جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
صفحه اصلی خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
بالای صفحه
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
شبکه پرواز
فن‌ فیکشن‌ها
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

34 کاربر(ها) آنلاین هستند (17 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
32
مهمانان
2
اعضا
×

فن‌ فیکشن‌ها

اطلاعیه مرداب هالادورین: فروشگاه چوبدستی‌گستران برای اولین‌بار با ارائه چوبدستی‌های خاص در خدمت شماست! این فرصت استثنایی رو پیش از این که چوبدستی مورد علاقه‌تون خریداری بشه از دست ندین!
wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: خانه‌ی سالمندان
ارسال شده در: سه‌شنبه 11 شهریور 1404 19:12
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
لرد دابی رو به سرچ کردن چه چیزایی که وا نداشت! دابی نباید این رو سرچ می‌کرد! دابی بد!

رنگ موی تام که زرد عقدی شد، داخل پرانتز اشاره کنم که نویسنده پیش از به کار بردن مجدد این عبارت، که برای اولین بار با آن رو به رو می‌شد، آن را سرچ کرد که مبادا فحشی چیزی باشد. خیالتان راحت. شما نمی‌خواهد سرچ کنید. خصوصا اگر آلرژی‌ای چیزی دارید. خلاصه ... رنگ موی تام که شد همانی که باید می‌شد، مریخ فریاد: «جـــــون چه جــیـــــگری!» را از شونصد میلیون کیلومتری سر داد و شیرجه زد به سمت زمین.
واحد رازداری وزارتخانه که در چهره‌اش «آیا من برای تو یک لطیفه هستم کاکاسیاه؟» خاصی دیده می‌شد، سعی کرد دلایل ماگل‌پسند علمی برای نزدیکی مریخ با زمین ارائه کند که از طریق سازمان‌های بین‌المللی مشنگی همه‌گیر شده و هر کس هم خلافش را گفت، بلاک شود.

دردسرهای واحد رازداری به پاچه‌ی شلوار مشنگی تام هم نبود. او خود به عنوان مردی دوشلواره، یک واحد رازداری یک‌نفره برای پنهان نگه داشتن رابطه با زن صیغه‌ایش بود! پس مریخ را زد زیر بغلش تا تحویل لرد سیاه بدهد و خلاص!

همین اتفاق هم داشت می‌افتاد. تقریبا! تا این که وقتی به درگاه لرد رسید ...

- دابی نباید روی صندلی ارباب مالفوی پونز می‌ذاشت! دابی بد!

دابی که خود را سخت لایق تنبیه می‌دید، دیوانه‌وار به دنبال مناسب‌ترین وسیله برای استعمال می‌گشت؛ کائنات هم یک دانه خوبش را برایش سوا کرد!
دابی تیز جست سمت تام که آماده‌ی تقدیم مریخ به لرد سیاه بود. مریخ را زد زیر بغلش و گریخت! او همان‌طور که می‌گریخت، مریخ را روی سر خود می‌کوبید و فریاد می‌زد: دابی بد! دابی اَلـ! دابی ـدَنگ!

- یک نفر مریخ ما را پس بگیرد از آن جانور سایکوپث!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
دابی نباید این پست رو می‌نوشت! دابی بد!


پاسخ به: خانه‌ی سالمندان
ارسال شده در: سه‌شنبه 8 آبان 1403 21:30
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین

خلاصه:
لرد تبدیل به گیاه شدن و میخوان سریعا کاشته بشن. مروپ پیشنهاد میده از خاک مریخ برای کاشتن استفاده کنن و مرگخوارها به تام ماموریت میدن که برای مریخ نامه بنویسه و دعوتش کنه وگرنه باید خودش طناب بشه و مریخ رو بکشه پایین!

