She tells him, “Oh, love, no one’s ever gonna hurt you, love
بهش میگه: “اوه عزیزم، هیچوقت نمیذارم کسی اذیتت کنه
I’m gonna give you all of my love
همه عشقم رو به پات میریزم
Nobody matters like you”
“هیچکس به اندازه تو برام اهمیت نداره
She tells him, “Your life ain’t gonna be nothing like my life
بهش میگه: “زندگی تو اصلا شبیه زندگی من نمیشه، بمون
You’re gonna grow and have a good life
تو بزرگ میشی و صاحب یه زندگی خوب میشی
I’m gonna do what I’ve got to do”
“من هر کاری لازم باشه برات میکنم
- نفر بعدی شمایی؟
صدای فرشته، باعث شد مروپ سرش را بالا بیاورد و نگاهی سرد به اطراف بیندازد. داخل صف طویلی ایستاده بود که شامل افرادی با سنین مختلف میشد. پشت سرش آدم های زیادی قرار داشتند تا بعد او وارد گیت شوند ولی جلویش هیچکسی نبود. پس قطعا " نفر بعدی" خودش بود. با احتیاط جلو رفت و رو به روی فرشته ای که پشت میزش درون باجه نشسته بود، ایستاد.
فرشته نگاهی به سرتا پای مروپ انداخت و بعد از کشو طوماری سفید بیرون آورد.
-مروپ گانت. فرزند ماروولو گانت، همسر تام ریدل و مادر ولدمورت. اوه!
نیشخند عجیبی روی صورت فرشته جا خوش کرد و چهرهاش شبیه شیاطین شد.
- کیس جالبی هستی. مادر یکی از خطرناک ترین جادوگرای تاریک و نوادهی یکی از قدرت طلب ترین جادوگرای بزرگ... زندگی عجیبی هم داشتیا. تحقیر تمسخر خشونت خانگی و عشق ممنوعه!
مروپ تمام این مدت ساکت بود و حرفی نمیزد. شاید هنوز باور نکرده بود روز رستاخیز و بررسی پرونده اعمال واقعیت دارد. شاید انتظار داشت به زودی از خواب بپرد. البته همه چیز بهطرز ترسناکی واقعا طبیعی بود.
- مثل اینکه واقعا اون پسره ریدلو خیلی میخواستی که اسم پسرت رو هم از روی اون برداشتی... با این حال پسرت اسم باباشو یدک نکشید. هیولایی بود واسه خودش!... اوه می بینم اونقدر بدشانس بودی که حتی نتونستی بچهت رو خودت بزرگ کنی و بعد به دنیا آوردنش از اون جهان رفتی.
لحن فرشته چیزی مابین دلسوزی و تمسخر بود و مروپ نمیدانست جز عصبانی شدن پنهانی چه واکنشی نشان دهد. کمی بعد از به دنیا آوردن فرزندش، دو فرشته او را به زور به این جهان آورده و مجبورش کرده بودند در صف طویلی بایستد تا در رستاخیز نوبتش شود. در این بین، هر از چند گاهی هم سرگذشت پسرش را نشانش میدادند تا بداند فرزندش در چه وضعیتی قرار دارد. بعد از سقوط ولدمورت در جنگ هاگوارتز، مروپ دیگر هیچ حرفی نزد و منتظر ماند تا از این کابوس بیدار شود.
- مروپ گانت، تو مادر یه هیولا هستی. اونم هیولایی که از یه عشق ممنوعه و تحمیلی به وجود اومده و...
- به پسرم نگو هیولا!
این اولین کلماتی بود که بعد مدت ها از دهان مروپ بیرون می آمد. فرشته با دلخوری نگاهی به او انداخت.
- میشه وسط حرفم نپری؟ داشتم می گفتم... پسرت که خون تو رو داشت واقعا موجود خوبی نبود و همسرت هم از دستت کلی زجر کشید. با این حال خودت هم چندان زندگی خفن و آرومی رو نداشتی و میشه گفت بدبخت بودی یجورایی... برای همین فکر کنم بهتره بهت یه فرصت دیگه بدیم.
فرشته طومار را دوباره لول کرد و درون سطل کنارش انداخت. بعد با دست به انتهای گیت اشاره کرد. چیزی مانند تونل سیاهچاله آنجا قرار داشت که آن سویش معلوم نبود. آدم ها یکی یکی درونش می پریدند و غیب می شدند.
- همونطور که میبینی اون دروازه تناسخه و تو رو به هر دنیایی که بخوای میبره. باید به دنیای مورد علاقت فکر کنی و داخلش بری. میتونی این بار تو یه خانواده ثروتمند مهربون به دنیا بیای یا یه خانواده معمولی که سلامت روانی خوبی داره. میتونی جادوگر و آدم نباشی و حیوون یا هر موجود جادویی که میخوای به دنیا بیای. این یه فرصت مجدد برای زندگیه و تو باید خیلی خوب درموردش فکر کنی.
نگاه مروپ به دروازه تناسخ دوخته شد. او میتوانست در بهترین جهان های ممکنه مجدد به دنیا بیاید و زندگی شادی را آغاز کند. این یک فرصت الهی بود. باید فکر میکرد دقیقا چه میخواهد تا تصمیم درستی بگیرد.
