هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: هاگوارتز در تاریخ (داستان‌های یک مدرسه‌ی در دست احداث)
پیام زده شده در: ۱۶:۱۹ سه شنبه ۱۴ مرداد ۱۳۹۹
#45

زاخاریاس اسمیت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۶ دوشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲۰:۴۵ دوشنبه ۱۸ مرداد ۱۴۰۰
از وقتی که ناظر بشم پدر همتونو درمیارم.
گروه:
مـاگـل
پیام: 349
آفلاین
خلاصه:دانش آموزان بسیجی با زمان برگردانی به عقب برگردونده شدن تا دنبال منشا بویی تو هاگوارتز بگردن. 3 نفر دانش آموز در دستشویی میرتل گریان با فیلچ برخورد میکنن و در میرن که البته پای چپ تام در موقع فرار در میره و دوستاش مجبورن حملش کنن.

دو دوست تام در واقع خیلی هم دوستان تام نبودند. زاخاریاس با اکراه پای تام را حمل میکرد و اگلانتاین هم بدن سنگین تام را روی دوشش انداخته بود و با تمام سرعتش میدوید و صد البته پیپ هم میکشید. هر دو با سرعت به سمت دخمه ها در حرکت بودند تا در انجا بتوانند فیلچ را قال بگذارند.
-مثل اینکه هاگوارتز باستان یه طور نظارتی میخواد.اگه من ناظر هاگوارتز بودم فیلچی تو هاگوارتز وجود نداشت.
-در این مورد باهات موافقم زاخاریاس. به نظرت اگه دست تامو بندازم فیلچو گمراه میکنه؟

تام با نگاه «آخه این درسته؟» گونه، نگاهی به اگلانتاین انداخت و گفت:
-حق بسیجی به مرلین خوردن نداره برادرا. پس شعار «المومنونه اخوه» ما کجا رفته؟

تا حالا سه نفر، شش طبقه پایین رفته بودند و تقریبا به زیر زمین رسیده بودند اما فیلچ هنوز از تعقیب آن سه دست نکشیده بود.

جایی نامعلوم در دخمه ها

-مادر، ما میخواهیم در تالار خصوصی ما همین الان باز شود.
-غصه نخور هلو انجیری مامان. فرزند با ابهت مامان به تالار خصوصی اسلایترین نیاز نداره.خودم براش تالار درست میکنم.

لرد ولدمورت از همان یازده سالگی هم با ابهت بود و روی دیگران تاثیر میگذاشت. اما اکنون نمیتوانست با ابهت در تالار خصوصی اسلایترین را باز کند.
-ما چه نیازی به آب پرتقال داریم مادر. در را برایمان باز کنید.
-زرد آلو مامان غصه نخوره. خودم این تالار بی تربیتو جوری تربیت میکنم که برای عزیز مامان اتوماتیک باز بشه.

بلافاصله دیوار از هم باز شد و تالار اسلایترین نمایان شد. رمز تالار تربیت بود. مروپ رفت برای فرزندش تخت روانی بیاورد تا روی آن فرزندش را حمل کند که ناگهان دو نفر که فرد دیگری را حمل میکردند به درون تالار اسلایترین پریدند.



هرکسی از ظن خود شد یار من

از درون من نجست اسرار من

تصویر کوچک شده


پاسخ به: هاگوارتز در تاریخ (داستان‌های یک مدرسه‌ی در دست احداث)
پیام زده شده در: ۱۴:۵۷ سه شنبه ۱۴ مرداد ۱۳۹۹
#44

مرگخواران

تام جاگسن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۱ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۲۲:۲۶:۲۳ جمعه ۱۷ فروردین ۱۴۰۳
از تسترال جماعت فقط تفش به ما رسید.
گروه:
مرگخوار
جادوآموخته هاگوارتز
جـادوگـر
پیام: 642
آفلاین
دانش‌آموز در راه پیوستن به دوستان دیگر‌ش لحظه ای به فکر فرو رفت...

به راستی دور شدن از مقر او را به چه چیزی تبدیل کرده بود؟ آیا هنوز یک بسیجی بود؟ آیا یک بسیجی با خط فکری بریتانیایی-آسلامی این‌طور عمل می‌کرد؟ مگر همیشه فریاد به عقب برنمی‌گردیم سر نمی‌دادند؟ با یک تهدید و صورتک شیطانی تمام آن شعارها و باورها از بین رفته بودند؟
برایش غیر قابل پذیرش بود!

پس سرعتش را کم کرد. نفسش را در سینه حبس کرد. آبی که در گلو داشت را مانند سنگی که به میان دریا میفتد، فرو داد. انگشتانش را درهم گره کرد و با سرعت در جهت برگشت رو به فیلچ، پیچشی به کمرش داد.
- آخخخخخ!

می‌دانید... گاهی اوقات همه‌چیز آن‌طور که می‌خواهید پیش نمی‌رود.
گاهی اوقات درست در آن لحظه‌ای که از روی صندلی‌تان نیم‌خیز شده اید تا بازیکن کوییدیچ مورد علاقه‌تان با پرتابی نرم کوافل را از میان حلقه رد کند و مشتتان به آسمان برود و فریاد پیروزی سر دهید، بلاجر به میان ابروهایش برخورد می‌کند و صحنه ی دراماتیک و هیجانی را خراب می‌کند.

