هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: محفل به روایت فتح
پیام زده شده در: ۰:۲۲ دوشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۰

سدریک دیگوریold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۱۳ جمعه ۲۰ خرداد ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۲۱:۴۰ دوشنبه ۹ اسفند ۱۳۹۵
از این طرف
گروه:
کاربران عضو
پیام: 200
آفلاین
دامبلدور که تازه چیزی را به یاد آورده بود گفت:
- نگفتی اون گنجه کجاسا!!

ریموس دست از حرکت برداشت. روی پاشنه پایش چرخید و رو به دامبلدور گفت:
- دست مرگخوارا.
- پس چی می گی پیداش کردیم.
- خب. منظورم این بود که جاشا پیدا کردیم دیگه.

دامبلدور قافه اش گرفته شد. انگار صاعقه ای خانه ی او را نابود کرده بود. ولی او باید بیشتر درباره این وسیله میدانست. به خاطر همین شروع به صحبت کرد:
- حالا که دست اوناست می تونن ما را نابود کنند؟
ریموس بدون هیچ معطلی جواب داد:
- نه بابا. گودریک گریفندور روی اون طلسمی اجرا کرده که هیچ انسان سیاهی نمی تونه حتی در صندوقچه گنج را هم باز کنه.

دامبلدور به فکر فرو رفت و پس از چند لحظه گفت:
- ریموس برو گودریک را بیار. می خوام دقیقا بدونم که اون صندوق و چیزای توش چی کار می کنند.
- اِ ...چیزه ...راستش ...اِ ...گودریک گم شده.

در خانه ریدل

آنتونین دلاهوف با چهره ای شاد از در ورودی وارد شد. در دستش یک صندوقچه طلایی رنگ که آرم گروه گریفندور روی آن حکاکی شده بود دیده میشد و به علت سنگینی صندوقچه با زحمت آن را حمل میکرد. در پشتش مردی سیاه پوست با قدی بلندی بود که او هم در دستانش کیسه ای داشت که در حال تکان خوردن بود.

آنتونین در مقابل ولدمورت ایستاد. صندوقچه را بر روی زمین گذاشت و تعظیمی بلند کرد. مرد سیاه پوست هم کیسه را روی زمین گذاشت و به دستور آنتونین از آنجا خارج شد.

ولدمورت از دیدن آن مرد سیاه پوست و کیسه در حال تکان خوردن صندوقچه طلایی تعجب کرد و گفت:
- اون مردِ کی بود؟ اینا چیه؟
آنتونین که از خوشحالی داشت پر در می آورد گفت:
- ارباب اینا صندوقچه گنج و گودریک گریفندورِ. اون مرده هم ندیمم بود.
- احمق. گودریک را چرا او را اوردی توی خونه من. کروشیو

آنتونین لبخند از روی لبش خشک شد و برای در امان بودن از طلسم های ولدمورت پشت یکی از صندلی ها پناه گرفت. بعد از اطمینان از امن بودن جایش گفت:
- ارباب. آخه صندوقچه فقط به دست یه آدم سفید باز میشه. چه کسی بهتر از صاحبش.
- پس بهش بگو بازش کنه.




Re: محفل به روایت فتح
پیام زده شده در: ۱۴:۱۵ یکشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۰

مرگخواران

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
امروز ۱۷:۲۹:۴۳
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4915
آفلاین
سوژه جدید

- جیمز، اصلا از این کارت خوشم نمیاد!

جیمز با شنیدن این حرف، ناگهان دست از کوباندن یویویش به تابلوی بزرگ دامبلدور در وسط اتاق برداشت. اما دوباره بعد از چند ثانیه به کارش ادامه داد.

دامبلدور دستی به عینکش کشید و گفت: جیمز چت شده؟ میدونی من ِ توی تابلو، به کجا گریختم؟

جیمز سرش را بلند کرد و به محل برخورد یویو خیره شد. او یویو را به دیواری که درون تابلو نقاشی شده بود میکوباند و دامبلدور ِ درون عکس با ترس پشت میز درون عکس پناه گرفته بود.

جیمز که اینبار عذاب وجدان گرفته بود، یویویش را جمع کرد و بعد از قرار دادن آن درون جیبش گفت: حوصله م سر رفته.

شروع به خاراندن چانه اش کرد و گفت: عمو، میخواین موهاتونو خوشگل کنم؟ به ریشتونم پاپیون بزنم؟

دامبلدور آهی کشید و قبل از اینکه جیمز او را وسیله ی بازی خود قرار دهد از اتاق خارج شد. با قدم هایی آرام راهرو را طی کرد و به راه پله ها رسید و شروع به پایین آمدن از آن ها کرد.

- آلبوووووس!

ریموس در بین پله ها، جلوی دامبلدرو را گرفت و گفت: بالاخره پیدا کردیمش! میدونین چند ساله داریم دنبالش میگردیم؟

دامبلدور به چهره ی هیجان زده ی ریموس خیره شد و گفت: منظورت چیه؟ واضح تر بگو ببینم چی میگی.

