هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۲:۴۱ دوشنبه ۱۶ اسفند ۱۴۰۰

اسلیترین، مرگخواران

هکتور دگورث گرنجر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۲ سه شنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۵:۳۶:۲۹ یکشنبه ۲۷ خرداد ۱۴۰۳
از روی شونه های آریانا!
گروه:
مرگخوار
اسلیترین
جـادوگـر
جادوآموخته هاگوارتز
پیام: 956
آفلاین
خلاصه:

کتی اشتباهی پاشو روی یکی از گیاه های مورد علاقه لرد می ذاره و لهش می کنه. گیاه از کتی مواد لازم برای درست کردن یه کود مقوی رو می خواد.
یک تار موی بلاتریکس، یکی از اعضای بدن تام(کبد تام تهیه شد)،یک مژه نجینی(تهیه شد)، ملاقه هکتور(تهیه شد)، یکی از بال های لینی(تهیه شد)، و در آخر... چوب دستی لرد ولدمورت!

کتی و لینی با بلا سر به دست آوردن تار موی بلا دعوا میکنن و کتی تو درگیری دخترعموی لینی رو با خودش اشتباه میگیره و میزنه تو گوشش و بیهوشش میکنه که لینی میرسه.

*****

کتی نگاهی به لینی جلو در و بعد لینی روی زمین کرد.
- لینی... لینی...
لینی نگاهی بغض آلود به لینی کرد.
- دختر عموی نازنینم. چه بلایی سرت اومده؟
- اخه... چطوری... دو تا لینی...
کتی چشم هاشو چند بار مالید. نمیتونست وجود دو تا لینی رو درک کنه. حسی توی وجودش میگفت یه چیزی این وسط اشتباهه. اما چون خودش نمیتونست متوجه بشه چی، به سمت بلا چرخید تا از اون کمک بگیره. اما چیزی که دید نه تنها کمکی بهش نکرد بلکه ظاهرا همه چیز رو براش پیچیده تر هم کرد.
بلا در حالی که دستشو دور گردن بلای دیگه ای حلقه کرده بود با چشم هایی قلبی قلبی و عاشقانه نگاهش میکرد.
- دختر عمو!

سیم های مغز کتی کاملا اتصالی کردن. قطعا چیزهای زیادی این وسط غلط بود. در واقع به نظر میومد هر چیزی که کتی در حال دیدنشه غلط بود!
باید فکر میکرد. تلاش کرد تا کمی از مغز دود گرفته اش کمک بگیره و متوجه بشه اوضاع از چه قراره.

-کتی!

اما هر چی فکر میکرد کمتر به نتیجه میرسید!

-کتی!

اما هر طور شده باید راهی پیدا میکرد.

-کتی!

بعد از این صدا سیلی محکمی زیر گوش کتی خورد و اون رو حسابی به دنیای واقعی برگردوند!

نگاهی به اطرافش کرد و دید هنوز توی اتاق لینیه. و البته که از لینی فقط یکی وجود داشت! به نظر میومد اثرات معجون هایی که هکتور به خورد کتی داده بود کم نبود!
داشت به خودش میومد که لینی دوباره جمله خودشو تکرار کرد.

- میگم منم میام باهاتون!اصلا خودم براتون موهای بلاتریکس رو از ریشه در میارم!


ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!




پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۹:۱۱ سه شنبه ۳ اسفند ۱۴۰۰

مرگخواران

کتی بل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۴۴ دوشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۸:۴۹ سه شنبه ۲۵ مهر ۱۴۰۲
از زیر زمین
گروه:
مرگخوار
جـادوگـر
جادوآموخته هاگوارتز
پیام: 454
آفلاین
کتی، با سردرگمی به لینی که با دو بال سالم جلوی صورتش در حال پرواز بود، خیره شد.

- چته؟ چرا زل زدی؟

لینی، همیشه اینقدر خشن بود؟
کتی، قبل از اینکه بتواند درباره ی این موضوع تفکر کند، با صدای فریاد بلاتریکس، خودش را به در چسباند. آب دهانش را قورت داد. قطعا پس از باز شدن بلاتریکس، سلاخی شدن او، چیز بسیار ملایمی به نظر میرسید.
لینی خشمگین، قهقه ای سر داد.
- میکشمت!

قبل از اینکه پیکسی بتواند چشمان کتی را از کاسه دربیاورد، با علامت دست کتی، در فاصله چند میلی متری، متوقف شد.

