هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: محفل به روایت فتح
پیام زده شده در: ۲:۱۳ سه شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۸۳
#6

دارک لرد


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۵۱ سه شنبه ۱۶ دی ۱۳۸۲
آخرین ورود:
۲:۳۷ دوشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۱
از پیش دافای ارزشی
گروه:
کاربران عضو
پیام: 823
آفلاین
تلویزیون...
مجری: سلام بینندگان عزیز تا چند لحظه دیگر با برنامه روایت فتح در خدمت شما خواهیم بود. امروز مهمانی ویژه داریم. برادر گراپی. شرکت کرده در هشت سال دفاع مقدس در برابر ولدمورت و جانبازی آزاده.
گراپی: هرمی هاگر کجاست؟
مجری: بله برادر گراپ از خودتون شروع کنید... چطور شد که تصمیم گرفتید به جنگ با استکبار برین؟
گراپی:(اشک چشماش رو میگیره... دوربین زوم می کنه تو چشماش ,چشماش قرمز شده گراپی سرش رو خم می کنه... )
مجری: خدای من چقدر این جانبازان آزاده هستند... اشک یاد یاران از دست رفته
هههههپچچهههههه! فییین! ببخشید! عطسم اومد! این ادکلن شما اشک من رو در آورده. عطر دامبلیه؟
مجری: ارادت به دامبلدور رو می بینید؟ حتی به یاد رهبر خودش دامبلدور می افته... البته بینندگان عزیز توصیه می کنم فیلم بوی پیراهن دامبلدور رو که برای بار هزارم امشب پخش خواهد شد حتما ببینید...
مجری: آقای گراپی از خاطرات دفاع مقدس بگین...
گراپی: والا یه روز رفته بودیم خط مقدم اونجا اونجا بود که برای اولین بار حاجی دارکی رو دیدم! داشت پشت جبهه می جنگید! یوهویی صدای سوت اومد یکی اون وسط فکر کنم شهید سیریوس بود داد: حاجی نقلای دشمن! همینطوری داشتم دنبال نقل می کشتم که صدای سوت اومد و یدونه آواداکداور خورد رو زمین تیکه هاش پرت شد همه جا! بعدش یکی از اون ور سنگر داد زد: یا ولدی! من نفهمیدم کی بود ولی یدونه نارنجک وینگاردیوم پرت کرد جایی که حاجی نشسته بود داشت پیژامه هاش رو اتو می زد... می دونین حاجی از ماله دنیا همین پیژامه ها رو داشت...

