هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: تالار عمومی ریونکلاو
پیام زده شده در: ۱۴:۳۶ جمعه ۹ مهر ۱۴۰۰

مرگخواران

پاتریشیا وینتربورن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۳ یکشنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۱:۰۲ جمعه ۷ آبان ۱۴۰۰
گروه:
مـاگـل
پیام: 51
آفلاین
نبودن شومینه، دردسر جدید ریونکلاوی‌ها بود، ولی از طرفی شومینه با تعجب در میان جنگل در حال قدم زدن بود.
درختان، نهال‌ها و چوب‌های تر و خشک همه جا افتاده بود. شومینه باورش نمی‌شد آن همه چوب را یک جا، در آن جنگل بزرگ، ببیند. بالآخره، او چوب‌های زیادی را سوزانده بود؛ شاید حالا به نظرش چوب‌های کمی سوزانده بود. شومینه آنقدر فکر کرد که نفهمید به کجای جنگل رسیده است که الان به درختان قد بلند سرو رسیده است.
- چی میشد اگه منم اینا رو می‌سوزندم. به هر حال کار من سوزوندنه. اینا رو هم اگه بسوزونم، رکورد می‌زنم!

افکار شومینه با صدای خفه‌ی افتادن یک درخت بریده شد.

- هوم... هر جور درختی هستی، بعدا می‌بینمت!

شومینه این را گفت و دوباره به قدم زدن در جنگل ادامه داد.
اما آن طرف، اعضای ریونکلاو برای پیدا کردن شومینه، باید فکری می‌کردند.
با افتادن آن درخت بخت برگشته سرو در آن سر جنگل، پاتریشیا ریشه‌هایش را رها کرد و نشست تا در کنار درخت پیری، گریه کند. ریونکلاوی‌ها که واقعا وقت دلداری دادن پاتریشیا را نداشتند، لینی و آلانیس را فرستادند تا پاتریشیا را آرام کنند.
لینی یکی از برگ‌های پاتریشیا را ناز کرد.
- یه درخت بود پترا! قول میدم یکی دیگه در میاد!
- ولی همه این درختا دل دارن! حرف می‌زنن‌‌. اون درخته که الان جیغ زد، از بچه‌های همسایه قدیمی محله‌ی درختای سرو بود. خانواده فعالی در زمینه زیاد کردن سرو‌ها داشت. خیلی بد شد.
- چقدر دقیق.
- درخت سرو خوبی بود. کلا هم ۴۵ سالش بود. خیلی جوون بود.
- من از نظر شما درختا هنوز به دنیا نیومدم، نه؟!

پاتریشیا میان گریه، خنده‌اش گرفت.
- اگه سن انسان‌ها و درخت‌ها یکی بود، آره. خیلی نهال گوگولی‌ای هم بودی. من ولی یه درخت ۲۸ ساله تو جسم یه دختر ۱۷ ساله‌ام! تفاوت من با بقیه اینه.

آلانیس به پاتریشیا تکیه داد.
- اگه درختا حرف می‌زنن‌‌، یعنی میشه ازشون سوال کرد که شومینه رو دیدن یا نه.

پاتریشیا جیغ زد.
- چطور می‌تونی وقتی یه درخت مرده اینو بگی؟! چطور می‌تونی...

همانطور که پاتریشیا، آلانیس را تنبیه می‌کرد، لینی از روی برگ پاتریشیا بلند شد و به سمت جمعیت ریونکلاوی رفت. حرف آلانیس را تکرار کرد و نظرشان را پرسید.
حالا با ایده‌ای که آلانیس داده بود، دو راه برای بازگشت داشتند. از درختان سوال می‌کردند یا خودشان به دنبال رد پای شومینه می‌گشتند و به تنهایی شومینه را پیدا می‌کردند؟


Dico debere eum multum


پاسخ به: تالار عمومی ریونکلاو
پیام زده شده در: ۱۳:۵۷ دوشنبه ۱ شهریور ۱۴۰۰

آلانیس شپلی old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۳۹ چهارشنبه ۱۲ خرداد ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۹:۵۷ دوشنبه ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۲
گروه:
مـاگـل
پیام: 128
آفلاین
خلاصه: شومینه ی تالار ریونکلا حوصلش سر رفته و می خواد یک جای جدید رو ببینه ریونی ها می برنش شمال، اما شومینه میگه هیزم بیشتری می خواد ریونی ها برای پیدا کردن هیزم میرن به جنگل و پاتریشیا رو دیدن ازش خواهش کردن بهشون چوب بده اونم به شرط دیدن تالار ریونکلا قبول می کنه. الان می خوان برن شومینه را بردارن و با پاتریشیا برگردن به تالار.
-----------------------------------------------------------------------

- بدون کیسه صفرا هم زنده میمونی؟
پاتریشیا این سوال رو پرسید و با کنجکاوی به تام خیره شد.

