هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: بحث های سر میز غذا
پیام زده شده در: ۲۱:۲۹:۱۹ جمعه ۲۶ دی ۱۳۹۹

آلبوس دامبلدور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۰۳ یکشنبه ۱۹ خرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۰:۵۴:۵۲ سه شنبه ۱۸ خرداد ۱۴۰۰
از دست شما
گروه:
کاربران عضو
شناسه های بسته شده
پیام: 454
آفلاین
پایان سوژه:


- بیا بیرون.

کتی کیسه را روی زمین گذاشته بود و انتظار داشت که یک محفلی سیاه از درون آن به بیرون بپرد.

- بت می گم بیا بیرون!

کیسه هیچ حرکتی نکرد.

- اصن به جهنم! همون تو بمون!

قطع امید کردن کتی از کیسه همانا و بیرون زدن یک توده بزرگ مو از کیسه همانا!

- عه! بالاخره از توی کیسو دراومدی!
- نه نیومدم.
- کله‌ت بیرونه.
- هیچم نیست.

لاوندر - چه سیاهش چه سفیدش - همواره از تایید کردن دیگران پرهیز می کرد.
کتی بل که از طرفی خیالش راحت شده بود که در طول این طرف و آن طرف رفتن هایشان سومین محفلی سیاه سَقَط نشده است، کیسه را برعکس کرد تا لاوندر بیافتد روی زمین.

- آآآآآخ!

لاوندر روی جرمی افتاد که خودش را کشان کشان تا آنجا کشیده بود و باعث کج تر شدن بال های کج بچه مردم شد و کسی توجه نکرد که او به جای زبان عقابی به زبان آدمیزادی جیغ کشیده بود، چرا که همزمان در خانه ریدل‌ها از جا کنده شده و خیل عظیم محفلی ها با سرعت به سمت خروجی می دویدند و خودِ دامبلدور هم دری را که چشمم را گرفته بود زیر بغل زده و جلوتر از همه می آمد و از این طرف و آن طرفشان هم طلسم‌های رنگاوارانگ مرگخواران رد می شد و به سمت فیلم های پلیسی هیچکدام به هدف نمی خوردند و تا به خودشان آمدند دیدند جلوی خانه خودشان در جهان خودشان هستند.
و حالا نه تنها یک محفلی را با سه تا طاق زده بودند، بلکه هاگرید هم زرنگی کرده و ترامپ را در جیبش گذاشته بود و برنامه آن شد که بعد از ظهرها بدهند سخنرانی کند تا دورهم کمی بخندند و علاوه بر این ها اکنون یک درِ خیلی محشر هم داشتند که حقیقتا ارزش همه آن ماجرا ها را داشت و می شد در یک شب سرد زمستانی هات چاکلت نوشید و با لذت هرچه بیشتر به آن خیره شد.



...Io sempre per te


پاسخ به: بحث های سر میز غذا
پیام زده شده در: ۱۳:۴۷:۰۵ سه شنبه ۱۶ دی ۱۳۹۹

ریونکلاو، محفل ققنوس

جرمی استرتون


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۱ شنبه ۴ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۶:۴۶:۲۰ پنجشنبه ۲۰ خرداد ۱۴۰۰
از کلکسیون "لوازم غیر ضروری یه پیرمرد محفلی" دور شو!
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
مترجم
محفل ققنوس
پیام: 123
آفلاین
جرمی به حالت جانورنمایش در آمد و بال های شکسته اش را باز کرد و بالای سر محفلی های سفید که جلوی در مانده بودند به پرواز در آمد. در باز بود و کتی و کیسه ای که درش نیمه باز بود، پشت در پناه گرفته بودند. جرمی که به سختی پرواز می کرد و یک وری بود، با جیغ جیغ هایش سعی در جلب توجه محفلی ها داشت؛ محفلی ها هم به او زل زده بودند.
- جرمی باباجان چیزی شده؟

و جرمی هم فقط جیغ می کشید؛ البته داشت به زبان عقاب چیز هایی را می گفت:
- جـــــیـــــغ! جــیــغ جــیـــــــغ!
- فکر کنیم جرمی هم از در توانای ما خوشش آمده.
- آیلین! آیلین تِرَنسلِیت!

