جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

13 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  52 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  167 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  178 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  280 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  194 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: چوبدستی‌ گستران
ارسال شده در: امروز ساعت 00:58
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
هسته ی چوبدستی: موی انسان


شما معمولا چه چیزی را همیشه اطراف خودتان نگه می دارید؟ کلید خانه تان؟ تلفنتان؟کیف پولتان؟

حالا فکر کنید پنج ساله اید و دوباره پاسخ بدهید. به نظر من پتو و بالشتتان را هرگز از خودتان دور نکنید. عروسکتان را هم حتما همه جا ببرید مبادا در نبود شما گریه اش بگیرد. و برای شی سوم شما یک یادگاری لازم دارید.

شاید یک یادگاری از خاطره ای که می توانید بعد ها با آن سپر محافظ بسازید. شاید چیزی که هویت شما را شکل داده.

بیست و یک سال پیش نیمفادورا وقتی پنج ساله بود خیلی چیزها را راجع به مهد کودک رفتن دوست داشت. دوست پیدا کردن را دوست داشت، موشک پرت کردن به این و آن و پلیس بازی با پسرها را دوست داشت. منتظر ماندن برای وقتی که پدرش به دنبالش می آمد را دوست داشت. و تصویر دنیا که از کنار جاروی پرنده شان مثل باد رد می شد را دوست داشت.

نیمفادورا آن زمان از اخم کردن نمی ترسید از سوختن زیر آفتاب واهمه نداشت‌‌. حتی اگر خورشید کله اش را می پخت همچنان می توانست به بپر بپر کردن ادامه دهد.

زندگی اطراف نیمفادورای پنج ساله خیلی شبیه به بهشت بود. اما از میان همه ی خوشی ها یک چیز بود که بیشتر دوست داشت. آنقدر که این خاطره ی دور بر طاقچه ی ذهنش همیشه قاب شده می ماند.

آن هم زمانی بود که به خانه بر می گشت. کفش هایش را از پایش به سمتی پرت می کرد و با کیسه ی بستنی به داخل خانه می دوید.

همه جا تمیز بود و از آشپزخانه بوی برنج تازه دم کشیده می آمد و آندرومادا هیچ جا نبود.
- مامان!..مامان!
- بیا اینجا!

در اتاق پشتی آندرومادا پنجره را باز گذاشته بود تا آفتاب روی فرش دراز بکشد. پاهایش زیر نور سفید و گرم به نظر می رسیدند و شانه ای روی دامنش رها شده بود. کش ها با مهارت بین انگشتانش رقصیدند و دور دسته های بافته شده تنیدند.

نیمفادورا چند لحظه فقط مات ماند. مامان بی نهایت زیبا بود.

مامان بیست و یک سال بعد هنوز هم زیباست. همسایه این را نمی فهمد. دوست مامان این را نمی فهمد. عمه جان که به او می گوید چقدر قدش آب رفته نمی فهمد ، زن آرایشگر که موهای مامان را مدل خرد کوتاه می کند تا کم پشتی شان کمتر به چشم بیاید و به او می گوید حتما لازم است بوتاکس و ژل تزریق کند و اگر نشد شقیقه هایش را عمل کند و بالا بکشد که اصلا نمی فهمد.

ولی دورا یواشکی روی زمین آرایشگاه خم می شود و یک دسته ی بزرگ از موهای او را بر می دارد. یک طرفش را کش می بندد، ادامه اش را می بافد و تهش را دوباره کش می بندد و توی جیبش می گذارد.

بعضی جادوها فقط متعلق به آدمهای خاصی هستند که قدرشان را می فهمند.

(مرگ جان! تورم کمر شکنه و توکن ما رو به انقضاست! زشت شد دو تا مرحله خسته رو با هم فرستادم. نچ نچ نچ!)

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط نیمفادورا تانکس در 1405/3/13 1:28:36
شجاعانه زندگی کن
ترسوها عرضه ی عشق ورزیدن ندارن
پاسخ: چوبدستی‌ گستران
ارسال شده در: امروز ساعت 00:01
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
مرحله ی دوم

41 تا 45 سانت(نوزده کلمه)- انعطاف ناپذیر

نور ماه از بین شاخه های درختان جنگل بر زمین می تابید و روی ریشه های بیرون زده ی آنها مانور می داد. همه جا آرام بود. آرامشی پوچ که هیچ معنایی نداشت. چون در فرای مه سرد برخی حیوانات در خفا شکار می کردند. در خفا می جنگیدند حتی در خفا حسودی می کردند.
جنگی قدیمی بود بین راسو و تک شاخ. یکی جادویی و پاک، آن یکی خاکی و بوگندو. سالیان سال بود که این دو قماش از هم فراری بودند‌ درست مثل غریبگی ساحرگان و جادوگران با مشنگ ها.
بله. غریبگی! شاید روزی در این جنگ ساحره ها زنده زنده می سوختند و مشنگ ها نسل در نسل نفرین می شدند.

شاید زمانی خون آشام ها به مشنگ ها حمله می کردند و مشنگ ها به امید منقرض کردن همیشگی آنها با گلوله های نقره به دنبالشان می رفتند. اما حال دوران توپ و تانک گذشته و تنها چیزی که باقی مانده بود غریبی و انکار بود.
هیچ گروه از انسان ها حاضر نبودند قبول کنند تا چه حد به دیگری محتاجند‌. مشنگ های سرسخت از سرطان می مردند و جادوگران پس از قرن ها هنوز در عصر حجر زندگی می کردند.چه بیماری ها که اگر دانش مشنگی به آنها معطوف می شد سالها پیش ریشه کن می شدند . جالب بود که با تمام شگفتی ها جادوگران هیچ ایده ای از تکنولوژی نداشتند.
خیال مثل پرواز بادکنکی که نخش پاره شده باشد سوت کشان به هر طرف خودش را می کوبید و آرام تهی می شد.
تک شاخ در دنیای کنونی فقط یک اسب فخر فروش بود اما راسو همه جوره کار خودش را جلو می برد. لازم بود کثیف می شد، منفور می شد، اما زنده می ماند.

هیچ کس هم فرق بین این دو موجود را نمی فهمید. چون همانطور که از پیش گفتم جنگل آرام آرام بود و مه همه جا را فرار گرفته بود...

افرادی که لایک کردند

شجاعانه زندگی کن
ترسوها عرضه ی عشق ورزیدن ندارن
پاسخ: چوبدستی‌ گستران
ارسال شده در: دیروز ساعت 17:31
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
مرحله اول
درخت باسیلیسک

(چوبدستی سری هشتم شماره 3)


هرپوی سی و اندی ساله نمی‌دانست چرا استادش به او گفته باید حتما چوبدستی‌اش را از صفر بسازد. پس مغازه‌ها برای چه بودند؟
- مرتیکه‌ی اسقاطی! واسه ما کلاس می‌ذاره. کی با چوبدستی‌ساختن جادوگر شده تا حالا که من دومی‌اش باشم؟! لعنت بهت پیری!