…………………………………
تام نه بلد بود نامه بنویسد و نه میدانست جادوتیوب کجاست که از آنجا نامه نوشتن یاد بگیرد. تام نوک مداد را بر زبانش کشید، گرافیت تلخ بود، درست مثل طعم شکست.
ولی بلافاصله شکلاتی از جیبش در آورد و در حین خوردن شکلات، با خودش فکر کرد که الان بهترین موقع برای تقلب است.
سوال این بود که باید از چه کسی کمک میگرفت؟
چه کسی بود که از همه چیز خبر داشت؟ چه کسی بود که علامه دهر بود؟
فقط یک جواب برای این سوال وجود داشت.
تام کاغذ و مدادش را برداشت و برای دیدن منبع تقلبش به راه افتاد و با گرفتن جاروی اسنپی توانست در چند دقیقه به مقصد برسد. سر پرداخت آنلاین گالیون با راننده اسنپ دعوای مفصلی کرد و بعد از کم دادن امتیاز راننده با لبخند بزرگی وارد تالار اسلیترین شد.
- به به! سلام سالی جون! عکس پروفایلتو عوض کردی!خوشگل شدی شیطون بلا!

سالازار بزرگ با حالت پدرخوانده طوری روی صندلی نشسته بود و با حالت چندشی گفت:
- شاید پدر نواده خفن ما باشی ولی بازم مشنگی بیش نیستی… چطور جرات میکنی با من اینطوری حرف بزنی؟ بزنم مارمولکت کنم؟

تام سرفه ایی کرد و خودش را جمع و جور کرد و ادامه داد:
- در واقع برای حل مشکل فرزندم که از قضا نواده مورد علاقه شما هم هست اینجا اومدم…. پسرم تبدیل به گیاه شده و باید براش خاک مریخو بیارم! الان کمکم میکنین نامه بنویسم به مریخ؟

از اونجایی که سوژه های عجیب در مورد لرد زیاد بوده و وجود مبارک ایشان در انواع انجمن ها به گل و گیاه تبدیل شده اند، سالازار خیلی تعجب نکرد.

- مگه مریخ میتونه بخونه؟ همه میدونن مریخ سواد نداره!
- خب چی کار کنم؟ براش نقاشی بکشم؟ پسرمو چجور بکارم؟

سالازار از روی صندلیش بلند شد و شروع به قدم زدن در تالار کرد. بعد روبروی شومینه ایستاد و به رقص شعله ها خیره شد. سایه بلندش پشت سرش روی تام افتاد‌ و تام دیگر نتوانست با نور شومینه سایه بازی کند.
رنگهای زرد و سرخ اتش در چشمهای سالازار انعکاس داشتند و چهره اش را بیش از بیش شیطانی میکردند.
- زرد!
- جانم ؟
- احتمالا نمیدونی که مریخ از خورشید دوره و در واقع خورشید پشتش به مریخه… برای همینم مریخ عاشق رنگ زرده…
- ببخشید باز نفهمیدم!
- اینقدر که مشنگی! باید یه رنگ زرد قشنگ رو به مریخ نشون بدی که توجه اش جلب شه و بیاد زمین!
- ….
- هوی! فهمیدی؟

تام در زیر سایه بلند سالازار که مانند پتوی بزرگ رویش افتاده بود خوابش برده بود. سالازار سرش را برگرداند و با دیدن وضعیت تام سری از تاسف تکان داد.
- نمیدونم این مروپ درون تو چی دیده…
بعد با قدم های بی صدا خودش را به تام رساند و با زدن یک پس گردنی جانانه او را از خواب پراند.
- ها؟ چی شده؟ سیسیلیا؟
- فهمیدی باید بری دنبال رنگ زرد؟
- اها! اره… تیشرت زرد بپوشم حله دیگه؟

سالازار برای اولین بار بعد از دیدن تام لبخند زد. بعد شروع به پوشیدن دستکشی کرد که از غیب ظاهر کرده بود.

- مریخ از زرد خاصی خوشش میاد! زرد عقدی! الان خودم موهاتو زرد عقدی میکنم برای مریخ جذاب شی! دوریا!…. دوریا! کجایی؟ اون اکسیدان منو بیار!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT
پاسخ به: خانه‌ی سالمندان
ارسال شده در: شنبه 31 شهریور 1403 13:56
نمایش جزئیات
آفلاین
مروپ، نگاهی به شوهر ترسیده اش انداخت و لبخند شومی زد.
- خب خوشگلای مامان، حالا که شوهر مامان دلش نمی خواد کش بیاد، نظرتون چیه بدیم خودش نامه رو بنویسه؟

تام، لحظه ای به افق خیره شد و وضعیت را بررسی کرد.
نامه نوشتن کار سختی بنظر نمی رسید. کافی بود مشتی چرت و پرت بر کاغذ بنویسد و...

