هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید سابق)
پیام زده شده در: ۱۷:۲۷ یکشنبه ۲۳ مهر ۱۳۸۵

پروفسور کويیرل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۲ چهارشنبه ۱۷ فروردین ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱:۲۸:۲۱ پنجشنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۹
از مدرسه جادوگری هاگوارتز
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 2961 | خلاصه ها: 1
آفلاین
چند دقیقه ای به صورت پیرمرد خیره ماند.باور کردنش سخت بود که بالاخره مرگخواران توانسته بودند او را به آنجا بیاورند.چطور ممکن بود او به این راحتی تسلیم شود.پیرمردی که در مقابل دالاهوف با زنجرهایی که با آن بسته شده بود قرار گرفته بود فقط از نظر ظاهری به پروفسور دامبلدور رئیس محفل ققنوس شباهت داشت.
دالاهوف:مطمئنید این همون دامبلدور معروفه!؟ نکنه اشتباها نسخه شبیه سازیشو آورده باشی؟
مونتاگ: چی داری میگی... خودم از تختخوابش کشیدمش بیرون.از اونجام یراست آوردمش سمت دژ
دالاهوف:ولی آخه... یعنی این پیرمرد لاغر مردنی که مثل یه بچه آروم نشسته دامبلدوره!؟
لوسیوس که در انتهای اتاق مشغول بازرسی تعدادی از وسایل عجیب و غریب شکنجه بود با صدای گوشخراشی فریاد میزنه:چقدر سوال میکنی.کاری رو که لرد خواسته انجام بده.اگه دلتم براش میسوزه میتونی بری شفاعتشو بکنی!
دالاهوف که کلی جا خورده بود و انتظار این حرف رو نداشت با ابروان گره خورده ای گفت:من فقط خواستم مطمئن بشم.فکر نکنم لرد خوشش بیاد ما نمونه آزمایشگاهیشو اینجا نابود کنیم.
بادراد:نگران نباش این اصله...میخوای امتحانش کنم برات؟
بادراد به سمت دامبلدور حرکت کرد و چوبدستیش رو درست مقابل پاهایش قرار داد و فریاد زد: تاررانتالگرا
دامبلدور با زنجیرهایی که بدورش بود به سختی بلند شد و شروع به رقصیدن کرد.

تمام مرگخواران حاضر در اتاق، شروع به خندیدن کردند.بعد از مدتی که اثر طلسم از میان رفت، بارداد رو به دالاهوف کرد و گفت:دیدی واقعیه...اگه شبیه سازی بود با این ظرافت برات دنسینگ نمیکرد.حالا بهتره زودتر کارتو شروع کنی.لرد زیاد از معطل گذاشتن خوشش نمیاد.
دالاهوف:من آخه رو این مردنی چه جور شکنجه ای اجرا کنم که استخونهاش پودر نشه؟حداقل خانوادشو می آوردین تا ...
مونتاگ:نه... نباید به خانوادش آسیبی برسه.ما که دیگه اونارو شبیه سازی نکردیم پس باید طوری رفتار کنیم که انگار اصلا دامبلدور رو ندیدم.الان دامبلدور تو محفله اینو فراموش نکن.
دالاهوف:باشه پس بیاد کمک کنید اینو ببریم تو محل شکنجه وسط اتاق کارم که نمیتونم کاری کنم اینجا رو به گند میکشه.نمیخوام یه قطره خون از دماغ این پیرمرد تو اتاقم بچکه...هوی لوسیوس چیکار میکنی میخوای انگشتای دست و پات جاهاشون عوض بشه؟اونو بزار سره جاش...ببریدش تا منم بیام
بادراد و لوسیوس هر کدوم قسمتی از زنجیر متصل شده به بدن دامبلدور رو گرفتند و جلوتر از اون به راه افتادند.دامبلدور در اثر کشش زنجیرها در اطراف بدنش هر لحظه مچاله تر از قبل میشد.بدن ضعیف و بیجانش در روی زمین کشیده میشد بدون اینکه چیزی احساس کند.





Re: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید سابق)
پیام زده شده در: ۱۷:۱۳ شنبه ۲۲ مهر ۱۳۸۵

