هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

مقاله‌ها :: کارگاه داستان‌نویسی :: هري پاتر و دالان مرگ

هری پاتر و دالان مرگ - فصل 5


فصل 5 .
( قطار سريع السير هاگوارتس )
----------------------------------------------------------
( دولورس جين آمبريج معاون ارشد وزير بي لياقت سحر و جادو پس از دادگاهي شدن دست به اعترافاتي وحشتناک زد .
طي جلسه اي که روز گذشته ، بيستم آگوست در بخش قانون سوگند خورده شده ، انجام شد . دولورس آمبريج اعتراف کرد که در تاريخ دوم آگست دو ديمنتر را غير قانوني به سراغ هري پاتر ( پسري که زنده مان) فرستاد تا او را از بين ببرد .
در پايان جلسه نيز شاهد ماجراي وحشتناکي از اعتراف وي در مورد فاج وزير سحر و جادو بوديم .
براي خواندن متن کامل اتفاقات افتاده در جلسه ي دادگاه به صفحه ي دوازده مراجعه کنيد)
هري روزنامه را روي ميز انداخت و گفت : " حتما دروغ هم قاطيشه آره؟"
هرمايني سري تکان داد و گفت : " نميدونم، تو اونجا بودي ولي ولي اگر بخوني ميبيني چقدر ازت تعريف کردن ، حالا شدي محبوب و دوست داشتني "
جيني با ترش رويي به روزنامه نگاه کرد : " آره . نه به سال پيش که ديوونه بود ، نه به حالا که اسطوره . من نميدونم اينا کاري به غير از سوژه قرار دادن اين و اون ندارن ؟ "
جورج دستش را پشت جيني زد و گفت : " شغلشون اينه . ولي هري يه نگاه به صفحه ي بعدي بنداز عکس خوشگلي ازت انداختن . فکر کنم يه سري دختر اين عکس رو بردارن بزنن به سقف اتاقشون "
ابروهاي هرمايني در هم رفت : " چرا به سقف ؟ "
فرد با شوخ طبعي پوزخندي زد و ادامه داد : " شبا موقع خواب راحت نگاش کنن "
رون به مسخره خنديد و گفت : " اومديم و يکي عادت داشت به پهلو بخوابه ."
فرد به سرعت جواب داد :" اونوقت مجبورن به زور هم که شده اين عادت رو ترک کنن."
همه خنديدن ، فقط هرمايني با ابروهايي در هم چشم غره اي رفت .
رون گلدان چوبي روي ميز را به طرف فرد پرتاب کرد و گفت : " درست صحبت کن هرمايني ناراحت شد. ! "
همه با هم شروع کردن به هو کردن ، هرمايني با بي خيالي بلند شد و گفت : " خوش باشيد "
رون از جا پريد : " کجا ميري هرمايني ؟"
ميرم براي ويکتور نامه بنويسم ."
هرمايني اين را گفت و از اتاق بيرون رفت . چهره ي رون در هم رفت . فرد گلداني را که رون به طرفش انداخته بود به سرش کوبيد و با خنده گفت : " اي بدبخت ، ديدي چه جوري حالت رو گرفت ؟"
جيني در حالي که صورتش دلسوزانه کج و کوله ميکرد گفت : " اذيتش نکنيد گناه داره "
صداي تق تق هاي متعدد به پنجره نزديکتر بود ، رفت و آن را باز کرد . سه جغد وارد شدن که يکي از آنها هدويگ بود و به طرف هري رفت و روي پايش نشست . با مهرباني به هري نک زد و و پايش را جلو برد هري نامه ي هاگوارتس را گرفت که ليست کتابهايش بود .رون هم پيک ويجن را که با سرعت بالاي سرش ميچرخيد چنگ زد و او را گرفت .فرد با تعجب گفت : " براي ما هم فرستادن ؟ آخه ما که .... ..."
جيني حرف فرد را قطع کرد : " يادت باشه شما فارق التحصيل نشدين مثل اين که يادتون رفته سال گذشته با چه افتضاهي از مدرسه فرار کردين"
فرد با افتخار گفت :" بخاطر دامبلدور اين کار رو کرديم "
جيني با چشمان ريز کرده گفت : " الانم دامبلدور خاسته برگرديد مدرسه "
جورج نامه را با خوشحالي تکان دادو گفت :" نخير . گفته فقط آخر سال بريم امتحان بديم تا فارق التحصيل بشيم .نياز نيست دوباره يک سال رو بخونيم. تازه فرد نگاه کن براي تاسيس مغازمون تبريک گفته "
فرد به نامه نگاه کرد و لبخندي زد : " آره اين پايينم نوشته يه سر مياد مغازه "
رون با درماندگي برگه اي که در دستش بود تکان داد و گفت : " فقط موجودات جادويي را خوب گرفتم با پيشگويي ، بقيه همه معمولي . خوبه اسپروت بهم عالي داده معجونها افتضاح . آخه من با اين کارنامه توي چه رشته اي ادامه ي تحصيل بدم ؟"
هري به برگه ي امتحانات سمجش نگاه کرد .
نمرات قبولي { فوق الاده ( A ) . عالي ( B ) . خوب ( C ) . معمولي ( D ) .}
نمرات مردودي { ضعيف ( E ) . بد ( F ) . افتضاح ( G ) }.
ستاره شناسي ( A ) .

