جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
صفحه اصلی خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
بالای صفحه
کاربران آنلاین
شبکه پرواز
فن‌ فیکشن‌ها
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
×

کاربران آنلاین

46 کاربر(ها) آنلاین هستند (19 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
43
مهمانان
3
اعضا
×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: فروشگاه چوبدستی‌گستران برای اولین‌بار با ارائه چوبدستی‌های خاص در خدمت شماست! این فرصت استثنایی رو پیش از این که چوبدستی مورد علاقه‌تون خریداری بشه از دست ندین!
wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: نگارخانه‌ی خیال
ارسال شده در: یکشنبه 23 شهریور 1404 18:39
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده


افسانه‌ سیزیف


نقل قول:
در اساطیر یونان سیزیف بخاطر گناهانش محکوم شد تا تخته سنگی را تا قله یک کوه حمل کند، اما همین که به قله می‌رسد، سنگ به پایین می‌غلتد و سیزیف باید دوباره این کار را انجام دهد.



— یه ذره دیگه... فقط یه ذره دیگه...

سیزیف نفس‌نفس می‌زد و قطرات عرق از پیشانی‌اش می‌چکید. تقریباً در یک‌قدمی قله بود. اگر موفق می‌شد... اگر می‌توانست بالاخره سنگ را به نوک قله برساند... آن‌وقت همه‌چیز به پایان می‌رسید. از شر گرمای کشندهٔ اطرافش، از شر آن تخته‌سنگ لعنتی که بیشتر عمرش آن را به دوش کشیده بود، از آن کوهستان نفرین‌شده، از خارهایی که در پاهایش فرومی‌رفتند، از شر همه‌شان خلاص می‌شد؛ همه را پشت سر می‌گذاشت. از همین حالا می‌توانست لحظه‌ای را که سنگ را بالاخره به قله می‌رساند تصور کند: فریاد رهایی‌اش، نفسی که پس از مدت‌ها زیر این شکنجهٔ بی‌پایان بودن از سر آسودگی بیرون می‌داد، نسیم پیروزی‌ای که حس می‌کرد، شعف و غرور ایستادن بر فراز قله و طعم لذت‌بخش آزادی که در دهانش جاری می‌شد...

دیگر واقعاً چیزی نمانده بود. سیزیف نمی‌دانست مغزش او را گول می‌زند یا این‌بار واقعاً از دفعات قبل بیشتر بالا آمده بود. تخته‌سنگ ذره‌ذره بالا می‌رفت و امید او نیز همین‌طور. شاید واقعاً داشت موفق می‌شد. شاید بالاخره عذابش به پایان می‌رسید؛ عذاب هر روز و هر شبش، درد جان‌گداز بی‌فرجام‌بودن رنج‌هایش، حسِ تمام‌عمر دویدن و به هیچ‌جا نرسیدن، پوچی و بیهودگی‌ای که بر شانه‌هایش سنگینی می‌کرد و ریه‌هایش را از سرب ناتوانی انباشته بود، ناامیدی‌ای که توان نفس‌کشیدن آسان را از او گرفته بود. شاید این واقعاً پایان بود. شاید موعد آزادی‌اش فرا رسیده بود. شاید بالاخره می‌توانست به جای زنده‌ماندن، "زندگی" کند. چشمانش با اراده برق می‌زد. احساس می‌کرد نیروی قدرتمندی در خونش می‌دوید و به ماهیچه‌هایش می‌رسید و او را به پیش می‌راند. نفس‌هایش تندتر شده بود. ضربان قلبش شتاب گرفته بود. رویای رهایی در سرش حالا دست‌یافتنی به نظر می‌رسید. مهٔ سنگین اندوه جان‌فرسای هرروزه‌اش داشت محو می‌شد. قدم دیگری به جلو برداشت، این‌بار محکم‌تر و مطمئن‌تر از قبل. شاید بالاخره لحظهٔ شیرین پایانِ رنج‌هایش فرا رسیده بود. شور رهایی در رگ‌هایش موج می‌زد.

سنگ با لغزشی نرم به پایین غلتید.

برای یک لحظه، ذهن سیزیف خالی شد. پر از هیچ. سرشار از پوچی. چشمانش بی‌اختیار مسیر سنگ را تا پایینِ کوه دنبال کرد. سنگ با سرعت، مسیری را که او ساعت‌ها طی کرده بود، در یک چشم‌برهم‌زدن پایین رفت و از دید خارج شد. سیزیف پلک زد. احساس می‌کرد اعضای بدنش با هم همکاری نمی‌کنند. گوش‌هایش نمی‌شنید. مغزش کار نمی‌کرد. بدنش را حس نمی‌کرد. اطرافش را نمی‌دید. سنگ به پایین افتاده بود. دوباره.

قطره‌عرقی از گردنش پایین چکید و تا کمرش سرخورد.
— افتاد.

نسیم گرمی همراه با گردوغبار به صورتش برخورد کرد و خاک را در چشمانش ریخت.
— دوباره.

مکث کرد. ذهنش داشت دوباره کار می‌کرد، یا بهتر بود بگوید منفجر می‌شد. سرتاپایش غرق در خستگی بود.
— مهم نیست چقدر تلاش کنم. اوضاع همیشه همین‌طور باقی می‌مونه، مگه نه؟

دفعات بی‌شمار تلاش‌های قبلی‌اش در سرش رژه می‌رفت.
— این‌دفعه هم مثل دفعه‌های قبل، امروز هم مثل دیروز، امسال هم مثل پارسال. نه تموم می‌شه و نه فرقی می‌کنه. اسمش روشه: عذاب بی‌پایان.

شاید به نظر می‌رسید که پس از بارها و بارها باختن، سال‌های طولانی شکست، باید سیزیف را نسبت به سرنوشتش بی‌حس کرده باشد. اما این‌طور نبود. هر بار کمی خسته‌تر می‌شد، هر بار سنگ کمی سنگین‌تر می‌شد، هر بار راه طولانی‌تر از قبل به‌نظر می‌رسید، هر بار کوهستان ناهموارتر می‌شد، هر بار مسیر پیچ‌درپیچ‌تر و سخت‌تر از قبل می‌شد. اما یک چیز ثابت بود: سنگ همیشه به پایین می‌غلتید. بدون استثنا.

و سیزیف، در راه پایین‌آمدن، به روزهایش فکر می‌کرد. به امروز، به دیروز، به فردا. به واقعیت تلخ سرنوشتی که تا ابد برایش رقم خورده بود و می‌دانست که هیچ‌کدام از روزهایش با هم تفاوتی ندارند.

قدم‌هایش را سبک‌تر برداشت. فردا هم متفاوت با امروز نبود.

افسانه‌ها همیشه ریشه در حقیقت دارند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط درک ثورن در 1404/6/23 19:00:18
پاسخ: نگارخانه‌ی خیال
ارسال شده در: جمعه 7 شهریور 1404 00:30
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده


She tells him, “Oh, love, no one’s ever gonna hurt you, love
بهش میگه: “اوه عزیزم، هیچوقت نمیذارم کسی اذیتت کنه

I’m gonna give you all of my love
همه عشقم رو به پات میریزم

Nobody matters like you”
“هیچکس به اندازه تو برام اهمیت نداره

She tells him, “Your life ain’t gonna be nothing like my life
بهش میگه: “زندگی تو اصلا شبیه زندگی من نمیشه، بمون

You’re gonna grow and have a good life
تو بزرگ میشی و صاحب یه زندگی خوب میشی

I’m gonna do what I’ve got to do”
“من هر کاری لازم باشه برات میکنم



- نفر بعدی شمایی؟

صدای فرشته، باعث شد مروپ سرش را بالا بیاورد و نگاهی سرد به اطراف بیندازد. داخل صف طویلی ایستاده بود که شامل افرادی با سنین مختلف می‌شد. پشت سرش آدم های زیادی قرار داشتند تا بعد او وارد گیت شوند ولی جلویش هیچکسی نبود. پس قطعا " نفر بعدی" خودش بود. با احتیاط جلو رفت و رو به روی فرشته ای که پشت میزش درون باجه نشسته بود، ایستاد.
فرشته نگاهی به سرتا پای مروپ انداخت و بعد از کشو طوماری سفید بیرون آورد.
-مروپ گانت. فرزند ماروولو گانت، همسر تام ریدل و مادر ولدمورت. اوه!

نیشخند عجیبی روی صورت فرشته جا خوش کرد و چهره‌اش شبیه شیاطین شد.
- کیس جالبی هستی. مادر یکی از خطرناک ترین جادوگرای تاریک و نواده‌ی یکی از قدرت طلب ترین جادوگرای بزرگ...‌ زندگی عجیبی هم داشتیا. تحقیر تمسخر خشونت خانگی و عشق ممنوعه!

مروپ تمام این مدت ساکت بود و حرفی نمی‌زد. شاید هنوز باور نکرده بود روز رستاخیز و بررسی پرونده اعمال واقعیت دارد.‌ شاید انتظار داشت به زودی از خواب بپرد. البته همه چیز به‌طرز ترسناکی واقعا طبیعی بود.

- مثل اینکه واقعا اون پسره ریدلو خیلی می‌خواستی که اسم پسرت رو هم از روی اون برداشتی... با این حال پسرت اسم باباشو یدک‌ نکشید. هیولایی بود واسه خودش!... اوه می بینم اونقدر بدشانس بودی که حتی نتونستی بچه‌ت رو خودت بزرگ کنی و بعد به دنیا آوردنش از اون جهان رفتی.

لحن فرشته چیزی مابین دلسوزی و تمسخر بود و مروپ نمی‌دانست جز عصبانی شدن پنهانی چه واکنشی نشان دهد. کمی بعد از به دنیا آوردن فرزندش، دو فرشته او را به زور به این جهان آورده و مجبورش کرده بودند در صف طویلی بایستد تا در رستاخیز نوبتش شود. در این بین، هر از چند گاهی هم سرگذشت پسرش را نشانش میدادند تا بداند فرزندش در چه وضعیتی قرار دارد. بعد از سقوط ولدمورت در جنگ هاگوارتز، مروپ دیگر هیچ حرفی نزد و منتظر ماند تا از این کابوس بیدار شود.

- مروپ گانت، تو مادر یه هیولا هستی. اونم هیولایی که از یه عشق ممنوعه و تحمیلی به وجود اومده و...
- به پسرم نگو هیولا!

این اولین کلماتی بود که بعد مدت ها از دهان مروپ بیرون می آمد. فرشته با دلخوری نگاهی به او انداخت.
- میشه وسط حرفم نپری؟ داشتم می گفتم... پسرت که خون تو رو داشت واقعا موجود خوبی نبود و همسرت هم از دستت کلی زجر کشید. با این حال خودت هم چندان زندگی خفن و آرومی رو نداشتی و میشه گفت بدبخت بودی یجورایی... برای همین فکر کنم بهتره بهت یه فرصت دیگه بدیم.

فرشته طومار را دوباره لول کرد و درون سطل کنارش انداخت. بعد با دست به انتهای گیت اشاره کرد. چیزی مانند تونل سیاهچاله آنجا قرار داشت که آن سویش معلوم نبود. آدم ها یکی یکی درونش می پریدند و غیب می شدند.
- همونطور که میبینی اون دروازه‌ تناسخه و تو رو به هر دنیایی که بخوای می‌بره. باید به دنیای مورد علاقت فکر کنی و داخلش بری. میتونی این بار تو یه خانواده ثروتمند مهربون به دنیا بیای یا یه خانواده معمولی که سلامت روانی خوبی داره. میتونی جادوگر و آدم نباشی و حیوون یا هر موجود جادویی که میخوای به دنیا بیای. این یه فرصت مجدد برای زندگیه و تو باید خیلی خوب درموردش فکر کنی.

نگاه مروپ به دروازه تناسخ دوخته شد. او می‌توانست در بهترین جهان های ممکنه مجدد به دنیا بیاید و زندگی شادی را آغاز کند. این یک فرصت الهی بود. باید فکر می‌کرد دقیقا چه می‌خواهد تا تصمیم درستی بگیرد.
-تصمیممو گرفتم.
- اوه چه سریع! اولین آدمی هستی که انقدر زود تصمیم گرفتی. خب... چیه انتخابت؟
- میخوام برگردم به زندگی خودم.

فرشته از شدت تعجب از جایش برخاست.
- مطمئنی؟ میخوای برگردی به اون زندگی مشقت بار که چی بشه؟
- میخوام اینبار زنده بمونم و خودم بچه مو بزرگ کنم میخوام کنار عزیز مامان باشم.
- پشیمون میشی.
- نمیشم!

قیافه مروپ نشان میداد مصمم است و قصد ندارد نظرش را عوض کند. مادران این بودند دیگر. برای دیدار فرزندانشان تمام شانس های خوب خود را فدا می کردند. فرشته بین ابروهایش را مالید و آهی کشید. درک کردن انسان ها کار راحتی نبود.
- باشه باشه... انتخاب خودته. به هرحال من که میدونم پشیمون میشی.

با دست به تونل اشاره کرد.
- میتونی واردش بشی انسانی که بودن با بچه شو به زندگی های بهتر ترجیح میده.

مروپ طعنه فرشته را نادیده گرفت به آرامی درون دروازه پرید.

