هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید سابق)
پیام زده شده در: ۱۲:۵۹ جمعه ۱۷ آذر ۱۳۸۵

ورونیکا ادونکورold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۱۸ یکشنبه ۴ تیر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۵:۲۲ دوشنبه ۹ خرداد ۱۳۹۰
گروه:
کاربران عضو
پیام: 404
آفلاین
هوا به شدت تاریک بود و سوسوی نوری از ورای آن راه را برای همسفران روشن می ساخت. ابرها به سرعت در هم تنیده و جلوی همین نور اندک را مسدود کرده بودند، با این حال تشخیص راه تا حدودی امکان پذیر بود.
اعضای ارتش الف دال در فاصله ای نه چندان دور از دژ مرگ در کنار تک درختی که شاخه هایی انبوه ظاهر آن را پوشانده، قرار گرفته بودند. چشمان نافذ خود را از زیر ردای سیاه رنگ و بلند خود که در تاریکی شب نمایان نبود، روی نگهبانی که به نظر خواب می آمد، متمرکز کرده بودند... او لحظه ای سرش را به طرف پایین متمایل می کرد و آرام گوشه ای قرار می گرفت، اما لحظه ای بعد سرش را با سرعت بالا می آورد و با اضطرابی آشکار به دور و اطرافش خیره می شد. سپس بعد از این که از امن بودن محیط مطمئن می شد باری دیگر به خواب فرو می رفت... اعضای ارتش با دیدن این وضعیت رویشان را به طرف هری برگرداندند.
هری کلاه ردایش را اندکی پایین تر آورد و در حالی که لبش را می گزید، شانه هایش را بالا انداخت و زیر با صدایی نجوا گونه، زمزمه کرد:
- هنوز نه... این طور که به نظر می رسه اون کاملاً خواب نیست... با کوچیک ترین صدایی که می شنوه بیدار می شه و اگه ما بخوایم انقدر بی احتیاط نزدیک شیم گیر می افتیم... !
آنیتا، آلیشیا و هرمیون با شنیدن این مطلب غرولند کنان سرشان را به سمتی دیگر چرخاندند و آرام دور و اطراف خود را زیر نظر گرفتند. ریموس نیز با نگاهی غمگین به درخت خیره شد و سخنی به میان نیاورد.
در این میان سکوتی عمیق بر فضا حکم ران شد. صدایی از هیچ یک نقطه ای برنمی خاست و همین اضطراب وجودی آن ها را می افزود و از طرف دیگر آرامشی ناگهانی را بر نگهبان کنار دروازه مستولی می ساخت... در همان لحظه صدایی هوهو مانند بر محیط چیره شد و طلسم ابدی را در هم شکست... هری با حالتی دستپاچه دستش را در جیبش فرو برد و با لمس کردن پرهای هدویگ آهی از روی آسودگی کشید. بقیه ی اعضای ارتش نیز با شنیدن آن صدایی که ابتدا فکر می کردند از جانب هدویگ است، قدمی به سوی هری برداشتند.
آنیتا در حالی که سرش را به سوی آسمان متمایل کرده بود و با چشمانش چیزی را دنبال می کرد، گفت:
- این صدای چی بود؟!
بعد از آن ریموس با انگشتش به چیزی سیاه رنگ که در تاریکی آسمان به سختی دیده می شد، اشاره کرد و اعلام کرد:
- اون یه جغده !
از طرفی دیگر نگهبان که با شنیدن صدای هوهو مانند جغدی دیگر از خواب بیدار شده بود. روی عصایش تکیه کرد و از جایش برخاست. با لبخندی پیروزمندانه به جغدی که هر لحظه به او نزدیک تر می شد، نگاه کرد و سرش را به علامت تاٌیید تکان داد... همگی الف دالی ها به این صحنه خیره شده بودند !
سرانجام جغد روی عصای نگهبان فرود آمد و باری دیگر صدای جیغ مانندش فضا را مملو از خود ساخت... نگهبان به او چشم دوخت و با صدایی نه چندان بلند – که البته به گوش اعضا می رسید، گفت:
- اوه تتیس... فکر نمی کردم امروز بیای دختر... معاونای لرد طبقه ی آخر پنجره ی سومی هستن... اون جا می تونی پیداشون کنی... حتماً بهت پاداش خوبی برای این ماٌموریت می دن !
جغدی که گویا نام او تتیس بود، از روی عصای نگهبان بلند شد و هوهوکنان به جایی که نگهبان از آن خبر می داد، پرواز کرد... بعد از آن الف دالی ها با تشویشی نهان به طرف یکدیگر بازگشتند.
آلیشیا آب دهانش را قورت داد و بریده بریده کلماتی عجیب را بر زبان آورد:
- اوه خدای من... تتیس... اون یه جغد ماده ی مشهوره... اصلاً فکرش رو هم نمی کردم در خدمت سیاهی باشه... این رو باید گزارش بدیم... چون اون حتماً برای جاسوسی پیش سفید ها اومده بود... و بدون شک... خبرهایی هم از ما بهشون داده !
سدریک در حالی که به آلیشیا چشم دوخته بود، طوری کلمات را ادا کرد که لبانش به هیچ عنوان کوچک ترین تکانی نخورد:
- اما... اما الآن چطوری وارد دژ شیم؟

و در آن هنگام سیاهی ژرفای خاموشی را بیش تر جست !


