تاریخ: 1390/12/18 13:31:15
لینی وارنربدون شرح! :|
تاریخ: 1390/11/21 23:37:59
سالن اجتماع مرگخوارانمرگخواران هرکدام برای نجات خودشان به گوشه و کناری پناه میبردند. بلاتریکس و ایوان به زیر نزدیکترین میز پناه بردند.ایوان سعی میکرد بلاتریکس را به خارج از میز هول دهد، تا خود را بیشتر زیر میز جا دهد._ ای بابا! آخه بلا این زیر واسه هردومون که جا نیست. کی اینقدر چاق شدی؟بلاتریکس با ع...
تاریخ: 1390/11/20 15:14:30
ولدمورت با حرارت خاصی کارهای خبیسانه اش را تعریف میکرد و مرگخوارن با شوق فراوان به او چشم دوخته بودند و با لبخندهای شیطانی یا گه گاه جیغ های کوتاهی او را همراهی میکردند. و هیچ کدام متوجه سبیل که آرام آرام به سمت در خروجی میرفت نبودند.ولدمورت چوب جادویش را در هوا تابی داد و ادامه داد :_ ... بعدش همون...
تاریخ: 1390/9/29 22:50:54
وینسنت کراب خوب عمل کرده نسبتا"... پس رای من : وینسنت
تاریخ: 1390/9/29 22:49:42
ارباب خودم بز بز ق.... اهم! اشتباه شد sorry! ارباب لرد ولدمورت کبیر، خفن، باابهت، خشن؛ ارباااااب!
تاریخ: 1390/9/27 23:00:58
آلبوس دامبلدور
تاریخ: 1390/9/17 20:46:45
ایوان به سرعت از اتاق لرد خارج شد. و لینی را در مقابل خود یافت._ لینی ، مونتگومری رو ندیدی؟_ چرا، فکر کنم داشت میرفت بازار تا یه بیل نو بخره!_ هان؟ چی؟ امکان نداره! آخه چرا الان؟ الان چه وقت بیل خریدنه؟ _واا مگه بیل خریدنم وقت خاصی میخواد؟_ حالا من چه خاکی تو سرم بریزم؟ ارباب دستور داده جاگسن رو بی...
تاریخ: 1390/9/16 13:33:31
ایوان و آنتونین نگاهی بین همدیگر رد و بدل کردند و سپس دوباره به کوسه ای که مدام از آب بیرون میپرید و دوباره در اعماق آن ناپدید میشد، خیره شدند.ایوان به سمت مرگخوارانی که با آسودگی بر روی کشتی ایستاده بودند و به آن دو نگاه میکردند برگشت._ خب بچه ها حلالمون کنین... اگر خوبی دیدین که از دستمون در رفته ...
تاریخ: 1390/9/16 12:33:36
_ آخ! آخ! پام! پام! آلبوس مگه کوری!؟هری با عصبانیت سعی میکرد دامبلدور را از روی خودش بلند کند. دامبلدور که گویی هنوز گیج و منگ بود بی حرکت بر روی هری افتاده بود و تلاشهای هری راه به جایی نمیبرد.دامبلدور : منو این همه خوشبختی محاله... ریموس که موقعیت را مناسب میدید با سرعت هرچه تمام دوربینی رو که قب...
تاریخ: 1390/9/10 21:48:00
اجازه هست!؟1. سابقه ی عضویت در گروه مرگخواران؟بله... چندین سال پیش در چنین روزی...[spoiler]عجب روزایی بود...هیییی![/spoiler]2. سابقه ی عضویت در محفل؟خیر... البته یه سری پیشنهادی بهم شده بود :دی اما نتونستم به علاقه قلبی خودم پشت کنم!3. مهم ترین تفاوت بین دو جبهه ی سیاه و سفید؟توی رنگشون! تازه سیاه ش...
تاریخ: 1390/8/13 9:53:39
ولدمورت چوب دستی اش در میان انگشتانش چرخاند و پرخاشگرانه گفت:_ پاشید ببینم... جمع کنین این فیلم هندی رو! چیه الان فکر کردید آمیتاپاچان و آیشواریایید!؟ اِی بدم میاد از این حرکات جلف! ایوان و لینی به سرعت خود را جمع و جور کردند. ولدمورت با خشم شروع به راه رفتن در طول و عرض و قطر اتاق کرد._ نـــــــــ...
تاریخ: 1390/7/29 21:28:10
تاریکی شب همه جا را فرا گرفته بود. باد تندی در حال وزیدن بود و صدای زوزه های باد لرزه بر تن تریلانی که پشت سر ولدمورت در خیابان متروکه ای در حال راه رفتن بود، می انداخت._ ارباب همینجاست.تریلانی با دست به خانه ای قدیمی که در روبرویشان قرار داشت اشاره کرد. ولدمورت به سمت درب زوار در رفته ی خانه رفت و ...