ریموس نفس عمیقی کشید و گفت: گنج گودریک! طبق روایتا بین اون گنج وسیله ایه که راه پیروزی رو برای همه هموار میکنه علاوه بر اون ثروت زیادی بدست میاد که برامون خیلی سودمنده. اون وسیله و پول ... این عالیه! میتونیم مرگخوارارو تار و مار کنیم!

دامبلدور لحظه ای به فکر فرو رفت و بعد گفت: پس منتظر چی هستی؟ برو بقیه رو جمع کن!

ریموس با دستپاچگی برگشت تا از پله ها پایین رود که با گوشزد دامبلدور فهمید که برعکس حرکت کرده است. بنابراین نیشخندی زد و از کنار دامبلدور رد شد.

دامبلدور که تازه چیزی را به یاد آورده بود گفت: نگفتی اون گنجه کجاسا!!


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۰/۵/۱۶ ۱۴:۲۵:۳۵



Re: محفل به روایت فتح
پیام زده شده در: ۷:۲۳ شنبه ۴ تیر ۱۳۹۰

هری جیمز پاتر old09


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۴۷ دوشنبه ۹ خرداد ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۱۹:۵۶ شنبه ۱۲ فروردین ۱۳۹۱
از بردن نام ولدمورت لذت میبرم!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 113
آفلاین
- نکنه اصلا ولدمورت وادارت کرده بیای این جا نه؟ تو تحط تاثیر طلسم فرمان اونی جینی!
- طلسم فرمان کجا بود؟ این قدرتشو از دست داده میخوای طلسمش باز هم کار کنه؟

هری:

ولدمورت:

دامبلدور:

- تو خجالت نمیکشی پیرمرد؟ از اون دنیا پاشدی اومدی تو خواب من جای این که خبر بدی محفلیا تحط تاثیر طلسم نیستن منو سر کار میذاری؟

- تو خجالت نمیکشی ریش دراز؟ قدرت جادویی منو از بین میبری؟ کشکی کشکی به من محتویات مرلینگاه میخورونی؟

- تو خجالت نمیکشی پیر مرد؟ به من پیشنهاد های بی تربیتی میدی؟ کانون گرم خونواده ی ما رو خراب میکنی؟ شوهر منو از خونش دور میکنی؟


دامبلدور که اوضاع را نامساعد میدید بند و بساطش را جمع کرد و به سمت آسمان رهسپار شد! بعد از یک عمر زندگی شرافتمندانه و بازی کردن نقش ریش سفید و فرد دانا حالا یک روح خبیث و موذی شده بود! باید خودش را اصلاح میکرد پس بی توجه به بمباران فحش های آن سه نفر به مسیر خود ادامه داد...


هری هم که در این مدت بین خواب های دامبلدو خواب های جذاب دیگری دیده بود دست جینی را گرفت و رفت و تصمیم گرفت به خانه بروند و بچه دار شوند و اسم بچه را بزارند جیغول و برایش یویو بخرند و بچه شبیه خودش باشد!


ولدمورت قصه ی ما اما از این غار مونده و از خانه ریدل رونده شده بود! لردسیاه که روزی برای خودش جلال و شکوهی داشت، اکنون مانند صاحب نامش یعنی تام ریدل یک مشنگ ضعیف بود و در یک غار مرموز مانده بود و راه خروجی نمیشناخت.
دیگر برایش مهم نبود که در آن لحظه مرگخواران باوفایش در حال توی سروکله ی هم زدن برای انتخاب جانشین بودند، او روزی تصور داشت جاودان خواهد شد اما حالا در یک غار و بدون هیچ قدرت جادویی داشت میمرد.
رو به آسمان کرد و فریاد زد: اووهـــــوی! کجا میری دامبلدور! بیا منم با خودت ببر!
ندایی غیر آسمانی(!) از آسمان بگوش رسید که میگفت: من دارم میرم خودمو اصلاح کنم تام! تو هم خودتو اصلاح کن، شاید یه روزی سراغت اومدم! شاید اون روز جواب معما رو از روح پدرجدت پرسیده بودم!

پایان


ویرایش شده توسط هری جیمز پاتر در تاریخ ۱۳۹۰/۴/۴ ۷:۲۵:۴۷
ویرایش شده توسط هری جیمز پاتر در تاریخ ۱۳۹۰/۴/۴ ۷:۲۷:۴۳
ویرایش شده توسط هری جیمز پاتر در تاریخ ۱۳۹۰/۴/۴ ۸:۰۲:۴۱
ویرایش شده توسط هری جیمز پاتر در تاریخ ۱۳۹۰/۴/۴ ۸:۴۷:۰۱

ولدمورت یک قاتل سریالی کله پوک بیش نیست!


Re: محفل به روایت فتح
پیام زده شده در: ۱۹:۵۹ چهارشنبه ۱ تیر ۱۳۹۰

سيريوس بلك قدیمی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۰۰ یکشنبه ۲۸ تیر ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۷:۲۲ چهارشنبه ۷ مرداد ۱۳۹۴
از موتور خونه جهنم !
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1086
آفلاین
لرد که دیگر کاملا" آمپر چسبونده بود با عصبانیت فریاد کشید:
- پیر مرد خرفت تو با این پاتر بی مصرف معلوم نیست چه کوفتی دادین به خورد من حالا میخوای کمک کنی؟ مرده شور ریخت و قیافه تو ببرن که توی گور هم دست از سر آدم بر نمیداری!