اگر یک فرد انسان، واحد یک بود ، آیا یاز یک با یک برابر بود؟!
[b][s


Re: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید سابق)
پیام زده شده در: ۲۳:۵۷ پنجشنبه ۱۶ آذر ۱۳۸۵

سدی جیگر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۱۱ پنجشنبه ۱۶ شهریور ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۹:۳۹ شنبه ۲۲ بهمن ۱۳۹۰
از دنياي زندگان
گروه:
کاربران عضو
پیام: 185
آفلاین
نگهبان همچنان در خواب بود و انگار نه انگار که هوا به شدت طوفانی هست
باد از همه جا می وزید و صدای هو هو هوی آن مو بر بدن شجاع ترین انسانها نیز سیخ میکرد اما با این منوال این اعضای ارتش الف دال بودند که داشتند خودشون رو از صخره بالا میکشیدند تا وارد دژ شوند.

دریا همچنان دهشتناک خود را به ساحل میزد و غرش کنان دوباره بر میکشت ، صدای رعد و برق از همه طرف به گوش میرسید انگار که اینک آخر زمان بود و روز به پایان رسیدن همه چیز

هری جلوتر از بقیه داشت جلو میرفت پشت سر او سدریک بود که داشت حرکت میکرد پشت سر او آنیتا و آلیشا و هرمیون بودن که به سختی خودشونو حرکت میدادند رداهای خودشونو به سر کشیده بودند تا از شلاق های باد در امان بمانند
در آخر هم بلید و ریموس بودند که حرکت میکردند. بلید که انگار نه انگار داشت از یک صخره خطرناک بالا میرفت چون داشت بدون هیچ کمکی پشت بقیه از صخره بالا میرفت

صدای نفس ها همه در فریاد باد گم میشد و فقط هوای گرم بود که چند لحظه ای پدیدار میشد سپس به همراه باد به جایی دیگر میرفت…
کم کم همه داشتن میرسیدن به بالای صخره اما ناگهان صدای رختن سنگهایی از عقب شنیده شد وبعد صدای فریاد کسی که داشت سقوط میکرد آمد.

هرمیون بود که داشت سقوط میکرد چون پایش را به جایی گذاشته که توخالی بود و با فشار او ریخته شد.
همه داشتن این صحنه را تماشا میکردن هری سدریک و ریموس به سرعت پایین می آمدن اما نمیتوانستن بهش برسند صدای کمک خواستن هرمیون در سوسوی باد خفه میشد تا اینکه بلید توانست او را بگیرد و خیال همه رو راحت کند

صورت هرمیون رنگ پریده شده بود و عرق از سرو رویش می بارید . چند جایی از دست و بازویش زخم شده بود اما پای راستش را نمیتوانست تکان دهد به همین خاطر هری و آنیتا و آلیشا به طرفش آمدن و با کمک بلید توانستن خودشون به بالای صخره که بسیار هم بزرگ بود برسانند.

وقتی هرمیون رو بر روی تخته سنگی نشاندند هری گفت :

- هرمیون چیزی نشده
- نه چیزی نشده ...آخ ریموس یواش درد میکنه

ریموس داشت پای در رفته اش رو جا می انداخت

سدریک : همه رو ترسوندی ها هرمیون
آنیتا : اره من که داشتم از ترس غش میکردم
آلیشا : خوب شد بلید گرفتت ها!!!

بعد از چند آخ اوخ گفتن هرمیون ریموس توانست پای در رفته اش را جا بیندازد و وقتی بلند شد توانست حرکت کند و تشکری از ریموس کرد.

هری برگشت و دژ سیاه رنگی که به صورت ترسناکی در برابرشان قدعلم کرده بود رو تماشا میکرد، تقریباً 40 یا 50 متری باهاش فاصله داشتن به همین خاطر بهتر دیدن که به دو گروه تقسیم شوند و گروه اول از طرف سمت چپ حرکت کند و گروه دوم از سمت راست به طرف دژ حرکت کند و بعد از پای انداختن نگهبان که در خواب بود با هم وارده دژ شوند.

هری ، سدری، آنیتا ، ریموس و هدویگ که تمام این ساعات داشت هوهو میکرد تا از جیب خیلی بزرگی که هری برایش ساخته بیرون بیاید.
هدویگ : هو هوهاووو( بابا خفه شدم بیارم بیرون ، نامرد )
هری : ا... ساکت باش هدویگ الان جاش نیست تا درت بیارم بیرون

دو گروه به صورت مخفیانه و دور از دید نگهبان خوابیده داشتن به طرف در نزدیک میشدند.


-----------------------------------

اعضای ارتش توجه داشته باشند که پستها از این به بعد یک در میان خواهد بود . پس لطفاً پست نزنید که رزرو شده چون توسط ناظر پاک خواهد شد.
برای رزرو کردن پست به تاپیک انتقادات و پیشنهادات و گفتگو با مدیران ارتش مراجعه کنید.

