پاسخ به: كلبه سپيد
ارسال شده در: یکشنبه 20 تیر 1395 23:55
چکیده:
این طوری که من از خوندن پستای ملت فهمیدم...لردولدمورت دوباره برگشته تا هری رو بکشه و بشه سیاه ترین جادوگر. حالا یه جوری این هری برای سومین بار زنده مونده و این بار توی یه اتاقی که اتفاقا هاگرید هم اونجا هست به هوش اومده. رون هم مثل اینکه مرده...یا نه و هری اشتباه فهمیده؟
-------------------------------
خانه ی پاترها:
منتظر بودن احساس بدی دارد، اما این قضیه وقتی صد برابر سخت تر می شود که منتظر مردن کسی باشید. جینی از همان موقع که هری با برادرش از خانه رفت، منتظر بود و هرچی بیشتر می گذشت بیشتر مطمئن می شد که دیگر انتظار بس است.
بلاخره جینی هم در ماجراجویی هایی با گروه سه نفره ی هری، رون و هرمیون شرکت کرده بود و الان دلش هوای همان موقع ها را کرده بود. مشتاق موقعیتی بود که بتواند چند طلسمی که جدیدا یادگرفته بود را اجرا کند.
ساعت که از ده گذشت و پسرها برنگشتند، جینی مطمئن شد که اتفاقی افتاده و تصمیم قطعی اش را گرفت تا وارد جریان شود. از آنجایی که جینی مادر بود اگر فرزندانش جای امنی نبودند، آرامش نداشت. به جمعیت زیاد ویزلی ها فکر کرد، بچه ها را کجا می گذاشت؟
جینی یک دختر هم بود و دختر اولین جایی که به فکرش می رسد خانه ی مامان باباش هست. می توانست بچه ها را آن جا بگذارد اما بعد باید غرغر های مادرش بر مبنای به خطر نداختن خودش و زندگی اش را هم تحمل می کرد.امید داشت که هرمیون هم کمکش کند، پس نمی توانست بچه ها را آنجا بگذارد. ویلای صدفی گزینه ی بعدی بود که به نظر می آمد خوب می آمد.
***
هرمیون به دیر آمدن های رون عادت داشت، اکثر اوقات رون با هری و پسرهایش به سه دسته جارو می رفتند و ساعت ها بعد برمی گشتند اما آن شب او هم متوجه غیرعادی بودن اوضاع شده بود و با زنگ جینی شکش تایید شد. لحظه ای تردید نکرد، او هم دلش برای خطر کردن تنگ شده بود.
در اون موقع نه هرمیون و نه جینی فکر نمی کردند که گذاشت چهار بچه کنار هم بعدا برایشان دردسر شود اما آنها دختر و پسر های خودشان بودند و همیشه توی دردسر می افتادند.
***
فلش بک به وقتی که رون از ترس فلج شده بود
رون وقتی به هوش آمد آرزو کرد که خواب می ماند. دقیقا جلوی صورتش دو چشم گنده ی عنکبوتی قرار داشت و چند عنکبوت ریز که به نظر می آمدند بچه باشند، روی کک و مک هایش راه می رفتند.
چشم هایش را بست. باید فکر می کرد دیگر هری ای نبود که کمکش کند، شاید حتی خودش هم نیاز به کمک داشت. او هیچ وقت مخ گروه نبود الان هم ذهنش برای نقشه کشیدن آماده نبود و فقط یک چیز را پیشنهاد می داد " فرار کن! ".
با این که نمی دانست چه جوری باید این کار را کند، شروع کرد. چشمانش را باز کرد و وقتی عنکبوت بزرگ چند قدم دور شد، به سرعت بلند شد. عنکبوت های ریز و درشت یواش یواش به سمتش می آمدند. پایش را روی چندتا گذاشت و آنها را له کرد تا موقعیتش عوض شد. دستش را به دیوار زد تا اگر درچه ای مخفی هست پیدا کند ولی چیزی آنجا نبود. عنکبوت ها با آرامش جلوتر می آمدند. رون تقریبا تسلیم شده بود که صدایی از دور آمد:
- رون...نه رون...تو نباید بمیری...
صدا را بلافاصله شناخت. هری توی دردسر افتاده بود فکر می کرد که او مرده و برای همین باید نجات پیدا می کرد و بهش می گفت که هنوز زنده است.