هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: سالن تئاتر هاگزمید ویزادیشن
پیام زده شده در: ۱۲:۱۲ یکشنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۹
#86

هافلپاف، محفل ققنوس

گابریل تیت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۳۵ چهارشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۹:۳۰:۴۱ چهارشنبه ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۰
از کتابخونه!؟
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
هافلپاف
محفل ققنوس
پیام: 507
آفلاین
بالشت سدریک همچنان داشت سر و صدا میکرد و مرگخواران با نگرانی به سدریک نگاه میکردن که هر لحظه خوابش سبکتر میشد.

بیبو بیبو بیبو...ویو ویو ویو ویو ویو...

-بالش رو چیکار کنیم؟
-یکی خاموشش کنهه!

با داد بلاتریکس ایزابلا به سمت بالشت حمله ور شد و مثل سگی وحشی بالش رو از زیر سر سدریک کشید!

گومپ!

صدای برخورد سر سدریک با زمین، باعث شد که کف سالن تئاتر رو به لرزه در بیاد.

-فکر کنم سرش شکسته باشه.

مرگخوارا به سدریک که بی هوش بر روی زمین افتاده بود نگاهی کردن و بعد به دستور بلاتریکس سدریک رو به کنار تام منتقل کردن.


ویرایش شده توسط گابریل تیت در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۲۷ ۱۲:۲۲:۳۳
ویرایش شده توسط گابریل تیت در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۲۷ ۱۲:۲۳:۰۲
ویرایش شده توسط گابریل تیت در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۲۷ ۱۲:۲۶:۴۲
ویرایش شده توسط گابریل تیت در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۲۷ ۱۲:۲۹:۳۰

only Hufflepuff


پاسخ به: سالن تئاتر هاگزمید ویزادیشن
پیام زده شده در: ۱۰:۵۵ شنبه ۲۶ مهر ۱۳۹۹
#85

رکسان ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۱۳ پنجشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۵:۵۵:۲۳ شنبه ۱۹ تیر ۱۴۰۰
از ش چندشم میشه!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 219
آفلاین
- من سر حالم! تازه بیدار شدم.

پنج دقیقه بعد

-

مرگخوارا نگاه های شیطانی به هم انداختن. چقدر خوب بود که میتونستن سر به سر بلاتریکس گذاشتن، به خواسته شون برسن. يه نفر باید می رفت و بالش رو از زیر سر سدریک بر ميداشت؛ یکی که خیلی با ظرافت کار میکرد. یکی که خیلی سریع بود...

- من ميگم تامو بفرستیم.
- تام بیهوشه، آگلانتاین.

این نگاه بلاتریکس که هیچ نشونه ای از پشیمونی توش دیده نميشد، نشون دهنده این بود که اگه هر چه زودتر یکی نجنبه، ممکنه همه شون به تام بپیوندن.

عده ای از مرگخوارا با هم به بالش نزدیک شدن؛ آروم آروم حرکت میکردن تا سدریک بیدار نشه. میدونستن بالش سدریک، بیشتر از جونش براش مهمه و اگه بیدار بشه، حتی يه پر هم از بالش گيرشون نمياد.
درست لحظه ای که فکر میکردن موفق شدن، صدای واق واق يه سگ، همه رو از جا پروند.

- سگ!
- اگه سگ و پیدا کنی، ميتوني بخوریش ایوا. فقط ساکتش کن!

ایوا نمیتونست يه همچين پیشنهاد وسوسه کننده ای رو رد کنه. سریع شروع به بو کشیدن کرد و چند دور دور مرگخوارا چرخید و بالاخره، به سدریک رسید... در واقع، به بالش سدریک!

- همينو کم داشتیم، بالش دزدگیر دار.

مرگخوارا با نگرانی به بالش سدریک نگاه میکردن که به طرز تهدید آمیزی واق واق میکرد. حالا باید چیکار میکردن؟ يه طوری بالش رو رام میکردن یا دوباره به موهای بلاتریکس رو میاوردن؟


رکسان خالی... خالی خالی! بدون ویزلی!

