هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: محفل به روایت فتح
پیام زده شده در: ۲۲:۵۴ یکشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۸۸

سارا اوانز old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۶ شنبه ۱۰ دی ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۴:۳۵ چهارشنبه ۲۱ تیر ۱۳۹۶
از بالای سر جسد ولدی!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 993
آفلاین
دامبلدور بعد از تلاش های بسیار در انجام خیلی از کارها( خودتون حدس بزنید دیگه! عهه!) از دستشویی خلاص شد و به طرف اتاقش رفت!

_ کجا داری میری ؟

مالی با عصبانیت آمیخته با نگرانی این را گفت و به دامبل خیره شد.

_ اگه اجازه بدید میریم یکم بخوابم!! گفتم که من امروز برای مناظره نمی آم! وقت بخیر!

و سپس شترق!

و در اتاق را محکم بست.

مالی که از این رفتار دامبل کمی ناراحت شده بود رو به آرتور کرد و گفت :
_ خب البته حق داره! دیگه مثل گذشته ها جون یک هفته نخوابیدن رو نداره! سر سه روز کم آورده... دیشب هم که اون بلا به خاطر غذا سرش اومد و نتونست بخوابه. خیلی خستست! نمی دونم باید چی کار کنیم!

آرتور هم سرش را به نشانه تایید حرف های مالی تکان داد و چیزی نگفت.

در همین هنگام جیمز با خوشحالی در حالی که با یویویی که تازه خریده بود بازی می کرد وارد هال شد و گفت :
_ باید زودتر راه بیفتیم! پودر فلو رو آوردم. برای راحتی بیشتر دیشب یه شومینه توی جادوگر تی وی ساختن! آخ جــــون دیگه لازم نیست با اوتوبوس بریم!

در همین لحظه در اتاق دامبل باز شد.

_ گفتی چی آوردی؟ اول بگو ببینم چند خریدی؟ اگه گرون خریده باشی از حقوق این ماه خبری نیست.

ساعتی بعد در استدیو

مجری با علامت یک دو سه کارگردان شروع به صحبت کرد.

_ سلام می کنم به همه شما ببیندگان و طرفداران این برنامه. امشب سومین شبیست که در خدمت این دو بزرگوار هستیم.

و سپس به ولدی سرحال و دامبلدوری که تقریبا به زور چشماشو باز نگهداشته بود اشاره کرد.

_ اول از همه باید به خاطر یک ساعت تاخیر در اجرای برنامه از حضور شما عزیزان مراتب عذر خواهی خودم و همکارانم رو اعلام کنم. خب پس بدون معطلی می ریم سراغ مناظره امشب. با ما همراه باشید.



Re: محفل به روایت فتح
پیام زده شده در: ۲۱:۵۹ یکشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۸۸

رز ویزلیold2


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۲۳ یکشنبه ۸ شهریور ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱:۴۶ شنبه ۱ اسفند ۱۳۸۸
از میان کابوس ها
گروه:
کاربران عضو
پیام: 34
آفلاین
بلا خواست کروشیویی به ریموس بزند که مونتگومری مانع او گشت و قبل از این که طلسم مورد نظر روانه ی خودش گردد ،سریع گفت: صبر کن بلا ! بقیه ی محفلیا هم پشت سر ریموس اومدن ! اگه دگیر شیم سر و صدا بیشتر هم درست می شه و این طوری ریش دراز اصلا دیگه نمی خوابه .

ایوان :بد هم نمی گه .

بلا: پس چی کار کنیم ؟ تا صب همین طوری بمونیم ؟ ریش نصفه هم نخوابه ؟

مونتگومری مغز متفکر آن شب گفت: ما به یه عامل نفوذی نیاز داریم !

بلا: فکر نمی کنم بتونی رو اسنیپ حساب باز کنیم . فکر کنم تا الان توسط تسترال های ارباب خورده شده . راستی باید سر راه دارو بخریم رو دل نکنن اون زبون بسته ها .

مونتگومری: منظورم اسنیپ نیست. یکی دیگس !

دقایقی بعد مرگخوارها از آن میدان آپارات کردند .دوباره سکوت آن میدان را در بر گرفت تا این که طلسم سکوت توسط ظاهر شدن شنل پوش سیاه دیگری شکسته شد. شنل پوش زیر نور مهتاب به طرف در آن خانه رفت و در زد .چند ثانیه بعد مالی ویزلی در را باز کرد و با جیغی که زد باعث شد صدای گیتار و طبل و چیز های دیگر در خانه قطع شود. آرتور سریع خود را به درب خانه رساند و چوب دستی اش را به طرف فرد تازه وارد گرفت ولی دستش شل شد و چوبدستی از دستش افتاد. مالی با جیغ دیگری فرد را در آغوش خود چلاند.

دقایقی بعد در حالی که رز ویزلی در بین مادر بزرگ و پدر بزرگ خودش بر روی کاناپه ای کهنه نشسته بود با چهره ای خندان گفت: از دیدن همتون خوش حالم .

مالی گفت: آه عزیزم دل هممون برات تنگ شده بود . چقدر لاغر شدی . این لکه سیاه رو که پاک نکردی هنوز ! بذار من خودم برات پاک می کنم.

