هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۴:۱۱ سه شنبه ۲۵ مهر ۱۴۰۲

محفل ققنوس

یوآن آبرکرومبی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۰۸ جمعه ۹ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۱:۰۲:۱۶
از اکسیژن به دی‌اکسید کربن!
گروه:
جادوآموخته هاگوارتز
محفل ققنوس
جـادوگـر
پیام: 436
آفلاین
خلاصه:

محفلیا و مرگخوارا توی قرعه‌کشی بانک گرینگوتز برنده‌ی جایزه‌ی سفر تفریحی به ایران میشن. اونا دقیقاً موقعی توی تهران فرود میان که انقلابی در شرف وقوعه.
این وسط ماجراهایی اتفاق می‌افته و اونا به گروه انقلابیون می‌پیوندن و همگی تصمیم می‌گیرن که سفارت رو از تسخیر دولت فعلی در بیارن و خودشون اونجا رو تصرف کنن.
سفارت توی جای دوریه و جادوگرا و انقلابیون راهی باجه‌ی بلیت‌فروشی میشن تا بلیت مترو بخرن، ولی صف خیلی شلوغه و دامبلدور سعی می‌کنه وانمود کنه که داره غش می‌کنه تا حواس مشنگ‌ها رو به سمت خودش جلب و صف رو خلوت کنه و یواشکی به لرد میگه که حمله کنن.


★★★


- حملــــــــــه!

اصولاً مرگخوارا وقتی فریاد ناگهانی "حمله" رو از زبون لرد می‌شنون، واکنش پیش‌فرضشون اینجوریه که هر موجود غیرمرگخواری که نزدیکشونه رو می‌گیرن و تا می‌خوره می‌زننش.

واسه همین، خیلی جوگیرانه به سمت محفلیا حمله‌ور میشن و شروع می‌کنن به کتک زدنشون. محفلیا هم که نمی‌دونن جریان چیه و این مرگخوارا چرا یهو اینجوری شدن، دیگه واقعاً کنترلشون رو از دست میدن و اونا هم آستین بالا می‌زنن و حسابی از خجالت مرگخوارا در میان.
این وسط انقلابیون سعی می‌کنن محفلیا و مرگخوارا رو از همدیگه جدا کنن ولی با مشت و لگدهایی که از دوتا جبهه‌ی بی‌اعصاب می‌خورن، این معرکه سه‌طرفه میشه.

یوآن که به لوسترها چسبیده تا دست کسی بهش نرسه، همونجا پاپکرن و میکروفون در میاره و شروع می‌کنه به گزارش صحنه‌های حساس درگیری.
- و حالا هاگرید رو مشاهده می‌کنین که کلّه‌های رودولف و اسکورپیوس و تری بوت و جاگسن رو همزمان می‌گیره و فرو می‌کنه توی آکواریووووووم! بلاتریکس رو ببینین که چقد خفن می‌پره پشت موتورسیکلت هاگرید! الآنه که موتورسیکلت چپ کنـــــــــه! بله بینندگان عزیز، صحنه‌های اکشن و انفجاری، فقط و فقط از شبکه‌ی Euan TV.

از طرفی دیگه، مشنگ‌هایی که تا چند لحظه پیش توی صف بلیت بودن، با دیدن این صحنه‌های خشن، بیخیال بلیت گرفتن میشن و جیغ‌زنان فرار می‌کنن و صف کاملاً خلوت میشه.

دامبلدور که می‌بینه اوضاع خیلی قاراشمیشه، بیخیال تمارض کردن میشه و میره که از جاش بلند بشه که اون چندتا مسئول پشت باجه‌ای که داشتن بهش تنفس مصنوعی می‌دادن، دوباره سر جاش درازکشش می‌کنن.
- کجا میری حاجی؟! وایسا چندتا تنفس دیگه...

دامبلدور دهن کارمندایی که معلوم نیس مسئول بلیت‌فروشی هستن یا مأمور اورژانس رو یکی یکی هل میده اینور و اونور و همونطور که دستشو توی هوا تکون میده و سرفه می‌کنه، از جاش بلند میشه.
- باباجانیان، من اصلاً چیزیم نیس. یه مصدومیت جزئی بود که خوشبختانه خیلی سریع ریکاوری شدم. الآنم خیلیم صحیح و سالم و رو فرمم. شماها هم لطفاً به کارتون برسین. مسواک هم بزنین. اگه می‌زنین هم به دفعات بیشتری بزنین.

