثل ولدمورت بی‌تفاوت به بقیه، در سکوت و خلوتِ خود باقی مانده بودند.

همهمه‌ی گروه کم‌کم بالا گرفت... تا اینکه صدای شکستن لیوانی سکوت را شکافت.

و بعد صدایی آمد. صدای سیبل.

بلند، اما نه مثل همیشه.

کلفت‌تر. غریبه. انگار از اعماق زمین برمی‌آمد.

چشم‌هایش سفید شده بود. لب‌هایش تکان می‌خوردند، ولی هیچ حسی از او دیده نمی‌شد.

– آنان که در نور دورمشترانگ بیدار شدند، در سایه‌اش سقوط خواهند کرد... یکی خواهد گریخت، یکی خواهد مرد، و دیگری خواهد کشت. و آن‌که به او اعتماد کرده‌اید، خنجر را با لبخند فرود خواهد آورد...

همه خشک‌شان زده بود. حتی لرد.

لحظه‌ای بعد، سیبل پلک زد. نفس عمیقی کشید و دستش را به میز گرفت تا تعادلش را حفظ کند. بعد، با لحنی معمولی گفت:

– ای بابا... فکر کنم یه لحظه خوابم برد و لیوان افتاد! همه‌ش تقصیر اینه که دیشب اصلاً خواب درست و حسابی نداشتم...

کسی چیزی نگفت. نگاه‌ها در سکوت به هم دوخته شده بودند. فضا، سنگین‌تر از قبل، به آرامی پُر از شک شد. شکی که مثل مه، آرام آرام در جان همه نشست. اعتمادی که در مرحله‌ی پیشین شکل گرفته بود، حالا در یک لحظه متلاشی شده بود.

و در میان آن نگاه‌های دوخته‌شده، تنها یک نفر بود که بیش از همه زیر ذره‌بین نگاه‌ها قرار گرفت.

هلگا!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هلگا هافلپاف در 1404/2/26 22:03:32
ویرایش شده توسط هلگا هافلپاف در 1404/2/26 22:04:29
پاسخ: مدرسه جادویی دورمشترانگ
ارسال شده در: جمعه 26 اردیبهشت 1404 20:57
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
همه به یکدیگر نگاه می‌کردند؛ سکوتی سنگین بینشان آویزان شده بود، مثل پرده‌ای نم‌زده که نور از آن عبور نمی‌کرد. چشم‌ها در جست‌وجوی اعترافی کوتاه یا حتی نگاهی پرمعنا در هم می‌لغزیدند، اما هیچ‌کس چیزی نگفت. صدای لیوانی که با لبه بشقاب برخورد کرد، مثل صدای زنگ در اتاق مردگان بود.

لورا آهی کشید و انگار که بخواهد بحث را منحرف کند، دفترچه را بست و روی میز گذاشت. نگاهش هنوز روی جلد چرمی آن ثابت بود.

مورگانا که تا آن لحظه هیچ واکنشی نشان نداده بود، با لحنی سرد و شمرده گفت:
– حالا که قراره با توهم و پیشگویی و این چیزا طرف باشیم، شاید بهتر باشه بدونیم از کی، چی قراره واقعی باشه و چی نه. کسی هست که دیشب تا صبح خواب ندیده باشه؟

همه سکوت کردند.

آستریکس بی‌هوا گفت:
– دیشب؟ من تا سه بار از خواب پریدم. یه بار یه اتاق دیدم که درش باز می‌شد ولی پشت در، در دیگه‌ای بود. پشت اونم باز یه در بود...

در حالیکه فلیسیتی حرف آستریکس را قطع می‌کرد، همه با تعجب به او نگاه کردند.
- آره. و بذار حدس بزنم، هر بار هم یکی توی اون درها منتظرت بود که قیافه‌ش شبیه هیچکدوممون نبود؟
- تو هم دیدی؟
- نه دقیقاً... ولی منم یه چیز شبیه اون دیدم. منتهی من... من یه بچه دیدم که داشت از پنجره نگاه می‌کرد، بعد پنجره یهو بخار گرفت.