- اگه مریخ جواب نامه رو نداد، یا قبول نکرد، قراره تورو به عنوان طناب استفاده کنیم.

سخت شد! تام لای منگنه در حال پرس شدن بود. یک نامه ی خوب چه شکلی می توانست داشته باشد؟
مروپ، داشت شرایط را پیچیده می کرد.
- نامه ای که می نویسی باید رسمی باشه، محترمانه و با اطلاعات کافی باشه. تا مریخ مامان قبول کنه.
تا نامه رو مینویسی، مامان و گلابیاش میرن یه بستنی مامان ساز بخورن. موفق باشی!

حال، تام مانده بود و کاغذ و مدادی که نوک نداشت. سعی کرد با سلام و احوال پرسی نامه اش را شروع کند که ناگهان یادش آمد از شدت ننوشتن هیچ چیز بعد فارق تحصیلی، فراموش کرده نوشتن اصلا چگونه بود!
در بدبختی و فلاکت فرو رفته بود که حرف دوریا، در ذهنش اکو شد.

- من اگه چیزیو بلد نباشم دو سوته میرم تو جادوتیوب، اونجا تقریبا آموزش همه چیو داره.

همین بود! تام باید جادوتیوب را پیدا می کرد.
- کاش می دونستم تو کدوم خیابونه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
#تبعیض_قائل_نشویم_برای_برگ_ها
#برگ_ها_هم_می‌توانند_حیوان_باشند
پاسخ به: خانه‌ی سالمندان
ارسال شده در: چهارشنبه 28 شهریور 1403 23:03
نمایش جزئیات
افتخارات
آفلاین
مروپ سکوی سخنرانی را کشان کشان وارد صحنه کرد. روی آن ایستاد و چند ضربه به میکروفون زد.
- فرزندان تاریک مامان، مایه شرم و خجالته که ما هنوز ارزش‌های خودمونو درک نکردیم. شما مرگخوارید... پیروان سیاه‌ترین جادوگر تمام اعصار! این ما نیستیم که باید به حضور مریخ شرف‌یاب بشیم بلکه مریخه که باید به حضور ما شرف‌یاب بشه و خاک خودشو رو سرمون بریزه تقدیم‌مون کنه.

مرگخواران که از هر ایده‌ای که باعث می‌شد مجبور نباشند تا مریخ آپارات کنند و اعضا و جوارح‌شان را در بین راه از دست دهند استقبال می‌کردند، با ندای "صحیح است"‌های متوالی مروپ را تشویق کردند.

- بانو فقط چطوری مریخو بیاریم اینجا؟
- به آسونی. براش نامه می‌فرستیم که بیاد. اگرم با زبون خوش نیومد شوهر مامانو انقدر می‌کشیم تا تبدیل به طناب بشه و بعد پرتش می‌کنیم مریخو بگیره بیاره.

همه‌ی مرگخواران به تام نگاه‌های برادران یوسف‌وارانه‌ای انداختند و دستان‌شان را بهم مالیدند.

- چرا همیشه از من مایه می‌ذاری زن؟! آخه ناسلامتی من شوهرتم؛ یه عمر با هم زندگی کردیم و سرد و گرم روزگار چشیدیم... البته همش با غذاهات من سرد و گرم روزگارو چشیدم ولی به هر حال!
- کسی حرفای شوهر مامانو شنید؟ به نظر یه چیزایی داره می‌گه!

مرگخواران با خنده‌های شیطانی، سرهایشان را رو به مروپ به نشانه منفی تکان دادند و یک قدم به تام نزدیک‌تر شدند.