اکنون هم اتفاقی مشابه افتاده بود.

آن دانش‌آموز که تام‌جاگسن بود؛ آماده بود تا با چرخش پرغرورش فیلچ را تحت تاثیر قرار دهد، ورق را به نفع خودش برگرداند و به اهداف جهادی‌اش برسد.
اما درست همان لحظه‌ای که این اتفاق درحال افتادن بود، پای چپش که در سفر میان تاریخ دچار پیچش شده بود و با دویدن پیچِشَش تشدید شده بود، دیگر توان مقابله با فشار چرخش را نداشت و لحظاتی بعد از تصمیم چرخش به سمت فیلچ، تام تعادلش از دست داده بود و با صدای نه چندان خوش‌آیندی پایش از تنش جدا افتاده بود.

بعد از فریاد حاکی از دردش، برادرانِ هم‌جبهه‌ای اش به سمتش آمادند و اکنون نه‌تنها کمکی بهشان نشده بود، بلکه با وزن اضافیِ پای تام در دست یکی و بدنش در دست دیگری در حال دویدن بودند.


ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۱۴ ۱۵:۰۰:۳۲
ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۱۴ ۱۵:۲۵:۲۶

آروم آقا! دست و پام ریخت!


پاسخ به: هاگوارتز در تاریخ (داستان‌های یک مدرسه‌ی در دست احداث)
پیام زده شده در: ۱۳:۴۲ سه شنبه ۱۴ مرداد ۱۳۹۹
#43

فنریر گری‌بک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۴۱ جمعه ۱ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۳:۰۱ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۴۰۲
از زیر سایه ارباب
گروه:
شناسه‌های بسته شده
پیام: 552
آفلاین
دانش آموزان بسیجیِ که حس کردن پیشرفتی حاصل شده و دارن به منبع بو نزدیک میشن، همراه با آقای بو به سمت دفترش حرکت کردن.
راهروهای هاگوارتز-باستان با هاگوارتز زمان حال فرق داشت. تابلوهای کمتری روی دیوار بود، و البته ابزارهای شکنجه دانش آموزا هم روی در و دیوار آویزون بود و حتی چندتا دانش آموز توی قفس ها نشسته بودن و عر میزدن تا بهشون غذا داده بشه.
پله های متحرک تنها چیزی بودن که در طی زمان هیچ تغییری نکرده بودن. و دانش آموزا در اون لحظه همراه با آقای بو روی پله متحرک طبقه دوم بودن تا به سمت طبقه سوم برن و کم کم برسن به طبقه هفتم و دفتر مدیریت هاگوارتز.

و اما در طرف دیگه ای، سه تا دانش آموزی که افکار مدرنیته بهشون حاکم شده بود و از بقیه جدا شده بودن تا به تنهایی منشا بو رو پیدا کنن، اول از همه رفتن به سمت طبقه دوم و دستشویی میرتل گریان.
اون سه دانش آموز، با نگاه های مراقبی اطراف رو زیر نظر داشتن. نمیخواستن کسی ببینتشون که دارن وارد دستشویی دخترونه میشن به هرحال. قباحت داشته و ناپسندیده بوده!

اونا بعد از اینکه خیالشون از خالی بودن راهرو راحت شد، خیلی آروم در رو باز کردن و وارد دستشویی شدن.
- خواهر گریان؟
- بانو میرتل؟
- خواهر میرتل حجابت، برادرا نگاهتون!

البته، هیچ گونه میرتلی از دستشویی خارج نشد. به جاش، توی تاریکی یکی از دستشویی های خرد شده، اونا دوتا چشم درخشان رو دیدن...
دو چشم درخشان مثل چشمای یه گربه... و چند ثانیه بعد، دوتا چشم دیگه زیرِ اون دوتا چشم گربه...

البته، دانش آموزای بسیجی انقدر خفن و زرنگ بودن که حتی با وجود غلبه مدرنیته بهشون، آتش به اختیارشون رو فراموش نکردن و سریعا با لوموس، دستشویی رو پر از نور کردن...
و اونجا بود که بزرگترین کابوسشون به حقیقت پیوست...

- دانش آموزای بد که شب رو توی رخت خوابشون نموندن... چه تنبیهی بکنم شماهارو...
- فیلچ و خانم نوریس تو زمان هاگوارتز باستان هم بودن یعنی؟

جواب دانش آموز بسیجی، با عقب نشینی استراتژیکِ دو رفیقش داده شد که البته خودش هم به سرعت دنبالشون دوید!




پاسخ به: هاگوارتز در تاریخ (داستان‌های یک مدرسه‌ی در دست احداث)
پیام زده شده در: ۱۵:۵۲ دوشنبه ۱۳ مرداد ۱۳۹۹
#42

رابستن لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۰۹ پنجشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۳:۱۳ چهارشنبه ۳۰ تیر ۱۴۰۰
از سیرازو
گروه:
شناسه‌های بسته شده
پیام: 265
آفلاین
البته لاوندر فکر می کرد که همه دارن شعار میدن. در اصل فقط سه نفر داشتن این کارو می کردن. شخص متعصب و دوتا از دوستای متعصبش.

