جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

12 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  60 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  172 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  188 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  291 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  196 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: قلم باستانی و جوهر خونین
ارسال شده در: چهارشنبه 9 اردیبهشت 1405 16:06
نمایش جزئیات
شغل
چگونه به اتمام رسید...؟
برای درک بهتر محتوا، به این پست مراجعه کنید.



با نیشخند به سمت خون‌آشام مذکور برگشت. در چشمان بهت زده‌ی گادفری اتهامی بی صدا وجود داشت، و ایزابل به عنوان مجرم، در صحنه‌ی جرم گیر افتاده بود. گرچه به هیچ عنوان پشیمان به نظر نمی‌رسید. زیرا گادفری می‌دید که چگونه با لذت به خون‌های خشک شده در کف سالن نگاه کرده و به خاطرات آن عشق خونین، بی حرمتی می‌کند.

تا ثانیه‌ای پیش از دیدن این صحنه، گادفری ذره‌ای به احساسش شک نداشت. سرسختانه معتقد بود که می‌تواند تمام رازهای پنهان در سایه‌ها و تاریکی‌هایی که با خود به همراه داشتند را کنار بزند و دستان بانویش را در دست بگیرد. روشنایی زننده‌اش را با او تقسیم کند و مثل تمام افسانه‌های پریان، در کنار یکدیگر آینده‌ای زیبا بسازند.
اما نمی‌دانست که ایزابل خودِ تاریکی‌ست، و عشق او از جنس تباهی و فریب است... !

چهره‌ای گناهکار و به قصد تمسخر، بر روی صورتش نشاند. به او نزدیک شد و با کشیدن انگشتانش روی خط فک خوش تراش گادفری، نگاهش را به سمت خود برگرداند.
_ مونده بودم راز کوچیکم چقدر می‌تونه دووم بیاره. تو که قبلا زیاد خون ریختی، چرا نمی‌تونی چشماتو از این یکی بگیری؟

گادفری هنوز در حال تحلیل راز بزرگی بود که ایزابل دانستنش را به او تحمیل کرده بود، بنابراین از لمس او فاصله نگرفت.
_ تو... تو یه قاتلی...

ایزابل شانه‌ای بالا انداخت و موهای بلند گادفری را از صورتش کنار زد.
_ اولش عاشق بودم. فکر می‌کردم اون شازده‌ی ماگل، ارزشش رو داره. ارزش زیباییم... وقتم... احساساتم. هرچیزی که داشتم رو خرج یک لحظه توجهش کردم. اما اون بود انتخاب کرد که به جای معشوقم، نقش مقتولم رو بازی کنه.

گادفری که تازه به خود آمده و به عمق جنون در چشمان دختر پی برد، شبیه برق گرفته‌ها عقب رفت و فاصله‌ی زیادی بینشان ایجاد کرد. از احساسات مختلفی که یکباره به او سیلی زده بودند، نفس نفس می‌زد. خشم، بهت‌زدگی، غم...
_ لعنتی! من... من فکر می‌کردم تو عوض شدی! فکر می‌کردم دستمو گرفتی که باهام به روشنایی بیای، نه این که من رو به سیاهی و مجنونی بکشونی!

صدای خنده‌ی از ته دل ایزابل در سالن طنین انداخت و لرزه‌ای به ستون فقرات گادفری روانه کرد.
_ من؟ به خاطر تو خودم رو عوض کنم؟ فکر می‌کردم متواضع‌تر باشی عزیزم. فکر می‌کردم اگه یه روزی کسی بهم آسیب زد، نیاز نباشه دستامو کثیف کنم و زمین رو با خون بی ارزشش به کثافت بکشم. بلکه تو قراره جای دندونای نیش قشنگتو روی جسد خالی از خونش یادگاری بذاری...!

لبخند دلربایش محو شده بود.
_ نا امیدم کردی میدهرست.

یک قدم.
دو قدم.
سه قدم.

و حالا ایزابل شبیه سایه‌ای از مرگ در کنارش پرسه می‌زد.
_ وقتی پای کسی توی زندگی من باز میشه، فقط دو راه داره...

نفس‌های گرمش را بر گردنش حس کرد.
_ یا باید کنار من بایسته... یا پشت دروازه‌های جهنم.

گادفری به سمت او برگشت و به اقیانوس نگاهش خیره شد. سرش را بالا گرفت و با لحن محکمی پاسخ داد:
_ من ارزش‌هام رو برای موجود بی رحمی مثل تو زیر پا له نمی‌کنم، بانو مک‌دوگال.

ایزابل پشتش را به او کرد و با لبخند پیروزمندانه‌ای به سمت درب عظیم سالن قدم برداشت.
_ تو یک خون‌آشامی گادفری. شاید برای منافع من ارزش‌هات رو زیر پا له نکنی، ولی برای عطش خون، حتما این کار رو می‌کنی.