دامبلدور بی توجه به حرف های لرد گفت:
- تام عزیز! تو الان درست شدی مثل وقتی که تازه به هاگوارتز اومده بودی و از قدرت و جادو چیزی نمی دونستی! بیا با هم بریم محفل! دنیارو ولش کن! بیا ببرمت اونور ببین چه بهشتیه!

لرد که دیگر نمی توانست خود را کنترل کند با عصبانیت به سمت دامبلدور رفت و گفت:
- پیر مویج نگاه نکن نمی تونم جادو کنمتا! به سالازار میام به فیلیپینی می زنم دیگه از جات بلند نشی!

در این لحظه هری جلوی تام را گرفت تا کاری دست خودش ندهد و در همین حین گفت:
- بابا راست میگه دیگه! این بنده مرلین هم زندگی داره! حوصله ات سر رفته برداشتی بهش معجون خوروندی! این همه وقت هم هست منو الاف خودت کردی! خیال نکن استاد منی در مورد فساد اخلاقیت چیزی نمی دونما!

ناگهان هری که خودش نیز جوش آورده بود لرد را رها کرد و به سمت دامبلدور حمله ور شد تا او را له کند که جینی که معلوم نبود از کجا آنها را پیدا کرده و وارد غار شده جلوی هری را گرفت و گفت:
- نه هری این کارو نکن!

- واسه چی؟ این همه مارو به بازی گرفته!

جینی:
- نه! راستش اون قراره امشب بیاد خونه ما.

هری که مشکوک شده بود گفت:
- خونه ما برای چی؟

- من دیدم تو چند روزه خونه نیومدی، بچه هم که نمیخوای... گفتم امشب آلبی برای شام و خواب دعوت کنم...


ویرایش شده توسط سيريوس بلك در تاریخ ۱۳۹۰/۴/۱ ۲۰:۰۳:۲۰


Re: محفل به روایت فتح
پیام زده شده در: ۱۷:۵۶ چهارشنبه ۱ تیر ۱۳۹۰

جرج.ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۲۵ دوشنبه ۲۲ فروردین ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۱۱:۵۳ پنجشنبه ۱۰ اسفند ۱۳۹۱
از یه جایی که اصلا انتظارشو نداری!!!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 121
آفلاین
_ هه هه هه!!!!

هری صدای قهقه هایی مستانه را از درون کمد شنید،به آرامی به سمت کمد رفت ودر آنرا باز کرد و با یک صحنه...مواجه شد!

آلبوس دامبلدور در حالیکه یک زیر پیرهنی و یک شلوارک پوشیده بود به دیوار کمد تکیه داده بود و می خندید.

هری داشت از خشم دیوانه می شد،یعنی او تمام مدت...!

_ ههههییییی!!!!حضرت دامبلدور پس شما اینجایی خوبی حالا بد نگذره!!!

دامبلدور کم کم خودش را جمع کرد،نفس عمیقی کشید چشمانش را باز کرد و هری متوجه یک چیز جدید در صورت او شد...

_ ببخشید پروفسور!اون خالکوبی روی گونه چپتون چیه دیگه!؟

دامبلدور سرفه ای کرد و سپس با لهنی جدی شروع به صحبت کرد:

_ ببین می دونم کار اشتباهی کردم...خب یه جورایی داشتم باهات شوخی می کردم...!ناراحت نشدی که؟

هری:_ نه اصلا!!!

_ خب...پس زیاد ناراحت نشدی!اگه اجازه بدی می تونم برات توضیح بدم که دقیقا چی شده...

هری با آنکه خیلی عصبانی و ناراحت بود قبول کرد روی یک سنگ نشست و با عصبانیت به دامبلدور خیره شد.

دامبلدور خیلی آرام از کمد خارج شد و با یک تکان چوبدستی ابتدا کمد را محو کرد سپس به سر و وضع خود سر و سامانی داد و شروع به صحبت کرد:

_ خب...می دونی من خیلی وقته که به اون عالم رفتم...یعنی رفته بودم اونطرف جای من همچینم بد نبود...

(هری قیافه دامبلدور موقعی که از کمد خارج شد را به یاد آورد:_ معلومه! مشخصه اصن!)

خب می گفتم وضعم خوب بود،اما وقتی از اون بالا به پایین نگاه می کردم آتیش می گرفتم...اون از تام گور به گوری که از وقتی یاد گرفت جادو یعنی چی روزگارو برای همه جادوگرا سیاه کرد...
اونم از تو که مثلا شاگرد خوب من بودی و این اواخر به زن بیچاره ات اندازه یه جن خونگی هم اهمیت نمی دادی...!!!

دامبلدور اینرا گفت و اشکهایش سرازیر شد،هری با شرمندگی مدتی به او خیره ماند و بعد از کلی ننه من غریبم بازی دامبلدور بالاخره ادامه داد:

_ خب منم...فففیییننن!!!ببخشید!منم نتونستم تحمل کنم و از درگاه مرلین خواستم دو دقیقه چوبمو بهم بده...با هزار تا خواهش و التماسو و مویو و لابه و...

