جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

23 کاربر(ها) آنلاین هستند (2 کاربر(ها) در حال مرور پروفایل توسعه یافته هستند)
20 مهمانان 3 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

3057afa

کاتبرت بینز

مـاگـل
تاریخ عضویت 1404/05/07 17:57
آخرین ورود 1404/06/08 13:36
تاریخ نقش 1404/05/25 00:20
نام: کاتبرت
نام خانوادگی: بینز
شغل: پروفسور تاریخ جادو
وضعیت: روح
من… به یاد دارم… خانه‌ای کوچک… ساده… پدرم کشاورز بود و ماهیگیر… دستانی زمخت داشت و همیشه بوی خاک و دریا با او بود. مادرم، خیاطی زبردست بود… شب‌ها با شمعی کوچک می‌نشست و پارچه‌ها را می‌برید و می‌دوخت، آرام و صبور.

اما روزگار آرام نماند… جنگ‌ها در گرفت… و پدرم در میان آن آشوب‌ها، بیشتر وقتش را صرف دفاع از ما کرد تا صید ماهی یا شخم زمین. مادرم… مرا پنهان کرد… در زیرزمین خانه… در جایی که گمان نمی‌کرد کسی بیابد.

همان‌جا بود که برای نخستین بار… دیدم اشیاء اطرافم، با یک اشاره‌ام می‌جنبند. مادرم گفت… «پسرم، این میراثی‌ست از خانواده‌ات.» آری… آن زمان فهمیدم که جادو در رگ‌های من است… جادویی که مرا از دیگران جدا می‌کرد.
آن روزها… ماگل‌ها چیزی از جادو نمی‌دانستند… و هرچه می‌دیدند، می‌ترسیدند. من… با جادوی تازه کشف‌شده‌ام، جرئت نداشتم آشکارا زندگی کنم. پس… مدرسه‌ای کوچک ساختم… در دل همان روستا. ساختم تا بتوانم… کودکان را با آنچه می‌دانستم آشنا کنم؛ نه جادوی آشکار، بلکه خواندن و نوشتن، تاریخ، قصه‌های گذشتگان.

اما… همیشه کسانی بودند که نمی‌خواستند آن مدرسه بماند. چندبار… آمدند، تهدید کردند، دیوارها را شکستند… من دوباره ساختم. گفتم شاید درسی که داده می‌شود، بتواند چیزی تغییر دهد.

سالیانی چنین گذشت… تا روزی نامه‌ای به دستم رسید. مُهری بر آن بود… با نشان هاگوارتز. نام مرا نوشته بودند… و نوشته بودند که به استادی نیاز دارند. من… هرگز شاگرد آن مدرسه نشده بودم، اما دعوتشان را پذیرفتم.

وقتی رسیدم… به کلاس‌هایم نرفتند تا بیاموزم. نه… مرا مستقیماً در جایگاه استاد نشاندند. گفتند: «تو، تاریخ را خواهی گفت.» و من… همان کردم. هاگوارتز… قلعه‌ای بود عظیم، باشکوه، پر از پچ‌پچ‌های دیوارهای زنده و نقاشی‌های خسته‌ناپذیر. من… هر روز صبح، به تالار تاریخ می‌رفتم. شاگردان، با شمع و قلم، می‌نشستند و منتظر می‌ماندند… یا شاید وانمود می‌کردند که منتظرند.

اما… آه… آن جوانان، روحشان پرشور بود و درس‌های من… شاید بیش از حد خشک. اغلب، نگاهشان سرگردان می‌شد… به پنجره‌ها، یا به همدیگر. چند بار شنیدم که آهسته می‌گفتند: «کاش این کلاس زودتر تمام شود…» من اما باز هم می‌گفتم. وظیفه‌ام این بود.

در آن سال‌ها، با کسی آشنا شدم… گوبلینی به نام آلیوریک. کتابدار هاگوارتز بود. ما… شب‌ها، پس از آنکه شاگردان به خواب می‌رفتند، در تالار کتابخانه می‌نشستیم. ورق می‌زدیم… از تاریخ دور سخن می‌گفتیم. من از جادوگران باستان می‌گفتم، او از قوم خویش، از نبردها، پیمان‌ها، و حق‌هایی که سال‌ها پایمال شده بود. دو سال چنین گذشت… و شاید تنها لحظاتی که در آنها حس زنده بودن داشتم، همان شب‌ها بود.

ولی شاگردان… آه… شاگردان، حوصله‌ام را نداشتند. همهمه، خنده‌های پنهان، نگاه‌های خسته. با خود می‌گفتم: تاریخ… تاریخ همیشه چنین است. تنها اندکی گوش می‌سپارند، باقی فراموش می‌کنند.
آن روز… همه چیز بسیار معمولی آغاز شد. من، مانند همیشه، وارد تالار شدم… کتاب‌ها در دست، یادداشت‌ها زیر بغل. در میان قفسه‌ها می‌گشتم، دنبال متنی که می‌توانست درس هفته آینده باشد. صدای باد در راهروها می‌پیچید و شمع‌ها سوسو می‌زدند.

آنجا بود… همان لحظه‌ای که بی‌خبر، باری سنگین… شاید کتابی بزرگ، یا شاید قفسه‌ای نیمه‌فرسوده، از بالا افتاد. بر سرم فرود آمد. تاریکی… سکوت… و پایان.

اما پایان نبود. فردای آن روز، بیدار شدم. نه با تپش قلبی در سینه، بلکه با سبکی عجیبی در وجود. به جسدی که بر روی زمین افتاده بود، نگاهی انداختم… و بی‌هیچ مکثی، مسیرم را ادامه دادم. تالار تاریخ… شاگردان… درس‌ها.

هیچ‌کس توضیحی نخواست. هیچ‌کس پرسشی نکرد. من باز هم تدریس کردم، همان‌طور که همیشه کرده بودم. و از آن روز، تا امروز… همچنان برمی‌گردم، همچنان می‌گویم. بی‌وقفه، بی‌پایان.

این است سرنوشت من… پروفسور بینز، استاد تاریخ جادو، که حتی مرگ نیز نتوانست او را از درس دادن باز دارد. بنابراین، چنان‌که ملاحظه کردید، زندگی من، از کودکی در میان خانواده‌ای ساده تا دوران تدریس در هاگوارتز، مسیر چندان پر فراز و نشیبی نداشت. تنها نکتهٔ شایان ذکر این است که مرگ، همانند بسیاری از مفاهیم تاریخی، در برابر پیوستگی وظایف من کم‌اهمیت جلوه کرد. من تدریس را ادامه دادم، همچنان که دیگران کارهای خود را ادامه می‌دهند، و این روند، بدون تغییر، تا به امروز باقی مانده است.

و اگر بپرسید که چه معنایی دارد، باید گفت: هیچ معنای ویژه‌ای ندارد، صرفاً نمونه‌ای از استمرار در تاریخ جادو است.
نمایش بیشتر
شخصی
محل زندگی کرمانشاه
منطقه‌ی زمانی (GMT+3:30) تهران
علاقه‌مندی‌ها پروفسورهای هاگوارتز
اطلاعات بیشتر دوست دارم یکی مثل پروفسورها باشم یکی مثل کاتبرت بینز
نام کاربری 3057afa
اجتماعی
پیام‌ها 4
ثروت
0 گالیون
تاریخچه تراکنش‌های گالیون
در حال بارگذاری...