ایگور کارکاروفold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۳ شنبه ۱ بهمن ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۸:۰۶ دوشنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۲
از اتاق خون محفل
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 3124
آفلاین
چیزی به شب نمانده بود و دالاهوف،تنها در دفتر کارش نشسته بود و یادداشت بلندی از اسامی کسانی که باید شکنجه میشدند در دست داشت.لیستی که واژه هایش بدون انعکاس کوچکترین نشانه ای از معنایشان به درون ذهنش سرازیر می شدند.از سوی دیگر تلاش میکرد خاطره ی ناگوار آن هفته ی طولانی،ملال آور و پر دردسر راه از سرش بیرون کند . در این گیر ودار دیگر چیزی نبود گه در ذهنش اختصاص بدهد.
چهره شادمان یکی از دوستانشو با وضوح خاصی میدید.این دوست او درست در همان روز توانسته بود در مزایده وزارت برنده بشود.
دوست نامرد او بدون اینکه نیشخندش را جمع کند چنین نتیجه گیری کرده بود:((بی هویت بودن همیشه باعث باخت فرد میشه))
و در کمال تاسف این کاملا درست بود.حتی خود دالاهوف آن را حس میکرد.حتی وضعیت آب و هوایی نیز گرفته بود.آن همه مه سرد و نمناک در اواسط جولای؟...به هیچ وجه درست نبود...اصلا طبیعی نبود...
دست ها را بالای سرش کش داد و با قیافه ای ماتم زده به گوشه و کنار دفترش نگاهی انداخت.اتاق زیبایی بود و با بخاری دیواری مرمری باشکوهی در مقابل پنجره های بلند که به دلیل آن سرمای بی تناسب با فصل تابستان بسته بودند.دالاهوف پس از لرزش خفیفی از جایش برخاست.به سمت پنجره رفت و مه رقیقی چشم دوخت که پشت پنجره متراکم می شد.درست در همان لحظه،وقتی پست به اتاق ایستاده بود صدای سرفه ای آهسته ای را از پشت سرش شنید.
همانطور که با تصویر وحشت زده اش در شیشه ای تاریک پنجره رو در رو بود سر جایش میخکوب شد.آن صدای سرفه را می شناخت.قبلا آن را شنیده بود.آهسته و برگشت و همان کسی که دعا میکرد باهاش روبه رو نشه رو دید!
آناکین مونتاگ!
-بابا تو چی میخواهی اینجا آخه؟همون یکدفعه که اون کار من رو به لرد گفتی و آبروی منو بردی راضی نشدی؟دیگه چه بلایی میخواهی سر من بیاری؟
-نه،دالاهوف خیالت راحت باشه!بادراد بیارش پیش رییس شکنجه گاه!
این اسم برای دالاهوف آشنا بود،آیا واقعا کسی برای شکنجه آورده بودند؟او دیگر تحمل نداشت،ولی اگر از طرف لرد فرستاده شده بود چی؟اون موقع باید چیکار میکرد؟آیا راهی به جز قبول کردن نداشت؟
-چیه دالاهوف جووون؟تو خودتی؟این فردی که باید شکنجش بدیم!خیلی پیرمرد باهالیه!
دالاهوف در جای خود خشک شد!این یعنی چی؟دامبلدور رو باید شکنجه میدادند؟آیا لرد او را مسخره کرده بود؟به چه صورت او را به دام انداخته بودند؟خون در بدنش به شدت حرکت میکرد و بدنش گرم شده بود و همانطور عرق میریخت!
------------------
ادامه بدید لطفا!
اولین رول جدی و درست حسابیم بود که روش کلی کار کرده بودم!ببخشید اگر بد شده بود!


ویرایش شده توسط ایگور کارکاروف در تاریخ ۱۳۸۵/۷/۲۲ ۲۰:۲۱:۰۵
ویرایش شده توسط ایگور کارکاروف در تاریخ ۱۳۸۵/۷/۲۲ ۲۰:۲۷:۰۰

بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم !

شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :

1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین



Re: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید سابق)
پیام زده شده در: ۲۰:۳۵ پنجشنبه ۲۰ مهر ۱۳۸۵

لوسیوس مالفوی old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۴۲ شنبه ۲۲ مرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۶:۱۴:۳۱ سه شنبه ۲۹ تیر ۱۴۰۰
از قصر خانواده مالفوی
گروه:
کاربران عضو
پیام: 812
آفلاین
آلبوس عرق بسیار سردی رو پیشانی اش نشته بود... نورهای سبز و قرمزی دوره سرش میچرخید و یکباره به زمین یخ و مرطوبی بر خورد کرد، هنوز حواسش جمع نبود ! صدای پچ پچ های بندی رو میشنید صدای که میگفت آفرین آناکین! زنده تو که بدرد نخورد ولی روح تو بزرگترین کار رو کرد، دامبلدور تازه فهمیده بود که چه کلک بزرگی خورده و خاک بر سرش شده چشمانش رو باز کرد همه جای تاریک بود ولی نه به تاریکی که جای رو نشه ندید چند مشعل در یک راه رو کمی آن طرف تر روشن بود که نورش اینجا رو هم کمی روشن کرده بود ، آلبوس خودش را در میان جانی ترین مرگ خواران دیده بود ، دالاهوف، بلاتریکس؛ رودلف، شارازاس ایبالیوس، لوسیوس مالفوی، سرژ تانیکان، کوییرل و بادراد تعدادی دیگر!

آلبوس خودش رو زد به نه فهمی: هوم روح آناکین خوب هورکراکس ها کجا هستن!؟

آناکین: ها ها ها! دامبلدور به جهنم تاریکی خوش آمدی! خوش آمدی! شازده آقا به منزل خود آمدی خود آمدی! ها ها ها!

همه مرگ خواران زدن زیر خنده!

اما با با وزیدن بادی که از طرف همون راه رو که نوره اینجا توسط مشعل های داخلش تامین میشد ، سکوتی حکم فرما شد! شعله مشعل ها به طرف مخالف باد خم شدن و هر لحظه احتمال بود که خاموش شوند، لردسیاه از آخر راه رو در حال آمدن به طرف آلبوس بود که روی زمین نشسته بود و داشت فکر میکرد چطوری جانش رو برداره و در بره! اما صدای به او میگفت مرگ! آلبوس مرگ! تو دیگه راه فراری نداری !

لردسیاه وارد شد!

مرگ خواران: لرد سلامت باد!
لرد به طرف آلبوس رفت: و کف دستش رو به طرف آلبوس گرفت : ویک آپ ! ویک آپ آلبوس! (ترجمه بلند شو بلند شو آلبوس) تو در چنگال من هستی! آلبوس تحت کنترل لرد سیاه از پست در حالی که در هوا معلق شده بود ، به دیوار سنگی برخورد کرد و زمین خورد !