***


- نگاه کنین بالاخره چشماشو باز کرد!
- خدا رو شکر! خدا رو شکر!
- بچه ها دورشو خلوت کنین بذارین نفس بکشه.

کارکنان یتیم خانه که دور مروپ گانت حلقه زده بودند، به دستور سرپرست کنار رفتند و به او اجازه دادند متوجه موقعیتش شود. درون اتاقی با سقفی قدیمی قرار داشت که از آن بوی کهنگی و تنهایی می بارید. و از اطرافش صدای گریه و خنده کودکان را می شنید. پس واقعا فرشته او را به زندگی بازگردانده بود. همین که این را به یاد آورد، مانند کسی که از منگی خارج شده باشد شروع به فریاد کشیدن کرد.
- بچم! بچمو بهم بدین! تامم...
- آروم باش به خودت فشار نیار. اون اینجاست.

خانم جوانی با احتیاط کودکی را که میان پارچه های کهنه پیچیده شده بود نزد مروپ آورد و مروپ کودکش را در آغوش کشید. پسر خودش بود! پاره ای از وجودش! کودکش را بلند کرد و زیر نور چراغدان قدیمی مشنگ ها نگه داشت. تام ریدل کوچک چهره آرام و دلنشینی داشت. مروپ جوری کودک را می نگریست انگار می خواست تمام اجزای صورتش را با همه وجود بخاطر بسپرد. و طوری نگهش داشته بود انگار میخواستند کودک را از دستش بقاپند. مسئولین پرورشگاه با لبخند نظارگر این صحنه بودند. برخی ها هم انقدر احساساتی شدند که شروع به گریه کردند. با بلند شدن صدای آنها، تام ریدل کوچک هم زیر گریه زد.
مروپ با دستش قطرات کوچک اشک کودکش را پاک کرد، او را نزدیک صورتش خودش آورد و با اشتیاق بوئید.
- بوی بهشت میدی... مامان قول میده دیگه تنهات نذاره.

آن شب، در آن مکان سرد و تاریک دو نفر به دنیا آمدند. تام ریدل پسر و مادرش.


***


- یه کارم نمیتونی درست انجام بدی زنیکه؟

صدای فریاد مرد کل میخانه را برداشته بود. مروپ زیر نگاه های خشمگین صاحب کارش داشت ذوب می شد و در دل دعا دعا می کرد تام این صحنه را نبیند. از وقتی تصمیم گرفته بود دست تنها پسرش را بزرگ کند، زندگی روی خوشش را نشان نداده بود. هر دفعه مجبور بود همراه کودکش از این شهر به آن شهر دنبال کار برود. اکثر مغازه داران و صاحب کارها، مادر جوانی را که نوزادی در بغل در داشت فوری رد می کردند یا هم که مانند صاحب میخانه او را مظلوم گیر می آوردند و بعد از بیگاری کشیدن کتکش می زدند.

- معذرت می خوام آقا.

مروپ دستش را از روی گونه سرخ شده اش برداشت و مشغول جمع کردن ظرف های روی میز شد. با فکر کردن به شیطنت های تام پنج ساله، دلش آرام گرفت و درد را فراموش کرد. حاضر بود بخاطر پسر کوچکش تمام دردهای دنیا را تحمل کند.
ظرف ها را براداشت تا سمت آشپزخانه ببرد که ناگهان مرد درشت هیکلی از پشت به او خورد. مروپ تعادلش را از دست داد و با تمام وسایل روی زمین افتاد.

- هوی! هیچ معلوم هست چی کار می کنی؟

مرد نگاه طلبکارانه اش را به مروپ دوخت. انگار نه انگار خودش باعث آن حادثه شده بود.

- ولی شما بودین که به من خوردین جناب... همه دیدن.

هیچکس ندید. بقیه مردم هم طرف مرد را گرفتند. تحقیر کردن یک زن برایشان آسان تر از حمایتش بود. اشک درون چشمان مروپ جمع شد. دستانش را ستون بدنش کرد و آرام از جایش برخاست تا وسایل را از روی زمین جمع کند.

- به درد نخور!

لگد صاحب میخانه، درد وحشتناکی را به پهلوی مروپ هدیه کرد. صدایی از کسی در نیامد. این چندمین بار در آن روز بود که مورد ضرب و شتم قرار می گرفت؟ آن همه آدم آنجا تماشاچی بودند؟ چرا کسی به دادش نمی رسید؟

- حق نداری به مامانم زور بگی بدجنس!

صدای تام ریدل کوچک، سکوت خفه میخانه را شکست. تام خودش را کنار مادرش رساند و دست هایش را به دو طرف باز کرد. می خواست از مادرش در برابر ضربه های هولناک محافظت کند. در برابر ظلمی که در حقش می شد. در برابر تمام سختی های دنیا.

- تام تو نباید اینجا باشی!
- مامانت راست میگه. از سر راه برو کنار موش کوچولو!

صاحب میخانه هنگام گفتن این حرف، لحظه ای با نفرت به تام خیره شد و پوزخند زد. بعد دوباره نگاهش را به مروپ دوخت و چهره ای خشمگین به خود گرفت.
- این زن باید تقاص بی دقتیشو پس بده.
- نه! تا وقتی من اینجا باشم نمیذارم دست کثیفت به مامانـ...

حرف تام، به خاطر سیلی بدی که از مرد خورده بود نصفه ماند. مروپ جیغی زد، کودکش را در آغوش کشید و با نگرانی صورتش را برسی کرد. انتظار داشت تام مثل قدیم ها زیر گریه بزند و او نتواند آرامش کند. ولی این اتفاق نیفتاد.
تام گریه نکرد.
فقط چیزی زیرلبی گفت که مروپ کامل نشنید. احتمالا گفت:"نامرد حتی اجازه نداد حرفامو تموم کنم" و قبل از اینکه مادرش بخواهد چیزی بپرسد، سمت مرد یورش برد.
زمان متوقف شد.
هیچکس باور نمیکرد کودکی بتواند از پس مردی بربیاید که بسیار قوی بود. آن هم کودکی به کوچکی تام که از فرط لاغری می شد دنده هایش را دید. حتی مروپ هم نمی توانست باور کند پسرش می تواند قوی باشد.
تام با قدرت تمام لگدی به بین پاهای مرد زد و او را زمین گیر ساخت.

- مامان بدو!

دقایقی بعد مروپ خودش را درون کوچه تاریکی یافت آن هم درحالی که دستش هنوز داخل دست پسرش بود و توسط او به جلو کشیده می شد.

- یه... یه لحظه... وایسا... تام!

پسرک که نفس نفس می زد، متوقف شد و نگاهی شرمسار به چهره مادرش انداخت. انتظار داشت قیافه ناراحتی را ببیند و مروپ دعوایش کند ولی چیزی که دید، یک لبخند بزرگ بود.
مادرش داشت می خندید!
برای مدتی طولانی به یکدیگر خیره شدند و بعد تام هم خنده اش گرفت. جوری سرخوشانه خندیدند که صدای خنده هایشان به آسمان رسید. انگار نه انگار همین چند دقیقه پیش اسیر مشت و لگدهای مردان زورگو بودند.
مروپ روی زانوانش نشست و موهای تام را نوازش کرد.
- تو جونمو نجات دادی عزیزم. ولی قول بده دیگه هیچ وقت دست به این کارای خطرناک نزنی. مامان دوست نداره بلایی سرت بیاد.
- نترس مامان! من اونقدری بزرگ شدم که میتونم ازت دفاع کنم!

تام مصمم سرش را تکان داد و مروپ درحالی که چشمانش پر از اشک شده بود، او را در آغوش کشید.
- قهرمان کوچولوی من...
- آخ مامان داری لهم می کنیا!... ولم کن...

با اینکه جیغ و داد تام بالا رفته بود ولی مروپ ولش نکرد. دلش نمی خواست آن قهرمان کوچک را از خود جدا کند.

و آن شب، میان کوچه های تنگ و تاریک، مادر بلاخره یک حامی پیدا کرد... پسرش در همه سختی ها کنارش بود!

***


آخرین اتاق هم تمیز شده بود و مروپ بالاخره می توانست بعد دریافت دستمزدش به میهمانخانه بازگردد. اگر فردا و پس فردا را هم کار می کرد می توانست پول خرید کادوی کریسمس را جور کند و بعد هفت سال، برای اولین بار برای تام اسباب بازی بخرد.
با این فکر، لبخندی روی لبش نشست و به سمت پذیرایی رفت تا دستمزدش را از زن شهردار بگیرد.

زن شهردار خانمی زیبا و جوان بود که تقریبا هم سن مروپ به نظر می رسید با این تفاوت که حتی جای یک زخم یا پینه ناشی از کار زیاد، روی دستانش نبود. زن در خانه ای راحت زندگی می کرد و حتی به خودش زحمتی نمی داد برای تمیز کردن منزلش تنهایی اقدام کند. البته این یکجورهایی خوب بود. چون برای کسانی مثل مروپ اشتغال زایی می کرد و آنها هم می توانستند به نان و نوایی برسند.

- کارت رو خوب انجام دادی. بگیر اینم یه مژدگونی کوچولو برو برای خودت یه خوردنی گرم بگیر. کریسمس مبارک!
- ممنونم خانم! ممنونم. کریسمس شما هم مبارک.

مروپ با ذوق پول ها را گرفت و سمت شیرینی فروشی دوید. می خواست با خریدن مقداری آبنبات تام را سورپرایز کند. هوای آن شب سرد بود و برف خیلی آرام از آسمان می بارید و روی زمین می نشست. همه عابرین لباس های گرم و زیبایی داشتند و خوشحال و خندان سمت خانه هایشان می رفتند. خانه هایی که با آتش شومینه و بوی خوب غذا پر شده بودند.
البته که این ها برای مروپ مهم نبودند. شاید گاهی حسرت زندگی در چنین خانه هایی را می خورد اما این حسرت بسیار کوتاه مدت بود. چون خانه نه با وجود وسایل وخوراکی، بلکه با وجود خانواده خانه می شد. و مروپ خانواده اش را داشت. تام را داشت. و تام منتظر بود که مادرش برسد.

- من برگشتم!
- خوش اومدی مامان!

تام پله های مهمانخانه را یکی دو تا طی کرد تا خودش را به مادرش برساند. مروپ پایین پله ها ایستاده بود و برف روی لباس های کهنه و پاره اش را می تکاند. قطعا برایش سخت بود با چنین لباس هایی بیرون برود. او نیاز به دستکش و شال داشت تا گرم نگهش دارند و می توانست آن ها را به کمک پولی که از زن شهردار گرفته بود تهیه کند. ولی این کار را نکرد و جایش کلی شیرینی خرید و تا دل پسرش را شاد کند.

تام با دیدن شیرینی ها لبخند زد و محکم مادرش را در آغوش کشید.
- مرسی مامان!... راستی منم برات یه غافلگیری دارم!

تام از مروپ خواست چشمانش را ببند و دستش را بگیرد. سپس او را به اتاق کوچک و محقرشان راهنمایی کرد.
- حالا وقتشه چشماتو باز کنی... تادا! سورپرایز!

مروپ چشمانش را باز کرد و با لباسی اشرافی و زمستانی مواجه شد. واقعا هم سورپرایز شده بود. با دستش خز نرم لباس را نوازش کرد.
- تام... ممنونم. اما پولشو از کجا آوردی؟

تام بادی به غبغب انداخت و با غرور گفت:
- اون روز که رفته بودیم خونه اون خانم پولداره رو تمیز کنیم، من دیدم یکی از انگشتراش روی میزه. اون کلی از اون انگشترا داشت و به گم شدنشون اهمیت نمی داد. پس منم یواشکی برداشتمش.
- تو چی کار کردی؟

بسته شیرینی ها از دست مروپ افتاد فریادش باعث شد تام وحشتزده چند قدم عقب برود.
- من... من فقط برداشتمش.
- تو دزدی کردی تام! دزدی اصلا کار خوبی نیست!
- من... من می خواستم خوشحالت کنم.

مروپ نفس عمیقی کشید، سعی کرد تا خشمش را فرو ببرد. می‌دانست که تام از سر عشق و برای خوشحال کردن او این کار را کرده، اما این دلیل نمی‌شد که رفتار اشتباهش نادیده گرفته شود. دستش را به سمت تام دراز کرد، اما قبل از اینکه به او برسد، مکث کرد.
- تام عزیزم...

صدایش حالا نرم‌تر شده بود، اما هنوز قاطعیتش را حفظ کرده بود.
- من خیلی خوشحالم که دوست داری منو خوشحال کنی. واقعاً خوشحالم. ولی این راهش نیست عزیزم. دزدی کردن، حتی برای خوشحال کردن کسی، کار درستی نیست. اون انگشتر مال یه نفر دیگه است و برداشتنش یعنی از اون شخص دزدیدن.

تام سرش را پایین انداخت و اشک در چشمانش جمع شد.
- ولی… ولی تو گفتی پول نداریم… گفتی نمی‌تونیم کادو بخریم… منم... نمی خواستم با این لباسا بری بیرون و مریض بشی...