- لینی، بگو ببینم... حیوون خونگی من چه موجودیه و اسمش چیه؟

خنده ی شوم لینی قطع نشد.
- هر کوفتی میخواد باشه!

صورت کتی سفید شد و دستش را جلوی دهانش گرفت.
- خیلی حرف زشتی بود.

دستش، بسیار ناخودآگاه و به سرعت حرکت کرد و سیلی ای بر گوش لینی خواباند که باعث بیهوش شدن او شد. پیکسی بخت برگشته، روی زمین سقوط کرد و بال هایش مچاله شد.
در همین حین، در اتاق باز شد و لینی بال چیده شده، با وحشت داخل پرید.
- دختر عمو!


ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!



پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۲۲:۵۰ یکشنبه ۱ اسفند ۱۴۰۰

ریونکلاو، مرگخواران

سوزانا هسلدن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۶ دوشنبه ۲۵ بهمن ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۴:۰۶:۳۳ یکشنبه ۱۰ تیر ۱۴۰۳
از بچگی دلم می خواست...
گروه:
جادوآموخته هاگوارتز
مرگخوار
جـادوگـر
پیام: 94
آفلاین

چون قبل از اینکه شعله خشم شان خاموش شود کسی را می سوزاند که سعی کرده بود آرامشان کند و این همان اتفاقی بود که قرار بود برای کتی رخ دهد .
کتی دست از تلاش برای رو به راه کردن اوضاع بر نداشت ، گفت :
- لینی بالت دوباره در میاد پس چرا اینقدر بال بال می زنی ؟ ، مو های تو هم همین طور بلا ؛ ارباب ، قول می دن دیگه تو گلخونه شما دعوا نکنن ، مگه نه ؟
تازه خودشونم همه چیز رو مثل روز اولش می کنن.
حرف های کتی داشت اثر می کرد که جمله آخر کار رو خراب کرد ،البته باید به کتی حق داد ، چطور می توان هم‌زمان سه نفر را که به خون هم تشنه اند راضی نگه داشت ؟
لرد که حوصله نداشت وقت با ارزش خود را برای آنها هدر دهد گفت :
- به نفعتونه تا وقتی بر گردیم اینجا بی نقص باشد و گرنه وای به حالتان ، و از جایی که قبلا دری وجود داشت بیرون رفت .
از سر لینی دود بلند می شد و بلا از عصبانیت جرقه می زد ، الان بود که دود ها آتش بگیرند و بقیه ی مو های بلا را هم بسوزانند ، لینی به سمت کتی هجوم برد ؛ بلا گفت : که ما اینجا رو مثل روز اولش می کنیم ، ها ؟؟
بعد سعی کرد به طرف کتی بیاید که به خاطر آورد دست و بالش بسته است و فریادی از سر خشم کشید . کتی مرلین را شکر کرد ، نه فقط بخاطر اینکه دست و بالِ بلا بسته بود ، بیشتر بخاطر اینکه یادش آمد چوب دستی اش در دسترس است زیرا لینی همان طور به او نزدیک و نزدیک تر می شد ، کتی چوب دستی را به طرف لینی گرفت و گفت : لینی ، ن نزدیک تر نیا .
لینی همان طور که به طرف کتی می آمد گفت : هه فک کردی ، بالمو بریدین ، نیشم که هنوز سر جاشه .
یکدفعه کتی سر جایش میخ کوب شد ، و به لینی که معلق در هوا جلویش ایستاده بود چشم دوخت ، آنها بالش را کنده بودند ، پس چطور داشت رو به روی صورتش پرواز می کرد ؟
- به چی زل زدی ؟


ویرایش شده توسط سوزانا هسلدن در تاریخ ۱۴۰۰/۱۲/۱ ۲۳:۰۹:۴۲

خواستن توانستن است.


پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۱۸:۱۸ یکشنبه ۱ اسفند ۱۴۰۰

نورین کرکبی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۵ چهارشنبه ۲۰ بهمن ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۹:۳۷ شنبه ۲۱ اسفند ۱۴۰۰
گروه:
مـاگـل
پیام: 9
آفلاین
لینی لگدی به قواره در زد سپس با مشت های گره خورده وارد شد و غرید:
_بلااا!!! بیا اینجا باهات کاری نداررم!
و چون با عزمی خوفناک به بلا نزدیک می شد او نیز به طور غریزی پا به فرار گذاشت. لینی در حالی که دور اتاق به دنبال ان توده موی عظیم متحرک گذاشته بود،به کتی اشاره ای کرد و کتی با چهره ای بی گناه قیچی باغبانی را به سمتش پرتاب کرد. لینی عربده کشید:
_ من عصبانی امممممم!!!!!
بلا در حالی که روی مبل های پوسیده می پرید و با چوب دستی اش به طرف لینی صاعقه پرتاب می کرد فریاد زد:
_ هیچکس حق نداره به موهای من نزدیک بشه..مگرنه..
در این هنگام دامنش به دسته مبل گیر کرد و نقش بر زمین شد. لینی فرصت را غنیمت شمرد و پرید روی او.
_کتیییی!!! دستا!!
کتی وردی خواند و دست های بلاتریکس میان طنابی به هم چفت شدند. در این زمان لینی با خنده ای مخوف...
_یاحح یاح یاححح!!
که البته از پسش بر نیامد ، دسته ای بزرگ از موهای بلاتریکس را قیچی کرد. برای لحظه ای تمام اتاق در سکوت سنگینی فرو رفت. نفس همه در سینه حبس شده بود که بلاتریکس دندان سایید و فریاد کشید:
_ می کشمتووونننن!
حالا نه تنها از عصبانیت لینی کاسته نشده بود بلکه از کله بلا هم دود بلند می شد . انگاه پشت سر کتی در شکسته شد و لرد پس از ورود تانکری غضبناکش فریاد زد:
_ چه کسی به گلخانه ما دستبرد زده؟
وقتی کتی نگون بخت خود را در میان نگاه ها و داد و بیداد تهدید امیز سه قربانی خطرناکش یافت ناگهان حس کرد باید خودش را به شیوه ای نجات دهد. بلند تر از همه شان جیغ زد:
_ اروم باشیدددد!!!!...
همه به او خیره شدند
_ نفس عمیق بکشید‌. چشماتونو ببندید و به چیزای مثبت فکر کنید...دم.. بازدم..دم ..بازدم.
لبخند ملیحی زد:
_ به این فکر کنید که از نقطه ای در کهکشان به کره زمین نگاه می کنید، که..که چقددددررر بی اهمیت و ریز به نظر می رسه..
_ ما همین گونه هم همه را ریز می بینیم.
کتی زورکی خندید و پیش خودش فکر کرد چرا کسی زود تر به فکر برگذاری کلاس های کنترل خشم برای مرگ خواران نیافتاده؟



پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۲۳:۳۸ شنبه ۳۰ بهمن ۱۴۰۰

مورگانا لی فای


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۲۵ چهارشنبه ۲۰ بهمن ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۲۰:۱۸ یکشنبه ۲۹ اسفند ۱۴۰۰
از مرکزیت ابیس
گروه:
مـاگـل
پیام: 43
آفلاین
همانطور که لینی با نگرانی مگس را معاینه میکرد،ناگهان حس کرد پشتش سبک تر شده.درحالی که آن اتفاق شوم را حدس میزد،به پشتش نگاه کرد.
و‌ جای یکی از بالهایش را خالی دید.متاسفانه این تسترالی بود که دم در هر مرگخواری مینشست،جلوی در خانه ی تام،حتی جلوی در خانه ی نجینی!اما اینبار تسترال مذکور،گویی ماموریت داشت روی لینی بنشیند،نه جلوی در خانه اش.

لینی به صورتش خنج می انداخت و زجه میزد:ای داد بیداد.ای اماااان!آخرش کار خودتون رو کردید؟بال خوشگلم رو ازم گرفتید؟

ایوا درحالی که بال چیده شده را در کیفش میگذاشت گفت:دیگه ببخشید.مجبور بودیم.

و رو به کتی کرد:خب کتی؟بریم که یه تار مو از بلاتریکس بگیریم.

آن موقع از آن موقع هایی بود که پیکسی درون لینی توسط اژدهای درونش خورده میشد و خون جلوی چشمش را میگرفت.پس از ارباب،بالهایش عشقش بودند،زندگیش بودند،ناموسش بودند!لینی قادر بود تا به تنهایی تک تک خال موهای بلاتریکس را بکند.

- منم میام باهاتون!اصلا خودم براتون موهای بلاتریکس رو از ریشه در میارم!

هیچ چیز جلودار لینی نبود،لینی با چشمانی خونین و شیطانی،با سرعت در پی یافتن بلاتریکس میدوید و دور میشد.