-تصمیممو گرفتم.
- اوه چه سریع! اولین آدمی هستی که انقدر زود تصمیم گرفتی. خب... چیه انتخابت؟
- میخوام برگردم به زندگی خودم.
فرشته از شدت تعجب از جایش برخاست.
- مطمئنی؟ میخوای برگردی به اون زندگی مشقت بار که چی بشه؟
- میخوام اینبار زنده بمونم و خودم بچه مو بزرگ کنم میخوام کنار عزیز مامان باشم.
- پشیمون میشی.
- نمیشم!
قیافه مروپ نشان میداد مصمم است و قصد ندارد نظرش را عوض کند. مادران این بودند دیگر. برای دیدار فرزندانشان تمام شانس های خوب خود را فدا می کردند. فرشته بین ابروهایش را مالید و آهی کشید. درک کردن انسان ها کار راحتی نبود.
- باشه باشه... انتخاب خودته. به هرحال من که میدونم پشیمون میشی.
با دست به تونل اشاره کرد.
- میتونی واردش بشی انسانی که بودن با بچه شو به زندگی های بهتر ترجیح میده.
مروپ طعنه فرشته را نادیده گرفت به آرامی درون دروازه پرید.
***
- نگاه کنین بالاخره چشماشو باز کرد!
- خدا رو شکر! خدا رو شکر!
- بچه ها دورشو خلوت کنین بذارین نفس بکشه.
کارکنان یتیم خانه که دور مروپ گانت حلقه زده بودند، به دستور سرپرست کنار رفتند و به او اجازه دادند متوجه موقعیتش شود. درون اتاقی با سقفی قدیمی قرار داشت که از آن بوی کهنگی و تنهایی می بارید. و از اطرافش صدای گریه و خنده کودکان را می شنید. پس واقعا فرشته او را به زندگی بازگردانده بود. همین که این را به یاد آورد، مانند کسی که از منگی خارج شده باشد شروع به فریاد کشیدن کرد.
- بچم! بچمو بهم بدین! تامم...
- آروم باش به خودت فشار نیار. اون اینجاست.
خانم جوانی با احتیاط کودکی را که میان پارچه های کهنه پیچیده شده بود نزد مروپ آورد و مروپ کودکش را در آغوش کشید. پسر خودش بود! پاره ای از وجودش! کودکش را بلند کرد و زیر نور چراغدان قدیمی مشنگ ها نگه داشت. تام ریدل کوچک چهره آرام و دلنشینی داشت. مروپ جوری کودک را می نگریست انگار می خواست تمام اجزای صورتش را با همه وجود بخاطر بسپرد. و طوری نگهش داشته بود انگار میخواستند کودک را از دستش بقاپند. مسئولین پرورشگاه با لبخند نظارگر این صحنه بودند. برخی ها هم انقدر احساساتی شدند که شروع به گریه کردند. با بلند شدن صدای آنها، تام ریدل کوچک هم زیر گریه زد.
مروپ با دستش قطرات کوچک اشک کودکش را پاک کرد، او را نزدیک صورتش خودش آورد و با اشتیاق بوئید.
- بوی بهشت میدی... مامان قول میده دیگه تنهات نذاره.
آن شب، در آن مکان سرد و تاریک دو نفر به دنیا آمدند. تام ریدل پسر و مادرش.
***
- یه کارم نمیتونی درست انجام بدی زنیکه؟
صدای فریاد مرد کل میخانه را برداشته بود. مروپ زیر نگاه های خشمگین صاحب کارش داشت ذوب می شد و در دل دعا دعا می کرد تام این صحنه را نبیند. از وقتی تصمیم گرفته بود دست تنها پسرش را بزرگ کند، زندگی روی خوشش را نشان نداده بود. هر دفعه مجبور بود همراه کودکش از این شهر به آن شهر دنبال کار برود. اکثر مغازه داران و صاحب کارها، مادر جوانی را که نوزادی در بغل در داشت فوری رد می کردند یا هم که مانند صاحب میخانه او را مظلوم گیر می آوردند و بعد از بیگاری کشیدن کتکش می زدند.
- معذرت می خوام آقا.
مروپ دستش را از روی گونه سرخ شده اش برداشت و مشغول جمع کردن ظرف های روی میز شد. با فکر کردن به شیطنت های تام پنج ساله، دلش آرام گرفت و درد را فراموش کرد. حاضر بود بخاطر پسر کوچکش تمام دردهای دنیا را تحمل کند.
ظرف ها را براداشت تا سمت آشپزخانه ببرد که ناگهان مرد درشت هیکلی از پشت به او خورد. مروپ تعادلش را از دست داد و با تمام وسایل روی زمین افتاد.
- هوی! هیچ معلوم هست چی کار می کنی؟
مرد نگاه طلبکارانه اش را به مروپ دوخت. انگار نه انگار خودش باعث آن حادثه شده بود.
- ولی شما بودین که به من خوردین جناب... همه دیدن.
هیچکس ندید. بقیه مردم هم طرف مرد را گرفتند. تحقیر کردن یک زن برایشان آسان تر از حمایتش بود. اشک درون چشمان مروپ جمع شد. دستانش را ستون بدنش کرد و آرام از جایش برخاست تا وسایل را از روی زمین جمع کند.