مراقبت از موجودات جادويي ( A ) .

افسونها ( C ) .

تعغيير شکل ( C ) .

دفاع در برابر جادوي سياه ( A ) .

معجون ها ( H ) .

پيشگويي ( B ) .

گياه شناسي ( D ) .

تاريخ جادو ( D ) .
جيني خنديد و گفت: " معلوم بود بهت افتضاح ميده . تو چي کار کردي هري ؟ "
هري به جيني نگاه کرد پوزخندي زد و گفت : " معجونها که معلومه افتضاح شدم .فکر ميکنم اگر توي ليست نمره ي افتضاح در افتضاح بود حتما اونو ميگرفتم . "
جورج گفت : " غصه نخوريد مطمئن باشيد هر چي گريفيندوري توي هاگوارتس هست معجونها رو افتضاح گرفتن. ميگي نه بزاريد هرمايني بياد."
حق با جورج بود ، هرمايني در تمام درسها ( A ) گرفته بود و با دهان باز به نمره ي (D) که از معجونها گرفته بود نگاه ميکرد و اين باعث شد تا تمام آن روز را گوشه اي بنشيند و به اين فکر کند که چه طور ، او که امتحانش را عالي داده بود و در طول سال هم در درست کردن معجون مشکلي نداشت چنين نمره اي بگيرد .در آخر خانم ويزلي با مهرباني پشت هرمايني را نوازش کرده و به او اطمينان داد که مشکل از اسنيپ بوده نه از او.اما اين باز هم از اين مانع نشد که هرمايني شب را به سختي نخوابد .
چند روز بعد هري صبح زود با فريادهاي خانم ويزلي که همه را براي بيدار کردن صدا ميکرد بيدار شد . آ ن روز بايد براي خريد به کوچه ي دايگون ميرفتن . آقاي ويزلي هم بهترين راه براي رفتن به دايگون را پودر فلو ميديد براي همين بچه ها با هم راهي آنجا شدن .
دايگون مثل هميشه شلوغ بود ، پر از ساحران و جادوگران جوان و پيري که از اين مغازه به آن مغازه براي خريد ميرفتن با رداهاي نو و کهنه يا کلاه هاي لبه دار و نوک تيز .
خانم ويزلي نگاهي به ليست انداخت و گفت : " خوب اول بريم کتابهاتون رو بگيريد "
هري گفت : " ببخشيد خانم ويزلي من بايد از گرينگوتس پول بگيرم ."
" اوه هري .باشه عزيزم اول ميريم تو پول برداري "
" نه شما به خريدتون برسيد من خودم ميرم ميگيرم."
خانم ويزلي دستي به موهاي قرمزش کشيد وگفت : " باشه عزيزم ميل خودته پس ما کتاب فروشي منتظرتيم "
هري لبخند زد وسرش را تکان داد .
" خوب بچه ها راه بيفتيد"
***************************
هري قدم بر روي کف بسيار تميز و سيقل خورده ي سالن بزرگ گرينگوتس گذاشت .جنها در دو رديف منظم دو طرف سالن پشت ميزهاي بلندي نشسته بودند و در حال وزن کردن ودسته بندي جواهرات و سنگهاي قيمتي و گاليونها بودند .
هري به طرف در بزرگ انتها ي سالن رفت .جني بسيار کوتاه قد آنجا ايستاده بود .
" سلام ببخشيد براي تحويل پوت از حسابم اومدم به نظر مسئول عوض شده ."
جن که صداي کلفتي بر خلاف هيکلش داشت گفت : " بله . من گولي هستم . لطفا کليد سردابتون رو بديد ."
هري کليد را از جيب ردايش در آورد و همان طور که کليد را کف دست بد ريخت جن ميگذاشت گفت : " هري پاتر"
