جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
صفحه اصلی خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
بالای صفحه
اطلاعیه مرداب هالادورین: فروشگاه چوبدستی‌گستران برای اولین‌بار با ارائه چوبدستی‌های خاص در خدمت شماست! این فرصت استثنایی رو پیش از این که چوبدستی مورد علاقه‌تون خریداری بشه از دست ندین!
wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
wand

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

wand
تصویر تغییر اندازه داده شده
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 2 کاربر مهمان
پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
ارسال شده در: شنبه 15 آذر 1399 23:10
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه دوئل دراکو مالفوی و رز وکس: وسیله!

توضیح: شما یه وسیله پیدا می کنین که نمی دونین چیه و به چه دردی می خوره. می تونه جادویی یا مشنگی باشه.
بگین چیه و چه استفاده ای ازش می کنین. چون نمی دونین چیه، می تونین ازش استفاده ای بجز کاربرد اصلیش بکنین.

دقت کنین که سوژه شما بخش توضیحه. سوژه باید همینجوری نوشته بشه.
سوژه رو درباره شخصیت خودتون بنویسین.

برای ارسال پست در باشگاه دوئل سه هفته( تا 23:59 یکشنبه 7 دی) فرصت دارید.

...............................

سوژه دوئل سرکادوگان و آموس دیگوری: فرصت!

توضیح: شما اتفاقی یک صحنه جالب از سوتی یا راز شخصی که باهاش لج هستین یا ازش خوشتون نمیاد می بینین! بگین چیه و ازش چطوری استفاده می کنین!

سوژه رو می تونین در مورد هر شخصیتی که دوست دارین بنویسین.

برای ارسال پست در باشگاه دوئل سه هفته( تا 23:59 یکشنبه 7 دی) فرصت دارید.

.............................

سوژه دوئل هری پاتر و آموس دیگوری: میراث!

توضیح خاصی نداره. ارثی که شما برای فرزند یا فرزندانتون می ذارین و یا ارثی که از پدر(یا شخص دیگه ای) به شما می رسه. این ارثیه می تونه مادی یا معنوی یا هر چیز دیگه ای باشه.

سوژه رو در مورد شخصیت خودتون بنویسین.

برای ارسال پست در باشگاه دوئل دو ماه( تا 23:59 پنجشنبه 16 بهمن)، فرصت دارید.


شاول شوید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
ارسال شده در: شنبه 15 آذر 1399 14:15
نمایش جزئیات
آفلاین
ما به چالش کشیده شدیم!
ما شمشیرمان را در چشم و چالش فرو می‌کنیم!
ما مبارزه می‌کنیم!
ما تا آخرین نفس می‌جنگیم!
ما تا پاره پوره شدن آخرین تار و پود تابلویمان ایستادگی می‌کنیم!
ما تنمان می‌خارد برای دوئل!

درخواست دوئل داریم با آموس دیگوری، به مهلت سه هفته و هماهنگ شده.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
ارسال شده در: جمعه 14 آذر 1399 19:30
نمایش جزئیات
آفلاین
راهو باز کنین زخمی نشین.
درخواست دوئل دارم با این فرزند کش! مهلتشم دو ماه ناقابل که قشنگ به حسابش برسم.

مرسی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
گاد آو دوئل

با عصا
پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
ارسال شده در: جمعه 14 آذر 1399 14:20
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام...
درخواست دوئل دارم بارز وکس مدتشم 3 هفته است...
هماهنگ شده...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
ارسال شده در: پنجشنبه 29 آبان 1399 22:51
نمایش جزئیات
آفلاین
نتیجه دوئل رز زلر و رکسان ویزلی:


امتیازهای داور اول:
رز زلر: 27 امتیاز - رکسان ویزلی: صفر امتیاز

امتیازهای داور دوم:
رز زلر: 23 امتیاز - رکسان ویزلی: صفر امتیاز

امتیازهای داور سوم:
رز زلر: 25 امتیاز - رکسان ویزلی: صفر امتیاز

امتیازهای نهایی:
رز زلر: 25 امتیاز - رکسان ویزلی: صفر امتیاز


برنده دوئل: رز زلر!

..................................


صبح بسیار زود، حتی قبل از طلوع خورشید از خواب بیدار شد.
نگاهی به قلموی کوچکش که گوشه اتاق خوابیده بود انداخت و سعی کرد طبق هر روز، به او صبح بخیر بگوید.

سعی کرد... ولی نتوانست.