- آقا باشه اصلا منو عین کش بکشید پرتم کنین مریخو براتون بیارم فقط مگه خودش نگفت اول نامه بدید؟ خب حداقل نامه رو بنویسید اگر نیومد بعد بیاین سراغ من بدبخت خدا زده!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خانه‌ی سالمندان
ارسال شده در: سه‌شنبه 20 شهریور 1403 10:40
نمایش جزئیات
آفلاین
سیگنس چند متری دورتر از میزگرد مرگخواران، کنار ارباب آنها نشسته بود و مثل همیشه، کاری به کار مرگخواران نداشت. او برای بار دوم، بعد از اینکه توسط پروفسور اسنیپ، بخاطر ناقص بودن مواد معجونش سرزنش شده بود، به قصد پیدا کردن باقی مواد، راهی سفر شده بود البته اینبار تهدیداتش کار ساز واقع نشده و مجبور شده بود خطرِ سفر بدون شنل نامرئی کننده را به جان بخرد.
اینبار هم همانند دفعه قبل، مرگخواران را پیدا کرده بود، در نظر سیگنس مکالمه آنها مثل صحنه‌ای از فیلمی کمدی/اکشن، جذاب و دیدنی بود! پس درحالی که پرتقالی را که از باغ پشتی چیده بود، پوست می‌کند، به تماشای مرگخوران می‌پرداخت.

ـ به هرحال که چاره‌ای جز امتحان کردنِ این آپارات نداریم،، داریم؟
ـ پس سریعتر چند نفرو برای اپارت انتخاب کنیم دیگه! داوطلبی نبود؟

سیگنس درهمین حین تکه‌ای از پرتقالش را جدا کرد و سمت اربابِ نیمه سفت مرگخواران گرفت.
ـ میل می‌کنید قربان؟
ـ ما از دست غریبه جماعت پرتقال نمی‌گیریم.

سیگنس شانه‌ای بالا انداخت و تکه پرتقالش را یکجا قورت داد. در تمام مدتی که مرگخواران با سرعتی دوبرابر شده درحال تامل و تفکر بودند، سیگنس درحال تماشا بود، او علاقه‌ی زیادی به آنها داشت، حتی تصمیم گرفته بود بعد از فارغ‌التحصیلی، شانس خودش را برای عضویت در این گروه امتحان کند. قبل از اینکه متوجه شود، پرتقالش به اتمام رسیده بود. او دلش نمی‌خواست ادامه‌ی ماجرا را از دست بدهد، اما مطمئن بود ماجرای آنها به این زودی ها به اتمام نمی‌رسد، و البته سیگنس نمی‌خواست سر از مریخ در آورد، پس به اجبار بلند شد و لباس های خودش را مرتب کرد. آهی کشید و بعد از تعظیم کوتاهی به لرد تاریکی، سمت تپه‌ی خاک قدم برداشت. کیسه‌ی پارچه‌ای خودش را بالا آورد و چند مشت از خاک را درون کیسه قرار داد. احتمالا همین چند مشت برای معجونش کافی بود، پس به سرعت کیسه را درون کوله‌ش قرار داد و از مرگخواران دور شد، باید هرچه سریعتر به هاگوارتز بازمی‌گشت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خانه‌ی سالمندان
ارسال شده در: دوشنبه 5 شهریور 1403 16:58
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخوارا سریعا میزگردی تشکیل می‌دن تا هرچه سریع‌تر راهی که خیلی سریع به مریخ برسن رو پیدا کنن. ازونجایی که همه چیز باید سریع رخ می‌داد از دید یک ناظر بیرونی، میزگرد مرگخوارا به پخش فیلمی می‌موند که رو دور تند قرار گرفته. کی گفته مرگخوارا نمی‌تونستن در محدودیت‌ها بشکفن؟

- یکی زود تند سریع بگه سریع‌ترین راه برای جا به جایی چیه؟

اسکورپیوس انگار که تو مسابقه‌ای شرکت کرده باشه که هرچی به سوالات بیشتری جواب بده به مراحل بالاتری راه پیدا می‌کنه و جایزه تپل‌تری نصیبش می‌شه، روی دکمه‌ای فرضی می‌کوبه و جواب رو فریاد می‌زنه.
- آپارات!
- ولی برای آپارات کردن باید بدونیم کجا داریم می‌ریم! کسی تا حالا مریخ رفته؟