تصویر کوچک شده




پاسخ به: سالن تئاتر هاگزمید ویزادیشن
پیام زده شده در: ۲:۰۷ چهارشنبه ۱۶ مهر ۱۳۹۹
#84

نیوت اسکمندر old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۳۲ یکشنبه ۹ شهریور ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۸:۵۷ یکشنبه ۲۰ مهر ۱۳۹۹
از رنجی خسته ام که از آن من نیست !
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 127
آفلاین
به نظر میومد اصلا موهای سیاه بلاتریکس به سفیدی نمی‌خورد که به دامبلدور بزنن.در خال فکر بودند که سدریک از راه رسید و بالشت خودش رو همراه خودش آورده بود .
نگاه ها به چهره خواب آلود سدریک روانه شد و حالت زامبی مانند به سدریک نزدیک شدند .سدریک ترسیده بود چون میخواستن دلیل زندگی اون ، عشقو ، زندگیشون ازش بگیرن.بچهذها میدونستن نباید سدریک بترسه پس حالا عادی گرفتن اما با افکاری شوم .سدریک که دید اوضاع به حال خودش برگشت رفت و کنار بقیه نشست . مرگخوارا خیلی عادی جلوه میدادنذ ولی غافل اینکه میخواستن سدریک بخوابه که بعد ناگهانی بالشت رو کش برن.ولی غافل ازین که سدریک سر حال بود و تازه بیدار شده بود


چه قلب ها که شکسته نشد از زبان های بریده !
و چه حرف ها زده نشد از ذهن های پریده!
و چه چشم ها که پر از کشتی های در اشک بود .
و چه دل ها گرفته نشد از کشتی های غرق شده.


تصویر کوچک شده
[img تصویر کوچک شده


پاسخ به: سالن تئاتر هاگزمید ویزادیشن
پیام زده شده در: ۹:۲۱ سه شنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۹
#83

هافلپاف، محفل ققنوس

گابریل تیت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۳۵ چهارشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۹:۳۰:۴۱ چهارشنبه ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۰
از کتابخونه!؟
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
هافلپاف
محفل ققنوس
پیام: 507
آفلاین
مرگخوارا بهم نگاهی انداختن. کسی نمی دونست چجوری موهای بلاتریکس رو ازش بگیرن و برای دامبلدور بذارن؟

-چیه؟ چرا دارین منو نگاه میکنین؟

جوابی نیومد.

-با شماهام!

بازم جوابی نیودمد.

-خودم باید دست بکار شم؟

اما ایندفعه جوابی درکار بود.

-بلاتریکس...راستش ما به یه نتیجه ای رسیدیم!
-خب...
-خب چطوره یکی موهاشو فدا کنه؟

بلاتریکس دستی به موهایش کشید و نگاهی به مرگخوارا انداخت.

-کروشیو!

درست بود که دوگالیونی بلاتریکس یکم دیر افتاده بود اما بالاخره افتاده بود! و تام بیچاره که هر دفعه کروشیو های بلاتریکس بهش برخورد میکرد در کناری بی هوش افتاده بود.

-راه حل بعدی؟


ویرایش شده توسط گابریل تیت در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۱۵ ۹:۵۸:۱۳

only Hufflepuff


پاسخ به: سالن تئاتر هاگزمید ویزادیشن
پیام زده شده در: ۲۳:۲۶ دوشنبه ۱۴ مهر ۱۳۹۹
#82

اسلیترین، وزارت سحر و جادو

مروپ گانت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۲۲:۳۵:۱۱
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
ناظر انجمن
ایفای نقش
کاربران عضو
اسلیترین
پیام: 423
آفلاین
خلاصه:

مرگخوارا و محفلیا قصد دارن توی سالن تئاتر هاگزمید نمایش "هری پاتر و لرد ولدمورت" رو اجرا کنن. فعلا نوبت اجرای مرگخواراست. از اونجایی که رئیس تئاتر گفته: "هرکس باید نقش خودشو ایفا کنه"، مرگخوارا دامبلدور و هری پاتر رو به اتاق گریم بردن تا طبق سلیقه لرد گریمشون کنن. حالا ریش دامبلدور رو زدن و پیش لرد آوردنش تا نظرشو بگه.

