هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۰:۲۰:۱۷ سه شنبه ۳۰ دی ۱۳۹۹

گریفیندور، مرگخواران

کتی بل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۴ دوشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۳:۳۴:۰۸ جمعه ۸ مرداد ۱۴۰۰
از زیر زمین
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
مترجم
مرگخوار
پیام: 199
آفلاین
-یکم ساکت باش دارم تمرکز میکنم!
- کتی، نمیتونم ساکت باشم. این... خیلی خوبه!

کتی، چشمانش را در کاسه چرخاند و باز روی دفترش خم شد.
- باشه یکم آروم تر باهاش بازی کن و آروم تر میو کن. پشمالوی خوبی هم باش. خب؟
- اوهوم!

قاقارو دلش میخواست کتی او را مانند یک انسان فرض کند. اما از بس دلش پیش قلب نرمی بود که کتی بهش داده بود، متوجه نشد کتی او را پشمالو خطاب کرده. قاقارو، کاملا در این حالت بود.
تصویر کوچک شده
- عاشقشم.

کتی نگاه خسته ای به پشمالو کرد. چوبش را بلند کرد و چادر را کمی تاریک تر کرد تا بتواند بخوابد.
- دیشب کلا بیدار بودم یکم آروم باش میخوام بخوابم.

و بلافاصله پس از گذاشتن سرش بر روی بالش، به خوابی عمیق فرو رفت. چون از دیشب خسته بودند و قاقارو به خاطر قلب، از جایش جم نمیخورد، چادر زده بودند و حالا هم همان جا به خواب رفته بودند.

پس از مدتی......

سوزی از سرما، کتی را از جا پراند.
- قاقارو؟

قاقارو هم مانند کتی، قلبش را بغل گرفته بود و به خواب رفته بود اما حالا...

- قاقارو؟

قاقارو به این شکل از خواب پرید.
تصویر کوچک شده
- هان، چته؟
- از این آسمون چی میفهمی؟

قاقارو که هنوز هم متوجه نشده بود قلبش نیست، به آسمان نگاهی انداخت.
- ما خیلی خوابیدیم. خورشید طلوع کرده و هوا یکم سوز داره. نسیمم میوزه. خب؟

کتی، نگاهی عجیب به قاقارو انداخت.
- مهم ترین و باز هم مهم ترین چیزی که باید میفهمیدی این بود که چادرمون رو دزدیدن.

قاقارو به طرز وحشتناکی از جا پرید.
- وای! یعنی قلبمم دزدیدن؟

و وحشت زده دنبال عروسک کوچکش گشت.
- نیستش.

قاقارو چکی به خودش زد تا اگر خواب است بیدار شود.
- نیستش. دزدیدنش!

کتی، لبخندی غمگین زد و قاقارو را بغل گرفت.
- بیا اینجا فعلا.

پشمالوی کوچک، مدام اشک میریخت. موهای نزدیک چشمانش به کلی خیس شده بود.
- حالا من چیکار کنم؟ وقتی قلبم نیست؟

و دستان پشمالویش را روی قلبش گذاشت. در همان لحظه کتی مصمم شد هر طور که شده، قلب را برایش پیدا کند.


ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!


پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۹:۴۳:۴۶ چهارشنبه ۲۴ دی ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

پلاکس بلک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۰۸ شنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۲۰:۵۵:۴۰
از ما هم شنیدن!
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 159
آفلاین
آنچه گذشت ۱
آنچه گذشت 2


دیزی با پلاکس که برای خرید به کوچه دیاگون آمده بود خداحافظی کرد و به سمت کتی برگشت.
اما کتی خریدش را کرده بود و با لبخند پهنی اورا تماشا میکرد.

_ بریم یه دوری بزنیم و برگردیم خونه.
_ بریم.

بعد از یک ساعت چرخ زدن در کوچه دیاگون بلاخره آنها پشت درب خانه استرتون ایستادند و:
_ زینگ زینگ.

جرمی خامه لیمویی را بر روی زمین گذاشت و از آشپزخانه که در طبقه دوم بود به سمت درب دوید و یکی دوباری هم با زمین برخورد کرد.
و وقتی رسید با پلاکسی مواجه شد که در را باز کرده بود و کتی و دیزی ای که مشغول در آوردن کت هایشان بودند.

_ عه دیر رسیدم! من میرم ادامه شام رو حاضر کنم‌.

_ منم خیلی خسته ام و میرم بخوابم.

کتی این را گفت و به سمت کوچک ترین اتاق خواب خانه رفت، در را بست و به آرامی قفلش کرد.

_ حالا وقته شوخیه!

پلاکس، جرمی و دیزی روی مبل های کوچک نزدیک به هم نشستند.

_ کیک ات کی حاضر میشه جرمی؟

_یک ساعت دیگه تقریباً!

_ خوبه، ما هم تو این فاصله اتاق پذیرایی رو تزیین میکنیم که اگه کتی خواست بیاد اینطرف چیزی نبینه!

_ حله!

جرمی به سمت آشپزخانه رفت و دیزی و پلاکس هم به اتاق پذیرایی رفتند و مشغول شدند.

ساعت نزدیک به هشت شب بود که پشت در اتاق کتی حاضر شدند.

_ کتیییی!؟
_ کتی بیدار شوووو!
_ کتییییی بیاااا بیروووون!

کتی شتاب زده در را باز کرد.

_ چی شده بچه ها؟
_ یه لحظه بیا.
_ صبر کنین، اول شما بیاین داخل کارتون دارم.

سپس دستشان کشید و وارد اتاق شد.

_ اینا رو برای شما گرفتم!

کتی مشتش را باز کرد و آبنبات ها را به سمت بقیه گرفت.
جرمی با خوشحالی آبنبات زردی را برداشت:
_ آخجون آبنبات لیمویی!

دیزی و پلاکس هم هرکدام یک آبنبات برداشتند.