و حتی لعنت به خودش که چوبدستی‌اش را شکسته و باعث شده بود که به این والذاریات بیافتد.

همینطور که می‌رفت سمت مرغدانی به بد و بیراه‌گویی ادامه داد تا اینکه در بدو ورود پایش را گذاشت روی وزغی که قرار بود روی تخم مرغ خوابیده باشد تا جوجه کند ولی بنا به دلایل نامعلومی طلسم بیهوشی‌اش باطل شده بود. وزغ بینوا مانند یک کاسه آش سبزی پخش زمین شد و چشمانش مانند دوتا نخود افتادند این‌ور و آن‌ور. خود هرپو نیز کارد می‌زدی خونش در نمی‌آمد اصلاً. به هرحال کظم غیظ نمود و عینک آزمایشگاهی‌اش را به چشم زد و رفت سراغ تخم مرغ تا ببیند سرد است یا گرم.

اما در کمال ناراحتی دید که تخم شکسته... ای تخم پدروَزغ! آمد بیاندازدش دور که دید چیز سیاهی داخلش است، لذا فوری آن را رها کرد و تخم افتاد زمین و کلاً شکست و مار تیره‌ای و زردچشمی از زیر پوسته‌های خردشده‌ی تخم بیرون آمد.
هرپو به زبان مارها فس‌فس‌کنان با او سخن گفت:
- ای چشم‌قشنگ! ای خوش آب و رنگ! تولدت مبارک!

ولی باسیلیسک کوچک پشت چشمی به او نازک کرد و به او محل نگذاشت. پیدا بود که از آن پرنسس‌های ادایی‌ است. تا روزها بعد هم هرچه هرپو تلاش می‌کرد و برایش می‌فیسید و غذاهای رنگ و وارنگ اعیانی می‌آورد، باز هم باسیلیسک کوچک برای او حتی یکبار هم نفیسید.

هرپو با موهای ژولیده بر درختی تکیه کرده بود و اشک می‌ریخت.
- برای هرکه می‌فیسی، برای من نمی‌فیسی. خیالت من نمی‌دانم فن سریال آفیسی؟

و اینگونه شد که آن باسیلیسک را نفیسه نام نهاد.

اما نفیسه خیلی عمر نکرد و دیری نگذشت که دار فانی را وداع گفت و هرپو هیچوقت نفهمید چرا. آن هم وقتی که تا توانسته بود به او رسیدگی کرده بود. پرنده را که خیلی محکم در دستت نگه داری، می‌میرد. باسیلیسک هم با آن‌همه دبدبه و کبکبه و پادشاه مارها بودنش، از این حیث، دست کمی از پرنده‌ها نداشت.

ولی هرپو بیدی نبود که با این بادها بلرزد. او ناممکن‌ها را ممکن می‌کرد! لذا راهی یافت که بتواند اولین باسیلیسکش را همیشه پیش خودش نگه دارد.

مراسم خاکسپاری کوچکی برایش راه انداخت که تنها شرکت‌کننده آن خودش بود و کسی آن دور و بر نبود که به او تسلیت بگوید. البته تسلیت دیگران برایش اندازه‌ی تخم مگس هم ارزشی نداشت و تسکینش نمی‌داد. چه، او همواره در غم و شادی خود تنها بود و زندگی‌ای اینگونه بیشتر به او می‌ساخت. نمی‌دانست از سر طبیعت خودش است یا که عادت.

باری، چندماه بعد که آمد به قبر او سر بزند و از تولد باسیلیسک‌های جدید برایش سخن بگوید که اتفاقاً خیلی هم با او می‌فیسیدند و اصلاً چه خوش می‌گذراندند با هم و دلش بسوزد که برایش هیچوقت نفیسید؛ دید که بر سر گور نفیسه نهال تیره‌رنگ و کج و معوجی سربرآورده.

درختچه رشدی سرسام‌آور داشت و خیلی زود قد کشید. نوک شاخه‌های درخت اما مانند سر ماری بود با دهان گشوده و نیش‌های به‌نمایش‌گذاشته.
چشمان هرپو درخشیدند. چه چوبدستی بی‌نظیری می‌شد از آنها ساخت!

تبری آورد تا یکی از شاخه‌ها را ببرد. ابتدا درخت را نوازشی کرد؛ سپس ضربه‌ی اول را زد، خیلی آرام. صدایی از درخت آمد که هرپو هرگز امیدی نداشت که آن را بشنود:
- فیس.

و کل شاخه افتاد در دست هرپو، بدون اینکه آن را کامل بریده باشد.
ویرایش شده توسط هرپوی کثیف در 1405/3/12 18:07:15
ویرایش شده توسط هرپوی کثیف در 1405/3/12 18:07:42
Supercalifragilisticexpialidocious
پاسخ: چوبدستی‌ گستران
ارسال شده در: دیروز ساعت 02:13
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
سلام.

همونطور که احتمالا تا الان متوجه شدین، شما با خرید چوبدستی 3 امکان براتون در جادوگران باز می‌شه که در طی سه زمان متفاوت از هرکدوم رونمایی شد.

1. قرار گرفتن مشخصات و تصویر چوبدستی در پروفایل (بالاخره اینم برای بعضیا جذابه دیگه نیست؟ )
2. امکان یادگیری و اجرای سپر مدافع / مهاجم (که برای سهولت در درمان بیماری یا مقابله با طلسم به کمکتون میاد)
3. اضافه شدن قابلیت جدیدی به اسم "انرژی جادویی" به شما که بهتون امکان طلسم کردن دیگران رو می‌ده (بزودی لیست طلسم‌ها و کارکرد هر کدوم منتشر می‌شه.)


بر این اساس قیمت چوبدستی به طرز چشم‌گیری افزایش پیدا کرده تا با قابلیت جدیدی که براش در نظر گرفته شده هم‌خوانی داشته باشه. یعنی حداقل 150 گالیون و حداکثر 300 گالیون.

هم‌چنین شما با توجه به انتخاب نوع چوب و هسته‌ی چوبدستی، به ترتیب تعداد واحد ثابت و متغیری از انرژی جادویی در آغاز هر ماه دریافت می‌کنین که فرمولش اینه: x واحد ثابت + y واحد متغیر ضربدر تعداد رول‌های ارسالی در ماه.