* * *


دامبلدور که بسیار افسرده به نظر می رسید به افق زل زده بود.

-آدم حسابی به نظر می رسد. زیادی آدم حسابی به نظر می رسد! اینگونه زودتر مورد اعتماد ملت قرار گرفته و جذب محفلی می کند. با ریشش بهتر بود. با ریشش کنید!

تام به ریش های بریده شده دامبلدور که ایوا مانند نودل در حال هورت کشیدنشان بود نگاهی انداخت.
-ارباب حس نمی کنین برای برگردوندن ریش ها یکمی دیر شده؟!
-
-چیز...نه چه دیر شدنی؟ اصلا مگه زمان در اراده شما تاثیری داره؟ همین الان می گم ظرف سه سوت ریش دامبلدور برگرده بیاد سر جاش ارباب!

اما تام و سایر مرگخواران به خوبی می دانستند که اینکار بیش از سه سوت زمان می برد پس به سرعت شورایی تشکیل دادند و با نگاه های خشونت آمیزی به ایوا، شروع به بحث و بررسی کردند.
-ریش از کجا بیاریم؟

نگاه همه به سمت گوینده جمله جلب شد. البته بیش از خود گوینده به موهایش جلب شد! ولی چگونه باید موهای بلاتریکس را از او می گرفتند و بجای ریش دامبلدور می چسباندند؟



پاسخ به: سالن تئاتر هاگزمید ویزادیشن
پیام زده شده در: ۲۱:۲۸ دوشنبه ۱۰ شهریور ۱۳۹۹
#81

مگان راوستوک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۰۸ شنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۱:۰۲:۰۱ شنبه ۵ تیر ۱۴۰۰
از ظاهر خودم متنفر نیستم، چون می دونم زیباترینم
گروه:
کاربران عضو
پیام: 109
آفلاین
رابستن اصلا در کار گریم استعداد نداشت، به هیچ وجه. سعی می کرد کار خود را به درستی انجام دهد ولی گریم کردن از انچه که فکر می کرد هم سخت تر بود.
دلش می خواست حداقل برای خورده نشدن توسط ایوا این کار را خوب انجام دهد تا ایوا از او به عنوان ناهاری استفاده نکند. رابستن سعی داشت ریش های دامبلدور را درست برند ولی نمی توانست.
- خب، این سمت رو باید با زاویه ۱۰ درجه زدن کرده، این ور رو با زاویه ۲۵ درجه و این ور رو هم با ۹۰ درجه‌ تمام کردن شد.

رابستن دامبلدوری با ریش های کوتاه شده با درجات مختلف تحویل تئاتر داد.
- بفرمایید تمام کردن شد.
- رابستن خودت می فهمی اصلا چه کار کرده ای؟ این بود نتیجه ی اعتماد ما به شما؟ حالا بدهیمت به ایوا تا تو را بخورد؟
- نه ارباب تو رو به مرلین من رو به ایوا دادن نشه. من یه بچه کوچولو دارم که من بمیرم دیگه کسی رو داشتن نمی شه.
- ارباب! ارباب! من می تونم به جاش این کار رو انجام بدم؟ لطفاً! قول می دم حسابی ریش هاش رو سفت و دردناک شونه می زنم. لطفاً!
- بسیار خب بهت یک بار اعتماد می کنیم.