تونسم چوبمو بدست بیارم بلافاصله هم یک کمد گسترش پذیر ردیف کردمو اومدم این دنیا بعدم با هزار زور و زحمت توی غذای تام توی خانه ریدل یه معجون خاص ریختم و تامو مریض
کردم...

دامبلدور چند سرفه کرد و با شرم به هری چشم دوخت،اما هری تنها داشت با حیرت به او نگاه می کرد... پس دامبلدور سرفه دیگری کردو ادامه داد:

_ خب کجا بودم...آها خب وقتی تام معجونو خورد به سرش زد که بره و شبونه همه اعضای محفلو طلسم کنه واین دقیقا همون چیزی بود که نباید اتفاق می افتاد،وقتی همه اعضای

محفلو برای نابودی تو تحت طلسم فرمان در آورد جادوش ته کشید و به سندروم مشنگسیم مبتلا شد...

بعدشم که من با یه طلسم راحت اومدم به خوابتو هی سر کارت گذاشتم!!!

اهم اهم!!خب می دونی وقتی آدم یه ذره اونور باشه همین جوری می شه بی خیال...بعدم دادم اون معجونو بدی به تام که اصلا معجون نبود محتویات مرلینگاه
(همون دست به آب )

هاگوارتز از زمان تاسیسشو چکیده کرده بودم توش(منتخباشو!!)تا یه درسه عبرتی بشه براش!!اما از این مسائل بی اهمیت که بگذریم...می رسیم به یک چیز سندروم

مشنگسیم...خب راستش رو بخوای منم دقیقا نمی دونم باید چی کارش کنیم!!

هم... یعنی تا حالا تو تاریخ جادو گری یه نفر بوده که توی منابع جادویی اسمش اومده که به این بیماری مبتلا بوده و ازش جون سالم به در برده اونم
خیلی وقته که مرده....

هری گیج و منگ روی کف غار افتاد چند لحظه با حیرت تمام به استاد باوقارش خیره ماند و آن دامبلدور شرور دوران جوانی را در او دید...چند مرتبه سرش را تکان داد بعد آرام شروع

به صحبت کرد:

_ خب پروفسور...اون جادوگر کی بوده؟ شاید بشه یه چیزایی فهمید...از نوشته هایی که در مورد بیماری اون بوده...اگه ولدمورت خوب نشه که محفل....

دامبلدور به آرامی و باصدایی لرزان پاسخ داد:

_ راستش کسی که به اون بیماری مبتلا بوده کسی نیست جز...سالازار اسلیترین!یکی از موسس های هاگوارتز و رییس

گروه اسلاترین!

هری مات و مبهوت مانده بود،چه می توانست بکند...دامبلدور جوابش را داد:

_ اون معمایی رو که گفتم(خال کرم فلوبر، زیرشلواری مرلین، استکبار، باسیلیسک و آراگوگ)اون کلماتو بابا پرسیم برام تعریف کرده بود ومی گفت که توی کتابا اومده که سالازار وقتی

تو سن هفده سالگی یعنی بیست سال قبل از اینکه هاگوارتز تاسیس بشه به اون بیماری مبتلا شده تونسته به وسیله حل این معما شفا بیابد واز اون به بعده که برای خون اصیل

جادوگرا به خون سالازار قسم می خورن،حالا ما هم باید یه جوری به کمک تام این معما رو حل کنیم...

ناگهان صدایی از آنسوی غار شنیده شد:

_ آخ!اه اه اه!!!این دیگه چه زهری بود من خوردم!....چی!؟دامبلدور؟تو پیرمرد لعنتی دست از سر کچل من برنمی داری!!!!

دامبلدور لبخندی زد به هری نگاهی کرد و چشمکی به او زد...

_ خب تام،ازت می خوام کمکون کنی که باهم درمانت کنیم...


ویرایش شده توسط جرج ویزلی در تاریخ ۱۳۹۰/۴/۱ ۱۸:۰۳:۳۲

یه بزرگی(فرد یا جرج ویزلی) میگه:بخند تا دنیا بروت بخنده!([color=006600][font=Arial]صبر �


Re: محفل به روایت فتح
پیام زده شده در: ۱۰:۴۲ چهارشنبه ۱ تیر ۱۳۹۰

وزیر دیگر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۲۲ چهارشنبه ۱۱ خرداد ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۲۲:۱۷ شنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۲
از اینور رفت!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 367
آفلاین
[spoiler=ماست چکیده]خلاصه ش این که:

تامـ لردسیاه با قدرت خارق العاده ش تمام اعضای محفل رو (غیر از بچه پاتر) تحت طلسم فرمان خودش قرار می ده ولی چون زیادی سرعتش بالا بوده بنزین تموم می کنه! اوهوم.. نیروی جادوییش ته می کشه یا به عبارتی دیگر به بیماری سندرم ماگلیسم دچار میشه! این ینی زندگی بدون جادو بدون کروشیو و بدون لرد بود!