الان نوبت طرف سیاه میباشد


ویرایش شده توسط سدریک دیگوری در تاریخ ۱۳۸۵/۹/۱۷ ۰:۱۱:۰۵


اوتو بگمن را من ساختم ...
كليك بنما


Re: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید سابق)
پیام زده شده در: ۲۲:۳۰ پنجشنبه ۱۶ آذر ۱۳۸۵

هدویک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۵۷ یکشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۲:۲۱ چهارشنبه ۲۱ تیر ۱۳۹۶
از هر جا که کفتر میایَ!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 801
آفلاین
فیلچ با قدمهایی آرام راه می رفت و با چشمانی باز اطراف را از نظر می گذراند . جلوتر از او هم خانم نوریس با ناز و عشوه حرکت می کرد و خودش را به در و دیوار می مالید . هر دو پس از گشتن کامل طبقه ششم ، به آرامی شروع به بالا رفتن از پله ها کردند .

هری به آرامی آخرین صحبتها را با دوستانش انجام داد . همه آماده شروع یک ماجراجویی خطرناک دیگر شده بودند .
برای چند لحظه اتاق را سکوتی وهم آور فرا گرفت . همه دلهره عجیبی را در دل خود احساس می کردند . بالاخره هری به حرف آمد و گفت :
بهتره سریعتر از هاگوارتز خارج شیم و به اونجا بریم . وقتش رسیده .
الف دالی ها بدون هیچ صحبتی به دنبال هری به راه افتادند و از اتاق ضروریات خارج شدند .
.

خانم نوریس زودتر از فیلچ پله ها را پشت سر گذاشته بود . به محض ورود به راهرو طبقه هفتم در اتاق ضروریات را باز دید . به اطراف نگاهی انداخت و گوشه شنلی را دید که به سرعت در پیچ راهرو محو شد . صدایی از خود خارج کرد که باعث شد فیلچ پله ها را با عجله بیشتری طی کند . اما همین فرصت کوتاه کافی بود تا در اتاق خالی ، ناپدید شود و فیلچ باز هم ناسزاهایی نثار این گربه بیچاره کند .

===

ردای هری در باد شدید آنجا به تندی تکان می خورد . بر روی صخره ای ایستاده بود و منتظر دوستانش بود که به او بپیوندند . باد ، شدیدتر از قبل شده بود و آسمان تاریک آنجا که ابرها به سختی در آن معلوم بودند ، ندای شبی سخت و بارانی را می دادند . گویی آسمان هم می خواست به روی اجساد احتمالی واقعه آنشب گریه کند .

پس از چند لحظه همه دوستان هری ، در کنارش ظاهر شدند . باز هم تنها صدای رعد و برق بود که شنیده می شد . همه نظاره گر دژ مرگ بودند و به این فکر می کردند که آیا از این دژ وحشتناک و پرخطر سالم بیرون خواهند آمد یا نه .
سرانجام این سکوت دلهره آور با صدای سدریک شکسته شد که گفت :
- نگهبان دژ اون پایین خوابیده . بهتره بدون اینکه سر و صدایی بشه اونو از سر راه برداریم و داخل دژ بشیم . نظر تو چیه هری ؟
هری : آره . نباید متوجه حضور ما بشن . وگرنه کارمون خیلی سخت می شه . فعلا بهتره یه راه به اون پایین پیدا کنیم .

همه به دنبال هری که به قصد بررسی صخره ها شروع به راه رفتن کرده بود ، راه افتادند .

موجهای سهمگین دریا ، با شدت به صخره ها برخورد می کردند و با صداهای شیون مانندشان سعی داشتند الف دالی ها را از خطرهایی که در انتظارشان بود آگاه کنند . اما بعد از لحظاتی نا امید می شدند و دوباره به آغوش دریا باز می گشتند تا باری دیگر شانس خود را امتحان کنند .
...


ویرایش شده توسط هدویگ در تاریخ ۱۳۸۵/۹/۱۶ ۲۲:۳۶:۵۳



Re: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید سابق)
پیام زده شده در: ۲۱:۴۵ پنجشنبه ۱۶ آذر ۱۳۸۵

سدی جیگر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۱۱ پنجشنبه ۱۶ شهریور ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۹:۳۹ شنبه ۲۲ بهمن ۱۳۹۰
از دنياي زندگان
گروه:
کاربران عضو
پیام: 185
آفلاین
هوای تاریک و سرد زمستانی مثل همیشه هاگوارتز رو در برگرفته بود ،صدای سو سوی باد در همه جا شنیده میشد حتی میشد در داخل تالارهای مخصوص هم صدای باد راشنید که هر لحظه بر شدتش افزوده میشد حالا با داشتن دانه های برف و باران خود را به پنجره های قلعه میزد تا کسی جرات بیرون رفتن را نداشته باشد و در داخل رختخواب گرم ونرمش بشیند و این سوز و سرما را نگاه کند.

در داخل قلعه تعدادی از شمع ها خاموش شده و به خواب عمیقی فرو رفته بودند اما باز تعدادی از آنها در گوشه کنار قلعه هنوز روشن بودن و خود نمایی میکرند.

