هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: دره گودریک
پیام زده شده در: ۱۹:۰۱ پنجشنبه ۱ تیر ۱۳۹۶

گریفیندور

پالی چپمن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۰۴ شنبه ۲۲ آبان ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۸:۲۴:۵۹ جمعه ۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۰
از من دور شو!
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 202
آفلاین
فراریان راه خود را به سمت کاخ کج کردند. ناگهان چند مامور راهشان را سد کردند.

- نه دور بزنید. از اون طرف می ریم.
- کودوم طرف؟
- سمت چپ.

فراریان به سمت چپ دویدند. گروه دیگری از مامور ها راهشان را سد کردند.

-بریم تسلیم شیم آقا فایده نداره.
-واق هاپ! (نه هرگز ما شورش نکردیم که به همین زودیا تسلیم شیم.)
-اکسپلیارموس!

خیل عظیم مامور های امنیتی به زمین افتادند.
همه به پالی که چوبدستی در دست داشت خیره شدند.

آرسینوس با بد بینی گفت:
- پالی تو چوب دستی داشتی رو نمی کردی؟
- نه بابا همین الان از جیب بارفیو کش رفتم.

ناگهان همه یادشان آمد که پالی می تواند نامرئی شود.

- پس چرا واسه ما رو برنداشتی؟
- نمی دونم!
-

پروتی با خشم گفت:
اصلا چرا ما اینجا داریم مثل تسترال ها الکی بحث می کنیم؟ زود باشین فرار کنیم.

با این حرف پروتی همه به سمت کاخ فرار کردند.


ویرایش شده توسط پالی چپمن در تاریخ ۱۳۹۶/۴/۱ ۱۹:۱۱:۴۳

shine bright like a diamond!

تصویر کوچک شده


پاسخ به: دره گودریک
پیام زده شده در: ۱۷:۳۴ پنجشنبه ۱ تیر ۱۳۹۶

گریفیندور

پروتی پاتیل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۵۱ چهارشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۱۳:۰۲:۱۸ شنبه ۲۳ اسفند ۱۳۹۹
از آغازی که پایانم بود...
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
گریفیندور
پیام: 484
آفلاین
رودولف که از فروختن قمه هاش بسی بسیار در رنج و عصبانیت به سر می برد با حرص گفت:
_بریم اونجا میخوام با دستای خودم خفه اش کنم.

پروتی آروم در گوش پالی که داشت از ذوق عشق قدرتمندش تو چشماش قلب می ترکوند گفت:
_فیلم مشنگی زیاد می بینه؟

آرسینوس و گریوز که حرف پروتی را شنیده بودند زدند زیر خنده؛لینی که از در دست داشتن منوی مدیریتش در پوست خودش نمی گنجید با ابهتی مدیرانه به رودولف گفت:
_نه رودولف ما دیگه نباید دستگیر بشیم باید با نقشه جلو بریم.
_راست میگه؛انتقام قمه هات میگیریم.بیاید از این کوچه بریم.

ملت فراری به کوچه ی تنگ و باریک پناه بردند؛پشت سر هم حرکت میکردند که پروتی با صدای معترض گفت:
_هدفشون از تنگ ساختن این کوچه چی بوده واقعا؟این جا دیگه کجاست؟

لینی که برای خودش هم سوال پیش اومده بود سریع دست به منوی مدیریت شد و بعد از سرچ کوتاهی با صدای بلند برای همه نتیجه را خواند:
_خانه ی ارواح دره ی گودریک.این اسم توسط مشنگ ها روی این کاخ باستانی گذاشته شد؛کوچه ی مجاور این کاخ بسیار تنگ و باریک است گروهی از جادوگران برای آشتی با ساحره های مورد علاقه اشان از باریکی این کوچه استفاده کرده و انها را مجبور به گوش دادن به غلط کردم هایشان کردند به همین علت این کوچه به کوچه ی "آشتی کنون" معروف است.کمی جلوتر از کاخ ارواح به دو راهی می رسید که مسیر راست بن بست و به باغ متروکه ی کاخ ختم میشود اما مسیر چپ به میدان اصلی دهکده میرسد.
_عجب کاخیه...
_ننوشته بوده مال کدوم ساحره ی خوش سلیقه ای بوده؟
_ول کنید این داستانا رو برید سمت میدون اصلی ببینیم میتونیم هاگرید آدم فروش رو پیدا کنیم؟

همه کم کم توجهشون به کاخ کم شد و به راهشون ادامه دادند؛با ادامه ی مسیر پیشنهادی منوی مدیریت به میدان اصلی رسیدند.حدسشان درست بود باروفیو که توسط ماموران امنیتی به شدت محافظت میشد در حال سخنرانی بود.پس از چند دقیقه رودولف از شدت دروغ های باروفیو کنترلش را از دست داد و با صدایی نه چندان آرام گفت:
_دروغگوی قدرت طلبه دزد...