- البته! فکر می کنم بمونم.

ریونی ها لحظه ی از کشیدن پاتریشیا برداشتند.

- اوف خسته شدم.
- منم.
- سنگینی ها!
- نمی تونی خودت بیای؟

- خودم بیام؟ البته که می تونم.
پاتریشیا دو تا از شاخه هایش را به عنان پا زیر تنه اش گذاشت و دنبال ریونی ها راه افتاد.

ریونی پس از چشم غره رفتن به پاتریشیا راه را ادامه دادند.

- راستی شومینه کجاست؟ مگه قرار نبود اینجا باشه؟





پاسخ به: تالار عمومی ریونکلاو
پیام زده شده در: ۱۴:۴۱ سه شنبه ۲۹ مهر ۱۳۹۹

میزوهو یوشی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۰۴ چهارشنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۷:۳۳ شنبه ۱۱ شهریور ۱۴۰۲
از چوبدستی متنفرم!
گروه:
مـاگـل
پیام: 10
آفلاین
ریونی ها به سمت تالار می رفتند و پاتریشیا را هم به دنبال خود میکشیدند. یوشی نزدیک به پاتریشیا حرکت می کرد و سعی میکرد با خودش حرف نزند و به وسوسه گاز زدن پترا غلبه کند.
_بذاری یه گاز به شاخه هات بزنم، گمونم!
_چی؟ معلومه که نه!

انگار درخت ها هم حساسیت داشتند چون پترا بلافاصله بعد از این حرف یوشی از خواب پریده بود. به هر حال شاخه های او خط قرمزش بودند!

_اما من میزنم، گمونم!

یوشی بعد از زدن این حرف به سمت تنه ی پترا دوید و گاز محکمی به آن زد.

_
_خیلی حال داد. گمونم.
_اول از من چوب میخواین بعد گازم می زنین! اصلا نمی دم!

بچه های ریونی که با زحمات زیادی پترا را راضی کرده بودند افتادند بر روی دنده غر زدن. که نا گفته پیداست که کار همیشگیشان است.
_ببین چیکار کردی یوشی!
_حالا دیگه بهمون چوب نمیده.
_بعد از این همه زحمت؟!
_باید به جنبه مثبت ماجرا نگاه کنید گمونم. ما داشتیم با حواس پرتی شومینه رو اینجا جا میذاشتیم و میرفتیم تالار گمونم.
_عه وا! راس میگه ها! بریم شومینه رو هم برداریم بعد بریم. ضمنا، من کیسه صفرا مو هم جا گذاشتم!

ریونی ها نگاهی به تامِ بلا کیسه صفرا انداختند و دوباره به سمت شومینه راه افتادند.


ویرایش شده توسط میزوهو یوشی در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۲۹ ۱۴:۴۵:۲۴
ویرایش شده توسط میزوهو یوشی در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۳۰ ۸:۰۸:۱۱

در برابر دندون هام همتون شت و پت میشید، گمونم!
تصویر کوچک شده


پاسخ به: تالار عمومی ریونکلاو
پیام زده شده در: ۷:۵۹ سه شنبه ۲۹ مهر ۱۳۹۹

ریونکلاو، مرگخواران

دیزی کران


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۹ سه شنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۷:۴۷:۲۹ سه شنبه ۱۹ تیر ۱۴۰۳
از کنار خیابون رد شو. ಠ_ಠ
گروه:
مرگخوار
ریونکلاو
جادوآموخته هاگوارتز
مدیر دیوان جادوگران
شـاغـل
جـادوگـر
پیام: 292
آفلاین
در حالی که ملت ریونی،در حال پیدا کردن انسانی فداکار برای مذاکره با درخت بودند، صدای دخترانه ای توجه آنها را جلب کرد.
_سلام ،من دیزیم .آبنبات میخوری؟
_اووم ...
_فکر کردن نمی خواد که ،بیا یه دونش ضرر نداره.