لیست قیمت چوب‌ها: (تاثیر بر واحد ثابت انرژی جادویی - 30 گالیون اختلاف هر نوع)
چوب معمولی: 75 گالیون » 50 واحد انرژی جادویی اولیه در هر ماه
چوب با دوام: 105 گالیون » 60 واحد انرژی جادویی اولیه در هر ماه
چوب مرغوب: 135 گالیون » 70 واحد انرژی جادویی اولیه در هر ماه

لیست قیمت هسته‌ها: (تاثیر بر واحد متغیر انرژی جادویی - 45 گالیون اختلاف هر نوع)
هسته معمولی: 75 گالیون » دریافت 5 برابری انرژی جادویی به تعداد رول‌های هر ماه
هسته کمیاب: 120 گالیون » دریافت 6 برابری انرژی جادویی به تعداد رول‌های هر ماه
هسته یگانه: 165 گالیون » دریافت 7 برابری انرژی جادویی به تعداد رول‌های هر ماه


در نهایت به پاس قدردانی از کسانی که پیش از این برای خرید چوبدستی اقدام کرده بودن و حمایت خودشون از برنامه‌های جدید سایت رو نشون داده بودن، تمامی افرادی که چوبدستی‌هاشون پیش از این با حداکثر قیمت یعنی 15 گالیون خریداری نشده بود که یعنی با تغییرات جدید شامل آخرین آپدیت‌های چوبدستی نمی‌شه، به صورت خودکار حالت "چوب مرغوب" و "هسته یگانه" رو با هزینه از ثروت هلنا ریونکلاو دریافت می‌کنن.

1. گابریلا پرنتیس: شناسه بسته شده پس بررسی نمی‌شه.
2. سالازار اسلیترین: قبلا چوبدستی 7 گالیونی خریداری کرده بود. بنابراین دو آپدیت 30 گالیونی و دو آپدیت 45 گالیونی معادل با 150 گالیون دریافت می‌کنه. (۱۳۸ب۱۰۲)
3. سیبل تریلانی: قبلا چوبدستی 11 گالیونی خریداری کرده بود. بنابراین دو آپدیت 30 گالیونی معادل با 60 گالیون دریافت می‌کنه. (۱۶۷ک1۰۳)
4. بلاتریکس لسترنج: قبلا چوبدستی 15 گالیونی خریداری کرده بود. بنابرین شامل آخرین آپدیت هست. (1۳۸ک1۰۴)
5. آریانا دامبلدور: شناسه بسته شده پس بررسی نمی‌شه.
6. هلنا ریونکلاو: قبلا چوبدستی 11 گالیونی خریداری کرده بود. بنابراین دو آپدیت 30 گالیونی معادل با 60 گالیون دریافت می‌کنه. (1۲۷ن106)
7. کجول هات: قبلا چوبدستی 15 گالیونی خریداری کرده بود. بنابرین شامل آخرین آپدیت هست. (135ک1۰7)
8. تلما هلمز: قبلا چوبدستی 15 گالیونی خریداری کرده بود. بنابرین شامل آخرین آپدیت هست. (138ن1۰8)
9. فلور دلاکور: قبلا چوبدستی 15 گالیونی خریداری کرده بود. بنابرین شامل آخرین آپدیت هست. (124ن1۰9)
10. بردلی: قبلا چوبدستی 15 گالیونی خریداری کرده بود. بنابرین شامل آخرین آپدیت هست. (150ب110)
11. لیسا تورپین: قبلا چوبدستی 15 گالیونی خریداری کرده بود. بنابرین شامل آخرین آپدیت هست. (123ن111)
12. سوروس اسنیپ: قبلا چوبدستی 11 گالیونی خریداری کرده بود. بنابراین دو آپدیت 45 گالیونی معادل با 90 گالیون دریافت می‌کنه. (1۳۰ب۱۱۲)


پس در کل 360 گالیون برای آپدیت چوبدستی‌های ذکر شده از ثروت هلنا کسر شد. کسانی که پیش از این چوبدستیشون رو ثبت کردن هم کداشون آپدیت شد و هم میزان انرژی جادویی اولیه (70 واحد) رو برای این ماه دریافت کردن. (کد برای هرکس نوشته شده که نیازی به لینک کردنش به پست دریافت چوبدستی نیست) ×

× لطفا کسانی که چوبدستی دارن ولی تا الان به دفتر ثبت چوبدستی نرفتن حتما برای این کار اقدام کنن تا انرژی جادویی براشون فعال بشه. ×

× تمام کسانی که توکن خرید رایگان چوبدستی داشتن که پیش از این تنها تا یک ماه فرصت استفاده از این توکن رو داشتن، از حالا به بعد این محدودیت زمانی از روی توکن حذف می‌شه و به جای خرید رایگان، به 30% تخفیف در خرید چوبدستی تغییر می‌کنه. ×

در نهایت نیوت، وین، نیمفادورا و لونا که هنوز در مراحل خرید چوبدستی هستن، با قیمت‌های قدیم می‌تونن خریدشون رو تکمیل کنن. یعنی:

چوب کتاب: 3 گالیون | چوب چوبدستی‌ساز: 5 گالیون | چوب خلق‌شده: 7 گالیون
هسته کتاب: 4 گالیون | هسته چوبدستی‌ساز: 6 گالیون | هسته خلق‌شده: 8 گالیون

با قیمت حداقل 7 و حداکثر 15 گالیون.

هم‌چنین این چهار نفر اگه توکن خرید رایگان چوبدستی دارن و هنوز بازه زمانیش تموم نشده، می‌تونن رایگان چوبدستیشون رو دریافت کنن.
ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/3/12 2:17:59
ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/3/12 2:41:41
ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/3/12 2:42:04
ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/3/12 2:43:26
ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/3/12 2:52:01
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: چوبدستی‌ گستران
ارسال شده در: دوشنبه 11 خرداد 1405 22:40
نمایش جزئیات
شغل
آنلاین
جوجه رنگی! دورا!

درود بر نیمفادورای خسته...

بسی بسیار از این پست خوشمان آمد. ما را ترویج دادید. کار خوب! کار خوب... منتهی مطلب حتی ماهم از این میزان چیز... چی میگن؟ از این میزان خستگی و بی رنگی خوشمان نمی‌آید. مخصوصا از شما که کلا شخصیتتان با رنگ گره خورده! داستان کاشت جالبی بود، فقط ما را کمی کنجکاوید که بدانیم این درخته میوه‌ش چیه؟ شاید حتی یه روز شوهرش بمیره و بیوه بده؟ هار هار هار. خوب دیدی؟ دقت کردی؟ حواست رو جمع کردی؟ که تغییر لحن چقد بده؟ البته مال من از قصد بود ولی مال تو حواست نبود، که یکم حواس جمع‌تر بنویسی بهتر می‌شه.

تایید شد!
چوب درخت مرگ و زندگی، خلق شده با هزینه ۷ گالیون برای شما ثبت شد.