مگان به سرعت باد از سالن تئاتر بیرون رفت و چند دقیقه بعد با کلی جعبه ی نقره ای رنگی که از خانه ریدل ها با خود برای احتیاط اورده بود برگشت.
- ارباب من حاضرم.
- خیلی خب فقط یادت باشد به شرطی که ریش هایش را دردناک شانه بزنی اجازه ی این کار را به شما دادیم. حال برو ببینیم چه می کنی.
............
داخل اتاق گریم:
مگان به سرعت در جعبه ها را باز کرد. در هر جعبه مدل های مختلفی از قیچی و لوازم ارایش دیده می شد. مگان یکی از ان شانه ها و شامپو های مخصوص ریش ها را درآورد و به ریش دامبلدور زد.
صدای داد دامبلدور به بیرون اتاق می رسید.
- اخ باباجان ترو به مرلین نکش. اخخخ.

صدای اعتراض شپش های دامبلدور هم به گوش می رسید که دلشان نمی خواست به بیرون از ریش منتقل شوند ولی موقع بیرون امدن از ریش با نگاه های وسوسه انگیز به مو های مگان نگاه می کردند.
- هی، خانم ولمون کن! واو چه مو هایی

مگان به مدت یک ساعت فقط ریش های دامبلدور را شست و شانه زد و تازه شروع به کوتاه کردن ریش دامبلدور کرد.
- خیله خب. پیرمرد بگو ببینم تو چطور تا الان این وضع رو تحمل می کردی؟ بزنم همینجا با همین قیچی کچلت کنم؟
- باباجان. من هم می دان که تو مهربانی. تو رو به مرلین بزرگ این ریش های ما را نزن.
- نمی شود.

مگان با جدیت بیشتری به کوتاه کردن ریش های دامبلدور ادامه داد. دامبلدور فریاد هایی از سر ناراحتی می کشید که به بیرون منتقل می شد.
- اه ریش های زیبایم. اه. اسمان خون بگریید که دیگر ریش هایم مرده اند.
- تو الان شاه لیر رو عوض کردی؟
- چی؟ بله من کردم.
.......
بیرون از اتاق گریم.

ولدمورت بسیار خوشحال بود از اینکه مگان داشت دامبلدور را اذیت می کرد و صدا های داد و فریادش را می شنید. چند دقیقه بعد مگان به همراه دامبلدوری که از لولو به هلو تبدیل شده بود برگشت و پسری نوجوان را هم کنار خود اورده بود.

- ارباب جایزه خوب کوتاه کردنم این پاتر بود که از توی این ریش بیرون اوردم.


Im not just a witch that was put in slytherin. They were always jelous to me but the know im better that them. Im the future of slytherin

تصویر کوچک شده


پاسخ به: سالن تئاتر هاگزمید ویزادیشن
پیام زده شده در: ۵:۳۴ سه شنبه ۴ شهریور ۱۳۹۹
#80

ریونکلاو، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

تام جاگسن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۱ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۶:۴۱:۰۸ سه شنبه ۵ مرداد ۱۴۰۰
از تسترال جماعت فقط تفش به ما رسید.
گروه:
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
گردانندگان سایت
مترجم
پیام: 570
آفلاین
لردسیاه به عمرش تئاتر کارگردانی نکرده بود و آگاهی‌ای از شرایط یک اجرا نداشت؛ اما مگر میشد هنری بر روی زمین باشد و لرد تاریکی‌ها آن را از بر نباشد؟ جواب خودش قطعاً نه بود!
پس بادی به غبغب انداخت و درحالی که زیر چشمی دامبلدور را می‌پائید رو به رئیس تئاتر کرد.
- قصد داریم تا کارمان را با گریم شروع کنیم.
- بسیار هم عالی. بازیگرهایی که می‌خواید رو به همراه گریمورتون بگین تا به سمت اتاق گریم راهنمایی‌تون کنم.

لرد نگاهی به افراد درون سالن انداخت. بازیگرهایش مشخص بودند؛ مطمئناً قصد داشت تا در طول اجرا تمام کارهایی که در چارچوب نگاه رئیس تئاتر مجاز می‌آیند را برای زجر دادن دامبلدور و هری پاتر انجام دهد.
اما مسئله‌ای که اکنون مهم بود، گریمور بود.