صدای رودولف توجه ماموران را به آنها جلب کرد.پروتی که زودتر از همه متوجه حرکت آنها به سمت خودشان شده بود سریع گفت:
_لعنت بهت،بدویید سمت اون کاخ دارن میان این سمت...



ویرایش شده توسط پروتی پاتیل در تاریخ ۱۳۹۶/۴/۱ ۱۸:۳۵:۰۹
ویرایش شده توسط پروتی پاتیل در تاریخ ۱۳۹۶/۴/۱ ۱۸:۳۶:۵۴
ویرایش شده توسط پروتی پاتیل در تاریخ ۱۳۹۶/۴/۱ ۱۸:۳۸:۵۴

قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.



پاسخ به: دره گودریک
پیام زده شده در: ۱۶:۱۴ پنجشنبه ۱ تیر ۱۳۹۶

جیسون ساموئلزold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۰۶ چهارشنبه ۳ شهریور ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۷:۰۸:۱۱ پنجشنبه ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۰
از سفر برگشتم!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 234
آفلاین
کمی آن طرف تر در دره گودریگ:

زندانیان خسته بالاخره پس از طی کردن راهی طولانی که با تقوا و عمل صالحشان قادر به انجام آن شده بودند از زندان آزکابان فرار کرده و به دره ی گودریک آمده بودند. رز رویش را به سمت زندانیان برگرداند و گفت:
- خب دوستان عزیزم، اینجا دره ی گودریکه.
- اگه دستم به باروفیو و هاگرید برسه خودم با قمه هام شقه شقه شون میکنم!
- ام...پیشنهاد میکنم اول بریم واسه خودمون لباس درست و حسابی پیدا کنیم.
- به نکته خوبی اشاره کردی.

یک لباس پیدا کردن بعد:

رودولف درحالی که بغضش گرفته بود گفت:
- فکر نمیکردم هیچوقت مجبور بشم برای خریدن لباس قمه هامو بفروشم.

زندانیان فقط با حالتی پوکرفیس به رودولف نگاه کردند. گریوز به صورت متکبرانه ای گفت:
- اگه پرزیدنت ترامپ اینجا بود چیکار میکرد؟

زندانیان ایندفعه با حالتی پوکرفیس به گریوز نگاه کردند. آرسینوس پس از مرتب کردن نقاب و کرواتش به دور دست ها اشاره کرد.
- اون عده ای که اونجا تجمع کردن رو میبینید؟ فکر کنم باروفیو اونجا باشه.

بقیه نیز نگاهی به دور دست ها انداخته و با تکان دادن سر حرف او را تایید کردند.


تصویر کوچک شده

= = = = = = = =
- تو فيلما وقتي يکي از کما خارج ميشه، بازيگر زن مياد و بهش گل تقديم ميکنه. اما من...از يه خواب کوتاه بيدار شدم...ديدم دنيا به فنا رفته...و به جای گل يه دسته مرده ی مغز خوار بهم تقديم کردن.

Night Of The Living Deadpool
= = = = = = = =
من یعنی مسافرت...مسافرت یعنی من!

= = = = = = = =

تصویر کوچک شده


پاسخ به: دره گودریک
پیام زده شده در: ۱۲:۵۲ سه شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۹۶

جینی ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۰ یکشنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۶:۲۲:۱۱ جمعه ۱۰ بهمن ۱۳۹۹
از سرزمین تنهایی
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
مترجم
پیام: 336
آفلاین
هاگريد و باروفيو:
- چيه؟ نكنه ميخواين با همين لباساتون برين بيرون؟ تا پاتونو از دفتر بذارين بيرون مردم ميريزن رو سرتون!
- امكان نداره! من؟ با اين شكمم كه همه ي ابهتمه، برم لباس زنونه بپوشم؟ غير ممكنه!
- ولي تاريخ اينو ثابت كرده كه بهترين روش همين لباس زنونست.
- تاريخ غلط ره كرده. من وزيرم و ميگم چيكار كنيم.
- خيلي خب... ولي يادتون باشه كه من بهتون گفتم.
- من تا حالا دستامو نشستم، حالا برم لباس زنونه بپوشم. It is not possible.