دامبل که حسودیش شده بود گفت: اون علامت مرگخواریشه ! بذارید همین الان اکسپری....

هرمیون با عصبانیت گفت : بله بله ! نفهمیدم چی گفتی ؟

دامبل خواست افرادش را تهدید کند که با دیدن غیافه های خشمگین افراد خانواده ی ویزلی با لبخند گفت : به خونه ی خودش خوش اومده .

رز گفت:ممنون ریش...دامبل عزیز ، من می خوام شام امشب رو خودم براتون درست کنم .

مالی تا خواست مخالفت کند رز گفت: یعنی دست پخت من رو نمی خواین بخورین ؟

و اشک در چشمان رز جمع شد. مالی با دیدن چشمان نوه اش گفت : هر کی نخوره من خودم کاری می کنم دیگه نتونه غذا بخوره .پس بذار بیام کمک کنم.

رز گفت : یعنی به من اطمینان ندارین ؟باید حتما مراقبم باشید ؟

مالی گفت : نه عزیزم می خواستم فقط کمکت کنم. حالا که می خوای خودت تنهایی انجام بدی فکر کنم بتونم به خودم یه شب مرخصی بدم.

رز با لبخند صورت مادر بزرگش را بوسید و به طرف آشپز خانه رفت . وقتی در آشپز خانه را بست لبخند شیطانیش بر روی صورتش نقش بست و از درون کیف کوچکش که افسون غیر ردیابی گسترش پذیر را اجرا کرده بود مواد مورد نیازش را در آورد و زیر لب زمزمه کرد: فکر کنم باید از این به بعدش رو از استعداد آشپزیم کمک بگیرم.

دقایقی بعد در حالی که میز پر از غذا های رنگارنگ شده بود مالی گفت: اینا فوق العادن رز !

-تا به حال تو این جا این همه غذا های خوب رو یک جا نخورده بودیم !(مالی به خاطر این که تحت تاثیر قرار گرفته بود چیزی نگفت.)

ولی ریش دراز با ترش رویی گفت : من که به غذایی که یه مرگخوار درست کرده باشه لب نمی زنم !

ولی وقتی دید همه ی اعضایی خانواده ی ویزلی به طرف او چوبدستی شان را نشانه رفتند گفت : البته این غذا واقعا خوردنیه !

و کمی از سوپش خورد و این دفعه از واقعا گفت: محشره !

وقتی همه غذاشون رو خوردند همان جا خوابشان برد . رز شنلش را پوشید و رفت.

روز بعد

آبر: آلبوس، جون هر کی دوست داری از دست شویی بیا بیرون !

- به هیچ وجه ! امکان نداره !

ریموس در حالی که شکمش را گرفته بود گفت: تو باید بری استودیو !

- امروز رو نمی رم ! راستی مگه شما نمی خواین بیاین ؟

همه محفلیون که پشت دست شویی بودند : نه .

-همش تقصیر اون ....

در توسط هرمیون یک سوراخ درش ایجاد شد و دامبل گفت: البته غذاهاش فقط به ما نساخته !

مالی: گل کوچولوی من یکم بیشتر در مورد آشپزی باید اطلاعات پیدا بکنه !

پاق

- صدای چی بود؟

- لوله ی فاضلاب ترکید !

در استودیو

رز: مای لرد اونا الان دارن سر دست شویی دعوا می کنن و از بی خوابی دارن می میرن .

لرد: کارت خوب بود .


ویرایش شده توسط رز ویزلی در تاریخ ۱۳۸۸/۶/۱۵ ۲۲:۱۰:۳۴
ویرایش شده توسط رز ویزلی در تاریخ ۱۳۸۸/۶/۱۵ ۲۳:۰۱:۲۶

The heart that was wounded by L♥VE..will be healed by L♥VE itself


Re: محفل به روایت فتح
پیام زده شده در: ۱۶:۵۵ یکشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۸۸

مونتگومریold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ یکشنبه ۳۰ تیر ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۰:۴۵ دوشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۱
گروه:
کاربران عضو
پیام: 588
آفلاین
سوسوی خورشید کم کم جای خود را به تاریکی شب میداد. هیچ صدایی در خیابان گریمولد شنیده نمیشد. ناگهان، با صدای پاق کوچکی، چند فرد سیاه پوش در کنار درخت بید قدیمی پدیدار شدند. فرد اول نگاهی به دوروبر خود نمود و بعد به آرامی گفت: بلاتریکس، باید سریعتر بریم تو خونه. میتونیم از پنجره انبار وارد بشیم. فرد دوم که موهای وزوزی بلندی داشت، رو به وی کرد و گفت: خوبه...همین کارو میکنیم.