درخت یا همان پاتریس آبنبات را از دیزی گرفت و با دقت نگاهی به آن کرد ،بعد سریع آبنبات را در دهانش گذاشت و مَلچ ملوچ کنان مشغول خوردن شد. چند ثانیه بیشتر طول نکشید تا دوبار درخت به خواب رفت.

_عه ! چی شد پس؟
_هیچی از آبنبات های خواب آورم خورد ،فکر نمیکردم اینقدر زود جواب بده‌.
_ایده ی بدی نبود. خوب حالا چجوری شاخه هاشو قطع کنیم؟
_معلومه دیگه با تبر.

همان لحظه صدای جیغ گوشخراشی (که مانند آن را فقط ربکا میزد) همه را سرجایشان میخ کوب کرد.
_تبببببر !واقعا که! دیگه به ریونی جماعت هم نمیشه اعتماد کرد.

درخت این را گفت و سعی کرد تا از ملت ریونی فاصله بگیرد.

_الان یعنی به ما کمک نمیکنی؟
_نه! عمرا!
_دلت میاد به ریونی جماعت کمک نکنی؟
_راستش نه!
_پس میشه چند تا از شاخه هاتو بدی ما ،ببریم پیش شومینه ؟
_میدم اما به یه شرطی .

ملت ریونی که از شرط گذاشتن های درختان خسته شد بودند ،با حرص فراوان شرط این یکی را هم قبول کردند.
_باز ما باید چیکار کنیم؟
_کار سختی نیست ،فقط منم باهاتون میام.
_جان؟
_منم باهاتون میام ، خیلی دوست دارم تالار ریونی ها رو ببینم. قبول میکنین یا نه؟

بعد از آن همه خستگی و اتفاقات دیگر چاره ای جز قبول کردن خواسته پاتریسِ درخت نبود. بنابراین ملت ریونی همراه پاتریس و شاخه هایش به سمت شومینه راه افتادند.


~ only Raven ~


پاسخ به: تالار عمومی ریونکلاو
پیام زده شده در: ۱۷:۲۳ دوشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۹

مرگخواران

پاتریشیا وینتربورن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۳ یکشنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۱:۰۲ جمعه ۷ آبان ۱۴۰۰
گروه:
مـاگـل
پیام: 51
آفلاین
درخت خمیازه‌ای کشید و کش و قوسی به شاخه‌هایش داد. برگ‌هایش را تکانی داد و دستی به آن‌ها کشید تا مرتب‌شان کند.

-این چرا اینجوریه؟
-اصلا این درخته؟

درخت با شنیدن این حرف از دهان تام برگشت و چپ چپ به او نگاه کرد.
-بله که درختم. اصلا چی فکر کردی با خودت؟! فکر کردی چیم؟!

تام که شوکه شده بود با گیجی به اطرافش نگاه کرد و سعی کرد حرف‌های درخت را هضم کند.
-این چی میگه؟

درخت چشمانش را در حدقه چرخاند و نگاهی به جماعت ریونی کرد. وقتی متوجه شد آنها چه کسانی هستند، جیغ بلندی کشید و جماعت ریونی متعجب‌تر شدند!
-وایــــــی! شماها ریونی هستین؟ اومدین دنبال من؟ میدونم که دلتون برام تنگ شده بود!

تام و ویلبرت با دهانی باز به یکدیگر نگاه کردند.
-برای اولین بار تو عمرم باهات هم‌فکرم ویلبرت.
-منم اولین بارمه تام.

درخت ریشه‌هایش را از زیر زمین درآورد و سمت ریونی‌ها به راه افتاد.
-منو می‌شناسین دیگه! پاتریشیام، پاتریشیا وینتربورن. همونی که پترا و پتریس و خیلی چیزای دیگه صدام می‌کردین!
-یا کتابای روونا!
-روونا نجاتمون بده.
-این دیگه چیه؟

پاتریشیا که از تعجب ریونی‌ها ناراحت شده بود، همان‌جا نشست و شروع کرد به گریه کردن.
-شما حقوق... تمامی درختا رو... زیر پا گذاشتین. این حرفتون... بیشتر از تبر... درد داشت. نه، کمتر درد داشت. در کل خیلی درد داشت!