هاگريد اين حرف را زد و با شكمش ريگولوس را كنار زد. به محض اينكه در توسط هاگريد باز شد، كلي جادوگر از نوع خبرنگار و عقب تر هم كلي جادوگر از نوع چماق به دست، واسه كتك زدن هاگريد و باروفيو، پشت در ايستاده بودند كه با ديدن هاگريد و باروفيو شروع كردند به ويبره رفتن. باروفيو تا اين صحنه را ديد سريع در اتاق را بست و رو به ريگولوس گفت:
- اون لباسا ره بردار بيار!
ريگولوس:
هاگريد و باروفيو:


ویرایش شده توسط جینی ویزلی در تاریخ ۱۳۹۶/۳/۳۰ ۱۳:۱۳:۲۵

قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور.


هیچ وخ یه ویزلی رو دست کم نگیر. مخصوصا اگه از نوع تک دختر خاندان باشه

تصویر کوچک شده


پاسخ به: دره گودریک
پیام زده شده در: ۷:۰۱ سه شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۹۶

گریفیندور، محفل ققنوس

روبيوس هاگريد


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۵۵ جمعه ۲۸ شهریور ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۲۱:۳۸:۳۵ جمعه ۳ اردیبهشت ۱۴۰۰
از شهری که کودک نداشت.
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
گریفیندور
محفل ققنوس
پیام: 453
آفلاین
نیو سوجه!

وزارت سحر و جادو-اتاق بایگانی پرونده ها

-خوب بمالش هاگرید!
-دارم از جون مایع میذارم.
-مایع نه! ممیزی حرف نزن. کلمه ی مایه ره به کار ببر.
-باشه! بِدوش اینا رو مایه کم داریم.

روز آخر وزارت دولت شیری بود و اتاق بایگانی وزارت را حسابی بو برداشته بود وعلتش این بود که کسی نباید بو می برد.در طول این یک سال، گاومیش های وزارت حساب پرونده ها را رسیده بودند و باروفیو تازه متوجه این قضیه شده بود.

-میگما باروف! مطمئنی که این راه پاک کردن پرونده هاس؟ خیلی داره حال میده به من آخه.
-ها! با توجه به تحصیلات عالیه در کالج لیتل میش آباد،یقین ره دارم که بهترین راه پوشاندن پئن گاومیش، ماست بندی آنست.
-خو این شیره که!
-شیر ره بیگی ماست میشه.
-نیاز به کپک نداریم واس تولید ماست؟
-واستا ببینم. مگه دستات ره شستی؟
-به شرفم اگر در طول عمرم همچین حرکت دخترونه ای زده باشم.
-پس نگرانی کپک ره نمیخواد داشته باشی.

یک قلپ خودشان می خوردند و یک قلپ می ریختند روی پرونده های بی زبان که یکدفعه ریگولوس نفس زنان وارد اتاق بایگانی شد.

-دستگیرشون کردی؟
-آره به زودی میوفتن تو هلفتونی! بیاین این دوتا بلیط رو بگیرید.میرین دره ی گودریک. همه چیو برداشتید؟
-دسترسی وزارت همه چیز ماست و هیچ چیز همه چیز نیست.
-از جلو چشام خفه شید جفتتون! برای همیشه.

هاگرید و باروفیو آمدند خفه شوند که ریگولوس جلوی آنها را نگه گرفته و گفت:
-اینطوری خفه نشید! باید لباس زنونه بپوشید. تاریخ ثابت کرده اینطوری موفق تر فرار میکنید و کمتر امکان شناساییتون هست.
-


ویرایش شده توسط روبيوس هاگريد در تاریخ ۱۳۹۶/۳/۳۰ ۷:۰۵:۱۷
ویرایش شده توسط روبيوس هاگريد در تاریخ ۱۳۹۶/۳/۳۰ ۷:۰۶:۲۵
ویرایش شده توسط روبيوس هاگريد در تاریخ ۱۳۹۶/۳/۳۰ ۸:۳۱:۰۳

تصویر کوچک شده



«میشه قسمت کرد، جای اینکه جنگید، میشه عشقو فهمید، باهاش خندید
میشه سیاه نبود، سفید نکرد. میشه دنیا رو باهمدیگه ببینیم
رنگی
منو حس میکنی؟ نه؟ نه! تو سینه‌ت دیگه شده سنگی.
و سنگین. و سنگین‌تر بیا روی سطح برای روز بهتر...»