جن گفت : " متوجه شدم . بفرماييد."
شايد 3 دقيقه طول کشيد که به سردابه رسيدن .هري از واگن پياده شد و فانوس را بالا گرفت تا گولي بتواند به راحتي در سردابه را باز کند .
وقتي در بزرگ فلزي باز شد ، قلب هري از وحشت در عرض دو ثانيه از سينه به داخل دهانش هجوم برد ، تاپ تاپ ميکرد و چشمانش گرد شده بود .تا سقف گنجه پر از گاليون بود .کيپ تا کيپ انباشته شده ، مثل کوهي عظيم . حتي گنجه هم براي اين که بتواند آن همه پول را داخل خود جاي دهد دو برابر نسبت به قبل بزرگ شده بود .هري اطمينان داشت در خواب هم انقدر پول يک جا نديده .پا داخل گنجه گذاشت و با تعجب گفت :" چه خبره؟ "
جن با خنده اي زورکي گفت : " چند روز پيش از گنجه ي بلکها به حساب شما واريز شد .
هري که هنوز شوکه بود به پشته ها و تله هاي گاليون چشم دوخت .همانطور داشت در ميانشان چشم ميدواند که که چشمانش به گوشه اي از گنجه افتاد .در کنار ستون بلندي از گاليون سکويي وجود داشت که روي آن پر بود از گردنبندهاي جواهر نشان ، گلسر هاي جادويي با سنگهاي قيمتي ، تابلوهاي بسيار قديمي که که امضاي نقاشان بزرگي چون داوينچي پشت آن ديده ميشد و هري داشت از تعجب ديوانه ميشد .چون اگر ماگلها چنين تابلوهاي با ارزشي را پيدا ميکردن مثل توپ در دنيا صدا ميکرد و از طرف ديگر چه طور خانواده ي اشرافي بلک تابلوي نقاشي يک ماگل رو در گنجينه داشتن؟. هري تابلو را که با تعجب به امضاي پشتش خيره بود سر جايش گذاشت و شروع کرد به زير و رو کردن جواهرات .در ميان گوشواره ها ، گردنبندها و انگشترها چشم هري به گوي شيشه اي کوچکي افتاد که از يک گردو هم کوچکتر بود و داخل آن دود سفيدي موج ميزد. وقتي گوي را برداشت ، متوجه ي زنجير بلندي که با يک بست به آن نسب شده بود شد .
آن گوي بسيار زيبا و مرموز يک گردنبند بود آن را به چشمانش نزديک کرد .ناگهان صداي گولي را شنيد که گفت : " آقاي پاتر ما وقت نداريم."
هري به سرعت گردنبند را به گردنش انداخت و زير لباسش پنهان کرد .دست به يکي از ستونها برد و بدون شمارش مشتي گاليون کشيد و باعث شد ستون بلند آن فرو بريزد .
به سرعت از سردابه بيرون آمد و گفت : " متاسفه"
وقتي از بانک بيرون آمد درست کنار بانک جلوي مغازه ي بزرگ قلم و تومار فروشي ليتر چشمش به درکو مالفوي افتاد .
اصلا حوصله ي رو به رو شدن با او را نداشت براي همين همان طور که سعي ميکرد رويش را از او برگرداند به سرعت بين جمعيت حرکت کرد ، تمام حواسش به اين بود که زودتر از آنجا دور شود براي همين چشمش پسر قد کوتاهي را که دنبال پدرش ميدويد نديد و با او برخورد کرد پسر زمين خورد و هري او را از پشت بلند کرد و اين بار با سرعت بيشتري حتي قبل از اين که پسرک او را ببيند در ميان جمعيت گم شد.
"هري دير کردي"
" آره چيزايي ديدم که بايد براتون بگم."