تام نفس عمیقی از سر کلافگی کشید و با خودش گفت:
-روونایا، به کدوم گناه نابخشودنی‌ای مرتکب شدم که باید این و ویلبرت رو تحمل کنم؟!

جماعت ریونی هم کلافه‌تر به پاتریشیای درختی که زار زار گریه می‌کرد نگاه کردند.
-نمیشه گریه نکنی؟
-نه! تا شما عذرخواهی نکنین نه!

تام برای آرام کردن بحث‌ها جلو آمد و میان بحث ریونی‌ها با پاتریشیا پرید.
-پترا، حالا ما یه چیزی گفتیم، تو ناراحت نشو!
-باشه.
-آفرین!

تام برگشت و به ریونی‌ها نگاه کرد. با صدای خیلی خیلی آرام، به طوری که پاتریشیا نشنود به ریونی‌ها پیشنهادی داد.
-نظرتون چیه، شاخه‌های پترا رو بدیم به شومینه؟
-به نظرت میذاره؟
-چه بخواد چه نخواد، باید بهمون شاخه‌هاشو بده. مثلا یه ریونیِ فداکاره!
-اوه آره. پس حالا کی میره به پترا بگه ما شاخه‌هاشو می‌خواییم؟

اینجا بود که جماعت ریونی ساکت شدند و منتظر شخص شجاعی بودند که حاضر است این کار را انجام دهد.


Dico debere eum multum


پاسخ به: تالار عمومی ریونکلاو
پیام زده شده در: ۱۶:۴۳ دوشنبه ۲۱ مهر ۱۳۹۹

هلنا ریونکلاو


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۵۸ جمعه ۱۰ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۸:۳۷ سه شنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۹
از نا کجا آباد
گروه:
شناسه‌های بسته شده
پیام: 34
آفلاین
جوزفین AUX جادویی را از کلر گرفت و به ماشین وصل کرد ، و با خوشحالی فراوان دکمه ی پخش را زد ‌.

We will we will rock you

_آهان همینه .
_ این خزبلات چیه گوش میدین.
_شما به این میگین خزبلات‌.
_آره خزبلاتِ.

تام سعی میکرد ، تمرکزش را بر روی رانندگی پراید دورنگ بگذارد ،اما مگر ملت ریونی میگذاشتند. بنابراین, AUX جادویی را در آورد و از شیشه به بیرون پرتاب کرد.

_میدونی من برای اون چند گالیون داده بودم؟
_اصلا برام مهم نیست.
_۱۰۰ گالیون پول کمی نیست. وایسا من میخوام پیدا شم.
_ مگه سریال ایرانی که تا یه چیزی میشه از ماشین پیاده میشن.

کلر که از این حرف تام قانع شده بود ، با حالتی پوکر فیسانه خیلی ریز از کادر بیرون رفت . تا دشت بالایی دیگر هیچ مشکلی جز اینکه پراید چپ کرد و ملت ریونی مجبور شدند ، راه را پیاده ادامه دهند ، پیش نیامد .

_بلاخره ... رسیدیم ... .
_مصدوم که ندادیم ، دادیم؟
_جز هلنا که غش (قش)کرد ، جوزفین که فشارش افتاد و شیلا که وسط راه برای گرفتن مار قطبی ، گم شد ، دیگه تلفات نداشتیم.

با این اتفاقات دل نشین ملت ریون برای جلوگیری از بحران جدید به سمت تک درخت وسط دشت رفتند.
_خا.. پوف...خا...پوف
_تا حالا درختی دیدی که خروپف کنه؟
_آره،همین الان.
_یکی بیدارش کنه.
_ با هم صداش کنیم.یک دو سه‌

ریونی ها درخت را صدا زدند، اما صدایی از درخت در نیامد ، چند بار این کار را تکرار کردند ولی هیچ فایده ای نداشت. تا اینکه صدای زنگ یه ساعت آمد و درخت از خوابِ به اصطلاح نازش بیدار شد.