پاسخ به: دره گودریک
پیام زده شده در: ۱۶:۵۵ شنبه ۲ مرداد ۱۳۹۵

لوئیس ویزلیold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۳۴ سه شنبه ۱۷ فروردین ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۳:۰۰ چهارشنبه ۳ شهریور ۱۳۹۵
از سرعت خوشم میاد!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 244
آفلاین
بلافاصله پس از اینکه رودولف ورد را بر زبان آورد، تنه درخت از هم باز و راه مخفی نمایان شد. رودولف به این امید که خوشحالی لرد سیاه را ببیند به سمت او چرخید اما لرد سیاه کوچکترین عکس العملی نشان نداد. رودولف جویده جویده گفت:
- ارباب؟ اتفاقی افتاده؟ همونطور که گفتم راه مخفی به هاگوارتز باز میشه.

لرد سیاه به رودولف نگاهی کرد. سپس پشتش را به او کرد و جواب داد:
- نه رودولف اتفاقی نیفتاده. فقط فهمیدم احمق تر از اون چیزی هستی که فکر می کردم!
- اما ارباب! حرفی که من زدم درست بوده! ما الان به یه راه مخفی به هاگوارتز دسترسی داریم.
- تو دقیقاً فکر کردی من می خوام با هاگوارتز چه کاری بکنم رودولف؟!
- فکر کردم که شما... میتونین با این راه مخفی به هاگوارتز حمله کنید.
- یعنی تو واقعاً فکر کردی من همینطوری میرم و به هاگوارتز حمله میکنم؟! فکر نکردی بعدش چه اتفاقی میفته؟!

رودولف سرش را پایین انداخت. درست بود که او می دانست لرد سیاه بدون برنامه و نقشه به هاگوارتز حمله نمی کند، اما رودولف این فکر را میکرد با راه مخفی همه چیز آسان تر بود و احتمال اینکه حمله حتی بدون نقشه هم شکست بخورد بسیار کم بود. رودولف جواب داد:
- بعدش؟ اما اینطوری شما شما هاگوارتز رو میگرفتین و...
- نه رودولف! اتفاقی که میفتاد این بود که اساتید هاگوارتز با من و مرگخوارها مبلارزه میکردن و واضحه که برنده هم میشدن.
- یعنی شما نمی خواید کاری بکنید ارباب؟
- معلومه که میکنم! اما هاگوارتز الان در وضعیت مناسبی برای حمله نیست... ضعیف نیست.
- ولی... چطوری ارباب؟
- از بیرون رودولف. از خارجِ هاگوارتز هم میشه اون رو تضعیف کرد. اما من کسایی رو اینجا نیاز دارم. آرسینوس، ریگولوس و رودولف. شما توی دره میمونید.

رودولف، ریگولوس و آرسینوس زیرلب تایید کردند.

چندین ساعت بعد

در میان سکوت شب، ناگهان رودولف خطاب به ریگولوس گفت:
- واقعاً لازم بود ارباب برای حمله به هاگوارتز صبر کنه؟

ریگولوس جوابی نداد اما آرسینوس گفت:
-آره رودولف واقعاً لازم بود. اگر هم نبود، جرئتش رو داشتی که به ارباب بگی؟

رودولف جوابی نداد.




پاسخ به: دره گودریک
پیام زده شده در: ۱۸:۰۵ چهارشنبه ۱۶ تیر ۱۳۹۵

جینی ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۰ یکشنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۶:۲۲:۱۱ جمعه ۱۰ بهمن ۱۳۹۹
از سرزمین تنهایی
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
مترجم
پیام: 336
آفلاین
از چند روز پيش به دنبال يك فرصت بود تا بتواند اشتباهاتش را جبران كند. حالا آن موقعيت پيش آمده بود. پس فرصت را از دست نداد و دست به كار شد.

خانه ريدل ها:

با دادي كه لرد بر سرش زد، چنديدن قدم به عقب رفت.

