شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
در انتظار برای تاریک شدن شب و رفتن به انبار کوچکی در قلعه، سوروس سعی میکنه تا داستانی که خیلی وقت پیش خونده رو به یاد بیاره. داستان کوتاهی درمورد شرارت کودکان که در مقدمهی رمانی از نویسندهای که دیگه اسمش رو به یاد نمیاره.
این داستان، بچههایی رو در کنار جادهای پر از گل و لای توصیف میکنه که در حال آزار دادن قورباغهها با چوب و سنگ هستن و اونها رو وادار به حرکت میکنن تا به وسط مسیر عبور کالسکهها برن. راوی با مهارتی تحسین برانگیز، درمورد شرارت بچهها صحبت میکنه و سوروس احتمالا دیگه نتونسته داستانی با مفهوم مشابه رو مطالعه کنه؛ درحالیکه احساس میکنه به چنین محتوایی نیاز داره.
احتمالا تمام این سالها، با یادآوری دوبارهی این داستان سعی میکرد تا ترحمش به حال بچهها رو کنار بذاره و بپذیره که اونها صرفا نسخهی ابتدایی همین آدمهای بالغ و خودخواهی هستن که هر روز میبینه. احتمالا الان ترجیح میداد که الان میتونست در گوشهای از خیابون، به شرارت بچهها نگاه کنه. در طول روز، تقریبا هیچ رفتار ناخوشآیندی از بچهها ندید و این بهنوبهی خودش، به رنج درون قلبش اضافه کرد. حتی در نگاه بیتفاوت و پر از حماقت ناسازگارترین دانشآموزش هم نوعی شکنندگی و آسیبپذیری غیر قابل تحمل رو میتونه ببینه.
با خلوتتر شدن راهروها، زیست شبانهی مدرسه شبیه زنی افسونگر با دامنی بلند و سیاه، شروع میشه و سوروس به سمت انباری به راه میوفته که درونش خرت و پرتهای غیر ضروری و یادگاریها رو نگه میداره. شاید یکی از عجیبترین و البته جدیدترین اشیای اتاق، تابلوی کوچکی از چهرهی تسلا باشه که با اتمسفر نارنجی رنگی کشیده شده. حالا چهرهی تسلا، بیشتر از همیشه درنظر سوروس، نفرتانگیز و غیر قابل تحمل بهنظر میرسه اما این شیء، درواقع یادآور مهر و علاقهی قلبی کلودیا هست. گویا سوروس میدونه که اگر خودش هم کمی محبتآمیزتر و صریحتر برخورد میکرد، میتونست از این یادگاریها دریافت کنه.
تسلا در حین تعویض دفترش که حدودا چند ماه پیش اتفاق افتاد، این نقاشی رو ول کرد و سوروس هم مثل خیلی از اشیای مربوط به بچههای مدرسه، به انباری منتقلشون کرد. همچنین از بچهها، یک لیوان و مقداری لوازم احمقانه باقی مونده که ظاهرا توی آخرین کلاسشون جا گذاشتن.
سوروس قادر به فکر کردن به رنج فعلی خودش نیست چون فلسفهی پشت این احساس غم شدید رو درک نمیکنه. ناخودآگاه، زمانی رو به یاد میاره که شکمش زخمی شد و همکلاسیش عمدا روی زخم رو فشار داد. سوروس در اون لحظه نمیتونست بهخاطر خودش بجنگه یا استدلالی برای رهایی خودش بیاره. میدونست همکلاسیش اهمیتی به استدلال منطقی نمیده و این کار رو برای خالی کردن کینهی خودش انجام میده.
در اون لحظه، سوروس میتونست از چوبدستی استفاده کنه ولی این کارو انجام نداد بلکه ترجیح داد تا به این بهانه، برای زخم به ظاهر بیمعنای شکمش و شکل ناخوشآیند و دردسرهایی که هر روز ایجاد میکرد گریه کنه. انگار که اون زخم به خودی خود، برای گریه کردن کافی نبود و اجازه نمیداد به حال خودش ترحم کنه اما وقتی همکلاسیش روی زخم رو فشار داد، باعث شد تا سوروس بفهمه که صرف درد کشیدن، برای اشک ریختن و غصه خوردن کافیه.
سوروس جوان نمیدونه که چرا به بچهها اهمیت میده و نمیتونه این احساسات رو مثلا با استدلالهای کاتولیکی درمورد اهمیت بچهها توصیف کنه؛ اون برای زخمی نافرم و بدشکل و نابهنجار گریه میکنه که پوست سبز و درخشان قورباغه رو به گل و خون آغشته میکنه یا روح پرشور شاگرداش رو در مدرسه سردرگم میکنه.
