جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

8 کاربر(ها) آنلاین هستند (1 کاربر(ها) در حال مرور پروفایل توسعه یافته هستند)
8 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

Phoenix Badge
UncleD

آلبوس دامبلدور

محفل ققنوس جادوگر جادو آموخته ناظر گروه
تاریخ عضویت 1405/05/13 06:52
آخرین ورود 1405/05/23 18:03
تاریخ نقش 1405/05/13 00:20
نام: بوس هستم. آلبوس. آلبوس دامبلدور. آلبوس پرسیوال ولفریک برا... می‌گن طولانی شد حوصلمون نمی‌کشه. برای شما همون بوس کافیه.

گروه: گریفیندور. ولی الان در هیچ خوابگاهی تردد ندارم. تو دفتر مدیریت با فاوکس چرت می‌زنم.


***


پیر ازلی...

دامبلدور آن‌قدر در این دنیا بوده که به قدر کافی دیده و فهمیده باشد؛ که همیشه: «بالاخره بعدش یه طوری می‌شه دیگه!» پس دلیلی ندارد نگران چیزی شود و جدی بگیرد. حالا این چیز می‌تواند مرگ باشد، یا خیانت، یا پسربچه‌ای که فرستاده مقابل مار غول‌پیکر افسانه‌ای. از یک پیرمرد چه کاری برمی‌آید؟ وضعیت هر چه باشد، بهتر است چای سرد نشود. یک آبنبات لیمویی هم کنارش می‌طلبد. مگر نه؟

او هر بار که اتفاق بزرگی رخ دهد، عینک هلالی‌اش را جا به جا کرده و سر تکان می‌دهد. چرا که می‌دانسته بالاخره یک طوری می‌شود، و حالا هم شده! همین باعث شده همه تصور کنند که او همیشه از قبل یک نقشه دارد. البته نه که نداشته باشد! نقشه‌ی او این است که بی هیچ برنامه‌ای پیش برود. چرا که «حالا یک طوری می‌شود!»
او وانمود نمی‌کند، واقعا می‌دانسته چه می‌شود؛ فقط نه در سطوح جزیی، بلکه در یک زاویه دید بالاتر و متفاوت از دیگران. او big picture را می‌بیند. very very very big picture را. آن‌قدر big که از آن جا هر چه بشود، همان درست است.

اما همین پیر فرزانه که دنیا را به جوراب پشمی خود نیز نمی‌گیرد، در عین حال از دنیا عقب نمانده! او اکثریت قریب به اتفاق عمرش را پیر بوده! بنابراین آموخته که انسان باید boomer نماند و با زمانه پیش برود. تصور کنید دامبلدور می‌خواست همان طوری حرف بزند که در کودکی حرف می‌زد. آن گاه باید می‌گفت: «بوی جوی هاگوارتز آید هری! یاد فاکس مهربان آید هری!» که این یعنی شکار جانپیچ تمام شد، بیا برگردیم به هاگوارتز!

آلبوس که به عبارت «ز گهواره تا گور دانش بجوی» جامه‌ی عمل پوشانده، اکنون در حال کسب سی و چهارمین مدرک تحصیلی خود می‌باشد. او در رابطه با انگیزه‌ی خود گفت:
- این چالشی‌ترین فعالیت صد سال اخیر زندگیمه. بعد از زبان مردم دریا، فکر می‌کنم سخت‌ترین زبونیه که دارم یاد می‌گیرم. اما چاره‌ای نیست. نسل Z همینجوریش هم کلا سیچوئیشن‌شیپ هستن همیشه. اگه زبونشونم نفهمی که دیگه راحت گوستت می‌کنن. باید ارتباطمون با جوونا حفظ کنیم.