***

بوم نم و خاک همه جارا فرا گرفته بود. آخرین فرد نیز از پنجره کوچک انبار وراد خانه شد. بلاتریکس ، که حال شنل خود را دراورده بود، نگاهی به مونتگومری که بیل خود را محکم پسبیده بود کرد و گفت: شنل رو آرودی؟ شنل نامرئی کننده رو میگم.
مونتگومری سر خود را به نشانه مثبت تکان داد و جسمی را به بلا داد. بلا شنل را از وی گرفت و آن را بدور چند مرگخوار انداخت.
- خوب.حالا آروم آروم میریم بالا. هیچ کس هیچ چی نمیگه!چون محفلیا هنوز بیدارن.
مرگخواران به آرامی از پله های قدیمی انبار بسوی اتاق نشیمن بالا رفتند. صدای جیر جیر پله ها شنیده میشد. سرانجام، بعد از بالا رفتن از چند پله آنها به در ورودی رسیدند و وارد اتاق نشیمن شدند. اتاق نشیمن، اتاقی کوچک و تنگ بود که گنجایش 8 نفر بیشتر را نداشت. بلا پوزخندی زد و به آرامی گفت: اتاق نشیمنشون مثل انبار میمونه.
در گوشه اتاق، دامبلدور با چشمان بادکرده و صورت پکر بر روی صندلی آهنین نشسته بود. مونتگومری نگاهی به وی نمود و پچ پچ کنان گفت:مبلاشون مثل صندلی برقی میمونه
بلاتریکس نگاهی به وی نمود و گفت: حواستونو جمع کنید! باید بخوابونیمش این رو...ایوان، رادیو رو آوردی؟
- آهین!
- پس بزارش.
ایوان جسم عجیبی را از ردای خود بیرون کشید و بعد، بر روی دکمه ای فشرد. آهنگ ملایم و خواب آوری در تمام اتاق طنین انداخت. دامبلدور، که بسیار خسته بود، رفته رفته چشمان خود را بست.ناگهان، با صدای مهیبی همگی از جا پریدند. ریموس طبل زنان وارد اتاق شده بود!


ویرایش شده توسط مونتگومری در تاریخ ۱۳۸۸/۶/۱۵ ۱۷:۲۵:۳۳
ویرایش شده توسط مونتگومری در تاریخ ۱۳۸۸/۶/۱۵ ۱۷:۲۷:۳۶

تا زمانی که عشق دوستان هست، مونتی هرگز فراموش نخواهد شد!!


[i][b][color=669933]"از این به بعد قبل از


Re: محفل به روایت فتح
پیام زده شده در: ۱۵:۲۱ یکشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۸۸

دراکو  مالفوی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۲ دوشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۸:۳۳ سه شنبه ۲۷ بهمن ۱۳۸۸
از دحام!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 117
آفلاین
- آقای اسمشو نبر! وقتتون تموم شد.
مجری بلافاصله بعد از گفتن این حرف طلسم محافظ را روی خودش اجرا کرد و سرش را پیین انداخت تا با چشم غره های لردسیاه مواجه نشود.او از داخل همان حفاظ گفت:آقای دامبلدور.پنج دقیقه ی پایانی با شماست.
دامبلدور که تا آن موقع پوزخند میزد و یاران محفلی علامت ویکتوری را به او نشان میدادند بعد از سرفه ای صحبت خود را شروع کرد:
- توی ای دقایق پایایی میخواسم به چد هکته اشاره کهم...
لرد سیاه:
دامبلدور با بالا بردن دستش سیاهش از جمعیت عذر خواهی کرد و دندان مصنوعیش را جا انداخت.
- نکاتی که میخوام برای تام عزیز یاد آوری کنم چند مورد هست.شما به خاطر نمیارین که با وجود این که فشفشه بودید من پذیرفتمتون؟وقتی کلاه گروه بندی طرز رفتار شما و چیز های پلیدی رو که تو ذهنتون میگذره رو فهمید طفلکی سیم هاش قاطی کرد و تا سال بعدی نمی تونست شعر بخونه یا برای بچه ها گروه بندی کنه؟یادتون رفته بعد از رفتن به هافلپاف ،وضعیت درسی شما باعث تا در طول سال اول هزار امتیاز از این گروه کم بشه؟
- مجری میخوای بذاری این هرچی خالی از دوران بچگیش بلد بوده بگه؟!
مجری بعد از این که طلسم محافظ را تقویت کرد گفت:آقای اسمشونبر،زمان ایشون محدوده.شما نباید دخالت کنید.
دامبلدور:یادتون رفته تمامی اساتید از من خواستن شما رو اخراج کنم چون معتقد بودند شما یک فشفشه اون هم از نوع دو آتیشه هستید؟!
- آقای دامبلدور،وقتتون تموم شد.
لرد سیاه: اون موقع تو مدیر نبودی بوقی!
مجری درحالی که رو به دوربین دستش را تکان میداد گفت:به پایان مناظره امشب رسیدیم.فردا هم دو مهمان عزیز جلسه سوم مناظره رو برگزار می کنن.لازم به ذکر که از این به بعد با چوبدستی حق شرکت در مناظره رو ندارید.مرلین یار و نگه دارتان.
-آواداکدورا!
محفلی ها و مرگخواران به سمت رئیسشان هجوم بردند.افراد پشت صحنه هم دور مجری جمع شدند که دیگر به دار باقی شتافته بود.جیمز درحالی لپ بدون ریش دامبلدور را میکشید گفت:عمو خیلی خوب بود!من نمیدونستم اسمشونبر فشفشه است!
دامبلدور لبخندی زد و جواب داد:منم نمی دونستم عزیزم!
در طرف دیگر اتاق،بلاتریکس درحالی که لردسیاه را باد میزد و از در خارج میشد گفت:بلا پیش مرگتون شه...اعصابتونو برای این چرت و پرت ها بهم نریزین.مناظره بعدی حالشو میگیریم ارباب!
- رودولف!
- بله ارباب؟
- این بشر تا مناظره ی بعدی نخوابه، به جای این که شما مرگ رو بخورید،مرگ شما رو میخوره!دارم برات ریش نصفه!