- به درد نخور!
لگد صاحب میخانه، درد وحشتناکی را به پهلوی مروپ هدیه کرد. صدایی از کسی در نیامد. این چندمین بار در آن روز بود که مورد ضرب و شتم قرار می گرفت؟ آن همه آدم آنجا تماشاچی بودند؟ چرا کسی به دادش نمی رسید؟
- حق نداری به مامانم زور بگی بدجنس!
صدای تام ریدل کوچک، سکوت خفه میخانه را شکست. تام خودش را کنار مادرش رساند و دست هایش را به دو طرف باز کرد. می خواست از مادرش در برابر ضربه های هولناک محافظت کند. در برابر ظلمی که در حقش می شد. در برابر تمام سختی های دنیا.
- تام تو نباید اینجا باشی!
- مامانت راست میگه. از سر راه برو کنار موش کوچولو!
صاحب میخانه هنگام گفتن این حرف، لحظه ای با نفرت به تام خیره شد و پوزخند زد. بعد دوباره نگاهش را به مروپ دوخت و چهره ای خشمگین به خود گرفت.
- این زن باید تقاص بی دقتیشو پس بده.
- نه! تا وقتی من اینجا باشم نمیذارم دست کثیفت به مامانـ...
حرف تام، به خاطر سیلی بدی که از مرد خورده بود نصفه ماند. مروپ جیغی زد، کودکش را در آغوش کشید و با نگرانی صورتش را برسی کرد. انتظار داشت تام مثل قدیم ها زیر گریه بزند و او نتواند آرامش کند. ولی این اتفاق نیفتاد.
تام گریه نکرد.
فقط چیزی زیرلبی گفت که مروپ کامل نشنید. احتمالا گفت:"نامرد حتی اجازه نداد حرفامو تموم کنم" و قبل از اینکه مادرش بخواهد چیزی بپرسد، سمت مرد یورش برد.
زمان متوقف شد.
هیچکس باور نمیکرد کودکی بتواند از پس مردی بربیاید که بسیار قوی بود. آن هم کودکی به کوچکی تام که از فرط لاغری می شد دنده هایش را دید. حتی مروپ هم نمی توانست باور کند پسرش می تواند قوی باشد.
تام با قدرت تمام لگدی به بین پاهای مرد زد و او را زمین گیر ساخت.
- مامان بدو!
دقایقی بعد مروپ خودش را درون کوچه تاریکی یافت آن هم درحالی که دستش هنوز داخل دست پسرش بود و توسط او به جلو کشیده می شد.
- یه... یه لحظه... وایسا... تام!
پسرک که نفس نفس می زد، متوقف شد و نگاهی شرمسار به چهره مادرش انداخت. انتظار داشت قیافه ناراحتی را ببیند و مروپ دعوایش کند ولی چیزی که دید، یک لبخند بزرگ بود.
مادرش داشت می خندید!
برای مدتی طولانی به یکدیگر خیره شدند و بعد تام هم خنده اش گرفت. جوری سرخوشانه خندیدند که صدای خنده هایشان به آسمان رسید. انگار نه انگار همین چند دقیقه پیش اسیر مشت و لگدهای مردان زورگو بودند.
مروپ روی زانوانش نشست و موهای تام را نوازش کرد.
- تو جونمو نجات دادی عزیزم. ولی قول بده دیگه هیچ وقت دست به این کارای خطرناک نزنی. مامان دوست نداره بلایی سرت بیاد.
- نترس مامان! من اونقدری بزرگ شدم که میتونم ازت دفاع کنم!
تام مصمم سرش را تکان داد و مروپ درحالی که چشمانش پر از اشک شده بود، او را در آغوش کشید.
- قهرمان کوچولوی من...
- آخ مامان داری لهم می کنیا!... ولم کن...
با اینکه جیغ و داد تام بالا رفته بود ولی مروپ ولش نکرد. دلش نمی خواست آن قهرمان کوچک را از خود جدا کند.
و آن شب، میان کوچه های تنگ و تاریک، مادر بلاخره یک حامی پیدا کرد... پسرش در همه سختی ها کنارش بود!
***
آخرین اتاق هم تمیز شده بود و مروپ بالاخره می توانست بعد دریافت دستمزدش به میهمانخانه بازگردد. اگر فردا و پس فردا را هم کار می کرد می توانست پول خرید کادوی کریسمس را جور کند و بعد هفت سال، برای اولین بار برای تام اسباب بازی بخرد.
با این فکر، لبخندی روی لبش نشست و به سمت پذیرایی رفت تا دستمزدش را از زن شهردار بگیرد.
زن شهردار خانمی زیبا و جوان بود که تقریبا هم سن مروپ به نظر می رسید با این تفاوت که حتی جای یک زخم یا پینه ناشی از کار زیاد، روی دستانش نبود. زن در خانه ای راحت زندگی می کرد و حتی به خودش زحمتی نمی داد برای تمیز کردن منزلش تنهایی اقدام کند. البته این یکجورهایی خوب بود. چون برای کسانی مثل مروپ اشتغال زایی می کرد و آنها هم می توانستند به نان و نوایی برسند.