- مگر نگفته بوديم كه اگر دوباره ببينيمت مجازاتت مرگ است؟
- چرا ارباب، گفته بوديد.
- پس چرا دوباره به اينجا اومدي؟ مگر تو همان كسي نيستي كه به مرگخواران خيانت كرد؟ مگر تو همان كسي نيستي كه مرگخواران را به محفلي ها فروخت؟ پس ديگه اينجا چيكار ميكني؟ برو جاي دوستان محفلي ات. برو جاي پروفسور عزيزت.
- ارباب، اومدم واسه جبران. خواهش ميكنم منو ببخشيد. ميدونم مجازات خيانت مرگه، اما اومدم كه جبران كنم. من يه چيزي واسه گفتن دارم كه ميدونم خيلي به دردتون ميخوره. لااقل اگه ميخواين منو بكشيد، بذارين اول حرفمو بزنم بعد اين كارو بكنين.

لردسياه با صدايي كه هنوز رگه هاي از عصبانيت و نفرت در آن موج ميزد گفت:
- خب بگو. چون بيشتر از اين نميخواهيم وقتمان را واسه يك خيانت كار تلف كنيم.

رودولف تمام آن چيزي را كه ديده بود براي لردسياه تعريف كرد. لردسياه كه كمي از عصبانيتش كم شده بود، گفت:
- اگر چيز هايي كه گفته اي واقعيت داشته باشند، شايد بتواني اشتباهات گذشته ات را جبران كني. حالا هم ما را به آنجا ببر.

رودولف از اينكه توانسته بود دوباره اعتماد لردسياه را بدست آورد بسيار خوشحال شده بود. پس به همراه لردسياه و تعدادي از مرگخواران به سمت جنگل گودريك به راه افتادند.

مدتي بعد - جنگل گودريك:

بعد از رسيدن به جنگل، رودولف آنها را به كنار همان درخت برد. سپس چوب دستي اش را در آرود و ورد را گفت:
- مينفيوس لگانوس.


ویرایش شده توسط جینی ویزلی در تاریخ ۱۳۹۵/۴/۱۶ ۱۸:۱۴:۵۸
ویرایش شده توسط جینی ویزلی در تاریخ ۱۳۹۵/۴/۱۶ ۱۸:۱۵:۲۲

قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور.


هیچ وخ یه ویزلی رو دست کم نگیر. مخصوصا اگه از نوع تک دختر خاندان باشه

تصویر کوچک شده


پاسخ به: دره گودریک
پیام زده شده در: ۱۶:۰۷ چهارشنبه ۱۶ تیر ۱۳۹۵

گریفیندور، محفل ققنوس

گودریک گریفیندور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۲۹ یکشنبه ۱۲ دی ۱۳۸۹
آخرین ورود:
۱۳:۱۹ پنجشنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۹
از تالار گریفندور
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
محفل ققنوس
گریفیندور
پیام: 976
آفلاین

سوژه جدید



باران تندی می بارید و صدای رعد و برق های متعدد در دره گودریک شنیده می شد! در کوچه پس کوچه ها کسی پرسه نمی زد! همه در خانه هایشن بودند بجز عده ای که در تنها کافه ی دره ، مشغول نوشیدن قهوه بودند.

رودولف در صندلی کنار پنجره نشسته بود و با خشم به بیرون نگاه می کرد! او این روزا حال و روز خوشی نداشت! لرد ولدمورت چند روز پیش غضب بسیاری نثار او کرده بود! اکنون رودولف نمی توانست به خانه ریدل بازگردد و نمی دانست چگونه باید نظر اربابش را تغییر دهد.

فنجان قهوه اش را بلند کرد و نوشید! در همین حین در کافه باز شد و مردی با یک ردای بزرگ سرخ رنگ ، وارد شد! صاحب کافه با صدای بلند گفت: « سلام گودریک! خوش اومدی! »

گودریک چوبدستش را بیرون آورد و چتر جادویی خود را با تکان چوبدستی محو کرد و به سمت صاحب کافه رفت و با او دست داد.

- چطوری جیمز؟ امانتی منو از تعمیر آوردی؟

- آره! از روز اولش هم بهتر شده!

صاحب کافه به اشپزخانه ی کافه رفت و بعد از چند ثانیه با یک جاروی پرواز باند پیچی شده برگشت! آن را به گودریک داد و گفت: « رنگشو نو کرد و یه رگه های سرخ رنگی هم به رنگش اضافه کرده که خیلی عالی شده! تهش هم کاملا نو کرده که سرعتش رو مثل روز اول عالی کرده! »

گودریک جارو را گرفت و کاغذ هایش را پاره کرد! نگاهی به جارو ی قدیمی خود که اکنون بسیار نو بنظر می رسید ، کرد و لبخندی زد!