این اشخاص متعصب وقتی بحث، این چیزاست، قدرت صداشون به شکل عجیبی چند برابر می شه. فقط کافیه صدای الله اکبر رو بشنون تا جوری داد بزنن که دیوار صوتی از جا کنده بشه و بره توی اتاقش به کارای بدش فکر کنه. اینا معتقدن که هرچی بیشتر صداتو بالا ببری، تاثیرش بیشتره. البته این پایان قضیه نیست. وقتی که می‌خوان شعار بدن، دستاشونو مشت می کنن و به سمت هوا پرتاب می کنن. انقدر اینکارو با قدرت انجام می دن که طبق آمار، هشتاد درصدشون دچار دررفتگی کتف می شن. ولی جدای از این آمارها، این کارشونو با جون و دل انجام میدن و این قابل تحسینه.

بقیه آدمایی که اونجا بودن با دهن باز به این سه نفر نگاه می کردن که چجوری خودشون رو شرحه شرحه می کردن.
چند دقیقه ای صبر کردن تا داد و فریادشون تموم شه و بعد ساحره ی پیر گفت:
-با این داد و فریادا می خواستین چیزی رو بهمون بگین؟

یه نکته ی جالب دیگه در مورد این آدما وجود داره اونم اینه که، خیلیاشون حتی نمی دونن دارن چی می گن یا برای چی می گن. از شانس افراد حاضر، این سه نفر هم همینجوری بودن. در نتیجه، سه نفر با گفتن یک سری حرفا مثل "شما چی می دونین؟" یا "همین مغزای پوسیده‌س که مانع کار ما می‌شه." از جمع خارج شدن و رفتن تا "بوی توطئه" رو به تنهایی پیدا کنن.
با رفتن اون سه نفر، جو یکم آروم تر شد. طوری که می شد صدای قدم های یه نفر رو که داشت نزدیک در اتاق می شد، شنید.

-این بچه ها اینجا چیکار می کنن؟
-اوه! سلام آقای مدیر! اینا...چیز...واقعیتش خودمون هم نمی دونیم اینا برای چی اینجان. یهو از ناکجا آباد ظاهر شدن و گفتن دنبال سر منشا "بو" می گردن. فکر کنم دنبال شجره نامه ی شما هستن آقای بو!

اونجا اونقدری ساکت بود که بشه صدای قورت دادن آب دهن آقای بو رو شنید.

-آم! خب پس بیاین بریم سمت اتاق من. اونجا در موردش حرف می زنیم.


تا همیشه، لرد ولدمورت، ارباب من هستن می شن!

تو قلب من جا داشتن میشه!


پاسخ به: هاگوارتز در تاریخ (داستان‌های یک مدرسه‌ی در دست احداث)
پیام زده شده در: ۱۴:۰۹ یکشنبه ۱۲ مرداد ۱۳۹۹
#41

لاوندر براون


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۲۸ دوشنبه ۱۶ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۸:۲۴:۵۴ سه شنبه ۱۲ دی ۱۴۰۲
از عشق من دور شو!
گروه:
مـاگـل
پیام: 263
آفلاین
جادوگر های مردِ مرد و ساحره های زنِ زن به دوران باستان اعزام شدند. همگی نعره می زدند و کش می آمدند تا اینکه خود را در هاگوارتز باستان یافتند. در اتاقی که می بایست پایگاه بسیج می بود اما در آن لحظه، دفتر اصلی اساتید هاگوارتز به شمار میرفت.یک گروه ده نفری دختر و پسر وسط اتاقی ایستاده بودند و دور تا دورآنها پروفسور هایی با لباسهای عهد طنابی جاخوش کرده بودند و با تعجب به تازه واردان می نگریستند.

-شما کی هستین؟

این صدای ساحره ی پیری بود که گوشه ی اتاق نشسته بود و لرزش دستش، فنجان و نعلبکی اش را می لرزاند.
-ما از پایگاه بسیج هاگوارتز که نامش جاویدان باد....
-پایگاه بسیج هاگوارتز؟

گروه تازه وارد با شنیدن نام متبارک پایگاه بسیج صلواتی ختم نمودند.
-اللهم صل علی الستر و ال الستر و عجل ناماز در کاخ زوپس!
-چی؟
-ما از پایگاه بسیج هاگوارتز اعزام شده ایم تا بفهمیم منشا این بو کجاست؟
-پایگاه بسیج چیه دیگه؟
-این ماموریت سری و فوری بوده و..
-گفتم این پایگاه بسیج چیه؟

لاوندر خودش را جلو انداخت:
-در آینده تاسیس میشه.ما از آینده اومدیم.