وقتی دوران پیری‌ات این‌چنین به درازا کشیده باشد، طبیعی است که خسته می‌شوی اگر یک سبک زندگی سوبر پیرمردی در پیش بگیری. دامبلدور اگرچه دل در گرو دنیا ندارد، اما زهد سفت و سخت را نیز نوعی دیگر از جدّی گرفتن زیادی می‌داند. او در این رابطه همواره می‌گوید: «پیرم و گـــاهی... گـــــــــــــــــاهی! چی بشه حالا! اووووووَه! گاهی دلم یاد جوانی می‌کند.» و از بالا انداختن یک آبنبات لیمویی تا قمار روی طعم یک برتی‌بات، زمان مدیدی در حدود نیم ساعت، پرهیز و پارسایی پیشه می‌کند.


رند کارکشته...

بزرگ‌ترین زیرکیِ دامبلدور در پنهان کردن زیرکی‌اش نهفته. آن‌جا که همگان با خود می‌گویند: چه پیر ساده دلی! آن جا، دقیقا همان جاییست که او کارکشتگی به خرج داده!

او هیچ گاه از سر خامی اعتماد نمی‌کند. هر بار کسی که به او اعتماد کرده تو زرد از آب درمی‌آید، یک آبنبات لیمویی بالا می‌اندازد و آرام استکان چایش را هورت می‌کشد و از خود می‌پرسد: «کی ضرر کرد؟ من یا اون؟» و لبخندی پیروزمندانه می‌زند.

بیایید و این طور به موضوع نگاه کنید: اگر از ابتدا ریگی به کفشت باشد، وقتی می‌گوید به تو اعتماد کامل دارد... له می‌شوی! مردی با این ریشِ سفید به تو اعتماد کرده... مگر دیگر می‌توانی این اعتماد را خدشه دار کنی؟ می‌مانی توی رودرواسی!
اگر هم بی گناه باشی، به خودت می‌ایی و می‌بینی نمی‌دانی چه غلطی می‌کنی! نمی‌دانی چرا می‌کنی! نمی‌دانی می‌توانی یا زنده نمی‌مانی! بعد ازت می‌پرسند چرا این غلط را می‌کنی؟ می‌گویی چون دامبلدور به من اعتماد کرده. شما بگویید! چه کسی به چه کسی اعتماد کرده؟




طفل ابدی...

دامبلدور اما این رندی‌ها را رندانه به کار نمی‌بندد! او آدم‌ها را می‌فرستد توی دل خطر... اما نه از سر بی‌رحمی و برای منافع مهم‌تر! این تنها یک کنجکاوی شیطنت‌آمیز معصومانه است که دارد دنیای اطرافش را آزمایش می‌کند تا آن را بیاموزد؛ مانند طفلی که یک روز دست به بخاری می‌زند و یک روز با شیشه‌ی عینکش می‌افتد به جان لانه‌ی مورچه‌ها! او که سال‌هاست زندگی می‌کند و در طول عمرش هرگز نمرده، دیگر برایش یک اتفاق ترسناک و غریب نیست. بارها از کنارش رد شده. برای همین دیگران را نیز به راحتی به کامش می‌فرستد. بالاخره که قرار نبوده جاودانه بمانند! مرگ حق است. اعتماد دامبلدور وسیله.

آب نبات لیمویی کنج لپ، استکان چایی بر لب، صدایی در پشت ذهن:

- ای بچه‌او رو بفرستیم جلو ای مارو... ببینیم چی‌طو میشه! بالاخره یه‌طو می‌شه دیگه! مگه چی‌طو می‌خواد بشه؟ *



* صدای ذهن دامبلدور لهجه شیرازی دارد. اگر جغرافیتان خوب نیست، بدانید که درّه‌ی گودریک از توابع استان فارس، شهرستان فسا هست!
نمایش بیشتر
شخصی
محل زندگی اهالی آشپزخانه‌ی گریمولد!
منطقه‌ی زمانی (GMT+3:30) تهران
نام کاربری UncleD
اجتماعی
پیام‌ها 10
امضا بالاخره یه طوری می‌شه؛ بپا چاییت سرد نشه... بوس!
ثروت
0 گالیون
تاریخچه تراکنش‌های گالیون
در حال بارگذاری...