جیغ های جرمی به ویبره های رز آغشته شده و صدایی عجیب را به وجود آورده بود. آیلین نگاهی به جرمی انداخت.
- خب، یک دقیقه صبر کنین داره ترجمه میشه.
- آیلین باباجان!

آیلین بدون توجه به دامبلدور عقاب شد و به زبان عقاب با جرمی حرف زد:
- جرمی وات دِ فاز؟
- آیلین! آیلین! آیلیــــــــن!
-
- نمی تونم دوباره انسان بشم!

جرمی می کوشید تا نقشه اش عملی شود و امیدوار بود که در همین حین، کتی توانسته باشد محفلی سیاه دیگر را آزاد کرده باشد.


They are
My
Best
Friends
~Only Raven~


تصویر کوچک شده


پاسخ به: بحث های سر میز غذا
پیام زده شده در: ۹:۴۲:۱۰ چهارشنبه ۲۶ آذر ۱۳۹۹

هافلپاف، محفل ققنوس

آموس دیگوری


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۲۰ پنجشنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۰:۱۹:۵۵ دوشنبه ۲۴ خرداد ۱۴۰۰
از بچم فاصله بگیر!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
مترجم
محفل ققنوس
پیام: 79
آفلاین
خلاصه: در یک دنیای موازی، محفلی ها سیاه و پلیدن و محفلی های اصلی رفتن به اون دنیا تا در ازای فروختنِ زاخاریاس، سه تا محفلی سیاه رو به عضویت خودشون در بیارن. سه تا محفلی سیاه رو گذاشتن توی کیسه و محفلیای اصلی نمیدونن کیا رو بهشون دادن. توی مسیر برگشت، دوتا از کیسه ها رو باز کردن و از توی یکیشون، کتی و از یکی دیگه، جرمی بیرون اومد. کتی محفلیا رو به سمت خونه ریدل هدایت کرده و تو حینی که محفلیا دارن با مرگخوارای این دنیا وقت میگذرونن، کتی کیسه آخر رو باز میکنه. محفلیا قصد رفتن دارن و علی بشیر رو برای بررسی محفلیای سیاه میفرستن.

* * *


جرمی که از پشت پنجره خونه ریدل ها، محفلیا رو دید میزد، با دیدن علی بشیر که از خونه بیرون میومد، سریع به سمت کتی برگشت.
- قار قار! قار قار!
- داری چیکار میکنی؟
- صدای عقاب در میارم دیگه. علامت میدم.
- صدای عقاب که اینجوری نیست.

تا جرمی بخواد به نتیجه برسه که صدای عقاب چه شکلیه، در خونه ریدل باز شد. جرمی و کتی کیسه به دست، با نگرانی به در خیره شدن. هر لحظه ممکن بود یه محفلی بیاد و مچشونو بگیره. در حالی که ناخوناشونو میجویدن، به در خیره موندن... و خیره موندن...

- پس اینا چرا نمیان مچمونو بگیرن؟

جرمی بلند شد و آروم آروم به سمت در نیمه باز رفت. به محض اینکه پشت در رسید، در محکم باز شد و جرمی رو به دیوار چسبوند.

- بابا جان، تام، این در به بیرون باز میشه یا به داخل؟
- ما تام نیستیم بی خرد. در هم به هر دو طرف باز میشه. درمون بسیار تواناست.

دامبلدور در رو یه بار دیگه بر انداز کرد و بیرون رفت.
- گفتی نمیاین بریم، باباجان؟
- خیر. ما اربابی هستیم بسیار مشغول. همین الان هم باید مشغول خواب میبودیم.

دامبلدور با تحسین به در نگاه کرد. دوست داشت دوباره امتحانش کنه. برای همین، یه بار دیگه در رو بست و با قدرت دوباره باز کرد.
- آخ.
- درتون صدا هم داره.

لرد که خودش هم تعجب کرده بود، سعی کرد تعجبشو پنهان کنه. به رز که دیالوگ آخر رو گفته بود، نگاه کرد.
- معلومه که درمون صدا هم داره. ما حتی در هامون هم توانا هستن.
- بابا جان، اگه این در رو لازم ندارین، ما ببریم...
- معلومه که درمونو لازم داریم. ما هر وقت حوصلمون سر میره، با درمون حرف میزنیم. حالا برین و مارو با درمون تنها بذارین.