- وایسا! قول میدم فقط یه گاز! فضاییا خوشمزه باید باشن.
- ولم کردن شو! من خوردنی نیستم.

و لرد فرد موردنظرش را یافت! با انتخاب رابستن هم گریمورش را انتخاب می‌کرد و هم از دست الکساندرای گشنه و همه‌چیزخوار نجاتش می‌داد.
- ایوا! لحظه‌ای دندان بر...

لرد با خود فکر کرد اگر بگوید دندان بر جگر بگذار، بعید نیست الکساندرا جگر خود را هم بخورد! پس اولین شیء محکمی که به چشمش خورد را برداشت و به سمتش پرتاب کرد.
- دندان بر این تیرآهن 14 بگذار تا ما برگردیم. کسی از مرگخوارانمان هم نخور.

سپس رو به رئیس تئاتر کرد.
- ما انتخاب هایمان را کردیم. آن ریشو و آن زخم‌کله را به عنوان بازیگر و این مرگخوارمان را هم به عنوان گریمور می‌خواهیم.

"درون اتاق گریم"

- دامبلدور نمایش ما ریش ندارد. همین که گفتیم.
- باباجان تو می‌دونی من چه زجری کشیدم تا این ریش‌ها به اینجا رسیدن؟ از پشمک‌فروشی نیوردم که اینجوری بدم بره که.

لرد می‌دانست دامبلدور برای در آوردن ریش‌هایش چه سختی‌هایی داشته؛ و دقیقاً به همین دلیل هم سعی بر زدنشان و از بین بردن نتایج زحمات دامبلدور داشت.

دقایق و شاید ساعاتی سخت برای دامبلدور و هری در جدال با ولدمورت در اتاق گریم در پیش بود!


آروم آقا! دست و پام ریخت!




پاسخ به: سالن تئاتر هاگزمید ویزادیشن
پیام زده شده در: ۱:۳۰ شنبه ۳ خرداد ۱۳۹۹
#79

اسلیترین، وزارت سحر و جادو

مروپ گانت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۲۲:۳۵:۱۱
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
ناظر انجمن
ایفای نقش
کاربران عضو
اسلیترین
پیام: 423
آفلاین
-هنوز نمیشه بیام بیرون پروفسور دامبلدور؟
-نه هری. هنوز دارند دنبالت می گردن!

هری که سرش را از لا به لای ریش های دامبلدور بیرون آورده بود آهی کشید.
-اگر پدر و مادر داشتم هیچ وقت برای شرکت توی نمایش تحت تعقیب قرارم نمی دادن؛ از اون مهم تر هیچ وقت یه شپش بهم گیر نمی داد که بیا با هم گرگم به هوا بازی کنیم!

دامبلدور ریشش را خاراند.
-بهتر شد پسرم؟
-نه پروفسور فقط یکم قلقلکش دادین.
-اوه پسرم. تام و مادرش دارن میان اینور. پنهان شو!

لرد با بی حوصلگی رو به مادرش کرد.
-خیر مادر...ما به بالای سالن نمی رویم. ما اربابی هستیم قدر قدرت و از همینجا هم می توانیم کله زخمی را پیدا کنیم. فقط کافیست کمی تمرکز نماییم.

شپش که حوصله اش از هم بازی نشدن هری پاتر با خودش سر رفته بود با لگدی او را به بیرون از ریش ها پرتاب کرد و پسر برگزیده درست جلوی پای لرد سیاه بر زمین افتاد.

-دیدین گفتیم مادر؟ قدری تمرکز نمودیم و به راحتی کله زخمی را پیدا کردیم. حالا می توانیم به دیگر تدارکات تئاترمان بپردازیم.