و برمی‌گرده سمت معرکه و همه رو به آرامش دعوت می‌کنه.
- فرزندان سپید و سیاه و انقلابی، من گفتم که به سمت صف خالی شورش کنین، نه اینکه شورش رو در بیارین.

انقلابیون و محفلیا و مخصوصاً مرگخوارا که تازه متوجه منظور لرد و دامبلدور از "حمله" و "شورش" شده بودن، بیخیال کتک‌کاری میشن و توی صف خالی از مشنگ وایمیسن واسه بلیت گرفتن. لرد هم که چند دقیقه‌ای میشد که کلاً محو شده بود، به عنوان یکی از رهبرای عملیات تسخیر سفارت و همینطور واسه جلب توجه و پررنگ‌تر شدنش، وایمیسه اول صف.


If you smell what THE RASOO is cooking!


پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۱۹:۱۷ پنجشنبه ۲۲ تیر ۱۴۰۲

بندن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۵۴ پنجشنبه ۷ مهر ۱۴۰۱
آخرین ورود:
۱۷:۲۴:۵۸ شنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۳
از قبرستون!
گروه:
مـاگـل
پیام: 33
آفلاین
مرگخواران که نمی توانستند لحظه ای ناراحتی خاطر اربابشان را تحمل کنند، هر کدام با روشی سعی در خلوت تر کردن صف داشتند. یکی ماگل ها را حل می داد دیگری از پشت سر ، در گوشهایشان فوت می کرد و بعضی با استفاده از چوبدستی هایشان و سیخونک زدن به مردم قصد داشتند تا در صف جلو تر بروند.
دامبلدور که با نگاهی به تکاپوی در گرفته میان مرگخواران، متوجه هدف آنها شده بود، گفت:

-فرزندان سیاهم دست نگه دارید تا من با نیروی عشق و عزم راسخ و ایمان به مرلین، به جلو رفته و صف را خلوت کنم!

مرگخواران که از حسن نیت دامبلدور مطمئن نبودند با اکراه و تردید، جابه جا به جا شدند تا دامبلدور به جلوی صف برسد.
دامبلدور با آرامی در جایی ایستاد که در مرکز دید عموم باشد و ناگهان دستش را روی قلبش گذاشت و با فریادی که بیشتر مانند صدای ققنوس در حال له شدن بود گفت:

-آخ قلبممممممممم! وای دارم میمیرم!

او با اتمام جمله، خودش را مانند مار بوآیی روی زمین انداخت و شروع به غلت زدن کرد.
لرد ولدمورت که گویی پس از سال هابه آرزوی دیرینه اش رسیده باشد گفت:

-مرگخوارانمان! ببینید پس از سال ها تلاش و سختی، بالاخره دارد دار فانی را وداع می گوید و اعصاب مبارکمان را آسوده میکند.

مرگخواران که نگاه رضایتمندانه ارباب تاریکی را می دیدند، شروع به دست زدن کردند. اما محفلیان که از نقشه دامبلدور و گفت گوی او با تعدادی از مرگخواران بی اطلاع بودند، با زاری و شیون خودشان را روی هیکل دامبلدور که حالا در حال بندری زدن روی زمین بود، می انداختند و گریه میکردند.

-واااای خداااا بدبخت شدیم. دیگه رهبر مقتدر و پیشوای سفیدی نداریم!
-کاش من جاش می مردم این روز رو نمی دیدم!
-چرا پروفسور انقدر داره تکون میخوره؟
-اینها همه نشان از بهشتی بود پروفسوره!
-داره به مرلین میشتابه!

تعدادی از ماگل های پشت باجه که برای بررسی وضعیت، از پشت صندلی هایشان بیرون آمده بودند برای دادن تنفس مصنوعی و نجات جان پیرمردی که جلوی آنها افتاده بود داوطلب شدند.

-پفیسسسسسسسسسسسست!
-یک.. دو ....سه ....چهار...
-پفییسسسسسسسسسسسس!
-یک..... دو.....
-لامصب یه مسواکی چیزی میزدی پدرجان!
-پفیسسسسسسسسسسست!