لردسیاه: تو در چنگه منی ! و مدل شبیه سازی تو الان توی محفل داره کارهای مورد نظر من رو انجام میده! موهاها!

لردسیاه: بادراد ! لوسیوس! یالا زود باشید کارتون رو بکنید!

لوسیوس و بادراد به طرف آلبوس رفتن، آلبوس انگار که دیگه جادوگر نیست مثل یک ماگل تسلیم شده بود نمیدونست چه اتفاقی براش افتاده ، هیچ گونه قدرتی که بتونه باهاش جادو کنه نداشت! به نظر میومد طلسمی روی دژ مرگ اجرا شده بود که در اون هر جادوی که از طرف یک قلب سفید بخواد اجرا بشه بلاک بشه!

لوسیوس و بادراد اونو به زنجیر کشیدن و روی زمین کشیدن و به طرف شکنجه گاه مخصوص دالاهوف این غصاب جهنی بردن!


جادوگران گذشته ، حال و آینده منه...


Re: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید سابق)
پیام زده شده در: ۰:۲۱ چهارشنبه ۱۹ مهر ۱۳۸۵

آنتونین دالاهوف


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۴ دوشنبه ۳ مهر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۳:۱۱ شنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۹
از کره آبی
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 2608
آفلاین
دامبلدور عینکش رو صاف کرد تا بتونه بهتر ببینه...اون الان در استانه
زیرزمینی بس بزرگ و سترگ که زیاد جای قابل اعتمادی به نظر نمیومد قرار داشت...همه جا را مهی غلیظ در بر گرفته بود...البوس با خود فکر میکرد که این زیر زمین مانند تکه ای از جهنم میماند که در روی زمین قرار دارد...ناله ها و فغانهای گوشخراش شکیبائی را از او ربوده بود...حتی البوس هم این همه شگفتی را تاب نمیاورد...سوالات بی شماری ذهنش را مشغول کرده بود...
روح اناکین:بیا دیگه چرا اونجا وایسادی نکنه ترسیدی؟
البوس:نه!نه!فقط داشتم محیط را تجزیه تحلیل میکردم...و با قدمهائی نه چندان مطمئن پا در پله های زیر زمین گذاشت...صدای گام برداشتنش به شکلی وحشتناک در سرتاسر زیر زمین منعکس میشد...ندائی درونی به سراغش امده بود ندائی که او هیچ وقت تا حالا تجربه نکرده بود...چیزی در درونش سست شده بود...بله این نشانه ترس بود البوس برای اولین بار در عمرش این تجربه را کسب کرده بود...ان هم نه در راه هدفش...بلکه از ترس از دست دادن جانش....ولی به نظر میامد چاره ای جز اعتماد به روح اناکین نداشت...
از سوئی دیگر روح اناکین با خود می اندیشید که الان البوس مانند یک موشی است که در دست او گیر افتاده و او میتواند قبل از خوردنش با او کمی تفریح کند...این افکار به اناکین برای ادامه ماموریتش قوت قلب میداد...اناکین تصمیم میگیرد کمی با البوس صحبت کند تا رشته افکارش را پاره کند زیرا هر لحظه داشت به اینجا مشکوک تر میشد...
اناکین:البوس نمیدونی من از اینجا چه خاطراتی دارم...اینجا برای مخالفان لرد سیاه از جهنم و انتونین دالاهوف از عزرائیل بدتر بود...چه قدر از مخالفان که اینجا شکنجه نشدند...چه قدر از مخالفان که تاب شکنجه های انتونی و مرگخواران همدستش را نیاوردن و مردند...
انها در نظر انتونی فقط موشهائی ازمایشگاهی بودند که هر از چند گاهی برایش میاوردند تا او جدیدترین ابداعاتش در زمینه استیصال انسانها را بر رویشان ازمایش کند....
البوس:ببینم راستی مرگخوارها الان کجا هستند...از اون گذشته انتونی کجاست؟...نکنه اینجا گیرمون...البوس ساکت شد
انتونی:بندازند...درسته اینو میخواستی بگی؟...فکر نمیکردم البوس دامبلدور به قول محفلیها بزرگ هم روزنه ای از ترس در وجودش دمیده بشود...هر چند تنها کسی که با دیدن اینجا نمیترسد فکر کنم خود عزرائیل است....
دیگر به انتهای راهروئی که در امتداد زیر زمین وجود داشت رسیده بودند...در مقابلشان دری سنگی که حداقل 3 برابر قامت البوس را داشت خودنمائی میکرد...
البوس:حالا باید چکار کنیم؟
اناکین:اینجا دروازه ورود به دنیای تاریکی هست کار ما برای یافتن و نابود کردن هورکراکسها تازه داره شروع میشه...
البوس:ببینم مگه میشه تام(تام ریدل=لرد ولدمورت) هورکراکسهاشو بدون محافظ بزاره پشت این در حتما چندین مرگخوار انتظار ما رو میکشند...
اناکین با درایت کامل جواب داد:ببینم توی این عمر بسیار بسیار بلندی که داشتی شده بود تا حالا این همه ترس وجودتو در بر بگیره؟فکر میکنی هر کسی جرات ورود به اینجا را به خودش میده؟در ثانی برای رد شدن ارز این در رمزی لازم است که جز ارباب و تعداد انگشت شماری از مرگخوارهای قابل اعتماد اونو نمیدونن...
البوس که به نظر میرسید قانع شده گفت:خیلی خوب پس زود تر رمزو بگو تا بریم تو...من خیلی از اینجا خوشم نمیاد...
اناکین:پوزخندی زد...
البوس:منظورم این بود که اینجا خیلی سرده....
اناکین:باشه بابا مثلا من نفهمیدم تو ترسیدی حالا برو کنار از جلوی در تا من رمزو بگم و وارد شم فقط یادت باشه رمزو کلمه به کلمه و دقیق باید ادا کنی/پس من جلوتر میرم تو هم بعد از اینکه من داخل شدم رمزو بگو تا داخل شوی...
البوس:..صبر کن...یه لحظه صبر کن...یه سوال دیگه:مگه تو نمیگفتی که انتونی و عده ای دیگر از مرگخوارا اینجا مخالفان تام را شکنجه میدادند؟اناکین:چرا/البوس:خب ما الان حدودا 10-11 ساعت میشه اینجائیم پس چرا پیداشون نیست؟....اناکین در دل پوزخندی میزنه و میگه چون پشت این در انتظارت را میکشند!
ولی دوباره هواسش را جم میکند و میگوید:چون مشغول انجام ماموریتهای ولدمورت هستند...مگه این چند روز اخیر پیام امروز را نخوندی؟ندیدی که گزارش کشته شدن مخالفان ولدمورت که اثاری از شکنجه بر روی بدنشون بوده همه جا پیچیده؟...
البوس:اره..اره..راست میگی یادم اومد....خوب پس برو منم بعد تو میام....
اناکین با صدای بلند رومز یعنی:VICTORY OR DEATH را میگوید و ناگهان ناپدید میشود....
البوس هم با وجود اینکه هنوز یه مقدار شک داشت رمز را میگوید و وارد دنیای تاریکی میشود...