Kind,Calm,smart
Be yourself and do not change your self in any way


پاسخ به: تالار عمومی ریونکلاو
پیام زده شده در: ۲۱:۱۵ چهارشنبه ۹ مهر ۱۳۹۹

ویلبرت اسلینکرد


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۱۲ جمعه ۲۴ خرداد ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۲۰:۰۷:۱۶ سه شنبه ۸ خرداد ۱۴۰۳
از م ناامید نشین.. بر میگردم!
گروه:
مـاگـل
پیام: 416
آفلاین
ـ نمیشه. لعنت بهش. نمیشه! آخه چطوری هر دفعه تو می‌بری؟

تام با خستگی تمام تر این را گفت و کنار بقیه ی ریونکلاویی ها دراز کشید. درخت که تمام اعضای گروه را در بازی « شیر یا خط جادویی » برده بود، با غرور فراوان جلوی آن ها ایستـ.. البته خب درخت که نمی تواند تکان بخورد یا بشیند اما به هرحال ایستاده بود و شاخه هایش را به رخ ریونکلاویی ها می کشید.

ـ بهتون گفته بودم که. به این راحتیام نیست. اگه شیر جادویی بیاد من می برم، اگه خط جادویی بیاد شما می بازین. به همین سادگی. اگرم قراره زیر سایه‌م دراز بکشین، دو گالیون میشه. به هر حال زندگی خرج داره.

ـ

ریونکلاویی ها که از دست درخت سیاست‌مدار قصه که این روز ها در بورس جادویی هم خوب سود می‌کند کفری شده بودند، بالاخره جا به جا شدند و باناامیدی به سمت شومینه ی در حال خاموش شدن حرکت کردند. درخت با دیدن صحنه ی خاموش شدن شومینه، بسیار بسیار بسیار دلش لرزید و یادش آمد به هر حال وظیفه ی اکسیژن جادویی رسانی به این جادوگران را دارد و سرنوشت برایش اینگونه نوشته که کمک کن وگرنه شیره ی مادرت حلالت نیست و این حرف ها.

ـ حالا درختای این دشت رو که من پرزنت کردم توی بورس و شاخه زدم.. شما نگاه کن من یه هشت تایی اینور شاخه زدم یه هشت تایی اونور سر برج فیش واریزیم میاد. تازه به صورت پیامکی میاد که درختا رو قطع نکنیم. کار ما که خرید و فروش نیست. شما سه ماه اول میای محصولات شرکت رو استفاده می کنی بعد سه ماه اولین ویژن خودت رو تیک می زنی. توی سه سال به اون درآمد دلخواهت میرسی. وگرنه اگه این کار سود نداشت که من نمی اومد توی این شرکت مارکتینگ کار کنم که. همه چی قانونیه اینا مثل اون شرکت های مثلثی نیست.. آها نه ببخشید خط رو خط شد. خلاصه که بقیه درختا هم شاگردای منن همین برخورد رو دارن باهاتون. ولی اگه برین دشت بالاتر شــــاید یه درختی پیدا کنین دلش به رحم بیاد..

گل از گل ریونکلاویی ها شکفت و با تشکر از درخت عزیز قصه که خیلی هم دیالوگ گفت، حلقه ی اتحادی زدند تا چاره ای پیدا کنن. تام که بزرگ‌تر جمع [ ] بود، هم همه ی ریونکلاویی ها را خواباند و گفت:

ـ خب پس، قراره بریم دشت بالایی تا چوب پیدا کنیم. کسی ایده ای داره؟

ـ پرواز می کنیم می‌ریم دیگه. با جارو حتی.

ـ آخه چطوری با جارو می‌ریم جوزفین؟ این‌جا کلی مشنگ هست. ما رو می‌بینن اون موقع پروفسور مگ گونگال همه رو اخراج می‌کنه.

ـ مامانم همیشه می‌گفت یه وسیله ی مشنگی هست به اسم ماشین. مشنگا سوارش می‌شن باهاش اینور اونور می‌رن. شاید اسنورکک ها بتونن راهنمایی‌مون کنن.

همه با تعجب به لونا نگاه می کردند. اما اسم ماشین برای بیشتر آن ها آشنا بود. وسیله هایی ترسناک برای رفت و آمد مشنگ ها. برای همین تام با اصرار های فراوان جوزفین چوب جادویش را کشید و ماشینی احضار کرد.