افرادی که لایک کردند

MAYBE YOU ARE NEXT

پاسخ: چوبدستی‌ گستران
ارسال شده در: دوشنبه 11 خرداد 1405 00:55
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
مرحله ی اول: چوب درخت مرگ و زندگی نفس کشیدن برای نیمفادورا سخت شده بود. بینی اش گرفته بود و دهانش خشک شده بود. زیر ابروهایش درد می خزید و شقیقه هایش نبض می زد. چند لحظه چشمانش را به هم فشرد تا بتواند به حس بی قراری کمبود اکسیژن فائق شود اما نتوانست پس تصمیم گرفت از تابوتش بیرون بیاید. در تابوت را رو به بیرون فشار داد. در باز نشد. نیمفادورا فقط چند بار دیگر تلاش کرد تا نفس بکشد. نترسیده بود. هیچ حسی نداشت. می توانست و می خواست حتی بیشتر گریه کند اما باید اول نفس می کشید. چشمانش را باز کرد. همه جا مثل قیر سیاه بود. با کمک هر دو دست و هر دو پا بالاخره توانست در تابوت را باز کند و هوا و باریکه ای از نور مهتاب را به خلوت تنگ چوبی راه بدهد. مهتاب ...شب شده بود. نیمفادورا بعد از ظهر به اینجا آمده بود. اینهمه زمان گذشته بود؟ دورا در تابوت را بیشتر باز کرد و خودش را بیرون کشید. در تابوت بلافاصله بعد از خروج دورا دوباره بسته شد و حالا دورا سرش را روی در آن گذاشته بود و نفس می کشید. نفس! دم و بازدم. شاید همه اش کلک راز بقا باشد اما وقتی هوا کم آورده باشی هر نفس روحت را نوازش می کند. وقتی تشنه باشی شیرینی آب را احساس خواهی کرد. وقتی گرسنه باشی نان خشک هم خوشمزه ست. دورا در حالی که برای خودش از شیر آب لیوانی را پر می کرد به این فکر کرد که چقدر الآن همه ی آنها هست. تشنه، گرسنه، نفس تنگ! و البته خسته. روی پشت بام خانه شان پشت خر پشتک، جایی که به عنوان مخفیگاه خودش ساخته بود نشسته بود و به اسباب بازی مورد علاقه اش در آنجا خیره مانده بود. چوب صیقل خورده ی تابوتی که ساعاتی پیش آرامبخش و گرم به نظر می رسید حالا فقط برایش ترسناک بو‌د. هر چند دورا برای ترسیدن زیادی خسته بود. از دویدن و نرسیدن، از هیچ وقت کافی نبودن، از آشنا شدن با آدمها برای یک روز دیگر غریبه شدن، از ناامید کردن خودش... از همه چیز خسته بود. چند ماه پیش به یکی از دوستانش گفته بود دلش می خواهد بیست سال بخوابد و زمانی بیدار شود که همه به نبودش عادت کرده باشند و آن زمان پنجاه سال دیگر هم بخوابد تا به نبود آن آدمها عادت کند. دوستش گفته بود این آرزو معادل مرگ است. و از آن زمان دورا یک تابوت خریده بود تا داخلش استراحت کند. اما حالا از مردن هم خسته شده بود. تابوت سبک بود دورا توان حمل کردنش را داشت پس دقایقی بعد در حیاط کنار تابوت ایستاده بود و داشت زمین را می کند. وقتی چاله به قدر کافی بزرگ شد تابوت را درونش گذاشت و رویش خاک ریخت. و وقتی تابوت خوب دفن شد روی همان خاک دراز کشید و خیلی زود چشمانش سنگین شدند. یک روز می مرد. از دنیا این را قول گرفته بود که یک روز بمیرد. اما تا آن روز می توانست بخوابد. بعد می توانست بیدار شود آب و غذا بخورد و نفس بکشد. اوضاع آنقدر ها هم پیچیده نبود.
ویرایش شده توسط نیمفادورا تانکس در 1405/3/11 23:58:30
ویرایش شده توسط نیمفادورا تانکس در 1405/3/11 23:59:11
شجاعانه زندگی کن
ترسوها عرضه ی عشق ورزیدن ندارن
پاسخ: چوبدستی‌ گستران
ارسال شده در: شنبه 2 خرداد 1405 16:19
نمایش جزئیات
شغل
آنلاین
عامل ۸۰ درصد خونه خرابی جادوگران! مهندس خاکی خودمون!

سلام وین! خوبی وین؟

ای بابا! چرا سر بیلِ بیلِ مرلین رو زدی؟ فداکاری بزرگ برای هدفی بزرگ‌تر؟ جالب شد! جالب شد... خیلی دوست داشتم رشد درخت بیلی رو ببینم. می‌تونست به جای اینکه سر به بالا ببره، توی زمین بره و رشد کنه حتی! خلاصه خیلی از خوندن پستت لذت بردم وین! تازه پستت یچیزایی داشت وین، که باعث شد بزنم کلی :ویب:! حالا توی مجلس سنا بهت می‌گم چی داشت و چرا...

تایید شد!
چوب درخت بیلی، خلق شده با هزینه ۷ گالیون برای شما ثبت و چوبدستی شماره ۲ از سری یازدهم برای شما رزرو شد.

افرادی که لایک کردند

MAYBE YOU ARE NEXT

پاسخ: چوبدستی‌ گستران
ارسال شده در: شنبه 2 خرداد 1405 09:00
نمایش جزئیات
آفلاین
چوب درخت بیلی!


مدتی بود که کسب و کار وین دیگه رونق سابق رو نداشت و هیچکس پروژه ای رو بهش نسپرده بود؛ در حدی که وین برای امرار معاش مجبور به فروش سنگ معدنایی شده بود که اونارو با دردسر فراوان و پس از کند و کاو های طولانی از دل زمین بیرون کشیده و هر کدومشون یادآور یک عملیات معدنکاری بودن که وین توشون شرکت داشت.

وین روی تختش نشسته بود و داشت این مشکل رو ریشه یابی می‌کرد. یکی از چیزایی که فکر می‌کرد میتونه علت این رکود باشه، پرستیژ خودش بود. همکارای وین همگی کت شلواری و اتو کشیده بوده و روابط اجتماعی گسترده ای داشتن که مجموع اینا باعث می‌شد بازاریابی قوی ای داشته باشن.

اما وین چطور؟ گویا وامانده انسان یا موش کور شدن بود! با عینک ته استکانیش که بخاطر بینایی ضعیفش می‌زد و موی بلند و همیشه نامرتب سیاهی که داشت، از لحاظ ظاهر که تعطیل بود. از اونورم دامنه ارتباطیش دایره که نبود، نقطه بود! پس بازاریابی درست و حسابی هم نداشت.

توی همین فکرا بود که نگاهش به دسته بیلش افتاد که از زیر تخت بیرون زده بود. پیش خودش فکر کرد که شاید خلاص شدن از شر اون بیل، آغازی باشه برای رها کردن خصال ناپسند موش کوریش و در نتیجه کسب پرستیژ؛ پس بیلی رو از زیر تخت بیرون کشید و بی درنگ به سمت پنجره رفت تا از اونجا پرتش کنه بیرون.

- من که یارت بودم، غمخوارت بودم، همیشه همراهت بودم، بذارم برم؟

این صدای بیلی بود که سر طوسی رنگی داشت که دو نقطه از اون روشن تر از قسمتای دیگش بودن و حالا از اون دو نقطه داشت آب می‌چکید... بله، بیلی داشت گریه می‌کرد!