ویرایش شده توسط آنتونین دالاهوف در تاریخ ۱۳۸۵/۷/۱۹ ۲:۰۶:۵۹


Re: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید سابق)
پیام زده شده در: ۲۲:۳۲ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۸۵

پروفسور کويیرل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۲ چهارشنبه ۱۷ فروردین ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱:۲۸:۲۱ پنجشنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۹
از مدرسه جادوگری هاگوارتز
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 2961 | خلاصه ها: 1
آفلاین
سیاهی شب همه محوطه دژ را در خور فرو برده بود.صدای ناله ارواح جادوگران سفیدی که در دژ شکنجه شده بودند به وضوح شنیده میشد. صدای غیژ مانند در بزرگ و فولادی دژ که مانند زجه های ارواچ کشته شدن در قلعه بود به هوا برخواست و سپس سکوت.
گونی نه چندان بزرگی از میان در، در حالیکه میان زمین و هوا بود به داخل دژ حرکت کرد .در پشتش نوری عجیبی در حال درخشیدن بود که به همراه او حرکت میکرد.تشخیص اینکه این نور از داخل گونی به بیرون پخش میشود و یا کسی با چراغی در آنسوی آن در حرکت است در آن فاصله از بین در تا پلکان بزرگ دژ غیر ممکن بود.
گونی که گه گاه تکانهای مشکوکی میخورد در نزدیک پله های دژ نزدیک در ورودی آن، ایستاد.چیزی که به نور شبیه بود چیزی جز روح مردی که گونی را با چوب دستی اش به حرکت در آورده بود نبود.
آناکین چوبدستی اش را به سمت بالا برد و وردی را زمزمه کرد.گونی با تکان شدیدی در اثر برخورد با لبه های تیز پله ها به سمت بالا به راه افتاد; همراه با صدای آه ناله ای که از آن خارج میشد.

چند دقیقه بعد گونی در وسط دژ جایی که انواع و اقسام وسایل شکنجه قرار داشت فرود آمد.آناکین با حرکت دوار چوب دستیش طناب دور آن را باز کرد.
پیرمردی نه چندان زیبا با ردایی کهنه در حالیکه دهانش با ریش بلند و سفیدش بسته شده بود از آن بیرون آمد.با دستانش به آرامی ریشهایش را باز کرد و گفت:
دامبلدور:اینطوری میخواستی بهت اعتماد کنم؟مگه خودم پا نداشتم که بیام یا فکر کردی راه رو ...
آناکین:متاسفم باید یه طوری اعتماد بقیه مرگخوارا رو جلب میکردم که بهم شک نکنن.ممکن بود لرد بویی ببره اونوقت کارمون مشکل میشد.الان که خوبید؟
دامبلدور:من خوبم.خانوادم که...
آناکین:نگران نباشید به اونا صدمه ای نزدن.اصلا فکر نکنم متوجه شده باشن فقط استرجس یکم ... البته زیاد مهم نیست.حالا بهتره زودتر بریم قبل از اینکه کسی متوجه ما بشه.
دامبلدور:مطمئنی که هوراکراسها اینجان؟
آناکین:البته...اینجا بهترین جایی که میشه هوراکراس ها رو مخفی کرد.فکر نکنم هیچ جادوگر سفیدی جرات کنه پا به اینجا بزاره.این صدا ها رو میشنوید!؟ صدایه ارواحی هست که اینجا شکنجه شدن.
دامبلدور:امیدوارم راست گفته باشی و گرنه...گرچه قبلا مردی.راستی چوبدستیم کو؟
آناکین:پیش من جاش امنه بهتره را ه بیوفتیم.از این طرف.از اینجا به زیرزمین میریم.فکر کنم بتونیم یه چیزایی پیدا کنیم.