منم سالم بودم
حالا خوب نگاه کن
اعصاب که ندارم
داره دکتر میزنه با چوب رو زانوم


تصویر کوچک شده


Re: محفل به روایت فتح
پیام زده شده در: ۵:۳۱ یکشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۸۸

بلاتريكس لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۱۱ دوشنبه ۲۱ مرداد ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۹:۲۹ جمعه ۲۸ اسفند ۱۳۹۴
از ما هم شنیدن...
گروه:
کاربران عضو
پیام: 705
آفلاین
دامبلدور، به محض تمام شدن حرف های لرد، میکروفون را از مجری برنامه قاپید.
- خیلی خب! نوبته منه! تامی پسرم! تو همیشه رویا پرداز بودی، ولی این دلیل نمیشه که رویاهاتو جلوی اذهان عمومی هم به نمایش بگذاری!

لرد سیاه با خونسردی ردایش را تکان داد.
- هومم..شیره ی پشمک ردای جدیدمو کثیف کرده.

دامبلدور با عصبانیت به مجری نگاهی کرد و با دیدن چهره ی در هم وی، سرش را تکان داد و عینکش را روی صورتش جا به جا کرد:
- به عنوان مثال، تو کی و چه وقتی ارشد اسلیترین شدی!

مجری با اطمینان گفت:
- بله، من هم در این مورد شک دارم! شما باید صحبت کنید و به همه ی جامعه ی جادوگری، بگین که همه ی حرف های این آقای اسمشو نبر، رویا پردازیه. به همه ی جامعه ی جادوگری بگین که این لرد سیاه در حقیقت مدام در حال روی...!

لرد با خونسردی چوب دستی اش را از ردایش بیرون کشید و زیر چشمی به مجری نگاهی کرد. مجری که به نظر می رسید متوجه نگاه لرد شده است، آب دهانش را قورت داد.
- خب البته پرفسور، به نظر من بهتره کمی توضیحات بدید! من مطمئنم که آقای اسمشو نبر توانایی های ویژه ای هم دارن. مثلا مطمئنم که این مدال ارشد اسلیترین رو دریافت کردن.

دامبلدور متفکرانه لبخندی زد:
- چطور ممکنه؟ چطور ممکنه که این دروغگوی ادم کش، ارشد اسلیترین بوده باشه، در حالی که حتی عضو گروه اسلیترین هم نبوده؟

لرد که به نظر می رسید از کوره در رفته، چوب دستی اش را مجددا" به مجری نشان داد. مجری با تردید به دامبلدور نگاهی کرد و در حالی که سعی می کرد لبخند بزند گفت:
- خب، همه اینو می دونن که لرد سیاه عضو برتر گروه اسلیترین بوده.

دامبلدور فکری کرد و عینکش را برداشت. در همین لحظه نگاهش با نگاه سرخ روبرویش گره خورد و در حالی که به نظر می رسید چیزی به یاد آورده باشد، نیشخندی زد:
- اوه، تامی!! اون که تو نبودی. مینروا مک گونگال بود. مینروا رو یادته؟ همونی که مدال ارشد اسلیترین رو گرفت!! تو هم توی هافل خوش بودی برای خودت!

مجری که احساس می کرد حافظه ی دامبلدور دچار مشکل شده است، با تردید به وی نگاهی کرد.
- وقتتون تموم شد!

دامبلدور دندان هایش را در لیوان آب کنار دستش انداخت و ساکت شد. لرد سیاه با انزجار به دندان های غلتان در آب نگاهی انداخت و زمزمه کرد:
- هنوز هم مثل گذشته رفتار می کنی! منزجر کننده.

- به خاطر این نوع صحبت توهین آمیز، ده دقیقه از زمان شما رو کم..چیز..یعنی ده دقیقه به شما زمان اضافه می دم.

- چند سال پیش رو یادته ریش دراز؟ وقتی که اومدم توی هاگوارتز! وقتی که با التماس منو از قصر باشکوهی که پدرم ساخته بود بیرون اوردی و ازم خواستی که توی مدرسه ی حقیرت درس بخونم تا کلاس مدرست بره بالا! یادته که بعد از پایان تحصیلم، چطوری التماسم می کردی که بیام و توی مدرسه ی کلاس پایینت کار کنم؟ ولی خب من اهداف بالاتری داشتم! ابدا" دلم نمی خواست که زندگیمو توی مدرسه ی کوچیک و محقر تو صرف کنم!

- آقای اسمشو نبر! وقتتون تموم شد.