****************************
هري به دود سفيدي که داخل گوي موج ميخورد و حرکت ميکرد چشم دوخته بود و سعي داشت عميقتر به آن نگاه کند . بيشتر شبيه گوي به ياد آورنده بود ، ولي خيلي کوچکتر .تمام فکرش مشغول آن بود که صدايي شنيد ، به سرعت گوي را به يقه اش فرو کرد . در واگن باز شد و پسري تپل جلوي آن قرار گرفت .
" سلام هري . ميتونم بيام اينجا؟ با لونا؟"
" آره نويل بيا"
نويل خنديد ، با سختي چمدان خودش و لونا را داخل کشيد پشت سر او لونا لاوگود داخل شد چشمان قلمبه اش با سايه ي صورتي که پشت پلکش زده بود ،خنده دار به نظر ميرسيدو گردنبندي از هسته ي هلو به گردن داشت که فوق الاده مزحکش کرده بود .
دستش را جلو برد " سلام هري "
هري دست داد : سلام لونا تعطيلات چه طور بود؟"
ابروهاي بي رنگ لونا در هم رفت لبانش را کج و کوله کرد و گفت : " بدک نبود. تو چي؟"
هري سري تکان داد و با دو دلي گفت : " م م م م خوب بود.
لونا مزنون به هري خيره شد و گفت : " داري ظاهر سا زي مي کني "
هري که فهميده بود لونا چه حرفي مي خواهد بزند گفت : " حوصله ي بحث در موردش رو ندارم . دارم فراموش ميکنم."
لونا با صورتي ناراحت و افسرده گفت : " فکر نميکنم بتوني فراموشش کني ، زيادي دوستش داشتي ."
هري که داشت عصبي ميشد چيزي نگفت "
" باشه باشه ببخشيد "
نويل که متوجه ي حرف آنها نبود و به نظر حواسش به حضور هري نبود گفت " روزنامه ي امروز رو ديدين ؟ توش نوشته بود بلک بي گناه بوده و ماجراي کامل اون و پتي گرو رو نوشته بود."
لونا پوزخندي با مسخرگي به نويل زد و گفت : " اين رو که يک هفته بعد از ماجراي پارسال توي وزارت نوشتن .احمقها هي تمديدش ميکنن اون موقع که زنده بود کسي حرفش رو باور نداشت ، حالا که مرده هي ازش ياد ميکنن .(1)"
نويل گفت : " همش تقصير فاج بود که حرفهاي هري و دامبلدور رو باور نکرد وگرنه الان سيريوس زنده بود ."
هري که داشت خون در رگهايش به جوش مي آمد با صدايي که مشخص بود بهسختي عصبانيتش را کنترل ميکند گفت : " ميشه تمومش کنيد؟"
لونا و نويل به سرعت ساکت شدن ، نگاهي به هم انداختن و و نشستند کروکشنکس هم که کف کوپه خوابيده بود با برخورد پاي لونا به دمش بلند شد روي صندلي کنار هري پريد و به خوابش ادامه داد.
در طول راه نويل و لونا بارها سعي کردند سر صحبت را با هري باز کنند اما هري انقدر سرد و جدي برخورد کرد که سکوت کردند .
سر انجام سر صحبت زماني باز شد که جيني وارد کوپه شد و همراه نويل و لونا با خوشحالي در مورد دادگاهي شدن آمبريج و فاج صحبت کردند.
جيني در حالي که برق هيجان در چشمانش ميدرخشيد گفت : " راست ميگي لونا؟"
" آره پدرم ميگفت توي دادگاه فاج فقط سکوت کرده بود .اما آخر جلسه دادو بي دادي راه انداخته بود که نگو يه سري همه ناسزا به ويزينگامات گفته بوده حقشه بايد بکشه .راستي هري پدر ميگفت تو هم دادگاه فاج دعوت داشتي ولي نرفته بودي .چرا؟"
هري با تعجب به لونا خيره شد و گفت : " من؟ من دعوت نشدم."
جيني سرش را تکان داد و با بي خيالي گفت : " اوووم .چرا هري نامه اومد از وزارت ولي دامبلدور به پدر گفته بود نميخواد ديگه درگير بشي پدرم انداختش دور .اميدوارم ناراحت نشده باشي مادر خيلي به پدر گفت که به اون مربوط نيست و ممکنه تو ناراحت بشي اما پدر فقط و فقط حرف دامبلدور رو......."