فقط صداهای نامفهومی از دهانش خارج شد.
ترسید. جلوی آینه رفت.
-سلام پلاکس!

به تصویر خودش توی آینه سلام کرده بود. ولی جمله را فقط داخل ذهنش شنیده بود. چیزی که از دهانش خارج شد بیشتر شبیه آوازی بی سرو ته بود.

وحشتزده به ساعت روی دیوار نگاه کرد.

زمان جلسه... کمی قبل از ظهر.

سریع ردایش را پوشید و راهی سنت مانگو شد.

یک ساعت بعد خوشحال و خندان جلوی دکتر ایستاده بود.
-خیلی ممنون. واقعا نگان شده بودم. الان دیگه مشکل حل شده؟

دکتر مقداری علف و چشم پیکسی خشمگین داخل کیسه ای ریخت.
-بله... تقریبا. فقط یکی دو تا حرف رو نمی تونین درست تلفظ کنین. مثلا اگه دقت کرده باشین به جای "نگران" گفتین "نگان"! یعنی "ر" و مشابهینش رو نمی تونین تلفظ کنین. ولی بازم نگران نباشین. چون تا فردا مشکلتون کلا حل می شه. بهتون توصیه می کنم این حمام های رنگ رو کنار بذارین. بوی رنگ، روی تارهای صوتیتون تاثیر بدی می ذاره.

پلاکس چیزی نگفت. دارویش را برداشت و خارج شد. دکتر هرگز نمی فهمید که استراحت در وانی پر از رنگ سبز، چقدر آرامش بخش است.

به خانه برگشت. باید برای جلسه آماده می شد. رکسان ویزلی برنده وقت شناس ترین جادوگر سال شده بود و پلاکس به عنوان مجری، باید او را به جمعیت حاضر در سالن معرفی می کرد!

جلوی آینه رفت و ردایش را مرتب کرد.
درست در همین لحظه بود که ذهنش جرقه ای زد.
-اُکسان ویغلی!

حدسش درست بود. نمی توانست تلفظ کند. "ر" و مشابهینش را!
-بدبخت شدم! چی بگم بهشون؟ بگم نمی تونم؟ کاش این جلسه عقب میفتاد!

راه حل همین بود! عقب انداختن جلسه!

دقایق بعدی پلاکس صرف دویدن، خرید مواد اولیه، دویدن، دم کردن معجون و دویدن شد!
دویدن آخری به مقصد خانه رکسان بود!

-جان من بنوش! یه ملاقه...یه قاشق!

رکسان وحشت زده دور خانه می دوید و پلاکس به دنبالش!

-یه کمی بنوش خب... صدات تقویت می شه. خوب می تونی سخنغانی کنی!

-نمی خوااااااااام.... دست از سرم بردار... من از ملاقه می ترسم. از قاشق هم همینطور. اگه می گفتی مستقیم، پاتیل رو سر بکشم باز یه حرفی!

پلاکس متوقف شد.
-مشکلت همین بود؟!

و رکسان که متوقف نشده بود، بعد از تمام کردن یک دور کامل، به پلاکس برخورد کرد.
پلاکس پاتیل را به رکسان داد.
و رکسان بدون هیچ ترسی سر کشید.

پلاکس با خوشحالی و آرامش به سمت سالن کنفرانس به راه افتاد. چند دقیقه بیشتر طول نمی کشید که رکسان به خواب عمیقی فرو می رفت و هرگز به مراسم نمی رسید!

تکاپو و همهمه شدیدی در سالن کنفرانس حاکم بود. برگزار کنندگان مراسم سعی می کردند سالن به بهترین شکل ممکن، آماده شود.
مهمان ویژه مراسم، جادوگر شاخ دار زیبای خفته بود که به زودی می رسید.

پلاکس با بی خیالی مشتی جیرجیرک سوخاری برداشت.
- غکسان نیومده... نه؟

مسئول مراسم با نگرانی به در خیره شد.
-نه... ولی می رسه. اون خیلی وقت شناسه. برای همین داره جایزه می گیره.

دقایق پشت سر هم سپری شدند و همانطور که پلاکس پیشبینی می کرد، خبری از رکسان نشد.
مسول مراسم به پلاکس که خودش را در ظرف پودینگ غوطه ور کرده بود نزدیک شد.
-داری چیکار می کنی؟ زود بیا بیرون سرو وضعتو مرتب کن. نوبت توئه.