آناکین جلوتر از دامبلدور قدم برمیداشت تا مانند مشعلی راه را برای دامبلدور روشن کند.آلبوس که به خیال خودش بهترین موقعیت عمرش نصیبش شده، بدون چون و چرا در راهرویی که به سمت زیر زمین دژ امتداد داشت حرکت می کرد بدون اینکه بداند در این لحظه شخصی به جایه او در محفل در حال خراب کردن تمام برنامه هایش است...





Re: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید سابق)
پیام زده شده در: ۱۵:۱۹ سه شنبه ۱۱ مهر ۱۳۸۵

آنتونین دالاهوف


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۴ دوشنبه ۳ مهر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۳:۱۱ شنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۹
از کره آبی
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 2608
آفلاین
سلام به دوستداران ارباب.
راستش این پست من در ادامه پست انیتا دامبلدور در کافه تفریحات سیاه است ولی من بعد از این که اینو وشتم گفتم اینو اینجا بگذارم شاید بهتر باشه/ولی بدانید و اگاه باشید که این پست در ادامه پست انیتا دامبلدور در کافه تفریحات سیاه است!
انیتا معجون را لا جرعه سر کشید ولی زهی خیال باطل
تاریخ مصرف ان معجون حدودا برای 6 واه پیش بود!و این کار کسی نبود جز بادیگارد دست راست ارباب انتونین دالاهوف.
انیتا پس از سر کشیدن معجون:
بچه های محفل: ابجی انیتا ضایع شد(با لحن داداش ضیا بخونید)
ارباب:
دالاهوف:
مرگخوارا:
انیتا بدبخت انیتا بیچاره انیتا در مانده انیتا معتاد پولداره بدبخت پولداره معتاد معتاد../خلاصه انیتا در چنگال مرگخواران و ارباب گیر افتاده بود و چه بد موقعی گیر افتاده بود.شکنجه گر معروف مرگخوارها یعنی انتونین درست چند روز قبل تونسته بود از ازکابان دودر کنه و به جمع مرگخوارها ملحق بشه و چه تفریحی برای اون بالاتر از اینکه یه محفلی را شکنجه کند
دالاهوف زانو زده در مقابل ارباب:ارباب جان افتخار شکنجه این محفلی بی ارزش را به من بسپارید.ارباب به سلامت بادا.
ارباب چند ثانیه به چشمهای انتونین خیره میشود و فکرش را میخوند و میفرماید:اخه با این افکار شیطانی ای که تو داری میترسم بزنی بچه مردم را ناقص الخلقه کنی....ارباب چند ثانیه مکث میفرمید و ادامه میدهد:
اجازه میدهم ولی به شرطها و شروطها که باید قول بدی اولا مثل قدیم ناخن نکشی ثانیا مته و دریل و ..به کار نبری ثالثا انگشت منگشت دست پا مچ بازو چشم سیرابی شیردون کله پاچه نبری و نزاری رو سینش!رابعا و از همه مهمتر از دستگاه اپولو استفاده نکنی.اکی؟
دالاهوف:امر امر ارباب است!پس من با اجازه فعلا اینو ببرمش توی
اداره مشترک ضد خرابکاری(موزه عبرت فعلی)یه سلام و علیکی باهاش داشته باشم تا بعدا با اجازه شما و رحمه الله و برکاته را انجام بدهم.با اجازه
*********
انیتا چشم بندی به چشم دارد و هیچ جا را نمیبیند فقط متوجه میشود که اونو سوار یک جارو کرده اند و چند دقیقه قبل در جائی به همراه دالاهوف پائین امده اند و حالا هم دارند سلانه سلانه در دخمه ای سرد و ساکت
به پیش میروند.انیتا وحشتی عجیب در وجودش حس میکند... ترسی عظیم بدنش را فرا گرفته است...ترس از ابهامات...ترس از اینکه نمیداند در کجا دارد قدم میگذارد...قرار است چه بر سرش بیاید...و ار همه مهمتر این دالاهوف کیست و چه شخصیتی دارد...
بعد از چندین متر پیاده روی دالاهوف او را به سوی اتاقی رهنمون میکند و او را روی صندلی ای مینشاند...
انیتا دیگر از ترس ممکن است قالب تهی کند..دالاهوف چشم بند انیتا را از روی صورتش به کناری برمیدارد...
ناگهان نزدبک بود که قلب انیتا در سینه اش سنگ کوب شود...او چه میدید..باور کردنش مشکل بود ولی او الان داشت با چشمان خود صورت دالاهوف را میدید...و این پیشگوئی و روایت معروف در ذهنش مرور میشد:
لرد سیاه مدتی غایب میشود و بعضی از طرفدارانش از سویش پراکنده ولی بعد از بازگشتش یارانی اطرافش را خواهند گرفت که در وفاداری بی همتا هستند و یکی سرامدانشان شخصی میباشد که در ازکابان بوده است و بعد از بازگشت ارباب از انجا فرار میکند و به ارباب ملحق میشود و از لحاظ سیرت و به خصوص صورت شبیه ترین افراد به لرد سیاه میباشد...
بله او درست میدید واقعا که دالاهوف از لحاظ سیرت و به خصوص صورت شباهت خاصی به ارباب داشت...انیتا وقتی برای اولین بار به صورت دالاهوف نگاه کرد یاد اولین باری افتاد که جرات کرده بود برای چند ثانیه مستقیم در صورت ارباب بنگرد...وحشتی عظیم سراسر وجودش را در بر گرفته بود..
انیتا میخواست سوالاتی از دالاهوف بپرسد ولی زبانش بند امده بود