- چقدر زیبا شده! آفرین جیمز! مطمئنم با این جارو می تونم امسال تو مسابقات گل های زیادی بزنم!

گودریک از جیب ردایش پول درآورد و آن را به جیمز داد!

- کی مسابقه دارید گودریک؟!

- فردا!

- فردا؟! چطور می خوای برسی تا فردا؟ اونم تو این هوا!

- نگران نباش

گودریک چشمکی زد و از کافه خارج شد! رودولف که شاهد اتفافات و مکالمات گوردیک بود ، احساس کرد باید گوردیک را تعقیب کند! حساب خود را روی میز گذاشت و از کافه خارج شد!

گودریک چتر جادویی خودش رو دوباره ظاهر کرده بود و با سرعت از دهکده خارج میشد و به سمت جنگل های اطراف حرکت می کرد! اما رودولف خیس شده بود ار کناره ها بدون اینکه دیده شود ، به دنبال او می رفت!

بعد از بیست دقیقه پیاده روی در دل جنگل ، گودریک مقابل یک درخت بسیار قدیمی و بزرگ ایستاد! برعکس دهکده ، داخل جنگل صدای باران بسیار کمتر بود و تنها بوی خاک خیس در کل جنگل به مشام می رسید! رودولف کمی با فاصله پشت درختی ایستاده بود و گودریک را مشاهده می کرد! گوردیک جارو را روی زمین گذاشت و با صدای بلند گفت: « مینفیوس لگانوس! »

دل درخت به یک باره پاره شد! دریچه ی ایجاد شده هر لحظه شروع به بزرگ شدن کرد تا جایی که هر انسانی با کمی خم شدن می توانست از آن رد شود! گودریک جاروی خودش را برداشت و وارد دریچه شد و دریچه کم کم کوچک و کوچک تر شد تا اینکه دیگر اثری از دریچه یا هر گونه شکاف نبود!

رودولف که بسیار شکه و متعجب شده بود ، نزدیک درخت رفت! آن را لمس کرد و دور درخت چرخید اما چیزی خاصی نفهمید! درخت همانند هزاران درخت دیگر در جنگل بود و تنها کمی بزرگ تر بود!

رودولف چیزی که در ذهنش بود را عملی کرد و با صدای بلند گفت: « مینفیوس لگانوس! »

درخت بار دیگر شکافت و دریچه ایجاد شد! رودولف چوبدستیش را بیرون آورد! نفس عمیقی کشید و وارد درخت شد!


هاگوارتز - جنگل ممنوعه



رودولف همانطور که وارد یک درخت شده بود ، از یک درخت خارج شد! به پشت سرش نگاه کرد که دریچه ی درخت در حال بسته شدن بود! از اینکه کجا آمده بود هیچ خبری نداشت تا اینکه توانست دوباره گودریک را با ردای سرخ رنگش تشخیص دهد که در فاصله ی چند صد متری از او در حال جلو رفتن بود! دوباره شروع به تعقیب او کرد!

بعد از یک پیاده روی طولانی جنگل در حال اتمام بود و رودولف توانسته بود برج های بسیار بلند هاگوارتز را تشخیص دهد! دیگر جلو نرفت و دست از تعقیب برداشت! این همان چیزی بود که می توانست نظر اربابش را جلب کند! یک میانبر از جنگل های دره گودریک به جنگل های هاگوارتز! مطمئنا ولدمورت از آن خوشش می آید!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: دره گودریک
پیام زده شده در: ۱۸:۵۳ سه شنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۴

اورلا کوییرکold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۵۰ دوشنبه ۵ مرداد ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۲۰:۰۸ جمعه ۲۳ شهریور ۱۳۹۷
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 477
آفلاین
پست پایانی

اسنیپ اشک ریزان به سمت دامبلدور رفت. انگار اصلا جمع "اینجا گودبای پارتی آلبوسه" روی او تاثیر نمی‌گذاشت. همین طور پیش می رفت و زیر لب "لیلی، لیلی" را تکرار می کرد. سیوروس که از جلوی هری رد شد، نیم نگاهی به او انداخت و چشمان اصیل هری؛ اصلا لعنت به این رولینگ که با این چشم های هری و مادرش ما رو خفه کرد لیلی را در چهره ی پاتر جوان دید و گریه اش گرفت. هری نیز می دانست که اسنیپ چشمان مادرش را در او دیده، در کمال تعجب زد زیر گریه!

- چرا رفتی... چرا من بی‌قرارم...