دامبلدور با خودش فکر کرد که مرگخوارای این دنیا، فرق زیادی با دنیای خودشون ندارن. برای بار آخر، به در نگاهی انداخت، یه بار دیگه بستش و با قدرت باز کرد.
- آخ.

بیرون خونه، کتی با دستپاچگی کیسه باز شده رو نگه داشته بود. الان محفلیا بیرون میومدن و توی دردسر میفتاد.


گاد آو دوئل

با عصا


پاسخ به: بحث های سر میز غذا
پیام زده شده در: ۱۹:۴۶ پنجشنبه ۶ آذر ۱۳۹۹

ریونکلاو، محفل ققنوس

جرمی استرتون


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۱ شنبه ۴ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۶:۴۶:۲۰ پنجشنبه ۲۰ خرداد ۱۴۰۰
از کلکسیون "لوازم غیر ضروری یه پیرمرد محفلی" دور شو!
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
مترجم
محفل ققنوس
پیام: 123
آفلاین
- عه! تامی که از ریشه باهاش مشکل دارم!

ویلبرت این را گفت و چون می دانست مرگخواران، در این جهان مهربانند به سمتش حمله ور شد تا تام را در آغوش بگیرد؛ اما تام که نمی دانست که این ویلبرت، ویلبرت جهان خودشان نیست، خود را عقب کشید:
- تام!
- هی! داری چیکار می کنی؟

ویلبرت که به او بر خورده بود گفت:
- هنوز هم همون ملعونی هستی که بوی تسترال مرده می ده و معلوم نیست باهاش تو اسطبل خونه ریدل چیکار می کنند.

ویلبرت سرگرم تام بود، گابریل و رز داشتند با سدریک گرگم به هوا بازی می کردند، علی بشیر داشت لهجه مشهدی تمرین می کرد، دامبلدور سفید و ولدمورت با هم در حال گپ و گفت بودند و خلاصه هر کدام در حال کاری بودند؛ اما در همان حال، کتی و جرمی سیاه در حال تمرین دوئل و کشیدن نقشه های شوم بودند:
- میگم کتی! نظرت چیه از موقعیت استفاده کنیم و محفلی ها رو از تو کیسه آزاد کنیم؟ اکسپلیارموس!

کتی خم شد و چوبدستی اش را از روی زمین برداشت و گفت:
- موافقم! اکسپکتو پاترونام!
سپس کتی به سمت کیسه ها رفت و با سرعت محفلی های سیاه را آزاد کرد. جرمی هم با کمی فاصله از پنجره خانه ریدل ها، با چشم های تیزش آنها را تماشا کرد و با لب خوانی سعی کرد تا بفهمد آنها چه می گویند.

در همان لحظه، خانه ریدل ها

- به نظر من بهتره که یک نفر بره و از محفلی های سیاه خبری بگیره.

گابریل این را گفت و منتظر جواب ماند، تا اینکه بالاخره علی بشیر گفت:
- مو بُرُم؟

هیچ یک متوجه منظور علی نشدند برای همین هر کدام شروع کردند به حدس زدن:
- چی رو می خوای ببُرّی؟ :dont'
- کجا می خوای برنده شی؟
- تو که بور نیستی!
- چی رو می خوای بِبَری؟
- نِه بابا! موگوم مو بوروم ازشان خبر بگیرُم؟
- آره علی، باباجان شما برو!

رز گفت:
به نظر من همه بریم! چون اون محفلی های سیاه هیچی از مرگخوار های خودمون کم ندارن و هیچ چیزی هم ازشون بعید نیست!
- آره باباجان موافقم. همگی پیش به سوی در ورودی! وّلدی باباجان نظرت چیه شما هم گله ات رو برداری بیاری؟


They are
My
Best
Friends
~Only Raven~


تصویر کوچک شده


پاسخ به: بحث های سر میز غذا
پیام زده شده در: ۱۴:۵۱ پنجشنبه ۶ آذر ۱۳۹۹

هافلپاف، محفل ققنوس

رز زلر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۹ پنجشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱:۲۹:۲۰ پنجشنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۰
از رنجی خسته ام که از آن من نیست!
گروه:
محفل ققنوس
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
ناظر انجمن
مترجم
گردانندگان سایت
پیام: 1102
آفلاین
زنگ در خانه‌ی ریدل که به صدا در اومد تسترالی با تنبلی زیاد از روی مبل بلند شد، اینبار نوبت او بود که جواب در رو بده.
- بله؟
- منم منم هری تون. خیار آوردم براتون.
- نمی‌خوایم.