وین دید بیلی داره درست میگه. بیلی تقریبا همیشه  کنار وین بود. یا بیلی توی دستش بود و ازش بیگاری می‌کشید و یا بیلی رو با طنابی به پشتش می‌بست تا استراحت کنه. نهایت دوریشون در این حد بود که وین روی تخت خوابیده باشه و بیلی زیر تخت! وفاداری هافلی وین اجازه نمی‌داد اینقدر راحت بیلی رو دور بندازه.

ناگهان فکری به سر وین زد. اون تصمیم گرفت بیلی رو دور نندازه، بلکه کاربردشو تغییر بده!
- بیلی، تو قراره کارای خیلی خفن تری از حفاری انجام بدی!

وین از اتاقش خارج شد و به سمت انباری خونشون رفت. از زیر اون همه خرت و پرت، یه تبر و یه گلدون برداشت و به اتاقش برگشت. بیلی سرش رو به سمت پنجره گرفته بود و منظره بیرون رو نگاه می‌کرد.

وین از دم در اتاقش تبر رو به طرف بیلی پرت کرد و ضربه تبر، سر از تن بیلی بیچاره جدا کرد و سرِ فلزی بیلی به همراه خرده شیشه های ناشی از شکستن پنجره توسط تبر و البته خود تبر، همگی دست در دست هم تشریف بردن بیرون! وین نزدیک اومد و تنه ی چوبی بیلی رو توی گلدون کاشت.

تنها چند هفته بعد، تنه بیلی به درختچه ای تبدیل شده بود که وین شاخه باریکی از اون رو جدا کرده و برای ساخت چوبدستیش نزد مرگِ چوبدستی ساز برد.

...
تصویر تغییر اندازه داده شده

ایشون رزرو شن لطفا، تشکر.
ویرایش شده توسط وین هاپکینز در 1405/3/2 12:06:43
تصویر تغییر اندازه داده شده


Hufflepuff is not yet
!lost
پاسخ: چوبدستی‌ گستران
ارسال شده در: جمعه 11 اردیبهشت 1405 14:59
نمایش جزئیات
شغل
آنلاین
شناسنامه چوبدستی


جادوگر برگزیده، سوروس اسنیپ!

دیدن این پیام به معنی این است که شما توانسته‌اید با موفقیت از سه مرحله ساخت چوبدستی بگذرید و صاحب چوبدستی شوید. در ادامه شناسنامه چوبدستی شما خواهد آمد که نشان از مالکیت دائمی، تمام و کمال شما خواهد بود.

تصویر تغییر اندازه داده شده

کد ثبت چوبدستی: ۳۳۰ب۱۱۲
جنس چوب: چوب درخت بید مجنون
طول چوب: ۳۰ سانتی‌متر
انعطاف‌پذیری: انعطاف‌پذیر مغرور!
هسته چوب: موی دم تسترال
مالک: سوروس اسنیپ
قیمت خرید: ۱۱ گالیون

توجه: این شناسنامه دارای اعتبار قانونی و مادام‌العمر می‌باشد. لطفا در حفظ و نگهداری آن علی‌الخصوص کد ثبت چوبدستی کوشا باشید.
MAYBE YOU ARE NEXT

پاسخ: چوبدستی‌ گستران
ارسال شده در: جمعه 11 اردیبهشت 1405 11:43
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده

مرحله سوم (لینک مرحله اول، لینک مرحله دوم)
(هسته: موی دم تسترال - موجود در کتاب)

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بخش اول: دیدار.

درِ چوبی به آرامی بر پاشنه چرخید. نور آفتاب از روی شانه‌های نحیف پسرک سرک کشید تا شاید در سرمای گزنده‌ خانه نفوذ کند، اما تلاشش عبث بود. در پشت سرش بسته شد. سوروس بی‌صدا اما با شتاب، به سمت اتاقش قدم برداشت؛ چنان که گویی در میدان نبرد به سمت تنها پناهگاه باقی‌مانده می‌گریزد.

- پس بالاخره آذوقه امسالت رو هم از اون انباری تار عنکبوت بسته مامانت بیرون کشیدی‌ نه؟ آره معلومه که این‌کارو کردی... پسرم سال ششمی مدرسه خل‌و‌چلا شده!

صدای پرتاب آب دهان به گوش رسید. پسری که حالا درست جلوی ورودی آشپزخانه ایستاده بود، چشمانش را بست. نفسی کشید و به سمت پیرمردی که گوشه آشپزخانه روی زمین کز کرده بود برگشت.

- به پدرت سلام نمی‌کنی سوروس؟ پس ادبت کجا رفته پسر؟! اوه، یادم رفته بود مامان عزیزت هیچ‌وقت ادب یادت نداده و تنها تعلیمش به تو، طرز تکون دادن اون چوب ابلهانه بوده!

پیرمرد لاغراندام خنده‌ای خشک سر داد و به سختی از جایش برخاست. بخشی از موهای چرب و جوگندمی‌ای که تا شانه‌هایش می‌رسید را پشت گوشش کشید و به سمت کمد نوشیدنی‌هایش رفت. بادقت در میان شیشه‌ها جستجو کرد و یکی از آنها را که چوب‌پنبه‌اش هنوز باز نشده بود و گرد و غبار محسوسی رویش نشسته بود، بیرون آورد.
- حالا این مامان عزیزت، خوب کتاباشو نگه داشته؟ آخه سلیقه خونه‌داریش که تعریفی نداره.

اسنیپ بدون هیچ حرکتی، با لحن سردی گفت:
- چه فرقی برای تو داره؟
- هیچ فرقی... هیچ اهمیتی نداره. فقط راستشو بخوای خوشحالم که بابت یه مشت اراجیف، پولی نمی‌دم.

سوروس نگاه تیزی بطری نوشیدنی‌ای انداخت که پیرمرد با صدای تق بلندی، چوب‌‌پنبه آن را درآورد و آن را وقیحانه به سمت او تعارف زد.

- گفتی چند سالت بود؟

سوروس نیش‌خندی تلخ، گوشه لبش نشاند. پیرمرد که متوجه معنای نیشخند شده بود، بااخم، مستقیم از سر بطری شروع به نوشیدن کرد و همزمان به سمت پسر قدم برداشت. حالا درست رو به روی هم ایستاده بودند. تقریباً هم‌قد بودند، شاید سوروس حتی کمی قدش بلندتر از توبیاس بود.

همان‌طور که می‌نوشید، کتابی که درون روزنامه‌ای پیچیده شده و زیر بغل پسرش قرار گرفته بود را به زور بیرون کشید. روزنامه پاره شد و کتاب‌ روی زمین افتاد. پیرمرد، بطری را با صدای تقی روی میز چوبی آشپزخانه کوبید. به سختی خم شد و کتاب را برداشت.
- معجون... ساز... سازی... پیش... رفته... هه... چقدر مسخره! اگر قرار بود برا باسوادشدن، مدرسه درست و درمون برم هیچ‌وقت همچین کتابی به‌دردم نمی‌خورد. توی بورسیه مدرسه خل‌و‌چلا، پول و پَله خوبی هم بهت نمی‌دن نه؟ کتاب دسته دوم مامان! شاید برعکس تصور مامانت، خیلیم شاگرد باهوشی نباشی که مدرسه‌تون بخواد خرجت کنه.