ویرایش شده توسط بلاتريكس لسترنج در تاریخ ۱۳۸۸/۶/۱۵ ۶:۱۹:۵۰

وقتی شب برمی خیزد
دنیا را در خود پنهان می کند
در تاریکی غیرقابل رُسوخ
سرما بر می خیزد
از خاک
و هوا را آلوده می کند
ناگهان...
زندگی معنایی جدید به خود می گیردl


Re: محفل به روایت فتح
پیام زده شده در: ۴:۱۹ یکشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۸۸

تایبریوس مک لاگنold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۰۴ سه شنبه ۸ مرداد ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۲۲:۱۶ سه شنبه ۱ تیر ۱۳۹۵
از پیاده روی با لردسیاه برمیگردم
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 314
آفلاین
[spoiler=خلاصـه ي سـوژه]دامبلدور و ولدي از طرف جادوگر تي وي به مناظره ي شش روزه ايي دعوت شدن. از طرفي محفلي ها از طريق اسنيپ كه جاسوس شون بوده، متوجه ميشن كه سيبل تريلاني براي لرد پيشگويي كرده كه دامبلدور شش روز ديگه خواب آشفته ايي مي بينه و بعد از اون گرايش به سياهي پيدا مي كنه.

محفلي ها هر طور هست سعي دارن جلوي خواب دامبلدور رو بگيرن و نذارند كه زياد بخوابه؛ ولي ولدي ميخواد اين خواب آشفته حتما اتفاق بيفته و هر بار مرگخوارهاش رو براي انجام اينمورد ميفرسته.

جلسه ي اول مناظره سپري شده؛ جلسه ايي كه در اون آنتونين با خوردن معجون مركب پيچيده به جاي ولدي در مناظره شركت كرده بود.

از يه طرف دامبلدور فهميده كه كاسه اي زير نيم كاسه ي مرگخوارا هستش كه ولدي اينطور سعي در جذب مخاطب داره و از طرف ديگه ولدي در اواسط جلسه ي دوم تصميم مي گيره كه زمان پخش آگهي بازرگاني خودش به جاي آنتونين بشينه.

اينك ادامه ي ماجرا...[/spoiler]

- حالا آنتونين بشين اينجا و قشنگ قدرت كلام و بيان ارباب رو تماشا كن؛ موشهاي سياه ارباب بگين موهاهاهاها

- موهاهاهاها

هنوز تاثير معجون مركب پيچيده در آنتونين به طور كامل از بين نرفته بود و در قسمتهايي از سرش بدون مو و كچل بود؛ بعد از جا به جايي با ولدي، آنتونين با همان شمايل در گوشه ايي از اتاق فرمان نشست.

محفلي ها:


استوديوي مناظره

مسئول صدا درحال وصل كردن ميكروفونه و مجري برنامه درحال گپ و گفت با دامبلدوره: " آلبوس از چه كرمي استفاده مي كني؟ "

- ضد آفتاب ببك

- چه پوست سفيد و قشنگي داري!

دامبلدور كه مي بينه دست كشيدن به ريشش ديگه خز شده، دستي به سيبيلش مي كشه(!): " تو لطف داري اوپرا! هر چي هست از صورت لك و پيس و بي روح تام بهتره؛ من هر چه دارم متعلق به سپيد دوستان و ...

ولدي از سبد ميوه هايي كه جلوي روشون قرار داشت گوجه ي به سمت دامبلدور پرتاب مي كنه: " ارباب رو اينجا مچل كردين كه بشينين يه ساعت براي خودتون دل ميدين، قلوه مي گيرين؟! :

- شلوغش نكن تام! ما ديديم تو خودت به اندازه ي كافي كچل هستي، گفتيم كمي نوآوري داشته باشيم و مچل شي

كارگردان نگاهي به ساعتش ميكنه و با شمارش معكوس بقيه مناظره ي جلسه ي دوم شروع ميشه:

- به نام سالازار و با درود به روح مرليني اش، مصاحبه ام رو شروع مي كنم! همونطور كه گفتم من از نوادگان برتر سالازار بودم، هستم وخواهم بود ( برودريك بود در اتاق فرمان: به به! جمال و كله ي نوراني هم كه بسيار شبيه است! ) و هميشه محبوبترين دانش آموز تمام دوران هاگوارتز بودم.

ولدي كروشيويي به ريش دامبلدور ميزنه و ادامه مي ده:

- ميتونم از عناويني كه كسب كردم، به مقام اول مسابقات سه جادوگر، ارشدي اسلايترين، نشان شجاعت ( كه من البته اين رو رد كردم، چون بايد نشان اصالت ميدادن!) و كسب نمره ي عالي در تمام امتحانهاي سمج ياد كنم.

- ربع ساعت وقت شما تمومه!

