آنلاینها
11 کاربر(ها) آنلاین هستند (2 کاربر(ها) در حال مرور پروفایل توسعه یافته هستند)
10
مهمانان
1
عضو
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
الستور مودی
شناسههای بسته شده
الستور مودی رو هر کسی که حتی یک بار دیده باشه، هیچوقت فراموش نمیکنه. نه فقط به خاطر اون چشم باباغوری آبیرنگی که بیوقفه در کاسهاش میچرخید و همهچیز رو میدید؛ بلکه به خاطر حالوهوای عجیب و سنگینی که همیشه همراهش بود. انگار با خودش بخشی از میدان جنگ رو هر جا میرفت، میبرد.
زخمهاش، بخشی از ظاهرش بودن. مثل نقشهای، روی صورت و بدنش حک شده بود تا یادآوری کنه که چند دهه در برابر جادوگرای سیاه جنگیده. یه پای چوبی که هر قدمش با صدایی خشک روی زمین میکوبید و چشم جادویی که حتی پشت سرش را هم بیدفاع نمیگذاشت. برای خیلیها این ظاهر، نماد ترس بود؛ اما برای کسایی که از نزدیک میشناختنش، این زخمها بیشتر نشونهی سرسختی و فداکاری بودن.
مودی برخلاف خیلی از اعضای محفل ققنوس، هیچوقت اهل شوخی یا نرمخویی نبود. اعتماد کردن براش چیزی نایاب بود. همیشه جملهی معروفش رو تکرار میکرد:
«هوشیاری دائمی!»
و واقعاً هم بهش عمل میکرد. کسی که زندگیاش روی مرز باریکی بین امنیت و هرجومرج سپری میشد. حتی توی جمع دوستانش، هیچوقت پشتش رو کامل به کسی نمیکرد. این شکاک بودن به نظر بعضیها جنون بود، ولی واقعیت این بود که همین شکاک بودن بارها جون خیلیها رو نجات داده بود.
قدش بلند و هیکلش هنوز هم تنومند بود، با وجود تمام تلفات جسمی. وقتی توی اتاق وارد میشد، اول صدای پای چوبیش رو میشنیدی و بعد اون نگاه تیز و بیرحم که انگار لایههای روح آدم رو میخراشید. اما زیر این ظاهر زمخت، یه چیز دیگه هم بود: حس وظیفه. همون چیزی که باعث شد سالها تعقیب مرگخوارا، کمینها، و شکنجهها رو تحمل کنه.
مودی برخلاف شایعههایی که درباره خشونتش میگفتن، هیچوقت آدمی نبود که از روی نفرت بجنگه. جنگ برای اون فقط یه وظیفه بود؛ سخت، بیپایان و پر از بهایی که هر روز بیشتر میشد. شاید همین باعث شده بود انقدر خشن و خشک بشه. انگار هر لبخندی که توی زندگیاش زده بود، پشت همون چشم چرخان دفن شده بود.
چوبدستیش بلوط سیاه بود، با مغزی از رگ قلب اژدها. مودی با این چوبدستی کمتر طلسمهای نمایشی اجرا میکرد. بیشتر کارش طلسمهای محافظتی، ضدجادو، و حملههای دقیق بود. جادویی که توی دستاش بود، همیشه هدفمند و بیرحمانه به سمت دشمن نشونه میرفت.
خیلیا مودی رو یه سرباز شکسته میدونستن، یه یادگار از روزگار جنگ که دیگه نمیتونه توی زمانه جدید جا بگیره. ولی حقیقت این بود که دنیا هنوز به همچین آدمایی نیاز داشت. کسی که همیشه آماده باشه، حتی وقتی بقیه در آرامش کاذب فرو رفتن. کسی که بار جنون، ترس و زخمها رو به دوش بکشه تا بقیه بتونن یه روز دیگه نفس بکشن.