همه در داخل تالاهای خود بودن و در این شب طوفانی در خوابی عمیق فرو رفته بودند اما تعدادی از دانش آموزان بیرون از تالار های خودشون قرار داشتن و در این تاریکی شب در داخل اتاقی با هم سر موضوعی صحبت میکردند ...
هوای خوده اتاق گرم و بسیار آرام بود و نوعی آرامش را در اعضا القاء میکرد. نور کم توان شمعی در نزدیکی چند نفر سو سو میزد و اتاق را کمکی روشن نگه داشته بود.
همه ساکت بودند و بر سر موضوعی که هری به آنها گفته بود فکر میکردند. تا اینکه این سکوت توسط خوده هری شکست

- من همه عوامل رو سنجیدم و صد در صد میدونم که یکی از هوراکسس های ولدمورت تو دژ مرگ قرار داره ، میدونستم که همه نمیتونن اینو قبول کنن به همین خاطر شما رو انتخاب کردم چون بهترینهای ارتش هستید و میتونید به من کمک کنید.
ناگهان هرمیون وسط حرف هری پرید و گفت :

- حالا حساب کنیم یکی از هوراکسس های اسمشو نبر تو دژ مرگ هست اما از کجا مطمئن هستی که خودش اونجا نیست
هری : چون خوده دامبلدور به من گفته بود تو همون شب که یکی از اونا تو دژ مرگ ولدمورت هست اما خودش هیچ وقت اونجا نیست اما تعدادی از افرادش همیشه اونجا هستن و از اون مراقبت میکنن تا کسی نتونه نابودش کنه قرار بود همون شب بعد از نابود کردن اون هوراکسس تو اون جزیره لعنتی بریم به دژ اما ...
باز همه ساکت شدند .

سارا ، بلید و ریموس هر سه داشتن به گفته های هری فکر میکردن که سدریک گفت :

- حالا چندنفر هستن
- نباید بیشتر از 7 ، 8 نفر بیشتر باشن
سدریک : حالا این دژ مرگ کجا هست اصلاً جاشو بلدی
هری : اره جاشو بلدم باید بریم بیرون از قلعه و غیب بشیم و بالای سخره ظاهر بشیم که دژ در اونجا قرار داره ... تا حالا دیگه همه مون میتونیم غیب بشیم و هر جا که خواستیم ظاهر بشیم.
باز همه در فکر فرو رفتن تا اینکه یکی گفت:
- من با تو میام هری
کم کم صدای هم همه بلند شد و همه اعلام آمادگی کردن تا با هری با دژ مرگ بروند.

هزاران فرسنگ دورتر از هاگوارتز در جزیره دور افتاده ای هوا بسیار طوفانی بود و آب خروشان دریا به شدت با صخره های ساحل برخورد میکرد و سپس چند متری به هوا میرفت و دوباره برمیگشت و همین عمل باز تکرار میشد انگار که دریا داشت می جنگید با صخره های ساحل
در یکی از صخره هایی که بسیار بلند و مستحکم بود دژ ترسناکی خود نمایی میکرد که به صورت خطرناکی در پرتگاهی ساخته شده اما با این حال بسیار استوار بود ... در آن تاریکی چندین لکه نورانی از داخل دژ خود نمایی میکرد...
از داخل صدای خنده های ترسناکی شنیده میشد هر از گاهی نیز صدای داد و فریاد نیز به آن افزوده میشد که ترسناکی آن شب را چندین برابر میکرد.

- اه به خوشکی شانس...
- حالا نوبت منه ...بده ببینم
- کی گفته نوبت منه ...
- دوستان من یه سر برم بیرون و بیام ، ترکیدم انقدر خوردم
با رفتن آن شخص بحث های آن دو بالا گرفت و چندین بار صدای ... گرومپ و شترق شنیده شد انگار که به کتک کاری کشیده شده بود...

بیرون از دژ رعد و برق نیز به هوا اضافه شده بود و صدایش ماننده شلاقی بود که بر زمین وارد میشد. در کنار در بسته دژ نگهبان به خوابی سنگین فرو رفته بود.


* ماموریت آغاز شد *


ویرایش شده توسط سدریک دیگوری در تاریخ ۱۳۸۵/۹/۱۶ ۲۲:۳۹:۴۷


اوتو بگمن را من ساختم ...
كليك بنما


Re: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید سابق)
پیام زده شده در: ۱۹:۲۵ پنجشنبه ۹ آذر ۱۳۸۵

ایگور کارکاروفold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۳ شنبه ۱ بهمن ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۸:۰۶ دوشنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۲
از اتاق خون محفل
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 3124
آفلاین
خیانت عجیب!!!!


-رسیدم لندن،حتما با آلبوس میگم این دالاهوف رو اگر تونست نجات بده.فکر نکنم بتونه چون حتما تا الان مرده.

محفلی با سرعت به طرف اندک روشنایی که در آخر تونل بود میدوید.هر از گاهی می ایستاد و نفسی تازه میکرد و بعد با سرعت به راه خود ادامه میداد.حتی اینقدر ناتوان بود که نمیتوانست از جارویی که دالاهوف برای او گذاشته بود استفاده کند.از گذر زمان خوشش می آمد و به سرعت گذشتن دقایق.تا چند لحظه دیگر میتوانست دوباره استراحت کند و با مرگخوارانی که شکنجه داده بودنش به دوئل بپردازد.

دفعه بعدی که ایستاد به کار دالاهوف فکر کرد.خیلی به نظرش مشکوک بود.خیلی سریع کارها پیش رفته بود و دالاهوف خیلی مشکوک بود ولی باید به او اطمینان میکرد و با این امید دوباره شروع به دویدن کرد.