به محض این که ساعت صدای تیکی به معنای گذر یک ثانیه می‌ده، مهلت پاسخگویی به سوال به پایان می‌رسه و اسکورپیوس بابت از دست دادن امتیاز اون مرحله ناله‌ای سر می‌ده. اما بلافاصله به یاد میاره که آخرین باری که سعی داشت اردک پلاستیکی‌ای رو تو پاچه یکی از جادوگرای ماگل‌دوست کنه، مجلاتی دیده بود که عکس از فضا توش بود.
بنابراین اسکورپیوس با خوش‌حالی دوباره روی دکمه فرضی می‌کوبه.
- می‌تونیم عکس مریخو از تو مجلات ماگلی پیدا کنیم.

ایزابل دو دستی خودشو بغل می‌کنه. دوست نداشت بعد از آپارات خودشو در حالی پیدا کنه که بدنش تیکه پاره شده.
- کسی تا حالا شونصد هزاران کیلومتر آپارات کرده که ما دومیش باشیم آخه؟

گابریل که بغل کردن ایزابلو می‌بینه، سریعا جلو می‌ره و اونم ایزابلو بغل می‌کنه.
- نگران نباش، ما هرکاری می‌تونیم بکنیم. فقط کافیه که بخوایم.

مرگخوارا با تردید نگاهی به هم می‌ندازن و در کسری از ثانیه فراموش می‌کنن که عنصر سرعت سرلوحه‌ی کارشون بود و تردید از عوامل وقت تلف کردن بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
بزرگ شدم!
پاسخ به: خانه‌ی سالمندان
ارسال شده در: جمعه 8 تیر 1403 16:57
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
- انارهای ترش مامان قراره خیلی سریع برای عزیز مامان خاک مریخ بیارن تا با ترکیبات باغچه پشتی یه خاک خوشگل برای کاشته شدن درست بشه.

قید «خیلی سریع» باعث شد مرگخواران باقی مانده با حیرت به مروپ نگاه کنند.
وقتی بحث اربابشان وسط بود، نه تنها قید بلکه صفت ها و مضاف الیه ها هم اهمیت پیدا میکردند!

- عه یه هشت پا که داره یه کوسه رو خفه میکنه!

سعی کردند بدون توجه به اتفاقاتی که در تنگ روی سر گابریل در حال رخ دادن بود، به چگونگی رفتنشان به مریخ فکر میکردند.
تا به حال کسی به فضا تلپورت نکرده بود.
قدری باهم به مشورت مشغول شدند تا اینکه این «قدری» از چند لحظه به چندین دقیقه طولانی تبدیل شد.

- مرگخوارای ما دارن تعلل میکنن!
- نه ارباب ما داریم تفکر میکنیم!

مرگخواران باید خیلی زود به سمت مریخ راه می افتادند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I'll be smiling at the end of this road
And will sing the secrets of the forest all the way
پاسخ به: خانه‌ی سالمندان
ارسال شده در: سه‌شنبه 15 خرداد 1403 23:59
نمایش جزئیات
افتخارات
آفلاین
-خاک عزیز مامان باید مقوی و لایق این همه جلال و جبروت باشه. مامان صلاح نمیبینه از هر خاکی برای گلدون لوبیا چشم بلبلی مامان استفاده کنه.

مرگخواران با شنیدن جملات مروپ در کمال نا امیدی آهی کشیدند. چه میشد اگر در خانه ریدل ها یک بار مجبور نبودند برای انجام ماموریتی تا کره ماه بروند و پست ها و پست ها تلاش کنند!

-مامان خاک باغچه پشتی رو پیشنهاد میکنه. پوست پرتقالای مامان اونجا خوب تجزیه و تبدیل به کمپوست مقوی ای برای عزیزمامان شدن!

اشک شوق در چشمان مرگخواران حلقه زد. در حالی که اشک هایشان را پاک می کردند شروع به کنسل کردن بلیط های کره ماه‌شان نمودند.

-ولی به نظر مامان خاک باغچه پشتی اونقدر رنگش جذاب نیست...بهتره خاک مریخم قاطیش کنیم!