صدای آرام و خسته‌ی تام ریدل باعث شد چند نفر لحظه‌ای ساکت شوند.
- داریم قاطی می‌کنیم...
– این بازی... یا هر چی که هست... بیشتر از اینکه قدرت بخواد، صبر می‌خواد. و این پیشگویی لعنتی هم قرار نیست چیزی بهمون بده، فقط می‌خواد مطمئن شه داریم دیده می‌شیم.
- و خب... می‌شیم؟

جوزفین این را در حالی گفت که نگاهی به سقف چوبی با آن نقش‌های حلقه‌وار انداخت. هوا هنوز بوی خاک مرطوب می‌داد و بخار از فنجان‌های چای گیاهی بلند می‌شد.
سیبل، آرام در حالی که نگاهش هنوز به دفترچه بود، گفت.
- داریم دیده می‌شیم... شاید از اولش هم دیده می‌شدیم.

حالا دست راستش به صورت غریزی چاقوی کوچک نقره‌ای‌اش را لمس می‌کرد که در جیب پنهانی شنلش بود.

صبحانه هنوز تمام نشده بود. اما دیگر برای هیچ‌کس میلی برای خوردن نمانده بود. همه فقط مانده بودند برای اینکه بدانند...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تویی که داری این پیام رو میخونی... برات مرگی دردناک پیشگویی میکنم! مرگی با سوراخ شدن انگشتت با دوک... نه چیزه... با اولین چیزی که بهش دست میزنی!
پاسخ: مدرسه جادویی دورمشترانگ
ارسال شده در: جمعه 26 اردیبهشت 1404 20:27
نمایش جزئیات
آفلاین
- و این یعنی فقط یه انتظار نبوده و اونا میدونستن.

لورا با گفتن این حرف دفتر را برداشت و در حالیکه به سمت خودش گرفته بود با حالتی عصبی شروع به ورق زدن کرد. با دقت هر صفحه را می‌خواند. در یک لحظه روی یک صفحه متوقف شد. به وضوح میلرزید.
- نه... اصلا امکان نداره... نباید دوباره اینو میدیدم...

دفتر را برعکس روی میز گذاشت و به بقیه افراد نگاه کرد.
- کسی که توی خاطره‌ی من بوده، هنوز زندست؟ کی توی خاطرات من بوده؟

همه از واکنش لورا متعجب شدند. آن خاطره هرچه که بود یک خاطره‌ی ساده نبود. قطعا برای فردی که وارد خاطره شده بود باید اتفاقی می افتاد... که ممکن بود مرگ باشد.

- ماجرا چیه؟ مگه توی اون خاطره چی بوده؟
- خیلی چیزا!

لورا دفتر را بلند کرد و به سمت آنها گرفت. تصویر درون خانه‌ای چوبی را نشان میداد که رنگ قرمز تیره و غليظی به دیوار ها پاشیده شده بود و فردی که مشخص نبود کدام یک از نمایندگان است، در گوشه ای از تصویر ایستاده بود و کنارش لورا ی بچه ای بود که روی زمين نشسته بود و در خود جمع شده بود. با اینکه تصویر واضح و نزدیک نبود، اما زخمی بودن لورای درون تصویر کاملا معلوم بود. در گوشه‌ی دیگری از تصویر دری معلوم بود که از زیرش جریانی از رنگ قرمز دیده میشد.

- این... خاطره‌ی تو عه؟... ولی کی اونجا بوده؟... و چرا در خطر بوده؟
- این خاطره، ادامه داره. و اگر دقیقا شبیه چیزی باشه که یادمه، یه فرد باید از توی اون اتاق بیاد بیرون... و حالا ادامش.
- یه فرد از توی اتاق بیاد بیرون؟!
- اره... منم باورم نمیشه لیسا... ولی خاطره از بد جایی شروع شده بوده. و بر اساس چیزی که داخل تصویره، در اتاق داره باز میشه. اون فردی که اونجا بوده باید یه درگیری ریزی حداقل میداشته با کسی که از اتاق میاد بیرون...
- و در این حد شدید بوده که امکان مرگ هم بوده...
- دقیقا!... این چیزی که باهاش روبرو شده بودیم از اون چیزی که انتظارش رو داشتم جدی تر و خطرناک تر بوده... و امیدوارم توهمی که قراره باهاش روبرو بشیم در این حد واقعی نباشه...