- کارت رو خوب انجام دادی. بگیر اینم یه مژدگونی کوچولو برو برای خودت یه خوردنی گرم بگیر. کریسمس مبارک!
- ممنونم خانم! ممنونم. کریسمس شما هم مبارک.
مروپ با ذوق پول ها را گرفت و سمت شیرینی فروشی دوید. می خواست با خریدن مقداری آبنبات تام را سورپرایز کند. هوای آن شب سرد بود و برف خیلی آرام از آسمان می بارید و روی زمین می نشست. همه عابرین لباس های گرم و زیبایی داشتند و خوشحال و خندان سمت خانه هایشان می رفتند. خانه هایی که با آتش شومینه و بوی خوب غذا پر شده بودند.
البته که این ها برای مروپ مهم نبودند. شاید گاهی حسرت زندگی در چنین خانه هایی را می خورد اما این حسرت بسیار کوتاه مدت بود. چون خانه نه با وجود وسایل وخوراکی، بلکه با وجود خانواده خانه می شد. و مروپ خانواده اش را داشت. تام را داشت. و تام منتظر بود که مادرش برسد.
- من برگشتم!
- خوش اومدی مامان!
تام پله های مهمانخانه را یکی دو تا طی کرد تا خودش را به مادرش برساند. مروپ پایین پله ها ایستاده بود و برف روی لباس های کهنه و پاره اش را می تکاند. قطعا برایش سخت بود با چنین لباس هایی بیرون برود. او نیاز به دستکش و شال داشت تا گرم نگهش دارند و می توانست آن ها را به کمک پولی که از زن شهردار گرفته بود تهیه کند. ولی این کار را نکرد و جایش کلی شیرینی خرید و تا دل پسرش را شاد کند.
تام با دیدن شیرینی ها لبخند زد و محکم مادرش را در آغوش کشید.
- مرسی مامان!... راستی منم برات یه غافلگیری دارم!
تام از مروپ خواست چشمانش را ببند و دستش را بگیرد. سپس او را به اتاق کوچک و محقرشان راهنمایی کرد.
- حالا وقتشه چشماتو باز کنی... تادا! سورپرایز!
مروپ چشمانش را باز کرد و با لباسی اشرافی و زمستانی مواجه شد. واقعا هم سورپرایز شده بود. با دستش خز نرم لباس را نوازش کرد.
- تام... ممنونم. اما پولشو از کجا آوردی؟
تام بادی به غبغب انداخت و با غرور گفت:
- اون روز که رفته بودیم خونه اون خانم پولداره رو تمیز کنیم، من دیدم یکی از انگشتراش روی میزه. اون کلی از اون انگشترا داشت و به گم شدنشون اهمیت نمی داد. پس منم یواشکی برداشتمش.
- تو چی کار کردی؟
بسته شیرینی ها از دست مروپ افتاد فریادش باعث شد تام وحشتزده چند قدم عقب برود.
- من... من فقط برداشتمش.
- تو دزدی کردی تام! دزدی اصلا کار خوبی نیست!
- من... من می خواستم خوشحالت کنم.
مروپ نفس عمیقی کشید، سعی کرد تا خشمش را فرو ببرد. میدانست که تام از سر عشق و برای خوشحال کردن او این کار را کرده، اما این دلیل نمیشد که رفتار اشتباهش نادیده گرفته شود. دستش را به سمت تام دراز کرد، اما قبل از اینکه به او برسد، مکث کرد.
- تام عزیزم...
صدایش حالا نرمتر شده بود، اما هنوز قاطعیتش را حفظ کرده بود.
- من خیلی خوشحالم که دوست داری منو خوشحال کنی. واقعاً خوشحالم. ولی این راهش نیست عزیزم. دزدی کردن، حتی برای خوشحال کردن کسی، کار درستی نیست. اون انگشتر مال یه نفر دیگه است و برداشتنش یعنی از اون شخص دزدیدن.
تام سرش را پایین انداخت و اشک در چشمانش جمع شد.
- ولی… ولی تو گفتی پول نداریم… گفتی نمیتونیم کادو بخریم… منم... نمی خواستم با این لباسا بری بیرون و مریض بشی...
با این حرف خود مروپ هم به گریه افتاد. حق با تام بود. آنها آه در بساط نداشتند. اگر هم پولی به دست می آوردند صرف اجاره میهمان خانه و خریدن غذایی ناچیز می شد. امسال مروپ بیشتر از سال های دیگر مریض شده بود و اگر به همین منوال پیش می رفت، دیگر نمی توانست بزرگ شدن فرزندش را ببیند.
با ناراحتی کنار تام نشست و او را به آغوش کشید.
- میدونم عزیزم، میدونم. ولی ما با تلاش خودمون، با کار کردن، میتونیم به خواستههامون برسیم. شاید نه به سرعت، ولی حتماً میتونیم. یادته چقدر خوشحال می شدیم وقتی می تونستیم این شیرینیها رو بخریم؟ اون خوشحالی واقعی بود، چون حق خودمون بود.
تام نگاهی زیر چشمی به شیرینی ها انداخت. بوی شیرینیهای افتاده روی زمین با عطر خز لباس زمستانی در هم آمیخته بود. مروپ آغوشش را محکمتر کرد.