..همه توانش را جمع کرد و توانست یک جمله به دالاهوف بگوید:اقای دالاهوف میشه بپر...دالاهوف جمله انیتا را نیمه کاره گذاشت و گفت:
دهنت را ببند!
انیتا:فقط یک سوال داش..
دالاهوف با صدائی بسیار خشن گفتم:دهنت رو ببند محفلی بزدل/
حیف که ارباب توصیه اکید کردند وگرنه همین اول کاری زبونت را میبریدم
میگذاشتم روی سینت تا دیگه پرحرفی نکنی.دالاهوف این را گفت و بدون هیچ حرف اضافه ای از اتاق بیرون رفت.
چند دقیقه بعد از بیرون رفتن دالاهوف:
انیتا احساس کرد داره اب پز میشه...احساس کرد از گرما پوست بدنش دارد
از تنش کنده میشود...وای خدا چه قدر گرم بود اینجا...نکنه اینجا خود جهنم است...دیگر گرما به حدی رسیده بود که تحملش غیر ممکن بود...
ناگهان دالاهوف در را باز کرد و داخل اتاق شد.
دلاهوف:خوب خوب خوب میبینم که خیلی گرکت شده
به نظرم گرمائی که خوردی کافیه فقط یه قسمت کوچیکاز کار مونده تا به شکنجه اصلی برسیم
دالاهوف با خودش گاز خوراک پزی کوچکی به داخل اتاق میاورد و میگذارد زیر پای انیتا و صندلی انیتا را تا جائی که فقط کف پایش به گاز برسد عقب میبرد و سپس جورابهایش را میکند و کف پای او را 2-3 متر از سطح گاز بالاتر میگیرد و گاز را روشن میکند.
انیتا در چند ثدقیقه اول احساس بدی ندارد و اصلا بهش سخت نمیگذرد ولی بعد از چند دقیقه احساس میکند که پاهایش دارد پخته میشود و ناخود اگاه جیغی بلند میکشد...دالاهوف خوب این نشون میده که حرارت بس است.
دالاهوف گاز را خاموش میکند و از اتاق بیرون میرود و 2-3 دقیقه بعد دوباره وارد اتاق میشود ولی انگار اتفاقی شگرف افتاده دالاهوف با این حالت:
و در حالی که یک بستنی در دستش است به طرف انیتا میاید..
انیتا با خودش فکر میکند که حتما دالاهوف دلش برایش سئخته است و یا از قیافه اون خوشش امده است و حالا برای جبران شکنجه هایش برایش بستنی اورده است...ولی... زهی خیال باطل.
انیتا به خیال به رحم امدن دالاهوف خنده ای عشقولانه به دالاهوف در میکند ولی ناگهان دالاهوف خنده ای شیطانی از خود ساطع میکند و میگوید: خوب گولت زدم دختره نادون میدونی این بستنی برای چیه؟درسته که ارباب گفت زیاد اذیتت نکنم ولی من اونقدر در شکنجه تبحر دارم که روشهای مسالمت امیزی هم برای اینکار داشته باشم از جمله همین حالاببین چه احساسی بهت دست میدهد...دالاهوف کف پای انیتا را بلند میکند و بستنی را به کف پایش میچسباند...
انیتا حس میکند که دارد دیوانه میشود چون بعد از اون حرارتی که کف پایش
بر روی گاز تحمل کرد و منبسط شد حالا این انقباض و سردی ای که به وسیله بستنی بوجود امده واقعا تحمل ناپذیر است...
انیتا: بسه تو رو خدا بسه....دالاهوف:موهااااااااا...چه حای میده
در جهت اینکه شب کابوس نبینید و بچه کوچولوهای عزیز روحشون خدشه دار نشه پایان داستان را به طنز مینویسم همانطور که اوایلش هم طنز بود!
********************************
در همین اثنی ارباب که خیالش از بابت دالاهوف راحت نبود رفت تا یه سری بزنه ببینه اون داره چه کار میکنه ارباب غیب و ظاهر شد و در پشت در اتاقی که دالاهوف و انیتا انجا بودند ظاهر شد.
انیتا داشت جیغ میزد و ارباب متوجه شد که درست حدس زده بوده.
ارباب وارد اتاق شد و گفت:انتونین من به تو چی گفتم؟مگه نگفتم که
زیاد اذیتش نکن؟
دالاهوف:ارباب من که کاریش نکردم این فقط یه قلقلک کوچولو هست
ارباب:ساکت شو پدر سوخته وایسا ببینم وایسا:کرشیو..کرشیو...
انتونین دو پا داشت دو/دو تا یعنی چهار تا دیگه هم قرض کرد و پا گذاشت به فرار.
انیتا با این حالت: لرد سیاه از لطفت ممنونم!
ارباب:دفعه اخرت باشه ها که به فکر گول زدن من با معجون تغییر شکل میفتاها ok?
انیتا:چشم به جون اون دامبل جوراب پاره راست میگم فقط دیگه منو گیر این دالاهوف ...../ بی پرستیژ/بی فرهنگ/ ../.../نکبت نندازین هر کاری بگید میکنم
ارباب:هیچ کاری نمیخواد بکنی فقط پاشو برو تا دوباره نگفتم دالاهوف بیاد!
انیتا:باشه باشه ..رفتم
و به طرف در خروجی دوید ولی دید که دالاهوف جلوی در ایستاده و داره به این حالت: به اون نگاه میکنه!
انیتا خیلی مودبانه:برو کنار میخوام برم
دالاهوف:نمیرم
انیتا:نمیری؟
دالاهوف:نه!
انیتا با صدائی بلند:اربابببببببببببب کمک.......ارباب
ناگهان ارباب ظاهر میشود:دالاهوف تو که منوز انجائی پدر سوخته/وایسو ببینم...کرشیو...
این دفعه از شانس بد دالاهوف ارباب از قصد کرشیو را طوری زد که به دالاهوف بخوره..
دالاهوف:
انیتا:
ارباب:انیتا پر رو بازی در نیار برو تا یه کرشیو هم حروم تو نکردم
انیتا:چشم رفتم!
قصه ما به سر رسید انیتا به خونش نرسید