پیرمرد سرش را از روی کتاب که نقش پاتیلی روی آن حک شده بود بالا آورد و با تحقیر به تنها فرزندش نگاه کرد.
- می‌دونی پسر؟ بیشتر وقتا شرمم می‌شه تو محله بگم تو پسرمی. اونا می‌پرسن... می‌پرسن پسرت چی می‌خونه؟ چه تصمیمی برای آیندش داره؟ می‌دونی چی جوابشونو می‌دم؟ می‌گم پسرم یه احمقه که عرضه بالا کشیدن آب دماغ‌شو هم نداره!

سوروس، به سرعت، همان لحن تیز پدرش را منعکس کرد. استعدادی در طعنه‌زدن که به خوبی آن را از او به ارث برده بود.
- واقعا؟ اونا بهت چی جواب می‌دن؟ نگفتن شاید پسرت شبیه خودته؟ شاید "تو" باید الگوی بهتری براش می‌بودی. به خصوص به عنوان یه احمق بی‌عرضه که متاسفانه اسمش رو پدر...

پیرمرد دستش را بالا آورد اما سوروس، زودتر مچ دست او را گرفت و در هوا نگه داشت.
- نه... دیگه نه.

چهره توبیاس متعجب شد. چیزی تغییر کرده بود. پسر ۱۶ ساله‌اش حالا مچ دستش را محکم نگه داشته بود و با کینه‌ای نگاهش می‌کرد که اگر سالها قبل، هرکدام از این جسارت‌ها را انجام داده بود تا سرحد مرگ بابت‌شان کتک می‌خورد و در آخر، مادر فداکار و دلسوزش با بینی‌ای خونی، پسرک بی‌حال را از میان لگد‌های او بیرون می‌کشید.

- می‌بینم که خفاش کوچولو یاد گرفته دندوناشو نشون بده... چقدر بامزه! اون شاخه توی جیبته که انقدر شجاعت کرده پسر؟ یا نکنه نبود اون دختره خل و چل‌تر از خودت...
- دهنتو ببند.

حالا نگاه‌ چشم‌های سرد و سرشار از کینه پسر، رنگی از خشم به خود گرفته بود.

- چرا؟ نکنه دلتو می‌شکنه بگم ولت کرده؟ آره معلومه... معلومه که ولت کرده. تا همین پارسال، هرروز هفته بخاطرش به اون پارک می‌رفتی اما حالا کل تابستون، اونجا تنهایی و کتابای اراجیفتو تنهایی می‌خونی. اونم فهمیده چقدر به‌دردنخوری؟
- خفه شو.

پیرمرد خندید. نفس‌هایش که بوی الکل می‌داد به صورت پسرش برخورد می‌کرد. مچش را از میان دست پسرش بیرون کشید و عقب‌نشینی کرد. دوباره بطری را در دستش گرفت و نوشید... نوشید و نوشید. رو به سوروس با لبخندی کریه، سکسکه‌ای زد. بطری از میان انگشتانش، تعمدانه سُر خورد با صدای بلندی روی کف‌پوش چوبی افتاد.

زنی لاغراندام با چشمانی گودافتاده و موهای بلند مشکی با پاهای برهنه از پله‌ها پایین دوید. وقتی به آشپزخانه رسید و پدر و پسر را رو به روی یکدیگر و شیشه‌های درخشان شکسته را اطراف‌شان دید، چشمانش از نگرانی گشاد شد.
- نه... حرکت نکنین. الان میام جمعش می‌کنم.
- هه هه... عامل اصلی فساد... پسرتم باهاشون جمع کن... اونم... مثل... مثل خودت یه آشغال...

وسط سکسکه دیگری، نفس مرد گرفت. شروع به سرفه کرد. سرفه‌ها به سرعت تبدیل به سرفه‌هایی از ته حلق شدند. پیرمرد تلاش کرد خودش را به سینک ظرفشویی برساند اما شیشه‌ها در پایش فرو رفتند. صدای گوش‌خراشی در میان سرفه‌هایش از ریه بیرون داد. جلوی پای پسرش روی زمین افتاد. شیشه‌ها حالا در زانویش فرو رفته بودند. به زانوی پسرش چنگ زد. چنگی از سر استیصال... چنگی برای التماس... چنگی برای التماس فقط جرعه‌ای آب.

سوروس آهسته خم شد و هم‌تراز پیرمرد پایین آمد. با همان نگاه سردش به او خیره شد. کمی سرش را کج کرد. نگاهش کنجکاو بود... آنقدر کنجکاو که گویی نمونه‌ای معجون فلاکت‌بار را در پاتیلی زنگ‌زده‌ بررسی می‌کند. رنگ معجون، کم‌کم رو به بنفش شدن گذاشت. پیرمرد با دیدن نگاه پسرش چنگش را بر زانوی پای وی محکم‌تر کرد. با دست دیگرش گلوی خودش را گرفته بود، شدیدا سرفه می‌کرد و به سینه‌اش مشت می‌زد.

آیلین که شوکه شده بود، شتابان برای کمک گرفتن به سمت تلفن رفت. تلفنی که حتی کار با آن را هم نمی‌دانست اما بخاطر شوهر ماگلش، به اجبار یکی از آن‌ها را در خانه نگه داشته بود. سوروس با شنیدن صدای پای مادرش، سرش را برگرداند و نگاه تندی به او انداخت. سرش را یک‌بار به آرامی به نشانه منع تکان داد. آیلین درجا خشکش زد. دستان لرزانش را روی دهانش گذاشت. تمام بدن زن مانند درختی دربرابر طوفان می‌لرزید اما بالاخره دربرابر آن نگاه... دربرابر سالها و سالها زندگی‌ جهنمی‌شان در آن خانه، دربرابر کودکی تباه‌شده پسرش و جوانی از دست‌رفته خودش، تسلیم شد.

سوروس وقتی اطمینانش را از مادرش حاصل کرد به سمت پدرش برگشت. معجون فلاکت‌بار حالا به رنگ سیاه دستورالعمل "معجون‌های پیشرفته" رسیده بود... همان رنگی که کتاب می‌گفت نشانه‌ تکمیل و ثبات نهایی‌ست.

بدون هیچ لبخندی سرش را آهسته کنار گوش پدرش که دیگر چنگش را رها کرده بود برد. زمزمه کرد:
- خوب بخوابی بابا.

به پشت موهای توبیاس که دیگر جانی در بدن نداشت چنگ زد و او را محکم از روی زانویش روی زمین پرت کرد. کتاب معجون‌سازی‌ را که حالا شیرازه‌اش بخاطر افتادن روی زمین خراب‌تر از پیش شده بود، برداشت و با احترام، دوباره زیر بغل گرفت و برخاست. پایش را روی پیرمردی که حالا تبدیل به پلی در میان شیشه خرده‌ها شده بود گذاشت و به سادگی از روی جسد پدرش رد شد. کنار مادرش که رسید، مکث کرد.
- حالا می‌تونی اون لباس مشکیات که سالهاست از تنت در نیاوردی رو دربیاری مامان.