- من ازت ناراحت نیستم عزیزم. فقط میخوام یه درس مهم بهت یاد بدم. همیشه باید راه درست رو انتخاب کنیم، حتی اگه سختتر باشه.
پسرک سرش را روی شانه مادرش گذاشت و بغضش ترکید.
- من دیگه هیچوقت این کارو نمیکنم مامان. قول میدم.
مروپ لبخندی زد و گونهی پسرش را بوسید.
- میدونم عزیزم. تو پسر باهوش و مهربونی هستی. حالا هم این لباسو به فروشگاه می بریم و انگشتر رو پس می گیریم.
تام ریدل کوچک سری به نشانه تایید تکان و دست در دست مادرش از میهمانخان خارج شد تا کار درست را بکند.
و آن شب، ستاره ها درخشان تر از همیشه درخشیدند تا مسیر را برای مادر و پسری روشن کنند که عشقشان بی انتها بود!
***
تام با ذوق چمدانش را روی زمین می کشید و به همه تنه می زد. مروپ هم پشت سرش می دوید و سعی داشت همراهی اش کند. ایستگاه کینگزکراس جوری شلوغ بود که شتر با بارش درون آن گم می شد.
- آروم تر تام! میدونم هیجان زده ای ولی وایسا منم بهت برسم!
- باشه مامان.
تام دقیقا کنار قطار ایستاد و مروپ خودش را به او رساند. با وسواس یقه لباس پسر را مرتب کرد و دستی به موهایش کشید. تام یازده ساله چشمانش را در حدقه چرخاند.
- مامان دیگه بزرگ شدم. نیاز نیست نگران باشی. تازه وقتی رفتم هاگوارتز هر روز برات نامه می نویسم و از حالم با خبرت می کنم.
- میدونم عزیزم. ولی بازم قول بده مراقب خودت باشی و درسات رو خوب بخونی. نگران منم نباش.
- مامان... راستشو بخوای از گروهبندی می ترسم... نکنه خراب کنم و آبروی خاندانمونو ببرم؟
پسرک حقیقت را می دانست. یا حداقل آنچه که باید راجع به گذشته و جادوگر بودنش می دانست. مروپ محکم پسرش را در آغوش کشید و با تمام وجود بوئید. هنوز هم مانند کودکی اش بوی بهشت می داد.
- تام مهم نیست عضو چه گروهی میشی... مهم اینه که بدونی من تا ابد عاشقتم. مامان تا همیشه دوستت داره.
- منم همینطور مامان.
تام خودش را از آغوش مادرش بیرون کشید و بعد خداحافظی کردن سوار قطار شد. مروپ همچنان ایستاده بود و مانند مادری نمونه کودکش را بدرقه می کرد. باورش نمی شد 11 سال را کنار هم گذراندند و پسرش نامه هاگوارتز دریافت کرده است. خیلی خوشحال بود. خیلی!
- مامان! هی مامان!
مروپ سرش را بالا آورد و تام را نزدیک یکی از شیشه ها دید که صدایش می زد. قطار شروع به حرکت کرده بود وهیچکس به خوبی نمی توانست صدای دانش آموزان که در هم آمیخته بود بشنود.
- مامان اینجا!
- نمی شنوم چی میگی پسرم!
تام دستش را بیرون آورد تا بتواند با مادرش خداحافظی کند.
- میخوام دنیایی بسازم که جادوگرا توش راحت باشن. دنیایی که وقتی یه مشنگ مادرمو رها کرد بهش آسیبی نرسه. من ازت مراقبت میکنم مامان. قول میدم!
قطار به سمت دور دست ها رفت و تنها چیز که بجا گذاشت مادری بود که از شوق اشک می ریخت.
آن شب، با اینکه مروپ تنها به رخت خواب رفت ولی حس کرد چیزی جلوی دلتنگی اش را می گیرد. چیزی درون قلبش...
و آن لبخند گرم پسرش بود!
***
صدای زنگ که بلند شد، مروپ با نگرانی از جایش برخاست و سمت در دوید. ساعت دوازده را هم رد کرده بود.
- الان چه وقت اومدنه؟ ساعتو دیدی؟
تام با بی خیالی وارد خانه شد و نگاهی به ساعت انداخت. بعد، طوری که انگار زمان برایش اهمیت نداشته باشد، سراغ غذای روی میز رفت.
- میدونی چند بار تا مرز سکته رفتم؟ هی تام!
با تو هستم!- کارم طول کشید خب.
- این نشد دلیل آقای ریدل!
مروپ همچنان خشمگین و دست به کمر ایستاده بود و او را نگاه می کرد. انتظار داشت پسرش به او توجه کند، ولی نکرد. از وقتی تام سال سوم تحصیلش را رد کرده، روابطشان کمرنگ و کمرنگ تر شده بود. پسر شب ها با دوستانش بیرون می رفت و زمانی هم که بر می گشت تا ساعت ها خود را درون اتاقش حبس می کرد.
با اینکه در مدرسه همه تام را دوست داشتند و به او احترام می گذاشتند، زیادی نزد مادرش محبوب نبود. مروپ همان کودک قدیمی و ساده دل خودش را می خواست که بعد از خیس کردن شلوارش زیر گریه می زد.