و زیر لب رو به آن بسیجی متعصب که نطقش را ول نمیکرد گفت:
-می مردی از اول همینا رو بگی چاقال؟
-برای چی از آینده اومدین؟
-برای این که بفهمیم منشا این بوی تعفن کجاست؟
-کدوم بو؟

پسر متعصب جلو پرید:
-بوی توطئه! بوی عقاید متعفن فمینیستی! بوی ننگی که دامن هاگوارتز رو گرفته!

لاوندر سرش را به تاسف تکان داد و زیر لب گفت:
-اونا که نمیدونن فمینیسم چیه!
-این بو هاگوارتز رو برداشته!

ساحره ی پیر گفت:
-اگه منظورتون بوی تاپاله ی تستراله، نه اونا تو جنگلن.
-نه، بویی که اطراف دستشویی میرتل گریان میاد..
-میرتل گریان کیه؟

پسر متعصب نعره زد:
-بوی توطئه! بوی عقاید فمینیستی! بوی ننگی که دامن هاگوارتز رو گرفته!

و بقیه دانش آموزان به جز لاوندر شعار دادند:
-الله اکبر! مرگ بر توطئه کنندگان! مرگ بر فمینیستان! مرگ بر بوی ننگی که دامن هاگوارتز رو گرفته!

لاوندر سرش را به علامت تاسف تکان داد.با این دیوانه بازی ها، قطعا از آزکابان باستان سردر می آوردند.


تصویر کوچک شده

دختری تنها در میان باد و طوفان...

آیا او را رهایی خواهد بود از این شب غربت؟

یا مامانش دوباره او را به خانه راه خواهد داد؟

او در کوچه ی سرد قدم برمیدارد ومی اندیشد:

آیا ریختن آبلیمو در قهوه ی مادر کار درستیست؟


پاسخ به: هاگوارتز در تاریخ (داستان‌های یک مدرسه‌ی در دست احداث)
پیام زده شده در: ۱۳:۲۱ شنبه ۴ مرداد ۱۳۹۹
#40

محفل ققنوس

مودی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۶:۱۱ دوشنبه ۵ خرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱:۲۰ شنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۹
از کدوم سرویس جاسوسی پول میگیری؟
گروه:
شناسه‌های بسته شده
پیام: 38
آفلاین
سرآغاز داستانی نوین



مودی از زیر تابلوی «به زودی در کاخ زوپس ناماز جماعت می‌خوانیم» عبور کرد و وارد دفتر بسیج هاگوارتز شد. هر بار با دیدن این جمله و تصور آن روز، لبخند می‌زد. اما به خاطر زخم‌های زیاد و حالت نامتقارن چهره‌اش و ابروهایی که انگار در حالت تا به تا به آن تافت زده باشند، کسی این لبخند را نمی‌دید.

گرد و خاکی که در طول تعطیلی دفتر بر تابلوهای روی دیوار نشسته بود، عصبانیش کرد. به عنوان یک بسیجی واقعی، عملگراتر از آن بود که اجنه خانگی هاگوارتز را احضار کرده یا حتا دست به چوبدستی ببرد. با حرکتی برق‌آسا به تابلو نزدیک شد و با لبه‌ی ردایش سطح آن را پاک کرد. برق می‌زد. مثل آِینه! توجه الستور که اگر دماغش قلوه کن نشده بود اکنون با تابلو تماس داشت، به چهره خودش جلب شد.

- نه!

نمادی که عمری با آن جنگیده بود را از تخم چشم به خود نزدیک‌تر یافت! باید خیلی سریع برای از بین بردن آن اقدام می‌کرد. درست مانند گرد و خاک روی شیشه.

- پروفسور؟

- چرا اونو فرو کردین توی...

- خجالت بکشید! به جای تحسین و الگوبرداریتونه؟ پروفسور دارن با چشمشون غذا می‌خورن! چقدر ساختارشکن! چقدر آنارشیستی! درست بر خلاف آموزه‌های سیستمی که سال‌ها توی رسانه به ما نشون داده که با دهن غذا می‌خورن تا توی ناخودآگاهمون تثبیتش کنه. این حرکت محکم‌ترین ضربه‌ی جریان ضدسیستم به پیکره‌ی اون در طی دو قرن اخیر و دو قرن آتی بوده و خواهد بود! حقا که پروفسور از زمانه‌ی خودشون خیلی جلوترن. ما همه سرباز توییم الستور! گوش به فرمان توییم السـ...

- پاچه خوار رو سگ خواروند! نه من سرباز توئم نه تو سرباز منی. کارت فعال داری؟

مودی این را گفت و چشم سالمش را با قاشق از حدقه خارج کرد.

- نه پروفسور ... اومدیم جهت عضویت.

- خوب پس دستمال همه کاره‌ی اسکاورتو جمع کن و گم شو بیرون. این‌جا جای مَردایِ مَرده!

مودی، چشمِ باباقوریِ جدیدی به خود متصل کرد تا از حالت تک چشم خارج شود. سپس سر بلند کرد و متوجه شد ساحره‌ها نیز به همراه دانش‌آموز دستمال به دست در حال خروج از دفتر هستند.

- و زن‌های زن! امون از این رسانه که با ابزار فمنیسم معنای صریح کلمات رو هم برای شما عوض کرده و متوجه حرف آدم نمی‌شید.