ولدي اين بار كروشيوي رو نثار اوپرا مي كنه و درحالي كه نجيني رو كه بغض كرده درآغوش گرفته با بي ادبي تمام در ابتدا تصميم مي گيره دماغش رو براي مخاطبين تلويزيوني پيچ و تاب بده؛ ولي يادش ميآد كه دماغ نداره ( سلول هاي مغز ولدي كه از افكار او مطلع مي شن: ) پس به دوربين آواداكداروايي ميزنه( ولي چون آواداكداروا خاصيتي نداره، دوربين نمي سوزه! ) پس با تهديد وقت اضافه ايي براي ادامه ي صحبتهاش مي گيره:

- اين رو بايد اضافه مي كردم، كه بزرگترين دستآورد اين دوران ساختن هوركراكس هايي نظير روبالشي لوسيوس، عروسك رودولف و انگشت دونه ي بلا، و همچنين مستقر كردن تالار اسرار در مرلينگاه بود. اينم اضافه كنم كه به علت تمايل زياد، شعبه ي شماره ي دوي مرلينگاه در خانه ي ريدل داير است؛ پذيرايي براي عموم ممنوعه چون عموم هم مثل پدرم يه مشنگ بود؛ حالا اين ريشو ميتونه ادامه بده


ویرایش شده توسط تايبريوس مك لاگن در تاریخ ۱۳۸۸/۶/۱۵ ۵:۲۴:۱۶
ویرایش شده توسط تايبريوس مك لاگن در تاریخ ۱۳۸۸/۶/۱۵ ۵:۴۰:۳۹

در كنار درياچه ي نقره ايي قدم ميزنم
و با بغضي که مدتهاست گلويم را ميفشارد، رو به امواج خروشانش مي ايستم
و در افق،
طرح غم انگيز نگاهش را ميبينم،
كه هنوز هم اثر جادويي اش را به قلب رنجورم نشانه ميرود..
كه هنوز نتوانستم مرگ نا به هنگام و تلخش را باور كنم..
كه هنوز بند بند اين تن نا استوار به نيروي خاطره ي لبخند اوست كه پابرجاست..
با يأس يقه ي ردايم را چنگ ميزنم و در برابر وزش تند نسيم،
وجودِ ويرانم را از هر چه برودت و نيستي حفظ ميكنم..
از سمت جنگل ممنوعه، طوفاني به راهست
و حجم نامشخصي از برگ و شاخه ي درختان مختلف را به اين سو ميآورد..
اخم ميكنم تا مژگانم دربرابر اين طوفان،
از چشمان اشكبارم محافظت كند..
شايد يك طوفان همه ي آن خاطره ي تلخ را از وجودم بزدايد..


Re: محفل به روایت فتح
پیام زده شده در: ۱:۱۰ یکشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۸۸

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۲۱:۵۶:۴۶
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6391
آفلاین
سوروس با این تصور که کسی در خانه ریدل نیست با خیال راحت لگدی به در زد.در از جا کنده شد.چرخید و چرخید و درست روی لرد سیاه فرود آمد.مونتگومری نگاه کوتاهی به اربابش انداخت.
-آنتونین بپر از تو انبار یه هورکراکس تازه بیار.ارباب باز مرد.

لرد سیاه با عصبانیت در را باز کرد و خودش را بیرون کشید.
-کی بود این جسارتو کرد؟

سوروس در چهارچوب در خشک شده بود.
-ار...ار...

لرد اشاره ای به مرگخوارانش کرد.
-اینو بیارین تو عر عر کنه ببینم سه روزه کجا غیبش زده.

مرگخواران سوروس را دستگیر و در را مجددا نصب کردند.


-آآآآآخ...

لرد سیاه که سرگرم ترمیم زخمهایش بود سرش را بلند کرد.
-چتونه شماها؟

سه مرگخوار به علامت شومشان اشاره کردند.
-میسوزه ارباب.بلاتریکس داره بهمون علامت میده.بهتره تلوزیونو روشن کنیم.

به دستور ارباب تلوزیون روشن شد.چهره لردسیاه(آنتونین)روی صفحه نقش بسته بود.
-بله.من واقعا دانش آموز با استعدادی بودم و همونطور که گفتم جد من سالازار نبوده.با تحقیقاتی که من انجام دادم متوجه شدم من پیشینه درخشانتری دارم.در شجره نامه من نوشته شده که من از نوادگان جادوگر اُز هستم.

لرد درحالیکه بشدت میلرزید از جا پرید.
-این چی داره میگه؟این چرت و پرتا چیه سر هم میکنه؟


یک ساعت بعد:

چوب دستی لرد روی گلوی آنتونین گرفته شده بود.
-متوجه شدی؟جد من سالازاره.سا...لا...زار...تکرار کن.

آنتونین با وحشت تکرار کرد.
-بله ارباب.سالازار.من فقط میخواستم کمی به ماجرا شاخ و برگ بدم.منو ببخشین.

لرد ردایش را مرتب کرد.
-دیگه لازم نیست تو بری.خودم شرکت میکنم.

مجری برنامه با صدای بلند اعلام کرد.
-مهمونای عزیز لطفا برگردن سر جاشون.بعد از تبلیغ شامپو ضد رشد موی ایوان برنامه رو ادامه میدیم.


ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۳۸۸/۶/۱۵ ۱:۵۷:۳۲



Re: محفل به روایت فتح
پیام زده شده در: ۲۳:۳۵ شنبه ۱۴ شهریور ۱۳۸۸

ترورس


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۰۱ دوشنبه ۵ مرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۶:۱۸ چهارشنبه ۱۶ تیر ۱۳۸۹
از این سبیل ها خوف نمی کنی یابو !
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 209
آفلاین
محفل

دامبلدور : محفلیا؟کسی عینکه منو ندیده؟
تدي : ارباب من ديشب تو مرلينگاه ديدمش!
دامبلدور : اوه اشكالي نداره پسرم الان ميرم ميارمش ، شما خودتون رو نگران نكنيد!