- تام حق نداری به من بی محلی کنی!
- وای مامان چقدر گیر میدی!
- من گیر نمیدم. این تویی که منو حرص میدی.
تام قاشق و چنگال را روی میز گذاشت و با ناراحتی از جایش بلند شد.
- سیر شدم. دیگه نمی خورم.
- منظور من این نبود که... هی تام!
پسر به اتاقش رفت و در را پشت سرش بست. مروپ که نمی دانست چه کار کند همانجا مدتی منتظر ماند. هر چه که الان داشت بخاطر پسرش بود. خانه و پول ها را نمی توانست بدون زیرکی تام به دست بیاورد. او در مدرسه تمام تلاشش را می کرد و جایزه هایی را که می برد برای مروپ می فرستاد تا به کمکشان بتواند زندگی ای عادی برای خودشان دست و پا کند.
مروپ خبر داشت پسرش چقدر برای شاد کردنش زحمت می کشد. ولی دوست نداشت روابطشان انقدر هم سرد باشد. سری تکان داد تا افکار بد را از خود دور کند. شاید ایراد از خودش بود. باید خود را اصلاح می کرد.
ظرف غذا را برداشت و آرام در اتاق پسرش را زد. خبری از تام نشد. برای همین لای در را باز کرد و ظرف را روی زمین سر داد.
- متاسفم که سرت داد زدم تام. بیا غذات رو بخور. نباید گرسنه بخوابی.
برای لحظاتی صدایی نیامد. مروپ نفس عمیقی کشید و از در دور شد. اما قبل از اینکه برود شنید تام زمزمه وار گفت:
- ممنونم... مامان. من تصمیم گرفتم از فردا تو مغازه بورگین و بارکز کار کنم. امیدوارم سعی نکنی جلومو بگیری.
- قول بده سراغ چیزای اشتباه نری...
مروپ نفهمید پسرش صدایش را شنیده یا خیر. چون در همان موقع بسته شده بود.
آن شب، برای اولین بار مروپ فهمید مادر بودن خیلی پیچیده تر از آن است که به نظر می رسد... با این حال همچنان تام را دوست داشت!
***
- تو اونجا نمیری!
- کی گفته واسم تعیین تکلیف کنی؟
- تام این چه طرز حرف زدنه؟
- من هرطور دلم بخواد باهات صحبت می کنم! درضمن دیگه منو تام صدا نزن!
- این اسم پدرته...
مروپ غمگین و تام خشمگین بود. رو به روی هم ایستاده بودند و پسرک با صدایی بلند سر مادرش فریاد می کشید.
- پدرم؟ کدوم پدر؟ هان؟... بهم بگو
کدوم پدررر!؟تام ریدل جوان با عصبانیت شانه های مادرش را گرفت و تکان داد. انگار مروپ مقصر تمام اتفاقات زندگی او باشد.
- اون مشنگ لعنتی پدر من نبود و نیست! اگه بود میومد به خانوادش سر می زد و احوالمونو می پرسید. میومد میدید وضعیتمون چطوره... فکر می کنی اون اصلا خبر داشت که پسرش تو دوران کودکی داشت از شدت سو تغذیه می مرد؟
- نه ولی...
- اون خبر نداشت! چون براش مهم نبود خبری ازمون بگیره! وقتی داشتی تو فقر و بدبختی دست پا می زدی کجا بود؟ وقتی مجبور بودی تک و تنها کار کنی و از این و اون کتک بخوری چی؟...
اون مشنگ کدوم گوری بود!؟فریاد های پسر، مادر را می ترساند. اشک کم کم داشت از گوشه های چشم مروپ جاری می شد. هرگز فکرش را هم نمی کرد روزی فرزندش این چنین مقابلش بایستد و سرش داد بزند.
- تو نه شوهری داری نه پدری و نه برادری! اینو خوب یادت بمونه... منم اونقدری بزرگ شدم که بفهمم دارم چی کار می کنم. پس جلومو نگیر!... می خوام تنها زندگی کنم.
و رفت!
تام... یا همانطور که خودش می خواست صدایش کنند، ولدمورت، رفت. برای همیشه مروپ را ترک کرد چون فکر می کرد بزرگ شده است... چون فکر می کرد می تواند تصمیم های دقیقی بگیرد... چون فکر می کرد مادرش تنها مانع موفقیتش است...
رفت و انگشتر را از مورفین گرفت...
رفت و پدرش را کشت...
رفت و مرگخواران را دور خودش جمع کرد...
رفت و مروپ را تنها گذاشت! با شب هایی که جز صدای گریه مادری دردمند، چیز دیگری در آنها به گوش نمی رسید.
***
ترس و وحشت لغات پیش پا افتاده ای به نظر می رسیدند. حسی که ولدمورت در مردم به وجود آورده بود، فراتر از اینها بود. دیگر کسی جرئت نمی کرد تنهایی از خانه اش بیرون برود. هاگوارتز امنیتش را صد برابر کرده و وزارتخانه در به در دنبال اسمشونبر می گشت.
همه جا صحبت از آن جادوگر خطرناک بود و هیچکس محل استقرارش را نمی دانست جز مرگخواران. و البته زنی که دورانی سرپرستی اش را بر عهده داشت.