پلاکس برای یک ثانیه وحشت کرد.
-چی شده مگه؟ اومد؟

مسئول با بی حوصلگی پلاکس را از پاتیل پودینگ بیرون کشید.
-نه بابا... نیومد. هر چی جغد فرستادیم هم جواب نداد. مهمون ویژه رو که نمی شه پس فرستاد! برای همین یه ساعت، از سه ماه قبل وقت گرفتیم. داورا تصمیم گرفتن جایزه رو به نفر دوم بدن. اون سخنرانی می کنه. برو روی صحنه و دعوتش کن.

پلاکس با خودش فکر کرد که اسم نفر دوم نمی تواند به بدی رکسان ویزلی باشد.مثلا تام جاگسن، کتی بل، اگلانتاین پافت!
سریعا سرو وضعش را مرتب کرد و روی صحنه رفت. پاکت را برداشت و در حال باز کردنش شروع به صحبت کرد.
-خانم ها و آقایون... ضمن خوش آمد گویی به شما بسی مایه مباهات من است که...
که...
که....

و چشمش به اسم برنده افتاد!

رز زلر!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
ارسال شده در: چهارشنبه 14 آبان 1399 16:46
نمایش جزئیات
آفلاین
لطفا برای پست های با امتیاز 26 و بالاتر درخواست نقد نکنید.

نتیجه دوئل مارولو گانت و الکساندرا ایوانوا:
(داور اول و دوم و سوم اشخاص ثابتی نیستن. این سه نفر(لرد ولدمورت و هکتور و لینی) هر دفعه جابجا می شن.)


امتیازهای داور اول:
الکساندرا ایوانوا: 27 امتیاز – مارولوگانت: 28 امتیاز

امتیازهای داور دوم:
الکساندرا ایوانوا: 27 امتیاز – مارولو گانت: 25.5 امتیاز

امتیاز های داور سوم:
الکساندرا ایوانوا: 27 امتیاز – مارولو گانت: 26 امتیاز

امتیازهای نهایی:
الکساندرا ایوانوا: 27 امتیاز – مارولوگانت: 26.5 امتیاز


برنده دوئل: الکساندرا ایوانوا!

..............................................

نتیجه دوئل گابریل تیت و کتی بل:


امتیازهای داور اول:
گابریل تیت: 24 امتیاز – کتی بل:23 امتیاز

امتیاز های داور دوم:
گابریل تیت: 21 امتیاز – کتی بل: 22 امتیاز

امتیازهای داور سوم:
گابریل تیت: 25 امتیاز – کتی بل: 24.5 امتیاز

امتیازهای نهایی:
گابریل تیت: 23.33 امتیاز – کتی بل:23.16 امتیاز


برنده دوئل: گابریل تیت!

..........................................

-هـــــــــــــی!
-آخی....هی هی هی...
-هووووففففففف...

الکساندرا ایوانوا که غذایش را تمام کرده و سرگرم جویدن بشقاب و چنگال بود، سرش را بلند کرد.
-چی شده خب پدربزرگ ارباب؟ چرا هی آه می کشین؟

مارولو به دور دست ها خیره شد.
-داشتم فکر می کردم، بعد از یه عمر زندگی با اصالت، هیچی برای دختر و نوه ام باقی نذاشتم! این رسمش نیست...

الکساندرا ملاقه را هم امتحان کرد و از مزه اش خوشش آمد.
-خب هر چیزی راهی داره پدر بزرگ ارباب. می تونین برین سراغ گنج هکتالین.

مارولو به فکر فرو رفت. این اسم برایش بسیار آشنا بود. بعد از کمی اندیشیدن کشف کرد!
-یافتم! از اول اسم داورای دوئل تشکیل شده! یعنی با این کمر خمیده برم دوئل کنم؟

ایوا سر تکان داد.
- نه... نه... دوشیزه هکتالین، بانوی ثروتمند و خبیثی بود. دویست و سی و سه سال عمر کرد و در تمام این مدت کل پولاشو جمع کرد. در لحظه مرگ صاحب گنجینه ای عظیم شد. می گن اون گنجینه هنوز یه جایی توی خونشه!

مارولو بسیار راضی به نظر می رسید.
-خب. این عالیه. گنجینه عظیم! میراثی مناسب برای نام من. بریم برش داریم. گونی یادت نره.

ایوا ردای مارولو را که در حال خارج شدن از در بود گرفت.
-ای بابا... صبر کن خب پدربزرگ ارباب. اگه برداشتنش به این سادگیا بود که تا حالا نمی ذاشتن بمونه. می گن روح هکتالین هنوز توی اون خونه اس و هر کی وارد خونش بشه، اول چشماشو از حدقه در میاره و بعد زبونشو از حلقومش بیرون می کشه و مغزش رو هم از دماغش خارج می کنه.