و از زنی که هنوز باناباوری به جسد شوهرش خیره مانده بود گذشت و به سمت اتاقش رهسپار شد.


بخش دوم: آخرین دشمنی که باید نابود شود، مرگ است.

- فکر می‌کردم تسترالا باید موجودات هیجان‌انگیزی باشن. فکر می‌کردم وزارتخونه‌ایا دلیلی برای این طبقه‌بندی‌شون به عنوان خطرناک دارن.
- اوه والدن، خیلی قیافه ناامیدی به خودت گرفتی، رفیق.

سه پسر در میان درختان انبوه جنگل حرکت می‌کردند. هر سه، رداهایی مشکی با نوارهای حاشیه‌ سبز به تن داشتند.

- بایدم قیافه ناامیدی به خودم بگیرم مالسیبر. چیزی که نمی‌تونی ببینی رو نمی‌تونی بکشی، نمی‌تونی زجه زدن‌شو تماشا کنی و نمی‌تونی محو شدن امیدو توی چشماش ببینی. آه... کشتن یه تسترال می‌تونست یکی از افتخارات کارنامه‌ هنریم باشه.
- مطمئنم اون برای پذیرفتنت به این افتخارات جانورکشیت اهمیتی نمی‌ده. برای اون وفاداریت مهمه نه کشتن جونوری که احتمالا هیچکدوم‌مون نمی‌تونیم ببینیم. مگه نه سوروس؟

اسنیپ جوابی نداد. خیلی ساکت در کنار دو پسر دیگر در میان برگ‌های خشک قدم می‌زد.

- ببینم، نکنه تو، سر کلاس اونارو دیدی؟
- شوخیت گرفته مالسیبر؟ اون انقدر محو تماشای پاتر و اون دختره مو قرمز که کنارهم وایساده بودن بود که عمرا اصلا به دیدن یه تسترال اهمیتی...
- نه.

صدایش منجمد و بی‌روح بود. صدایی که هیچ تطابقی با آن برگ‌های رنگارنگ درختان بالای سرشان نداشت.
- نه. منم اونارو ندیدم.

مالسیبر متوجه شد که اسنیپ می‌خواهد مسیر بحث را عوض کند.
- البته که ندیدی. ما هم ندیدیم. شاید وقتی به اون بپیوندیم و یه مرگخوار بشیم بتونیم راحت ببینیم‌شون. حتماً کشتن ماگل‌زاده‌ها در راه اون می‌تونه مفید واقع بشه.

اسنیپ با لحن تحقیرآمیزی پاسخ داد:
- همینه دیگه... اگر سرکلاس، حرفارو درست گوش می‌کردی شاید وضع نمراتت این نبود. نشنیدی کتل‌بورن چی‌ گفت؟ فقط دیدن مرگ کافی نیست... باید درکش کنی تا بتونی اونارو ببینی.

با شنیدن تحقیر صدایش، بااخمی انتقام‌جویانه سکوت کرد. والدن‌مک‌نیر بی‌اهمیت به آنها، گویی کریسمس چند ماه زودتر از راه رسیده باشد، با شوقی در صدایش به تک‌شاخی که کنار برکه ایستاده بود و آب می‌نوشید اشاره کرد.
- اونجارو نگاه. این خوشگلا نمی‌تونن مثل تسترالا خودشونو ازم قایم کنن.

اسنیپ با دیدن تک‌شاخ کنار برکه، لرزش آرامی احساس کرد. لرزشی که فقط در اعماق وجودش، جایی که هنوز تاریکی به آن نفوذ نکرده بود، پدید آمده بود. جایی انباشه از خاطراتی دور... خیلی دور...
- شاید نباید چوبدستیت رو به سمت هر جونوری که می‌بینی بگیری مک‌نیر. شاید بعضی از اونا خطرناک‌تر از تصورت باشن.
- تو به یه اسب میگی‌ خطرناک؟
- این موجود خیلی پاکه. ریختن خونش هم به اندازه نوشیدنش مایه تباهیه. نفرین ابدی... کشتنش از اون هم...
- کروشیو!

قبل از آنکه بتواند جمله‌اش را تمام کند، چوبدستی مک‌نیر طلسم شکنجه‌گر را روی تک‌شاخ اجرا کرده بود. حیوان نورانی به پهلو روی خاک افتاد. برگ‌ و شاخه به یال بلندش چسبید. هنوز پوزه‌‌اش از آبی که نوشیده بود خیس بود و با پریشانی، شیهه‌هایی از درد سر می‌داد. سم‌های طلایی‌اش بین برگ‌های خشک کشیده می‌شد.

- بس کن مک‌نیر... کافیه.

با طنین فریاد بلند اسنیپ در میان درختان، طلسم متوقف شد. مالسیبر خنده‌ای بلند سر داد.
- انقدر با اون گندزاده گشته که بوی گند ترس و ترحم...

قبل از آنکه بتواند حرفش را تمام کند، نوک چوبدستی اسنیپ، قفسه سینه‌اش را نشانه رفته بود.

- چیه سوروس؟ می‌خوای یه اصیل‌زاده رو بخاطر یه گندزاده بکشی؟!
- دیگه اون کلمه رو به زبون نیار.
- چرا؟ مگه ذاتش غیر اینه؟ خودتم پارسال همینو بهش گفتی. یادت نیست؟ الانم که رهات کرده... ولت کرده. رفته با یه خائن به خون اصیل. پاتر... آره... رفته با دشمنت! این ذات گندزاده‌ها...
- سکتوم‌سمپرا!

اما مالسیبر که گویی منتظر همین لحظه بود، به سرعت خودش را کنار کشید و نور طلسم، مستقیم به تک‌شاخی که پشت سرش به سختی تلاش می‌کرد دوباره روی نعل‌هایش بایستد، برخورد کرد.

برای اولین‌بار، نگرانی در صورت اسنیپ هویدا شد. روی برگ‌های خشک قدم برداشت و به سمت تک‌شاخ رفت و کنارش روی زانو نشست. خون از زخم‌های عمیقی که پوست سفید نورانی‌اش را خدشه‌دار کرده بود مانند جویبار‌هایی از جیوه روی یال‌هایش جاری شد و بر برگ‌های خشکیده چکید. چشم سیاهش به اسنیپ خیره شده بود. نعل‌هایش با ناامیدی می‌لرزید.

- نه... والنِرا سنرتو... والنرا...