___________________________

_ تو کی ای؟
_ خودت کی هستی؟ تو خونه من چیکار میکنی؟
_ اینجا کجاست، جریان چیه؟

بحث بین سه نفرشان کم کم بالا گرفت و چیزی نمانده بود که دعوا راه بیفتد.
کتی از کارش بسیار پشیمان شده بود:
_ بچه ها، بچه ها دعوا نکنید.
_ این کیه؟ تو چرا تو خونه منی؟
_ من کتی ام، جرمی ما چند وقته اینجا زندگی میکنیم، ما دوست هستیم!
_ دروغ نگو، شما اومدین وسایل منو بدزدید!


ساعت ها از نیمه شب میگذشت و کتی موفق شده بود آنها را متقاعد کند اگر کمی بخوابند همه چیز درست میشود.
کتی در حالی که خمیازه میکشید وارد اتاق پذیرایی شد تا کتابی که دیروز مشغول خواندنش بود بردارد.
با بازکردن در با ریسه ها و شمع ها و چراغ های معلق در هوا مواجه شد، آرام داخل رفت و چشمی چرخاند.
اتاق به زیبایی تمام تزیین شده و بوی لیمو پیچیده بود.
با دهان باز همه چیز را از نظر گذرانید و بلاخره بالای کیکی که روی میز بود متوقف شد.

_ تولدت مبارک‌ کتی!

ناخودآگاه روی زمین نشست:
_ امروز تولدم بوود!

½---------------½

تولدت مبارک کیت کت


کتی، ممنون، فقط ممنون که هستی. تولدت مبارک.
امیدوارم همیشه ی همیشه روی لب هات خنده و تنت سلامت باشه.


عزیز دل هیچکس


پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۷:۰۵:۵۴ سه شنبه ۲۳ دی ۱۳۹۹

ریونکلاو، محفل ققنوس

جرمی استرتون


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۱ شنبه ۴ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۰:۵۸:۳۱ چهارشنبه ۶ مرداد ۱۴۰۰
از کلکسیون "لوازم غیر ضروری یه پیرمرد محفلی" دور شو!
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
مترجم
محفل ققنوس
پیام: 127
آفلاین
آنچه گذشت...

***


کتی دست دیزی را می کشید و گام های بلند بر می داشت. دیزی با اینکه کلافه شده بود به روی خودش نیاورد تا نقشه هایی که با جرمی و پلاکس کشیده بود لو نرود. هر دو جلو رفتند تا بالاخره به مقصد رسیدند.

- کتی خیلی دور نشی ها.
- نه بابا! تازه، مگه من بچه م؟
-

کتی به این سو و آن سوی مغازه می دوید اما دنبال چیز خاصی نمی گشت. دیزی به او زل زده بود و امیدوار بود کتی چیز گران قیمتی را انتخاب نکند.

کتی بدو بدو از کنار قسمت خوراکی ها گذشت و سر راه نزدیک بود به چند شیشه معجون عشق بر بخورد و آنها را روی زمین بریزد، سپس ناگهان متوقف شد. چند قدم به عقب رفت و به قفسه ای رنگارنگ زل زد. بالای قفسه نوشته شده بود: «آبنبات های فراموشی موقت با تمامی طعم ها».

کتی منتظر فرصتی ماند تا حواس دیزی پرت شود. اما انگار دیزی تمایلی به دیدن چیزی جز خرابکاری های کتی نداشت. کتی به سمت دیزی دوید و در حالی که گردن کج کرده بود و معصومانه به او نگاه می کرد گفت:
- دیزی جونم! میشه لطفا اون پنج گالیون توی کیفت رو بهم بدی؟
- مگه چی می خوای بخری؟
- دیزی دیگه! من که گناه دارم برات، بـــــــــــــزارم بـــــــــــــرم؟
- باشه بیا بگیر.

و دست در جیبش کرد و سکه ها را به کتی داد. چیزی بیرون مغازه نظر کتی را جلب کرد و او که منتظر موقعیتی برای راحت شدن از نگاه های همیشه مراقب دیزی بود، از جا پرید و جیغ جیغ کنان گفت:
- اونجا رو!

دیزی چرخید و با پلاکس که داشت از پشت پنجره آنها را تماشا می کرد مواجه شد. رو به کتی کرد و گفت:
- دختر خوبی باش تا برگردم. باشه؟
-

و سپس به سمت پلاکس رفت. کتی هم از خدا خواسته رفت و چند آبنبات برداشت. دو تا لیمویی و دو تای دیگر را هم اتفاقی برداشت. لیمویی ها را به قصد جرمی برداشته بود، چون می دانست جرمی آبنبات لیمویی دوست دارد و هیچ جوره نمی تواند به آن «نه» بگوید.

اما در همان لحظه، پلاکس داشت چیز های مهمی را به دیزی می گفت:
- ببینم تا الان که نفهمیده؟
- نه بابا خیالت راحت. راستی چرا جرمی نیومد.
- انقدر التماس کرد تا بذارم کیک بپزه!
- کلکسیون لیمو هاش رو که از جلوی دستش برداشتی؟
- آره.
- خونه رو که تزئین کردین دیگه؟
-

½---------------½


♥تولدت مبارک کیت کت♥


مرسی که همیشه هوای همه رو داشتی و در هر صورتی که بود جا نزدی و مثل یک سد محکم پشت ما وایستادی.
امیدوارم همیشه موفق باشی و به آرزو هات برسی.
انقدر هم اونجوری معصومانه نگاه نکن.


ویرایش شده توسط جرمی استرتون در تاریخ ۱۳۹۹/۱۰/۲۴ ۱۱:۳۸:۴۷

They are
My
Best
Friends
~Only Raven~


تصویر کوچک شده


پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۹:۴۴:۵۸ سه شنبه ۲۳ دی ۱۳۹۹

ریونکلاو، مرگخواران

دیزی کران


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۵۹ سه شنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۱۷:۲۸:۲۶
از کنار خیابون رد شو:)
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
مترجم
مرگخوار
پیام: 80
آفلاین
به ساعت مچی اش نگاهی انداخت. هنوز ده دقیقه به زمان قرارش با جرمی مانده بود. عجیب بود، جرمی همیشه نیم ساعت زودتر سر قرار ها می آمد ولی الان دیزی زودتر رسیده بود. به مغازه های دور اطراف نگاهی انداخت. هنوز نه دقیقه مانده بود. درون مغزش تمامی القاب بدی را که بلد بود، به جرمی نسبت داد. حجم القاب بد به قدری زیاد بود که نه دقیقه به سرعت نور گذشت ولی باز هم خبری از جرمی نبود. در آن بین صدای ملچ ملوچی توجه او را به خود جلب کرد. به سمت صدا برگشت و با کسی که در بین بسته های بزرگ مارشمالو استتار کرده بود، رو به رو شد.