هیچکس انتظار کمتر از این را نداشت، اما هیچکس هم انتظار یک چيزى شبیه این را نداشت.

- فقط برای مطمئن شدن از میزان سلامتی، میشه بگید کدوم فرد بدشانسی، خاطره‌ی من گیرش اومده بوده؟... هیچی؟ خب پس ولش... بیاید اینایی که پیدا کردم رو چک کنیم... امیدوارم اون فردی که وارد خاطرات من شده بوده، اون دفترچه خاطرات روی میز رو برداشته باشه.

همه به یکدیگر نگاه کردند در انتظار یک جواب امیدوار کننده... شاید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

نقل قول:
میو میو!


پاسخ: مدرسه جادویی دورمشترانگ
ارسال شده در: جمعه 26 اردیبهشت 1404 13:49
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
همگی به دنبال مرد راه افتادند. در راه لیسا به سمت لورا رفت و اروم در گوشش لب زد:

-اممم...لورا. چیزه.

-چیزی شده لیسا؟

-راستش اره. میخواستم بدونم....توی خاطرات منم رفتی؟

-نه. دروازه تونل خاطرات تو سریع تر از اونچیزی که فکر میکردم بسته شد. چطور مگه؟

_هیچی هیچی. همینجوری پرسیدم

و ادامه راه رو بدون حرف طی کردیم. به سالن بزرگی رسیدیم با میزهای بزرگ که از چوب درخت توت ساخته شده بود و طرح های زیبایی روی پایه هایش تراش داده بودند. صندلی ها با توجه به گروهبندی هایشان نشان مختلفی داشت. صندلی های یک میز بزرگ به رنگ ابی و شکل قطره داشتند. صندلی های دیگری به رنگ قرمز و شکل اتش بودند. یک گروه به رنگ قهوه ای و شکل گل رویش داشت و گروه دیگر سفید بود و شکل وزش باد را نشان میداد. انگار که هر گروه را با چهار عضو اصلی تشکیل زمین گروهبندی میکردند. در جلوی تالار یه سکوی بزرگ بود که مدیر مدرسه انجا سخنرانی میکرد.

-وااای. اینجا چقدر قشنگه. بدون شک خیلی بهتر از هاگوارتزه

این حرف رو سیبل گفت. و همه هم تاییدش کردند. فضای انجا بسیار صمیمانه بود و مثل هاگوارتز گروه ها با هم دعوا نمیکردند. بر سر میزی جداگونه دور از بقیه جادوآموزان نشسته بودیم و صبحانه میخوردیم.

-بیاین یه نگاهی به این برگه ها و سرنخ های خاطرات بندازیم

همه حرف لوسیوس را تایید کردیم و روی برگه ها خم شدیم. چیزی را که میدیدیم باور نمیکردیم. دقیقا نقاشی ما در همین حالت روی صفحه اول دفترچه کشیده شده بود. لورا صفحه بعد را اورد و نقاشی ما در آن سالن دورمشترانگ هنگام شوخی با هم بود. صفحه بعد عکس لوسیوس مقابل پسر بچه ای بود که از دختر کوچکی محافظت میکرد و چندین شعله اتش کنارشان شعله ور بود. صفحه بعد دارکویی بود که داشت با قیچی موهای فردی را کوتاه میکرد. صفحه ها همه مارا نشان میداد که درحال انجام کاری بودیم. همه اشان واقعی بود. دراکو و لورا همزمان پرسیدند:

-اینا دیگه چه کوفتیه

-یه پیشگویی

سیبل جوابشان را داد درحالی که همچنان نگاهش روی برگه ها بود. او درست میگفت این یک پیشگویی بود. و بقیه ما بهتر از هرکس دیگه ای میدونستیم پیشگویی چیه. با دیدن صفحه بعد همه وحشت کردند. این پیشگویی قرار نبود عملی بشه. چون ما با دیدن این صفح بیشتر از قبل مصمم شدیم که خودمون رو از این بازی نجات بدیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هیچ لذتی بالاتر از خندیدن نیست. حتی اگر به قیمت حرص خوردن بقیه باشه

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: مدرسه جادویی دورمشترانگ
ارسال شده در: جمعه 26 اردیبهشت 1404 12:27
نمایش جزئیات
آفلاین
- اهم! بچه‌ها؟

صدایی آشنا اما گرفته از پشت سرشان این را گفت. همه به سمت صدا برگشتند. لورا بود که آنجا ایستاده بود. تقریبا از اول سوار شدنشان به قطار هیچ حرفی نزده بود و صدایش کمی غریبه به نظر میرسید.
- میشه یه دقیقه بیاید؟ قبل از رفتن برای صبحونه؟
- چیزی شده؟

یازده نماینده به لورا نزدیک شدند. هيچکدام هیچ حدسی در این مورد نداشتند. کسی جا مانده بود؟ امکان نداشت! چیزی تغییر کرده بود؟ وسیله ای گم شده بود؟ به نظر نمی‌رسید. مشکل هر چه بود انقدر غیر عادی بود که لورا میخواست در همان لحظه آن را بیان کند.
- خب... نمیدونم این چیزی که دیدیم بخشی از چالش های جام آتش بود یا نه، ولی ما لااقل اینطوری فکر میکردیم. مطمئنا داخل هر مرحله از جام آتش یه راهنمایی برای مرحله بعد هست. اصلا هیچکدومتون به خاطات توجه کردید؟

دستش را در کیف کولی‌اش کرد و چندین برگه و چند گوی بلورین در اورد و روی زمین به ترتیب کنار هم گذاشت.
- اینا داخل خاطرات بودن... چندتاشون رو از خاطرات بقیه برداشتم. مثلا چند تا کتاب اشپزی از خاطرات هلگا یا چند شیشه برای جمع کردن خون از خاطرات استریکس و تعدادی برگه‌ی دیگه از همه‌ی خاطرات... که خودتون توجه نکرده بودید.

همه گیج شده بودند. لورا وارد خاطراتشان شده بود؟ اصلا این ممکن بود؟

- چجوری این کتاب‌های آشپزی رو بدون اینکه من بفهمم برداشتی؟ مگه میشه وارد خاطره‌ی دیگران شد؟
- تا یکم بعد از خروجتون تونل ها باز میمونن. منم رفتم اینا رو برداشتم. فقط خاطره‌ی خودم رو نتونستم برم داخل چون هنوزم مورمورم میشه.

سکوتی سنگین حکم فرما شد. هیچکس علاقه‌ای به یادآوری اینکه خودش به دنبال راهنمایی نگشته بود نداشت.

- خب... حالا نتیجه گیریت چیه؟ از اینا چیزی هم فهمیدی؟
- موقعیت بعدی... چه جزو چالش ها حساب بشه چه نشه، توهمه. توی یه چند راهی... این چیزیه که تا الان خوندم... و اینکه امیدوارم صبحونه چشم عنکبوت آبپز نباشه... داخل یکی از کتابای آشپزی دیدم...
- چشم عنکبوت؟ فکر نکنم تا حالا تو عمرم برای همچین دستورالعملی تلاش کرده باشم... حتی تا حالا ندیدمش! تو خاطرات من بوده؟

مرد کت پشمی که دید آنها قصد حرکت ندارند، با گام های بلند، به سمتشان آمد.
- آهای! مگه با شما نیستم؟ نمیخواید بیاید؟ اگر مسئولیتتون با من نبود همینجا ولتون میکردم و میرفتم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

نقل قول:
میو میو!