ساحره‌ها مجددا به صف برگشتند. مودی چوبدستی کشید و با تکانی به آن، میز گوشه‌ی دفتر را هل داد و از پنجره به بیرون انداخت و سپس چهارزانو نشست کف زمین.

- چرا صف وایسادین؟ نگنجید در ساختار و نظم‌های ساختگی. لابد منتظر فرم و مصاحبه و این بازی‌های بوروکراسی‌طور هستید؟! کسی که می‌خواد بسیجی بشه باید بسیجی‌وار عمل کنه. عمل کنید.

- ببخشید پروفسور چه عملی ...

- چیو ببخشم؟ ریگی به کفشته؟ خیانت کردی؟ از طرف اونا اومده بودی برای جاسوسی؟ :yeybrow:

- نه فقط ...

دانش‌آموز فرصت تکمیل جمله‌اش را پیدا نکرد. مودی او را برای بررسی‌های آتی خشک کرد و حرف‌هایش را ادامه داد.

- معلومه که چه عملی! متاسفانه سیستم ناکارآمدی خودش رو ثابت کرده. ما این‌جاییم تا آتش به اختیار عمل کنیم و کارایی ایجاد کنیم. جلوی فساد رو بگیریم تا بوی گندش خفمون نکنه. حس می‌کنید؟ شما هم بوشو حس می‌کنید؟

- بله پروفسور! مخصوصا اطراف دستشویی میرتل گریان.

- اولین مرحله ریشه یابیه! باید ببینیم منبع بوی گندی که هاگوارتزو فرا گرفته کجاست. از کجا شروع شده. الان همتونو می‌فرستم به سال‌ها قبل تا سرنخی از این قضیه پیدا کنید. بعدشم ... عع!

مودی باز هم مثل یک بسیجی واقعی عمل کرده بود. حتا به خودش فرصت تکمیل جمله‌اش را نداد و با یک حرکت ناخودآگاه چوبدستی، همه‌ی دانش‌آموزان داوطلب را به دوران هاگوارتز-باستان فرستاد.

- مثل این که لازم نیست توضیح بدم چطوری برگردین. خوبه که حداقل آتش به اختیار بودن رو یاد گرفتین.


تیزترین کارِ قُرون این‌جاست! بزترین آگاهِ اعصار.


پاسخ به: آغاز و پایان دنیای جادوگری
پیام زده شده در: ۲۳:۱۴ یکشنبه ۱۷ شهریور ۱۳۹۸
#39

گابریل دلاکور old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ یکشنبه ۹ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۶:۴۰:۱۷ سه شنبه ۱۵ اسفند ۱۴۰۲
گروه:
مـاگـل
پیام: 407
آفلاین
*پست پایانی*

- باباییا!

کسی جوابی به دامبلدور نداد.
- باباییا، اینجا خیلی سیاهه، من دلم می‌گیره تنهایی‌آ!

دامبلدور باز هم اطرافش را از نظر گذراند تا شاید پاسخی بگیرد، اما محفلی‌ها برای یافتن معجون بازیابی حافظهء پروفسورشان، دور شده و رفته‌ و او را اینجا تنها گذاشته‌بودند.

- بابائیا، دلم گرفت! ... نمی‌شه من نیام خونه ریدل، خودتون برگردین؟ دروغ گفتم به روونا مرلین!

اما باز هم محفلی‌ای به دامبلدور پاسخ نداد... او ناگزیر بود به خانه ریدل‌ها برود.

***

- می‌گم بچه‌ها... مطمئنین اینا ما رو گروگان نگرفتن؟
- نه بابا!
- اصلا امکان نداره همچین کار بی‌عشقی ازشون سر بزنه.
- زشته وین، انقد تهمت نزن به طفلیا!
- خب اگه اسیرمون نکردن... چرا دستامونو بستن؟
- حتما می‌خوان قلقلکمون بدن بخندیم فضا آکنده از عشق و محبت بشه!
- خب... دیگه چشمامون چرا؟
- صد در صد قایم باشک بازی!
- دیگه شک نکنی بهشون‌آ... اینه ممکنه یکم سیاهی تو وجودشون باشه، ولی دیگه انقدرام بد نیستن!

محفلی‌ها خواستند بحثشان را ادامه بدهند، که بلاتریکس حرفشان را قطع کرد:
- خب... چرا اومده‌بودین خونه ریدل؟
- ما؟ ما اومدیم معجون بگیریم برای پروفسور، حافظه‌شو از دست داده!
- چرا لو می‌دی ماتیلدا؟ داشت شوخی می‌کرد ما اسنیچمون افتاد اینجا!

اما بلاتریکس فهمیده‌بود.
- که اینطور... پس معجون می‌خواین...
- ماتیلدا!
- خب... حالا که معجون می‌خواین، عوضش باید یه چیزی بهمون بدین... یه چیزی مثل خود دامبلدور!
- پروفسورو می‌خواین؟
- آره... می‌خوایم خودمون معجونو بهش بدیم. هر وقت دامبلدوری که عقلش زایل شده رو بهمون دادین، خودمون درمانش می‌کنیم و بهتون بر می‌گردونیم!