اما تسترال خیار دوست نداشت. حقه‌ی خیار فقط روی محفلی‌های سیاه جواب می‌داد. هری نفس راحتی کشید. دیگه حتی زاخاریاس رو هم نداشت که مجبورش کنه خیار بشه و این وقت شبی با قرنطینه و حکومت نظامی خیار از کجا می‌آورد؟

- گوجه هم نه؟
- برو ناموس خودتو سر کار بذار مردک زخمی.

انگار تسترال هری رو می‌شناخت. هری هم او رو شناخت، یا حداقل صداش رو.
- من این صدا رو قبلا شنیدم!
- معلومه که شنیدی کله زخمی. هفت صبح اومدی دم بیت زوپس می‌گی کره دارین و می‌خوای منو نشناسی؟
- عه وا تو چاگسنی.
- جاگسن!
- فک می‌کنی.

تسترال در رو باز کرد. محفلی‌ها داخل خونه سرک کشیدن و تسترال هایی دیدن. تسترال هایی که نقاشی می‌کردن، شوفر بودن و حتی روغن مو ازشون استخراج می‌شد.

- مرگخواراشون تسترالین!


ویرایش شده توسط رز زلر در تاریخ ۱۳۹۹/۹/۶ ۱۵:۴۹:۴۳



پاسخ به: بحث های سر میز غذا
پیام زده شده در: ۱۲:۳۵ پنجشنبه ۶ آذر ۱۳۹۹

ریونکلاو، محفل ققنوس

جرمی استرتون


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۱ شنبه ۴ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۶:۴۶:۲۰ پنجشنبه ۲۰ خرداد ۱۴۰۰
از کلکسیون "لوازم غیر ضروری یه پیرمرد محفلی" دور شو!
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
مترجم
محفل ققنوس
پیام: 123
آفلاین
کتی با صدایی بلند و موزیانه گفت:
-خونه ی ریدلها!

ویلبرت وقتی که این را شنید کمی نگران شد. با خود گفت:
- وقتشه ببینم این تو چی داریم

ویلبرت با باز کردن در کیسه، عقابی را از قفس آزاد کرد. عقاب با صدایی جیغ جیغی از کیسه خارج شد و شروع کرد به پرواز... بر فراز آسمان ها... عه چیزه... یعنی... عقاب آمد بال هایش را باز کند که افتاد و به زمین خورد. ویلبرت نگاهی به عقاب کرد:
-

عقاب به حالت انسانی خود برگشت.

- جرمی؟

ویلبرت با تعجب به عقاب نگاه کرد و این را فریاد زد. جرمی نگاه متعجبی به ویلبرت کرد و گفت:
- آره دیگه پس کی؟ یک جوری میگی جرمی انگار صد ساله من رو ندیدی!
- و... ولی تو که...
- من که چی؟ هان؟ چی؟ بگو دیگه! چرا حرفت رو میخوری؟
- ولی... تو که عضو محفل نیستی!
- چی؟ من که خیلی وقته وارد محفل شدم!
- اما آخه... تو دنیای ما... تو عضو محفل نیستی!
- چی؟
- یعنی هنوز نیستی.

جرمی نگاهی به اطرافش انداخت. متوجه شد همه دارند به او نگاه می‌کنند. فریاد زد:
- چیه؟

رز گفت:
- ویلی! چرا رفتی سراغ کیسه خودت؟
- یادت رفت کتی چی گفت؟

جرمی که تا حالا داشت به آنها نگاه می کرد، فریاد کشید:
- خب معلومه دیگه! معلوم نیست تو جهان شما از دستتون چی میکشن! کتی داره می بردتون به خونه ریدل ها چون روحیات اونها خیلی به شما می خوره!
- فقط جرمی! یک سوال فنی! چرا از اون موقع تو انقدر سنگین بودی؟
- از اول آدم بودم. فقط برای اینکه تو رو اذیت کنم. اما این آخر ها داشتم اکسیژن کم می‌آوردم، گفتم اگر عقاب بشم هم اکسیژن کمتری نیاز دارم و چون کوچیک ترم فضای کمتری اشغال می کنم و اکسیژن بیشتری هست. این یعنی اکسیژن پنج برابر.
- آهان

دامبلدور که تا الان در حال سر و کله زدن با کتی بود، حرف های جرمی را شنید و گفت:
- آفرین بابا جان! آفرین!