هنگامی که میدوید یاد زمان بچگیش در هاگوارتز افتاد،آن زمان که به شور و شوق میدوید و هرگز چنین لحظاتی بد و صاقت فرسایی را پیش بینی نمیکرد.زمانی که با دوستانش سر کلاس درس میرفت و آرزو داشت هر چه زودتر زمان بگذرد و او بزرگ شود.اگر آن موقع میدانست چه بلاهایی سرش می آمد هرگز چنین آرزویی نمیکرد.

زخمش در نسیم ملایمی که می وزید می سوخت.در گوشهایش،صدای وزوز میپیچید و چشمانش به سختی بالا و پایین میرفت.اشک در گوشه ای از چشمانش جمع شده بود و کم کم پایین می آمد.لحظات با سرعت به پیش میرفتند و او هنوز به آخر تونل نرسیده بود.

----------------------
-بلا،لرد گفت او وقتی به اینجا برسه صدای نم نم بارونی در میاد.همون لحظه باید دنبالش کنیم تا قرار گاه جدید محفل رو پیدا کنیم.
-خفه شو،خودم اینا رو میدونم مالدبر!!

(دالاهوف در حال شماردن پولهای پاچه خواریش بود)


ویرایش شده توسط ایگور کارکاروف در تاریخ ۱۳۸۵/۹/۹ ۲۳:۳۵:۰۲

بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم !

شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :

1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین



Re: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید سابق)
پیام زده شده در: ۱۸:۳۴ چهارشنبه ۸ آذر ۱۳۸۵

آنتونین دالاهوف


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۴ دوشنبه ۳ مهر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۳:۱۱ شنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۹
از کره آبی
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 2608
آفلاین
خونهاي دلمه بسته سراسر اتاق را مزين كرده بود از نظر دالاهوف اين يكي از زيباترين صحنه هائي بود كه يك فرد ميتوانست در طول عمرش نظاره گر ان باشد....
يك محفلي بي ارزش در وسط اتاق به پشت نقش زمين شده بود به از خونهاي پخش زمين ميشد حدس زد كه از بيهوشيش ساعتها ميگذرد...
دالاهوف پشتش را گرفت و با يك حركت از زمين بلندش كرد/محفلي با ته مانده نيروي باقيمانده در بدنش چشمانش را گشود و به چشمان دالاهوف نگريست/درست متوجه نشد چه ديده!...ولي در دومين تلاشش چهره كج و معوج و بيروح انتوني را شناخت كه خيره به او مينگريست..
باورش نميشد كه چي ميبيند...به او گفته بودند دالاهوف فقط در مواقعي افتابي ميشود كه دستور مستقيما از خود لرد رسيده باشد كه در نتيجه يا موضوع بسيار بسيار حساس بود و يا لرد ميخواست اخرين تلاشش را به كار ببرد كه ببيند ان شخص حرف به درد بخوري براي زدن دارد يا ديگر وقت عجلش فرا رسيده....
خورشيد اخرين پرتوهاي خود را سخاوتمندانه نثار زمين ميكرد و با رفتنش باعث ميشد كه سوز و سرمائي عجيب و فراتر از جهان مادي در سلولهاي دژ مرگ سايه بگسترد...
صورت انتوني چند سانتيمتر بيشتر با محفلي فاصله نداشت و نفسهاي سردش باعث بيتابي محفلي شده بود...او ميدانست كه وقتي انتوني به سراغش امده يا بايد هر چه ميداند رو كند يا غزل خداحافظي را....اما نه او نميخواست بميرد او ميدانست كه حرفهايش ارزش زنده نگه داشتنش را دارد...
******
__من تمام اسامي مستعار محفليها را...
_خفه شو
_به خدا من حرفاي به درد بخوري براي ...
_گفتم خفه شو_بلاتريكس ميشه لطف كني و منو با دوست عزيزم تنها بزاري تا يه گپ مختصر با هو داشته باشيم...
برقي در چشمان بلا موج ميزند و ميگويد:البته با كمال ميل...خوش بگذره....
بلاتريكس از اتاق خارج ميشود و انتوني رو به محفلي ميكند و ميگويد:فقط ساكت باش و گوش كن ببين من اينقدر تو عمرم زير شكنجه ادم كشتم كه اگه اونا رو تبديل به دوزخي كرده بودم الان يه گردان و يا حتي يه لشكر دوزخي داشتم ولي الان پشيمونم دليلشم زني هست كه چند روز پيش زير شكنجه كشتم ولي.....انتوني سرش را پائين مياندازد و محفلي در كمال ناباوري ميبيند قطره اي اشك از چشمان او سرازير ميشود..ولي..ولي اون حامله بود من اينو بعد از مرگش فهميدم....من ديگه از سياهي متنفرم من ميخوام
تغيير رويه بدم....
محفلي:خيلي خوشحا....
_خفه شو/منظورم اين بود كه فقط گوش كن خلاصه من ميخوام گذشتمو جبران كنم.اولين اقدامم هم فراري دادن تو هست...هيچ كس بهتر از من دژ مرگ را نميشناسه...
سپس چوبدستيش را در مياورد و به طرف نقطه اي چند متر دورتر از پاي محفلي ميگيرد و ميگويد:الوهومورا....دريچه اي كه به نظر ميايد راهي به پائين سلول داشته باشد باز ميشود...
_تو ميتوني از اينجا فرار كني اين دريچه مستقيم به سمت بيرون دژ ميره...بدو بدو داره يه صداهائي مياد اره شبيه صداي پاي اربابه بدو برو...
_ولي اخه تو چي/ممكنه بكشنت
_من هر چي سرم بياد حقمه تو برو بدو...
محفلي به درون دريچه ميپره و در ان را ميبندد ولي همونجا منتظر ميمونه تا ببينه به سر انتوني چي مياد...گوششو تيز ميكنه تا همه چي را بفهمد....
ناگهان در سلول باز ميشه و شرمائي غير عادي به درون انجا دخول ميكند...و صدائي بسيار بيروح و وحشتناك چنين طنين مي افكند:انتوني اون كجاست؟
_انتوني در حالي كه به نشانه احترام به لرد خم شده ميگويد:جان نثارم ارباب...اون بيچاره همين الان كارش تموم شد نتونست بيشتر از اين سوراخ كردن جمجمه اش با يك ابزار مشنگي به نام مته را تحمل كند و منم غيبش كردم و به گورستان نزديك اينجا فرستادم....صدائي كه محفلي الان فهميده بود صداي لرد است گفت:
انتوني من نميتونم باور كنم يعني اين توئي كه داري به من دروغ ميگي...اين واقعا توئي؟توئي كه دروغ گفتن به منو مساوي با استحقاق مرگ زير كروشيو ميدانستي!
...سكوتي سنگين بر اتاق حكمفرما ميشود و لرد ادامه ميدهد:
خودت بگو ايا لايق همچين مرگي هستي؟
...لرد منتظر جواب انتوني نميشود و نعره ميزند:كروشيو...
و بعد رو به بلاتريكس و مالدبر ميكند و ميگويد:زود باشيد بايد هر چي زودتر اونو پيدا كنيد نميتونه زياد دور شده باشه...
محفلي به سرعت در حفره پائين ميرود و جيغهاي انتوني برايش گنگ تر ميشود وقتي به فاصله اي ميرسد ه ديگر ناله هاي انتوني را نميشنود يك جاروي پرواز را روبرويش مشاهده ميكند و با خود ميگويد:خدا از سر تقصيرات انتوني بگذرد اون بيچاره حتي پيش بيني اين را هم كرده كه من توان غيب و ظاهر كردن خودم به دليل جراحاتم را ندارم و اين جارو را اينجا گذاشته...
*********************
انتوني لباسش را ميتكاند و بلند ميشود و ميگويد:اربا جدي جدي داشتي منو ميكشتيها واقعا درد جان فرسائي بود...
لرد:براي صحنه سازي لازم بود در هر حال نميتونم بگم متاسفم ....
انتوني:ارباب اونو تعقيبش كردند؟ميدونن داره كجا ميره؟
لرد:اره كار بسيار خوب پيش ميره مالدبر و بلا دنبالشن....از اينا گذشته تو به خاطر اين نقشه بكرت مستحق يك پاداشي چي ميخواي؟
انتوني:ارباب براي من لذت بخش ترين چيزها در اين دنيا همراهي با شماست اگه اجازه بديد با هم به كافه تفريحات سياه بريم و يه نوشيئني بخوريم...شايد تونستم يه مرگخوار مونث را پيدا كنم و مطمئن بشم بعد از خودم ميتوانم خدمتگزار ديگري را از نسلم تفديم شما كنم...