در این درگه که گَه گَه کَه، کُه و کُه،کَه شود ناگَه

به امروزت مشو غره که از فردا نِهی آگه!


The white lady


پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۱:۵۳ جمعه ۱۵ بهمن ۱۴۰۰

نارلک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۱۶ دوشنبه ۲۱ تیر ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۲۱:۱۰ چهارشنبه ۲۸ تیر ۱۴۰۲
گروه:
مـاگـل
پیام: 92
آفلاین
- اما لینی، فقط یه بال؛ فقط یکی!

لینی به چهره کج و معوج ایوانوا نگاهی انداخت. کمی به نظر معصوم می آمد... اما تاج وزارتی را که بر روی سرش بود و در حال میک زدن آن بود، همان کمی معصومیت را هم از بین می برد. و دلسوزی لینی را بر نمی انگیخت و نکته مهم‌تر! مرگخواری که معصوم است، قائدتا جای کاریش می لنگد. این صد و پنجاه و شش بند اول کتاب "چگونه مرگخوار شویم و مرگخوار بمانیم؟" بود. کتابی که هر هفته بلاتریکس از آنها امتحانش را می گرفت.

- نه، بال نمی دم! من نمی خوام!
- حتی ا‌گه بهت غذا بدم... ببین این پوست موز، از خاطره دار ترین پوست موز هامه؛ چون تنها پوست موزیه که نخوردمش! ببـ... ببین... اگه یه بال به من بدی، منم کـ... کل اینو بهت میدم!


وزیر ایوانوا، در حالی که بغض در چشمانش حلقه زده بود، موز را در جلوی صورت لینی گرفت.
لینی با دیدن پوست موز چندشش شد. عوقی نمایشی درآورد و بر خود لرزید. برایش عجیب بود که چگونه کسی می تواند چندین سال پوست موز را نگه دارد؟ حتی برای تجزیه شدن در طبیعت هم انقدر طول نمی کشید.
لینی، پس از افکار تجزیه موز و نگهداری موز و اینکه موز زودتر تجزیه می شود یا پوست موز، خرمگسی را دید که با ویزی طولانی به سمتش می آید.
- ویـــــــز!

خرمگس مکان فرود خود را دیوار پشت لینی انتخاب کرده بود و با سر هم در آنجا فرود آمد.
از سر و گوش خرمگس خون می آمد. آن هم از آن سبز رنگ هایش!
لینی به سمت خرمگس که ظاهر چندش و نچسبی داشت، دوید و سعی کرد نبض خرمگس را بگیرد، اما به این دلیل که نمی دانست قلب خرمگس کجا است، چشمانش را بزرگ کرد و به سمت ایوانوا دوید و با جیغ و فریاد گفت:
- پـــرســــتــار ایـــوا! بیست گرم ایزوپوتورولیول بزن! ضــربــان نــداره!

ایوانوا با چهره ای مات و مبهوت به لینی خیره ماند. او نه می دانست که کِی پرستار شده است و نه می دانست که لینی چه چیز را گفته است. البته به احتمال زیاد، لینی نیز نمی دانست چه می گوید و چه می کند.


ویرایش شده توسط نارلک در تاریخ ۱۴۰۰/۱۱/۱۵ ۹:۱۷:۱۰


لــونــه‌ی خــودمــه، مال خودمه! هرکی با نگاهِ چپ نگاش کنه، به چشاش نوک می‌زنم!

" Only Raven "


پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۲۳:۲۶ دوشنبه ۱۵ آذر ۱۴۰۰

اسلیترین، مرگخواران

هکتور دگورث گرنجر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۲ سه شنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۵:۳۶:۲۹ یکشنبه ۲۷ خرداد ۱۴۰۳
از روی شونه های آریانا!
گروه:
مرگخوار
اسلیترین
جـادوگـر
جادوآموخته هاگوارتز
پیام: 956
آفلاین
لینی بیشتر خودشو بغل کرد. انقدر بغل کرد که دست هاش پشت کمرش به هم رسیدن.

- ببین لینی نگران نباش. اصلا درد نداره.

لینی یک قدم عقب رفت.
- نمیخوام. من بال های نازنینمو دوست دارم.

ایوا در حالی که یک قدم جلوتر می رفت، سعی میکرد لینی رو به کنج اتاق بکشونه.
- ببین لینی یادت نره اینا همش برای رضایت اربابه!