ظاهرا مارولو فقط همین آخری را درک کرده بود.
-مثل تست کرونا؟


دو شب بعد... خانه متروکه دوشیزه هکتالین!


-گابریل...
-چیه؟ می ترسی؟
-نه... من باید برم دستشویی!
-خب یعنی می ترسی دیگه... دستشویی اونجاست. اگه جرات داری برو. ولی اصلا به آینه نگاه نکن. شنیدم اگه این جا به تصویر خودت توی آینه نگاه کنی، تصویرت آینه رو می شکنه و با همون آینه تیکه تیکت می کنه. بعد هم خودش میاد به جای تو زندگی می کنه و کسی حتی متوجه ناپدید شدنت نمی شه.

کتی آهی کشید.
-احتیاجی به این همه جزئیات نبود. دیگه نمی خوام برم دستشویی! بیا زودتر گنج رو پیدا کنیم و بریم. این خونه لعنتی چرا روشن نمی شه؟

گابریل نور چوب دستی اش را روی صورت کتی انداخت.
-چوووون... اینجاااا... خووووونه... هکتاااالین... مخوووووفه!

کتی ترجیح می داد سریعا از آن خان خارج بشود.
-خب. الان کجا باید بریم؟ نوشته طبقه دوم، راه پله ای وجود داره که به دیوار ختم می شه. مثل سکوی نه و سه چهارم. با این فرق که برای رد شدن ازش باید به ترسناک ترین چیزی که می تونیم فکر کنیم. اونقدر که کل وجودمون پر از ترس بشه. نباید سخت باشه. بریم طبقه دوم.

و با هم از پله ها بالا رفتند.

در طبقه دوم، پله های منتهی به دیوار، درست در مقابلشان قرار داشت. هر دو جلوی دیوار ایستادند و تمرکز کردند.
روی ترسناک ترین چیزی که ذهنشان قادر به تصورش بود.

چند دقیقه بعد، کتی زیر لب زمزمه کرد:
-آماده ای؟

"آره" ضعیفی که از گابریل شنید، برایش کافی بود. هر دو به سرعت وارد دیوار شدند.

همه جا برای یک لحظه تاریک شد و دستی چروکیده، با خشونت یقه کتی را گرفت.
کتی فریادی کشید.
-گابریل... اون اینجاست... هکتالین...برگرد. جونتو نجات بده.

گابریل کتی را گرفت و به طرف خودش کشید... ولی غیر ممکن بود. هکتالین شرور، آنقدر کتی را داخل دیوار نگه داشت که تاثیر خاطره از بین رفت.
دیوار سفت شد و کتی اسیر دست های دیوار شد...

گابریل می دانست که دیگر دیر شده... نمی توانست کاری برای کتی انجام دهد. برای همین برگشت و با قدم های سریع از خانه خارج شد.


آن سوی دیوار!


-پدربزرگ ارباب... بدو... مطمئنم دنبالمونه. دیدیش که چقدر زشت و وحشتناک بود. می خواست حمله کنه. خوب جلوشو گرفتین.

مارولو نفس نفس زنان به دنبال ایوا از پله ها پایین می رفت.
-من... پیرم... یعنی... چی که بدو؟... بیا منو کول کن خب... نمی تونم... آخ... سکته قلبی کردم... دختره با دو تا دستاش یقه مو گرفته بود و ول نمی کرد. روح شرور. گنج به چه درد تو می خوره خب؟ بده ما ازش استفاده... کنیم...

به هر زحمتی که بود، ایوا و مارولو خودشان را به در خروجی فرستادند. هنوز صدای فریاد وحشتناکی از طبقه بالا به گوش می رسید. ایوا دوید و جاروی دو نفره اش را برداشت.
مارولو اصولا باید پشت سرش می بود.
در حالی که پشت سرش را نگاه می کرد به سمت جلو حرکت کرد.
-پدربزرگ ارباب، زود باش. بپر بالا بریم!

به سمت جلو برگشت و در حالی که اصلا انتظار نداشت، با ساحره مخوف مواجه شد که فریاد می کشید و دست هایش را روی هوا تکان می داد! بدون شک هکتالین بود!

سریع سر جارو را برگرداند و مسیرش را عوض کرد؛ ولی هوا تاریک بود و چیزی نمی دید.
برای همین، اصلا متوجه نشد چیزی که چند ثانیه بعد از تغییر مسیر با آن برخورد کرد، چیزی جز چشم مارولو گانت نبود.