Re: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید سابق)
پیام زده شده در: ۲۳:۲۴ سه شنبه ۴ مهر ۱۳۸۵

لوسیوس مالفوی old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۴۲ شنبه ۲۲ مرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۶:۱۴:۳۱ سه شنبه ۲۹ تیر ۱۴۰۰
از قصر خانواده مالفوی
گروه:
کاربران عضو
پیام: 812
آفلاین
هری پاتر برای پیدا کردن سرنخی از هورکراکس ها لردسیاه به خود دوباره جرات داده بود نزدیک خانه ریدل بیاد ... او خیلی بزرگ شده خیلی بلند شده ...باریک بلند .... ولی کمی چهره گیج ها رو داشت، اون روز یه روز پاییزی بود همه درخت های خشک و نیلوفر های دوره خانه ریدل که تمام دیوار خانه رو پوشیده بود خشک شده بود هوا داشت کم کم سرد میشد و فصل های بسیار مناسب مرگخواران داشت فرا میرسید ... فصل پاییز و زمستان فصل مورد علاقه مرگ خواران بود.... اما چی به هری این شهامت رو داده بود که این بعد از ظهر پاییز بیاد به طرف خانه ریدل خیلی عجیب بود...

اما او تنها نبود او با معشوغه خود جینی ویزیلی اونجا بود....

جینی: هری به نظر تو ما نباید الان مثل همه دختر پسر های جوان عاشق تویه یه کافه باشیم ... و در حال خوردن آب جوی کره ای ؟
هری : بس کن بابا میدونی که من از این کارا خوشم نمیاد فکر میکنی برای چی چو رو ول کردم چون هی میگفت بریم پیش مادام رزمرتا آب جوی ژاپنی بخوریم ...! اخ حالم بد میشه.... فقط سوپ پیاز مامان تو... اینو گفت و جینی رو در آغوش گرفت ... یه تنفس مصنوعی هم بهش داد

جینی: آه عزیزم خیلی دوست دارم هیچی نمی تونه من و تو رو از هم بگیره...

جینی این ها رو داشت به هری میگفت و اونو حل داد روی یه صندلی فلزی که توی حیاط خانه ریدل بود و شروع کردن به عشق بازی و تنفس مصنوعی دادن ...

هری: ... جینی! جینی ...عزیزم خیلی دوست دارم کاش که چو هم بود الان و میدید ما دو تا رو ....

جینی در وضعیت خیلی غیر اخلاقی : ولش کن دختره شرقیه خون لجنی...

هری:
جینی این چه حرفی این حرف خیلی زشتی است هگرید این رو بهم گفت. هر چند هگرید بووق زیاد میگه!


جینی : ببخشید دست خودم نبود از وقتی که من توی حفره اسلیترین تو هاگواتز مورد اغفال لردسیاه قرار گرفتم بعضی وقت ها این حرف های زشت ناخداگاه از من بیرون میزنه... آه عزیزم

و دوباره شروع میکنه ....


توی حال خود بودن که لوسیوس بازم برای خرید طماته برای درست کردن اوگرجه برای شام مرگ خواران داشت میرفت خرید و در رو باز کرد که بره ...همین که درو باز و چشمش خورد به هری و جینی خشکش زد.

همین موقع رودلف داشت داد میزد: اوووی لوسی یه کمی سویا هم بخر تا سوپ سویا با کرم جسد برای لرد درست کنیم حالش خوب نیست... از وقتی که رفته پیش هرمیون...!

لوسیوس اصلا نفهمید که رودلف داشت چی میگفت...!

لوسیوس زنبیل رو انداخت زمین و چوب دستی خودش که خیلی هم قشنگ هست رو در آورد ....

لوسیوس :

چوب دستی خودش رو به طرف اون دو تا گرفت : قفلیوسس!

هری وجینی هر دوشون توی آغوش گرم هم قفل شدن در وضعیت خیلی بیناموسی...

لوسیوس : رودلف بپر یه پتو از انباری بیار زود باش... یه وقت حاجی میاد این بی ناموسی ها رو میبینه برای ما هم مشکل ایجاد میشه...!

اوووی رودلف آوردی...؟

رودلف با یک پتوی ماله دوران سربازی لرد دوید بیرون درب خانه ، رودلف هم تا چشمش به هری و جینی که بدجوری تویه هم پیچیده بودن و قفل شده بودن ماتش زد:
لوسیوس پتو رو از رودلف گرفت و انداخت روی هری و جینی...
لوسیوس: بچه اینجا خانه ریدل هست مخفوف ترین مکان روی کره زمین... نه کلوپ شبانه! ولی خوش اومدی...