اون طرف پدر تروریست جهانی آلبوس دامبلدور به نوچه ش بن لادن هری پاتر می گه که می دونه تامـ لردسیاه رو چطور درمان کنه ولی لرد باس طلسمشو از محفلی ها برداره! ( به طور تکنیکی وقتی نیروی تامـ ارباب از بین رفته این که طلسم چطوری هس معلوم نی!!)

و این گونه هر دفه بچه پاتر می خوابه و خواب دامبلدور می بینه! دامبلدور هم توی خواب بهش میگه که باید چیکار کنه اما ارتباط خیلی قطع و وصل میشه.. دامبلدور یه کمد میاره تو غاری که هری اونجا زندگی می کنه و تصمیم داره ارتباطش رو از اونجا با هری برقرار کنه!

لردسیاه هم اولش از جانب مرگخوارهاش با خیانت مواجه میشه اما بعد مرگخوارها دلتنگه ارباب میشن و لردسیاه برمی گرده خونه ی ریدل و یکی از مراحل درمانش رو پشت سر می ذاره.

تو مرحله ی اول دامبلدور گفته بود که :نقل قول:
تو الان باید نشون بدی که بدون نیروی جادوییت هم قادری خیلیا رو جذب کنی.باید غرورتو کنار بذاری.مرگخواراتو جمع کنی و قانعشون کنی که با همین وضعی که داری دوباره تو رو به عنوان ارباب بپذیرن و ازت اطاعت کنن.


در واقع تو مرحله ی دومم پاتر یه معجون رو که از ناکجا اومده می ده به تامـ لرد سیاه تا بخوره که...
[/spoiler]

- پسره ی مشنگ پرست خنگول بی عقل بی استعداد نفهم تسترال مادر خون لجنی بوق! این دیگه چه کوفتیه دادی دس دارک لرد؟ ارباب توی تمام عمرش تا به حال چیزی دستش داده نشده بود! فعلا برا منافع مهمتر اینو می خورم.. بعد که به وضعیت عادیم برگشتم می دونم چه معجونی بدم دستت بخوری!

اینها رو لردسیاه گفت ولی یادتون باشه که شما نه چیزی شنیدین نه حرف بدی توش بود که یاد بگیرید.. چون که اینها فقط توی ذهن لرد بودن و تجاوز به حریم خصوصی ممکنه باعث بشه فیل تر بشین و حتی ممکنه برید بالاکستان سفلی!

لردسیاه نگاهی به لیوان توی دستش انداخت.. از همه نوع و همه رنگ آت و آشغال تهووع آور توش پیدا بود! حتی می تونست تو لیوان تراوشات اَبــَرگنده ی خرطوم دامبلدور و قسمتهایی جدا شده از کهنه ی لیلی پاتر رو هم ببینه!

- کله زخمی فک کنم اینو باید بذاری یه ساعت دیگه هم رو آتیش بمونه.. خوب جا نیوفتاده! موادش هنوز زنده س!

پاتر که یه مبل راحتی رو از یکی از مبلمان فروشی های لندن ظاهر کرده بود و روش لم داده بود.. همونطور که مشغول بود و چوبش رو تکون می داد گفت:

- ببین ولدک کچل.. البته می دونم این دیالوگه پسرم جیمزه ها! ولی خب قشنگه بهت میاد..ولدک! ببین ولدک جان معجون به بهترین نحو تهیه شده و حتی شبکه ی جهانی می شف تی وی هم خواسته طرز تهیه ش رو براشون بفرستم! پس الکی ایراد نگیر سعی کن از معجونت و تک تک ذرات و اجزاش لذت ببری و با تمام وجود حسشون کنی! بخور دیگه معطل نکن!

بعد پاتر روی مبل دزدیش لم داد و یه بطری نوشیدنی کره ای اعلا برا خودش ظاهر کرد و بطری رو به سمت تامـ لردسیاه گرفت و گفت: " به سلامتی!"

- پدر سوخته برای ارباب اوج میگیری؟ می خوای از ارباب خودتو شرورتر نشون بدی؟ بذار نیروم برگرده بهت می گم!

لردسیاه برای اولین بار سالازار رو شکر کرد که دماغ نداره تا رایحه ی خوش خدمت پاتر و معجونشو حس کنه..لیوانو اورد جلوی دهنش که هری از جا پرید:

- نه ولدک یه چیزی یادم اومد.. باید قبل از خودن هر قلپش بگی " من اینو می خورم هر بار.. صد بار می گم هـــــَـی وای!" تا درست اثر کنه! زود باش!

- من هر بار... نه .. من اینو می خورم هر بار.. صد بار می گم هی وای!

یه قلپ کوچیک از معجون زد!

- خب ولدک.. نکته ی مهم اینه که برای خوب شدن تو نباید دروغ میگی و این خیلی مهمه..حالا صد بار بگو هی وای!

اما لردسیاه ریست کرده بود! البته هنگ کرده بود و بعدش ریست کرد..تازه ریستم کرد دیگه روشن نشد بلکه پخش زمین شد!

- اوا خاک به سرم چرا اینجوری شد؟!

حتی از داخل کمد هم صدای بمی قهقهه می زنه!