با این حرف خود مروپ هم به گریه افتاد. حق با تام بود. آنها آه در بساط نداشتند. اگر هم پولی به دست می آوردند صرف اجاره میهمان خانه و خریدن غذایی ناچیز می شد. امسال مروپ بیشتر از سال های دیگر مریض شده بود و اگر به همین منوال پیش می رفت، دیگر نمی توانست بزرگ شدن فرزندش را ببیند.
با ناراحتی کنار تام نشست و او را به آغوش کشید.
- می‌دونم عزیزم، می‌دونم. ولی ما با تلاش خودمون، با کار کردن، می‌تونیم به خواسته‌هامون برسیم. شاید نه به سرعت، ولی حتماً می‌تونیم. یادته چقدر خوشحال می شدیم وقتی می تونستیم این شیرینی‌ها رو بخریم؟ اون خوشحالی واقعی بود، چون حق خودمون بود.

تام نگاهی زیر چشمی به شیرینی ها انداخت. بوی شیرینی‌های افتاده روی زمین با عطر خز لباس زمستانی در هم آمیخته بود. مروپ آغوشش را محکم‌تر کرد.
- من ازت ناراحت نیستم عزیزم. فقط می‌خوام یه درس مهم بهت یاد بدم. همیشه باید راه درست رو انتخاب کنیم، حتی اگه سخت‌تر باشه.

پسرک سرش را روی شانه مادرش گذاشت و بغضش ترکید.
- من دیگه هیچ‌وقت این کارو نمی‌کنم مامان. قول می‌دم.

مروپ لبخندی زد و گونه‌ی پسرش را بوسید.
- می‌دونم عزیزم. تو پسر باهوش و مهربونی هستی. حالا هم این لباسو به فروشگاه می بریم و انگشتر رو پس می گیریم.

تام ریدل کوچک سری به نشانه تایید تکان و دست در دست مادرش از میهمانخان خارج شد تا کار درست را بکند.

و آن شب، ستاره ها درخشان تر از همیشه درخشیدند تا مسیر را برای مادر و پسری روشن کنند که عشقشان بی انتها بود!

***




تام با ذوق چمدانش را روی زمین می کشید و به همه تنه می زد. مروپ هم پشت سرش می دوید و سعی داشت همراهی اش کند. ایستگاه کینگزکراس جوری شلوغ بود که شتر با بارش درون آن گم می شد.

- آروم تر تام! میدونم هیجان زده ای ولی وایسا منم بهت برسم!
- باشه مامان.

تام دقیقا کنار قطار ایستاد و مروپ خودش را به او رساند. با وسواس یقه لباس پسر را مرتب کرد و دستی به موهایش کشید. تام یازده ساله چشمانش را در حدقه چرخاند.
- مامان دیگه بزرگ شدم. نیاز نیست نگران باشی. تازه وقتی رفتم هاگوارتز هر روز برات نامه می نویسم و از حالم با خبرت می کنم.
- میدونم عزیزم. ولی بازم قول بده مراقب خودت باشی و درسات رو خوب بخونی. نگران منم نباش.
- مامان... راستشو بخوای از گروهبندی می ترسم... نکنه خراب کنم و آبروی خاندانمونو ببرم؟

پسرک حقیقت را می دانست. یا حداقل آنچه که باید راجع به گذشته و جادوگر بودنش می دانست. مروپ محکم پسرش را در آغوش کشید و با تمام وجود بوئید. هنوز هم مانند کودکی اش بوی بهشت می داد.
- تام مهم نیست عضو چه گروهی میشی... مهم اینه که بدونی من تا ابد عاشقتم. مامان تا همیشه دوستت داره.
- منم همینطور مامان.

تام خودش را از آغوش مادرش بیرون کشید و بعد خداحافظی کردن سوار قطار شد. مروپ همچنان ایستاده بود و مانند مادری نمونه کودکش را بدرقه می کرد. باورش نمی شد 11 سال را کنار هم گذراندند و پسرش نامه هاگوارتز دریافت کرده است. خیلی خوشحال بود. خیلی!

- مامان! هی مامان!

مروپ سرش را بالا آورد و تام را نزدیک یکی از شیشه ها دید که صدایش می زد. قطار شروع به حرکت کرده بود وهیچکس به خوبی نمی توانست صدای دانش آموزان که در هم آمیخته بود بشنود.
- مامان اینجا!
- نمی شنوم چی میگی پسرم!

تام دستش را بیرون آورد تا بتواند با مادرش خداحافظی کند.
- میخوام دنیایی بسازم که جادوگرا توش راحت باشن. دنیایی که وقتی یه مشنگ‌ مادرمو رها کرد بهش آسیبی نرسه. من ازت مراقبت میکنم مامان. قول میدم!

قطار به سمت دور دست ها رفت و تنها چیز که بجا گذاشت مادری بود که از شوق اشک می ریخت.
آن شب، با اینکه مروپ تنها به رخت خواب رفت ولی حس کرد چیزی جلوی دلتنگی اش را می گیرد. چیزی درون قلبش...
و آن لبخند گرم پسرش بود!

***


صدای زنگ که بلند شد، مروپ با نگرانی از جایش برخاست و سمت در دوید. ساعت دوازده را هم رد کرده بود.
- الان چه وقت اومدنه؟ ساعتو دیدی؟

تام با بی خیالی وارد خانه شد و نگاهی به ساعت انداخت. بعد، طوری که انگار زمان برایش اهمیت نداشته باشد، سراغ غذای روی میز رفت.

- میدونی چند بار تا مرز سکته رفتم؟ هی تام! با تو هستم!
- کارم طول کشید خب.
- این نشد دلیل آقای ریدل!

مروپ همچنان خشمگین و دست به کمر ایستاده بود و او را نگاه می کرد. انتظار داشت پسرش به او توجه کند، ولی نکرد. از وقتی تام سال سوم تحصیلش را رد کرده، روابطشان کمرنگ و کمرنگ تر شده بود. پسر شب ها با دوستانش بیرون می رفت و زمانی هم که بر می گشت تا ساعت ها خود را درون اتاقش حبس می کرد.
با اینکه در مدرسه همه تام را دوست داشتند و به او احترام می گذاشتند، زیادی نزد مادرش محبوب نبود. مروپ همان کودک قدیمی و ساده دل خودش را می خواست که بعد از خیس کردن شلوارش زیر گریه می زد.
- تام حق نداری به من بی محلی کنی!
- وای مامان چقدر گیر میدی!
- من گیر نمیدم. این تویی که منو حرص میدی.

تام قاشق و چنگال را روی میز گذاشت و با ناراحتی از جایش بلند شد.
- سیر شدم. دیگه نمی خورم.
- منظور من این نبود که... هی تام!

پسر به اتاقش رفت و در را پشت سرش بست. مروپ که نمی دانست چه کار کند همانجا مدتی منتظر ماند. هر چه که الان داشت بخاطر پسرش بود. خانه و پول ها را نمی توانست بدون زیرکی تام به دست بیاورد. او در مدرسه تمام تلاشش را می کرد و جایزه هایی را که می برد برای مروپ می فرستاد تا به کمکشان بتواند زندگی ای عادی برای خودشان دست و پا کند.

مروپ خبر داشت پسرش چقدر برای شاد کردنش زحمت می کشد. ولی دوست نداشت روابطشان انقدر هم سرد باشد. سری تکان داد تا افکار بد را از خود دور کند. شاید ایراد از خودش بود. باید خود را اصلاح می کرد.
ظرف غذا را برداشت و آرام در اتاق پسرش را زد. خبری از تام نشد. برای همین لای در را باز کرد و ظرف را روی زمین سر داد.
- متاسفم که سرت داد زدم تام. بیا غذات رو بخور. نباید گرسنه بخوابی.

برای لحظاتی صدایی نیامد. مروپ نفس عمیقی کشید و از در دور شد. اما قبل از اینکه برود شنید تام زمزمه وار گفت:
- ممنونم... مامان. من تصمیم گرفتم از فردا تو مغازه بورگین و بارکز کار کنم. امیدوارم سعی نکنی جلومو بگیری.
- قول بده سراغ چیزای اشتباه نری...

مروپ نفهمید پسرش صدایش را شنیده یا خیر. چون در همان موقع بسته شده بود.
آن شب، برای اولین بار مروپ فهمید مادر بودن خیلی پیچیده تر از آن است که به نظر می رسد... با این حال همچنان تام را دوست داشت!


***



- تو اونجا نمیری!
- کی گفته واسم تعیین تکلیف کنی؟
- تام این چه طرز حرف زدنه؟
- من هرطور دلم بخواد باهات صحبت می کنم! درضمن دیگه منو تام صدا نزن!
- این اسم پدرته...

مروپ غمگین و تام خشمگین بود. رو به روی هم ایستاده بودند و پسرک با صدایی بلند سر مادرش فریاد می کشید.
- پدرم؟ کدوم پدر؟ هان؟... بهم بگو کدوم پدررر!؟

تام ریدل جوان با عصبانیت شانه های مادرش را گرفت و تکان داد. انگار مروپ مقصر تمام اتفاقات زندگی او باشد.
- اون مشنگ لعنتی پدر من نبود و نیست! اگه بود میومد به خانوادش سر می زد و احوالمونو می پرسید. میومد میدید وضعیتمون چطوره... فکر می کنی اون اصلا خبر داشت که پسرش تو دوران کودکی داشت از شدت سو تغذیه می مرد؟
- نه ولی...
- اون خبر نداشت! چون براش مهم نبود خبری ازمون بگیره! وقتی داشتی تو فقر و بدبختی دست پا می زدی کجا بود؟ وقتی مجبور بودی تک و تنها کار کنی و از این و اون کتک بخوری چی؟... اون مشنگ کدوم گوری بود!؟

فریاد های پسر، مادر را می ترساند. اشک کم کم داشت از گوشه های چشم مروپ جاری می شد. هرگز فکرش را هم نمی کرد روزی فرزندش این چنین مقابلش بایستد و سرش داد بزند.
- تو نه شوهری داری نه پدری و نه برادری! اینو خوب یادت بمونه... منم اونقدری بزرگ شدم که بفهمم دارم چی کار می کنم. پس جلومو نگیر!... می خوام تنها زندگی کنم.

و رفت!
تام... یا همانطور که خودش می خواست صدایش کنند، ولدمورت، رفت. برای همیشه مروپ را ترک کرد چون فکر می کرد بزرگ شده است... چون فکر می کرد می تواند تصمیم های دقیقی بگیرد... چون فکر می کرد مادرش تنها مانع موفقیتش است...

رفت و انگشتر را از مورفین گرفت...
رفت و پدرش را کشت...
رفت و مرگخواران را دور خودش جمع کرد...
رفت و مروپ را تنها گذاشت! با شب هایی که جز صدای گریه مادری دردمند، چیز دیگری در آنها به گوش نمی رسید.


***


ترس و وحشت لغات پیش پا افتاده ای به نظر می رسیدند. حسی که ولدمورت در مردم به وجود آورده بود، فراتر از اینها بود. دیگر کسی جرئت نمی کرد تنهایی از خانه اش بیرون برود. هاگوارتز امنیتش را صد برابر کرده و وزارتخانه در به در دنبال اسمشونبر می گشت.
همه جا صحبت از آن جادوگر خطرناک بود و هیچکس محل استقرارش را نمی دانست جز مرگخواران. و البته زنی که دورانی سرپرستی اش را بر عهده داشت.
مروپ شنلی سیاه سر کرده بود و با عجله در طول خیابان می دوید. باید خودش را به تام می رساند. زمانی که در سرزمین مردگان بود، دیده بود که قرار است چه بلایی سر فرزندش بیاید.
همه چیز هم دقیقا از همان شب شروع می شد. شبی که ولدمورت برای کشتن هری پاتر اقدام کرد.

- تام دووم بیار. مامان الان خودش رو می رسونه.

با اینکه مروپ بعد رفتن پسرش مجبور شده بود تنها زندگی کند، ولی همیشه از دور مراقب او بود و می دانست دارد چه کار می کند. به خودش قول داده بود مراقب فرزندش باشد.
به آخرین چهار راه که رسید، فوری مسیرش را به سمت خانه جیمز و لیلی تغییر داد. انگارهنوز خبری نبود.

- آواداکداورا!

صدای افتادن جسم بی جان جیمز روی زمین، مروپ را به خودش آورد. برخلاف تصورش انگار خیلی هم زود نرسیده بود. پله ها را با عجله طی کرد و به طبقه بالا رسید.
- تام نه!

صدای مروپ همزمان شد با سقوط مادری...
جیغ لیلی آسمان را شکافت و او هم روی زمین افتاد. ولدمورت چرخید و نگاهی به پشت سرش انداخت. دست های مروپ روی دهانش بود و اشک به آرامی روی گونه هایش می غلتید.
- چرا کشتیش تام؟ اونم مثل من یه مادر بود!
- کی بهت گفته بیای اینجا؟ من هر کاری دلم بخواد می کنم.

شاید لحن ولدمورت سرد، بی روح و قاطع به نظر می رسید اما هنوز هم می ترسید به چشمان مروپ نگاه کند.
- بهتره وقتی دارم اون بچه رو می کشم اینجا نباشی.
- این کار رو نکن تام! اینجوری خودتم نابود میشی!
- انقدر بهم نگو تام! من لازم ندارم کسی بهم دستور بده چی کار کنم یا نکنم. من تصمیممو گرفتـ...