مجری: خواهش می کنم اتاق فرمان عکس پیژامه رو نشون بدن
(عکس یه پیژامه راه راه با علامت آزکابان که نصفش سوخته)
دامبل نبودی ببینی... شهر آشوب گشت...
صدای روی فیلم... :خنده هایتان... سیریوس رو دوربین نشون میده که دارن به عنوان شکنجه قلقلکش می دهند...
گریه های عاشقانه اتان : دوربین حاجی رو نشون میده که پیژامش رو بقل کرده و گریه می کنه...: پیژامه عزیزم! مامانم دوخته بود! (دوربین فید می کنه) فید اوت... تصویر روشن میشه و این پرچم اسلام تا روز آخر بر بالای سر این حماسه سازان درخشید: دوربین پیژامه سوخته رو نشون میده که داره باد تکونش میده... فیلم فید میشه
مجری داره گریه می کنه: اهو اهو! بله چقدر این جوانان مخلص بودن! نه غلام؟! ا ببخشید یعنی نه برادر گراپی؟!
گراپی داره دخترای اتاق فرمان رو دید می زنه: واقعا که چقدر قشنگن!
مجری: بله برادر واقعا زیبا هست این شور و حال! خوب شجاعترین کسی که تو جنگ دیدین کی بود؟
گراپی: ها؟ یه روزی تو جبهه من داشتم نوشابه خانواده می خوردم تا از شیشه ها به عنوان وسیله مورد نیاز برای کمکرسانی به اسیران جنگ زده استفاده شه که یهویی این ولدی های بعثی به بلندگوی ما که حاجی داشت از پشتش برامون بابا کرم می خوند که روحیمون بالا بره تیر می زد! که یهو سیریوس... (مکث... زوم دوربین.. گراپی دستش رو می ذاره رو صورتش... صورتش قرمز میشه)
مجری(سعی می کنه مثلا گریه کنه): برادر گراپی به خودتون فشار نیارید!
گراپی: آخیش! راحت شدم ای *** دماغه چن روزی بود در نمی یومد! آهان می گفت بعدش سیریوس یهو حالت روحانی جو گیر شد آر پی جی وندش رو برداشت رفت بالا داده زد: هو عمله ها مگه نمی بینین دارم غر می دم! آهنگ رو خراب کردین! تا خواست شلیک کنه این بلاتریکس نامرد! این **********(فحش های اسلامی) یدونه کلاش وند ورداشت گرفتش به رگبار آواداکداورا! نامرد بهش رحم نکرد!
اینجا بود که من گفتم حاجی حاجی سیدتو کشتن! وای حاجی تو توالت بود که با یه پرده جداش کرده بودیم. سیریوس افتاد پشت پرده و بعدش رو دیگه نمی دونم...! به روایتی به داخل چاه توالت سقوط کرده حاجی هم به قدری تحت فشار بود که یادش نیست چی شده
مجری: بله خوب از مرگ سید... اهو اهو...
گراپی: نه بابا مشکل روده ای داشت.بیچاره چند روزی تحت فشار بود!
مجری: چه شجاعتی چه حماسه ای!
میان برنامه آهنگ دامبل نبودی ببینی داره پخش میشه... فیلم گراپی و سیریوس رو نشون میده که دارن همدیگه رو :bigkiss:
مجری: واقعا من غرق در حیرت میشم این جانبازان چه قدر به هم نزدیک بودند... بله می فرمودید برادر گراپی!؟ برادر گراپی شما تو اتاق فرمان چی کار می کنین؟
گراپی: پس عزیزم شماره رو خوب یاد گرفتی؟ آره اگه حاجی ورداشت قطع کنی ها! مرسی :bigkiss: ! .... چی این یارو داره میاد برو فعلا! بله جناب مجری می خواستم از عوامل اطاق فرمان تشکر کنم!
مجری: واقعا که بزرگواری شما من و در حیرت قرار داده... برادر گراپی خاطرتون نصفه موند...
گراپی: بله یه روزی داشتیم می رفتیم این پسره سدریکم با ما بود همش داشت به دوس دختراش جغد جنگی می فرستاد خلاصه اون پشت تیربار بود. حواسش نبود. منم داشتم با حاجی ورق بازی می کردم یعنی ورق که نه داشتیم بررسی می کردیم که چطوری دشمن رو شکست بدیم و با کارت ها استراتژی رو مطابقت میدادیم!
مجری: واقعا باور نکردی است! استفاده از کمترین امکانات!
گراپی: بله خلاصه داداش یهویی یکی از اون پشت داده زد ملاخ ها اومدن! من سری گرفتن جارو سوارهای دشمنه! نامردا از اون بالا رو سرمون فیلپیندو و اوادا و خلاصه هر چی داشتن ریختن! این سدریکم که حواسش نبود... خلاصه رو زمین دراز کشیده بودیم و داشتیم بازی می کردیم که یهوی حاجی 21 آورد و از خوشحالی بلند شد یدونه آوادا شلپخ خورد کنارش رداش آتیش گرفت! دوید خط مقدم! چه شجاعتی! همینطور داد می زد! احتمالا از سر خشم و عشق به شهادت بوده! تا خط مقدم دشمن دوید نمیدونین چه می کرد! از همه چی جا خالی میداد! تازه لباسشم آتیش گرفته بود خلاصه تا انور رفت و برگشت و اومد خودش رو انداخت تو دستشویی... فکر کنم چون شهید نشده بود ناراحت بود نمی خواست ما اشکش رو ببینیم! اینم از این خاطره
مجری: فییییین... واقعا رویایی... عروج .... اخلاص...صمیمیت... صفا... عشق به شهادت...
گراپی: بله تو همون جریان منم جانباز شدم و یکی از ناخنام شکست و 1% جانباز شدم! ولی اصلا دردم نیومد
مجری: چه شجاعتی! چه استقامتی! ببنندگان عزیز! باور نکردی بود! خاطرات ارزشی برادر گراپ رو شنیدین... متاسفانه وقت برنامه به پایان رسیده و مجبور با شما و برادر جانبازمون گراپی خداحافظی کنیم... تا برنامه بعدی خدانگه دار....(هیچ اتفافی نمی یوفته)... خدانگه دار(مجری بلند تر می گه) خدا نگه دار! (فریاد!!!) پس این عوامل اتاق فرمان چی شدن؟!!!


!ASLAMIOUS Baby!