ناگهان صدای کتی بلند شد:
رسیدیم!


They are
My
Best
Friends
~Only Raven~


تصویر کوچک شده


پاسخ به: بحث های سر میز غذا
پیام زده شده در: ۱۸:۰۷ دوشنبه ۱۲ آبان ۱۳۹۹

هافلپاف، محفل ققنوس

گابریل تیت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۳۵ چهارشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۹:۳۰:۴۱ چهارشنبه ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۰
از کتابخونه!؟
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
هافلپاف
محفل ققنوس
پیام: 507
آفلاین
در طرف محفلی ها:

انگار نه انگار که کله زخمی گم شده بود! نه پرفسور و نه هیچ کدام از اعضای محفل به موضوع توجهی نداشتند.یکی با موتورش ویراژ میداد، یکی سرش در کتاب و دیگر در حال نگاه کردن به ساعت.

-کتی باباجان، الان مارو به کجا میبری؟
-هرجا که بخوام!
-اما باب...

اما پرفسور نتونست حرفش رو تموم کنه! پومانا همیشه گوش به زنگ بود و هر وقت خطر رو احساس،لمس یا بو میکرد آژیرش به صدا درمیومد.

-خطررر! خطررر!

اما به همین سادگی که نمیشه شکلک یکی رو برای خودت برداری. هری با اینکه در فرسنگها دورتر بود، بازهم به کسی اجازه نداد از شکلکش استفاده کنه!

-شکلکم!
-بگذریم...کتی، باباجان...مارو به خانه ی گریمولد ببر.

اما کتی در ته وجودش کمی لجباز بود.

-نه نمی برم!
-باباجان؟ پس لطف کن مارو به هاگوارتز برسون.
-نخیر!
-کتی باباجان مارو میخوای کجا ببری؟
-خونه ی ریدلها!


ویرایش شده توسط گابریل تیت در تاریخ ۱۳۹۹/۸/۱۲ ۱۸:۱۶:۴۵
ویرایش شده توسط گابریل تیت در تاریخ ۱۳۹۹/۸/۱۲ ۱۸:۱۷:۴۷

only Hufflepuff


پاسخ به: بحث های سر میز غذا
پیام زده شده در: ۱۹:۴۶ یکشنبه ۱۱ آبان ۱۳۹۹

هافلپاف، محفل ققنوس

رز زلر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۹ پنجشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱:۲۹:۲۰ پنجشنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۰
از رنجی خسته ام که از آن من نیست!
گروه:
محفل ققنوس
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
ناظر انجمن
مترجم
گردانندگان سایت
پیام: 1102
آفلاین
هری، ویلبرت و رز با فاصله‌ی زیاد از بقیه حرکت می‌کردن. اونقدری که همه به جنگل رسیدن ولی هری هنوز در بیابان جیغ می‌زد و کرکس ها رو می‌ترسوند.
- .
- .
-

چندین ساعت بود که این قضیه تکار شده بود، چندین ساعت بود که هری جیغ می‌زد و بلافصاله بعدش رز ویبره می‌رفت و ویلبرت پوکر فیس نگاه‌شون می‌کرد. چندین ساعت اونقد که محفلی‌ها به جنگل رسیدن و قورباغه شکار و بعدم کباب کردن و باز هم هری جیغ می‌کشید و رز ویبره می‌زد و ویلبرت پوکر فیس بود.

- بهمون انداختنش.
- پروف هولم کرد و گرنه می‌خواستم چک کنم ببینم زاخاریاس رو نندازن بهمون.
- زخاریاس رو انداخته بودن بهتر بود.

و تا چندین ساعت بعد غر زدن هاشون ادامه پیدا کرد. اونقد که محفلی‌ها قورباغه‌ی سوخاری خوردن و کتی بل اولین نوبت نگهبانی رو به عهده گرفت تا بقیه بخوابن.