حرف های ولدمورت نصفه ماند چون به طور غیر منتظرانه ای در آغوش مروپ غرق شد. مروپ چنان او را گرفته بود که انگار قسمتی از وجود خودش را گرفته. حلقه دستانش سفت و محکم بود.
- مامان نمیذاره بلایی سرت بیاد. بهت قول دادم. یادته پسرم؟

ولدمورت حرفی نزد. حتی تکان هم نخورد. نمی دانست چه کار باید کند. هری کوچک با تعجب به مادر و پسر نگاه می کرد.
- یادته اون روزایی که کنار هم زندگی می کردیم؟ با اینکه هیچی نداشتیم ولی کاملا شاد بودیم. چون من یه قهرمان کوچولو داشتم که می خواست ازم مراقبت کنه. و اونم یه نفر رو داشت که نمی ذاشت آسیبی بهش برسه. ما زندگی قشنگی کنار هم داشتیم پسرم. یادت میاد؟

دست مروپ آروم روی کمر ولدمورت حرکت کرد و نوازشش داد.
- یادته گفتی یه دنیایی درست می کنی که توش راحت باشم؟
- آره...

لب های ولدمورت آرام تکان خورد. این یکی را به یاد می آورد.
- بهت قول دادم دنیایی بسازم که جادوگرا توش راحت باشن. دنیایی که وقتی یه مشنگ‌ مادرمو رها کرد بهش آسیبی نرسه... قول دادم ازت مراقبت کنم.

آغوش مجددا سفت تر شد.
- درسته... درسته عزیزم. تو ازم مراقبت کردی. تو به قولت وفا کردی. تموم این سالها فکر کردم این منم که دارم بزرگت میکنم اما تو بودی که منو بزرگ کردی عزیزم. تموم سختی های زندگی مو تحمل می کردم چون تو کنارم بودی. تو بهم دلیلی برای زندگی دادی.
- ولی... ولی من هنوز اون دنیا رو نساختم. چون تو داری جلومو میگیری!

ولدمورت خودش را از آغوش مادرش بیرون کشید و آن موقع بود که توانست اشک های درخشان مادرش را ببیند.
- داری... داری گریه می کنی مامـ...

حرفش را خورد و مروپ هم این را فهمید. چند سال بود که دیگر به او «مامان» نمی گفت؟ چند سال بود که فکر می کرد برای به کار بردن همچین لغتی بزرگ شده؟

- عزیزم... من ذوق میکردم حتی اگه اسمی که میگفتی مامان نبود. هر چی جاش به کار می بردی بازم اسم من میشد. ولی برام مهم ‌بود صدام کنی. برام مهم بود که اهمیت بدی. و تو میدادی. هنوزم می خوای شادم کنی. مگه نه؟
- نه!
- پس چرا همون لحظه اول سعی نکردی از آغوشم بیرون بیای؟ چرا سعی نکردی منم بکشی؟... چرا بعد از اینکه درمورد خاطراتت حرف زدیم گریه کردی؟

ولدمورت حیران دستی به صورتش کشید. داشت گریه می کرد! جدی داشت گریه می کرد!
عصبانی شد. گریه برای موجودات ضعیف تر بود. برای کودکان بود. و حق مشنگ هایی که زندگی های اعیانی داشتند ولی یتیمان و بینوایان و جادوگران را نمی دیدند. آنها باید بعد رسیدن به سزای اعمالشان گریه می کردند.
نمی توانست این وضع را تحمل کند. نمی توانست ضعیف بودن را بپذیرد. برای همین با خشم چوبدستی اش را بالا آورد و به سمت نوزاد کوچک داخل گهواره گرفت. سپس با صدای بلند طلسم را گفت.
- آواداکـــداورا!
- نـــــــــــــه!

***


- با بسته نگه داشتن چشمات حقیقت از بین نمیره. از من گفتن بود.

صدای آشنا و عجیب فرشته، باعث شد مروپ تصمیم بگیرد چشمانش را باز کند. مجددا به برزخ بازگشته بود.

- طلسم خورد به هری پاتر و برگشت. میدونستی بر می گرده. عشق مادری و اینجور چیزا... تو هم خودتو انداختی جلوش تا زندگی پسرت رو نجات بدی. الحق که آدم عجیبی هستی.

مروپ نفس عمیقی کشید و از جایش بلند شد. لبخندی بر لب داشت. بالاخره او هم توانسته بود به قولش وفا کند و جان پسرش را نجات دهد. به آرامی نزدیک فرشته ایستاد و پرسید:
- حال پسرم چطوره؟
- بد نیست. ولدمورت شده به هر حال و نباید ناراحتی از خودش نشون بده... پشیمون نشدی از اینکه برگشتی تا یه زندگی سخت رو بگذرونی؟ زندگی ای که حتی پسرت هم توش بهت اهمیت نمیده؟
- پشیمون نشدم. روز به دنیا اومدن تام کوچولوم بهترین روز زندگیم بود. و بقیه زمانایی که پیشش می گذروندم چیزی کمتر از بهشت نداشت. خوشحالم تونستم باهاش زندگی کنم.

فرشته سرش را خاراند. و گوی جادویی را بیرون آورد و نگاهی به وضعیت ولدمورت داخل دنیای زندگان انداخت. هنوز هم سرد و بی رحم به نظر می رسید. و البته کمی گیج و سردرگم.

- فکر می کنی تونستی چیزی رو عوض کنی؟ ولدمورت حتی بدون وجود تو هم به اینجا رسیده بود. تو زندگی قبلیت دیدیش که. راستی اصلا نیاز نداشت بپری جلوی طلسم. پسرت یه شیش هفتایی هورکراس داشت و دوباره می تونست خودشو بازسازی کنه. ولی تو زندگیتو برای نجاتش هدر دادی.

مروپ هم روی گوی خم شد تا نگاهی به تصویر پسرش بیندازد. ولدمورت مشغول تعقیب زن و بچه ای ژنده پوش بود. زن کودک به بغل می دوید و از این و آن کمک می خواست ولی هیچکس به دادش نمی رسید. انقدر دوید که کوچه تمام شد و بن بست رسید.
ولدمورت درست در چند قدمی شان قرار داشت. چوبدستی اش را به سمت زن نشان رفت.

- اون پسر توئه ها! هنوزم همونقدر بی رحم و بدجنسـ...

ناگهان اتفاقی افتاد که باعث سکوت فرشته شد.
ولدمورت کیسه ای پر از پول و غذا ظاهر کرد و جلوی زن انداخت. بعد با صدایی که خشم و اندوه از آن می بارید فریاد زد:
- سعی کن به بهترین نحو از بچه ت مراقبت کنی! نذار یه ذره هم تو زندگی احساس تنهایی کنه! بهش قول بده!

زن وحشتزده و با چشمان اشکی سرش را تکان داد. زبانش بند آمده بود. نمی دانست باید تشکر کند یا درخواست کمک. ولدمورت منتظر حرف زن نماند و بی درنگ غیب شد. وظیفه اش را انجام داده بود.

مروپ و فرشته از گوی فاصله گرفتند. هردویشان متعجب بودند. تا اینکه فرشته با صدای بلند خندید و سکوت بینشان را شکست.
- مثل اینکه واقعا یه تغییراتی ایجاد کردیا! واقعا آدم عجیبی هستی. خیلی آدم عجیبی هستی... و البته که یه مادر نمونه.

مروپ هم لبخند زد.









Rockabye, don’t bother cry
لالا کن کوچولوی من، لازم نیست گریه کنی

Lift up your head, lift it up to the sky (Rockabye)
سرت رو بالا بگیر، سرت رو رو به آسمون بگیر

Rockabye, don’t bother cry (Yeah)
لالا کن کوچولوی من، لازم نیست گریه کنی (اره)

Angels surround you, just dry your eye (Yeah)
فرشته ها دورت هستن، اشکهات رو پاک کن، آره

Rockabye, don’t bother cry (No)
لالا کن کوچولوی من، لازم نیست گریه کنی (نه)

Lift up your head, lift it up to the sky (Oh)
سرتو بالا بگیر، سرتو به سمت آسمون بگیر

Rockabye, don’t bother cry
لالایی، لازم نیست گریه کنی

Angels surround you, just dry your eye
فرشته ها دورت هستن، اشکهات رو پاک کن







با الهام از این

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!


پاسخ: نگارخانه‌ی خیال
ارسال شده در: پنجشنبه 30 مرداد 1404 02:05
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
به هواداری پیامبران مرگ


تصویر تغییر اندازه داده شده

لرد ولدمورت مقابل دیوار معروف ورودی دیاگون ایستاده بود، جمعی از مرگخواران نیز پشت سرش ایستاده بودند و همگی مانند ورژن jpg خودشان به دیوار خیره شده بودند.

ولدمورت با چوب‌دستی به دیوار اشاره کرد و گفت:
- چرا کار نمیکنه؟

بلاتریکس نگاهی به دیوار انداخت و جواب داد:
- یخ شکن چوب‌دستی تون رو وصل کردید؟

لرد ولدمورت چوب‌دستی‌اش را چرخاند و گفت:
- ای بابا... بذار ببینیم... اره وصله... روی آلمانه!

بلا سرش را تکان داد و گفت:
- ارباب قشنگم! الان تو لندن هستیم دیگه! معلومه که کار نمیکنه! باید لوکیشن رو بذارید رو لندن!

لرد چوب‌دستی‌اش را چرخاند و مشغول عوض‌کردن تنظیمات بود که ناگهان صدای تیکی آمد و همه‌جا تاریک شد. بم اولین نفری بود که واکنش نشان داد.
- وایی برقا رفت! کولرگازی قطع شد... الان آب میشم! موتور برق رو بزنید!

بلا جواب داد:
- موتور برقمون کجا بود؟!

- خب گرمه! الان آب میشم! چوبدستی تون رو روشن کنید!
- مگه نمی‌بینی برق رفته! چوبدستی کار نمیکنه که! ولی یه لیوان پلاستیکی دارم بیا توش آب شو!
- من چطوری...

لرد مکالمه‌شان را قطع کرد و گفت:
- این برقا رفت اینترنت چوب‌دستی‌مان هم پرید... بریم بیرون ببینیم اونجا آنتن داریم یا نه...

همگی از میخانه خارج شدند و همان لحظه بود که متوجه شدند که نه‌تنها برق و اینترنت کوچه دیاگون و بلکه کل منطقه رفته است. بم که در مواجهه با آفتاب سرعت ذوب‌شدنش چندین برابر شده بود، دوباره ناله سر داد:
- ترو خدا بادبزن دستی هم نداریم؟

لرد یک دبه سفید بزرگ از ناکجاآبادش در آورد و به دست بلا داد:
- بگیر این بچه رو توش آب کن! الان مطمئنیم که آب هم قطع شده... این دبه رو برامون نگه‌دار که رفتیم حموم اذیت نشیم!

بم که وجود دبه و مکالمهٔ ذکر شده او را دچار ایموشنال دمیج کرده بود داد زد:
- ارباب! منو رو آفتابه دستشویی نکنید! من آدم برفی جادوییم! یعنی چی؟

لرد که هنوز درگیر وصل کردن یخ شکن چوب‌دستی‌اش بود با بی‌حواسی جواب داد:
- دبه نه آفتابه!... بعدم آب نداشته باشیم چطوری طهارتمان را رعایت کنیم؟ چطور غسل کنیم؟

- برای چی باید الان غسل کنید؟
- غسل روز پنج‌شنبه واجبه!

بم می‌خواست چیزی بگوید که مارکوس جلو پرید و گفت:
- ول کنین این بم رو! الان ما چطور برگردیم به دنیای جادویی؟

لرد با ناامیدی به چوب‌دستی نگاه کرد و گفت:
- این که کار نمیکنه! من نمی دونم چرا لندنسل با برق قطع میشه؟... خب بریم دندون پزشکی کار کنیم که حداقل پول موتوربرق دربیاد!

صدای بلندی فریاد زد:
- کات!

ناگهان همه چیز به جز لرد از حرکت ایستاد. پرنده‌ها در هوا معلق ماندند، بلا که می‌خواست چیزی بگوید دهانش نیمه‌باز ماند و حتی جریان هوای گرمی که می‌وزید نیز قطع شد. ناگهان بعد چهارم، یعنی همان بعد خواننده، جر خورد و دامبلدور مانند جن در سوژه ظاهر شد. نگاهی به لرد انداخت و سری تکان داد. لرد و دامبلدور چند ثانیه بهم خیره شدند و بعد لرد مشغول درآوردن شنلش شد.

دامبلدور وحشت‌زده گفت:
- لرد در نیار! در نیار! اقا اون دسته بیل رو درنیار... تو چرا اصلاً دسته بیل داری؟

- برق رفته دیگه! الان چوب‌دستیم کار نمیکنه باید با یه چیزی از خودم دفاع کنم!
- چطور اون دسته بیل رو جا دادی تو... بی‌خیال! الان میخوای از چی دفاع کنی؟ من مگه بهت حمله کردم؟
- نه صرفاً می‌خارید!

لرد بعد از این حرف قهقهه‌ای زد و دامبلدور متوجه شد لرد شوخی نموده است. شوخی‌های او را نمی‌فهمید ولی می‌توانست تصور کند که اگر گلرت بود حسابی روده بر می‌شد. به‌هرحال مهم هم نبود؛ چون او برای شوخی به سوژه داخل نشده بود.