گاهی در کتابخونهها میشه دفترهایی رو پیدا کرد که داستانی تک نسخه و دستنویس دارن. نوجوونها یا آدمای بالغی که در تنهایی خودشون رمانی مینویسن و برای اینکه ردی از خودشون در حافظهی جمعی به جا بذارن، دفتر رو به کتابخونه هدیه میدن. یکی از این داستانها درمورد مرد جوانی به اسم سوروس اسنیپه.
جادوگر جوان و خوشآتیه، هرچند در ارتباط با جامعه مشکل داره اما سفر علمی منحصربهفردی رو طی میکنه که عوایدش، تاثیر چشمگیری بر طرز فکر افراد تاثیرپذیرش میذاره.
در یک روز بهاری، هنوز چند سالی از شروع به کار اسنیپ در هاگوارتز نمیگذره و پوست صاف و روشنش، قادر به پنهان کردن اضطراب و بیقراریش نیست. هاگوارتز درظاهر زیباست، چمنهای سبز و تازه و عطر فوقالعادهی انواع گیاهان رو میشه در محوطه احساس کرد. جو عمومی هاگوارتز بسیار سرزنده یا میشه گفت عادی بهنظر میرسه اما جامعهی جادویی، در مقدمهی یکی از فاجعهبارترین دورههای خودشه.
دونفر از شاگردهای مدرسه، بههمراه تعدادی جادوگر دیگه، به جرم بهکار بستن جادو و داشتن ادوات جادویی، توسط ماگلها اعدام میشن. این توطئه از طرف جادوگرهای نژادستیز حاضر در وزارتخونه رقم خورد تا زهرچشمی از تمام جادوگرهایی بگیره که از خانوادههای غیر جادوگر سرچشمه گرفتن و در جامعهی جادویی، حرفی برای گفتن دارن.
وقتی دو دانشآموز با ریشههای خانوادگی غیرجادویی کشته بشن، دیگه هیچ خانوادهی غیر جادوییای جرات نمیکنه فرزند جادوگرش رو به چنین مدارسی بفرسته و عملا استعدادشون در نطفه خاموش میشه.
سوروس در این زمان، حتی اگر بخواد هم قدرتی برای مداخله نداره. البته که اگر قدرت داشت، تلاش خودش رو به کار میبست.
هیچ موجودی بیدارتر از فردی نیست که بتونه رنج و درد انسانها رو دقیقا بهشکلی که هست، مورد مطالعه و ادراک قرار بده. فرقههای اسراری در طول هزارههای مختلف، تعاریف متفاوتی درمورد بیداری ایجاد کردن و به روشهای مختلف، به آسمان و نیروهای مرموز چنگ زدن تا احساس کنن به بیداری رسیدن اما فقط افرادی که عشق رو ستودن، به بیداری واقعی رسیدن.
غذای ظهر هاگوارتز، با پیش غذایی که بوی آبگوشت میده شروع میشه و این در حالیه که روح دو دانش آموز به قتل رسیده، در فضای هاگوارتز شناوره. اونها هنوز متوجه نشدن که مردن و طبق عادت، خودشون رو برای ناهار رسوندن. اونها قرار نیست تبدیل به روح سرگردان بشن و به زودی محو میشن و برای همین هم صرفا افرادی که قدرت جادویی بالایی دارن میتونن این دو بچه رو ببینن.
اونها از خودشون نمیپرسن که چرا بالای قلعه شناوریم اما به محض دیدن یکی از افراد وزارت خونه که وارد مدرسه میشه، به دفتر استاد محبوبشون فرار میکنن. این استاد، همون نیکلاس تسلای محبوب دنیای ماگلهاست که بهرغم دستآورد و استعداد بسیار کم در زمینهی جادو، همیشه میدونست که چطور جلب توجه کنه و به نفع جامعهی جادویی و خودخواهی خودش، به جامعهی ماگلها نزدیک شد.
اون کت و شلوار قهوهای مایل به نارنجی پوشیده و با این کارش، سعی داره ثابت کنه که متفاوته اما در اصل این کارو انجام میده تا مجبور نشه در پی رفت و آمدهای مداوم به جامعهی ماگلها، لباسهاشو عوض کنه.
روح بچهها، به تسلایی پناه میبرن که واقعا برای نجاتشون اونقدرا هم تلاش نکرد. یکی از بچهها، دختری به اسم کلودیا هست که از فرط تنهایی، بارها برای تسلا نامه نوشت. کلودیا از خانوادهی ماگلی بسیار متشنجی به هاگوارتز اومد و در این جامعه، به دنبال خانوادهی جدیدی میگشت.
تسلا با دیدن روح بچهها کمی شوکه میشه و بعد با افسوس میگه: «ما سعی کردیم جلوی این اتفاق رو بگیریم.» بچهها اصلا متوجه منظور تسلا نمیشن و فقط با ترس، توی کمد اتاقش قایم میشن. اونها نمیدونن که مردن. . . .