- از گونی شانسی هم شانس نیوردیم.
- این همه پول دادیم یکی‌شو خریدیم.
- ولی مجانی بودا.

کتی بل هم خوابید. نوبت دوم به زاخاریاس افتاد. زاخاریاس مثل تخم چشماش از دوتا کیسه‌ی دیگه نگه‌داری می‌کرد. می‌خواست به همه ثابت کنه چه ناظر خوبیه و در غیاب هری، پستش رو صاحب شه.

- گم شدیم.
- تقصیر ویلبرته.
- .

صبح شد. آفتاب زد. خورشید خانم چارقدش رو در آورد و بلاه بلاه. ولی این سه همچنان گم بودن. ناظر نمونه زاخاریاس شیر محلی از گاومیش جنگلی دوشید و املت با اسانس میوه‌های جنگلی پخت و این سه گم بودن.

- باباجانیان. بریم. پیداشون می‌شه.
- پروفسور با کتی بل چیکار کنیم؟ اگه بیاریمش 13 نفر می‌شیم. می‌دونین اگه سیزده نفر باشیم احتمال مرگمون 678 درصده؟
- باباجان با پلاکس تاختش می‌زنیم. پلاکس رو می‌ذاریم و کتی رو می‌بریم. اینطوری سیزده هم نمی‌شیم باباجان.

و به این ترتیب محفلی‌ها عزیمت کردن به دنیای دیگه‌ای.

در پیشگاه گم شدگان

آهنگ غرب وحشی در پس زمینه پخش می‌شد و جیغ های هری خاصیتشون رو از دست داده بودن و کرکس ها بالای سرشون می‌چرخیدن. و هنوز هم یکی‌شون جیغ می‌زد اون یکی ویبره می‌رفت و دیگری پوکر فیس بود.
- یره!
- .
- .
-

علی بشیر بود. بلاخره پیدا شده بودن. سه تایی، جیغ‌کشان، ویبره زنان و پوکرفیسانه روی قالیچه پریدن و به زودی به سایر محفلی‌ها ملحق شدند.




پاسخ به: بحث های سر میز غذا
پیام زده شده در: ۱۷:۱۴ یکشنبه ۱۱ آبان ۱۳۹۹

گریفیندور، مرگخواران

کتی بل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۴ دوشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۶:۱۰:۳۵ یکشنبه ۲۳ خرداد ۱۴۰۰
از زیر زمین
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
مترجم
مرگخوار
پیام: 165
آفلاین
هری در تلاش بود تا پومانا را از گابریل جدا کند، اما هری نتوانست جدایشان کند که ناگهان کتی سیاه محفلی از کیسه پایش را بیرون گذاشت و به سمت آن دو حرکت کرد.

- بس میکنی یا خودم برات بس کنم؟

پومانا همینطور که آبِ دهنش رو قورت میداد با وحشت سرش رو تکون داد.

-چ... چشم!
- خوبه!

بعد از ساکت کردن و جدا کردن پومانا و گابریل با غضب به هری نگاه کرد.

- تو هم یک جوجه ای میدونستی؟


انزجاری در صدای کتی بود که باعث شده همه در سکوت سنگینی بروند.
در همین سکوت به سمت گابریل برگشت و فریادی به سر گابریل زد.

- تو هم اختلافت رو باهاش حل میکنی فهمیدی؟

گابریل بیچاره سرش را تکان آرامی داد و باز سرش را در کتاب فرو برد.

- بابا جان این کتی خوب چیزیه به درد خیلی میخوره بزارین همین بیرون بمونه مشکلاتمون رو حل میکنه. حالا کتی جان بگو ببینم بابا جان جنگل کجاست؟

کتی عصبی سری تکان داد و از ته حنجره اش بر سر دامبلدور فریاد زد:

- از سمت چپ!
- بابا جان ها بریم دنبال کتی.

کتی با قدم هایی که از عصبانیت زیادی خبر میداد راه افتاد و محفلی ها پشت او راه افتادند.