دامبلدور در حالی که هنوز بندری می زد، با صدایی که تلاش میکرد مشکوک به نظر نرسد، گفت:
-تامممم....تا....تام!بیا اینجا!

ولدمورت با نگاه تمسخر آمیزی رو به یارانش گفت:

-می بینید؟ این پیرمرد پست و حقیر حتی در لحظات پایانی اش هم درگیر ماست و می خواهد ما در کنارش باشیم. در حالی که اگر مرلینی نکرده ما در حال فوت کردن بودیم به هیچکس جز خودمان و کمالاتمان فکر نمی کردیم!

ولدمورت و چند تن از مرگخواران به نزدیک دامبلدور لرزان رفتند و سرشان را خم کردند،
تا صدایی که به زور از دهان دامبلدور خارج می شد را بشنوند.
-تام....شور.....شورش!
-چه می گوید؟ شور؟ ترشی می خواهد؟ در این لحظات؟ ما چنین چیز هایی با خودمان حمل نمی کنیم دامبلدور!
-تا....تام....شورششششش!

ولدمورت ناگهان با حالتی که گویی دستش را به سیم 440 ولتی وصل کرده بود بلند شد و با صدایی که برای تمام مرگخواران و محفلی های کم شنوا و خرفت قابل شنیدن باشد، دستور داد:
-یاران وفادارم حملههههههههه!



پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۰:۰۳ پنجشنبه ۲۲ تیر ۱۴۰۲

گریفیندور، مرگخواران

کوین کارتر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۴ چهارشنبه ۱۴ تیر ۱۴۰۲
آخرین ورود:
دیروز ۱۶:۱۸:۲۴
از تو قلب کسایی که دوستم دارن!
گروه:
جـادوگـر
جادوآموخته هاگوارتز
گریفیندور
مرگخوار
پیام: 156
آفلاین
- ارباب نیازی نیست عصبی بشین. من فهمیدم مشکلو چجوری حل کنیم.

سوزانا با دست به باجه ای اشاره کرد که مردم پشت آن صف کشیده بودند.
مرگخواران، محفلیان و چند تن از انقلابیون به پیشنهاد سوزانا رفتند و داخل صف ایستادند. با این کار آنها صف بسیار طولانی شد.

- اوه! صف نون ببری هم دم افطار انقدر شلوغ نمی شه که اینجا شده. چرا انقدر شما زیادین؟
- فضولیش به تو نیومده.
- باشه بابا. آهان نکنه فامیل عروسین می خواین برین چشم مادر شوهر رو کور کنین؟
- نخیر! اصلا به تو چه که ما چی کاره ایم؟-L
- اوه! چرا انقدر عصبانی حالا. راستی روسریتو از کجا خریدی خیلی رنگش به رنگ پوستت نمیاد.

زن مشنگی که جلوی بلاتریکس داخل صف ایستاده بود بسیار بسیار بسیار کنجکاو بود و دائما دوست داشت در زندگی دیگران سرک بکشد. بلاتریکس به زور خود را کنترل می کرد تا کروشیویی نثارش نکند.
کمی آن طرف تر هم رودولف روی زمین نشسته؛ بغض کرده بود و زیر لب غر میزد .
- اینجا چه جهنم دره ایه که اومدیم؟ جا قحط بود؟ نه میذارن قمه با خودم حمل کنم... نه میذارن بدون لباس بگردم... نه ساحره و مشنگ با کمالات داره... تازه آهنگ هم می خونی میگن زشته نخون! ارباب، من غر دارم.

مشنگی آرام روی شانه رولف زد تا او را دلداری دهد.
- خوشبین باش برادر. درسته اینا رو نداریم ولی عوضش امنیت داریم!
- امنیت بخوره تو سرم!

محفلی ها هم دست کمی از مرگخواران نداشتند و حوصله ی همه شان سر رفته بود. یک عده بچه ویزلی به همراه چند بچه مشنگ و یک بچه کارتر با استفاده از ریش دامبلدور، شمع گل پروانه بازی می کردند و برعکس همیشه او را کلافه کرده بودند.

- بابا جانیان آرومتر... آخ پاتو بردار فرزندم. میازار ریشی که برای پیران است که جان دارد و جان شیرین خوش است.

