جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
تازه های انجمن ها
خوش آمدید، Guest
ورود به حساب کاربری
‹
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×
آنلاینها
16 کاربر(ها) آنلاین هستند (2 کاربر(ها) در حال مرور پروفایل توسعه یافته هستند)
13
مهمانان
3
اعضا
اعضای آنلاین
×
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
×
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
بلاتریکس لسترنج
مرگخوار
جادو آموخته
اسلیترین
جادوگر
- تاریخ عضویت: 1405/01/03 22:45
- آخرین ورود: 1405/03/23 22:48
- تاریخ گرفتن نقش: 1405/01/03 23:30
آهی کشید و شانه را برداشت.
شانه مشکی مانند کشتی طوفانزده خم شده بود و چند دانهاش شکسته بود. جلوی آینه رفت و شانه را به جنگ موهای فراش فرستاد و موهایش مانند پاهای یک اختاپوس غولآسا به دور شانه پیچید و در آن قفل شد. شانه را کشید؛ ولی بهجای آنکه موهایش شانه شود، شانه نالهای کرد و نگهان میان هزاران خم و پیچ موی فرش شکست.
همیشه همین بود.
موهایش هم مانند خودش هرگز در یک خط مستقیم قرار نگرفته بودند و تنها مانند گرهای سیاه و کور درهمتنیده بود. وجودش اصلاحناپذیر و تربیتنشدنی بود. در حقیقت، از همان روزی که وارد هاگوارتز شده بود و کلاه نیرویی عجیب را در وجودش دیده بود. نیروی عجیب و رامنشدنی که حتی در گروه اسلیترین که سردترین و شرورترین افراد مدرسه بودند، ناسازگار به نظر میرسید. نیرویی که هر روز با او رشد کرده بود و هرگز نتوانسته بود آن را در قالبهای معمول دنیای جادو بیان کند. نیرویی که در خون دو خواهر دیگرش نمیجوشید و انگار از ازل با او زاده شده بود.
شانه را از میان موهایش بیرون کشید و به تصویرش در آینه خیره شد. خطوط درهمرفته صورتش کمکم باز شد و مردمکهایش گشاد شدند. دیگر حسی درون صورتش نبود و با نگاهی خیره تنها خودش را مینگرید. سرش را کمی خم کرد و آبشار موهای فراش روی شانههایش فروریخت.
مشکلی نبود.
او خودش را عجیب نمیدید. نه آن زمان که لانگ باتمها را در حد مرگ شکنجه کرده بود و نه آن لحظه که پسرعموی خود، سیریوس بلک، را به آغوش مرگ فرستاده بود هرگز احساسی عجیب نداشت. حسرت نخورده بود و پشیمان نبود. چیزی در نظر او اشتباه نبود. کار"درست" و یا "غلط" در ذهنش معنا نداشت. تنها کاری بود که باید انجام میشد و او انجامش داده بود. تنها نیروی درونش را آزادکرده بود و درست مانند چیزی رفتار کرده بود که واقعاً هست. نه نقابی در کار بود و نه کاری پنهانی وجود داشت. او تنها خودش بود.
تنها یکلحظه بود که چیزی را حس میکرد. چیزی جز نیروی عجیب درونش میجوشید و در تمام رگهایش جریان میگرفت. وقتی که کنار "او" بود.
"او" کسی بود که درکش میکرد. "او" دنیای عجیب و جدیدی را میدید که دوستش داشت و او در آن معنا داشت. نیروی عجیب درونش در دنیای جدید شوم و دیوانهکننده نبود و پذیرفته میشد. برای همین هم درونش کشش عجیبی به "او" داشت. "او" برایش خانه بود. فرقی نمیکرد که بقیه او را "شرورترین" ساحره صدا بزنند، فرقی نمیکرد که ارباب صدایش کند، فرقی نمیکرد که برایش بمیرد. "او" برایش او بود. وجودش به "او" تعلق داشت و این را از همان روز اول میدانست. اگر میمرد، زنده میماند، تحقیر میشد، میجنگید و حتی زندانی میشد هم تفاوتی نداشت، وجودش متعلق به "او" بود. این عشق نبود. عشق برایش کلمهای مسخره و بیمعنی بود. سرسپردگی بیقیدوشرط بود و تنها "او" و فقط خود "او" میدانست. این برایش کافی بود. "او" همیشه میدانست.
سرش را صاف کرد و به موهایش دست کشید.
لازم نبود؛ مانند همگان باشد. موهایش نافرمان بود و آینهای بود که تمام وجودش را بازتاب میداد.
لبخند زد.