- بابا لرد این چه وضعشه؟

لرد که انگار حضور دامبلدور در میان سوژه یکی از معمولی‌ترین اتفاقات کائنات است، با بی‌خیالی گفت:
- چرا می‌پری وسط سوژه؟ تازه داشتم به عکسی که آپلود کردم می‌رسیدم!

دامبلدور دستانش را به کمر زد و مانند پدری عصبانی گفت:
- همین دیگه! خیلی ییهویی و بی‌مقدمه میری تو دندون پزشکی؟ اخه لرد چه ربطی به دندون پزشکی داره؟ بابا جان! تو مثلاً داوری! من میگم ملت بیان رول‌های تو رو بخونن! یکم مقدمه‌چینی کن! من الان اینو چطور هواداری حساب کنم؟

لرد دستش را دراز کرد و ناخن‌هایش را نگاهی انداخت.
- خب همینو پیدا کردم! دلم میخواد در مورد دندون پزشکی بنویسم اصلاً!

- تام! نمیشه که! حداقل بنویس دندون یه مرگخوار درد گرفته... چه میدونم! کارکتر رو خراب نکن! تو منبع خلاقیت ومنطق داستانی مرد!

لرد چند ثانیه به چشمهای دامبلدور خیره شد و بعد ابرویی بالا داد و با حرص گفت:
- خلاقیت و منطق؟... که این طور! خب... من مگه ویلن اصلی داستان نیستم؟

- معلومه که هستی!

- خب تو به من بگو... ویلن اصلی داستان که کل جامعه جادوگری رو گرفته، توی 17 سال نمیتونه یه بچه رو بکشه؟ آقا! اصلاً سالهای هاگوارتز رو بیخیال... بگیم عره و عوره و شمسی کوره بودن کمکش کردن... تو پرایوت درایو چی؟ طلسم خاله تو خونه فعال بود دیگه؟ حالا بگیم تو حیاطم کار می‌کرده... این بچه رو نیمفرستادن یه ماست بگیره؟ حفاظت پتونیا تو سوپری هم آنتن می‌داده؟ اصلاً مدرسه چی؟ این بچه قبل از هاگواتز یه دبستانی چیزی رفته دیگه! یه مرگخوار نمونده بوده اینو بکشه؟... بعد کارکتر من میذاشت اخر سال تحصیلی هاگواتز حمله می‌کرد! چه خلاق و منطقی!

- الان من عوره ام یا عره و شمسی کوره؟

- حالا نویسنده فکر کنم اخرای داستان فهمید خیلی ضایعست... گفت خب بذار به بارم تو پرایوت درایو بهش حمله بشه... بعد اومد با چی حمله کرد بهش؟ دیوانه ساز!... دیوانه سازی که اینقدر تو کتاب سوم تکرار شده بود که قطعات یکی شو باز می‌کردی می‌دادی هری بلد بود سرهمش کنه.... این همه جونور جادویی بود برای حمله به پاتر! هیپوگریفی... مارمولک دو سری... اصلاً این چی بود؟ نهانه؟ افشانه؟ اسپری دو فاز؟... از همینا میدادن حمله کنه!

- تام بابا! اروم باش....

- صبر کن! تموم نشده!... جنابت خیلی وضعت بهتر از من بود! از اول داستان که بودی! من رو نمیذاشتن حتی اسممو بگن! دو کتاب طول کشید که من اسممو فقط گفتم!... من یه تیکه از روحم تو دفترچه بود تونستم تو کاغذ زنده بمونم، چه جوری تو بدن هری پاتر بی بخار بودم؟ این منطقیه؟ اصلاً آبروی کارکتر من برده شده! من غرامت میخوام! مسئول اینجا کجاست؟

دامبلدور دست‌هایش را بالا برد و گفت:
- باشه! دهنمو صاف کردی! انگار من نوشتم! برو دندون پزشکی! برو فقط!

لرد لبخند پیروز مندانه ای زد و گفت:
- میخوام هری پاترم دستیارم بشه!

- اون چرا؟
- خب تو عکسه هست! خودم خلاقیتم نمیاد! میومد ها! اینقدر باهات بحث کردم خلاقیت بند شدم!

دامبلدور نگاه پوکری به لرد انداخت و گفت:
- بیا این هری پاتر هم میدم بهت! فقط دست از سرم بردار!

- به من ربطی نداره! تو اومدی تو سوژه! تو سوژه هام نیا!

دامبلدور صدای نهچندان مودبانه ای در آورد و با دهن کجی گفت:
- چشم دکتر تام!

بعد از همان بعد چهارم خارج شد. بعد از خروج دامبلدور، همه چیز جز لرد چرخید و کم کم تصویر شکل گرفت. لرد پشت یونیت دندانپزشکی نشست و هری پاتر که کمی هم عصبانی به نظر می‌رسید، در کنارش ایستاد. روی یونیت دندان پزشکی، لوپین دراز کشیده بود و چشم‌هایش را بسته بود.

هری پاتر غرغرکنان گفت:
- خیلی زور میگی لرد! لوپین که سیاه نیست!

لرد با تحکم گفت:
- اسنیپ هست، لوپین نیست؟ فقط مال ما سیاهه؟

- باشه! باشه! مال همه سفیده!
- سیاهه! همچی سیاهه!
-...
- بگو سیاهه!
- سیاهه اقا! همچی سیاهه!
- افرین!
- الان چی کار کنیم؟
- یه چی بگیر دستت بهت بگم!

هری پاتر که چیزی از دندانپزشکی نمی‌دانست، اولین چیزی که به چشمم خورد را برداشت.
- الان چیکار کنم؟

- به دوربین خیره شو!

هری پاتر و لرد هر دو به دوربین خیره شدند و بعد از چند ثانیه لرد از جایش برخواست و گفت:
- خب حله... فکر کنم سالازار قبول کنه... به هرحال برق هم نداریم که کار کنیم!
بعد به سمت در رفت.

- صبر کن! لوپین چرا بیدار نمیشه؟ بی حسی زدی؟
لرد در آستانه در برگشت و لبخند کریپی زد.

هری پاتر با بغض تکرار کرد:
- بی حسی زدی دیگه؟

لرد با همان لبخند از در خارج شد و هری را که روی جنازه لوپین فریاد می‌زد تنها گذاشت.
- دبه پر از بم من کو؟ تشنمه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT
پاسخ: نگارخانه‌ی خیال
ارسال شده در: جمعه 24 مرداد 1404 12:03
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
برای هواداری از برتوانا

تصویر تغییر اندازه داده شده

تاجِ خونین

روزی روزگاری در سرزمینی کوچک و شجاع، دختری زندگی می‌کرد که در تمام طول عمرش خواهانِ تاج و تخت بود. او تنها زندگی می‌کرد. هیچ گاه به یاد نمی‌آورد که حضور مادر یا پدری را در کنارش حس کرده باشد! از همان ابتدا، توسطِ رهگذرانِ موقت و در کوچه و خیابان ها بزرگ شده بود و حتی نامش ″اولیور″ را نیز از روی نامِ همان کوچه‌ای گذاشته بودند که در آن رها شده بود. هرکارِ کوچکی که دیگران از او می‌خواستند را برای دریافت پول انجام می‌داد و تمام فکر و ذکرش به غذا و پوشاکی می‌گذشت که برای گذرانِ زندگی به آنها احتیاج داشت. اما در پسِ تمام آن افکار و درگیری ها،‌ اولیور نیز رویایی داشت.

رویای او وابسته به تاج و تخت بود. وابسته به طلا و جواهر، قصر های رنگین و رویایی و از همه مهم‌تر، احترام و رفاه! او می‌خواست برای یک‌بار هم که شده، تاجِ زیبای ملکه را به سر بگذارد و سنگینی مروارید هایش را بر روی گیسوانش حس کند. البته برای دختری که تمام طول عمرش در فقر و بدبختی گذشته، او بسیار بلندپرواز بود. راضی به زندگی های معمولی و رفاهی متوسط نبود! او برترین مقامِ کشور را برای خودش می‌خواست. دوست داشت وقتی که در خیابان ها راه می‌رود، به جای اینکه مردم زباله هایِ دور ریختنی‌شان را از سر دلسوزی به او بدهند، باارزش ترین دارایی کل زندگی‌شان را به او بدهند. اما اولیور به خوبی می‌دانست که رویایش هیچ‌گاه به حقیقت نخواهد پیوست. با این که همیشه قبل از خواب، و در زیر نورِ کم‌سوی چراغِ خیابان می‌نشست و به رهگذران نگاه می‌کرد، خودش را به عنوان ملکه تصور می‌کرد، می‌دانست که هرگز نمی‌تواند تصورش را به واقعیت بدل کند.

بله، اولیور نمی‌توانست رویایش را به حقیقت تبدیل کند اما چه کسی گفته که آن شیاطینِ شرورِ منفعت طلب نیز نمی‌توانند رویایش را برایش برآورده کنند؟ این رازی بود که تمام انسان هایی که یک شبه پولدار می‌شدند، با خود به گور می‌بردند اما آن شیاطین واقعا وجود داشتند. آنها هرچند رذل و ریاکار بودند، اما رویای تمام انسان هایی که به آنها پناه می‌آوردند را برآورده می‌کردند. و اولیور نیز آن شب به طور اتفاقی، توجه یکی از همان شیاطین را جلب کرد.

امیدوارم توقع نداشته باشید که آن شیطان با شاخ و دمِ سیاهش به استقبالِ اولیور رفته باشد. چون نه تنها چنین اتفاقی نیفتاد، بلکه او با چهره‌ای آراسته و بسیار زیبا به دنبالِ دختر رفت. و آن مردِ زیبای مودب، به خوبی می‌توانست اولیور را به اجرای یکی از قرارداد های شیطانی‌اش راضی کند. اولیور حتی شک نمی‌کرد که آن مرد برای درصدی هرچند کوچک ممکن است شیطان باشد! و به همین دلیل، قراردادش را قبول کرد.

- من هرچی که بهش نیاز داری رو فراهم می‌کنم. جادو رو به زندگی برمی‌گردونم و یک سرزمین رو با یه بشکن از بین می‌برم! و تنها چیزی که در عوض ازت می‌خوام اینه که هرچی میگم رو مو به مو انجام بدی. حالا فقط بهم بگو چی می‌خوای.
- من... نمی‌دونم چی می‌خوام!
- اما من می‌دونم! من دارم می‌بینم که چقدر دلت می‌خواد ملکه‌ی فعلی بمیره. چون تو قراره جای این ملکه رو بگیری.

بعضی از رویاها و آرزو ها، روشِ خوبی ندارند. و رویای دختر نیز نه تنها از همان رویاها بود، بلکه از یک شیطان هم نمی‌توان توقع داشت که بدترین راه ممکن را انتخاب نکند. چون شیاطین رهبرانِ بدترین نتایج هستند! نتایجی همچون قتلِ مرموزِ ملکه در قصر خودش و بعد از آن نیز تاج گذاری تنهاترین ملکه‌ی سرزمین. به هرحال در آن سرزمین پادشاهی وجود نداشت! فقط یک تاج بود و آن تاج نیز فقط یک صاحب داشت. و صاحبِ آن تاج بود که مرگ و زندگی را تعیین می‌کرد. قبل از مرگِ ملکه‌ی واقعی، همه چیز تا حدودی به خوبی می‌گذشت. اما اولیور که چیزی از سیاست نمی‌دانست، فقط به کلماتِ شریرِ شیطان گوش می‌کرد. کلماتی که می‌گفتند انسان های بی گناه را بکشد و جنگ و خون‌ریزی راه بیندازد!

شاید شما فکر کنید که من داستان را با روندی بسیار تند تعریف می‌کنم، اما حقیقت همینقدر تند و تلخ بود. اولیور آنچنان شیفته‌ی تاجش شده بود که حتی تا دمِ مرگش نیز متوجهِ خونِ روی دستانش نشد. خونی که دیگر هیچوقت پاک نمی‌شد و تا ابد همچون تتویی قرمز روی دستانش باقی می‌ماند. تتو هایی که به هنگامِ لمسِ تاجِ ملکه، حتی‌ درخشان تر از قبل می‌شدند. آن سرزمین به انتهای بقای خود رسیده بود و به تاریک ترین قسمت تاریخ ملحق می‌شد. ممکن بود هزاران سال بعد، بقایای آن سرزمین رو پیدا کنند و حتی تاج ملکه را بدون آگاهی از تاریخچه اش در موزه به نمایش بگذارند، اما به هرحال هیچکدام از آنها حقیقت را تغییر نمی‌داد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هیبرنیوس مالکولم در 1404/5/24 12:11:31
پاسخ: نگارخانه‌ی خیال
ارسال شده در: دوشنبه 20 مرداد 1404 03:51
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
به هواداری تیم پیامبران مرگ


سمستان
قسمت سوم


اهنگ را حتما گوش کنید!


حرف هلگا خاطره‌های قدیمی را در ذهن لرد زنده کرد و لرد در ذهنش غرق شد. ما اکنون از درون ذهن لرد این خاطره را برای شما نقل می‌کنیم.