-تو هم قراره باهامون بیای؟

کتی که یک بسته کامل مارشمالو در دهانش خالی کرده بود، اهم اهوم کنان سعی کرد جواب دیزی را بدهد.

-اهمی، اهم اوهم ایهام آهن اهیم.اوهش نمی اوهونه.

شما هم وقتی با یک خوره مارشمالو دوماه هم خانه باشید، به سادگی میتوانید این زبان را ترجمه کنید.

-که گفتی 'جرمی ، بهم گفت بیام باهم بریم، خودش نمیتونه'. راه بیفت بریم بازی یه ربع دیگه شروع میشه.

-اهم اهیم.


دیزی و کتی راه افتادند. کوچه دیاگون از پوستر ها و پرچم های تیم های کوییدیچ استدلال و سمفونیس پر شده بود. هر از گاهی فرد ملعونی با جارو اش ویراژ میداد و برای طرفدار تیم مقابل کری میخواند.

دیزی و کتی به تریا فلورین فورتسکیو رسیدند بر خلاف تمامی مغازه ها، دیوار های تریا با پارچه های زرد تزئین شده بود و هر چند لحظه یک بار شعار ' نه قرمز ، نه آبی، فقط زرد طلایی ' شنیده می شد. دیزی وارد تریا شد اما کتی همان جا ایستاده بود و بر و بر دیزی را نگاه میکرد.

-چته؟ چرای نمیای تو؟
-مگه قرار نبود بریم فروشگاه شوخی ویزلی؟
-نـــــه؛ قرار بود بیایم اینجا، کوییدیچ ببینیم.
-یعنی جرمی بهم دروغ گفت؟
-من چه میدونم! بازی شروع شد، سریع بیا داخل.

دیزی دست کتی را گرفت و او را به طرف در کشید ولی باز کتی تکان نخورد و با چشمانی که حتی سنگ را هم آب میکرد، در چشمان دیزی زل زد.

-نمیشه بریم فروشگاه ویزلی ها؟ من گناه دارم.
-اممم.....
-فکر کن کوییدیچ رو هم دیدی، چیزی عوض میشه؟نـــــــــــــــه
-امممم....
-بیا بریم دیگه.
-امممم... باشه بریم.
-آخ جون! بدو بریم.

این گونه بود که دیزی کتی را به کوییدیچ ترجیح داد و همراه کتی به راه افتاد. هیچ چیز مانند نگاه های معصومانه کتی نمیتوانست دیزی را از لذت دیدن کوییدیچ منصرف کند.

½---------------½

♥تولدت مبارک کیت کت♥


ممنون بابت اینکه همیشه هرچی بهت گفتیم( منظورم خودمم ، پلاکس و جرمی) گوش دادی و بهشون عمل کردی.

امیدوارم در زندگیت موفق و پیروز باشی.



بیکار ترین مرگخوار اربــــــــــــــاب

تصویر کوچک شده


پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۱:۲۱:۲۴ شنبه ۶ دی ۱۳۹۹

ریونکلاو، محفل ققنوس

جرمی استرتون


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۱ شنبه ۴ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۰:۵۸:۳۱ چهارشنبه ۶ مرداد ۱۴۰۰
از کلکسیون "لوازم غیر ضروری یه پیرمرد محفلی" دور شو!
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
مترجم
محفل ققنوس
پیام: 127
آفلاین
کریسمس: کادوی عجیب
پارت ۱: عمد یا سهو؟


- کتی بل! کتی بل! کتی آل دِ وِی! اوه وات فان ایت ایز تو راید این ئه وان کَت او اسلِی!

کریسمس اومده! همگی دور هم جمع شدند و خوشحالند! کلی کادو! کلی نوشیدنی و کیک! درخت های تزئین شده! و کلی چیز های باحال!
خارج از جنب و جوش درون قلعه، بر خارج از آنجا، سرما و یخبندان، حکمفرما بود. تمام زمین ها و درخت ها، سفید پوش شده بودند. همگی مراقب بودند، تا سرما نخورند. کتی خوشحال بود؛ لباسی را که به مناسبت کریسمس دریافت کرده بود به تن داشت و دور خودش می دوید و بالا و پایین می پرید و شعر می خواند. جرمی، پلاکس و دیزی هم یک کنار نشسته بودند و داشتند کادوهایشان را باز می کردند. هر چهار نفر در آن هوای سرد، لباس های پشمی و گرمی به تن داشتند.

- خب جرمی، نوبت توئه!
- باشه دیزی.

سپس جرمی، در حالی که چشمانش را بسته بود و لبخند به لب داشت، کاغذ دور کادویش را پاره کرد. صدای شعر کتی بالا رفت و پلاکس و دیزی هم هورا کشیدند و تشویق کردند؛ جرمی زیر چشمی نگاه کرد و گفت:
- وای! اینجا رو باش! یک بسته دیگه! اینکه سیاهه! پس شما ها چرا هورا کشیدید؟
- دیدیم باز کردی خواستیم یکم جَو بدیم تو ذوق کنی.
- آهان، مرسی قانع شدم!

سپس در جعبه را طوری باز کرد که فقط خودش داخلش را ببیند و چشمانش را ریز کرد و نگاهی به درونش انداخت.

- خب جرمی، بگو بابات برات چی فرستاده؟
- خب... معجون عشقه!
- خب؟
- خب که خب دیگه! حتما خواسته باهام شوخی کنه!

جرمی به نقطه ای خیره شد؛ در آن لحظه نمی دانست که این معجون، به چه دردش می خورد. آیا برای شوخی است یا دلیلی دارد.
سپس دوباره دستش را درون جعبه کرد و با آن، شروع به جست و جو کرد.

- افسون شده است! انگار یک کیسه بزرگه! فکر کنم اینم یک شوخیه!