مرگخواران با نا امیدی جامه ها دریدند و ناله کنان بر سرشان کوفتند و چند نفرشان که دیگر حال ادامه دادن نداشتند، ماندریک هایی را از گلدان هایشان در آوردند و در گوششان فرو کردند. چند نفر دیگر نیز همان گلدان های خالی از ماندریک را برداشتند و در چشمشان فرو کردند. گروه باقی مانده، دو گروه قبلی را برداشتند و دیدند در حال انقراض جبهه مرگخواران هستند پس ماچشان کردند و گذاشتند سر جایشان!

-آخ جون مریخ...باید جای قشنگی باشه!

مرگخواران با ناامیدی نگاهی به گابریل انداختند که یک تنگ پر از آب را برعکس بر روی سرش قرار داده بود. در درون تنگ، کوسه ای دیده میشد که با سرعت زیاد در تعقیب باب اسفنجی در حال فرار، شنا می کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خانه ی سالمندان!
ارسال شده در: جمعه 14 مهر 1402 18:15
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
لرد سیاه پیرزن خورد! لرد سیاه بعد از خوردن پیرزن، توهم زد و فکر کرد همه سبزی بود. لرد سیاه فکر کرد خودش هم سبزی بود. لرد سیاه تصمیم گرفت باید کاشته شد. مرگخوارا دنبال خاک مناسب گشت تا لرد رو کاشت. مرگخوارا تصمیم گرفت رفت پیش بندن، گریم ریپرِ پاره وقت، خاک‌کلکسیونر تمام وقت!

ارباب، سبزی خووب!


×××


کوین کارتر به تپه خاکی که جلویش بود نگاه کرد. چرا کوین کارتر نباید به خاکی دست می‌زد که بندن باهایش مرلین را خاک کرده بود؟ چرا بندن حق داشت جلوی خاک‌بازی بچه‌ها را بگیرد؟ چرا بندن حق داشت همه مرلین‌خاک‌ها مال خودش باشند و به هیچکس ندهدشان؟ کوین دوست نداشت. کوین باید به همه نشان می‌داد دسترسی به خاک مرلین جزو حقوق اولیه انسانی‌شان بود! کوین باید علیه احتکار و خفقان و ظلم و جنایت طغیان می‌کرد!

کوین یک مشت خاک مرلین برداشت و کرد توی دهانش.

-نه بچه! تفش کن بیرون.
-قورتش دادم!
-بیخود. بالا بیارش.
-خودت بالا بیارش.

بندن فکر کرد. شاید خودش می‌توانست خاک مرلینی که کوین خورده بود را بالا بیاورد. به هرحال بندن موجودی قوی و کهن بود و زمان‌هایی را یادش می‌آمد که خود جهان هم یادش نمی‌آمد و آن موقع‌ها که هیچ خاکی نبود و دنیا کوچولو بود، دیده بود چطوری یک مشت گاز دور هم جمع شده بودند و خاک شده بودند و خاک‌ها دوباره مرلین شده بودند و مرلین دوباره خاک شده بود تا اینکه یک روز کوین کارتر آمد و خوردش.
بندن به مرگخوار خردسال جلویش نگاه کرد. آیا سرنوشت غایی جهان این بود؟ آیا تمام موجودات یک مشت گاز بودند که خاک شدند و مدتی موجود بودند و دوباره خاک می‌شدند و آخر سر کوین کارتر می‌آمد و می‌خوردشان؟ آیا کوین کارتر نقطه پایان هستی بود؟ آیا پشت چشمان کیوت و درخشان این کودک، پنجره‌ای بود به Heat Death of the Universe؟ آیا سرانجامِ جهان، یک مرگخوار خردسال بود که صدها سال بعد از خاموشی آخرین ستاره، برمی‌داشتش و می‌خوردش و می‌رفت پی کارش؟
شاید. ولی بندن گریم ریپری نبود که از یک کودک‌مرگخوار شکست بخورد. میلیاردها سال در آینده، وقتی حتی اتم‌ها هم پیر می‌شدند و همه جایشان درد می‌کرد، این بندن بود که به مبارزه علیه تاریکی به پا می‌خاست! بندن ناجی جهانی می‌شد که هیچ محافظی در برابر کوین کارتر و شکمش نداشت! بندن می‌خروشید! بندن می‌غرید! بندن می‌جنگید! بندن would not go gentle into that good night!
-RAGE, RAGE AGAINST THE DYING OF THE LIGHT!