Re: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید سابق)
پیام زده شده در: ۲۱:۱۳ سه شنبه ۷ آذر ۱۳۸۵

مالدبر old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۰۶ سه شنبه ۳۱ مرداد ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۳:۱۴ چهارشنبه ۲۷ دی ۱۳۸۵
از همونجا که بقیه میایُن
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 324
آفلاین
مرد، بارها سر خود را به دیوار کوبید و آه و ناله سر داد.
صدایی در درونش میگفت:
_ نه... این در شان تو نیست... تو نباید تسلیم شی!
مرد، خود را محکم به دیوار کوبید.
جنونی ناگهانی بر درونش انداخته شده بود.
سرش را با آخرین توان خود، به دیوارهای سرد و خشمگین دژ میکبید و مانند گرگینه ای زخمی زوزه سر میداد.

دمادم صبح بود و صورت مرد پر از خون و زخم های رنگین و رقت انگیز شده بود.
برای صدمین بار، خود را به دیوار کوبید.
صدایی در ذهنش گفت:
_ الان درست میشم... الان آروم میشم... مقام من بالاتر ازین دیوانه...
خـــــــــــــرچ! خروچ!
با صد و یکمین ضربه، در نمور و چوبی سلول شکسته بود او با سرعت تمام در حال سقوط در خندق پر از آب روان دژ بود...
ناگهان خود را پرنده ای یافت که پرواز میکند... اما او داشت به آرامی پایین میرفت... و درست جلوی پای لرد تاریکیها فرو آمد.
ولدمورت، با صدای سردش گفت:
_ خوبه... خوبه... ازش حرف بکشین!
چندین مرگخوار برای شکنجه ی او جلو امدند... او دیگر نمیتوانست... باید کاری میکرد...


