هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: ماجراهای خانواده پاتر
پیام زده شده در: ۱۱:۵۱ پنجشنبه ۱۸ دی ۱۳۹۳
#10

گریفیندور، محفل ققنوس

گودریک گریفیندور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۲۹ یکشنبه ۱۲ دی ۱۳۸۹
آخرین ورود:
۱۳:۱۹ پنجشنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۹
از تالار گریفندور
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
محفل ققنوس
گریفیندور
پیام: 976
آفلاین

جلوی خونه ی ویزلی ها


هری با صدای مهیبی مقابل خانه ی ویزلی ها ظاهر شد! رون ویزلی هم که بهمراه هری از مدرسه اخراج شده بود ، ناگهان از بین درخت اومد بیرون و پیش هری آومد.

- « اینجا چیکار می کنی پسر؟ اصلا پای چپت کو؟ »

هری که تازه متوجه نبود پای چپش شده بود ، تعادل خودش رو از دست داد و روی زمین ولو شد.

- « فک کنه اپارات ناقص کردم! نکران نباش الاناست که برسه! »

در همین هنگام اعضای جدا شده ی هری که بیشتر از یک پا بودند با سرعت به سوی هری آمدند و بهش متصل شدند. رون دست هری را گرفت و او را بلند کرد بعد گفت: « خب نگفتی! اینجا چیکار می کنی؟ »

هری موهایش را کمی خاراند بعد گفت: « خب راستش نمی تونم با پدر و مادرم کنار بیام .... هیم .... واسه همین اومدم پیش شما بمونم! »

رون چند بار پشت سر هم پلک زد و بعد صورتش رو نزدیک هری کرد و دوباره شروع به پلک زدن کرد تا هری کاملا متوجه شکه شدنش شود بعد گفت: « زده به سرت؟ پسر من از ترس مادرم حتی نتونستم در خونمونو بزنم حالا می خوای تو هم بیایی پیش من بمونی؟! »

هری گفت: « پس چیکار کنیم؟ »

رون لبخندی شیطانی زد و گفت: « راستش من فکرشو کردم! من می خواستم وقتی خونه خالی شد ، برم تو و چندتا وسایل بردارم و آواره دشت و بیابون بشم! می فهمی چی میگم؟ تنها .... شب های پرستاره .... ولگرد .... آزاد .... رها .... عشق و حال »

هری که آب دهانش آویزان شده بود ، گفت: « منم باهاتم! »

و با هم رفتند پشت درخت قایم شدند و منتظر فرصت مناسب شدند تا وسایل سفر دور و دراز خود را بردارند.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: ماجراهای خانواده پاتر
پیام زده شده در: ۲۲:۴۳ چهارشنبه ۱۷ دی ۱۳۹۳
#9

هری پاتر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۵۱ چهارشنبه ۱۷ دی ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۷:۳۷ جمعه ۳۰ مرداد ۱۳۹۴
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 224
آفلاین
- نه پسرم نیازی نیست خودم پاترونوس میزنم.
- اصن راه نداره مامان، خودم میفرستم، تازه اینجوری بهت ثابت میشه منو به ناحق اخراج کردن.

هری با این حرف، نفس عمیقی کشید، عینکش را صاف کرد، چوبدستی خود را از جیبش در آورد و آماده ی اجرای پاترونوس شد. لیلی در حالی که لبش را میگزید به این صحنه نگاه کرد، بعد از چند ثانیه سکوت بالاخره لیلی گفت:
- پسرم من بهت اعتماد دارم، نیاز نیست خودتو ثابت کنیا. :worry:
- نه مامان جان خیالت راحت، کلی تو مدرسه اجرا کردم، کارمو بلدم.

پسر برگزیده چشمانش را بست تا خاطره ی خوب فکرش را پر کند، لیلی همچنان با نگرانی به صحنه نگاه کرد. جیمز که کسی به او نگاه نمیکرد زیر چشمی نگاهی به هری و لیلی انداخت، امیدوار بود که با فیلم هندی کردن اوضاع در سنت مانگو، شرایط بازگشت هری را مهیا کند.

- اکسپکتوپاترونوم!

گوزن شاخداری از داخل چوبدستی بیرون جهید و شروع به جست و خیز در نشیمن کرد. هری با سرعت دنبال گوزن دوید و گفت:
- برو سنت مانگو... بگو بیان اینجا بابامو ببرن اونجا... وایسا ... دارم با تو حرف میزنم!

لیلی در آن وضعیت سر خود را با شدت تمام به دیوار کوبید و پس از آن، بلافاصله ی روی زمین افتاد. جیمز که خودش را تا آن موقع به مریضی زده بود از جا پرید و مچ هری را که همچنان به دنبال پاترونوسش بود، گرفت و داد زد:
- پسره ی نا خلف! ... صد بار بهت نگفتم یه کارو درست انجام بده؟من و مامانت چه قدر باید خرابکاریاتو جمع کنیم؟؟

جیمز به سرعت به سوی لیلی دوید و سعی کرد او را به هوش بیاورد. ناگهان صدای پاقی شنید و وقتی برگشت اثری از هری پاتر نبود و به جای آن یادداشتی بر روی میز دید. نگاهی به برگه انداخت و با صدای بلند خواند.