بلاتریکس لسترنج شرورترین ساحره دنیا بود و قرار نبود شبیه هیچکس باشد. نمایش بیشتر
شانه مشکی مانند کشتی طوفانزده خم شده بود و چند دانهاش شکسته بود. جلوی آینه رفت و شانه را به جنگ موهای فراش فرستاد و موهایش مانند پاهای یک اختاپوس غولآسا به دور شانه پیچید و در آن قفل شد. شانه را کشید؛ ولی بهجای آنکه موهایش شانه شود، شانه نالهای کرد و نگهان میان هزاران خم و پیچ موی فرش شکست.
همیشه همین بود.
موهایش هم مانند خودش هرگز در یک خط مستقیم قرار نگرفته بودند و تنها مانند گرهای سیاه و کور درهمتنیده بود. وجودش اصلاحناپذیر و تربیتنشدنی بود. در حقیقت، از همان روزی که وارد هاگوارتز شده بود و کلاه نیرویی عجیب را در وجودش دیده بود. نیروی عجیب و رامنشدنی که حتی در گروه اسلیترین که سردترین و شرورترین افراد مدرسه بودند، ناسازگار به نظر میرسید. نیرویی که هر روز با او رشد کرده بود و هرگز نتوانسته بود آن را در قالبهای معمول دنیای جادو بیان کند. نیرویی که در خون دو خواهر دیگرش نمیجوشید و انگار از ازل با او زاده شده بود.
شانه را از میان موهایش بیرون کشید و به تصویرش در آینه خیره شد. خطوط درهمرفته صورتش کمکم باز شد و مردمکهایش گشاد شدند. دیگر حسی درون صورتش نبود و با نگاهی خیره تنها خودش را مینگرید. سرش را کمی خم کرد و آبشار موهای فراش روی شانههایش فروریخت.
مشکلی نبود.
او خودش را عجیب نمیدید. نه آن زمان که لانگ باتمها را در حد مرگ شکنجه کرده بود و نه آن لحظه که پسرعموی خود، سیریوس بلک، را به آغوش مرگ فرستاده بود هرگز احساسی عجیب نداشت. حسرت نخورده بود و پشیمان نبود. چیزی در نظر او اشتباه نبود. کار"درست" و یا "غلط" در ذهنش معنا نداشت. تنها کاری بود که باید انجام میشد و او انجامش داده بود. تنها نیروی درونش را آزادکرده بود و درست مانند چیزی رفتار کرده بود که واقعاً هست. نه نقابی در کار بود و نه کاری پنهانی وجود داشت. او تنها خودش بود.
تنها یکلحظه بود که چیزی را حس میکرد. چیزی جز نیروی عجیب درونش میجوشید و در تمام رگهایش جریان میگرفت. وقتی که کنار "او" بود.
"او" کسی بود که درکش میکرد. "او" دنیای عجیب و جدیدی را میدید که دوستش داشت و او در آن معنا داشت. نیروی عجیب درونش در دنیای جدید شوم و دیوانهکننده نبود و پذیرفته میشد. برای همین هم درونش کشش عجیبی به "او" داشت. "او" برایش خانه بود. فرقی نمیکرد که بقیه او را "شرورترین" ساحره صدا بزنند، فرقی نمیکرد که ارباب صدایش کند، فرقی نمیکرد که برایش بمیرد. "او" برایش او بود. وجودش به "او" تعلق داشت و این را از همان روز اول میدانست. اگر میمرد، زنده میماند، تحقیر میشد، میجنگید و حتی زندانی میشد هم تفاوتی نداشت، وجودش متعلق به "او" بود. این عشق نبود. عشق برایش کلمهای مسخره و بیمعنی بود. سرسپردگی بیقیدوشرط بود و تنها "او" و فقط خود "او" میدانست. این برایش کافی بود. "او" همیشه میدانست.
سرش را صاف کرد و به موهایش دست کشید.
لازم نبود؛ مانند همگان باشد. موهایش نافرمان بود و آینهای بود که تمام وجودش را بازتاب میداد.
لبخند زد.
بلاتریکس لسترنج شرورترین ساحره دنیا بود و قرار نبود شبیه هیچکس باشد. نمایش بیشتر
شخصی
شناسه نمایشی:
بلاتریکس لسترنج
محل زندگی:
گور برخاسته
منطقهی زمانی:
(GMT+3:30) تهران
شناسه قبلی:
نام کاربری:
Bellatrix.L
اجتماعی
پیامها:
25
افتخارات
افتخارات:
استاد برتر ترم 29
ثروت
1836 گالیون
جاروی پرنده
پاک جاروی 7


تاریخچه تراکنشهای گالیون
در حال بارگذاری...
در حال بارگذاری تراکنشها...
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
جغددانی
خروج

1405/2/26 10:16:15