ملت محفلی که دیدند تالار پر از لوس بازی گریه زاری شده است، آهنگ را عوض کردند و خودشان نیز شروع کردند به گریه کردن!

هرمیون در بغل رون گریه میکرد، اسنیپ در بغل دامبلدور، ماندانگاس در بغل مرد ناشناس...

- نویسنده محترم، مگه ماندانگاس از سوژه نرفت بیرون؟ :vay:
- خو چیکار کنم، الان بازم ماندانگاس وجود داره.
- ام... باشه به هرحال بهتره که تو هم نیاریش تو سوژه! راستی چرا هنوز مرد ناشناس رو معرفی نکردی؟
- بابا بذارین خواننده ها یه ذره ذهنشون کار کنه؛ بذار خودشون هویت مرد ناشناس رو بفهمن.

و دیگر کلا برایتان بگویم جمع شادی تبدیل شد به جمع گریه. پس همیشه یادتان باشد که یک فرد میتواند هزاران نفر را در یک ثانیه تغییر دهد! از همین الان شروع کنید! با کلاس های وزرش حاج عمو لاغر شوید!

آن سمت ماجرا، طرف مرگخواران

مرگخواران از سر و کول همدیگر بالا میرفتند. هکتور معجونش را در حلق آرسینوس فرو میکرد، پیتر و رودولف که دیگر جای خود را داشتند! این وضع ادامه داشت تا این که مردی چاق با کت و شلوار آبی رنگ و نشانی طلایی به سمت مرگخواران آمد و به صورت خیلی متشخصانه پرسید:
- ببخشید شماها باید مرگخوار باشید؛ میشه بگید جناب آقای ریدل کجان؟

از آن جایی که مرگخواران تا حالا اسم واقعی اربابشان را نشنیده بودند فقط پوکر فیس شدند!

- بابا همون کچله که دماغش عملیه!
- آها لرد خودمون رو میگه! پشت ما بیاین تا بهتون بگیم کجاست.

پیتر و بقیه ی مرگخواران جلوی مرد متشخص به راه افتادند.

راهرویی در هاگوارتز

مرگخواران و همین طور مرد متشخص متوقف شدند. آن ها سر تقاطع چهار راهی ایستاده بودند که خودشان نیز در یکی از راه ها(!) ایستاده بودند و کم کم لردولدمورت از راه رو به رویشان پدیدار شد اما به شکل همیشگی!

- اوه پروفسور دامبلدور!
- دامبل کیه دیگه تپل... ما ولدموتیم منتها این صندلی ـه طلسم شده بود و برا ما ریش و مو درست کرد. پس بگو این دامبل چه شکلی انقد مو در می آورد.

مرد چاق با تعجب به لرد که سعی در کندن ریش و موهای بلندش بود نگاه کرد که البته لرد بود و موفقیت هایش!

از آن طرف اعضای محفل و سیوروس اسنیپ هر کدام از یکی از راه به سمت تقاطع آمدند.

- سیوروس صب کن!
- نه تو به من قول دادی که لیلی رو مخفی میکنی!

پروفسور دامبلدور جلوی تمام فرزندان روشنایی ایستاده بود و در چشمان اسنیپ زل میزد. سکوتی عجیب و مفهومی حکم فرما بود که مرد چاق هم از آن استفاده کرد.
- خواستم یه چیزی رو بهتون بگم...

جیر جیر جیر [افکت صدای جیرجیرک]

- خوب خواستم بگم که من به عنوان همون سرمایه گذار بزرگ که قرار بود یه شهر رویایی تو دره گودریک بسازه، تصمیم گرفتم که به خاطر کانون گرم خانواده ام بیخیال بشم. پس دیگه سند دره گودریک رو هم نمیخوام!

برای اولین دیده شد که پروفسور دامبلدور و لرد ولدمورت با هم متحد شدند و همراه با تمام مرگخواران و اعضای محفل با افکت به سرمایه گذار نگاه میکردند و احتمالا نفشه های شومی را برایش می کشیدند!

پایان!


