کلاس معجون سازی،مدرسه جادویی هاگوارتز
لیسا،هیزل و مایکل ،بی توجه به مسخره بازی و دلقک بازی های اسلیترینی ها،صحبت ها و جر و بحث ریونکلایی ها درباره ساخت معجون و گریه دخترک هافلپافی بخاطر مردن سگش در سه سالگی اش،به دیگ معجون سازی خیره شده بودند و هر ازگاهی به هم نگاه میکردند.انگار انتظار داشتند با نگاه کردن به دیگ و همدیگر معجون ظاهر شود.لیسا که خسته شده بود نفسی عمیق کشید و با کتابش به سمت قفسه مواد اولیه رفت.مواد مورد نیازش را از کتاب پیدا کرد و کنار دیگ گذاشت. بشکنی جلوی چشم هیزل و مایکل زد و به دیگ اشاره کرد.با کمک لیسا معجون را حاضر کردند.با تمام شدن معجون همزمان پرفسور اسنیپ بالای سرشان امد تا نتیجه کارشان را ببیند.
_خب،کدوم یکی از شما جادوگرهای نمونه حاضره امتحان کنه این....
با اشاره به معجون سبز رنگ دماغش را چینی داد و ادامه داد:
_هرچیزی که بشه اسمش رو گذاشت، مثلا رهبر تمام خرابکاری هاتون.....لیسا تورپین
جوری که اسم لیسا را به زبان اورد یعنی این یک پیشنهاد نبود و دقیقا منظورم خودت بودی
لیسا ارام ارام کمی از محتویات دیگ را با ملاقه برداشت و ارام سر کشید
(ذهن لیسا)
(از بیرون که اتفاقی برایم نیوفتاده است. یعنی آنهمه تلاش بی جواب مانده؟ اما.... صبرکن. چرا صدای پروفسور را اینجوری میشنوم؟ چرا احساس خوبی ندارم. احساس میکنم توی دلم دارند رخت میشورند. وای نه من چرا انقدر بد شدم. دوباره حتما مریض شدم. همیشه همین است، انقدر بدنم ضعیف است که همیشه مریض می شوم. عمینقدر رقت انگیز)با صدای اسنیپ به خودش امد.
_خب خانوم تورپین،میبینم که تلاش هاتون برای هیچی بوده
لیسا با لبخند بزرگش و با لحن شوخ طبعی جواب داد:
_خب،حداقل تبدیل به خوک نشدم.این خودش برای من پیشرفت بزرگیه.مگه نه پرفس...
لیسا احساس کرد چیزی در دلش تکان میخورد. مانند یک کرم کوچک که سعی در ازاد شدن از منقار پرنده دارد . لیسا احساس کرد که خیلی در میان این جمع مسخره است. دیگران از او خیلی بهترند. الان همه مسخره اش میکنند.نگاهی به میز و بشر های رویش انداخت.نکند به میز بخورد و همه بشر ها بریزد روی زمین. ممکن است الان اسنیپ دعوایش کند. او یک دست و پا چلفتی است. حتی مایکل و هیزل هم از او خوششان نمی اید.
هیزل دستش را روی شانه او گذاشت:
_لیسا، خوبی؟
لیسا دستش را پس زد و عقب عقب رفت. همه برای او احساس ترحم دارند چون او یک موجود رقت انگیز و بدبخت است که در کودکی خانواده اش را از دست داد و مجبور شد در همان سن کم از خواهر و برادرش نگهداری کند. ناگهان زد زیر گریه و رو به مایکل و هیزل گفت:
_ببخشید.....بخشید...هق....که خیلی رقت.....هق.....انگیزم.....اگر....هق.....اگر نمیخواید با.....من دوست باشید.....درکتون......هق....درکتون میکنم
(اره،اره اینا همشون از من بدشون میاد، ببین بچه ها چطور دارند به تو پوزخند میزنند، ببین دوستات چقدر بخاطر تو خجالت زده شدن، ببین اسنیپ چطور داره بهت نکاه میکنه، اینا همش باخطر اینه که تو برای اونا کافی نیستی)اسنیپ با نگرانی که به چهره اش نمی اورد به سمت لیسا رفت تا طلسم را باطل کند ناگهان لیسا به خود لرزید و از هوش رفت. مدتی بعد خود را در درمانگاه هاگوارتز یافت . امروز روز خوبی نبود. او معجونی ساخت که بزرگترین ضعفش یعنی [باور نداشتن و راضی نبودن از خودش]را اشکار کرد. لیسا با فکر گریه وسط کلاس از خجالت سرخ شد و سرش را از حرص به بالشت کوبید. هنوز هم همان احساس را داشت. همان احساس بد. اما کم بود. انقدر کم که خودش به پرستار گفت و باعث شد پرستار شیشه ارام بخش دیگری به خون او تقدیم کند و تمام افکار منفی درمورد خودش را با بسته شدن چشم هایش به سیاهی بکشد.