- پدر عزیزم! من از سرکوفتهای شما خسته شدم و به خانه ی ویزلی ها میروم. خداحافظ تا ابد!

جیمز با عصبانیت فریاد زد:
- از دست این پسر! :vay:




به یاد گیدیون پریوت!

قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی !!!‏
برای عشق !!!!
برای گریفیندور ‏.



تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده


پاسخ به: ماجراهای خانواده پاتر
پیام زده شده در: ۱۸:۳۱ چهارشنبه ۱۷ دی ۱۳۹۳
#8

آرسینوس جیگرold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۹ دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲۲:۴۹ دوشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۷
از وزارت سحر و جادو
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1513
آفلاین
جیمز یک لحظه مثل منگ ها به چهره ی هری نگاه کرد و سپس نعره زد:
- لیلی! پاشو بیا ببین این یارو کیه؟

لیلی که تازه از تخت بیرون آمده بود و موهایش دست کمی از موهای بلاتریکس نداشت با عجله از پله ها پایین آمد و گفت:
- نمیتونی حتی ببینی کی دم دره! آخه چقدر تو بی خیر و بی مسئولیتی مرد.
- امممم.... نه چیزه لیلی این یارو چقدر شبیه منه نه؟
- اااا.... راست میگی این قیافه ی منگل وارانش خیلی به تو شبیه جیمز.

هری که کم کم داشت از ناباوری و تعجب پدر و مادرش خسته میشد گفت:
- باو! خوب از هاگ تا اینجا پیاده اومدم! بذارید بیام تو دیگه.

لیلی که خیالش راحت شده بود گفت:
- هری، میشه توضیح بدی این موقع سال اینجا چیکار میکنی؟
- خوب داشتم میگفتم دیگه! اخراجم کردن.
- چیکارت کردن؟

هری که دیگر داشت قاط میزد نعره زد:
- اخراج!

جیمز یک نگاه به لیلی کرد و سپس یک نگاه به هری و سپس ناگهان قلبش را با دست گرفت و با صورت پخش زمین شد.

- یعنی در این حد خوشحال شد از برگشتنم؟

لیلی جیغی زد و ناگهان روی هری پرید و با ضربه ای هری را روی چمدان هایش انداخت و نعره زد:
- آخه من چیکار کنم با تو بچه؟ این همه پول مدرس.... چیز یعنی من و بابات خودمونو واسه تو قربانی کردیم! بعد تو داری میگی اخراج شدی؟

هری که فهمید ایندفعه بر عکس همیشه کسی از دیدنش خوشحال نشده برای اینکه گند کاریش را جبران کند سریع گفت:
- من یه پاترونوس بفرستم به سنت مانگو بیان بابا رو ببرن، بلکه حالش خوب شه.


ویرایش شده توسط آرسینوس جیگر در تاریخ ۱۳۹۳/۱۰/۱۷ ۱۸:۴۹:۰۵
ویرایش شده توسط آرسینوس جیگر در تاریخ ۱۳۹۳/۱۰/۱۷ ۱۹:۳۳:۰۵
ویرایش شده توسط آرسینوس جیگر در تاریخ ۱۳۹۳/۱۰/۱۷ ۲۰:۰۴:۱۵
ویرایش شده توسط آرسینوس جیگر در تاریخ ۱۳۹۳/۱۰/۱۷ ۲۲:۴۴:۱۶
دلیل ویرایش: به جای ب نوشته بودم f! چیز خاصی نبود.


پاسخ به: ماجراهای خانواده پاتر
پیام زده شده در: ۱۶:۳۶ چهارشنبه ۱۷ دی ۱۳۹۳
#7

سيريوس بلك قدیمی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۰۰ یکشنبه ۲۸ تیر ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۷:۲۲ چهارشنبه ۷ مرداد ۱۳۹۴
از موتور خونه جهنم !
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1086
آفلاین
در همین لحظه جیمز با عصبانیت میره به سمت در و میگه:
- چیه بابا چیکار داری؟ چارتا رول گذشته همه اش خواب تو خواب شده الان اعصاب مصاب ندارم دیگه!:vay:

گیش! گیش! بوم!

جیمز بعد از اون جمله یه سیلی به لیلی و یکی به سوروس میزنه و سر خودشم به دیوار میکوبه تا مطمئن بشه این دفعه دیگه خوابی در کار نیست.

بعد از دقایقی که لیلی سره جیمز رو پانسمان کرد، سوروس رو به اتاق نشیمن دعوت کردن تا بالاخره ببینن قضیه از چه قراره.
جیمز با اکراه ظرف شیرینی رو به طرف سوروس گرفت.

- بفرمایین دهنتون شیرین کنین! کوفت بخوری...
- عزیزم چیزی گفتی؟

سوروس شیرینی رو برداشت و گفت:
- نه چیز خاصی نگفت... پاتر ها کلا چیز خاصی ندارن که بگن.