محفلی‌ها خیلی ساده و زودباور بودند... آن‌ها هرگز فکر نمی‌کردند کسی تا این حد سیاه باشد که نارویی این‌چنین بهشان بزند... نتیجتا قراردادی که جلویشان گذاشته‌شد را برداشتند تا امضا کنند.

- نه!
- پروف؟
- شما اینجا چیکار می‌کنین؟

دامبلدور نفسی تازه کرد و چندتا استخوان از جیبش در آورد و جای آن‌هایی که توی راه پودر شده‌بودند نهاد.
- من بهتون دروغ گفتم!
- چی؟
- من حافظه‌م رو از دست ندادم... من سالمم! من فقط می‌خواستم سفیدی‌هاتون رو با تلاش برای رسیدن به هدف، سفیدتر کنین!
- خب این مسخره‌بازیا چی بود مچلمون کردین... می‌سپردینشون دست من درستش می‌کردم!

گابریل بعد از دریافت مشت و لگد نگاه بلاتریکس فهمید توی بحثی که به او ربطی ندارد، نباید دخالت کند.

- خب دیگه... جمع کنین بریم!

تا چنددقیقه دیگر، دامبلدور با سوء استفاده از توانایی‌هایش مرگخواران را تار و مار نموده و محفلی‌ها را برد.

نگاه بلاتریکس هم آن‌قدر روی مرگخواران چرخید و چرخید، تا اینکه از خجالت پودر شدند.

لرد سیاه باید دوباره یار جمع می‌کرد.


گب دراکولا!


پاسخ به: آغاز و پایان دنیای جادوگری
پیام زده شده در: ۲۱:۲۹ چهارشنبه ۲۳ اسفند ۱۳۹۶
#38

آملیا فیتلوورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۴۵ چهارشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۹:۲۱ شنبه ۱۴ خرداد ۱۴۰۱
از پشت بوم محفل!
گروه:
شناسه‌های بسته شده
پیام: 503
آفلاین
خلاصه:
دامبلدور فراموشی گرفته و تلاش چندتا از محفلیا برای برگردوندن حافظه ش، بی فایده بوده. محفلیا هم تصمیم میگیرن برن از مرگخوارا معجون بگیرن. پروتی و جینی میرن سراغ آرسینوس، رون و دافنه میرن سراغ هکتور و گرنت و آرتور میرن سراغ اسنیپ که از بخت بلندشون، آملیا حسابی مالی رو گیج میکنه و دامبلدور دنبالشون میره. همه محفلیا گیر مرگخوارا افتادن، دافنه هم که محفلی بود، ناپدید شد و به جاش دیانا اومد که میخواد مرگخوار بشه...
=====

آرسینوس، هر چند دقیقه یک بار، بر میگشت و به عقب نگاه میکرد؛ جینی و پروتی دیگه کلافه شده بودن.

- منتظر کسی هستی آرسینوس؟
- چی... نـ... چیز، آره! میخوان معجونتونو بیارن دیگه! گرفتمت پروتی! تو گرگینه ای!

پروتی و جینی مشکوک شده بودن. اصلا مگه معجون سازه آرسینوس نبود؟ یه نگاه معنی داری به هم انداختن و خواستن اقدامی بکنن که نقاب رسید.

- اوم اوم...

آرسینوس نگاهی به نقاب کرد و یه اداهایی در آورد که ظاهرا نقاب معنیشونو فهمید. وقتی متوجه شد که جینی و پروتی مشکوکانه بهش نگاه میکنن، وانمود کرد داره واسه بچه ش بازی میکنه.
قبل از اینکه دخترای گریفندوری متوجه بشن قضیه از چه قراره، توی دام نقاب افتادن.

- آفرین فرزندم! حالا بیا ببریمشون پیش ارباب!

=====
پیش لرد!

- چه خبره امروز این همه محفلی میارین اینجا؟

آرسینوس با افتخار نگاهی به هکتور انداخت و گفت:
- خب من دوتا گرفتم!
- ببین، من عوض یه محفلی، برای ارباب یه مرگخوار آوردم!

لرد نگاهی به دیانا انداخت؛ هنوز مرگخوار نبود، اما میتونست یکم تخفیف براش در نظر بگیره. توی همین فکرا بود که اسنیپ هم با زندانیاش از در وارد شد. بلاتریکس که پشت سر لرد وایساده بود، روشو برگردوند.

- اسنیپمون... بازم دوتا محفلی؟
- خدمت شما ارباب! ویزلی بزرگه و یکی که خیلی وقته رول نزده، و دامبلدور!

بلاتریکس با تعجب برگشت؛ اگه لرد اونجا نبود، حتما یه دوئل میکرد باهاش. نگاه رضایت مند لرد هم بیشتر عصبانی ش میکرد.

- از اسنیپمون یاد بگیرین! محفلی برداشتن آوردن واسمون!
-
-
-
-
- خب... حالا... پشمک کوش؟!