صدای خنده‌های مستانه مالسیبر و مک‌نیر را از پشت سرش شنید. دستش را روی زخم‌ها کشید. خون نقره‌ای رنگ گرم را روی پوستش حس کرد. عصایش را روی زخم عمیقی قرار داده بود و به سرعت، طلسم التیام‌بخش باطل‌کننده طلسم ابداعی خودش را زمزمه می‌کرد. دستش موجود بی‌گناه را نوازش می‌کرد گویی می‌خواست از او طلب بخشش کند اما...

- آواداکداورا.

صدای مک‌نیر بود. نور سبز، مستقیم و بی‌رحمانه از کنار بدنش گذشت و به تک‌شاخ برخورد کرده بود. قطره‌ اشکی درخشان از چشمان اسب چکید. درخشش‌اش در چشمان وحشت‌زده سوروس مانند آینه‌ای انعکاس یافت. جایی در پشت آن چشمان، دختری با موهای سرخ‌ آتشین سوار بر تک‌شاخ با شنل سیاهی روی شانه‌هایش در نور صبحگاهی می‌تاخت و لحظه‌ای بعد اما، دختر با چشمانی بسته و صورتی رنگ‌پریده در میان آن شنل سیاه که حالا مانند کفنی دور بدنش پیچیده شده بود، تا ابد خفته بود.

سوروس بلافاصله با نفس‌نفس‌هایی که گویی از اعماق اقیانوسی به سطح آمده باشد، کنار جسد اسب، از روی زانویش سُر خورد و روی زمین افتاد.

به دستان شدیدا لرزانش که حالا سراسر از خون نقره‌ای می‌درخشید نگاه کرد. می‌دانست که ناخواسته وارد پیوندی از خون و مرگ شده‌ است. نفرینی ابدی که هیچ باطل‌کننده‌ای نداشت. پیشگویی واضح بود و او ناخواسته نقشی را در آن برعهده گرفته بود.

و چقدر بهای آن خون بی‌گناه، برایش گران تمام شد.


بخش سوم: پذیرش.

مردی که دوباره از پس سالها و سالها گذر زمان در کنار آن برکه اکنون خشکیده، نشسته بود هویتش همان پسر شانزده ساله بود اما حالا جسم و روحش در اوج جوانی به مردانی سالخورده می‌مانست. خطوط پیشانی و زیر چشمانش عمیق شده و چشمان سیاهش که زمانی براق و کنجکاو بودند، حالا تبدیل به دو گودال خالی از زندگی شده بودند.

- فکر می‌کردم کمترین کاری که انجام می‌دی اینه که به مراسم خاکسپاریش بیای.

صدای پیرمرد از پشت سرش به گوش رسید. صدای عمیق و نافذش که عادت داشت ته‌مانده وجدان آدمیان را با آرامش، عذاب دهد. از آن نفرت داشت. از آن پیرمرد نیز مانند پدرش نفرت داشت.
- دیگه... دیگه‌ این‌کار چه فایده‌ای براش داشت؟
- شاید کمی انسانیت باقی موند در اعماق وجودت رو نجات می‌داد.
- من انسان نیستم، دامبلدور. از همون روز که اون پیشگویی لعنتی رو بهش گفتم تبدیل به یه هیولا شدم... شایدم... شایدم همیشه یه هیولا بودم.

دست گرمی را روی شانه‌اش حس کرد. خودش را پس کشید.
- برو... تنهام بذار.

پیرمرد با اندوهی عمیق به مردی که آینه تمام‌نمای گذشته خودش بود نگریست. رویش را برگرداند و از جنگل ممنوعه، راه بازگشت به قلعه را در پیش گرفت اما پیش از رفتن، در میان درختان سر به فلک‌کشیده زمزمه کرد:
- فقط بپذیرش سوروس... فقط سعی کن بپذیریش. می‌دونم عذابش چه دردی داره اما همه‌چی دیگه تموم شده و تو محکومی باهاش زندگی کنی. درکش کن. این درد، بخشی از هویت بشره.

پوچ، احمقانه، بی‌فایده. مثل تمام حرف‌هایش... مثل تمام قول‌هایش.

وقتی از رفتنش مطمئن شد، روی زمین دراز کشید. همان محلی که جسد تک‌شاخ روزی روی آن آرمیده بود. همان محلی که روزی، لیلی تک‌شاخ را نوازش کرده بود... برق آن چشمان سبز در نور سپیدفام.

قلبش سوخت. چشمانش را بست و پلک‌هایش را محکم بهم فشرد.

* * *

احساس کرد چیزی بازویش را لمس می‌کند. چشمان متورمش باز شد. آسمان کاملاً تاریک بود. نمی‌دانست چقدر زمان گذشته است... شاید روزها، شاید سالها و شاید قرن‌ها در آن محل آرمیده بود. به پشت غلتید. با دیدن اسبی سراسر سیاه که بالای سرش ایستاده بود و نگاهش می‌کرد، نفسش را به سینه کشید. چشمان سفید اسب به او دوخته شد بود... فقط به او...

برای هدفی به آنجا آمده بود.

با بدنی که به دلیل سرما و دردی فرای درد‌های جسمانی، خشک و منجمد شده بود، به سختی از جا برخاست. اسب، بال‌های خفاش‌مانندش را جمع کرد. به نظر می‌آمد از پروازی طولانی‌ بازگشته است. به نرمی، به پوست موجود دست کشید. حسی مانند لمس چرمی کهنه و نازک داشت؛ آنقدر نازک که اسکلت اسب، کاملا در میان پوست هویدا بود و جلوه‌ای ترسناک به موجود می‌بخشید. دیگر خبری از یال‌های بلند و سفید نبود؛ تنها موی موجود در بدنش در انتهای دم اسکلتی‌اش قرار داشت.

وقتی دست مرد به‌طور ناخودآگاه به سمت دم تسترال رفت، موجود، بلافاصله دم جنبانش را متوقف کرد. چشمان سفید و شفافش منتظر ماند. تار موی مشکی به سادگی در میان انگشتان سوروس لغزید. نه به نازکی و ابریشمی موی تک‌شاخ بلکه سیاه و زمخت.

به همان واضحی که در اعماق وجودش می‌دانست پیشگویی نفرین تک‌شاخ محقق می‌شود، می‌دانست آن مو هم یک هدیه از طرف مرگ است. هدیه‌ای که اسنیپ هرگز آن را طلب نکرده بود اما باید آن را می‌پذیرفت. هدیه‌ای به پاس درک مرگ. پاداشی که به قیمت از دست رفتن جان عزیزترینش به دست آمده بود.

درک مرگ، دردناک‌تر از خود مرگ بود.

هدیه را پذیرفت.

تصویر تغییر اندازه داده شده
𝓣𝓱𝓲𝓼 𝓼𝓲𝓰𝓷𝓪𝓽𝓾𝓻𝓮 𝓲𝓼 𝓽𝓱𝓮 𝓹𝓻𝓸𝓹𝓮𝓻𝓽𝔂 𝓸𝓯 𝓽𝓱𝓮 𝓗𝓪𝓵𝓯 𝓑𝓵𝓸𝓸𝓭 𝓟𝓻𝓲𝓷𝓬𝓮