جیمز ظرف شیرینی رو روی میز کوبید و گفت:
- اولا که عزیزم رو با من بود! تو حرف نزن! خودم بخوام جواب میدم. دوما حالا که رات دادم بیای تو واسه من لات بازی در نیار! اینجا دیگه هاگوازتز نیستا! سره کوچه رو دیدی؟ وزارتخونه پایگاه باسیج زده! سیریوس یه بیسیم هم داده به خودم. کافیه که ندا بدم بیان! خلاصه حواستو جم کن!

سوروس کاملا حرفای جیمز رو نادیده گرفت و گفت:
- من اومدم اینجا تا در مورد پسرتون توی هاگوارتز حرف بزنم. ایشون به شدت در دروس مختف ضعیفه! اکثر معلما براش کلاس جبرانی گذاشتن که هزینه هاش رو هنوز پرداخت نکردین... به اخطاریه هایی هم که واستون اومده بی توجه بودین.

جیمز که حوصله اسنیپ رو نداشت گوی زرینی رو از جیبش در آورد و مشغول بازی شد.

- ... خلاصه اینکه خانواده ای به بی توجهی شما نوبره! اینکه من اومدم، صلاحدید مدیریت مدرسه بوده و جایگاهی که ایشون برای اعتبار و آبروی شما قائله.

- خب... بوق زدنات تموم شد؟ لیلی عزیزم، یه کیسه طلا از جیب ردام در بیار بده آقا بره پی کارش.

لیلی با چشمانی اشک بار به جیمز گفت:
- مرد تو اصلا گوش دادی ببینی چی میگه؟ میگه پسرمون داره اخراج میشه. این امتحانات آخرین فرجه اش برای حضور در هاگوازتره. میگه نه انضباطش در حدیه که بشه تحملش کرد و نه درساش! فقط چپ و راست توی قلعه داره پاترونوس میزنه! از کل عمرش این بچه یکی خلع سلاح رو یاد گرفته یکی هم این پاترونوس! مرد اصن به من گوش میدی چی میگم؟ آخه تو چقد بی مسئولیتی؟ همه رفیقات وزیر و وکیل و دکتر مهندس شدن تو همینجوری نشستی خونه! به مرلین با سیریوس ازدواج می کردم الان بهم میگفتن خانوم وزیر! اه!

بعد از این نطق کوبنده، زیره گریه زد و به درون اتاقش رفت و در رو بهم کوبید! ( حالا جرئت داری برو بازش کن، با عشق هم نبسته )

- خوب شد؟ همینو میخواستی مریض؟ برو بیرون از خونه من!

جیمز با دستانش به سمت در اشاره می کرد و شعله های خشم در چشمانش زبانه می کشید.
سوروس لب هایش را بر هم فشرد، از جایش برخاست، ردای مشکی اش را تکانی داد و از خانه خارج شد.

یک ماه بعد


صبح یکی از روز های زمستان بود. امتحانات ترم هاگوارتز تمام شده بود. جیمز و لیلی در آغوش یک دیگر نخوابیده بودند چون هوای اتاق به اندازه کافی گرم بود و نیازی به آغوش گرم نبود. مثل آدم یکی اینور تخت یکی اون ور تخت خوابیده بود.
در با صدای تق تق اشاره کرد که یک نفر پشتش است.

- عزیزم در میزنن.
- احتمالا سیریوسه... فیفا پونزده آورده.
- عزیزم اونکه خودش کلید داره.
- ها؟ آها راس میگی.

جیمز به سختی از رخت خواب گرم و نرمش بیرون آمد و به سمت در رفت و آن را گشود. در آستانه در پسری با سه چمدان در پشت سرش ایستاده بود و با چهره ای خنگول مآب و خندان به جیمز زل زده بود.
- سلام پدر... اخراج شدم


ویرایش شده توسط سيريوس بلك در تاریخ ۱۳۹۳/۱۰/۱۷ ۱۶:۴۳:۱۴

تصویر کوچک شده


پاسخ به: ماجراهای خانواده پاتر
پیام زده شده در: ۱۳:۴۹ سه شنبه ۱۶ دی ۱۳۹۳
#6

فلورانسو


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۱۰ پنجشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۹:۰۴ چهارشنبه ۱۴ بهمن ۱۳۹۴
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 350
آفلاین
ليلى با ديدن چهره ى سيوروس، آب دهنش رو قورت داد. جيمز از عصبانیت آب دهنش رو قورت داد. سيوروس که پشت در بود از اضطراب آب دهنش رو قورت داد. خواننده ها ناخواسته آب دهنشون رو قورت دادن. نویسنده آروم آب دهانش رو قورت داد، چى قرار بود سر پست بياد؟ مرلین بخير کنه.

سيوروس دستش رو مشت کرد و با پشت انگشت اشاره در رو دوباره کوبيد. ليلى به صورت جيمز نگاه کرد که لحظه به لحظه سرخ تر مى شد، بايد او را آرام مى کرد. کمى دورخيز کرد، پاهایش را جمع کرد، رفت هوا و در بغل جيمز فرود آمد.
- جيمز عزيزم سرخ ميشى شبیه آقاجون خدابيامرزم ميشى.