روزگارانی بود که لرد هنوز به عشق اعتقاد داشت.
البته در حقیقت این حرف دروغ محض است و لرد هرگز به عشق اعتقاد نداشت. در واقع روزگارانی بود که لرد به یک سری هورمون‌ها اعتقاد داشت که مسیر طولانی را از مغز به سمت چاکرای ریشه بدن طی می‌کردند. اما در سال‌های بعدی زندگی‌اش و بنا به علاقه فراوانش به رفع‌ورجوع کار مرگخواران، اعتقادش را به آن هورمون‌ها را نیز از دست داد و آن هورمون‌ها هم که بی‌توجهی لرد را دیدند، پرچمشان را عوض کردند و کلاً تغییر رویه دادند. در نهایت یا کلاً تحت اثر هیچ سوییدنی و یا لوپزی حرکت نمی‌کردند یا برای بافت یک نان بربری خودشان را تکه‌پاره کرده و لرد را مجبور به پوشیدن رداهای بسیار بلند می‌کردند.

به‌هرحال روزگارانی بود که لرد این‌گونه نبود. همان روزهایی که موهای فراوان داشت و هنوز با گلرت آشنا نشده بود که به راه راست هدایتش کند و هنوز داداشی جدانشدنی رودولف لسترنج بود. رودولف لسترنج در جوانی و روزگاران پرمویی لرد، یک بچه خوشگل به‌تمام‌معنا بود. قدبلند، موهای مشکی، بازوهای غیر تستسترونی اما بزرگ و لبخندی کج و زیبا داشت. البته آرنجش هم خیلی خوشگل و شهلا بود که به علت دل‌نگرانی نگران‌های دو عالم به آن نمی‌پردازیم که موجب افکار خارج از خاطره لرد نشویم.

تصویر تغییر اندازه داده شده
لرد با مو- در میان پسران زشت زمانه


تصویر تغییر اندازه داده شده
رودولف- بچه خوشگل



لرد در آن روزگاران، هنوز توسط دامبلدور دیس و گس لایت نشده بود و اوج مرام و معرفت بود. آن‌قدر مرام و معرفتش بالا بود که روزی که رودولف به او گفت باید به خواستگاری دختر موردعلاقه‌اش برود، لرد بلافاصله به او گفت که او را همراهی می‌کند. البته باید دقت نمود که در آن روزگاران، اگرچه لرد هنوز لرد نبود و آقای تی (Mr.Tomm/Mr.T) نام داشت، آدم بسیار غیرتی بود و به دوستش نیز تذکر داده بود که ازدواج بسیار مهم و ضروری است و اگرچه یک‌پنجم طلایی که می گویند به نظر بی‌ارزش می‌رسد؛ ولی آن‌قدر کیفیتش بالا است که ارزش دارد که برایش زیر بار مهریه رفت.

به همین دلایل هم تی و رودولف در جهت تاکید بر مرام و مردانگی راهی خواستگاری شدند. البته قبل از رسیدن به مراسم، به علت ذوق بیش از حدشان برنامه "تاریکی من" را چک نکرده و وقتی به خانه عروس رسیدند، برق رفته بود. به‌صورت منطقی باید خواستگاری کنسل و به زمان دیگری موکول می‌شد؛ اما عروس خانم بسیار مشتاق برگزاری مراسم بود و برای احترام به نظر ایشان خواستگاری بر روی سقف و در زیر نور ماه و ستارگان برگزار شد.

بر روی سقف خانه، چندین دختر برای همراهی عروس و چندین مرد عزب برای همراهی داماد و دوستش جمع شده بودند. البته انتخاب افراد کاملاً بافکر انجام شده بود. مردان همگی قد کوتاه‌تر و زشت‌تر و سیاه‌تر( منظور روحشان است) از داماد و دوستش بودند و باعث می‌شدند که داماد بیشتر به چشم بیایید و قدبلند و بچه خوشگلی‌اش چشم دشمن را کور کند. البته این روش در گروه دختران امکان‌پذیر نبود. به‌هرحال دختران همه خاص هستند، انسان‌های ناز هستند و زشت نداشتند. برای همین هم عروس یک لباس سبز نئونی پوشیده بود که از صد کیلومتری هم پیدا بود و می‌شد برای هدایت کشتی‌های گم شده از آن استفاده کرد. بقیه دختران لباس‌های معمولی و رنگی‌رنگی پوشیده بودند و دختری مسئول زدن تنبک زدن بود که به مجلس نشاط ببخشد. دلیلش هم این بود که اگرچه خانواده عروس خیلی باکلاس بودند؛ در آن زمان هنگ درام و رپ زیر زمینی نبود و اوج باکلاس بودن ملت تنبک زدن بود و داشتن فردی در فامیل که بتواند تنبک بنوازد.

در نهایت با استفاده از فلش چوب‌دستی و نور شمع، رودولف و تی به پشت‌بام رفتند و درست در همان موقع، تی دلیل اصرار عروس خانم را فهمید. عروس خانم، بلاتریکس بلک بود که از همان ابتدای زندگی‌اش عاشق تی بود. یعنی از همان ابتدا که به دنیا آمده بود، به‌جای گریه‌کردن، "لرد، لرد! " گفته بود و لیلی و مجنون را از رو برده بود. البته در آن زمان تی هنوز این را نمی‌دانست. بلا یک استاکر وحشی و حرفه‌ای بود و آن‌قدر لرد را دورادور پاییده بود که او هرگز متوجه حضورش نشده بود. اما این رفتار بلا به علت خجالت نبود. خانواده بلک خانواده‌ای بسیار سنتی بود که به دخترهایش یاد داده بود که سنگین و رنگین باشند و در سنگینی و رنگینی؛ صحبت‌کردن با کراش معنایی نداشت. به همین دلیل هم حتی در مراسم خواستگاری بلا تنها بر روی مبلی نشسته و دختر دیگری مسئول خوشگل نمایی مجلس بود.

لرد که برای اولین‌بار چشمش به بلا افتاده بود، یک دل نه دو دل هورمون زده بلا شد. در یک ثانیه بین مرام و معرفت داماد که دوست گرمابه و جکوزی او بود و عشق بلا ماند و تصمیم گرفت بسیار تاکسیک باشد و هر دو را انتخاب کند. یعنی در حین خواستگاری از بلا برای رودولف، به او نخ لازم را بدهد که پلیور عشقشان را بدوزد.

تصویر تغییر اندازه داده شده
بلاتریکس نئونی


تنبک نواختن گرفت و داماد روی تختی روبروی عروس نشست. افراد همراه عروس و داماد که رقص و خوشگل نمایی در خونشان بود، حرکات هوازی و گرم‌کردن را انجام دادند و مرتب شدند.

و درست در لحظه لازم آقای تی شروع به خواندن کرد:
-هههووو هووو هوووو... (همراهی تنبک)... هوووو هوووهووو هوووو...

همه منتظر مانند و گوش فرادادند.

- عروس خانوم حنا بزن و آماده‌باش که عاشقت اومده ببرتت!
که البته همه فکر کردند منظور رودولف است و آقای تی به‌جای او می‌خواند؛ اما این‌گونه نبود و بلا نیز می‌دانست. در نتیجه لرد منتظر جواب آهنگ ماند.
تصویر تغییر اندازه داده شده
لرد در حال هوووو هووو کردن در میان پسران عزب


بلا با ناز شروع کرد:
-آآآآآآآآآآآآآآآآآ... آآآآآآآآآآآآآآآآآ... آآآآآآآآآآآآآآآآآ... صورتمو قایم می‌کنم... تو هم احساسات مخفی تو تو قلبت نگه‌دار!
افراد زرنگ می دانند که بلا هرگز قصد پشیمان کردن لرد را نداشت و در حقیقت او کتاب "مردان غیرتی و زنان هیچی" را از بر بود. او می‌دانست باید برای مصمم کردن آقای تی باید او را با دست پس می‌زد و با پا پس می‌کشید.

زنان و مردان همراه که از صدای خوش بلا به وجد آمده بودند، حرکات هوازی‌شان را موزون‌تر کرده و بنای پارکور را در پرش‌ها و قر دادن‌ها پایه‌ریزی کردند.
آقای تی مجدداً شروع کرد:
- به چشماش نگاه نکن! باعفت و باحیا باش! نگران نباش! عاشقت میاد تو رو پیش خودش میبره!

این‌گونه به بلا مجدد وعده داد و حرکات شدیدتر و شدیدتر شدند. در یک حرکت ناگهانی، مثلاً بازی "باز میشم، بسته میشم" همگی از جای خود بلند شدند و شروع به رقصیدن کردند (اسم بازی عجیب نیست. در بچگی ما همین‌قدر ساده و معصوم بودیم). در همین حین لرد و بلا هم چرخی به دورهم زدند و بوقی برای هم زده و فلشرشان را روشن کردند.

کمی که چرخ زدند، تی دوباره شروع کرد:
- من یه مرد جوونم... تو یه زن جوونی... اگه عاشقت بشم تقصیر منه؟

بلا جواب داد:
- من با خوشگلیم جادو می‌کنم، مگه تقصیر منه خوشگلم؟

- پس دروازه‌ها رو باز بذار... چون عاشقت میاد دنبالت که ببردتت!
- باشه بابا سرویسمون کردی... دیگه هیچی نگو!

و آقای تی که پسر حرف گوش کنی بود، دیگر چیزی نگفت که عروس موردنظر ناراحت نشود و باز هم حرکات هوازی موزون ادامه یافت.
تصویر تغییر اندازه داده شده
لرد و بلاتریکس در حال دلبری


از این جا به بعد خاطرات شخصی لرد با آنچه که جی کی رولینگ یواشکی از او نوشته بسیار متفاوت است و به همین علت هم بین علما اختلاف است. رولینگ که کافری بی‌دین بوده و غیرت سرش نمی‌شد، ماجرا را آن‌گونه نوشته که بلا به ردولوف پیوست و بعد او را به‌خاطر لرد رها کرد؛ اما اصل ماجرا این‌گونه نبود.

لرد خیلی دوستانه و داداشی وار به رودولف گفت که از بلا خوشش آمده و رودولف هم کمی ناراحت شد. بعد لرد به او یک صندلی ماساژ هدیه داد و گفت این صندلی از بلا هم بهتر است که حقیقتاً بود و رودولف بسیار خوشحال شد. آن‌قدر خوشحال شد که به‌عنوان هدیه عروسی بلا و لرد، فامیلی لسترنج را به بلا هدیه داد و این‌گونه بود که بلا لسترنج به لرد پیوست و آنها سال‌ها به‌خوبی و خوشی کنار هم زندگی کردند. بعد هم این حرف‌ها که لرد نگاه‌کردن دوست داشته هم به ایشان نمی‌خورد و هرگز هم نخواهد خورد.



(چیه؟... تموم شد!... دنبال چی میگردی؟... خجالت بکش! برو یکم دعا کن اصلاح شی!... نچ نچ نچ!)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT
پاسخ: نگارخانه‌ی خیال
ارسال شده در: پنجشنبه 16 مرداد 1404 16:22
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
به هواداری پیامبران مرگ


سمستان
قسمت دوم



نامزدی شرعی

در حقیقت لرد ولدمورت خودش را انسانی بدون مرز و آزاده می‌دید. انسانی که هیچ محدودیتی برایش معنا ندارد و هیچ‌چیزی برایش غیرممکن نیست. کسی نمی‌توانست او را به کاری مجبور کند و کسی هم نمی‌توانست برایش تعیین تکلیف کند. خودش ارباب تاریکی‌های جهان بود و زیر بار حرف زور کسی هم نمی‌رفت. در حقیقت قدرت یا نفوذ طرف مقابل هم برایش مهم نبوده و کسی بود که به افکار و ارزش‌های خودش پایبند بود. شاید او از معدود افرادی بود که باورداشت که جادو به معنی آفرینش چیزی است که کسی دیگری قادر به انجامش نیست و برای همین هم بود که به خلاقیت بقیه احترام می‌گذاشت و مخالف ورود ماگلها به دنیای جادوگری بود. او بارها درک کرده و دیده بود که ذهن‌های جنگ پرور و مغرور ماگلی هرگز نخواهند توانست زیبایی جادو را درک کنند و تنها می‌توانند خطرات و زیان‌هایش را ببینند. آنها در تکرارهای روزانه خود غرق بودند و مطمئناً برایشان لرد ولدمورت تهدید جدی به‌حساب می‌آمد؛ ولی او مردی بود که با مرگ به جدال پرداخت و چنین مردی را هیچ موجود فانی نمی‌تواند از پای بربیاورد.
ولی حتی فراز مرزهای غیر قابل تصورش نیز، هیچ‌وقت به ذهنش خطور نکرده بود که روزی برای خواستگاری به خانه هلگا بیایید و ماچا بخورد.

خانه هلگا مثل خودش بود. غیرقابل‌توضیح.
در یک سمت خانه پشتی‌های سنتی و بساط قلیان دیده می‌شد و در سمت دیگر مبلمان شیک قرن نوزدهم گذاشته شده و تابلوی بزرگی از ناپلئون در حین جنگ به دیوار آویخته شده بود. میان این دو سر طیف، پر بود از گل‌ها و کاکتوس‌های مختلف که گاهی منظم و گاهی بدون نظم در جای‌جای خانه گذاشته شده بودند. درختان و برگها به قدری زیاد بودند که خانه بیشتر شبیه پارکی عجیب به نظر می‌رسید.

