*روونا ریونکلاو*
در دوردست ها، جایی میان دریا و جنگل سرسبز، در دره های اسکاتلند متولد شد.
سریع تر از آنچه که خود یا دیگران انتظارش را داشتند رشد کرد و بالغ شد. همان زمان بود که کم کم احساس کرد متفاوت است؛ کارهایی را میتواند انجام دهد که دیگران قادر به تصورش هم نیستند.
جادو داشت، درونش احساسش میکرد. جادو و قدرتش آنقدر زیاد بود که تصور میکنم گاهی کنترلش برایش سخت میشد.
گذشت و گذشت تا روونا بزرگسال شد و قدرت و جادویش همانند هوش و خرد به خصوصش زبان زد خاص و عام گردید.
روونا و سه تا از جادوگر های دیگر تصمیم گرفتند جایی بنا کنند برای جادوگر های جوان تا در آنجا تعلیم ببینند و قدرتمند شوند؛ یک مدرسه به نام هاگوارتز .
روونا بنیانگذار یکی از چهار گروه بنا شده بود.
ریونکلاو، گروهی که امروزه به هوش ، خرد و خلاقیت خاصشان معروف اند
همان هوش و خلاقیتی که مادرشان روونا دارا بود.
روونا سعی میکرد ریونکلاوی ها از توانایی های خود به طور صحیح استفاده کنند
از نظر او باهوش بودن به تنهایی کافی نبود؛ دانش می بایست به درک بهتر و تصمیم گیری سنجیده تر منجر میشد. و البته خلاقیت و حل مسئله و مشکلات به روشی خلاقانه هم اهمیت بسیاری برایش داشت.
اعتقاد روونا این بود « خردی فراتر از اندازه، بزرگترین گنج انسان است » که بعد ها این جمله به شعار ریونکلاوی ها هم تبدیل شد.
حتی گفته میشود این طرز تفکر و ترجیحاته روونا را در خود قلعه هم میتوان پیدا کرد. برای مثال در ورودی ریونکلاو ها که بر خلاف سه گروه دیگر رمز مشخصی ندارد و به این صورت است که هر دفعه و برای هر ریونکلاوی که قصد ورود دارد معمایی جدید پرسیده میشود و اگر پاسخ صحیح بدهند حق ورود پیدا میکنند.
روونا فرزندی داشت ؛ دختری به نام هلنا
شاید تصور کنید که همانند مادرش به هوش و خرد اهمیت میداد و سعی میکرد خلاقیت اش را شکوفا کند
اما باید بگویم خیر، اینطور نبود. حداقل نه به این صورت
هلنا زیر سایه ی شهرت و نبوغ مادرش احساس حسادت میکرد و میخواست خودش هم به همچین جایگاه ویژه ای دست پیدا کند اما...
اما متأسفانه دست به کار اشتباهی زد.
هلنا نیم تاج مادرش را دزدید و از خانه فرار کرد؛ او امیدوار بود که با قدرت نیم تاج خرد و جایگاهش را افزایش دهد.
آخر گفته میشود که هر کسی نیم تاج جادویی روونا ریونکلاو را بر سرش قرار دهد هوش و خردش افزایش پیدا میکند.
البته این نیم تاج فقط به دلیل قدرت جادویی اش خاص نیست؛ نمادی است از فلسفه ی روونا و ارزش هایی که گروه ریونکلاو بر اساس آن تشکیل شد.
حتی جمله ی معروف روونا بر روی آن حک شده بود.
هلنا با این شئ ظریف و تاریخی گریخت غافل از آنکه همه چیز بر وفق مرادش پیش نخواهد رفت.
مادرش با شنیدن این خبر بسیار شکسته و اندوهگین شد اما موضوع را از بقیه ی بنیانگذاران پنهان کرد.
روونا به شدت مریض و فرسوده شد و تنها آرزویش دیدن دوباره ی دخترش بود.
به همین دلیل هم از مردی به نام بارون خونین خواست تا هلنا را بازگرداند تا برای آخرین بار هم که شده او را ببیند.
دست بر قضا بارون به هلنا علاقه داشت اما این علاقه دو طرفه نبود. هلنا به بارون میلی نداشت و علاقه اش را پذیرا نبود.
دست آخر بارون به جستجوی او پرداخت و وقتی پیدایش کرد هلنا حاضر نشد همراه او به خانه بازگردد بارون هم که در خشم خود غوطه ور شده بود مرتکب گناهی شد و هلنا دختر روونا را به قتل رساند.
هلنا پس از مرگ به بانوی خاکستری تبدیل شد و بارون خونین هم بعد ها به روح گروه اسلیترین تبدیل شد.
قرن ها بعد لرد ولدمورت، نیم تاج روونا را به یکی از جان پیچ های خود تبدیل کرد.
اما سرنوشت روونا بعد از شنیدن خبر مرگ دخترش چگونه گشت
او بدون آنکه دوباره دخترش را ببیند با غم و اندوه چشم از دنیا بست و همانند عقابی تنها پر گرفت و رفت؛ گفته میشود که غم و دوری دخترش در مرگ زودهنگام او نقش داشت.
و اینگونه بود که حتی یکی از قوی ترین و بزرگترین جادوگران تاریخ هاگوارتز هم نتوانست تمام مشکلات زندگی شخصی اش را حل کند.
@روونا ریونکلاو
تایید شد.

مرحله بعد: به تاپیک پاتیل درزدار برو و ماجرای ملاقاتت با یکی از جادوگرانی که در اونجا حضور داره رو بنویس که در نهایت راه ورود به کوچه دیاگون رو بهت نشون میده.

فراموش نکن همزمان میتونی در شهر لندن فعالیت کنی و بعنوان جادوگر دسترسیت به میدان مرکزی جادوگران و ویزنگاموت باز شده. همچنین از حالا به تالار خصوصی ریونکلاو هم دسترسی داری.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج









از اول بخون.کاریت ندارم
،آفرین