جيمز دهنش رو باز مى کنه و بعد دوباره مى بنده، دوباره باز مى کنه و بعد مى بنده، دوباره باز مى کنه اما قبل از اينکه ببنده نگاه هاى عصبانی ليلى اجازه نميده و حرفش رو مى زنه.
- اين همونيه که عاشق تو بود؟
- کى عاشق من نبود؟ چيز..بله عزيزم.
- اين همونيه که موهاى چرب داره؟
- بله عشقم.
- ليلى من اينو مي کشم.

ليلى دوباره مى پره هوا و اين بار روى فرش پايين مياد. اما قبل از اينکه حرفى بزنه، سيوروس براى سومين بار در رو مى کوبه و نگاه جيمز و ليلى دوباره به سمت در برمى گرده.

- ليلى من اينو مى کشم.

و سریع در رو باز مى کنه. نگاه آن دو رقیب به هم تلاقی مى کنه و بعد طلاق مى کنه. جيمز برمى گرده تو خونه و با يه قمه برمى گرده. قمه رو چند بار فرو مى کنه تو شکم سيوروس.
- حسابتو مى رسم.

بعد چشماى سيوروس رو از کاسه درمياره و با سنگ شروع به له کردنش مى کنه.

تق تق تق

ليلى جيغ مى زنه.
- نه، نه..نه!

تق تق تق

- ليلى پاشو در ميزنن. چقدر مى خوابى؟
- نه..
- يعنى چى نه؟ پاشو!
- نه..نه..

و بعد از خواب بيدار ميشه و مى فهمه خواب ديده. از روى تخت بلند ميشه و به سمت در ميره و سيوروس رو پشت در مى بينه.
- واى يا مرلين!


تصویر کوچک شده


I'm James.


پاسخ به: ماجراهای خانواده پاتر
پیام زده شده در: ۱۸:۳۱ یکشنبه ۱۴ دی ۱۳۹۳
#5

هرمیون گرنجرold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۴ سه شنبه ۸ آذر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۳:۱۱ جمعه ۲۸ مهر ۱۳۹۶
از اتاق خون محفل
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 239
آفلاین
خلاصه :
لیلی و جیمز مهمونی کریسمس خونشون گرفتن و قرار شده که محفلی ها و مرگخوار ها رو در دو روز متفاوت دعوت کنن تا شاید بتونن هر دو رو راضی به صلح کنن. این وسط اشتباهی رخ میده و اشتباها هر دو گروه با هم دعوت میشن. در هنگام جنگ دو گروه ، لیلی ناگهان از خواب بیدار میشه و با قیافه نگران جیمز مواجه میشه.

---

لیلی از جاش بلند میشه ، پارچه ای که رو میز بوده رو بر میداره و صورت خیسش رو پاک میکنه. کمی به جیمز نگاه میکنه و بعد با شرمندگی سریع از جلوش دور میشه و میره تو اتاق و در رو میبنده.
جیمز که از این رفتار شوکه شده بود ، سریعا خودش رو به پشت در رسوند و سعی کرد که در رو باز کنه. چند تا ورد خوند ولی چون لیلی با قدرت عشق در رو بسته بود ، کاری نمیشد کرد.

-عزیزم بیا در رو باز کن ببینم چی شده ؟ یعنی اینقد استرس داره معلم معجون سازی نوه هامون رو ببینیم ؟
-آخه تو نمیدونی اون کیه ... من روم نمیشه بیام بیرون جیمز. من ... من ...

جیمز که بالاخره متوجه شده بود نیاز نیست این همه زحمت واسه باز شدن یه در بکشه ، رفت تو انبار و آچار های مشنگیش رو آورد. آچار ها رو به سمت در دستگیره در برد و اون رو باز کرد و به همین راحتی قدرت عشق لیلی شکست (یاد بگیر لرد ولدمورت ، با چوب میزدی تو سری هری نوزاد ، این همه به دردسر نمیفتادی ).
جیمز به آهستگی وارد اتاق شد و جلوی لیلی نشست و گفت :
-اصلا ببینم هری چیکار میکنه که ما باید با معلم های نوه هامون حرف بزنیم اینقد اذیتشون نکنن ؟ بچه ترتیب کردیم همش دنبال نابودی جان پیچ هاست ، یه ذره به خانوادش فکر نمیکنه. :vay:

لیلی از جاش بلند شد و به طرف پنجره رفت. چند ثانیه ای فکر کرد و بعد برگشت و به سمت جیمز رفت. به آهستگی دستای جیمز رو گرفت و گفت :
-یادته تو چه کارهای اشتباهی تو این مدت زندگیمون انجام دادی ؟ یادته یه بار گفتم حواست به غذاها باشه من برم دیاگون یه سر ، برگشتم دیدم غذاها سوخته ، تو داری با سیریوس بازی های کامپیوتری مشنگی میکنی ؟
-آره ، کلی هم عذرخواهی کردم. میخوای هیچوقت اون ماجراها رو فراموش کنی؟
-آره و من تورو بخشیدم و الان هم خیلی دوست دارم. فقط قبل از اینکه بگم اسم استاد معجون سازی کیه ، خواستم یادآوری کنم بهت. استاد معجون سازی که قراره بیاد خونمون ، سوروس هست.
-سوروس کیه ؟ منظورت سیریوس هست ؟ سیریوس رفته معلم هاگوارتز شده ؟
-نه سیریوس دیوانه ، سوروس ، یادته اون پسره مو مشکیه که ژل زیاد میزد به سرش ، کلش روغنی بوده همیشه ؟ یادته یه روز تبدیلش کردین به قورباغه دادید به معلم حیوانات جادویی تا روش آزمایش انجام بده ؟ سوروس دیگه ، سوروس اسنیپ.

جیمز یه دفعه با سرعت لامبورگینی از جاش میپره و تا میاد مغزش تمام این اطلاعات رو تحلیل کنه و چیزی از عصبانیت بگه ، صدای در اومد. هر دو پاتر ها خودشون رو به پنجره رسوندن. سوروس اسنیپ در طرف دیگه در منتظر وایستاده بود.




پاسخ به: ماجراهای خانواده پاتر
پیام زده شده در: ۲۳:۴۹ جمعه ۱۲ دی ۱۳۹۳
#4

دلوروس آمبریج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۴۶ شنبه ۱۹ اسفند ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۱۷:۵۲ شنبه ۲۳ شهریور ۱۳۹۸
از چاه
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1592
آفلاین
- نه عمه ات !
- عمه ام؟!

کروشیوآوادالوموسبمیرخفهشو... ویژژژ
به کسری از ثانویه، میان اخگرهای رنگارنگ وردهای گوناگون، فواره ای از خون به در و دیوار راهروی ورودی منزل ژیگول پیگول پاترها می پاشه و تعدادی دل و قلوه به سبک باران بر کف زمین می بارند...

صفحه قرمز میشه. تماشاچیان بر روح نویسنده رول درود میفرستن. چند نفر از عوامل داخل صحنه ناله کمک سر می دهند. ریپر سگ عمه مارج از اونجا رد میشده در خونه باز بوده میاد صفحه قرمز و آغشته به خون رو می لیسه و دایره دید مارو کمی شفاف تر و عریض تر میکنه، چند تا استخون از زمین ور میداره و در میره...

لیلی پاتر وسط راهرو از بین دست و پاهای قطع شده و خون آلود خودشو بیرون میکشه و چشماشو پاک میکنه و با حیرت به نوه خوشحالش، لینی لونا خیره میشه که در چارچوب درب ورودی واستاده و با جسمی پیچ در پیچ و دراز، طناب میزنه...

- لیلی لونا؟ چی شدع؟ اون چیه دستت ! چه اتفاقی افتاده؟
- من نمیدونم مامان بزگ ! من داشتم خشتک داداش جیمزو گره میزدم به ریش عمو دامبلدور ! یه دفعه لرد تاریکی اومدم. نفهمیدم چی شد. همه جا قرمز شد. بعدش بابا هری از وسط نصف شد روده اش پرید توی صورتم. الانم دارم با روده اش طناب میزنم.

لیلی:

لیلی به قطعات مختلف پخش شده روی زمین خیره میشه. در یک نگاه عمیق متوجه میشه فقط همون یه تیکه ای از پیشونی پسر دلبندش، هری، باقی مونده که حاوی زخم صاعقه معروفش هست. تکه پیشانی یگانه فرزندش را کف دستش می گیرد. رد صاعقه برقی می زند.

لیلی: مادر جون ! لیلی لونا ! لیلی لونا ! با توئم. بیا یه چک به من بزن. فک کنم خوابیدیم من و تو ! مادرجان !

لیلی لونا در حرکتی آکروباتیک روده هری را مثل گاوچرون در هوا می چرخونه و میندازه دور گردن مادربزگش، مثل اسب می کشه اونو سمت خودش و با لگد کله لیلی پاتر رو مثل توپ فوتبال با شوتی از جا در میاره و میفرسته سمت حیاط !

در این حین پسر عاقوی همساده فریاد شادی "گل" سر میده...

ــــــــــــــــ
در این حین زنی لیلی نام روی کاناپه ای گرم کنار درخت کریسمس از خوابی که میدید با جیغ بلند میشه:

جیمز: جیغ نکش عزیزم ! میدونم بی تاب کی بودی ! هنوز نیومده


ویرایش شده توسط دلوروس آمبریج در تاریخ ۱۳۹۳/۱۰/۱۳ ۰:۲۲:۴۴
ویرایش شده توسط دلوروس آمبریج در تاریخ ۱۳۹۳/۱۰/۱۳ ۰:۲۵:۲۲
ویرایش شده توسط دلوروس آمبریج در تاریخ ۱۳۹۳/۱۰/۱۳ ۰:۲۹:۲۰

No Country for Old Men




پاسخ به: ماجراهای خانواده پاتر
پیام زده شده در: ۱۷:۵۸ جمعه ۱۲ دی ۱۳۹۳
#3

آگوستوس راک وود old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۱۶ چهارشنبه ۲۶ شهریور ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۱:۴۹ دوشنبه ۲۴ خرداد ۱۳۹۵
از زیر سایه ارباب .... ( سایشون جهان گستره خوو ...)
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 118
آفلاین
راک وود مرگخواران را کنار زد .
- آقا بذارید من رد شم .. آخ خانوم ببخشید ! اخ .. ببخشید کوچولو ! بابا بچه هاتونو زیر دست و پا ... آخ .. اوخ ... پوووف .. نذارید دیگه !