ویرایش شده توسط کتی بل در تاریخ ۱۳۹۹/۸/۱۱ ۱۷:۴۳:۱۱
ویرایش شده توسط کتی بل در تاریخ ۱۳۹۹/۸/۱۱ ۱۷:۵۹:۵۵

ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!


پاسخ به: بحث های سر میز غذا
پیام زده شده در: ۱۶:۳۶ یکشنبه ۱۱ آبان ۱۳۹۹

هافلپاف، محفل ققنوس

گابریل تیت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۳۵ چهارشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۹:۳۰:۴۱ چهارشنبه ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۰
از کتابخونه!؟
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
هافلپاف
محفل ققنوس
پیام: 507
آفلاین
اینگونه بود که محفلِ سفید از محفلِ سیاه دامبلدور سیاه جدا شدند و به راه خود ادامه دادند.

ساعاتی بعد:

ساعتها میگذشت که محفلی ها در دشت و بیابون و دریا پیشروی میکردند بلکه به آبادی ای برسند اما تا به اینجا نتیجه رضایت بخش نبود.

-پرفسور تا کی میخوایم در این صحرا راه بریم؟
-باباجان اگه مشکلی پیش بیاد، اینا همراهمون هست!

پرفسور کیسه ای که بر دوشش بود رو ناز کرد و بعد دوباره به راهش ادامه داد.مدتی محفلی ها در سکوت به راهشون ادامه دادن، اما سکوت دوباره شکسته شد.

-پرفسور...میگم، چطوره از بیابون خارج شیم بریم تو کار جنگل؟
-نه باباجان! زشته، بیابون دوست منه؛ نگران نباش! در هر کاری حکمتی وجود داره باباجان.

محفلی ها به امید دوستی پرفسور با بیابون باز هم در جواب پرفسور چیزی نگفتن اما کم کم هوا داشت تاریک میشد!

-پرفسور...شب شده، بهتره بریم تو جنگل زیر یه درختی بخوابیم.
-اییییی! باشه باباجان...خب حالا این جنگل کجاست باباجان؟

پومانا به فکر فرو رفت، به اطراف نگاه کرد؛ تنها وسایلی که در اطرافش بود یک کاکتوس کوچیک و چند بوته ی خار بود.

-پرفسور...از بیابون چرا نمی پرسین؟

پرفسور به اطراف نگاه کرد تا بلکه بیابون رو پیدا کنه، اما بی اختیار به محفلی های کیسه بدست نگاه کرد؛ با خودش فکر کرد که باید به عنوان یک رهبر روشنایی محفلی هارو به محل امنی ببره تا بلکه کمی استراحت کنند.

-باباجانیان...به گوش باشید!

با فریاد پرفسور تمام محفلی ها دوتا گوش از محفلی های سیاه قرض کردن وچهار گوششون رو به پرفسور سپردند.

-باباجانیان...چرا چهارگوش شدین؟
-خودتون گفتین پروف!

لونا که در آخر صف بود و مشغول خوردن پودینگ وانیلش بود لبخندی ظریف به چشم های زل زده بهش تحویل داد.

-خب...عیبی ندارد باباجانیان! برگردیم سر موضوع اصلیمون.
-ما سر و پا گوشیم پروف!

جوزفین که مشغول تاب خوردن با درختان انگور بود با پرشی بلند خودش رو به اول صف جماعت محفلی رسوند.

-بگذریم باباجان، پرش خوبی بود اما... ما در حال حاضر به درخت جنگل نیازمندیم.
-خب رو کیسه هامون بخوابیم پرفسور!

صدای گابریل از پشت خروار کتابها شنیده شد.

-آفرین باباجان! الحق که یک محفلی خلاقی.

اما تشویقها برای گابریل با فریاد پومانا قطع شد!پومانا با صورتی خشمگین به سمت کتابهای گابریل حمله ور شد و برج کتابی که گابریل ساخته بود رو بهم ریخت.

-کمککک!

گابریل بر روی کتابها دست و پا میزد و پومانا با صورتی خشمگین تصمیم داشت گابریل رو در کتابها غرق کند.

-باباجان! آروم باش...هری؟ پسرم برو گابریل رو نجات بده!
-

اما لحظاتی بعد هری خودش رو در بین گابریل و پومانا دید، دستپاچه مشغول جدا کردن پومانا از گابریل شد.


only Hufflepuff







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.