هر لحظه دستش بیشتر وارد کیسه می شد. وقتی دستش تا شانه وارد جعبه شده بود، چشم هایش از قبل باز تر شد، اخمی کرد و سعی کرد با لمس کردن، متوجه بشود آن چیست. انگار چیزی پیدا کرده بود. به سختی دستش را دراورد و به آن نگاهی کرد:
- یک مهره شطرنجه... فیل! و البته یک پاکت نامه.

همواره لبخند بر لب داشت؛ ولی کسی نمی دانست که هدایا، چقدر ذهن او را مشغول کرده است. پاکت را به دیزی داد و از او خواست تا آن را باز کند؛ سپس، خودش فیل را با فاصله کمی از صورتش، در دست گرفت و با نگاهی ورانداز کرد.

- هی! اینجا رو باش! روش اسمم رو حکاکی کرده! باز هم مثل همیشه روی فرستادش حکاکی کرده! با همون خط خوش!
- جرمی!
- هوم؟
- تو این پاکت، نامه نیست فقط... سه تا مهره دیگه ست!
- مهره؟
- آره. سرباز و اسب و رخ! روی هر کدوم هم... اسم ما حک شده! روی سرباز نوشته دیزی... روی رخ هم نوشته پلاکس...

سپس مهره را به پلاکس داد و ادامه داد:
- و روی اسب هم...

کتی سریع جستی زد و مهره اسب را از دست دیزی چنگ زد و ورجه وورجه کنان با خوشحالی گفت:
- کتی!

سپس بدو بدو از آنان دور شد.

- به نظرتون این چه معنی میده؟
- من که واقعا گیج شدم جرمی. نمی دونم چرا بعد از این همه گذشت از مسابقات شطرنج باز هم...

کتی از پشت، دوان دوان خود را به آنها رساند و دستش را سر شانه دیزی گذاشت و حرفش را قطع کرد:
- داشتین چی می گفتین بدون من؟

جرمی از پلاکس چشم برداشت و به مهره ای که در دست کتی جا خوش کرده بود زل زد و گفت:
- چیز خاصی نبود کتی.

ادامه دارد...


They are
My
Best
Friends
~Only Raven~


تصویر کوچک شده


پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۹:۴۱:۳۳ پنجشنبه ۲۷ آذر ۱۳۹۹

hanaaa


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۱۳ پنجشنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۰:۰۰:۲۰ چهارشنبه ۲۲ بهمن ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
پیام: 15
آفلاین
_اهان حالا یه ذره وانیل .

به سمت ملانی برگشت .
_وانیل کجاست؟

ملانی اول به پاتیلی پر از مایع ای سبز رنگی که مثلا فرار بود تبدیل به باسلوق شود و سپس به امیلی نگاه کرد.

_وانیل نداریم.
_عیب نداره . حالا به جاش چی بریزم ؟
بال مگس خوبه.

و با دقت شیشه ای حاوی بال مگس داخل پاتیل ریخت و کمی بهم زد تا مایع ی داخل پاتیل تبدیل به خمیر شد.

_امیلی مطمئنی تبدیل به باسلوق میشه .
_اره . شک نکن . بیا تموم شد.

ملانی با تردید باسلوق سبز رنگی رو از توی ظرف برداشت...

"فلش فوروارد ؛ فردا "
ماتیلدا به کتی نزدیک شد .

_کتی ؛ ملانی رو ندیدی؟
_دیروز چند دقیقه بعد از اینکه از پیش تو اومد رفت درمانگاه. رنگ سبز شده بود.تو میدونی چرا؟
_نه اصلا
و سپس با سرعت نور فرار کرد.



پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۶:۵۷:۲۴ پنجشنبه ۲۷ آذر ۱۳۹۹

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱:۲۴:۰۹ یکشنبه ۲۰ تیر ۱۴۰۰
از مودم مرگ من در زندگیست... چون رهم زین زندگی پایندگیست!
گروه:
ناظر انجمن
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
گردانندگان سایت
مرگخوار
پیام: 1272
آفلاین
_چیکار میتونستم بکنم که نکردم؟

با مشت ضربه ای به دریاچه وارد کرد...از جایش برخواست...نه داد زدن و نه مشت زدن به انعکاس صورت خودش در دریاچه، دردی از او دوا نکرد.
_پس چی درد منو دوا میکنه...چی درد منو دوا میکنه؟

میدانست...میدانست راه حل در چیست...ولی او دنبال راه حل دیگری بود...سال‌ها تلاش کرده بود تا که شاید بتواند چیز دیگری پیدا کند..تلاش کرده بود تا که شاید تنها راه‌حل آن نبود...ولی هر روز، هر شکست تازه، هر تلاشی که میکرد، نشان از این داشت که بود...تنها دوای درد او، تنها راه حل او آن چیز بود.
جوان‌تر که بود یقین داشت به باقی چیزهایی که جوانان خام به آن اعتقاد داشتند...که شکست‌های پی‌درپی لازمه رسیدن به جواب است، به هدف است...ولی حالا که دیگر جوان نبود...حالا دیگر خام نبود، احمق نبود و میدانست اصرار به شکست و شکست و شکست، دیگر نامش پایمردی و دیگر عناوین مثبت نبود...بلکه خیلی ساده نامش حماقت بود! دیگر بزرگ شده بود و میدانست یقین جایش را کم کم به شک میداد...

_چیکار میتونستم بکنم که نکردم؟

به تکه سنگی تکیه داد و نشست...مثل همیشه...نشست...به نظر دیگر پرسیدن این سوال باعث آرامشش نمیشد....دیگر "هیچ" که جواب این سوال بود آرامش نمیکرد...
هیچ او دیگر از روی اطمینان و فراغ بال نبود...هیچ او از روی ناتوانی بود!

_چیکار میتونستم بکنم که نکردم؟

از جایش برخواست... تکرار به خودی خود بد نبود...روزهای بد اما اسمش روی خودش بود...تکرار روزهای بد هم تکلیفش مشخص بود.
به قصد تکرار آن روزها تا رسیدن تنها دوای دردش، از قلعه فاصله گرفت که برود...هیچکس برای همیشه در قلعه نمی‌ماند...میدانست تا رسیدن آن روز روی زمین نمی‌ماند...میدانست روی پا خواهد بود...حتی امید هم داشت...ولی این باعث نمیشد که نداند...میدانست...
میدانست که ولی این حق او نبود...این حق نبود که اهمیت نداشت...که حتی اگر داشت، حتی اگر حق بود هم، چه فایده؟ هیچ...