بالاخره راک وود با هر بدبختی بود به در رسید .
- لی لی پاتر ؟ واقعا خجالت داره که ارباب رو به مهمونی آدم دعوت کنه بعد در رو روشون باز نکنه !

صدای رسای راک وود در عمارت پاتر پیچید . سکوت سنگینی بر خانه حاکم شد . آلبوس با چشمانی اندازه نعلبکی به لی لی نگاه میکرد و با صدایی در حد وزوز مگس پرسید :
- تام رو دعوت کردی لی لی ؟ اونم وقتی که این همه محفلی اینجاس ؟

لی لی بغضش ترکید . روی صندلی ، پشت میز ناهار خوری نشست .صورتش از اشک پر شده بود اشک هایی که سایه چشمش را شستند و برق لبی را که زده بود از بین برد . با هق هق پاسخ دامبلدور را داد :
- من ... من ... من ... من فک ... فک ... فک .. می ... می کردم ا.. امروز .. با .. باید ... مرگخوارا بیان ... پس منم .. رفتم عمارت ریدل !

لی لی لونا ویبره زنان از گوشه سالن آمد .
- آخ جوون ! یعنی اسلیترینی ها هم اومدن ؟ لرد سیاه هم اومده ؟ یعنی میشه جمال آخرالزمانی ایشون رو ملاقات کنم ؟

جمعیت گریفندوری - محفلی به این دخترک ۱۸۰ درجه متفاوت پاتر نگاه کردند .پچ پچ ها کمی بالا گرفت
- این یه پاتره ؟
- یعنی چی ؟ اسلیترین ؟ مرگخوار ؟
- من شنیدم هری اینو از پرورشگاه آورده !
- این مایه ننگ محفل رو بیین . اسم پاتر ها رو کثیف کرد

کیک پچ پچ ، هری و جینی را کلافه کرد . هری در دلش لعنتی فرستاد به سمت در رفت . در را که باز کرد ، جمعیت میلیونی عشاق الارباب از حضور هری پاتر در خانه تعجب کردند .
لرد با چشمانی گرد به هری نگاه کرد :
- تو ؟
- تو ؟
- تو ؟
- تو ؟
- من ؟
- کی ؟


ویرایش شده توسط آگوستوس راک وود در تاریخ ۱۳۹۳/۱۰/۱۲ ۱۸:۴۴:۰۵

آخرين فرصت ماست ....




ماجراهای خانواده پاتر
پیام زده شده در: ۱۶:۱۰ جمعه ۱۲ دی ۱۳۹۳
#2

لیلی پاترold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۳۵ یکشنبه ۱۳ آذر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۲:۰۲ یکشنبه ۲۸ تیر ۱۳۹۴
از دره گودریک
گروه:
کاربران عضو
پیام: 55
آفلاین
لیلی که از صدای شنیدن پسرش خوشحال بود، از آشپزخونه بیرون اومد و یه دفعه با دیدن محفلی‌ها شوکه شد.
---

لیلی لونا با دیدن مادربزگش به سرعت به سمت او دوید و به پاهای لیلی چسبید.
لیلی مات و مبهوت به چشمان گریان نوه محبوبش انداخت، مدتی خیره به او ماند؛ نگاهش را چرخاند و به ملت همیشه در صحنه خیره شد.

... چه خبره اینجا؟ اینا اینجا چی کار می‌کنـ...

لیلی با صدای جمیز به خودش آمد:
- ...ـلیلی... لیلی، عزیزم حالت خوبه؟؟
لیلی متوجه نگاه خیره دوستان محفلی به خود شد. خودش را جمع کرد و لبخندی زد و گفت:
- آره! آره! خوبم! دلم برای بچه‌ها تنگ شده بود ذوق زده شدم!
ناگهان دلوروس آمبریج جامش رو بلند کرد و فریاد زد:
- به سلامتی لیلی!
هلهله‌ای بلند شد و همه جام‌هایشان را نوشیدند. لیلی لونا رو در آغوش کشید و با خنده گفت:
- پس مایه ننگ خانواده ما تویی؛ آره؟
لیلی لونا که از خنده مادربزرگش حالش کمی بهتر شده بود سری تکان داد و گفت:
- اوهوم

لیلی، پاهای لیلی لونا را با دست دیگرش گرفت. او را به سمت دیوار پرت کرد و لیلی لونا با تابلوی دوست داشتنی جیمز یکی شد؛ و گفت:
- هـــــری! این دخترت رو دیگه نبینم بیاری خونه‌ی من! من دیگه نوه‌ای به اسم لونا ندارم!