ـ بفرمایید. اینم ماشین پراید نوک مدادی کف خواب مدل 92 دو تا لک روی کاپوت و یه تصادف جزئی خدمت هم تالاری های عزیز. در پناه روونا، آرام برانید.

و همه ی اعضای ریونکلاو که تا به حال از نزدیک پراید ندیده بودند با ترس به آن نزدیک شدند. به هر حال همین مدل 92 هم غنیمتی‌ست در بازار امروز و جایی پیدا نمی شود. لونا که بیشتر از همه با این وسیله آشنا بود، بقیه ی ریونکلاویی ها را راهنمایی کرد و بالاخره پنج نفر در عقب و سه نفر در جلو، با زور و فشار توانستند وارد این وسیله ی مشنگی شوند و تام هم که به سن قانونی [ ] رسیده بود و به هر حال ارشدی بود برای خودش، نشست پشت فرمان.

ـ این چیه؟

ـ این دنده‌ست جوزفین.

ـ خب این چیه؟

ـ این داشبورده جوز.

ـ این چیه؟

ـ این دفترچه ی راهنمای ماشینه. نگاه کن روش نوشته شاد بروید شادروان برگردید. این شعار این شرکت معروف ماشین مشنگیه.

ـ شادروان یعنی چی؟

ـ بسه جوز، بیا این AUX جادویی رو بگیر وصل کن به چوب دستیت یکم آهنگ گوش بدیم قبل از اینکه از همین پنجره پرتت کنم بیرون.

و جوزفین با این‌که هیچ ایده ای نداشت این وسیله ی جادویی چیست، اما چون دلش می خواست درون ماشین بماند و قابلیت های پراید جادویی را ببیند، ساکت شد و سیم جادویی را به چوب دستی اش وصل کرد تا ببیند چه می شود.


ویرایش شده توسط ویلبرت اسلینکرد در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۹ ۲۲:۱۴:۵۷



پاسخ به: تالار عمومی ریونکلاو
پیام زده شده در: ۵:۴۰ یکشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۹۹

مرگخواران

تام جاگسن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۱ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۲۲:۲۶:۲۳ جمعه ۱۷ فروردین ۱۴۰۳
از تسترال جماعت فقط تفش به ما رسید.
گروه:
مرگخوار
جادوآموخته هاگوارتز
جـادوگـر
پیام: 642
آفلاین
خلاصه:
شومینه‌ی تالار ریون حوصله اش سر میره. ریونی ها اول سعی می‌کنن با نشون دادن نامه هاشون سرش رو گرم کنن، اما موفق نمیشن. به طور اتفاقی یکی از دانش‌آموزا تصویر یه منطقه سرسبز رو نشون شومینه میده و اون هم هوس شمال می‌کنه. حالا ریونی ها توی شمال دنبال هیزم برای شومینه ان و پروفسور مگ گونگال هم دنبالشونه.
*-*-*-*


پنه لوپه، تام و ربکا گروهی سه نفره تشکیل داده بودند و به دنبال هیزم یا تکه ای چوب در جنگل های انبوه شمال انگلستان می‌گشتند.
- خسته شدم بابا. نوشابه هام روهم نیاوردم با خودم. اینجا هم که هیچی چوب نیست.

تام و ربکا به پنه لوپه ی نالان نگاه کردند. آنها نیز خسته شده بودند. تام نگاهی به دور و برشان انداخت.
- ما کجاییم؟
- خب معلومه جنگل.
- جنگل چی داره؟
- سبزه و اینا خب.
- نه به غیر از اون.
- حیوونای وحشی؟

تام نگاهی به ربکای پوکرفیس کرد. با هوش سرشار او بیست سوالی که هیچ، با چهل سوالی هم به جوابی نمی‏‎رسیدند.
- منظورم اینه جنگل درخت داره! دور و برتونو ببینین! همش درخته! چوب از چی میاد همین درختا!
- فهمیدم!
- چی رو؟
- از درختا خواهش می‌کنیم تا بهمون چوب بدن و بدیم به شومینه.

تام نگاهی به ربکا انداخت... فکر بدی به نظر نمی‌رسید. پس به سمت اولین درخت رفتند تا از او درخواست کمک کنند. بی خبر از اینکه درخت مذکور درختی بود سیاست مدار و بدون درخواست های عجیب و غریب تن به چوب از دست دادن نمی‌داد...