لینی بین دو راهی سختی گیر افتاده بود. دو راهی رضایت ارباب یا پیکسی بی بال بودن و پرواز نکردن تا آخر عمر.

ایوا اسپری بزرگی که دور تا دورش رو با کاغذ پوشونده بودن از جیبش در میاره و همین برای لینی کافی بود تا وحشت زده بشه و ویز ویز کنون به دورترین نقطه ممکن از دست ایوا فرار کنه.
- اون چیه؟

ایوا با عجله اسپری رو پشتش قایم میکنه.
- این؟ این اسپری بی حسی بود. گفتم که قول میدم بدون درد باشه.

لینی زیاد به حرف های ایوا خوشبین نبود.
- نمیخوام اصلا. بال های کوچولوی گوگولیمو نمیدم بهت.


ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!




پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۱۶:۲۳ سه شنبه ۹ آذر ۱۴۰۰

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۱:۱۳:۲۵ پنجشنبه ۳۰ فروردین ۱۴۰۳
از ما گفتن...
گروه:
جـادوگـر
اسلیترین
شـاغـل
مرگخوار
جادوآموخته هاگوارتز
پیام: 6961
آفلاین
خلاصه:

کتی اشتباهی پاشو روی یکی از گیاه های مورد علاقه لرد می ذاره و لهش می کنه. گیاه از کتی مواد لازم برای درست کردن یه کود مقوی رو می خواد.
یک تار موی بلاتریکس، یکی از اعضای بدن تام(کبد تام تهیه شد)،یک مژه نجینی(تهیه شد)، ملاقه هکتور(تهیه شد)، یکی از بال های لینی، و در آخر... چوب دستی لرد ولدمورت!

ایوا و کتی سراغ هکتور می رن و ملاقه شو می گیرن. کتی معجونای هکتور رو می خوره و همون جا می مونه و ایوا به سراغ لینی می ره.

...............................

- لینی؟

لینی نیم نگاهی به ایوا انداخت.
ایوا خوشحال از این که توجه لینی را جلب کرده، سعی کرد لحنی هیجان زده و حماسی داشته باشد.
- ما در این راه، فداکاری های زیادی کردیم. کتی های زیادی فدا کردیم. خسته شدیم. تشنه شدیم. زمین خوردیم.

لینی که زیاد تحت تاثیر قرار نگرفته بود، انگشت اشاره اش را بالا برد.
- ببخشید... ولی در کدوم راه؟

ایوا متوجه شد که سخنرانی اش را از وسط شروع کرده.
- خب... ببین. رضایت ارباب برای ما خیلی مهمه. نه؟

- مهم ترینه.

-آفرین. الانم برای کسب این رضایت، به یه تیکه خیلی کوچیک و بی اهمیت از تو احتیاج داریم.

لینی وحشت زده خودش را بغل کرد. او در حالت عادی هم کم بود و حالا ایوا می خواست ناقصش کند.

-فقط... یه بال... یکی از بال هاتون می خوام لینی.




پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۱۴:۵۵ جمعه ۲۶ شهریور ۱۴۰۰

اسلیترین، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

اسکورپیوس مالفوی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۱ پنجشنبه ۲۴ تیر ۱۴۰۰
آخرین ورود:
امروز ۱۷:۴۳:۲۲
از دست حسودا و بدخواها!
گروه:
مرگخوار
اسلیترین
جادوآموخته هاگوارتز
جـادوگـر
شـاغـل
مترجم
پیام: 272
آفلاین
ایوا فکر کرد. چرا باید اصلا به کتی کمک میکرد. اون الان باید به فروشگاه های سرتاسر لندن حمله میکرد و شیر، مرغ تا جون آدمیزاد رو یک جا می‌بلعید. البته به این هم فکر کرد که لرد سیاه روی مرگخوارانش حساس است و اگر میدید کتی ناقص شده و ایوا که همراهش بوده هیچ کاری نکرده عصبانی می شد و آن وقت ایوا باید بی‌خیال هر چی غذا و فروشگاه میشد.

- گفتی مگس؟ مگس تو لونه ی زنبور ها؟
- آره، به همراه کلی تله و سیستم های دزدگیر که خیلی پیشرفته و مرگبارن و از کندو محافظت می کنند.
- اونوقت چرا یه کندو باید همچین سیستم های دفاعی ای داشته باشه؟
- زنبور ها و مگس ها بخاطر رعایت نشدن حقوقشون توسط آدم ها به لینی شکایت کردن و لینی براشون اینا رو تهیه کرده!