خلاصه که شرایط دشوار و حوصله سر بری بود. اگر مامور باجه کمی وجدان کاری داشت و جای تماشای اخبار عصرگاهی به دادن بلیط ها رسیدگی می کرد شاید اکنون وضعیت این نبود.

- یارانمون ما وقتمونو از سر راه نیاوردیم که اینجا تلفش کنیم. فکر کنید و راه حلی پیشنهاد بدین تا از این وضعیت خلاص بشیم!


...I hold them tight, never letting go
...I stand here breathing, next to those who are precious to me





پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۲۳:۳۷ پنجشنبه ۲۶ خرداد ۱۴۰۱

گریفیندور، مرگخواران

لیلی لونا پاتر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۰۸ سه شنبه ۳ خرداد ۱۴۰۱
آخرین ورود:
۱۳:۰۴:۳۷ پنجشنبه ۷ تیر ۱۴۰۳
از ◝ 𖥻 In The Moon ぃ ˑ ִ
گروه:
جـادوگـر
گریفیندور
جادوآموخته هاگوارتز
مرگخوار
پیام: 66
آفلاین
لرد سیاه درحالی که دستش را زیر چانه اش می‌گذاشت گفت:
-انتظار این حرکت رو از سدریک نداشتیم
بعد برگشت و دستش رو روی شونه های سدریک که از فرت خواب خمیده شده بودند گذاشت:
-ما به تو افتخار می‌کنیم
بعد لباسش رو مرتب کرد و با تکبر از پله ها بالا رفت
بعد از لرد سیاه به نوبت بقیه هم بالا رفتند
البته ناگفته نماند
بیشتر منظور از به نوبت این بود که مرگ خواران با طعنه مانع ورود محفلی ها میشدن و اول خودشون بالا می‌رفتند
ولی بالاخره مرگ خواران همینن دیگه
چیکارشون کنیم؟!..
لرد سیاه با غرور به سمت باجه ی بلیط فروشی رفت
جوری قدم برمی‌داشت انگار که تمام پله های جادویی دنیا رو فتح کرده
البته لرد سیاه کمتر از آیرون من نیست..اراده کنه میتونه حتی کل آبسرد کن های دنیا رو فتح کنه!..چی فکر کردید
لرد سیاه جلو رفت اما پسر جوونی مانع شد
-بلیط لطفا
لرد سیاه با دستش پسر رو به عقب هل داد:
-مگر ما هم سن و سال تو هستیم که از ما بلیط میخواهی
پسر چشماشو دور داد و با حالت تمسخر گفت:
-بلیطت رو بده پیرمرد من کار زیاد دارم..بیکار که نیستم.خوبه والا شما انقلابیون هم شورش رو درآوردید،مال مفت باشه تیری جفت جفت باشه..ببین پیر خرفت..
حرفش با دیدن صورت قرمز شده ی لرد سیاه ترسیده عقب رفت
-حالا عصبی نشو..
لرد سیاه چوب دستیش درآورد میخواست به سمت پسر بگیرد که دامبلدور او را عقب کشید
عصبی شده بود..برگشت به سمت دامبلدور میخواست مشتی در دهان او بکوبد که یکی از انقلابیون محکم روی شونه اش زد
-برادر کظم غیظ کن..صبوری نشانه ی ایمانه
لرد سیاه درحالی که شونه اش رو می‌مالید و چیزی از حرفای مرد نمیفهمید فریاد زد
-این ملعون به ما توهین کرد
یکی دیگر از انقلابیون درحالی که کمربندش رو بعد دستشویی مرتب میکرد دوباره محکم پشت لرد سیاه زد
-متواضع باش برادر!
لرد سیاه از دست های خیس مرد تا کبودی رفته بود
"مرگ یک بار شیون هم یک بار"
به طرف انقلابیون برگشت
که..