آروم آقا! دست و پام ریخت!


پاسخ به: تالار عمومی ریونکلاو
پیام زده شده در: ۳:۵۶ پنجشنبه ۱ خرداد ۱۳۹۹

شیلا بروکس


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۱۶ سه شنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۶:۰۲ چهارشنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۹
از کیف ارزشمندم دور شو!
گروه:
شناسه‌های بسته شده
پیام: 93
آفلاین
شیلا که تازه از گشت زنی یواشکی ( به صورت نامریی )در تالار هافلپاف همراه با خواهرش تینا برگشته بود وارد تالار شد تا کمی استراحت که دید تالار خالیه و هیچ کس اونجا نیست ماتش برده بود و نمیدانست چیکار کنه ناگهان به فکرش رسید که نکنه جشنی چیزی توی مدرسه برگزار میشه و خودش جامونده پس به سرعت به سرسرای بزرگ رفت و اونجا رو هم خالی دید پس به تالار برگشت و به ذهنش رسید که خوابگاه ها رو بگرده شاید بقیه توی خوابگاه بودن پس اول از خوابگاه خودشون شروع کرد
_کسی اینجا نیست ؟

اما با فضای خالی رو به رو شد و دید چمدون دوستانش هم سر جاشون نیست پس رفت به خوابگاه بعدی اما این بار اول در زد
صدایی نشنید پس در رو باز کرد و این بار هم با خوابگاه خالی رو به رو شد این موضوع تا تمام خوابگاه ها ادامه پیدا کرد و وقتی بلاخره مطمین شد که همه بچه ها رفتن دید چاره ای نداره و باید این موضوع رو به یکی از اساتید بگه پس به سمت دفتر اساتید روانه شد
در زد صدای پروفسور مک گونگال رو شنید که گفت :
-بله؟
درو باز کرد و گفت :
_ام..با پروفسور فلیت ویک کارداشتم
-چه کاری؟
-خب فک کنم بهتره به خودشون بگم پروفسور
-خودشون بنا به دلایلی که نمیتونم بگم الان توی هاگوارتز نیستن.
-نیستن؟!
- من همین الان اینو گفتم دوشیزه بروکس
-اوه آره ببخشید
-حالا کارت با ایشون خیلی واجب بود؟
_بله خیلی
-نمی تونی به کس دیگه ای بگی؟
-من فقط اینو خوب میدونم که باید سریع به یکی از معلما بگم
-خب میتونی به من بگی
-خب...پروفسور موضوع اینع که هیچ کدوم از ریونکایی ها توی سالن عمومی نیستن!
-نیستن!؟
-نه پروفسور نیستن
-نیستن و تو این همه مدت داشتی با من سر این بحث میکردی که پروفسور فلیت ویک کجان! 10امتیاز از ریونکلا کم میشه
-
-خوابگاه ها رو دیدی؟
-بله دیدم پروفسور
-چمدوناشون اونجا بود؟
-نه نبود
-بریم تالار ریونکلا
-باشه پروفسور اما برای چی؟!
-برای این که ببینیم چجوری رفتن
-خب حتما غیب وطاهر شدن دیگه
-توی هاگوارتز هیچ کس نمیتونه غیب و ظاهر بشه
-چی؟!
-همینی که شنیدی
-اوه خب پروفسور اینجوری یه سوال پیش میاد اونم اینه که این جادو ممکنه توی قسمتی از قلعه خنثی بشه؟
-ممکنه این جادو توی یه قسمت به یه جادوی دیگه تبدیل بشه
-یعنی چی؟
-یعنی این که ممکنه باعث یه اتفاق عجیب توی اون مکان بشه در واقع با یه جادوی دیگه جایگزین بشه.خب حالا بگو ببینم تازگیا هیچ اتفاق عجیبی توی تالارتون نیفتاده؟
-چرا این اواخر میگفتن شومینه حرف میزنه و شروع کرده کاغذ هایی رو که بچه ها برای سوزوندن انداختن توش رو میخونه
-اونوقت این کاغذ ها چی بوده؟
-من نمیدونم من به خاطر امتحانا حوصله اینجور چیز ها رو نداشتم و داشتم درس میخوندم
خب دیگه داریم می رسیم