Re: محفل به روایت فتح
پیام زده شده در: ۰:۵۹ سه شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۸۳
#5

فنریر گری بکold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۵۰ یکشنبه ۱۰ اسفند ۱۳۸۲
آخرین ورود:
۱۵:۲۳ دوشنبه ۱۱ آبان ۱۳۸۸
از شب تاريك
گروه:
کاربران عضو
پیام: 351
آفلاین
روایت فتح
شهید :سدریک دیگوری
متولد:1900 اندی
صادره:لندن
وفات:1900اندی
(صدای خمپاره مسلسل آهنگی خیلی آرام از ممد نبودی ببینی)
اینجا لندن است شهر خون وقیام.شهری که ولدمورت جهان خوار آنرا با خاک یکسان کرد.آری همه ی ما آن روز هارا بخاطر داریم.
از تمام در دیوار این شهر بوی مرگ می آمد و هزاران هزار جوان در همین شهر این جهان بدورد گفتندکه یکی از همین گلهای نو شکوفته سدریک دیگوریست پسری معصوم وخونگرم
(تصویر میاد تو استادیو بخش با همون آهنگ وصدا)
آلبوس دامبلدور:شهید دیگوری پسر که نه اصلا مرد کامل بود خوشگل خوشرو خونگرم آقا ونجیب اصلا او الگویی کامل بود.
(دوباره از استادیو بخش میاد بیرون)
کوچه ی شهید دیگوری (دوربین تابلو سر کوچه رو نشون میده)
شهید سر لشکر دیگوری در همین جا بزرگ. مرد و کامل
شدهو به مدرسه رفته است. آری روزی او در همین کوچه با بچه محل ها کوییدیچ میزده
پلاک 29(دوربین پلاک نشون میده)
زینگ زینگ
_هان چیه مگه سر اورودی
زنگ در را به صدا در می آوریم زنی خوشرو و خوش صدا در را به روی ما باز می کند
_ای داد!!شما بودید بفرمایید بفرمایید
_مادر ما آمده ایم در مورد سدریک از شما سوال کنیم. از سدریک برامون بگو
پیزرن در حالی که چای رابا دستی لرزان به ما تعارف میکند وحلقه اشک در چشمان میزند:سدریک! فقط میتونم بگم اون آقا بود دورسته که همش دختر بازی میکرد اما پاک بود اون اصلا ایه هی هی
(استدیو بخش)
آلبوس دامبلدور:شهید دیگوری در لحظات آخر به مرگ خودش آگاه بوداون وقتی میخواست آمده ی وروود به مارپیچ بشه
(حالته مداح ها)گفت:حاجی گفتم:جانه حاجی گفت:تو از من راضیه. مردم:هیییه هیه هیه هیه گفتم:چرا من از تو ناراحت باشم گفت:من یه روز اومدم اتاقت تو نبودی رفتم سره ققنوستو اون کتک زدم آخه این مرد چه قدر چقدر پاک آقا بود بخاطر دوتا تو سره ققنوس زدن عذابه وجدان داشت مردم: ایه هیه هیه
(خانه شهید دیگوری)
آموس دیگوری:پسرم روز های اخره تابستان همش تو خودش بود همش به مرگ و آن دنیا فک میکرد اصلا روز آخری همینچین منو بغل کرد که من به خودم گفتم سدیرک ما دیگه بر نمییییییی گرده ایه هیه هیه
(استدیو بخش)
هری(با حالتی جذاب):من اون بلاخره هر دومون جامو گرفتیم یوهو پامون از زمین بلند شد. تازه فهمیدیم ای دله غافل این یک رمزتازه رفتیمو رفتیمو رفتیم افتادیم تو یه قبرسون اینجا کجاست من چرا اینجامو ازاین حرف یوهو دیدیم اره یکی داره میاد به خودمون گفتیم یارو اومده چیکار میخواد کمکمون کنه یارو اومدنزدیکه ما انگاری که از ارباب سوالی کنه گفت:اونکیو چی کار کنم
صدایی باز سوزش سرد گفت: بکش
من دیگه چیزی ندیدم جز یه نوره سبزو جسد بی جانه سدریک
یارو اومد منو بستو خونه ازم گرفته ریخت تو پاتیل با چند تا دیگه موادو بد ولده مورت برگشت من از ترس موها سیخ بود سیخ تر شدولدمورت برگشتو مرگ خوار هاشو دوره خودش جم کردو من به تمسخر گرفتو خلاصه منو با اون جنگیدم هم زمان دوتا طلسم فرستادیم که بهم خوردو یه حاله نور دورست کرد بعد وقتی اون نور چوب جادوشو ترکندون سدریک اومد بیرونو گفت جسد منو به خانواده ام بر گردوندو منم دویدمو فرار کردم. اونو ورداشتمو الفرار
(ممد نبودیببینی شهر آزاد گشته )