دامبلدور ده دقيقه بعد با عينكش دم در به همرا ديگر محفليان منتظر اتوبوس بود!
جيمز بعد از مدت ها انتظار جيغ بلندي كشيد و با دست يك ميني بوس كهنه و رنگ رو رفته رو نشون داد!

محفليون :

ميني بوس با سرعت پنج تا اومد ، جلوي در خونه يك دستي كشيد و بعد از ده دور چرخ زدن ايستاد !

ملت محفلي كه همه فكاشون به اسفالت چسبيده بود با افسوس به لكنته مقابلشون نگاه ميكردند!

دامبلدور خوشحال از اومدن ميني بوس جفتكي زد و گفت :

- اخ جون ، بچه ها جمع كنيد بريم ( ملت محفلي :) خب نشد ديگه رهبر گفته صرفه جويي كنيد من گفتم اينم فرق چنداني با اتوبوس شواليه نداره ، منو ببخشيد ديگه از قديمم گفتن دو روز بخور اب خالي يه عمر بخور اب كدو تنبل ، هوووم!

در همين لحظه راننده مياد بيرون و فرياد ميزنه : اقا ببخشيد ولي سوختش تموم شده بايد يكمي حل بديد تا برسيم به پنپ بنزين!

ملت محفلي :

خانه ريدل

لرد با خشانت زياد رو به انتونين فرياد زد : مي خوام فيتيله پيچش كني دهن مهنش و بيار پايين حالا برو از جلو چشمام دور شو!

انتونين كه تعظيمي كرد و گفت : ارباب ما امروزم بايد اپارات كنيم!؟
لرد كه گويا مطلبي يادش اومده بود گفت : نه لازم نيست ، هوا پيماي شخصي برتون گرفتم ، توي حياط پشتيه حالا همه بريد ولي چندتا مرگخوار بمونن خونه!

جادوگر تي وي

عوامل پشت صحنه به شدت دارن اينور اونور ميرن و كلي دادو فرياد ميزنن.

- ممد سيما وصله؟!
- اصغر خاك بر سرت ميكروفون و وردار به زار اونور!
- به جان ننم اگه بزارم !

لرد به ارامي روي صندليش نشسته و داره با اباهت رداشو تكون ميده كه يهو دمبلدور وارد ميشه و روي صندليش ميشينه!

ملت همه ساكت ميشن و به دامبلدور نگاه ميكنن كه تمام لباساش روغنيه و نصف ريشاش هم كنده شده!

ملت بالاخره ميرن سر جا هاشون و اماده شروع برنامه ميشن كه با شمارش تهيه كننده برنامه شروع ميشه!

- با سلام خدمت شما بينندگان گولاخ ، ما در خدمت دو عزيز هستيم ، امروز مي خواهيم دوره تحصيل لرد كبير رو در هاگوارتز مورد بحث و اينا قرار بديم كه ديگه منم زر اضافي نميزنم و ادامه بحث رو به لرد كبير ميسپارم.

لرد برگه هاي رو به روشو درست ميكنه و شروع ميكنه : و مستشحدينه بين يدي ، سلام برشما مجري خپل و دامبلي كه گويا ريشاش يكي بود يكي نبود شده ... !

دامبلدور به شكل چخي وارد صحبت ميشه و ميگه : من ريشم لاي لاستيك گير كرده !

لرد ادامه ميده : به هر حال ، خب بايد بگم از همون اول توي هاگوارتز براي من تبعيض قائل ميشدن ... .

بيرون از خانه ريدل

سوروس زير پرچين هاي اطراف خانه ريدل كمين كرده بود و به خانه نگاه ميكرد.

سوروس با خوشحالي با خود گفت : عاليه گويا كسي هم خونه نيست ، امارتو در ميارم كچل ملعون !


خدا يكي ؛ زن يكي ، يكي !

"تا دنیا دنیاست ابی مال ماست / ما قهرمانیم جام تو دست ماست"


Re: محفل به روایت فتح
پیام زده شده در: ۲۱:۲۱ شنبه ۱۴ شهریور ۱۳۸۸

لایرا مونold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۴ دوشنبه ۱۹ مرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۵:۱۳ پنجشنبه ۱۹ فروردین ۱۳۸۹
از روزایی که دیگه بر نمیگردن ! از اون روزای خوب :|
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 39
آفلاین
محفل:

دامبلدور با حالت اعتراض گونه ای گفت:مثلا من خواب بودما ... واسه چی اینجوری میکنین؟سارا تو نمیدونی من قلبم ضعیفه؟

سارا که بابت فداکاری که کرده بود بینهایت خوشحال بود گفت:پروفسور بهتر نیست پاشین یه فنجون قهوه ی دیگه بخوریم؟

- همم ... یه جورایی همتون یه چیزیتون هس ! قبل از اینکه اون فیلمه ترسناک رو ببینیم میخواستم در مورد چیزی باهاتون صحبت کنم.


ریموس بالافاصله گفت:در مورد چی پروفسور؟

دامبلدور کلاه خوابش را از سر در آورد و عینکه نیم دایره اش رو گذاشت چشمش و شروع کرد.