یک روز جادوگر به سراغ جادوی واقعی می رود!

به یاد اغتشاشگران خوف:

تصویر کوچک شده


Re: محفل به روایت فتح
پیام زده شده در: ۷:۲۲ چهارشنبه ۱ تیر ۱۳۹۰

هری جیمز پاتر old09


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۴۷ دوشنبه ۹ خرداد ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۱۹:۵۶ شنبه ۱۲ فروردین ۱۳۹۱
از بردن نام ولدمورت لذت میبرم!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 113
آفلاین
هری لیوانی از معجون خواب آور را تا دهانش بالا آورد ام ناگهان لیوان را ول کرد و لیوان کف غار افتاد و شکست. هری با تعجب به کمد نگاه کرد، گوشه ی غار آن کمد از کجا آمده بود؟ هری به در کمد نگاه کرد و دید نامه ای را به آن چسبانده اند. نامه را باز کرد و با یک نگاه صاحب آن دستخط ظریف و مایل را شناخت!

سلام پسرم، من دیگه نمیتونم به خوابت بیام چون کپنم تموم شده، پس از طریق این کمد گسترش پذیر باهات رابطه برقرار میکنم! من متوجه شدم که ولدمورت مرحله اول رو درست انجام نداده! یکی از بروبچه های جن های بوداده ی این طرف که خونه ی ریدل بوده به من خبر داده که ولدمورت لحظه ای که یارانش بهش روی آوردن توی دلش اون ها رو مسخره کرده! یک لیوان معجون توی کمد هست که باید بهش بخورونی. حواست باشه که این معجون خیلی کمیابه و ساختنش هم فوق العاده سخت. بعد از خوروندن معجون میتونی مرحله بعد رو شروع کنی، کلمات زیر این نامه همون معماییه که گفته بودم!
موفق باشی هری عزیزم
♥♥♥
هری:

بلافاصله بعد از تمام شدن نامه لرد ولدمورت داخل غار شد، هری که حواسش پرت بود و گیج شده بود با دیدن ولدمورت ابتدا او را طلسم کرد: اکسپلیارموس!
- چی کار میکنی کله پوک؟ من اصلا میتونم جادو کنم که تو خلع سلاحم میکنی؟
- حرف اضافیی نزن! اگر میخوای من قدرتت رو بهت برگردونم هر چی میگم گوش کن. اولا که من یک چیزیو رو فراموش کرده بودم بهت یگم، تو باید پیمان ببندی که بعد از خوب شدنت همه محفلی ها رو از طلسم فرمان خارج کنی.
- قبوله
- آفرین! حالا میریم سراغ مرحله ی دوم درمان، این معجونی که کف غار ریخته رو میبینی؟ باید یک لیوان از این معجون رو بخوری!
- چه معجونیه؟
- نمیدونم!
- پسره ی کله پوک تو منو دست انداختی؟ من تا ندونم چه معجونیو از کجا گیرش بیارم؟
- اون دیگه مشکل خودته! البته بعد از خوردن اون معجون هم مراحل دیگه ای وجود داره. مرحله ی بعد یه معماست. خال کرم فلوبر، زیرشلواری مرلین، استکبار، باسیلیسک و آراگوگ!
- میشه بگی این کلمات چی بود؟
- این ها یک معما بود! حلش کن و جوابش رو به من بگو.

هری چوبدستیش را به سمت تکه های خرد شده لیوان گرفت و گفت: ریپارو! سپس لیوان تعمیر شده را برداشت و این بار ورد دیگری را ادا کرد: انگورجیفای! چند قطره از معجون که روی زمین باقی مانده بود داخل لی.وان برگشت و سپس هری لیوان را به ولدمورت داد و گفت: میتونی بری!
- اول چوبدستیمو بده پسره ی خون ل... حیف که قدرتمو ندارم و الا حالیت میکردم!
- مودب باش! مثل این که تنت میخاره نه؟ بگیرش!




پی نوشت: کمد گسترش پذیر همونیه که مالفوی باهاش مرگخوارا رو آورد تو هاگوارتز


ویرایش شده توسط هری جیمز پاتر در تاریخ ۱۳۹۰/۴/۱ ۱۶:۱۸:۰۲

ولدمورت یک قاتل سریالی کله پوک بیش نیست!


Re: محفل به روایت فتح
پیام زده شده در: ۲۰:۳۶ سه شنبه ۳۱ خرداد ۱۳۹۰

هافلپاف

رز ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۲۴ پنجشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸۹
آخرین ورود:
۱۹:۵۹ پنجشنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۹
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 1473
آفلاین
- خب برو خبرشون کن. بگو بیان توی سالن بزرگه ی خونه.

لوسیوس تعظیم نکرد و زبانی در آورد و بیرون رفت تا خبر را به گوش مرگخوارن برساند. لرد سیاه بیرون آمد و به سمت تخت سلطنتی اش رفت تا روی آن بنشیند. اما ناگهان به یاد آورد که باید غرورش را کنار بگذارد. پس کنار صندلی ایستاد و به مرگخوارانی که تک تک از در اتاق وارد می شدند نگاه کرد و لبخند زد. آنقدر لبخند زد که احساس کرد ماهیچه های دور لبش کش آمد. بالاخره وقتی همه نشستند. لرد شروع کرد.