جمیز سریع به خودش رو به لونا رسوند و رو به لیلی با عصبانیت گفت:
- عزیـــــــــــــــــزم!
لیلی لونا رو از تابلو کنار زد و آب دهان او را ازش پاک کرد و گفت:
- تو که می‌دونــــــــــی! من چقد زخمت کشیدم تا تابلوی بانوی چاق رو از هاگوارتز بپیجونـــــــــــــــــم!
دامبلدور صدایش صاف کرد و گفت:
- جیــــــــــمز! پسرم! اون شب انقد سخت گذشت یعنی بهت؟
ناگهان آمبریج جامش رو بلند کرد و فریاد زد:
- به سلامتی جیمز!
هلهله‌ای بلند شد و دوباره همه جام‌هایشان را نوشیدند.
جیمز:


لیلی بی‌توجه به همه به آشپزخانه رفت و زیر گریه زد. با خود گفت:
- حالا چه گلی به سرم بگیرم! حالا چی کار کنم؟ جیمـــــــــــــز ایشالا به زمین گرم بخوری!

کف آشپرخانه نشست و کمی خودزنی کرد و گریه کنان جمیز را صدا زد:
- جیـــــــــــــــمز! بیا اینجا!
جمیز پس چند لحظه وارد آشپرخانه شد و با تعجب به لیلی نگاه کرد و گفت:
- لیلی؟ عزیزم حالا تابلو من انقد ارزش نداشت که اینحوری موهاتو کندی انداختی وسط آشپزخونه!

لیلی با این حرف جیمز از جا پرید و با فریاد گفت:
- جــــــــــیمز! چرا آخه انقد تو بی‌ملاحظه‌ای مـــــــــــــــرد؟!
جیمز به سمت لیلی را تا او را در آغوش بکشد و گفت:
- عزیزم چی شده؟ بیا بغلم ببینم!
لیلی با دست جیمز را پس زد و گفت:
- به من دست نزنا! جیغ می‌کشم!
جیمز به عقب جهید و گفت:
- بابا چته زنیکه؟ گاز چرا می‌گیری؟

در آنسوی خانه دامبلدور در گوش هری داشت زمزمه می‌کرد و می‌خندیدند:
- آره جیمزم مثل تو بود؛ اون شب رو یادته کلاس اضافی معجون‌سازی پیشرفته با علوم آینده رو برات گذاشته بودم؟
هری با هیجان گفت:
- آره! خیـــــــــــلی خوب بود!
دامبلدور خنده ریزی کرد و گفت:
- یه چند تا فرمول بود که تو دوست داشتی! اونا رو اول با جیمز امتحان کرده بودیـ...

تق تق تق

صدای در، توجه همه را به سمت در جلب کرد. جینی رو به هری کرد و گفت:
- کس دیگه‌ای قرار بود بیاد؟
هری با تعجب گفت:
- نمی‌دونم؛ فکر نکنم!
ناگهان آمبریج جامش رو بلند کرد و فریاد زد:
- به سلامتی اون که پشت دره!
هلهله‌ای بلند شد و همه جام‌هایشان را مجددا نوشیدند.

تق تق تق

دوباره صدای در بلند شد. از آن طرف خانه نعره‌ی گلرت گریندل والد بلند شد:
- جـــــــــــــــــــــیمز! در می‌زنن!
جمیز شوکه شده از آشپرخانه بیرون آمد و به در مات و مبهوت خیره شد.


صدای ظریف و آرومی از پشت در به گوش رسید:
چرا درو باز نمی‌کنن، پس؟ راستی ارباب... این لباس خیلی بهتون میاد...


ویرایش شده توسط لیلی پاتر در تاریخ ۱۳۹۳/۱۰/۱۲ ۱۷:۵۳:۳۴
ویرایش شده توسط لیلی پاتر در تاریخ ۱۳۹۳/۱۰/۱۲ ۱۹:۲۱:۴۷

و آن هنگام که انتظارش را ندارید؛ یهویی می‌شه!