پاسخ به: سالن تئاتر هاگزمید ویزادیشن
پیام زده شده در: ۱۶:۵۵ جمعه ۲۹ فروردین ۱۳۹۹
#78

ریونکلاو، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

تام جاگسن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۱ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۶:۴۱:۰۸ سه شنبه ۵ مرداد ۱۴۰۰
از تسترال جماعت فقط تفش به ما رسید.
گروه:
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
گردانندگان سایت
مترجم
پیام: 570
آفلاین
لردسیاه نگاه کرد... عمیق نگاه کرد... حتی عمیق تر نگاه کرد... اما خبری نبود!
- فرموده بودیم فایده ای نداره.
- صبر کن هلو بی پرز مامان!

مروپ گانت، این را گفت و به فکر فرو رفت... ناگهان فریاد زد.
- پیداش کردم شفتالوی مامان!
- پناه بر خودمان! چی رو پیدا کردی مادر؟

لردسیاه ناگهان تمامی خطاهای چندین سال اخیر، از جمله "به خورد تسترال ها دادن میوه ها" ، "جاسازهای وسایل دایی جانش" و غیره را به یاد آورد.
اما مروپ به گوشه ای از سالن اشاره کرد.
- راهِشو!

و بدون توجه به سوالات لردسیاه و دیگران، صندلی ای را از جا کند و با وردی به صندلی چرخدار تبدیل کرد و "عزیزش" را روی آن نشاند... امید به سالمندان هم نیرو می‌دهد؛ مخصوصا وقتی پای راحتی "عزیز مامان" در جابجایی درمیان باشد!
- به من اعتماد کن کاهو سکنجبین مامان!

و به راه افتادند.

"دقایقی بعد"

- متوجه شدی حلیم بادمجون مامان؟
- باید بالای سالن برویم، بعد از پنجره اتاق فرمان با استفاده از طنابی به سمت سقف حرکت کنیم؛ تا از بالا بتوانیم کله زخمی را پیدا کنیم؟
- دقیقا همینطوری چشم سرخ مامان!
- خیر، متوجه نشدیم!
-


آروم آقا! دست و پام ریخت!




پاسخ به: سالن تئاتر هاگزمید ویزادیشن
پیام زده شده در: ۲۳:۱۸ شنبه ۱۶ فروردین ۱۳۹۹
#77

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۲۹:۳۰
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6441
آفلاین
"عزیز مامان" با این ایده کاملا و صد در صد مخالف بود.

ولی روش تربیتی مروپ بر پایه "به نظر بچه تون اهمیتی ندین" بنا شده بود. برای همین در حالی که برای لرد توضیح می داد که اجرای این مرحله چقدر مهم و ضروری است، او را به طرف صندلی ها برد.
هری پاتر باید شناسایی می شد.

-ما این همه سال جادو نیاموختیم که ازمون چنین بهره ای برده بشه.
-بیا عزیز دل مامان. اتفاقا این کار خیلی مهمی هم هست.
-اصلا هم نیست. داره از ما استفاده ابزاری می شه. مایلیم نشه.
-این وری بیا...فکر می کنم دیدمش که به طرف این صندلیا فرار می کرد.

لرد و مروپ جر و بحث کنان لابلای صندلی ها گردش می کردند.

-آخ!

صدای دامبلدور بود که فریاد زده بود و کلیه اعضای محفل با شنیدن صدای فریادش چوب دستی هایشان را بیرون کشیده بودند.

-تام تو از بچگی همینجوری بودی. تو مدرسه هم یا ردای منو لگد می کردی یا پامو. زیر پاتو نگاه کن خب باباجان!

لرد زیر پایش را نگاه کرد و به این نتیجه رسید که پایش را در نقطه درستی گذاشته.

مروپ دستش را کشید.
-بیا پسرم...باید کله زخمی پیدا کنیم! لازمش داریم. خوب به ردیف صندلیا نگاه کن که با دیدنت زخمش تا اعماق جمجمه تیر بکشه.










شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.