لرد برگ بزرگی را از روی صورتش کنار زد و سعی کرد یک جرعه از آن آب سبزرنگ که حقیقتاً مانند لجن بود بنوشد. مزه ماچا به‌مراتب وحشتناک‌تر از سم باسیلیسک بود و مزه کف پای کشاورزان ژاپنی را می‌داد. لرد به‌سختی آن جرعه را قورت داد و با عصبانیت گفت:
- هلگا! این درخت موز چیه تو خونه؟! برگش کورمون کرد!
و دوباره برگ مزاحم را کنار زد.

هلگا مثل همیشه زرد پوشیده بود و به علت نامعلومی رژگونه فراوانی را به‌صورت زده و خودش نیز مثل یک گل عظیم‌الجثه به نظر می‌رسید. او که انگار اصلاً متوجه لحن تند لرد نشده بود، چشمک ضایعی زد و جواب داد:
- انگار درخت موزم از شما خوشش اومده! موز دوست داری؟

- نه والا! فقط هلوانجیری دوست داره! البته شلیلم می خوره!

این صدای مروپ بود که به‌جای پسر لردش جواب می‌داد. او به طرز عجیبی از آن نوشیدنی سبزرنگ خوشش آمده بود و نه‌تنها لیوان خودش را سرکشیده بود، بلکه سراغ لیوان لرد رفته و جوری آن را سرمی‌کشید که انگار نکتار بهشتی است. مروپ در حین تفاوت بسیار زیاد با هلگا، چنان با او گرم گرفته بود که انگار صدسال است که او را می‌شناسد. هلگا را بوسیده بود، مارک کرم دور چشمش را پرسیده و از لباس زرد کره‌ای هلگا تعریف کرده بود.

لرد سرش را تکان داد. هیچ‌وقت این زن‌ها را درک نمی‌کرد. همه‌شان خیلی عجیب بودند. البته در دلش سالازار را شکر کرد که گلرت را با خودشان نیاورده‌اند وگرنه اوضاع احتمالاً غیرقابل‌کنترل می‌شد. متأسفانه گلرت هنوز در حال حرکات موزون بود (جهت رفاه حال عموم از ذکر کلمه رقص پرهیز می‌گردد) و معلوم نبود در مواجه با هلگای حقیقی بتواند خودش را کنترل کند یا نه.

لرد سقلمه‌ای به مروپ زد که در بحث جدی در مورد درخت شلیل با هلگا بود و با چشم اشاره کرد که سؤال اصلی را بپرسد. مروپ چند بار پلک زد و بعد گفت:
- آها هلگا جون! ما برای صحبت خاصی مزاحمت شدیم!... میگم که... یعنی... این قلیون رو کی میکشه؟

هلگا ریز خندید و با دلبری کره‌ای گفت:
- من چون وزیرم باید با اقشار خاص ارتباط برقرار کنم! همه چیزی تو خونه ام گذاشتم که ملت راحت باشن... میدونی...

بعد هلگا بحث دیگری در مورد سیاست‌های مردم‌داری شروع کرد و مروپ باعلاقه گوش می‌داد. لرد با تعجب نگاهی به مادرش انداخت. آهی کشید، همه کارها روی دوش خودش بود.

اول‌ازهمه چوب‌دستی‌اش را در آورد و آن برگ مزاحم را از ساقه برید و بعد قبل از اینکه هلگا اعتراض کند باعجله گفت:
-هلگا! خیلی ساده میگم! ما اومدیم بگیریمت برای گلرت!... یعنی خواستگاری اینا! اگه اره که صحبت کنیم و اگر جوابت منفیه بریم!

هلگا که معلوم نبود به‌خاطر خجالت یا رژگونه سرخ شده است با ناز گفت:
- خود گلرت قبلاً بهم گفته... یعنی نامه فرستاد... ولی من چون خیلی خجالتی‌ام و قصد ادامه تحصیل دارم، عکساشو پاره کردم! نامه هاشو پاره کردم! فکر یه چاره کردم!

لرد با قیافه پوکر گفت:
- ادامه تحصیل؟! شما خودت مؤسس هاگواتزی! دیگه چی رو میخوای تحصیل کنی؟

مروپ که به چیز کاملاً متفاوتی علاقه‌مند شده بود، پرسید:
- عکسم فرستاده شیطون؟ حالا عکس چی بود که پاره کردی؟

- مامان! ما نمی دونیم و نمی‌خواییم بدونیم! الان مردم فکر میکنن ما بی ناموسیم!ً خوشبختانه خودشون امحا کردن!

هلگا فوراً گفت:
- نه من چیزی رو امضا نکردم!

- امحا! امضا چیه؟!

- املا؟

- امحا! ازبین‌بردن!

مروپ با تعجب پرسید:
- نه نه از بین نبر! بذار حدس بزنم! تو جیب جا میشه؟

- وایسا مروپ! چند حرفیه؟

- کهگیلویه و بویراحمد؟

- احمد کیه؟ اونم خواستگارمه؟

لرد در معرض گریه بود. چند بار نفس عمیق کشید و به خودش یادآوری کرد که بهشت زیر پای مادران است و رفیق بی کلک مادر است و نباید روی مادر کروشیو زد. البته زورکی و با ارفاق هلگا را نیز جز مادران حساب کرد که البته هلگا بیشتر در دسته‌های مامی‌ها می‌گنجید و با مادر بودن کمی فاصله داشت.

- خانوما! خانوما!... ولش کنین!... خب... گلرت خودش سنگ اول رو گذاشته... حالا بگید شیربها و مهریه چقدر میخوایید؟

هلگا جوری ذوق‌زده و خوشحالش شد که گویی از اول هم منتظر این سؤال بوده است.
- هر چی واسه عروستون کردید واسه منم همون باشه!

لرد و مروپ یک‌صدا گفتند:
- عروسمون؟! کدوم عروس؟

- بلاتریکس دیگه! میگن خواستگاریش خیلی خفن بوده... تعریف کنید ببینم!

لرد آب دهانش را قورت داد. هلگا عجیب‌تر از چیزی بود که تصور می‌کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT
پاسخ: نگارخانه‌ی خیال
ارسال شده در: شنبه 11 مرداد 1404 19:33
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده













نقل قول:

زمانی زمین جوان بود و پر از شگفتی و جادو. در واقع تخیل و جادو در آن زمان امری طبیعی بود و دیدن موجودات هم اندازه اژدها اصلا عجیب نبود. طبیعتا هنوز چهار و نیم میلیارد سال از عمر سیاره نگذشته بود.


اولین پاراگراف از کتاب "سرگذشت زمین" کافی بود تا او تحریک شود و در پوست خود نگنجد. کنجکاویش امان نمیداد و بی وقفه صفحات کتاب را میخواند و ورق میزد. البته که کتاب بسیار قطوری بود ولی او هر چقدر میخواند ذوق و شوقش بیشتر میشد. شاید به همین دلیل این کتاب را که محتوایی خطرناک نداشت در قسمت ممنوعه کتابخانه گذاشته بودند. زیرا همه نوشته هایش مستند بود.

نویسنده اش "اشلی جویل"، با زمان برگردان به آن زمان رفته بود و همه چیزهایی که نوشته بود با چشم های خود دیده بود. در واقع او اولین کسی بود که جرات کرده بود خط زمان را تا این اندازه عمیق بشکند و به عقب برگردد و زنده به زمان حال بازگردد! بقیه یا جرات نکرده بودند یا زنده برنگشته بودند. و این، این کتاب را بشدت استثنایی میکرد. خیلی از کسانی که آن را خوانده بودند بقدری مجذوب شده بودند که از هر طریق، حتی غیر قانونی، زمان برگردانی یافته بودند و به آن زمان سفر کرده بودند. هر چند به قیمت جان جادوییشان.

او اما خود نیز استثنا و خاص بود. از زمانی که وارد هاگوارتز شده بود تعجب همه اساتید را برانگیخته بود و خیلی ها عقیده داشتند دامبلدوری جدید در انتظار جامعه جادوگری است. به همین دلیل و با اعتماد به نفس کامل دستانش را به دور زمان برگردان حلقه کرد. سه ثانیه بعد زمین و زمان در هم تنیده شد و او از جا کنده شد...

چشمانش را که باز کرد بر روی قایقی چوبی بر روی یک رودخانه بود. رودخانه ای که در اطرافش به جای درختان بلند بالا، قارچ هایی عظیم و غول پیکر روییده بودند. قارچ هایی بنفش رنگ! همرنگ قدرتمندترین طیف رنگی. او متوجه شد که به دوران طلایی جادو بر روی زمین قدم گذاشته است و تصمیم نداشت به این زودی ها به زمان خود بازگردد. چه چیزها که انتظارش را میکشید و چه مهارت هایی که میتوانست کسب کند... البته اگر زنده می ماند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بردلی در 1404/5/11 19:36:45
تصویر تغییر اندازه داده شده



پاسخ: نگارخانه‌ی خیال
ارسال شده در: جمعه 10 مرداد 1404 22:36
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
به هواداری تیم پیامبران مرگ

تصویر تغییر اندازه داده شده

- دلفی!
- شت! اینجا ما می‌رویم دوباره!

دلفی می‌دانست که باید خودش را سریعا به محل صدا برساند. وگرنه عاقبت خوبی در انتظارش نیست.
- جونم مامان؟
- اتاقت چرا انقد کثیفه دختر؟

حواسم نبود که این موضوع را بگویم. در هر حالتی عاقبت خوبی در انتظارش نیست. مسئله فقط بین بد و بدتر است.

- کثیف نیست که مامان! همه چی سر جاشه. همین امروز تمیز کردم.
- جواب منو نده! بی تربیت! پس می‌گی تمیزه آره؟

بلاتریکس خم می‌شود و انگشتش را زیر تخت دلفی می‌کشد.
- پس این چیه؟

دلفی نگاهی به انگشت بلاتریکس می‌اندازد. لایه‌ی نازکی از گرد و خاک را روی انگشتش مشاهده می‌کند.
- مامان دستتو تا آرنج کردی زیر تخت یه‌ذره گرد و خاک آوردی بیرون بعد می‌گی اتاق کثیفه؟
- ساکت باش! دختر سر مامانش داد می‌زنه؟
- من اصلا داد نزدم. داشتم آروم جوابتو می‌دادم.
- فرقی نمی‌‌کنه. دختر حتی نباید آروم هم جواب بده. دختر فقط باید به مامانش بگه چشم.
- آخه...
- ساکت باش! فقط چشم!
- چشم!
- حالا درست شد. دختر بزرگ کردم عصای دست بشه، شده بار روی دوشم. نه بلدی آشپزی کنی، نه گردگیری می‌کنی، نه آشپزی می‌کنی. به چه دردی می‌خوری پس. فقط بلدی دوربینو روشن کنی بذاری جلوت، قر بدی. والا زمان ما اینجوری نبود. جرئت نداشتیم جلوی بزرگتر پامونو دراز کنیم...


بلاتریکس غر می‌زد و می‌رفت.

- این مامان منم فقط گیر می‌ده. هر کاری می‌کنم اصلا به چشمش نمیاد. دیگه باید چیکار کنم؟ تو هر مسئله‌ای بهت کمک می‌کنم دیگه. هرچی می‌گی انجام می‌دم. ولی هر بار بهم گیر می‌دی. چیکار باید بکنم که راضی باشی ازم؟ اصلا دوسم داری؟

دلفی جمله‌هایی که دوست داشت وقتی مادرش آنجا باشد را رو به آیینه می‌گفت. این تنها حالتی بود که می‌توانست خودش را خالی کند.

چند ساعت بعد

- دلفی! آماده‌ شو بریم بیرون.
- چشم مامان! چند دقیقه‌ی دیگه میام پایین.

دلفی سریع از تختش بلند شد. موهایش را شانه زد. لباسش را پوشید و رفت طبقه‌ی پایین.

- می‌موندی دو ساعت دیگه می‌اومدی.
- مامان کار من کلا 5 دقیقه طول کشید.
- ساکت باش!
- چشم!

بلاتریکس و دلفی با هم به بازار ناکترن رفتند. بلاتریکس می‌خواست برای خودش لباسی بخرد زیرا لباس قبلی‌اش در شکنجه‌ی اخیر خراب شده بود.
- اگه اشتباه نکنم لباس فروشی ته این کوچه بود.

وارد کوچه شدند. کمی جلوتر گروهی به دیوار تکیه داده بودند. وقتی مادر و دختر به چند متری آنها رسیدند، یکی از پسر‌های گروه گفت:
- شنیده بودم که می‌گن مادر و ببین دختر رو بگیر ولی خب توی این حالت نمی‌شه چشم از دختره برداشت.

بلاتریکس نگاهی به پسر کرد ولی طوری رفتار کرد که انگار چیزی نشنیده است.

- مامان حس می‌کنم اون پسره یه چیزی گفت بهمون.
- انقد سرت تو گوشیه، خنگ شدی دختر! توهم می‌زنی کلا. بیا بریم خریدمونو کنیم و سریع برگردیم.