ویرایش شده توسط لیلی لونا پاتر در تاریخ ۱۴۰۱/۳/۲۶ ۲۳:۴۱:۴۵
ویرایش شده توسط لیلی لونا پاتر در تاریخ ۱۴۰۱/۳/۲۷ ۱۵:۵۹:۴۳

◟·˚ᨳ 𝗍𝗁𝖾 𝗆𝗈𝗈𝗇 𝗂𝗌 𝖻𝖾𝖺𝗎𝗍𝗂𝖿𝗎𝗅, 𝗂𝗌𝗇'𝗍 𝗂𝗍


پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۲۱:۴۶ جمعه ۲۰ خرداد ۱۴۰۱

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۱:۱۳:۲۵ پنجشنبه ۳۰ فروردین ۱۴۰۳
از ما گفتن...
گروه:
جـادوگـر
اسلیترین
شـاغـل
مرگخوار
جادوآموخته هاگوارتز
پیام: 6961
آفلاین
- هرگز اجازه نمی دهیم پله ای ناچیز و حقیر ما را از مسیر موفقیت باز بدارد. بکشید کنار که به شما نشان دهیم یک فرمانده و رهبر مقتدر چگونه ارتشش را پیش می برد.

ملت، مسیر لرد را باز کردند و لرد به پله های نافرمان رسید.
پایش را روی یکی گذاشت و پله را از نظر استحکام امتحان کرد.. خوب و راحت به نظر می رسید. پای دیگرش را هم روی پله گذاشت و فورا به عقب رانده شد.

لرد دوست نداشت ضایع شود.
- ما فکر کردیم و متوجه شدیم که چه معنی دارد رهبر جلوتر از بقیه برود؟ اگر بلایی سر ما بیاید شما چه خاکی بر سر کنید؟

همه قانع شدند.
باید راه حل دیگری می یافتند.

در این بین هری پاتر با دیدن پله از خود بیخود شده بود و به دنبال راهی برای رفتن به زیر پله ها و زندگی کردن در آن محل می گشت. زیر پله ها محل رشد و نمو هری پاتر بود.

بلاتریکس شکنجه کردن پله را امتحان کرد و هکتور مایع ناشناخته ای روی آن ریخت و لینی نیشش را به پله نشان داد و دامبلدور سعی کرد پله را در آغوش گرفته و کمبود محبتش را جبران کند... ولی هیچیک از این راهکارها فایده ای نداشت.

راهکاری که مفید واقع شد، از طرف مرگخواری ارائه شد که کسی انتظار ارائه راه حل از او نداشت.

در حالی که مرگخواران سرگرم اعمال خشونت روی پله ها بودند، سدریک دیگوری به آرامی بالشش را روی پله گذاشت که تا حل شدن مشکل، چرتی بزند.

پله حرکت کرد و بالش سدریک لای زنجیر های پله گیر کرد و بالاخره پله متوقف شد.




پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۱۳:۵۴ دوشنبه ۱۸ بهمن ۱۴۰۰

نیکلاس فلامل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۴۳ دوشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۷:۳۴:۴۳ یکشنبه ۱۷ تیر ۱۴۰۳
از تارتاروس
گروه:
شناسه‌های بسته شده
پیام: 251
آفلاین
-سفارت تو خیابون افریقاس.
-تو افریقاس؟ یعنی ما الان باید تا افریقا بریم که سفارتشون رو نابود کنیم؟
-نه قربان توی خیابان افریقاست با مترو و بیست و چهار بار خط عوض کردن و دوبار تاکسی گرفتن و یک خط بی ار تی میتونین به اونجا برسین.

لردولدمورت زیرلب غرولندی کرد و اماده شد تا به سفارت خانه هجوم بیاورند.

-بسیار خب. به مترو حمله میکنیم. و اونجارو تسخیر میکنیم تا نتونن غذا و اسلحه دریافت کنن. باید محاصره شون کنیم.

مرگخواران بلند به این همه هوش و ذکاوت لرد احسنت گفتند و راهی مترو شدند. وقتی به ورودی مترو رسیدند. با پله هایی مواجه شدند که حرکت میکردند.

-ارباب این پله ها جادویی هستن. خیلی ترسناکن.
-مهم نیست ما هر طور شده اول مترو بعد هم ان سفارت را تسخیر میکنیم. خیلی خب راه بیوفتین.

مرگخوارا شروع به پایین رفتن از پله کردند و چند ثانیه بعد دوباره همانجایی بوددند که قبلا بودند.

-مگه نگفتیم برین پایین؟

مرگخواران دوباره تلاش کردند پایین بروند اما هر چه بیشتر تلاش میکردند کمتر نتیجه میگرفتند.