به در رسیدن و کوبه رو زدن
-اشیا گمشده کجا میرن؟

پروفسور مک گونگال کمی فکر کرد و گفت :
-به نیست ها میپیوندن

کوبه گفت:
-چه بیان زیبایی

و در باز شد و داخل شدن

-پروفسور
-بله؟
_حالا چجوری میخواین بفهمین که چجوری رفتن؟
-با توجه به چیزایی که گفتی اول باید امتحان کنیم و ببینیم که جادو خنثی شده یا نه
-چجوری؟
-سعی میکنیم غیب شیم و توی هاگزمید ظاهر شیم
-منم غیب و ظاهرمیکنین؟
-بله چون بهتره تو همرام باشی
-بله پروفسور اما اگه جادو هنوز کار بکنه چه بلایی سرمون میاد
-هیچ بلایی فقط همینجا میمونیم
-خب خوبه خیالم راحت شد
-خب تاحالا غیب و ظاهر شدی؟
-نه
-پس امیدوارم حالت بد نشه
-چرا باید حالم بد شه ؟
-الان میفهمی
-اوه باشه
-خب دستمنو بگیر
-بله پروفسور
و دست پروفسو مک گونگال را میگیره و وارد یک خلع شدن و پس از یک دقیقه دو باره تونستن نفس بکشن شیلا نفس نفس میزد اما حالش خوب بود

-خب انگار معلوم شد چجوری رفتن درسته پروفسور
-بله
-راهی وجود نداره که بفهمیم کجا رفتن ؟
- یه راه هست البته اگه شومینه رو هم با خودشون برده باشن

***


(اگه داستانو خراب کردم پست منو نادیده بگیرید )


ویرایش شده توسط شیلا بروکس در تاریخ ۱۳۹۹/۳/۱ ۴:۰۰:۴۴

هیچکس حق نداره ازم دورش کنه!

"ONLY RAVEN"


پاسخ به: تالار عمومی ریونکلاو
پیام زده شده در: ۱۴:۴۱ پنجشنبه ۴ اردیبهشت ۱۳۹۹

ربکا لاک‌وود


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۲۷ چهارشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۳:۳۱ شنبه ۴ شهریور ۱۴۰۲
از از تاریک‌ترین نقطه‌ی زیر سایه‌ی ارباب!
گروه:
شناسه‌های بسته شده
پیام: 326
آفلاین
سو با سرعتبه سمت خوابگاه پسران رفت. اما در باز نمیشد. از پشت در گابریل را صدا میزد.
-گب؟ گــــــــــب؟ تو خوابگاه پسرا چیکار میکنی؟
-الان... الان میام!

گابریل در حالی که تی، الکل، اسید کلرید، اسید ضدعفونی کننده و بقیه وسایلش را از داخل اتاق بیرون میکشید، از خوابگاه بیرون آمد.

-تو اونجا چیکار میکردی؟
-داشتم وسایلی که اونجا قایم کرده بودم رو برمیداشتم.
-خب چی بودن مگه؟
-هیچی... اسید و مایع ضدعفونی کننده.
-خب باشه. کرم ضد آفتاب منو بده.
کرم ضد آفتابت دست من نیست.دست ربکاست.

سو به سمت ربکا رفت ولی بازهم به او گفت که کرم دست یک نفر دیگر است.

1ساعت بعد

-اه خسته شدم! گبی، کرم ضد آفتاب منو میدی؟
-باشه بیا بگیرش.

گابریل بعداز یک ساعت بازی دادن سولی کرم‌ش را برگرداند.

آن طرفت تر-کنار شومینه

-آماده شدین بچه ها؟ بیایین بریم.
-باشه ما همه آماده‎ایم.

همه ریونی ها دور هم جمع شدند و با یک حرکت دروئلا غیب و ظاهر شدند.

چند دقیقه بعد-شمال

-خب اینجا شماله شومینه. خوبه؟
-آره ولی من دارم... دارم خاموش میشم! برام هیزم بیارین!

ریونکلاوی ها با قیافه طوری به شومینه نگاه کردند ولی وقتی دیدند شومینه واقعا دارد گریه و زاری میکند، وارد جنگل های شمال شدند و دنبال هیزم گشتند.


Mon Grand Seigneur
fille française
♡ Only Raven ♡







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۳-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.