- دوستان من!! من هیچ وقت اعلام نکردم که نیازمندم.

و تک تک مرگخواران را از نظر گذراند و نگاهش روی چهره ی مشتاقی ثابت ماند.

- بلاتریکس خوب میدونه. الانم همچین قصدی ندارم. فقط ازتون میخوام به حرفام گوش کنین. من حتی اگه قدرت جادویی نداشته باشم میتونم به عنوان ارباب شما شناخته بشم. امیدارم که با کمک شما بتونم قدرتمو برگردونم. شما میتونین کمک کنین که این اتفاق بیفته. کسی هست که هنوز بخواد کنار من بجنگه هنوز؟؟

آنتونین ،لینی ، رز ، بلا، آگوستوس ، ریگولوس و 5-6 نفر دیگر بلند شدند و کنار لرد ایستادند. لرد با مهربانی که خودش هم از آن حالش به هم می خورد ادامه داد:

- کس دیگه ای نیس؟ من میتونم بهتون کمک کنم و شما هم میتونین به من کمک کنین.

همه ی مرگخواران بلند شدند و به طرف لرد سیاه رفتن و شروع به بوسیدن دست و پایش کردند.

درون افکار لرد

آره احمقای ارباب! بیاین.. حالا بتون نیاز دارم. بذارین قدرتم برگرده...

آن سو - هری پاتر خر و پف گو

هری روی کف سنگی و ناهموار غار دراز کشیده بود و هفت پادشاه را خواب می دید.

پادشاه اول مقداری طلا به او داد. پادشاه دوم ، غذا. سومی یک عینک زیبا. چهارمی یک هد بند برای پوشاندن زخم. پنجمی مقداری بادام هندی به او داد و همین طور تا آخر. وقتی پادشاه هفتم هم عبور کرد هری متوجه فرد هشتمی شد.

فردی با ریش بلند.

- پسرم! حالت خوبه؟ حالا زمان مرحله ی دوم فرا رسیده! من چند تا کلمه بهت میگم. این قسمت به فکر نیاز داره. این کلماتو به تام بگو و اون خودش باید این معما رو حل کنه.وقتی حل کرد پیش تو میاد و نتیجه شو میگه و تو خواهی فهمید که باید چه کار کنی...

دامبلدور کم کم در مهی غلیظ فرو می رفت. هری داد زد:

- آخه پروفسور کله خراب! همه محفلی ها تحت تاثیر طلسمن اونوقت تو میگی معما؟ برگرد!

اما دامبلدور رفته بود. هری از خواب پرید و سریع از حرف هایی که در خواب زده بود پشیمان شد و توبه کرد و از پروفسور محبوبش معذرت خواست. اما ناگهان فهمید که کلمه ای از دامبلدور نشنیده است! تا آمدن لرد وقتی نبود و هری باید دوباره می خوابید. اما مخزن انرژی اش پر بود. به سمت کمد رفت و تعدادی قرص خواب آور خورد...


ویرایش شده توسط رز ویزلی در تاریخ ۱۳۹۰/۳/۳۱ ۲۱:۲۰:۲۶


ارباب جان، جان جانان اند اصلا!






Re: محفل به روایت فتح
پیام زده شده در: ۱۹:۳۷ سه شنبه ۳۱ خرداد ۱۳۹۰

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۲۲:۱۹:۰۷
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6391
آفلاین
هری غرق در استرس و افکار ناخوشایند روی زمین سرد غار به خواب فرو رفت....طولی نکشید که سرو کله دامبلدور پیدا شد.هری با دیدن دامبلدور سوالی را که مدتها ذهنش را درگیر کرده بود پرسید.
-آلبوس، من موی گرگینه پیر نر رو دقیقا از کجا گیر بیارم؟

آلبوس دستی به ریش سفید رنگش کشید.
-فرزندم!آخه من کی به تو گفتم موی گرگینه؟من که بهت گفتم راه درمانش رو تو خواب بعدی برات توضیح میدم.خب الان این همون خواب بعدیه...بهت میگم که چی بهش بگی....


صبح روز بعد:

لرد سیاه وارد غار اختصاصی هری پاتر شد.با بی حوصلگی روی تخته سنگی نشست.
-زود باش توضیح بده، باید برم...زندگی مشنگی واقعا جذابه!

هری پاتر که برای اولین بار با دیدن لرد زخم درد(!) نگرفته بود کمی فکر کرد.
-اومممم...باشه...راه معالجه تو بهت میگم...باید این زخمو از روی پیشونی من پاک کنی!

لرد نگاه مخوفی به هری پاتر و زخمش انداخت.
-من که جادو ندارم بچه جون!تازه اگه اون زخم نکبتیت پاک بشه هیچکدوم از این دور و بریات دیگه محلت نمیذارن!فکر کردی عاشق چشم و ابروت شدن؟

حتی با مغزی به کوچکی مغز هری هم میشد فهمید که حق با لرد سیاه است!
-خب بابا...راه حله این نبود.میخواستم شانسمو امتحان کنم...راه درمانت اینه که پدرو مادر منو زنده کنی!