مروپ شنلی سیاه سر کرده بود و با عجله در طول خیابان می دوید. باید خودش را به تام می رساند. زمانی که در سرزمین مردگان بود، دیده بود که قرار است چه بلایی سر فرزندش بیاید.
همه چیز هم دقیقا از همان شب شروع می شد. شبی که ولدمورت برای کشتن هری پاتر اقدام کرد.
- تام دووم بیار. مامان الان خودش رو می رسونه.
با اینکه مروپ بعد رفتن پسرش مجبور شده بود تنها زندگی کند، ولی همیشه از دور مراقب او بود و می دانست دارد چه کار می کند. به خودش قول داده بود مراقب فرزندش باشد.
به آخرین چهار راه که رسید، فوری مسیرش را به سمت خانه جیمز و لیلی تغییر داد. انگارهنوز خبری نبود.
- آواداکداورا!
صدای افتادن جسم بی جان جیمز روی زمین، مروپ را به خودش آورد. برخلاف تصورش انگار خیلی هم زود نرسیده بود. پله ها را با عجله طی کرد و به طبقه بالا رسید.
- تام نه!
صدای مروپ همزمان شد با سقوط مادری...
جیغ لیلی آسمان را شکافت و او هم روی زمین افتاد. ولدمورت چرخید و نگاهی به پشت سرش انداخت. دست های مروپ روی دهانش بود و اشک به آرامی روی گونه هایش می غلتید.
- چرا کشتیش تام؟ اونم مثل من یه مادر بود!
- کی بهت گفته بیای اینجا؟ من هر کاری دلم بخواد می کنم.
شاید لحن ولدمورت سرد، بی روح و قاطع به نظر می رسید اما هنوز هم می ترسید به چشمان مروپ نگاه کند.
- بهتره وقتی دارم اون بچه رو می کشم اینجا نباشی.
- این کار رو نکن تام! اینجوری خودتم نابود میشی!
- انقدر بهم نگو تام! من لازم ندارم کسی بهم دستور بده چی کار کنم یا نکنم. من تصمیممو گرفتـ...
حرف های ولدمورت نصفه ماند چون به طور غیر منتظرانه ای در آغوش مروپ غرق شد. مروپ چنان او را گرفته بود که انگار قسمتی از وجود خودش را گرفته. حلقه دستانش سفت و محکم بود.
- مامان نمیذاره بلایی سرت بیاد. بهت قول دادم. یادته پسرم؟
ولدمورت حرفی نزد. حتی تکان هم نخورد. نمی دانست چه کار باید کند. هری کوچک با تعجب به مادر و پسر نگاه می کرد.
- یادته اون روزایی که کنار هم زندگی می کردیم؟ با اینکه هیچی نداشتیم ولی کاملا شاد بودیم. چون من یه قهرمان کوچولو داشتم که می خواست ازم مراقبت کنه. و اونم یه نفر رو داشت که نمی ذاشت آسیبی بهش برسه. ما زندگی قشنگی کنار هم داشتیم پسرم. یادت میاد؟
دست مروپ آروم روی کمر ولدمورت حرکت کرد و نوازشش داد.
- یادته گفتی یه دنیایی درست می کنی که توش راحت باشم؟
- آره...
لب های ولدمورت آرام تکان خورد. این یکی را به یاد می آورد.
- بهت قول دادم دنیایی بسازم که جادوگرا توش راحت باشن. دنیایی که وقتی یه مشنگ مادرمو رها کرد بهش آسیبی نرسه... قول دادم ازت مراقبت کنم.
آغوش مجددا سفت تر شد.
- درسته... درسته عزیزم. تو ازم مراقبت کردی. تو به قولت وفا کردی. تموم این سالها فکر کردم این منم که دارم بزرگت میکنم اما تو بودی که منو بزرگ کردی عزیزم. تموم سختی های زندگی مو تحمل می کردم چون تو کنارم بودی. تو بهم دلیلی برای زندگی دادی.
- ولی... ولی من هنوز اون دنیا رو نساختم. چون تو داری جلومو میگیری!
ولدمورت خودش را از آغوش مادرش بیرون کشید و آن موقع بود که توانست اشک های درخشان مادرش را ببیند.
- داری... داری گریه می کنی مامـ...
حرفش را خورد و مروپ هم این را فهمید. چند سال بود که دیگر به او «مامان» نمی گفت؟ چند سال بود که فکر می کرد برای به کار بردن همچین لغتی بزرگ شده؟
- عزیزم... من ذوق میکردم حتی اگه اسمی که میگفتی مامان نبود. هر چی جاش به کار می بردی بازم اسم من میشد. ولی برام مهم بود صدام کنی. برام مهم بود که اهمیت بدی. و تو میدادی. هنوزم می خوای شادم کنی. مگه نه؟
- نه!
- پس چرا همون لحظه اول سعی نکردی از آغوشم بیرون بیای؟ چرا سعی نکردی منم بکشی؟... چرا بعد از اینکه درمورد خاطراتت حرف زدیم گریه کردی؟
ولدمورت حیران دستی به صورتش کشید. داشت گریه می کرد! جدی داشت گریه می کرد!