آهی کشید...دوباره زیر آوازی برای دل خودش زد و رفت...






پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۰:۴۷:۱۱ یکشنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۹

گریفیندور

اریکا جی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۱۲ جمعه ۲۵ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۴:۰۲:۱۸
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 16
آفلاین
یک هفته از شروع سال تحصیلی میگذشت و کمرم داشت با این حجم زیاد درس ها میشکست دیگه نمیدونستم باید چیکار کنم روز و شب میخوندم و همه مطالب رو کامل یادداشتم اما بازم سر پرسش های کلاسی نمیدونستم باید چی بگم یا مسائل رو چجوری حل کنم یا..دیگه داشتم کلافه میشدم نمیدونستم من خنگم یا بقیه زیاد باهوشن!ای کاش میشد زمان رو نگه داشت تا من یک هفته استراحت کنم بعد برم سراغ درس ها..
تو این فکر بودم که صدا یکی رو شنیدم.

_اریکا...اریکا..

نگاه کردم اون دختر خیلی از من فاصله داشت مو های بلند و قهواه ایش داشت تو هوا تکون میخورد دقیقتر بهش نگاه کردم ماریا بود مقابل من ایستاد اونقدر تند اومده بود که صورتش قرمز شده بود
خم شد دو تا دستش رو گذاشت رو زانو هاش و شروع کرد به نفس نفس زدن
داشتم نگرانش میشدم بهش نگاه کردم و گفتم:
_ چی شده؟ یه باسیلیسک دنبالت کرده؟

_وای چقدر بامزه

بعد با عصبانیت به من نگاه کرد واقعا ترسیدم و گفتم:
_باشه، جنبه شوخی نداری به من ربطی نداره، حالا چرا اینقدر سریع اومدی؟

_پات رو روی اون برگه نزاری!

_چی برگه ؟کدوم برگه؟
بعد سرم رو چرخوندم و به پشت سرم نگاه کردم یه برگه جلوی پا هام بود اونو برداشتم و شروع کردم به خوندن
- روز اولی که به محفل رفتم از دست رون و هرمیون عصبانی بودم که چرا از من تو تمام اون مدت یه خبر نگرفتن و.

_اون برگه رو بده به من اریکا.

_باشه بیا مال خودت.این دفترچه خاطرات کی هست؟

_مال استاد پاتر هست امروز اون دیرکا پسره نفهم تمام دفترچه خاطرات استاد رو با یه ورد خراب کرد از چهره استاد عصبانیت میبارید اما خودش رو کنترل کرد.

_اها
به بالا سرم نگاه کردم و دیدم چند تا برگه رو هوا در حال پرواز هستن محو تماشا پرواز برگه ها تو اسمان بودم که با یه صدای ...ترق.. به خودم اومدم نگاه کردم استاد پاتر بود که کنار ما ظاهر شده بود

_اوو سلام ماریا ممنون از کمکت همگی صفحات تقریبا جمع شدن

بعد با یه ورد جادویی تمام برگه ها رو از روی هوا جمع کرد همونطور که اون برگه ها رو داشت به کتاب وصل میکرد صورتش رو چرخوند و گفت:
_سلام اریکا حالت چطوره؟
_م..ممنون من خوبم شما حالتون چطوره؟

از گوشه صورتش با لبخند به من نگاه کرد و گفت حالم خوبه فقط امیدوارم کسی اونقدر وقت نداشته باشه که خاطرات منو خونده باشه!
از ترس سر جام میخکوب شدم اما چون مطمئن بودم منو موقع خوندن دیده با خودم گفتم اگه خودم بگم بهتره بعد گفتم:
_استاد من..
_نه منظور من شما نبودید منظور من دیرکا بود
_اها متوجه شدم استاد
_خوب ..خیلی خوبه من باید برم ساعت ۶ کلاس دارین یادتون نره به بقیه هم بگید
و منو ماریا همزمان با هم گفتیم:
_باشه استاد
اما چیز هایی که داخل اون دفتر بود به شدت برام جالب شده بود پس گفتم:
_استاد میشه یه روز یکی از اون خاطرات محفل رو برامون بگید؟
بعد از گفتن این جمله خشکم زد،از ترس داشتم میمردم
که...
_باشه مشکلی نیست هفته بعد که به هاگزمید رفتید
به کافه "سه دسته جارو "بیایید تا براتون ادامه داستان رو بگم فقط یه شرط داره هر قدر که شما نمرتون باشه براتون تعریف میکنم! قبوله؟
_ قبوله، م..ممنون استاد
بعد با یه لبخند از ما دور شد و ما خداحافظی کردیم و همراه ماریا روی یکی از صندلی ها نشستم.

#این داستان_ادامه دارد.



پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۲:۵۷:۱۰ جمعه ۱۴ آذر ۱۳۹۹

محفل ققنوس

لونا لاوگود


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۴۶ شنبه ۵ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۰:۱۸:۱۳
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 20
آفلاین
شگفت‌انگیزه که چشماتو باز کنی و ببینی دور یه میز با دوستات نشستی و یه کلاه رنگارنگ روی سرته. همه کاسه های پودینگ وانیلی دستشونه و عربده می‌زنن و می‌رقصن. روی پودینگت یه توت فرنگی هست که که نشون میده کی صاحاب مجلسه چون راستش اگه قیافه‌ت شبیه من باشه و توی سرت پر از جلبکای سرگردان، زیاد شبیه کسایی نیستی که دارن یه سال بزرگتر می‌شن.