یک ایوا میدانست نباید جانش را بخاطر کسی به خطر بندازد .پس باز هم فکر کرد. یادش آمد روزی که در شهر در حال گردش بود و به فروشگاه ها و خوراکی های مردم حمله میکرد پوستری را دید که بجای اینکه آن را بخواند قورتش داد اما بخاطر مزه ی بدش بالایش آورد و سپس محتوای آن را خواند و حالا بخاطر مزه ی بد آن یادش بود چه چیزی روی پوستر نوشته.

نقل قول:
هر چی میخواین فقط زنگ بزنید.
شماره:7777777

چند دقیقه بعد


- به سامانه اس پیوس خوش آمدید .جهت درخواست عدد ۱ و سپس یک سکه را در درون تلفن بیندازید و سپس دکمه را فشار دهید و درصورت انتقاد لطفا قطع کنید.

ایوا بدون توجه به رفتار های کتی سکه ای از جیب کتی در آورد و در درون تلفن انداخت و سپس دکمه را فشار داد.

- مشترک گرامی لطفا صبر کنید تا تماس شما وصل شود.

ایوا منتظر ماند و سپس تلفن بوقی خورد و ایوا فهمید وقت شروع درخواستش است.

- سلام شما اب دهن مگس دارید؟
- گفتی آب دهن مگس؟ آره داشتم...ولی چند دقیقه پیش یه حشره آبی اومد و یه ذره در مورد حقوق حشرات ویز ویز کرد و بعدش کل آب دهن مگس رو پیش خرید کرد و رفت! ...ولی حالا برای شما اب دهن تسترال داریم میخوای؟
- نه ممنون!
- وقت ما رو گرفتی؟

سپس تلفن قطع شد. ایوا انتظار نتایج بهتری را داشت.

- بهتره همون راه عملی رو انجام بدیم!



ویرایش شده توسط اسکورپیوس مالفوی در تاریخ ۱۴۰۰/۶/۲۶ ۱۴:۵۹:۱۲

دلت آواتار میخواد؟ یه سر به این پست بزن و آواتار خودت رو سفارش بده.


تصویر کوچک شده




پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۱۲:۴۵ سه شنبه ۱ تیر ۱۴۰۰

آلانیس شپلی old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۳۹ چهارشنبه ۱۲ خرداد ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۹:۵۷ دوشنبه ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۲
گروه:
مـاگـل
پیام: 128
آفلاین
ایوا با نگرانی به کتی خیره شد و گفت : چی ؟! این پاتیل است ، نه کلوچه ! هکتور چی به خوردش دادی ؟ معجون پاتیل را کلوچه ببین بود؟

- چی ؟ نه بابا ! معجون توهم است.

در همان حال کتی می گفت : وای ! اون پاستیل جهنده ی رنگین کمانی را ببین

ولی وقتی ایوا سرش را برگرداند چیزی جز کتاب آموزش اصول معجون سازی چیزی ندید .

- این کی اثرش می ره ؟ ما خیلی کار داریم . وقت اضافی برای تلف کردن هم نداریم

هکتور با هیجانی بیش از حد جواب ایوا را داد : می خواهید نوشداروش رو درست کنم ؟

ایوا کمی فکر کرد ، کمی بیشتر فکر کرد.

- نه ! لازم نیست . حتما اثرش می ره دیگه . صبر می کنیم . با این مع....

در همان حال کتی بلند شده بود و با حالتی عجیب به سمت کتابخانه می رفت و زیر لب زمزمه می کرد : وای ! نوشیدنی کره ای با لیمو و گیلاس ، دونات شکلاتی با خامه ی بنفش ، به به !

لحظه ای ایوا دلش می خواست که درون توهم کتی باشد اما بعد صدایش را صاف کرد و گفت : اهم اهم ، باشه ، برو نوشداروشو درست کن .

- نه ! نمی شه ! من دو قطره از آب دهان مگس استوایی که تو لونه ی زنبور ها زندگی می کنند را ندارم. باید پیداش کنم تا بتونم نوشداروشو درست کنم.

- الان انتظار داری ما بگیم می ریم برات پیداش می کنیم ؟

- نه . ولی اگه برین پیداش کنید خوشحال می شوم








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۳-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.