اسنیپ به پشت سرش نگاه کرد و فقط گرنت و آرتور رو دربند دید؛ پس دامبلدور کجا رفته بود؟!
- ارباب... خب...
-

نجینی که عصبانی شدن لرد رو دید، فوری هدفونش رو از گوشش در آورد. با دمش، سر بلاتریکس رو جلو برد و زیر گوش بلاتریکس و لرد پچ پچ کرد. بلاتریکس هم زیر گوش لرد زمزمه هایی میکرد و به اسنیپ لبخند شیطانی میزد.

- پس که اینطور... نجینی، بکش!

کمی اونطرف تر، پناهگاه

در حینی که مالی درحال گریه کردن بود، آملیا به هوش اومد، ولی هنوز سرش درد میکرد.
- ستاره ها یه خبر مهمی دارن!

مالی یهو به منظور "مرلین به خیر کنه!" گریه شو قطع کرد. برگشت و به آملیا نگاه کرد.
- خب؟! چی میگن؟
- میگن همه بچه ها تو دردسر افتادن و رفتن پیش لرد!

کمی طول کشید تا مالی، این حرف رو هضم کنه. هرچند تنها مدرکش، ستاره های آملیا بودن، اما به هرحال، خیلی وقت گذشته بود و هنوز از هیچکدومشون خبری نشده بود. اون هم زنی نبود که کم بیاره؛ پس پاترونوس به همه محفلیا فرستاد و ازشون درخواست کمک کرد و خودش هم شال و کلاه کرد و بیرون رفت.

- الو؟ کسی اینجا نیست؟



پاسخ به: آغاز و پایان دنیای جادوگری
پیام زده شده در: ۱۵:۵۶ سه شنبه ۱۵ اسفند ۱۳۹۶
#37

هرميون گرنجرold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۰ شنبه ۱۴ بهمن ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۰:۱۹ چهارشنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۷
از خلاف آمد عادت بطلب کام
گروه:
شناسه‌های بسته شده
پیام: 109
آفلاین
کاخ جیگرزاده ها

ساحره های اسلوموشن دونده کسانی نبودند جز پروتی و جینی که به تاثیر شبیخون شان ایمان داشتند.

درحالی که رودولف به جای ظرف پفک دستش را در ظرف پیراناها فروکرد و پیرانایی به دهان می برد،آرسینوس قدمی به سمت مهمانانش برداشت.
-ساحره کجا اینجا کجا؟!کمکی از دستم برمیاد؟

جینی که علاوه بر دویدن از هیجان نفس نفس می زد گفت:
-ما شنیدیم شما بهترین پادزهرساز این اطراف هستید
-درست شنیدید
-خب مرلینوشکر،دوستمون یه معجون عشق خورده که اثرش همگانیه!هردفعه ‌دنبال یکی راه میفته الان هم دنبال ماست.
-چه ربطی به من داره؟
-خب اخه ما نمیدونیم باید چیکار کنیم برای همین اومدیم از شما کمک بخوایم،مگه نه پروتی؟

پروتی که به ستون های مرمرین و کلاهخود های صیقل داده وسپرهای طلایی اطراف سالن خیره شده بود با سقلمه ی جینی به حال حاضر برگشت.
-چی آره من با جینی موافقم.

جینی چش غره ای به پروتی زد و لبخند مکش مرگ ما ای هم به سینوس که نقابش تصمیمش را نشان نمی داد زد.

آرسینوس بادی در نقابش انداخت.
-خب دامبلدور که همش عشق رو توی محفل تبلیغ میکنه،فکرنکنم که مشکلی با این وضع داشته باشه...

هنوز حرف سینوس تمام نشده بود که جسمی دلفین بازیگوش مانندغافلگیرانه به او حمله ور شد و تلپی روی زمین افتادند.

-یامرلین...این...دیگه...کیه؟!

جینی با لبخند پیروزمندانه اش توضیح داد:
-این همون دوستمونه دیگه.آخ مواظب قیچی هاش باش.

ولی هشدار جینی انقدری به موقع نبود که کراوات سینوس را نجات دهد.

-اوه چه نقاب خوش تراشی،چه استایلی،میدونی چقد دنبالت گشتم.بلاخره نیمه گمشده مو پیدا کردم.

ادوارد دس قیچی که بعد از این سخنان های های از شوق اشک میریخت کراوات صورتی خال خال پشمی قیچی شده ی جیگر را به روی قلبش فشرد.

-رودولف!رودولف این مرتیکه قیچی رو از من دورکن.

رودولف سریع تر از هرزمان دیگری پفک به حلق خودش میریخت.
-بلاخره از تنهایی دراومدی آرسی

ادوارد با این تشویق باردیگر باهیجان به سمت جیگر پرید و لگدی از سمت آرسینوس دریافت کرد.

-همیشه میگفتن که درد عشق از هردردی بدتره
-پیشته!برو اونور.

پروتی که خطر اینکه در هجوم بعدی آرسینوس هم ازنظر دماغ مثل اربابش شود را احساس می کرد پتریفیکوس توتالوس ای به ادوارد فرستاد.

دراین فاصله آرسینوس بلند شد و خودش را تکاند و آخیش ای گفت که دست ادوارد تق دیگری کرد و شلوار آرسینوس به مد روز درآمد.