پیش از خارج شدن، سرش را کمی به سمت او برگرداند و از روی شانه، مهره‌ی سوخته‌اش را تماشا کرد.
_ اون وقت من یه نقاشی از چهره‌ی درد آلود قربانیت، با خون خودش برات میفرستم.
یادت باشه میدهرست، از الان با هم دشمنیم.
تلما هلمز
تلما هلمز چهارشنبه 9 اردیبهشت 1405 16:46
#2
خیلی مشتاقم داستان‌های دشمنی ایزابل و گادفری رو بخونم...
4
ایزابل مک‌دوگال
ایزابل مک‌دوگال چهارشنبه 9 اردیبهشت 1405 17:37
#1
COMING SOON...
1

افرادی که لایک کردند

گروگان استامپ
گروگان استامپ چهارشنبه 9 اردیبهشت 1405 17:27
#4
بیشتر بنویسید!
2

افرادی که لایک کردند

ایزابل مک‌دوگال
ایزابل مک‌دوگال چهارشنبه 9 اردیبهشت 1405 17:40
#3
حتما!
0

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هلنا ریونکلاو
هلنا ریونکلاو چهارشنبه 9 اردیبهشت 1405 17:38
#6
هرچی بیشتر می‌خونم بیشتر ایمان میارم که این یعنی داشتن آمادگی کامل در نوشتن.
2

افرادی که لایک کردند

ایزابل مک‌دوگال
ایزابل مک‌دوگال چهارشنبه 9 اردیبهشت 1405 17:41
#5
لطف داری
1

افرادی که لایک کردند

بردلی
بردلی جمعه 11 اردیبهشت 1405 14:50
#8
قشنگ در قالب شخصیت ایفات فرو رفتی و نوشتی
0

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ایزابل مک‌دوگال
ایزابل مک‌دوگال جمعه 11 اردیبهشت 1405 20:14
#7
0

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
آستریکس
آستریکس جمعه 11 اردیبهشت 1405 16:55
#10
به به. بنازم.
0

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ایزابل مک‌دوگال
ایزابل مک‌دوگال جمعه 11 اردیبهشت 1405 20:15
#9
یادت باشه بعدا یه قهوه بخوریم.
1

افرادی که لایک کردند

گادفری میدهرست
گادفری میدهرست شنبه 12 اردیبهشت 1405 02:12
#11
نور نقره ای ماه از پس پاره های ابر، ایوان این عمارت روستایی، میز دایره ای کوچک، یک قوری و دو فنجان که بقایای آخرین نوشیدنی هنوز در آن ها باقیست.

من و تو همیشه به اینجا می آمدیم. این عمارت جایی بود که ما را از دنیای بیرون جدا می کرد. تو با پاهای برهنه و قدم های نرم بر گرانیت های سیاه راهروها و پله ها می خرامیدی و من به دنبالت روان می شدم تا اینکه می ایستادی و رویت را به سمت من برمی گرداندی، با لبخندی که شکر در آن حل شده بود و با آن چشمان آبی ای که آرامگاه ابدی ام بود.

حالا دوباره در اینجا هستم. و این بار تنها شبح خاطرات را دارم که در راهروها و پله ها به دنبالش روان باشم.

ایزابل، جرات نکردم دستت را بگیرم و با تو در تاریکی سقوط کنم، اما حالا دارم در تاریکی دیگری فرو می روم.
2

افرادی که لایک کردند

گادفری میدهرست
گادفری میدهرست شنبه 12 اردیبهشت 1405 09:22
#12
گادفری روز را در گوری خالی در قبرستان پشت عمارت می خوابد و هنگامی که پهنه ی آسمان به رنگ خون درمی آید، برمی خیزد، در حالی که عطش گلویش را در آغوش گرفته و باید برای شکار به جنگل نزدیک عمارت روستایی برود.
در جایش نیم خیز می شود، در حالی که انگار نیاز دارد فکر ایزابل در ذهنش را قبل از رگ هایش تغذیه کند.
"ایزابل‌، واقعا چرا؟ آیا نمی توانستی او را که در حقت ظلم کرده، فقط در گورستان خاطراتت دفن کنی، بدون آنکه او را ببخشی یا کاملا فراموش کنی؟

من این کار را کردم. برایت تعریف کردم. به یاد داری؟ راهبی که مرا زجر داده و بارها تا مرز جنون برده بود و من نمی دانم آیا هرگز می توانم او را کاملا ببخشم یا نه.‌ اما من سعی کردم قلبم را به او نرم کنم و حالا هر بار که به یادش می افتم یا می بینمش، شعله های خشم در درونم کمتر و کمتر زبانه می کشند.
و البته حالا من او را درک می کنم. می فهمم آنچه در قالب رنج برای رستگاری بر من فرود می آورد، ابزاری بود برای فرو نشاندن خشمش از پدری که ترکش کرده بود.

ایزابل، آیا تو نیز نمی توانی به این فکر کنی که ظالمان در حقت چرا با تو چنین کردند یا می کنند و سعی کنی آن ها را نه ببخشی یا فراموش کنی، بلکه بفهمی؟"

این ها را در حالی به زبان می آورد که در خیالش دستان ایزابل را در دستانش گرفته و چشمان کهربایی اش را به چشمان آبی او دوخته.
1

افرادی که لایک کردند

قلم باستانی و جوهر خونین
ارسال شده در: دوشنبه 1 دی 1404 15:21
نمایش جزئیات
شغل
قلم باستانی، دستانم وادار می‌کند تا ناگفته‌های دفن شده در اعماق وجودم را در قالب کلماتی که با جوهر سرخ رنگ بر روی کاغذ به رقص در آمده‌اند، بیان کنم.
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1405/2/21 0:04:26