بندن آنقدر محکم خروشید و طغید و غرید که توانست خاک مرلینی که کوین خورده بود را بالا بیاورد.

لرد سیاه به خاک لزج و سبز و بالاآورده‌شده‌ی جلوی پایش نگاه کرد.
-نه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط وینکی در 1402/7/14 18:19:01

Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are MOSALSAL
پاسخ به: خانه ی سالمندان!
ارسال شده در: پنجشنبه 29 تیر 1402 19:00
نمایش جزئیات
آفلاین
استرس نیمه سفت بودن ارباب یک طرف بود و حالا می بایست خاکی درخور صفحات وجنات لرد سیاه پیدامی کردند.

-نظرتون چیه بریم دامبلدور رو بلرزونیم و از خاکی از ریش هاش میریزه برای ارباب بیاریم؟
-
-شوخی بود، به مرلین شوخی کردم!

مرگخواران به فکر فرو رفتند، اما بلاتریکس که گویی فکرش جای دیگری بود با صدایی که به زور شنیده می شد گفت:

-ارباب باید میذاشتند فوتشون میکردم! اگر صورتشون شُره کنه چی؟ اگر دماغ دربیارن چی؟

تصور لرد سیاه با دماغ، برای مرگخواران همانقدر ترسناک بود که تصور خورده شدن لرد-آش توسط محفلی ها وحشتناک بود.
اما اکنون زمان فکر کردن به احتمالات و خطراتی که پیکر نیمه شل لردسیاه را تهدید می کرد، نبود! آنها باید برای ارباب خاک پیدا می کردند. و در حوزه خاک ها متخصصی متبحر تر و حرفه ای تر از بندِن که سال ها در حوزه مراسم های ختم فعالیت داشت نبود. مرگخواران تصمیم گرفتند تا با سرعت هر چه تمام تر به قبرستان رفته خاک را بگیرند و برگردند.

تق تق تق!
تق تق تق تق!

-یا زودتر در این قبرستونو باز میکنی یا فوتت... اهم چیزه، کروشیو میزنم بهت!

بندن همراه با بیلی که احتمالا برای خاک کردن جنازه ای استفاده شده بود ، در قبرستان را برای مرگخواران باز کرد و با نگاهی متعجب که به سختی از زیر کلاهش دیده می شد به آنها خیره ماند!

-هر چه سریعتر خاکی درخور وجنات صفحات ارباب با کیفیت مرغوب بده تا ارباب رو خاک کنیم.
-چ...چی؟ ارباب فوت کردن؟ غیر..غیر ممکنه من خودم...
-فوت چیه ملعون! ایشان قصد دارند تا به فرای حالت روحانی شان ارتقا یابند، برای همین نیاز به خاک دارند.

بندِن که خودش هم بنده ارباب تاریکی بود، در وصف وجنات ارباب گفت:

-بهترین دوست، ارباب است، او آن قدر خوب است که اگر یک گل به او تقدیم کنید
دسته گلی تقدیم تان می کند و خوب تر از آن است که
اگر دسته گلی به آب دادیم، دسته گل هایش را پس بگیرد . . .
- این چی میگه؟
-از همین قبرستون جنس میگیری؟

بندِن بدون اینکه پاسخی دهد، به سمت مکان نامعلومی حرکت کرد و دسته ای از مرگخواران جویای خاک به دنبالش رفتند.

-بیاید، اینم کلکسیون خاک هام! هرکدومو میخواید برای ارباب قدر قدرت والا شوکت بردارید، رایگانه! هوی بچه جون به اون دست نزن اون خاکیه که مرلینو باهاش خاک کردم!

مرگخواران که حالا به کوهی از خاک با ویژگی و رنگ های مختلف خبره شده بودند، جهت انتخاب خاک مناسب ارباب، مجددا وارد بحث شدند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Do You Think You Are A Wizard?
جادوگری؟