دسته جاروی سریع السیر ایوا، درست در حدقه چشم مارولو فرو رفت و از سمت دیگر سرش بیرون زد.
مارولو یکی دو ثانیه به جارو آویزان ماند و وقتی ایوای دستپاچه مجددا حرکت کرد، روی زمین افتاد.

ایوا اطرافش را نگاه کرد.
-پدربزرگ ارباب؟ نیستین؟ رفتین؟ بدون من؟

وقتی از پیدا شدن مارولو ناامید شد، به سمت خانه حرکت کرد.

گابریل تیت، با سرو وضع آشفته به سمت هاگزمید دوید. نمی فهمید چرا ایوا بعد از دیدن او در آن وضعیت، توقف نکرده بود. بعد از مدتی، توانش را از دست داد و بیهوش، روی زمین افتاد.

چهار جادوگر و ساحره، وارد خانه هکتالین نفرین شده شده بودند... و فقط دو نفر قادر به خروج از آن شده بود.

صبح روز بعد، جسد بدون چشم مارولو گانت، روی زمین پیدا شد. مارولو هیچ میراث قابل توجهی برای دختر و نوه اش به جا نگذاشته بود.
گابریل در سنت مانگو چشم باز کرد و متوجه شد که هیچ چیز درمورد روز قبل به خاطر ندارد. بجز این که همراه کتی وارد آن خانه شده بودند.
نیروهای وزارتخانه با وجود جستجوهای فراوان، هرگز به جسد کتی دست پیدا نکردند.

پس از آن روز، افراد زیادی به امید گنج، وارد خانه شدند. به گفته بیشتر آن ها نه روحی درکار بود و نه گنجی...
ولی تعدادی از بازدید کننده های بعدی خانه، به صدای فریادهای بلندی که از دیوار طبقه دوم خانه به گوش می رسید اشاره می کردند...فریاد هایی که هرگز خاموش نمی شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
ارسال شده در: دوشنبه 5 آبان 1399 21:50
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه دوئل رکسان خالی و رز زلر: عضویت اجباری!

توضیح:

شما قصد عضویت توی یکی از دو گروه محفل و مرگخواران دارین.
ولی اشتباهی به گروه مقابل مراجعه می کنین و قبول می شین. وقتی می فهمین اشتباه کردین، سعی می کنین به یه بهانه ای از عضویت اون گروه خارج بشین یا فرار کنین یا اخراج بشین... ولی مشکل اینجاست که اونا شما رو خیلی پسندیدن و از عضویتتون خیلی خوشحالن و اصلا خیال ندارن اخراجتون کنن یا اجازه بدن که برین.

داستان رو به همراه پایانش تعریف کنین!

سوژه رو می تونین درباره شخصیت های دیگه بنویسین ولی گروه ها رو تغییر ندین. یعنی به جای محفل/مرگخوارا، درباره گریفیندور/اسلیترین ننویسین.


برای ارسال پست در باشگاه دوئل، سه هفته( تا 23:59 سه شنبه 27 آبان) فرصت دارید.


جان سالم به در ببرید!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
ارسال شده در: یکشنبه 4 آبان 1399 18:22
نمایش جزئیات
آفلاین
دوباره سلام.

درخواست دوئل دارم با رز زلر. مهلتشم سه هفته لطفا. مرسي.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
رکسان خالی... خالی خالی! بدون ویزلی!

تصویر تغییر اندازه داده شده


پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
ارسال شده در: شنبه 3 آبان 1399 23:29
نمایش جزئیات
آفلاین
نتیجه دوئل هدر و گابریل تیت:


امتیازهای داور اول:
هدر: صفر امتیاز – گابریل تیت: 25 امتیاز

امتیازهای داور دوم:
هدر: صفر امتیاز – گابریل تیت: 24 امتیاز

امتیازهای داور سوم:
هدر: صفر امتیاز – گابریل تیت: 24 امتیاز

امتیازای نهایی:
هدر: صفر امتیاز – گابریل تیت: 24.33 امتیاز


برنده دوئل: گابریل تیت!

.................

-خسته نباشید استاد!

با فریاد گابریل، پروفسور مک گونگال نگاهی به ساعت دیواری انداخت.
-بله، بله... وقت کلاس تموم شده. یادتون نره تکلیف جلسه بعد رو حتما...