-ارباب این پله ها طلسم شدن. نمیذارن ما بریم پایین.


تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده


پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۱۳:۴۶ دوشنبه ۱۸ بهمن ۱۴۰۰

نارلک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۱۶ دوشنبه ۲۱ تیر ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۲۱:۱۰ چهارشنبه ۲۸ تیر ۱۴۰۲
گروه:
مـاگـل
پیام: 92
آفلاین
لرد به پیش پای سردسته انقلابیون رسید. سردسته بسیار قد کوتاه بود، به حدی که وقتی لرد را دید، با شادی شیطانی ای به او گفت:
- هوی، داداش، نردبونو گفتی زکی! سفارت رو با تو در عرض دو ثانیه فتح می کنیم!

لرد ولدمورت از تعریف سردسته‌ی قد کوتاه خوشش آمده بود. البته نه زیاد، به این دلیل که تنها ویژگی ای که او دوست داشت از آن تعریف بشنود، شرارت بود. پلیدی بود. سیاهی ای تاریک تر از نیمه شب بودن، بود. کثیف بودن... نه، جدا این یکی دیگر نبود. لرد بسیار بسیار به نظافت شخصی اش احترام می گذاشت.
- متشکرم، جنابِ قد کوتاه. البته به نظرم پس از فتح، اون موقع ویژگی بارز و قابل تعریف تر ما را در می یابید. صد البته که ما نه فقط این دو، بلکه ویژگی های خوب غیر قابل شمارش دیگری داریم.

یکی از انقلابیون ارزشی که در میان جمعیت ایستاده بود، با صدای کلاغ مانندی گفت:
- تواضع اصل اول دینه، منافق!

اما کسی از انقلابیون نسبت به حرف فرد اهمیتی ندادند. اگر کسی انقدر قاطع در فتح سفارت بود، قائدتاً از پس آن نیز بر می آمد. چون مسئله چندان آسانی نبود، و حتی می توان گفت که بسیار سختی نیز بود. از یک طرف پلیس و از طرف دیگر جان. البته مورد اول برای لرد و یارانش اهمیتی نداشت، چرا که می توانستند به حساب آنها نیز برسند و آنها را قلع و قمع کنند. و دومی نیز برای لرد اهمیت نداشت، چرا که او بسیار جان داشت. غول مرحله آخر بود.

لرد چوبدستی اش را در آورد.
- حال این سفارت کذایی کجاست؟
او بسیار جدی بود.


ویرایش شده توسط نارلک در تاریخ ۱۴۰۰/۱۱/۱۹ ۸:۲۲:۰۳


لــونــه‌ی خــودمــه، مال خودمه! هرکی با نگاهِ چپ نگاش کنه، به چشاش نوک می‌زنم!

" Only Raven "


پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۱۳:۲۵ دوشنبه ۱۸ بهمن ۱۴۰۰

نارلک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۱۶ دوشنبه ۲۱ تیر ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۲۱:۱۰ چهارشنبه ۲۸ تیر ۱۴۰۲
گروه:
مـاگـل
پیام: 92
آفلاین
رزرو



لــونــه‌ی خــودمــه، مال خودمه! هرکی با نگاهِ چپ نگاش کنه، به چشاش نوک می‌زنم!

" Only Raven "


پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۱۰:۵۴ دوشنبه ۱۸ بهمن ۱۴۰۰

هافلپاف، مرگخواران

سدریک دیگوری


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۳۳ دوشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۸:۰۲:۰۴ شنبه ۲۳ تیر ۱۴۰۳
از خواب بیدارم نکن!
گروه:
مرگخوار
شـاغـل
جادوآموخته هاگوارتز
هافلپاف
جـادوگـر
پیام: 727
آفلاین
خلاصه:
محفلیا و مرگخوارا توی قرعه‌کشی بانک گرینگوتز برنده‌ی سفر تفریحی به ایران شدن. اونا درست زمانی توی تهران فرود اومدن که انقلابی در شرف وقوعه.
توی خیابون با جماعتی از مردان انقلابی روبه‌رو و باتوجه به لباسای عجیب‌ غریبشون، متهم به منافق بودن میشن و چون قبول نمی‌کنن حجاب آسلامی رو رعایت کنن، بین مرگخوارا و انقلابیون درگیری‌ای رخ میده که به شکست مرگخوارا و دستگیریشون منجر میشه.
ولی دامبلدور با سردسته انقلابیا حرف زده و راضیشون کرده مرگخوارا رو آزاد کنن. اوناهم قبول کردن و گفتن می‌خوان برن سفارتو تسخیر کنن.
_________________________________