وقتي به دنيا مي آيم:سياهم
وقتي بزرگ مي شوم:سياهم
وقتي مريض مي شوم:سياهم
ولي تو
وقتي به دنيا مي آيي:صورتي هستي
وقتي بزرگ مي شوي:سفيد
وقتي مري


Re: محفل به روایت فتح
پیام زده شده در: ۰:۴۴ سه شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۸۳
#4

دارک لرد


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۵۱ سه شنبه ۱۶ دی ۱۳۸۲
آخرین ورود:
۲:۳۷ دوشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۱
از پیش دافای ارزشی
گروه:
کاربران عضو
پیام: 823
آفلاین
سوروس:راه را باز کنید! شاید در اون دور دست گراپی می خورد آب یا که بلاتریکس ظرف می شوید! صلوات محمدی!
من: تبرک الله ! سلام علیکم برادرا! من همیشه در صدر کارهای فرهنگی بودم! به زودی منتظر برنامه گسترده من در اینجا باشید!


!ASLAMIOUS Baby!


Re: محفل به روایت فتح
پیام زده شده در: ۲۱:۲۵ دوشنبه ۲۶ مرداد ۱۳۸۳
#3

کینگزلی شکلبوتold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۰۵ شنبه ۲۰ دی ۱۳۸۲
آخرین ورود:
۱۶:۱۶ یکشنبه ۲۰ مرداد ۱۳۸۷
از فضا
گروه:
کاربران عضو
پیام: 402
آفلاین
حاجیییییییییییییی سیدو کشتن!!!!!!!!
دیرین دید دیرین دیرین دید دیرین
آهنگ غم با ازین نیا که میزنن!!
درود بر ملت شهید پرور لندن!
هم اکنون پس از 8 سال دفاع مقدس که پس از آن ولدمورت برگشت!
و دامبلدور جام زهر را نوشید.....
چقدر یک بسیجی زیباست!
و اگوی ما آی جوان سیزده ساله ای است که بخودش بمب بست و خودشو زیر ولدمورت فرستاد در یکسالگی که باعث سقوط ولدمورت گردید!هیچکس نیست جر هری پاتر فهمیده!
به لحظاتی از جعبه سیاه هری گوش کنید!
هری:دامبلدور!دامبلدور این افسونا چیه به مامانم میزنی؟
دامبلدور:لیلی جان هیچ مشکلی نیست ولدمورت که اومد تو برو به هری شیر بده.....
----------------------------------------------------------
و یادی بکنیم از دو جوان مسلمانو باخدا......مادر پدر نویل!!
که بخاطر در خطر بودن اسلام حاضر شدن مخ خویش را از دست بدهند......آه!! ای کاش من هم روزی یک روز یک بسیجی بودم....میدونین مربع زندگی سه ضلع داره...ایمان و تقوا.......



یوزر آیدی شماره ی 57.
یکی از اعضای فوت شده،سوخته و خاکستر شده ی جادوگران.


Re: محفل به روایت فتح
پیام زده شده در: ۱۸:۴۲ دوشنبه ۲۶ مرداد ۱۳۸۳
#2

الکسی فونتانا


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۸:۴۰ شنبه ۱۳ تیر ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۱۶:۰۴ جمعه ۱۹ تیر ۱۳۹۴
گروه:
کاربران عضو
پیام: 84
آفلاین
من به نوبه ی خود گرامی میدارم یاد شهید جیمز پاتر را که در راه تحقق ارمان خویش و دفاع از کشور جان خود را فدا کرد و به همین منظور مراسمی را ترتیب دادیم با سخنرانی حجت الاسلام و المسلمین حاج دارکی
مکان:مسجد بلال
زمان: پنجشنبه شب بعد از اقامه نماز مغرب به صرف دعای کمیل



محفل به روایت فتح
پیام زده شده در: ۱۸:۳۱ دوشنبه ۲۶ مرداد ۱۳۸۳
#1

فنریر گری بکold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۵۰ یکشنبه ۱۰ اسفند ۱۳۸۲
آخرین ورود:
۱۵:۲۳ دوشنبه ۱۱ آبان ۱۳۸۸
از شب تاريك
گروه:
کاربران عضو
پیام: 351
آفلاین
خوب اینجا به برای زنده نگاه داشتنه یاد شهدای محفل است وبا هم کاری ستاد اقامه ی نماز


وقتي به دنيا مي آيم:سياهم
وقتي بزرگ مي شوم:سياهم
وقتي مريض مي شوم:سياهم
ولي تو
وقتي به دنيا مي آيي:صورتي هستي
وقتي بزرگ مي شوي:سفيد
وقتي مري







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.