I Was Runinig lose


Re: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید سابق)
پیام زده شده در: ۱۸:۴۹ سه شنبه ۷ آذر ۱۳۸۵

لوسیوس مالفوی old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۴۲ شنبه ۲۲ مرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۶:۱۴:۳۱ سه شنبه ۲۹ تیر ۱۴۰۰
از قصر خانواده مالفوی
گروه:
کاربران عضو
پیام: 812
آفلاین
زمستان بود... هوا به شدت سرد شده بود و دژ مرگ مخفوف ترین مکان روی کره خاکی از هر زمان دیگری مخفوف تر شده بود، درخت های اطراف دژ وخانه ریدل مثل استخوان های بی گوشت شده بودند... اطراف خانه ریدل را مه بسیار غلیظی گرفته بود تمام پنجره ها را بخار گرفته بود جغدی روی لبه یکی از پنجره ها نشست و مدام سر خود را می چرخاند... به نظر می رسید که راه را گم کرده... جغدی سفید و کمی هم چاق به نظر میرسید خیلی هم سردش شده پر های خود را باد کرد تا گرمش شود...

داخل دژ مرگ:

در یکی از سیاه چالها که بسیار نمناک سرد و بدون تهویه بود... فردی را به زنجیر کشیده بودن او را از سقف آویزان کرده بودن... به نظر میرسید چند روزی همین جوری هست ... از چهره اش که کاملا کبود شده بود و همچنین پوست سرش که به نظر میرسید کنده شده باشد نشان میداد که زیر شکنجه سختی قرار گرفته... و شاید هم مرده است. اما چه چیزی باعث شده بود که این فرد اینگونه مورد شکنجه قرار بگیرد...

غیییج خیییج صدای باز شدن در آهنی که با زنجیر بالا کشیده شد.. دو نفر که نقاب سفید وحشتناکی زده بودن و ردایی مخملی به تن داشتن با مشعل وارد سیاه چال شدن و در دو طرف در ایستاتند تا کسی پشت سره آنها وارد شود .

زنی قد بلند و بسیار خشن و با مردی با موهای درخشنده و صورت بی روحی وارد شدند...

زن به طرف مردی رفت که از سقف آن را آویخته بودن رفت، دستش را بالا برد و طوری که انگار میخواد چیز را در دستش خورد کند دور سر مرد تکان میداد... ناگاه صدای ناله ... ضعیفی بلند ... مرد دیگر حتی نای ناله زدن هم نداشت،

زن قد بلند که آرامينتا ملي فلوا نام داشت شروع کرد با مرد حرف زدن:

-آرامينتا ملي فلوا: دوست دارم جیگر کثیفت رو بیرون بکشم ... خون لجنی کثافت .

زن چوب دستی خودش رو در آورد و اون را در هوا تکان داد... ناگاه زنجیر ها باز شدن و مرد به زمین خورد... وباز ناله ضعیف و جیگر کباب کنی کرد...

مرد دیگر که موهای بلند داشت و لوسیوس مالفوی نام داشت جلو رفت سر بطری باز کرد ... کمی از خون های خشکیده که روی زمین رخته شده بود را درون مایع بطری کرد و دهان مرد را باز کرد وکمی را به خوراند...

لرزش عجبی در بدنش شروع شد البته شاید به خاطر بدن اوریان او و این هوای خشک سرد بود...

لوسیوس از در خارج شد ، پشت سرش آرامينتا ملي فلوا هم با انداختن آب دهانش روی مرد از در خارج شد و دو نقاب دار مشعل به دست هم خارج شدن و باز صدای غییج غییج درها بلند شد.


جادوگران گذشته ، حال و آینده منه...


Re: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید سابق)
پیام زده شده در: ۱۹:۵۲ شنبه ۲۹ مهر ۱۳۸۵

آنتونین دالاهوف


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۴ دوشنبه ۳ مهر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۳:۱۱ شنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۹
از کره آبی
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 2608
آفلاین
سلام.بازم با عرض شرمندگي بايد يه چيزائي اول خارج رول بگم :در كافي نت پست زدن با اين دست كند من توي فارسي و وقت بسيار محدود مثل اينه كه از صميم قلب دوست داشته باشي بهترين بازي را در زمين فوتبال ارائه بدي ولي مجبور باشي با گيوه و شلوار كردي و زره و كلاهخود رستم به اضافه توپ پلاستيكي توي زمين بازي كني پس به لطف خودتون ببخشيد!
***************
اناكين:حرف ميزني يا برم دالاهوفو صدا كنم؟
البوس:باشهخ باشه ميگم چي ميخواي بشنوي؟
ايگور:خودت ميدوني بايد چيا رو بگي پيرمرد!
البوس:خوب من ميتونم ماموريتهاي مخفي محفل يا محل اختفاي محفلياها را براتون بگم.
لوسيوس به صورت كاملا منزجارانه قه قهه اي ميزنه/بزاق دهنش كل صورت البوس را پوشانده/صورتش مثل خون اشام ها شده و چشمش برق خاصي ميزند/صورتش را جلوي صورت البوس مياورد و ميگويد:
فكر نميكردم البوس بزرگ اينقدر راحت مغور بياد!پس اونهمه انسانيت كجا رفت اون همه ادعا همش به خاطر ترس از دالاهوف باد هوا شد؟!!
سپس لوسيوس عنان اختيار خود را از دست ميدهد و به طرف البوس حمله ميكند و يقه اش را ميگيرد و ميگويد:مرتيكه كثافت اشغال يادته چه جور سعي داشتي منو توي هاگوارتز ضايع كني يادته چه جور منو جلوي هيئت مديره هاگوارتز سكه يه پول كردي /من حئ اقل فكر ميكردم دارم با يه دشمني مبارزه ميكنم كه لياقت داره نه تو بزدل بدبخت...
ايگور و اناكين لوسيوس را گرفته اند و ميخوهند از البوس جدا كنند در همين لحظه انتوني هم متوجه ميشود و به انها ميپيمندد و بالخره ميتونند لوسيوس را از البوس جدا كنند...لوسيوس ميگه ولم كنيد احمقا..گفتم ولم كنيد..الان ارومم...سپس لباساشو مرتب ميكنه و مانند يك گرگ به البوس نگاه ميكنه...
انتوني ميگه:لوسيوس ناراحت نباش خودم به موقعش حساب همه را باهاش تصويه ميكنم جديدا يك عصب كش و كرشيو سه زمانه اختراع كردم كه جون ميده براي جون دادن پيرمرداي بزدل..
البته اگه حرف بزنه اوضاع فرق ميكنه شايد بتونه با شفاعت ارباب غصر در بره!..سپس پشتش را به البئس ميكند و طوري كه نتونه البوس ببينه به لوسيوس چشمك ميزنه يعني اينكه در هر صورت شكنجه خواهد شد!...
لوسيوس با چشمك انتوني كمي ارام شده..ولي البوس بي قرار تر شده چون فهميده كه انتوني خواباي زيادي براي اون ديده....
به نظر ميرسه البوس حرفاي زيادي براي گفتن داشته باشه...