عصبانی شد. گریه برای موجودات ضعیف تر بود. برای کودکان بود. و حق مشنگ هایی که زندگی های اعیانی داشتند ولی یتیمان و بینوایان و جادوگران را نمی دیدند. آنها باید بعد رسیدن به سزای اعمالشان گریه می کردند.
نمی توانست این وضع را تحمل کند. نمی توانست ضعیف بودن را بپذیرد. برای همین با خشم چوبدستی اش را بالا آورد و به سمت نوزاد کوچک داخل گهواره گرفت. سپس با صدای بلند طلسم را گفت.
- آواداکـــداورا!
- نـــــــــــــه!
***
- با بسته نگه داشتن چشمات حقیقت از بین نمیره. از من گفتن بود.
صدای آشنا و عجیب فرشته، باعث شد مروپ تصمیم بگیرد چشمانش را باز کند. مجددا به برزخ بازگشته بود.
- طلسم خورد به هری پاتر و برگشت. میدونستی بر می گرده. عشق مادری و اینجور چیزا... تو هم خودتو انداختی جلوش تا زندگی پسرت رو نجات بدی. الحق که آدم عجیبی هستی.
مروپ نفس عمیقی کشید و از جایش بلند شد. لبخندی بر لب داشت. بالاخره او هم توانسته بود به قولش وفا کند و جان پسرش را نجات دهد. به آرامی نزدیک فرشته ایستاد و پرسید:
- حال پسرم چطوره؟
- بد نیست. ولدمورت شده به هر حال و نباید ناراحتی از خودش نشون بده... پشیمون نشدی از اینکه برگشتی تا یه زندگی سخت رو بگذرونی؟ زندگی ای که حتی پسرت هم توش بهت اهمیت نمیده؟
- پشیمون نشدم. روز به دنیا اومدن تام کوچولوم بهترین روز زندگیم بود. و بقیه زمانایی که پیشش می گذروندم چیزی کمتر از بهشت نداشت. خوشحالم تونستم باهاش زندگی کنم.
فرشته سرش را خاراند. و گوی جادویی را بیرون آورد و نگاهی به وضعیت ولدمورت داخل دنیای زندگان انداخت. هنوز هم سرد و بی رحم به نظر می رسید. و البته کمی گیج و سردرگم.
- فکر می کنی تونستی چیزی رو عوض کنی؟ ولدمورت حتی بدون وجود تو هم به اینجا رسیده بود. تو زندگی قبلیت دیدیش که. راستی اصلا نیاز نداشت بپری جلوی طلسم. پسرت یه شیش هفتایی هورکراس داشت و دوباره می تونست خودشو بازسازی کنه. ولی تو زندگیتو برای نجاتش هدر دادی.
مروپ هم روی گوی خم شد تا نگاهی به تصویر پسرش بیندازد. ولدمورت مشغول تعقیب زن و بچه ای ژنده پوش بود. زن کودک به بغل می دوید و از این و آن کمک می خواست ولی هیچکس به دادش نمی رسید. انقدر دوید که کوچه تمام شد و بن بست رسید.
ولدمورت درست در چند قدمی شان قرار داشت. چوبدستی اش را به سمت زن نشان رفت.
- اون پسر توئه ها! هنوزم همونقدر بی رحم و بدجنسـ...
ناگهان اتفاقی افتاد که باعث سکوت فرشته شد.
ولدمورت کیسه ای پر از پول و غذا ظاهر کرد و جلوی زن انداخت. بعد با صدایی که خشم و اندوه از آن می بارید فریاد زد:
- سعی کن به بهترین نحو از بچه ت مراقبت کنی! نذار یه ذره هم تو زندگی احساس تنهایی کنه! بهش قول بده!
زن وحشتزده و با چشمان اشکی سرش را تکان داد. زبانش بند آمده بود. نمی دانست باید تشکر کند یا درخواست کمک. ولدمورت منتظر حرف زن نماند و بی درنگ غیب شد. وظیفه اش را انجام داده بود.
مروپ و فرشته از گوی فاصله گرفتند. هردویشان متعجب بودند. تا اینکه فرشته با صدای بلند خندید و سکوت بینشان را شکست.
- مثل اینکه واقعا یه تغییراتی ایجاد کردیا! واقعا آدم عجیبی هستی. خیلی آدم عجیبی هستی... و البته که یه مادر نمونه.
مروپ هم لبخند زد.
Rockabye, don’t bother cry
لالا کن کوچولوی من، لازم نیست گریه کنی
Lift up your head, lift it up to the sky (Rockabye)
سرت رو بالا بگیر، سرت رو رو به آسمون بگیر
Rockabye, don’t bother cry (Yeah)
لالا کن کوچولوی من، لازم نیست گریه کنی (اره)
Angels surround you, just dry your eye (Yeah)
فرشته ها دورت هستن، اشکهات رو پاک کن، آره
Rockabye, don’t bother cry (No)
لالا کن کوچولوی من، لازم نیست گریه کنی (نه)
Lift up your head, lift it up to the sky (Oh)
سرتو بالا بگیر، سرتو به سمت آسمون بگیر
Rockabye, don’t bother cry
لالایی، لازم نیست گریه کنی
Angels surround you, just dry your eye
فرشته ها دورت هستن، اشکهات رو پاک کن
با الهام از این