مودی شاید هیچوقت قهرمان محبوب کتابهای تاریخ نشه، اما برای اونایی که میدونن چه قیمتی پرداخته شده، همیشه نماد همون چیزیه که خودش تکرار میکرد:
«هوشیاری دائمی، یا مرگ!» نمایش بیشتر
زخمهاش، بخشی از ظاهرش بودن. مثل نقشهای، روی صورت و بدنش حک شده بود تا یادآوری کنه که چند دهه در برابر جادوگرای سیاه جنگیده. یه پای چوبی که هر قدمش با صدایی خشک روی زمین میکوبید و چشم جادویی که حتی پشت سرش را هم بیدفاع نمیگذاشت. برای خیلیها این ظاهر، نماد ترس بود؛ اما برای کسایی که از نزدیک میشناختنش، این زخمها بیشتر نشونهی سرسختی و فداکاری بودن.
مودی برخلاف خیلی از اعضای محفل ققنوس، هیچوقت اهل شوخی یا نرمخویی نبود. اعتماد کردن براش چیزی نایاب بود. همیشه جملهی معروفش رو تکرار میکرد:
«هوشیاری دائمی!»
و واقعاً هم بهش عمل میکرد. کسی که زندگیاش روی مرز باریکی بین امنیت و هرجومرج سپری میشد. حتی توی جمع دوستانش، هیچوقت پشتش رو کامل به کسی نمیکرد. این شکاک بودن به نظر بعضیها جنون بود، ولی واقعیت این بود که همین شکاک بودن بارها جون خیلیها رو نجات داده بود.
قدش بلند و هیکلش هنوز هم تنومند بود، با وجود تمام تلفات جسمی. وقتی توی اتاق وارد میشد، اول صدای پای چوبیش رو میشنیدی و بعد اون نگاه تیز و بیرحم که انگار لایههای روح آدم رو میخراشید. اما زیر این ظاهر زمخت، یه چیز دیگه هم بود: حس وظیفه. همون چیزی که باعث شد سالها تعقیب مرگخوارا، کمینها، و شکنجهها رو تحمل کنه.
مودی برخلاف شایعههایی که درباره خشونتش میگفتن، هیچوقت آدمی نبود که از روی نفرت بجنگه. جنگ برای اون فقط یه وظیفه بود؛ سخت، بیپایان و پر از بهایی که هر روز بیشتر میشد. شاید همین باعث شده بود انقدر خشن و خشک بشه. انگار هر لبخندی که توی زندگیاش زده بود، پشت همون چشم چرخان دفن شده بود.
چوبدستیش بلوط سیاه بود، با مغزی از رگ قلب اژدها. مودی با این چوبدستی کمتر طلسمهای نمایشی اجرا میکرد. بیشتر کارش طلسمهای محافظتی، ضدجادو، و حملههای دقیق بود. جادویی که توی دستاش بود، همیشه هدفمند و بیرحمانه به سمت دشمن نشونه میرفت.
خیلیا مودی رو یه سرباز شکسته میدونستن، یه یادگار از روزگار جنگ که دیگه نمیتونه توی زمانه جدید جا بگیره. ولی حقیقت این بود که دنیا هنوز به همچین آدمایی نیاز داشت. کسی که همیشه آماده باشه، حتی وقتی بقیه در آرامش کاذب فرو رفتن. کسی که بار جنون، ترس و زخمها رو به دوش بکشه تا بقیه بتونن یه روز دیگه نفس بکشن.
مودی شاید هیچوقت قهرمان محبوب کتابهای تاریخ نشه، اما برای اونایی که میدونن چه قیمتی پرداخته شده، همیشه نماد همون چیزیه که خودش تکرار میکرد:
«هوشیاری دائمی، یا مرگ!» نمایش بیشتر
شخصی
منطقهی زمانی
(GMT+3:30) تهران
نام کاربری
madeye
اجتماعی
شغل
رهبر محفل ققنوس
پیامها
19
ثروت
18 گالیون
تاریخچه تراکنشهای گالیون
در حال بارگذاری...
انجمن
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج
1404/8/22 14:56:52