ماجراهای خانواده پاتر


ماجراهای خانواده پاتر
پیام زده شده در: ۱۶:۰۹ جمعه ۱۲ دی ۱۳۹۳
#1

هرمیون گرنجرold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۴ سه شنبه ۸ آذر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۳:۱۱ جمعه ۲۸ مهر ۱۳۹۶
از اتاق خون محفل
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 239
آفلاین
هوا آفتابی همراه با وزش بادهای بهاری به نظر میرسید. در دره گودریک صدایی جز گنجشک نمیومد.تک و تنها در گوشه ای از دره ، خونه ای تمیز و تزیین شده به آداب کریسمس قرار داشت و بوی خوب غذاها و نوشیدنی های کریسمیش کل محله رو گرفته بود.
جلوی درب خونه با فونت بولد و رنگ قرمز گریفیندوری اسم پاتر ها به چشم میومد. درون خونه زوج خوشحال مشغول تزیین خونه و درست کردن میز غذا برای مهمونی بزرگ پاتر بودن. جیمز از اینور به اون طرف خونه میرفت و کادو ها رو جا به جا میکرد. لباس قرمز و سبزی مخصوص کریسمس رو که لیلی براش بافته رو پوشیده بود.
کمی اونور تر ، لیلی با چوب جادوش مدام غذاها رو طلسم میکرد تا به بهترین نحو درست بشن. هر دو منتظر صدای زنگ در بودن تا خانواده و مهمون هاشون برسن.
جیمز بعد از اینکه تمام کادوها رو زیر درخت گذاشت ، به طرف لیلی رفت و پیشونیش رو ماچی کرد و گفت :
-خیلی خوب کاری کردیم که قرار شد دو تا مهمونی جدا بگیریم یکی واسه محفلی ها و یکی واسه مرگخوار ها. شاید اینجوری بتونیم جدا جدا صلح برقرار کنیم. لرد به هر حال یه ذره جو انسانیت توش هست و مطمئنم که اگر باهاش مهربونی کنیم ، میتونیم بیاریمش به سمت آبادی دنیای جادوگری به جای نابودی دنیای جادوگری و مشنگی !
-آره عزیزم ، اینجوری بچه ها و نوه هامون رو هم بیشتر میبینیم. اونا که هیچوقت سر نمیزنن جدیدا. من که میدونم همش زیر سر اون جینیه. اصلا نمیدونم هری چی دیده تو اون دختر که اینقد دوستش داره. :vay:

مکالمه دو نفر با صدای در قطع شد. جیمز که از خوشحالی لبخند بزرگی تو صورتش به وجود اومد ، به سرعت خودش رو به در رسوند و بازش کرد.
اون طرف در ، 20 30 نفر آدم ، جلوتر از همه هری و دامبلدور بودن که اونها هم از خوشحالی اینکه بالاخره دسپختی جز مالی میخوردن خوشحال بودن ، سریع جیمز رو بغل کردن و تک تک وارد خونه شدن.
-جیمز ، بوی غذا کل محله رو گرفته. من که خیلی گرسنمه ، من میرم خاکستر های ققنوس رو جمع کنم بذارم یه گوشه دوباره مثل اینکه مرده.
-پدررررر ، چقد خوشحالم که میبینمت . دیروز تو هاگوارتز چون 4 تا جان پیچ رو نابود کردم ، اسنیپ بهم معجون سازی رو 4 داد. بعدم اینکه یه نقاشی خیلی خوب کشیم که تو و مامان توشی و به همین دلیل دامبلدور دویست هزار امتیاز به گریفیندور داد و قهرمان شدیم. اسنیپ هم حرفی نزد تا ما به راحتی حق اسلیترین رو بخوریم.
-خجالت بکش هری ، تو مثلا کارگاه وزارت خونه ای ، هنوز هاگوارتز چیکار میکنی ؟ برو کنار من نوه هام رو ببینم یه ذره. نوه های عزیزم کجان ؟

جیمز هری پاتر و آلبوس سوروس پاتر به سرعت خودشون رو به بابا بزرگشون رسیدن و پریدن تو بغلش. لیلی لونا پاتر هم با خجالت سر پایین از در وارد شد. جیمز بعد از اینکه اون دو نفر رو گذاشت زمین ، به طرف لیلی لونا رفت و کمی خم شد و گفت :
-ها چرا اینقد خجالت زده ای دخترم ؟ چیزی شده ؟

جیمز که مثل همیشه قصد اذیت کردن خواهرش رو داشت ، سریع به طرف جیمز رفت و گفت:
-آره بابا بزرگ ، لیلی رفته گروه اسلیترین. تو کل مدرسه پر شده که خودش از کلاه خواسته بفرستنش اونجا. میگن که هنوز یه ذره از روح ولدمورت تو هری مونده بوده و از اون به لیلی رسیده.
-نخیرم اصلا اینجوری نیست ، حرف بیخود نزن اینقد جیمز.

به این ترتیب بود که لیلی به سرعت به دنبال جیمز دوید و اون دو با هم گلاویز شدن.جیمز پاتر بزرگ به سمتشون رفت و جداشون کرد و بعد رو به هری گفت:
-وقتی به بچه هات میگی که گروه اسلیترین هم خوبه و بزرگان زیادی توش بودن و اینا صحبت ها ، همین میشه دیگه بچه هات میرن گروه های دیگه. حالا باز خوبه هافلپاف و راونکلاو که اصلا تو داستان رولینگ اهمیت نداشتن نرفتن.

لیلی که از صدای شنیدن پسرش خوشحال بود ، از آشپزخونه بیرون اومد و یه دفعه با دیدن محفلی ها شوکه شد.

---
چرا لیلی از دیدن محفلی ها شوکه شده بود ؟ آیا لیلی مرگخوار هست ؟ آیا اشتباهی رخ داده ؟


ویرایش شده توسط جیمز پاتر در تاریخ ۱۳۹۳/۱۰/۱۲ ۱۶:۳۶:۱۲








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.