-مگه بهش طلسم نزدی
-هیچ چیز نمیتونه جلوی قدرت عشق رو بگیره
-به ساحره باید عشق بورزه چرا من
-شاید به خاطر نقابتونهبه هرحال پادزهر درست می کنید یا همینجا بذاریمش

آرسینوس که از ضربه دیگر قیچی ها جاخالی کوییدیچانه ای داد عرق زیر نقابش را پاک کرد و به سمت وسایل معجون سازیش رفت.

جینی و پروتی نگاه پیروزمندانه ای به هم انداختند.

-خب خانوما تا پادزهر آماده شه بیاین یه دس گرگینه به هوا بزنیم



lost between reality and dreams


پاسخ به: آغاز و پایان دنیای جادوگری
پیام زده شده در: ۲۳:۱۰ شنبه ۲۱ بهمن ۱۳۹۶
#36

آملیا فیتلوورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۴۵ چهارشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۹:۲۱ شنبه ۱۴ خرداد ۱۴۰۱
از پشت بوم محفل!
گروه:
شناسه‌های بسته شده
پیام: 503
آفلاین
- اصلا چیشد ما اومدیم اینجا!
- اصولا، بخاطر دامبلدور. چرا؟ خب اینکه مالی گذاشته دامبلدور بیاد بیرون، میتونه چندتا دلیل داشته باشه. چندتاش غیر قابل قبولن، چندتاش تعریف نشده، چندتاشو هم باید بذاریم تو قدر مطلق...
- بسه!
-

چیشد مالی گذاشت دامبلدور بیاد بیرون؟
در حقیقت، مالی برای دویدن ساخته نشده بود؛ و هرکسی که با آملیا زندگی کرده باشه، میدونه که باید کسی رو مراقبش بذارن که برای دویدن ساخته باشه، مخصوصا اگه طرف روی وسایلش خیلی حساس باشه. مالی دیگه از دویدن دنبال آملیا خسته شده بود و دستش هم به ستاره ها نمیرسید تا خفه شون کنن تا چیزی بهش نرسونن تا کنجکاویش گل نکنه.
- بشین یه جا دیگه! بیچاره مادرت!

خیلی باعث تعجب بود که تنها صدای بلندشده توی خونه، از آملیا بود؛ شاید بخاطر این بود که همه رفته بودن دنبال معجون... اما نه! همه نباید میرفتن! یکی باید می موند!

- ام... پروف... کوشش؟!
- فقط بشین سر جات! بدبخت شدیم!
- اون چیکار میکنه؟
- بشیــــــــن!

و فریاد مالی همراه بود با پرتاب دمپایی ای که محکم به سر آملیا اصابت کرد. به هرحال، شش هفت تا بچه بزرگ کرده بود و تکنیک های مخصوصشو داشت.

زمان حال، پیش دافنه و رون که رفتن سراغ هکتور

رون از پشت چندتا شیشه آزمایشگاهی به هکتور نگاه میکرد؛ نمیدونست چقد ترسناکه! یه قسمت سرش خیلی بزرگه و یه قسمتش خیلی کوچیک. شکمش خیلی بزرگه و کمرش خیلی باریک. خب، تاحالا که از نیم رخ ندیده بودش. وقتی که دیگه اینقد ترسیده بود که خواست جیغ بزنه و فرار کنه، دافنه شیشه هارو کنار زد. رون که درست نگاه کرد، متوجه تناسب اندام هکتور شده و خواست از دافنه تشکر کنه که هکتور، یه حرکتی از خودش نشون داد.
- مواد آمادن!

اون شروع به دویدن دور پاتیل کرد. اونقد تند میدوید که فقط چندتا خط از نقاشی کاراکترش معلوم بود. رون یه نقشه داشت؛ میتونست تا حواس هکتور پرته، چندتا معجون درست حسابی برداره و با دافنه بزنن به چاک. هنوز دوتا مشکل داشت. یکیش این بود که نمیدونست حواس هکتور تا چه وقت پرت می مونه؛ دومیش هم این بود که نمیدونست کدوم معجونش بدرد میخوره.

- این که جوش بیاد، میتونم وایسم!

درسته رون ریونکلاوی نبود، اما الان میتونست تشخیص بده چرا هکتور داره دور پاتیل میدوه و احتمالا یه ساعتی کارش طول میکشید. پس خنده شیطانی ای کرد و به دافنه علامت داد که برن، اما وقتی اثری از دافنه ندید، بازم ترسید.
- دافنه؟ دافنه... دافنه کجایی؟

مسلما اون روز، روز شانس رون نبود؛ یه کم بلند صحبت کرده بود هکتور هم صداشو شنید و از دویدن ایستاد. در همین لحظه که رون داشت فکر میکرد چجوری از دست ویبره های تهدید آمیز هکتور فرار کنه، دختری از زمین بیرون اومد که هیچ شباهتی به دافنه نداشت، جز گیتاری که توی دستش بود.
- دافنه بلاک شده؛ فقط دیانا هست!

رون بدجوری تو دردسر افتاده بود...








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۳-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.