پاسخ: مدرسه جادویی دورمشترانگ
ارسال شده در: جمعه 26 اردیبهشت 1404 09:23
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
برای اولین بار، گرمای نور خورشید که از سمت پنجره ای بزرگ روی دیوار بود به آنها میتاپید. حرارت خورشید روی پوستشان مثل جریان آب حرکت و نوازششان میکرد. گویی که همیشه از اول سفرشان حضور داشت فقط آنها توانایی دیدن یا حس کردنش را نداشتند. شاید هم باید برای همین گرما خودشان را اثبات میکردند. مخصوصا بعضی هایشان که سال ها بود چیزی جز سردی و تاریکی را حس نکرده بودند.

هر نه نفر از اعضا سمتی از راهرو مشغول بررسی دیوار های عجیب قلعه بودند که یکباره، نور خورشید بروی آنها تابیده شد. تمامی اعضا با حالتی که گویی برای اولین بار نور خورشید را میبینین با تعجب به عقب گام برداشتند. آنها متوجه اتفاقی شدند، اتفاقی نه به سردی چیزی که تو این مدت آنجا بودند، بلکه یک اتفاق خوشایند.
در همین حین صدای قدم های چند نفر از پشت سرشان شنیده شد. همگی چرخیدن و با تعجب به سه عضو سلیترینی که هر کدوم سمتی ایستاده بود نگاه کردند. زیر نور خورشید مو‌های سفید دو نفر از اعضا میدرخشید... و البته، عضو سومی که درخشش‌ سرش قطعا از آینده همه اعضای حاضر درخشان تر بود.

بدون درنگ اعضا به سمت هم حرکت کردند. دراکو و لوسیوس قبل از بقیه به هم رسیدند. کاملا نوع نگاه و احساسشان فرق کرده بود. ثانیه ای مکث بین‌شون بیانگر خیلی حرفا بود، اما ثانیه بعدی سریع در بغل هم قرار گرفتند. حتی بقیه اعضا با دیدن این صحنه تعجب کردند. لرد ولدمورت تنها فردی بود که هنوز از جایش تکان نخورده بود. دستانش را به آرومی در هوا تکان میداد، حس کردن گرمی نور خورشید برایش تازگی داشت. شاید هم قفل خاطراتی از سال های دور را برایش باز میکرد، زمانی که هنوز میتوانست گرمای خورشید، گرمی احساس و صمیمیت را حس کند.

طولی نکشید که برای اولین بار خود لرد به سمت جمع اعضا قدم برداشت، به سمتشان حرکت کرد و در مقابل آنها به جمعشان اضافه شد. اعضا کنار هم قرار گرفته بودند. همه آنها، از مهربان ترینشان، خون‌خوار ترینشان، مغرور ترین و حتی، سیاه ترینشان تغییر را در وجودشان حس میکردند. با صمیمیت عجیبی دور هم جمع شده بودند. لوسیوس بعد مدت ها میخندید. دراکو دیگر سیبل و پیشگویی هایش را مسخره نمیکرد، بلکه با توجه به حرف هایش گوش میداد. لیسا با آستریکسی که ماسک‌اش کنار رفته بود و خنده‌اش مشخص بود شوخی میکرد و هردو میخندیدند...

-عووی!

همه بی اختیار به سمت صدا برگشتند. مردی با کت پشمی، ریش دراز و کلاه شرقی که بر سر داشت با قیافه ای عبوس در انتهای راهرو، جلوی دری بزرگ ایستاده بود و به آنها نگاه میکرد.
- دیشب بهتون اطلاع دادیم که خودسر توی قلعه راه نیوفتید! طبق انتظار مشخصه گمشدید. راه بیوفتید. اینجا کسی برای خوردن صبحانه منتظر کس دیگه نمیمونه. البته اگه میخواید صبحانه ای بهتون برسه...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Life flows in the veins.

از جرقه‌ای کوچک تا شعله‌ای فروزان؛ با شجاعت و اتحاد، برای گریفیندور!