تاریخ: 1390/7/29 1:21:41
برق عجیبی در چشمان جیمز به چشم میخورد. دوان دوان خود را به قدح اندیشه رساند و با هیجان به آن چشم دوخت . سپس تصمیم خود را گرفت و سرش را به قدح نزدیک کرد..._ وایسا ببینم بچه! داری چیکار میکنی؟جیمز وحشت زده به عقب پرید و مالی ویزلی را دید که دست به کمر پشت سرش ایستاده بود._ سلام خاله! _ گیرم که علیک! ...
تاریخ: 1390/7/28 21:33:39
بالاخره پس از چند دقیقه فس فس کردن های ولدمورت و نجینی به پایان رسید و نجینی از دور گردن ولدمورت پایین آمد و دور پاهای دامبلدور شروع به گردش کرد. ولدمورت لبخند بی روحی زد و جرعه ای از نوشیدنی اش را سر کشید. دامبلدور که از برخورد بدن لزج نجینی به پاهایش مور مورش شده بود پاهایش را کمی جمع کرد._ خب تام...
تاریخ: 1390/7/25 21:31:11
لینی و دیگر مرگخواران به سرعت شروع به گشتن جیبهایشان میکنند. چند لحظه بعدایوان با بیحوصلگی به تلاش بیهوده مرگخوران و آت و آشغالهایی که یک به یک از جیب آنها بر روی زمین ریخته میشد نگاه میکرد.ایوان : بلاتریکس با عصبانیت به ملت مرگخوار نگاه کرد._ ینی به هیچ دردی نمیخورید! لینی که دست از زیر و رو کردن...
تاریخ: 1390/7/23 23:35:31
ولدمورت لبخند زنان به سمت در اتاق به راه افتاد._ بیاید مرگخواران من! بیاد همگی به استقبال دوستانمون بریم!لونا و لیلی با شک و تردید به دنبال لرد به سمت گورستان به راه افتادند و رز سراسیمه به دنبال دیگر مرگخواران رفت تا به آنها خبر دهد.تق تق!صدای خواب آلود بلاتریکس از آن طرف در شنیده میشد._ کروشیو! کی...
تاریخ: 1390/7/23 13:44:37
ایوان با نگرانی به بلاتریکس نگاهی انداخت و از او برای منصرف کردن ولدمورت کمک خواست. اما بلاتریکس با بیخالی شانه هایش را بالا انداخت و به دیوار تکیه داد.جاگسن با ترس و لرز لب به سخن گشود._ قبول نیست! من اعتراض دارم ارباب! ولدمورت پرخاش کنان گفت : اعتراض وارد نیست! باید نصف بشی! تمام! ایوان بار دیگر...
تاریخ: 1390/7/22 23:51:22
ایوان پس از اتمام جمله اش چنگال را به سمت روفوس پرتاب کرد._ خب بگیرش روفوس! نوبته توئه!روفوس که همچنان بخاطر سخنرانی قلمبه سلمبه ایوان مات و مبهوت به او خیره مانده بود، متوجه پرتاب چنگال به سمتش نشد و چنگال مستقیما در وسط پیشانی اش فرود آمد!روفوس: فنریر قهقه زنان گفت: 100 امتیاز برای ایوان!ایوان : ...
تاریخ: 1387/12/11 16:29:58
1)وزارت خانه سحر و جادو توسط چه کسی تاسیس شد ، در چه سده ای تشکیل شد و چه وظایفی را در اختیار داشت. همراه با شرح وافی و کافی ( 15 امتیاز )آندروسین پانکرسون، پسری با موهای ژولیده و چشمان درشت آبی بود که در هفت سالگی پدر و مادرش را از دست داد. هفت سال بیشتر نداشت که مادرش توسط مرگخواران شرور به قتل ر...
تاریخ: 1387/11/28 16:49:35
_نارسیس ،اینا چیه ؟دو تا چرم پاره؟اخه به چه درد می خوره؟بلا،نگاه تندی به آنی مونی انداخت و بعد به نارسیسا نگاه کرد و گفت: اینا تکه های چرم کیسه ی طلای اربابه...نمی بینی آناکین؟_اِ؟خب حالا اینا چی رو نشون میده؟یعنی طلا ها خونه ی ریش سفیده؟_بله،بلا من فکر می کنم بهتره بریم تو و غافلگیرشون کنیم.این کیس...