لرد سیاه که کم کم داشت از کوره در میرفت فریاد کشید:
-من اگه میتونستم مرده ها رو زنده کنم که اول مادر خودمو...اهم...بچه وقت منو تلف نکن...راه اصلی رو بگو!

هری پاتر بالاخره دست از فرصت طلبی برداشت.
-پس حداقل جینی و فلور و هرمیون و لونا و مک گونگالو عاشق من کن!...نمیشه؟...قدمو یه خرده بلند تر کن...پس چشمامو معالجه کن... یا اصلا این خود بزرگ بینی مفرطمو درمان کن...خب بابا...میگم...معالجه این بیماری چند مرحله داره که زیادم سخت نیستن.راستش من فکر میکنم تو در اثر قدرت و غرور بیش از حدت به این روز افتادی!همه اطرافیانت جذب قدرتت شدن.

لرد سیاه زیر لب زمزمه کرد:حداقل جذب زخم پس کله ام نشدن!

هری پاتر بدون توجه به لرد ادامه داد:
-تو الان باید نشون بدی که بدون نیروی جادوییت هم قادری خیلیا رو جذب کنی.باید غرورتو کنار بذاری.مرگخواراتو جمع کنی و قانعشون کنی که با همین وضعی که داری دوباره تو رو به عنوان ارباب بپذیرن و ازت اطاعت کنن....وقتی موفق شدی دوباره برگرد همینجا!البته قبلش من باید کمی بخوابم...وگرنه از مرحله دوم خبری نیست!



روز بعد...خانه ریدل:


لرد سیاه برای آخرین بار نگاهی به آینه انداخت.
-چطور به نظر میرسم لوسیوس؟

-مثل همیشه...کچل، زشت و نفرت انگیز!

لرد آهی کشید.
-لوسیوس...میدونی که ارباب همیشه راه نجاتی پیدا میکنه.اگه قدرتمو دوباره به دست بیارم...انتقام شیرین خواهد بود لوسیوس...همه مرگخوارا رو جمع کردی؟

لوسیوس با اشاره سر تایید کرد.
-آره...همشون منتظرن ببینن چی میخوای بهشون بگی.فکر نمیکردم بیان.ولی اومدن...




Re: محفل به روایت فتح
پیام زده شده در: ۱۸:۴۱ سه شنبه ۳۱ خرداد ۱۳۹۰

ویکتور کرام old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۴۳ سه شنبه ۹ آذر ۱۳۸۹
آخرین ورود:
۲۳:۱۰ پنجشنبه ۱۰ تیر ۱۳۹۵
از من بدبخت تر تو دنیا،تویی!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 374
آفلاین
آنتونین ردای سبزش را که جنسی نرم و لطیف داشت به آرامی از روی چوب لباسی که کنار درب خروجی خانه ریدل قرار داشت،برداشت و بدون آنکه مرگخواران متوجه شوند از خانه بیرون رفت و شروع به پیدا کردن لرد سیاه کرد.لرد سیاهی که روزی همه از آوردن اسمش وحشت داشتند تبدیل به یک آواره ی خیابانی شده بود .

آنسوی ماجرا ،در غار

هری چندین بار دیگر سعی کرد که بخوابد اما نتوانست.او بر روی تکه سنگی تکیه داده و در عمیق ترین نقطه از افکار خود غرق شده بود.نمیتوانست تصمیم بگیرد و نمیدانست که چرا نباید ریموس را ملاقات کند و همین موضوع استرس او را چندین برابر کرده بود .

همچنین میدانست که هفته ی دیگر ولدمورت به سراغ داروی بیماریش می آید ولی پیدا کردن یک گرگنما نر پیر دیگر به جای ریموس بسیار سخت بود زیرا تعداد گرگنماهای نر پیر بسیار اندک است و شاید پیدا کردن یک گرگنما نر پیر دیگر ماه ها طول بکشد .

در هر لحظه استرس بیشتر وجودش را در بر میگرفت و زمان همچو باد به سرعت میگذشت ...

دوباره آنسوی ماجرا ،خانه ریدل

بلاتریکس آنقدر اشک ریخته بود که دیگر غده ی اشکش خشک شده بود()و همچنین چشمانش چنان قرمز شده بودند که خون بیرون میزد.از اینکه لوسیوس را حمایت کرده بود بسیار پشیمان شده بود و همش با خود میگفت که ای کاش جلوی لوسیوس را میگرفت .

مرگخواران هم همه پراکنده شده بودند و لوسیوس هم نمیتوانست آنها را دوباره جمع کند.لوسیوس میدانست که اگر لردسیاه دوباره قدرتش را به دست بگیرد عاقبت بدی در انتظار اوست .

_______________________________________
شرمنده پستم دیالوگ نداره و یا داستان رو اصلا ادامه نداده چون داستان داشت خیلی سریع پیش میرفت و کیچ کننده شده بود،به همین خاطر تصمیم گرفتم یکمی راحتش کنم و داستان آروم تر پیش برم .


»»» ارزشـی گولاخ «««







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.