منم پشت یه میز نشستم و یه کاسه پودینگ دستمه ولی به جز اون، بقیه ی چیزای شگفت‌انگیز رو باید تصور کنم. چونکه خب... هرروز باید چیزای غیرممکن رو تصور کرد. شاکی هم نمیشه باشم... مگه میشه تو همچین شبی پودینگ بخورم و به ماه نگاه کنم و شاکی باشم؟

همون لحظه که دارم به جمعیت فکر می‌کنم، اینیگو روی نرده های دور و برم می‌چرخه و ریسه ی رنگی تاب می‌ده. پشت سرش، ریتا بدون قلم پرش وارد میشه. هنوز فرصت نکردم که درست و حسابی تعجب کنم، چون یهو قیچی های ادوارد رو می‌بینم که موهای آرتور رو نشونه گرفتن و اون ویزلی بزرگ، یه پرتقال پشت سرش مخفی کرده.

تا می‌شینن پشت میز، ماروولو یه نگاه "ضعیفه رو ببین" بهت می‌ندازه و دو سه تا ظرف پودینگ رو تو یه سنگک می‌پیچه و یه لقمه می‌کنه، بی‌توجه به اعتراضای ماما مروپ که میگه سهم بچه‌های مامان رو نگه دار. تراورز داره به جشن نظارت می‌کنه. هیچکسی حق نداره از اصولش تخطی کنه و من معنی این جمله رو بلد نیستم.

نفهمیدم سیوروس کِی نشست پشت میز ولی حضورش آروم و گرمه.

- راسی... اون روز بهت نگفتم. ولی واقعا دلم نوشیدنی کره ای می‌خواست.

یک ظرف برتی بات بزرگ با دختری که پشتش استتار کرده، بهم نزدیک می‌شن. هیچ راهی نیست که بفهمم کیه حتی با وجود اینکه اینقد ویبره می‌زنه که کلی شیرینی و شکلات توی مسیرش ریخته. خوبه، اینجوری امشب هانسل و گرتل گم نمیشن.

- آوردمش بچه ها!

همون لحظه برمی‌گردم و پشت سرم، یه نصفه آگلانتاین و پیپ و یه نصفه سدریک و بالش می‌بینم. تا می‌خوام شروع کنم به لبخند زدن، تام و تسترالاش شروع می‌کنن به لگد پرت کردن سمت نصفه ی آگلانتاین و نصفه ی پیپ. قهقهه می‌زنم.

فنریر یه گاز از سوسیسش می‌زنه و یه قاشق پودینگ می‌خوره. حتما باید این ترکیب رو امتحان کنم.

- تولدت مبارک لاوگود. این فنجونو بگیر و گریه هم نکن.
- گریه نمی‌کنم دروئلا، نور ماهه.
- ببین تولد کیه؟!

قبل ازینکه بتونم جواب بدم، ویلبرت با سازش سرم رو نوازش می‌کنه. یکمی محکم.
پودینگ رو به سمتش نشونه می‌گیرم و درست یه لحظه قبل از پرتابش، یهو همه چی چند درجه روشن میشه. نه نه! پریای ماه نیومدن، هریه که داره می‌خنده!

هری به چی می‌خنده؟

هاگرید رو می‌بینم که مثل یه هلیکوپتر داره پرواز می‌کنه. قهقهه‌م بی‌اختیار پخش میشه و یه نگاه به همه ی کسایی که پشت میزن می‌ندازم. ملانی،ریموند، سو، پالی و آلیشیا که همیشه با دیدنشون لبخند می‌زنم... سر کادوگان توی تابلوها جابه‌جا میشه و به گمونم مرلین اسبق زیاد ازین جابه‌جاییا راضی نیست.

پروف نزدیک میشه و کلی شکلات همراهشه ولی بهتر از شکلات، فلور و گابریل تیت رو هم آورده!

-تولدت مبارک مادام پامفری!

آموس با لبخند مهربانی به من تبریک می‌گه و به ابرو های بالا رفته ی جوزفین که زیر موهای قرمزش قایم شده، توجهی نمی‌کنه. اگه می‌خواد منو مادام پامفری صدا کنه، با مادام پامفری بودن هم مشکلی ندارم.

می‌خوام از همشون تشکر کنم ولی به گمونم بهش نیازی نیست. می‌تونن توی قیافه‌م ببینن که خوشحالم.
دوباره به پودینگم نگاه می‌کنم می‌بینم توت فرنگی سر جاش نیست. روی صندلی کناریم، ایوا با لبخند معصومانه‌ش نشسته؛ گول می‌خوردم اگه لبخند معصومانه‌ش آغشته به توت فرنگی نبود.
- لونای جوان. تبریک می‌گم. الکی الکی بزرگ شدی.

سرم رو کج می‌کنم و لبخند می‌زنم.
این دیگه از شگفت‌انگیز هم شگفت‌انگیزتره.


ویرایش شده توسط لونا لاوگود در تاریخ ۱۳۹۹/۹/۱۴ ۲۳:۲۷:۳۱

تصویر کوچک شده


You can laugh! But people used to believe there were no such things as the Blibbering Humdinger or the Crumple-Horned Snorkack!


و درنهایت، به یکدیگر می‌پیوندند...


پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۹:۱۵ پنجشنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۹

گریفیندور

رز وکس


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۴۳ سه شنبه ۲۰ آبان ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲۲:۵۶:۱۲ جمعه ۲۸ خرداد ۱۴۰۰
از وقتایی که حوصله ندارم یه سر میام اینجا حالم جا میاد :)))
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 44
آفلاین
« بسم الله الرحمن الرحیم »