----------------------------------

آیا لوسیوس اغفال میشه؟

آیا رودلف بعد از بلاتریکس حالا عاشق ویزیلی شده؟

آیا لوسیوس هری رو به شکنجه گاه شماره 666 منتقل میکنه و....؟
آیا رودلف جینی رو با خودش میبره؟
آیا مرگ خواران امشب شام ندارن؟
آیا برادر حمید از زاه سر میرسد؟
آیا ققنوس باز هم وزیر است؟
آیا درخت های حیاط ریدل از سرما خشک شدن؟
آیا دیوانه سازها اینجا هستن یا اونجا؟
و هزار آیا دیگه! :proctor:


جادوگران گذشته ، حال و آینده منه...


Re: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید سابق)
پیام زده شده در: ۲۲:۱۱ جمعه ۳۱ شهریور ۱۳۸۵

آناکین مونتاگ old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۰۲ شنبه ۷ شهریور ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۱۴:۵۸:۵۸ یکشنبه ۱۵ فروردین ۱۴۰۰
از 127.0.0.1
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1403
آفلاین
با توافق دو طرف این جنگ تموم شد . اگه کسی خواست پست بزنه و داستان رو ادامه بده . ادامه ی داستان جز ماموریت های لرد و محفل نیست .



Re: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید سابق)
پیام زده شده در: ۲۰:۰۹ جمعه ۳۱ شهریور ۱۳۸۵

جوزف ورانسكي


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۱۹ سه شنبه ۱۴ شهریور ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۵:۰۰ شنبه ۸ آبان ۱۳۹۵
از دارقوز آباد !
گروه:
کاربران عضو
پیام: 916
آفلاین
در شکنجه گاه باز شد و مرلین را به داخل شکنجه گاه انداختند . جوزف داخل شد و گفت : به به مرلین کبیر ! کسی که همه به ریشش قسم می خورند .
مرلین : جوزف جان یادته یه پی ام برات زدم و شوق و ذوقتو تبریک گفتم ؟
جوزف : آره ولی بعدش بهم بی تربیتی کردی ... بگذریم بریم سر شکنجه !
مرلین : نه تو را جون ریشام نه !
جوزف : آها ریشات فکر خوبی بود !
مرلین :
جوزف افسون عجیب غریبی اجرا کرد و ناگهان یک ماشین ریش تراش Brown ظاهر شد وتمام زیش های مرلین را تراشید !
مرلین : ننننننننههههههههههه ! از این شوخیها با ناموس من نداشتیما .
جوزف : خداحافظ مرلین بی ریش !!!!!!!
مرلین در تنهایی و بی ریشی شروع به شیون کرد .



Re: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید سابق)
پیام زده شده در: ۱۵:۴۳ جمعه ۳۱ شهریور ۱۳۸۵

روبیوس هاگریدold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۳ جمعه ۲ تیر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۸:۲۳ جمعه ۱۹ تیر ۱۳۸۸
از يه ذره اون ور تر !‌ آها خوبه
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 336
آفلاین
اوه آره فرزندم!... فقط زود برگرد که باید به بقیه ی جنگمون برسیم!
در همین حال که ملت محفلی سمت راست و مرگخوارا سمت چپ نشسته بودند و مگس میکشتند چیزی توجه آنها را جلب کرد!
یوهاهاهاها چراغ جادوی روی شومینه شروع به لرزش کرد!... دود سفیدی همه جا را پوشاند ، حمید و ماتالبی که داشتند با هم بالا بلندی بازی میکردند از این همه هیجان درجا میخ شدند و به رو به روشون خیره شدند!
دامبل تکونی به رداش داد و گفت:
- ان المرلین معنا !
محفلیها : تبارک الله احسنن السفیدین!!!
غلظت دود هر لحظه بیشتر و بیشتر میشد ، آهنگ فیلم گینگ گونگ شروع به نواختن کرد!

10 ثانیه بعد!
دود کم کم محو شد و همه با چهره هایی بهت زده به هگر کوچولو که با سختی زیاد از چراغ جادو اومده بود بیرون رو نگاه میکردند!
جسی: woW!
مکی و ادی که هنوز در جستجوی حمید بودند :
هگر تکانی به رداش داد و گفت:
- کی باید له بشه؟؟؟
چو دستش رو به کمر زد و گفت:
- حالا دیگه ما پیروز میشیم!
- من کولی میخوام!
هگر احساس کرد کسی داره پاچه ی شلوارش رو میکشیه، سرش رو که پایین کرد دید تامالبی با صورتی منتظر جواب هگره!
هگر که تامالبی در برابرش فندق حساب میشد رو به یه دست بلند کرد و گفت:
- آره کوچولو ، ببینم تو حمید نیستی؟؟
حمید: آهین
هگر: بیا بغل عمو!
در همین حال آنیتا که گیم اُور شده بود از جا بلند میشه و میگه:
- ایول ، تامالبی دست مائه !

- آقا اجازه ما اومدیم!
ولدمورت که رنگ به رخسارش باز گشته بود و جوانتر به نظر میرسید چشمکی به یارانش زد و گفت:
- حمله ی شماره 6/31 رو انجام میدیم!
مرگخوارا سپس از جا برخاستند و جنگ را شروع کردند!


شناسه قبلیم
اگه میخواین سوابقمو بدونید حتما یه سر به اطلاعات اضافی من بزنید !







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.