خودم، آخرین چیزی بودم که برایم باقی می‌ماند تصویر کوچک شده

Onlyتصویر کوچک شدهaven
تصویر کوچک شده



پاسخ به: دره گودریک
پیام زده شده در: ۱۹:۲۱ سه شنبه ۳۰ دی ۱۳۹۳

سیسرون هارکیس


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۱ پنجشنبه ۲ آبان ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۲۲:۱۵ چهارشنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۴
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 96
آفلاین
اندر میان مرگخواریان:

جماعت مرگخوار گرداگرد یکدیگر نشسته و می اندیشیدند آنچنان که در عمرشان نیاندیشیده بودند و چهره هاشان سخت در هم بود.پیتر که دمش را گاه نا گاه میان دندان هایش می گذاشت و چون آن را می گازید و چون مزه کوفته قلقلی خام فاسد شده می داد، با چهره ای خیـــــلی خاص آن را رها می نمود. رودولف با مجسمه عجوزه تک چشم قمه بازی می کرد(که البته با دخالت بلا چندان دوام نیافت.) و خلاصه هرکسی به نحوی اندیشه می کرد که ناگاه اسنیپ ز جای بشد و سخت رنجیده خاطر فریاد برآورد:

- ده امتیاز از اسلی..یعنی گریفندور کم می شه!

جماعات همگی هاج و واج به او نگریستند و در این عجب ماندند که چه بر سر این جوان آورده آن دخترک زندیق، لیلی پاتر که او این چنین شده و کلامی از دهن احدی به در آمد که:

- بشوژه پدر عاشقی هـــــــــــــــــــی!

و این جمله آن چنان بر آن سوروس اثر کرد که او هوار کشان و لنگ در هوا در حالی که زیر لب زمزمه می نمود:

- لی لی لی لی لی لی لی ...

سر به بیابان گذارد و جماعت محو تماشای او شدند و با خود مسئولین کم کار را لعنت نموده سر بر فشار سر خویش نهادند که این بار نیمی تا حدودی آگاهانه با صدای آن یکی گرنجر مذکر ز جای بر شدند که:

- یافتم! اگه ما کل این جا رو داغون کنیم هاگوارتز کلا خراب می شه و وقتی کلا وجود نداشته باشه ما از لحاظ فنی از این جا اومدیم بیرون!

و پس از آن لبخندی عریض زد که نتایج استفاده از معجون دندان کاروگر را نشان می داد و همگی متفقا فریاد بر آوردند:

- کروشیو گمیشو خیلییا زودیوک!

محفلی اند میان محفلیون:

آلبوس الآلابیس که در میان مجلس هلیکوفتری می رفت و ترانه های اجنبی مورد دار می خواند که قدری از آن را با سانسور تقدیمتان می کنیم:

«بوق بوق بـــــــوقی بوق! بوق بوق بوق!بـــــــــــــــــــــــــــــوق!»

و دیگران نیز با او همراهی می کردند،آن دیگر گرنجر مونث در این جا به این پیر مرشد منحرف می نگریست که اکنون مشغول به عمل وقیحانه ای به نام هد زدن بود. هری که بر حسب عادت روزانه پیشانیش را گرفته بود و روی زمین حرکات خاصه ای در می آورد و آن ویزلی که خود را رونالد می خواند و شایعه کرده بود که در اوقات بی کاری اش با نام مشنگی رونالدو در دنیای مشنگ ها می گردد و در میان آن مشنگانه سخت شهره گشته است، به عمه آلبوس سخت زل زده و می اندیشید.

در آن هنگام آلبوس که هیچ، رگ غیرت آن دیگر دامبل به قلمبگی دماغ مرلین گشته و با نعره ای رستم گونه بر آن مو قرمزی فریاد کرد:

- مگه خودت عمه نداری، کلاه قرمزی(جهت توضیح گویم که برنامه ایست مشنگی و بسی مستهجل!).

جماعت محفلی چون که دیدند سخن از عمه به میان آمده جامه ها ی خویش بدریده جمله بر آن موی قرمزان خاندان ویزلی که خود خویشتن خویش نیمی ز محفل بودند شوریدند که ناگاه آن زن چاق که لباسی محلی مربوط به خطه ارفوبیاس را پوشیده بود به کناری رفت و جماعت مردکی سیاه پوش بدیدند که موی سیاهش به دو سو شانه کرده بود و اشک در چشمانش حلقه بسته و روغن ز موهایش می چکیده و همچون کفتر های دم بنفش و کاکل سبز حوضه ماتاگراماندای آفریقا زیر لب می گفت:

- لی..لی!



وقتی که می بری نیاز به توضیح دادن نداری ولی وقتی می بازی چیزی واسه توضیح دادن نداری

ارزشیوانوانئه

تصویر کوچک شده



{سرهنگ دوم ساواج}


تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.