ناهار را که در سالن غذا خوری خوردیم،دراز کشیدم روی فرش سرمه ای رنگ خوابگاه گریف ..
نور آفتاب از پنجره به صورتم رسیده بود و ناز میکرد ..
خسته از دیدن منظرهٔ تکراری دیوار و پنجره و از همه مهمتر منظرهٔ تکراری هاگوارتز
و خسته از شنیدن صدای ورد گفتن بچه ها ..
چشم هایم را بستم و دست هایم را زیر سر گذاشتم،صدای جغدی از شیشه های قلعه عبور کرد و جهید توی افکارم !
و به این فکر کردم که الان دلم میخواهد کجا باشم ؟!
با لرد ولدمورت !!
آه بلندی کشیدم ..
مای دارک لرد داشت آرام آرام همهٔ زندگی ام را درگیر خودش میکرد ..
او داشت همه چیز را کنار میزد و دامنش را بیشتر روی فرش خیالم پهن میکرد !!
چشمم را که دور می دید گوشه های دامنش را می کشید جلوتر !!
او تنها کسی بود که وقت غم و بی حوصلگی،شادی و سرخوشی به سراغم می آمد ..
آه .. لرد من داشت آرام آرام همه زندگی ام را درگیر خودش میکرد ..
دیگر به هر گوشه که نگاه میکنم گل های روی دامنش را میبینم،و هرکجا نفس میکشم رایحه ای از او مشامم را پر میکند و جانم مست و بی دل !
با خودم گفتم کاش الان همراه لرد وسط جنگل بودم،جنگلی که به بهار دچار باشد ..
کاش میتوانستم مثل الان دراز بکشم روی شاخ و برگ علف های جنگل دست در دست لرد و با چشمان بسته به آواز پرندگان و رودخانه گوش کنم ..
عطر مخصوص او را عمیق نفس بکشم و دل
بسپارم به او و بگویم آوادا کِداورا(avada kedavra) هایت را دوست دارم ..

نرم نرمک لبخندی داشت به لب هایم می آمد که:
_ خانم وکس،خانم رز وکس با شما هستم .. شما دقیقا اینجا چیکار می کنید ؟! خبر دارید که همهٔ
همگروهی هاتون در اتاق من حاضر
هستن بجز شما !!

این صدای پروفسور مک گوناگل بود که من را از افکار شیرینم بیرون کشید !!
چشم هایم را باز کردم ..
باز هم منظرهٔ تکراری دیوار و پنجره و منظرهٔ نحس هاگوارتز در آن سوی پنجره !!
کیلومتر ها دور بودم از آنچه دلم میخواست ..
احساس خشم می کردم .. نور آفتاب رفته بود؛ لبخند من هم !!
همه اینها تقصیر مک گوناگل بود ..


خمیازه ای کشیدمو با دستم چشمانم را مالیدم و گفتم:
+ چشم پروفسور الان خیلی زود به اتاقتون میام.
_ منتظرتون هستم خانم وکس.


بعد اینکه مک گوناگل رفت پووفی کردمو باز هم غرق افکار شیرینم امّا دست
نیافتنیم شدم ..
شاید باورتان نشود امّا من نصف روز در حال کنترل خودم هستم تا دیوانه بازی درنیاورم !
گاهی به چهره بعضی ها (از آلبوس دامبلدور و پروفسور اسنیپ گرفته تا دراکو و هری پاتر و حتی ناظر گریف ملان) نگاه میکنم بیتی از ذهنم می گذرد و
دوست دارم بروم و بهشان بگویم
"ببین لبخندت شعر شده تو نگاه من .. "

امّا خب این دست حرف های زیادی شاعرانه کمی غیر طبیعی است !!
تصور کنید یک دختر با قدی متوسط، موهای کوتاه و چتری هایش و چشم های گربه ای با آن ردای مشکی و عطر فرانسوی که همه فضا را پر میکند

ناگهان جلویتان بایستد و بگوید:
"ببخشید آقا/خانم میتونم یه چیزی بگم؟! لبخندتون انقدر قشنگه که من رو یاد بیت فلان از کتاب حافظ (چیزی نیست یکی از شاعر مشهور ماگل هاست! ) انداخت یا باعث تولد این شعر و متن شد
در همین لحظه !! "

بله! عجیب است امّا شدنیست ..
شاید مضحک باشد حتی !!
احتمالا دارم دیوانه میشوم و خبر ندارم اگر دیوانه شدم لطفا زندگی ام را منصفانه قلم بزنید ..


دستی بر سر و رویم کشیدم و راهی اتاق مک گوناگل شدم ..
در را زدم و وارد شدم ..
همه سرها رو به من چرخید و من هم با پرویی محض گفتم:
_ سلام پروفسور ، توی خوابگاهمون،خواب بودم که بیدارم کردید !!


پروفسور از عصبانیت سرخ شد !! حسابی دود از کله اش بلند شده بود !!
پروفسور مک گوناگل:
_ بفرمایید بشینید خانم وکس.
کنار دراکو نشستم:
+ هی دراک قراره مک گوناگل پیرِ فرتوت چی بگه که انقدر مهمه ؟!
_اولا سلام دوما من دراک نیستم دراکو ام فهمیدی یا باز بگم؟!
سوما ما هم یک ساعته منتظریم که دهن وا کنه چیزی بگه !!
پروفسور بی مقدمه شروع کرد به حرف زدن:
_ هاگوارتز تو اوضاع خوبی قرار نداره همه ما در خطر هستیم باید فکری به حال خودمون بکنیم ..
همونطور که میدونید پروفسور دامبلدور خیلی پیر شده و همه شما باید عصای پروفسور دامبلدور باشید !!
امروز همه شما رو بخاطر این به اینجا دعوتتون کردم تا نظرتون رو راجع به مدیریت هاگوارتز و مشکلاتتون بدونم و از همه مهمتر به نظر شما برای اوضاع فعلی هاگوارتز چیکار باید بکنیم ؟
همونطور که میدونید بیماری کرونا همه جا رو فراگیر کرده و از جایی که همه ما پروفسور ها هر از گاهی به دنیای خارج از قلعه هاگوارتز یعنی دنیای ماگل ها میریم همین باعث بیشتر شدن مبتلایان کرونا در اینجا شده و ما نمیتونیم خیلی این شرایط رو رعایت کنیم یا ژل ضد عفونی کننده،اسپری ضد عفونی کننده و ماسک و..
که در دنیای ماگل ها وجود دارن رو هم در دسترس نداریم !!
پس من الان از شما میخوام که تو این برگه کاغذی که بهتون میدم نظرتون و پیشنهادتون رو با ما در میون بذارید ..
خب حالا من و شما چطور میتونیم در بهبود شرایط هاگوارتز موثر باشیم ؟!


کاغذ ها پخش شد ..
امّا من حوصله هیچ چیز رو نداشتم چه برسد انتقاد و پیشنهاد !!