ویرایش شده توسط آنتونین دالاهوف در تاریخ ۱۳۸۵/۷/۲۹ ۱۹:۵۸:۲۲


Re: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید سابق)
پیام زده شده در: ۲۲:۴۸ دوشنبه ۲۴ مهر ۱۳۸۵

ایگور کارکاروفold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۳ شنبه ۱ بهمن ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۸:۰۶ دوشنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۲
از اتاق خون محفل
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 3124
آفلاین
دژ مرگ-ساعت 1 بامداد!

آنها دروازه را باز کردند و با گام های سریع و بی سر و صدا در راه پیاده باغچه پیش رفتند.باغچه ای که دیگر هیچ گلی نداشت.دالاهوف جلوتر از همه و آناکین و لوسیوس با جنازه آلبوس پشت آنها در حرکت بودند و دالاهوف در حالی که چوبدستیش را آماده در مقابل ش نگه داشته بود بسیار آهسته در قدیمی و کنده کاری شده دژ مرگ را فشار داد و با ورد لوموس نوک چوبدستیش را روشن کرد و آن راهروی کوچک را نمایان کرد.در سمت چپ در دیگری باز بود.دالاهوف که چوبدستی روشنش را بالا گرفته بود وارد اتاق ریاست شد بدنبالش آناکین و سپس لوسیوس و بادراد در حالیکه جسم ناتوان آلبوس را روی زمین میکشیدند بداخل حرکت کردند.
صحنه ای که در جلوی چشم های دامبلدور بود یک ویرانگری تمام عیار را به نمایش می گذاشت.یک ساعت قدی آونگ دار شکسته جلوی پایشان افتاده بود.صفحه ی آن ترک خورده و آونگ آن مثل شمشیری که از دست کسی افتاده باشد کمی آن سوتر بر روی زمین بود.پیانوی بر جداره ی کناری اش به زمین افتاده بود و کلیدهایش کف اتاق پراکنده شده بودند.در فاصله ی نزدیکی،بقایای یک لوستر خرد شده بر روی زمین برق میزد.بالش های پاره شده،شل و ول،افتاده بودند و پرهایشان از درون شکاف ها بیرون زده بود.
دامبلدور با دیدن این صحنه ها حالش بهم خورد و چشمانش را بست.یاد زمانی افتاد که در محفل بود و با کمک هری جان پیچ ها را نابود می کرد ولی حالا او در دست مرگ خواران لرد بوده و نا توان مانند عروسکی خراب که حتی صدایش هم در نمی آید.چهره اش غمگین بود.ناراحت و خسته.از یک طرف دلش میگفت که بالاخره زمان مرگ فرا رسیده و عمر طولانی تو به پایان رسیده ولی یک طرف قلبش میگفت او نجات پیدا میکند!به دست سیاهش یک نگاهی انداخت.هنوز می سوخت.هنوز درد میکرد.
دالاهوف در حال آماده کردن کنده ای بود تا بتوان دامبلدور را به آن بست و شکنجه داد.لوسیوس بعد از چند دقیقه به کمک او رفت و در ساختن آن کنده بهش یاری کرد.
-چیه آلبوس جوووون؟این همه ملت مرگ خوار را اذیت کردی فکر اینجاش رو نکرده بودی؟
-بببین آناکین،تو هنوز میتونی خودتو نجات بدی.اگر منو نجات بدی بهت قول میدم ازت مراقبت میکنم و نمیذارم دست لرد بهت برسه.
-این حرف های کهنه شده پیرمرد.چیز تازه ای نداری به من بگی؟


ویرایش شده توسط ایگور کارکاروف در تاریخ ۱۳۸۵/۷/۲۵ ۹:۴۹:۴۷
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در تاریخ ۱۳۸۵/۷/۲۶ ۱۸:۱۲:۰۷

بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم !

شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :

1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.