- راستش من به این مرگخوارا و تام مشکوک ، نمیدونم یه چیزی اینجا ناقصه!


گرابلی به نشانه ی تایید سرش را تکان داد و ادامه داد:درسته ! منم تو مناظره ها یه تفاوتی رو احساس کردم ... رفتار ولدمورت مثل همیشه نبود ؛ حالا شما چه فکری درین پروفسور؟

دامبلدور راست نشست و گفت:کم کم صبح میشه ، پس واسه مناظره ی فردا کاری نمیتونیم بکنیم ؛ اما بعد از مناظره ی فردا جاسوسایی رو میفرستیم واسه اینکه بفهمیم چه پاتیلی زیر نیم پاتیله!

سوروس راهش را میان محفلیا باز کرد و گفت:من یه بار دیگه خطر میکنم و میرم تا ببینم اون پاتیله که راجع بش گفتین چیه!

خانه ی ریدل:

خانه ی ریدل در سکوت محض به سر میرفت ، بعد از اینکه آنی مونی قضیه فیلم را به لرد گفته بود و لرد را خوشحال کرده بود ، همگی در خوابی سیاه فرو رفته بودند و هیچ صدایی جز خرخرهای گاه به گاهیه بلا نمی آمد.

صبح ، همچنان خانه ی ریدل:

بلا با عصبانیت لگدی به آنتونین زد و گفت:پاشو دیگه باید واسه مناظره آماده بشی...

آنتونین با بی حالی گفت:باشه ... معجونو بده.

ولی با دیدن لرد در آستانه ی در مانند برق گرفته ها از جا بلند شد و مقابل لرد استاد.

لرد دست به سینه رو به آنتونین گفت:زودباش معجونو بخور تا دیر نشده.

آنتونین معجون را از بلا گرفت و آن را سر کشید.

همان لحظه ، محفل ققنوس:

دامبلدور که به اصرار محفلی ها تنها نیم ساعت خوابیده بود و خوابای گل و شمع و پروانه دیده بود و حالا سرحال بیدار شده بود برای رفتن آماده بود.
- محفلیا؟کسی عینکه منو ندیده؟


ویرایش شده توسط لایرا مون در تاریخ ۱۳۸۸/۶/۱۴ ۲۱:۵۰:۵۷

خواستیم و نخواستند بعضیا ...
[i][col


Re: محفل به روایت فتح
پیام زده شده در: ۲۰:۱۷ شنبه ۱۴ شهریور ۱۳۸۸

مرگخواران

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
امروز ۱۷:۲۹:۴۳
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4915
آفلاین
همون شب ، محفل:

- یه جوری باید بیدارش کنیم.

- آب تو صورتش بریزیم بیدار شه!

- لازم نیست خودش داره میاد.

دامبلدور با ریشای نا مرتبش در آستانه ی آشپزخونه ی گریمولد نمایان شد.

دامبلدور دهنشو باز میکنه تا یه حرفی بزنه که یهو صدای تقی از پشت پنجره اومد.

همه سرشونو به سمت پنجره برگردوندن و به جغدی خیره شدن که در حال نوک زدن به پنجره بود.

گودریک با عجله به سمت پنجره رفت تا درو باز کنه. بسته رو از پای جغد در آورد و بسته رو در عرض چند ثانیه باز کرد. محفلیا کنجکاوانه به محتویاط بسته خیره شده.

گودریک: یه فیلمه!

- فیلمش چیه؟ از کجا اومده؟ کی فرستاده؟

- هیچ نوشته ای روش نیست معلوم نیس از کجاس.

سارا با خوش حالی گفت: اینارو ول کنین بریم فیلم ببینیم.

چند دقیقه بعد ، جلو تلویزیون:

گرابلی دکمه ی Play رو زد و فیلم شروع شد و نوشته های خونین بر روی تلویزیون نمایان شد.

دامبلدور با ترس گفت: این فیلم مال زیر چند ساله؟

- زیر دوازده ساله! همه مون بزرگ تریم!

- تخمه رو رد کن بیاد.

همه ساکت شدن و به فیلم نگاه کردن.

ساعتی بعد:

- حلقش اومد بیرون!

- کشتش!

- زنده شد!

- چشمش پرت شد اونور!

-

پایان فیلم!

دامبلدور با صدایی لرزان گفت: ترجیح میدم امشب تو اتاق خودم نخوابم.

- به شرطی که خرخر نکنی!

- باشه قول میدم.

نیمه شب ، ذهن دامبلدور در خواب

سایه هایی اطراف او را فرا گرفته بود و صدای چیک چیک آب میومد. ناگهان زمین زیر پاش خالی شد ، صدای رعد اومد و سایه ها نزدیک تر شـ...

- حمله کردن!

دامبلدور بلافاصله از خواب پرید و با قیافه ی سارا که در حال خندین بود رو به رو شد.

- نقشه مون گرفت ، قبل از رسیدن به لحظه حساس بیدار شد.

تو یکی از خیابونا:

آنی مونی گفت: با دیدن این فیلم دیگه حتما کارش ساخته س. حالا بریم به ارباب خبرشو بدیم. نقشه ی دوممون عملی میشه حتما!


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۸۸/۶/۱۴ ۲۰:۳۷:۵۲








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.