ظاهرا دامبلدور از بین محفلی‌ها و مرگخواران بخاطر ریش بلندش بیشتر از بقیه مورد قبول انقلابیون قرار داشت که حرف او را قبول کرده بودند.
لرد سیاه هیچ از این موضوع خوشش نیامد. اما فعلا کاری از دستش برنمی‌آمد و تصمیم گرفت تا زمانی که آزاد شده و چوبدستی‌اش را که با سایر وسایلشان توقیف شده بود، پس بگیرد، صبر کند. ضمن اینکه بخشی از سخنان مرد انقلابی، که درمورد "تسخیر" بود هم توجهش را جلب کرده بود.

- گفتی می‌خواهیم چه چیزی را تسخیر کنیم؟
- سفارت! باید سفارتو از دولت فعلی بگیریم و تحت کنترل خودمون در بیاریم.
- ما موافقت خود را با این موضوع اعلام کرده و قصد تسخیر سفارت را داریم.

ثانیه‌ای بعد، تمامی مرگخواران آزاد شده، مورد احترام قرار گرفته و وسایلشان به آنها بازگردانده شد.

- خب باباجانیا، دیدین همیشه با گفتگو و مهربانی میشه همه‌ی مشکلاتو حل کرد؟

لرد سیاه، دامبلدور را که در حال دادن درس زندگی به محفلی‌ها بود، نادیده گرفت و با تکبر از کنارش عبور کرد. قصد داشت رهبری شورش به قصد تسخیر سفارت را بر عهده بگیرد.


ویرایش شده توسط سدریک دیگوری در تاریخ ۱۴۰۰/۱۱/۱۸ ۱۱:۰۲:۱۶
ویرایش شده توسط سدریک دیگوری در تاریخ ۱۴۰۰/۱۱/۱۸ ۱۱:۰۶:۰۷

فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر کوچک شده


پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۱۰:۳۱ دوشنبه ۱۸ بهمن ۱۴۰۰

اسلیترین، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

اسکورپیوس مالفوی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۱ پنجشنبه ۲۴ تیر ۱۴۰۰
آخرین ورود:
امروز ۱:۱۳:۰۸
از دست حسودا و بدخواها!
گروه:
مرگخوار
اسلیترین
جادوآموخته هاگوارتز
جـادوگـر
شـاغـل
مترجم
پیام: 272
آفلاین
مرگخواران که انتظار همچین شکستی رو از مردم انقلابی نداشتن مشغول فکر میشن تا بتونن راه حلی پیدا کنند و از این وضعیت نجات پیدا کنند و هر چه زود تر از اینجا برن.
اما اون طرف میان انقلابی ها و محفلی ها صدای خنده شنیده میشد و چیزی که معلوم بود این بود که قطعا وضع محفلی ها بهتر از مرگخواران بود.

لرد سیاه که اصلا همچین وضعیتی رو دوست نداشت و دلش نمی‌خواست یه آب خوش از گلوی محفلی ها پایین بره به انقلابی ها گفت:
- ما خسته شدیم. زود ما را آزاد کنید. وگرنه عصبانی میشویم.

انقلابی ها:

بنظر نمی رسید کسی به خواسته لرد سیاه توجه کرده باشد و او را جدی گرفته باشد.
بعد چند دقیقه صحبت میان محفلی و انقلابی ها هر دو گروه به سمت مرگخواران آمدند.

- ببخشید حاج ولدمورت. انگاری بچه های ما شما رو با منافقین اشتباه گرفتن. به هر حال ببخشید. الانم بیاین به ما بپیوندید تا سفارت رو تسخیر کنیم.

لرد سیاه و مرگخواران با حالت گیجی به گوینده حرف نگاه کردند و به این فکر کردند در چه وضعیتی هستند.









دلت آواتار میخواد؟ یه سر به این پست بزن و آواتار خودت رو سفارش بده.


تصویر کوچک شده









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۳-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.