صدایش در میان هیاهوی دانش آموزان گم شده بود. سری تکان داد و سرگرم جمع کردن کاغذهایش شد.


روز بعد


آلبرت اینشتین، آدولف هیتلر، نیوت اسکمندر، ناپلئون بناپارت، گودریک گریفیندور، لئوناردو داوینچی و چند شخصیت دیگر روی نیمکت های کلاس تغییر شکل نشسته بودند.
با ورود پروفسور مک گونگال همگی از جا بلند شدند.

-بشینین بچه ها... بشینین. خب... می بینم که تکالیفتون رو به خوبی انجام دادین.

با صدای ضربه هایی که به در کلاس زده شد، حرفش را قطع کرد.
-بفرمایید.

دختر ناشناسی نفس نفس زنان وارد کلاس شد. پروفسور مک گونگال عینکش را کمی جابجا کرد.
-شما؟

- ماتیلدا هستم پروفسور. اثر یک مشنگ داستان نویس مشهور به نام رولد دال.

مک گونگال سری تکان داد و گفت:
-بله گابریل. متوجهم. برو سر جات بشین.

گابریل که سینی کوچکی در دست داشت، به سمت نیمکتش رفت. سینی را روی میز گذاشت و با نگاهی غم انگیز به آن خیره شد.

پروفسور مک گونگال شروع به توضیح دادن کرد.
-همونطور که دیروز بهتون گفتم، این نوع تغییر شکل بسیار ناپایدار و غیر مطمئنه. در تغییر شکل به وسیله معجون، شما با جذب بخشی از دی ان ای شخص، دستور العمل های ژنتیکیشو وارد بدن خودتون می کنین. در واقع فقط جسمشو کپی می کنین. ولی در این نوع تغییر شکل که با احضار روح و یا اجازه گرفتن از طرف مقابل انجام می گیره، شما روح شخص رو هم ازش می گیرین. برای همینه که این روش، مدت زمان مشخصی نداره. بستگی به این داره که جسم طرف مقابل چقدر بتونه بدون روحش به کارکرد عادی خودش ادامه بده یا روحش چقدر بتونه توی این بُعد از جهان بمونه. حالا یکی یکی بیایین این جا و کمی درباره خودتون حرف بزنین ببینم چقدر تحقیق کردین.

یک ساعت بعد نوبت به گابریل رسید.
جلوی کلاس رفت و با چهره ای غم زده در مورد ماتیلدا و نقش مهمش در زندگی خودش گفت.
با لبخند رضایتمندانه مک گونگال سر جایش نشست.

-هدر؟

نوبت هدر شده بود.

-هدر؟ غایبه؟

گابریل سینی را از روی میزش برداشت و به سمت مک گونگال رفت و سینی را روی میز او گذاشت.
-پروفسور...هدر...

مک گونگال نگاهی به محتویات سینی که شبیه پیتزایی به هم ریخته بود انداخت... و ناگهان در میان پیتزا، یک جفت چشم را تشخیص داد.
-پناه بر مرلین! چه بلایی سرش اومده؟

-پروفسور...داشت تکلیفشو انجام می داد. می خواست بزرگ بودن رو تجربه کنه. برای همین از هاگرید خواهش کرد که برای تغییر شکل کمکش کنه. اونم قبول کرد. ولی روح هاگرید، برای هدر زیادی بزرگ بود... و خب... ترکید! پروفسور دامبلدور گفتن امشب همراه کمی سرکه بریزیمش توی یه بطری و درشو ببندیم و بذاریم نزدیک شومینه.

مک گونگال با ابروهای در هم کشیده پرسید:
-اینجوری درست می شه؟

-نه...فقط ترشی خوشمزه ای می شه.

مک گونگال آهی کشید.
-همه اینا رو دیروز توضیح دادم... ولی گوش نمی کرد که! هاگریدم که سال سوم اخراج شده و این مباحث رو بلد نیست. باشه... دوستتو ببر. اسمشو خط می زنم.

گابریل، هدر پخش شده در سینی را برداشت و به طرف نیمکتش رفت.

-گابریل؟
-بله پروفسور؟
-از سرکه سیب استفاده کن. طعمش بهتره...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
ارسال شده در: جمعه 2 آبان 1399 00:27
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه دوئل گابریل تیت و کتی بل: دروغ!

توضیح نداره. آزادین.


برای ارسال پست در باشگاه دوئل، ده روز( تا 23:59 دوشنبه 12 آبان) فرصت دارید.


جان سالم به در ببرید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Do You Think You Are A Wizard?
جادوگری؟