وارد لباس فروشی شدند. بعد از نیم ساعت امتحان کردن لباس‌های متفاوت، بلاتریکس لباس مورد نظرش را پیدا کرد. آن را خرید و هر دو از لباس فروشی بیرون آمدند.
- دلفی! بابات ماموریتی بهم داده که باید تنهایی انجامش بدم. تو برو خونه منم یکم دیگه میام.
- باشه مامان!

دلفی از بلاتریکس جدا شد. بلاتریکس نگاهی به کوچه انداخت. آن پسر به همراه دوستانش، هنوز توی کوچه بودند. به سمت آنها قدم برداشت.
- خیلی عذرخواهی می‌کنم. یکم قبل، چیزی به دختر من گفتین؟

زیرزمین خانه ریدل‌ها

- بیدار شو مرتیکه! تو با این وضعیت به بقیه چرت و پرت می‌گی؟ آخه آدم با دوتا ناخن کشیدن بیهوش می‌شه؟

بلاتریکس سطل آب یخی را جهت به هوش آمدن آن پسر، رویش ریخت. پسر که شوکی به او وارد شده بود، نفس نفس زنان به هوش آمد.
- زنیکه‌ی روانی!
- دقیقا! نمی‌دونی چقد از شنیدن این دو کلمه عشق می‌کنم. هرکی که روی اون صندلی‌ای که تو نشستی، نشسته، همین دو کلمه رو بهم گفته. بدون استثنا! ولی خب... تو یه فرقی باهاشون داری. می‌خوای بدونی فرقت چیه؟

پسر با خشم توی چشم‌های بلاتریکس نگاه می‌کند.

- اووو ترسیدم. کسی که الان با یه‌ذره درد بیهوش شده بود داره با نگاه ترسناکش منو می‌ترسونه... ولی خوبه! اینجوری منم بیشتر لذت می‌برم. حالا بگو نمی‌خوای فرقت رو بدونی؟ بدو دیگه. اینجوری بیشتر خوش می‌گذره! اگه فقط من بخوام حرف بزنم که حال نمی‌ده.
- چه فرقی؟
- به بحث خوش اومدی. ببین! فرق تو با بقیه اینه که شکنجه‌ی بقیه، دستوری بود که به من صادر می‌شد. ولی تو... تو رو من خودم انتخاب کردم. البته می‌شه گفت که تو من رو انتخاب کردی. فکرش رو نمی‌کردی نه؟ فکر می‌کردی صرفا یه تیکه‌ای به یه دختر توی کوچه می‌ندازم و تموم می‌شه می‌ره. ولی خب اصلا شانس خوبی نداری. دختر درستی رو برای اینکار انتخاب نکردی! البته حرفت رو قبول دارم! دخترم، واقعا زیباست! مثال نزدنیه. مشکل، شکل گفتنت بود. یه‌جوری داشتی در موردش حرف می‌زدی انگار داری در مورد یه وسیله حرف می‌زنی. بگو ببینم! بنظرت این درسته که با یه دختر اینجوری حرف زد؟

پسر چیزی نگفت.

- موش زبونتو خورده؟ دارم ازت سوال می‌پرسم.

بلاتریکس حین گفتن این جمله به سرعت به پسر نزدیک می‌شود و چوب دستی‌اش را زیر گلویش می‌گذارد. ترس تمام وجود پسر را فرا می‌گیرد.
- ب... ب... بخشید. غ... غل... غلط کردم.
- ای بابا! چرا فیلم رو زدی جلو؟ این قسمت برای یکم بعد بود. هنوز قرار نبود به مرحله‌ی غلط کردن برسیم. ولی خب حالا که فان قضیه رو گرفتی، بذار منم جدی باشم. ببین بچه خوشگل! اون دختر، دختر منه! بلاتریکس لسترنج! تنها کسی که می‌تونه باهاش بد حرف بزنه، منم! هیچ‌کس حق نداره حتی بهش چپ نگاه کنه. می‌دونی وقتی کسی اینکارو کنه چه اتفاقی براش می‌افته؟

بلاتریکس لب‌هایش را کنار گوش پس می‌برد.
- چشماش رو از کاسه در می‌آرم! که خب، حالا رسیدیم به اون بخش!
- لطفا... لطفا منو نکش! غلط کردم. دیگه اینکارو نمی‌کنم. اصلا هرچی شما بگین رو انجام می‌دم. چیکار کنم؟ می‌خواین کلا برم؟ جوری برم که دیگه اسمم رو هم نشنوین. هرکاری بگین می‌کنم. فقط لطفا منو نکشین.
- می‌دونی زیباترین صدا چیه جوون؟
- هرچی که شما بگین!
- صدای التماس آدمی که می‌دونه قراره بمیره.

خون را از دستانش پاک می‌کند. نگاهی به لباسش می‌اندازد.
- خوبه! لباس جدیدم رو خونی نکردم.

در زیرزمین را باز می‌کند.
- دلفی! این غذای من چیشد دختر؟ به تو باشه من دو روزه از گشنگی تلف می‌شم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: نگارخانه‌ی خیال
ارسال شده در: جمعه 10 مرداد 1404 00:58
نمایش جزئیات
آفلاین
به هواداری از پیامبران مرگ

تصویر تغییر اندازه داده شده


- شد شیش سال ها.
- مرلینی؟
- مرلینی.
- فکر کنم دیگه وقتشه از اسبت بیای پایین و زانو بزنی.
- زانوم درد می‌گیره ها.
- فکر نکن من خواستگار دم در کم دارما. همین الان به مامانم زنگ می‌زنم با پسر دخترعموی بابای پدرشوهر خاله نارسیسام هماهنگ کنه.
- ولی من مطمئنم مامانت به کمتر از شاهزاده‌ی سوار به اسب سفید رضایت نمی‌ده.
- این یکی فرق داره. طرف دکتره.
- تخصصش چیه؟
- در آوردن چشم از حدقه بدون خون‌ریزی. همونی که مامانم همیشه آرزوشو داشت.
- من هنوز درسم تموم نشده.
- اینو منِ هاگوارتز ردی هر روز دارم به خواستگارام می‌گم. منو که سیاه نکن!
- من فکر می‌کنم هنوز انتقام اون سری که این‌همه راه از اسبم اومدم پایین جلوت زانو زدم گفتی نه رو به‌اندازه‌ی کافی نگرفتم.
- اونجا هنوز انقدر سفید نبودی.
- اصلا من نباید سفید باشم. اسبم باید سفید باشه که بود!
- اون موقعا نژاد پرست بودم خودتم باید سفید می‌بودی.
- نچ. خیلی به روحیه‌ام آسیب زدی.
- خیر سرت شاهزاده‌ایا، شاهزاده که نباید انقدر لوس باشه.
- من همون‌جا بهت گفتم بازی نکو با روحیه‌م.
- آقا من دیگه نمی‌دونم. دیروز شد شیش سال. انقدر نباید دختر مردمو منتظر خودت بذاری. بابام لرده پشت سرم هزار جور حرف درمیارن!
- ماه بعد خوبه؟
- چی؟
- من یه سال و نیم پیش به مامان بابام گفتن راه بیفتن بیان این مراسم عقدو بگیریم بریم پی زندگیمون. اونا هم ماه بعد می‌رسن. از سفید آباد تا اینجا یک و نیم سال راهه وگرنه من خیلی وقته زانو زدم.
- الان اگه بابام منو به راه دورم نده چیکار کنیم؟
- سوار اسبم می‌شیم فرار می‌کنیم.
- کاش ماری چیزی جور می‌کردی باهاش دل خونواده‌مو به‌دست می‌آوردی. اسب چیه آخه!
- برات مار هم جور می‌کنم.
- حالا واقعا ماه بعد؟
- آره.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: نگارخانه‌ی خیال
ارسال شده در: جمعه 10 مرداد 1404 00:43
نمایش جزئیات
افتخارات
آفلاین
هوادار پیامبران مرگ


تصویر تغییر اندازه داده شده


جز خرناس‌های گاه‌ و بی‌گاه ماروولو، صدای دیگری سکوت سپیده‌دمِ کلبه گانت را بر هم نمی‌زد. می‌دانست این خرناس‌ها تا حوالی ظهر ادامه دارد، پس وقتش بود آنچه را مدت‌ها در اعماق ذهنش از همه پنهان کرده بود، اجرا کند.

شاید از سرمای صبح‌گاه، یا شاید هم از نگرانی آنکه مبادا پدرش مچش را بگیرد، لرزان از تخت برخاست و لباس‌های گرمی بر تن کرد. شنل سفرش را از آویز برداشت و آرام دستگیره‌ی گرد در اتاق زیر شیروانی را چرخاند. با قدم‌هایی محتاط از پله‌های کلبه پایین آمد و در میانه راه، با نگاهی به در بسته‌ی اتاق مورفین، اطمینان یافت که اوضاع رو به‌ راه است.

از خانه بیرون رفت و شنلش را بر تن کشید. نفسی عمیق در هوای سحرگاهی کشید؛ احساس آزادی به او دلگرمی داد.
اکنون فقط باید تمرکز می‌کرد، اراده‌اش را به کار می‌گرفت و آرامشش را حفظ می‌نمود.

فلش‌بک...

- دوباره؟! نکنه از زیر بوته به عمل اومدی، پسر؟! این کار برای نسل ما، با خون اصیلی که داریم، عین آب خوردنه. بهتره با این میزان از بی‌استعدادیت، مثل اون دختره وادارم نکنی ولت کنم تا به حال خودت بمیری!

پسری که بر کف‌پوش چوبی افتاده بود و زجه می‌زد را به زور بلند کرد. با بی‌حوصلگی، انگشت جا مانده‌اش را از چند متر آن‌سو تر احضار کرد و به‌زور به دستی که به‌شدت خون‌ریزی داشت، چسباند. با وردی دیگر، پوست خاک‌آلود دو طرف زخم را به هم رساند.
- اینجارو... خواهرت بازم با اختراعات مشنگا اومده تا بی‌اصالتی‌شو بهمون اثبات کنه.

مرد نیشخندی زد و با تفی بر زمین، خودش را روی کاناپه‌ی کهنه‌ای انداخت. به دختری که هرگز او را دختر خود نمی‌دانست خیره شد؛ دختری که با مقداری پنبه و ظرفی پر از مایعی شفاف، خودش را به برادرش رساند. مقداری از پنبه را به مایع آغشته کرد و آن را روی زخم تازه‌بسته‌شده‌ی مورفین گذاشت.

- این دختر... مایه‌ی ننگ خاندان اسلیترینه. اون حتی از پس جادوی ساده هم برنمیاد، چه برسه به اینکه یه روز بخواد...

بشکنی زد و از روی کاناپه غیب شد. لحظه‌ای بعد، درست کنار دختر و پسر ظاهر شد. صدای شکستن بطری محلول ضدعفونی‌کننده به گوش رسید. مروپ با ترس سعی کرد از مرد دور شود، اما بلافاصله موهای بلندش به عقب کشیده شد و رو‌در‌روی پدرش قرار گرفت. با چشمانی مضطرب، به صورتش خیره شد؛ نگاهش بر روی چروک میان دو ابروی او که حالا عمیق‌تر از همیشه شده بود، ثابت ماند.
- از اینکه بگم دختری مثل تو دارم شرمسارم... حیف از خون اجداد من که تو رگهاته. تو هیچ‌وقت یه جادوگر نمی‌شی، فشفشه‌ی به‌دردنخور!

دختر را با شدت به کناری هل داد و صدای کوبیده‌شدن جسم نحیفش به دیوار را نادیده گرفت. حالا نگاهش مستقیم به تنها پسرش دوخته شده بود.
- می‌خوای که مثل اون شرمسارم کنی؟

مورفین نگاهی به مروپ انداخت که موهای بلندش صورتش را پوشانده بود و لرزان، سعی داشت قطعه‌ای از شیشه‌ی بطری را که در زانوی خونینش فرو رفته بود، بیرون بکشد.
- نه.

ماروولو با رضایت سری تکان داد.
- خوبه... پس تمرین‌مونو ادامه می‌دیم.

پایان فلش‌بک.

چشمانش را بست. نقطه‌ای را مجسم کرد که سال‌ها پیش، بارها با مادرش به آن‌جا رفته بود. نفسش را در سینه حبس کرد. ناگهان احساس کرد در تونلی در حال حرکت است... تونلی که به‌سرعت به لوله‌ای تنگ و خفه‌کننده بدل شد. درست در لحظه‌ای که حس کرد دیگر نمی‌تواند نفس دیگری بکشد، شوری نمک را در ریه‌هایش چشید.

پاهایش را در ماسه‌های نرم تکانی داد. دست‌هایش را بالا گرفت و رطوبت هوا را میان انگشتانش حس کرد. سریع پلک‌هایش را گشود.
- تونستم... من تونستم!

با بی‌تابی کفش‌های پر از ماسه‌اش را درآورد و شروع به دویدن کرد. از میان کرانه‌ی ساحل گذشت و بی‌محابا خودش را به دریا زد. پاهایش را در آب فرو برد. آن‌قدر شور در دلش موج می‌زد که حتی سردی آب را حس نمی‌کرد. با نخستین تابش نور خورشید، اشک شوق در چشمانش شروع به درخشیدن کرد.

پس از سال‌ها، صدای خنده‌های از ته دلش، دوباره با صدای موج‌های دریا درهم آمیخت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Do You Think You Are A Wizard?
جادوگری؟