امّا من انگار زمانی که میخوابم روحم میرود کارگری !!
از خواب که بلند میشوم خسته تر از وقتی هستم که میخواستم بخوابم ..
صبح ها حوصله سلام کردن ندارم،حوصله حرف زدن با آدمها و رفع کدورات،
این روز ها حتی حوصله کتاب خواندن و تحقیق و پژوهش را هم ندارم،
حوصله تغییر سرنوشت مضحکم ..
حوصلهٔ نشستن سر کلاس و گوش کردن به حرف پروفسور،حوصله بلند شدن از روی تخت خوابم و..
همینطور افتاده ام یک گوشه تا مجبور نباشم از خود واکنشی نشان دهم !!
نکند به افسردگی دچار شده ام ؟!


پروفسور مک گوناگل:
_ عجله کنید وقت زیادی ندارید !

اطرافم رو نگاه کردم همه در حال نوشتن بودن حتی دراک هم تند تند مینوشت!!
مدام با خودم کلنجار میرفتم و زیر لب حرف میزدم:
_ پووف اجازه بدید اجازه بدید خواهش میکنم هولم نکنید.

در واقع نمیدونستم از کجا شروع کنم نه بخاطر اینکه جزئیات متنوع و متعددی در ذهنم تلنبار شده نه ..
بلکه بخاطر اینکه هیچی برای نوشتن ندارم پس اجازه بدید ببینم باید چیکار کنم چون به هرحال باید بنویسم ..


پنچ دقیقه ای گذشت ..


من هنوز چیزی ننوشته بودم !!
پروفسور مک گوناگل:
_ وقت تموم شد بچه ها به ترتیب شروع کنید به خوندن چیزایی که نوشتین خب دوشیزه اما ؟ بفرمایید.

اما:
+ مجهز کردن قلعه به مواد ضد عفونی کننده و ..

آنجلینا:
+آموزش برای آمادگی بیشتر برای مقابله با ویروس .

بچه ها همینطور انتقادات و پیشنهادات خودشان را مطرح میکردند که بالاخره نوبت دراک شد و بعد او من بودم !
استرس کل وجودم را فرا گرفته بود و از نگرانی داشتم غش میکردم الان بود که پخش زمین شوم ..

دراک:
کمتر مزخرف گفتن و بیشتر کار کردن !!

بلههههه .. بالاخره نوبت من بود !!
اینبار واقعا بدبخت شده بودم فاتحه ام را خواندم و فوتش کردم !!
خیلی زود بود تا بمیرم ..


پروفسور مک گوناگل:
_بفرمایید خانم وکس.

نمیدونستم باید اعتراف کنم که چیزی ننوشتم یا ..

که بالاخره جرقه ای در ذهنم زده شد .. از جایم بلند شدن سرم را پایین انداختم و نگاهم را به
زمین دوختم ..
+ تو این شرایط لبخند بزنیم و سعی کنیم کارهایی کنیم که دیگران هم لبخند بزنن!
منظورم از لبخند شادی های زود گذر نیست،

در واقع منظورم خوبی و صحبت هست ..

(لبخند = )

سعی کنیم کتاب بخونیم و فقط باید مطالعه کنیم تا هرگامی که بر میداریم درست و اصولی باشه
و دیگرون رو هم به این کار دعوت کنیم تا شاید به کمک همدیگه تونستیم معجون از بین بردن این ویروس رو درست کنیم ..
اصلا از همه مهمتر اگه هرکسی در هر جایگاهی که هست سعی کنه کاری رو که داره درست انجام بده و به قول شاعر که میگه:
ز عمل کار بر آید، به سخنرانی نیست.

خب ما باید همگی تو این برهه زمانی حداقل دست همدیگه رو بگیریم بریم تا وقتی زنده ان بهشون سری بزنیم،بریم حرفاشون رو گوش بدیم!

بخدا اینجوری احساس نمیکنن که تنهان ..
احساس نمیکنن که فراموش شدن ..

ما به هرحال دنیارو با رویا های دست نیافته و یک عالمه غم ترک خواهیم کرد امّا مهم اینه که توان صرف نکرده باقی نمونه ..
پس تنها کسی از مرگ میترسه که تمام توانش رو زندگی نکرده باشه ..
من امیدوارم این وضعیت هر چی زودتر روبه بهبودی پیش بره و ماگل ها و حتی خودمون از دست این ویروس نجات پیدا کنیم و همگی زنده و
سربلند باشیم ..


نمیدونم این چیزایی که سرهم کردم و گفتم کجای ذهنم دقیقا شکل گرفتن و کلی
گیج شده بودم ..
مات حرفامو اعتماد به سقفی بودم که همراهش حرفامو زدم ..
که یه لحظه صدای دست جیغ و هورا شنیدم ..

سرم رو بالا گرفتم و دیدم همه به افتخارم بلند شدن و دست میزنن و یه لبخند گنده رو لباشونه !!

واقعا تعجب کرده بودم از حرفایی که زدم و همه هم تعجب کرده بودن که این همه انتقاد و پیشنهاد رو چطور تونستم در عرض پنج دقیقه بنویسم !!

سرمو که چرخوندم پروفسور رو با لبخند گنده و چهره خیلی مهربون که سرشار از تحسین بود دیدم ..

خداروشکر کردم که آبروم نرفت و سربلند از این ماجرا بیرون اومدم وگرنه مک گوناگل پیر و فرتوت انتقام حرف اول کلاسم و دیرکردنم رو ازم میگرفت !!



دراکو:
_ عجب چیزایی گفتیاا ،واقعا همه اینا برا ذهن فندقیه توعه؟!
من:
+
.
.
.
پ.ن:فکر کنم اگه قهوه کاپوچینو و نسکافه نبود دنیا برام غیر تحمل میشد !
دست گل این ماگلا درد نکنه که این دفعه به دردمون خوردن ..


ویرایش شده توسط رز وکس در تاریخ ۱۳۹۹/۸/۲۹ ۱۹:۲۴:۱۸
ویرایش شده توسط رز وکس در تاریخ ۱۳۹۹/۸/۲۹ ۱۹:۳۵:۱۰
ویرایش شده توسط رز وکس در تاریخ ۱۳۹۹/۸/۲۹ ۲۰:۵۰:۳۹

Quand je te regarde et la lune, je sens
...la lune diminuer face à ta beauté







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.