" نه مشکلي نيست جيني .رون و هرمايني نميخوان يه سر به کوپه بزنن ؟ ديگه رسيديم هاگزميد اونا هنوز يه بارم نيومدن."
اوم ... چرا شايد الان بيان من که داشتم مي اومدم اينجا ديدم با دار و دسته ي مالفوي در افتادن."
" دوباره؟ اومديم که اين مالفوي شوروع کرد؟"
" آره داشت يه پسر سال اوليه ريزه ميزه رو اذيت ميکردن که هرمايني و رون سر رسيدن."
------------------------------------------------------------------------------
قبلی « هری پاتر و دالان مرگ - فصل 4 هری پاتر و دالان مرگ - فصل 6 » بعدی
API: RSS | RDF | ATOM
جادوگران®
بی‌شک دیدگاه هر کس نشانه‌ی تفکر اوست، ما در برابر نظر دیگران مسئول نیستیم
فرستنده شاخه
harry_blood
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۶/۲۸ ۲۳:۲۴  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۶/۲۸ ۲۳:۲۴
عضویت از: ۱۳۸۴/۵/۲۲
از: قصر خانواده مالفوی
پیام: 817
 Re: عالی بود>
یکی از بهترین داستان های که روی سایت خونده بودم بود.
ladan
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۶/۲۸ ۲۱:۴۹  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۶/۲۸ ۲۱:۴۹
عضویت از: ۱۳۸۵/۶/۲۰
از: چون ولدمورت دنبالمه نميتونم بگم
پیام: 26
 اگه با رولينگ نسبت داري بگو خجالت نكش
با با خداييش تو با رولينگ نسبت نداري ها؟؟؟؟
خيلي قشنگ بود
حجمش هم زياد بود
منتظر فصل بعدي هستم
BLADE
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۵/۸ ۲:۰۸  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۵/۹ ۱۶:۳۹
عضویت از: ۱۳۸۴/۹/۲۶
از: هر کجا که خون اشامی باشد بلید هم هست .
پیام: 254
 اهم اهم
لسترنج.
این درصد بندی ها رو و این اندازه گیری مقاله ها رو از کجا آوردی .؟
داستان من همچین خانی نیست.
در ضمن داستان من ترجمه نیست . خودم نوشتمش رفیق
shadmehr
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۵/۷ ۹:۳۹  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۵/۷ ۹:۳۹
عضویت از: ۱۳۸۵/۱/۲۳
از: آمپول می ترسم !!
پیام: 649
 ايولا
ببينم بليد تو داستانو ترجمه مي كني...چون كتاب شيشه؟ در هر حال خوب بود.


رده بندي مقاله نويسان سايت:

1 - بليد 76
2 - وجدان ولدمورت 38
3 - سدريك ديگوري 36
4 - الكسا بردلي 16
5 - گرت 13
6 - كاترين بل 7

در ضمن توپولو خداحافظي كردا!!!
shadmehr
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۵/۷ ۹:۳۴  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۵/۷ ۹:۳۴
عضویت از: ۱۳۸۵/۱/۲۳
از: آمپول می ترسم !!
پیام: 649
 ايول
رده بندي مقاله نويسان سايت:
1 - بليد 76
2 - وجدان ولدمورت 34
3 - سدريك ديگوري 32
4 - الكسا بردلي 15
5 - گرت 14
6 - كاترين بل 3
tahere
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۵/۶ ۱۴:۱۶  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۵/۶ ۱۴:۱۶
عضویت از: ۱۳۸۵/۴/۷
از: سنـــــــت..مانگــــــــــو
پیام: 235
 خفن
عالي بود........حرف نداشت...بليد اوله

هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.