هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

مدیریت سایت جادوگران به اطلاع کاربران محترم می‌رساند که سایت به مدت یک روز در تاریخ 31 خرداد ماه بسته خواهد شد. در صورت نیاز این زمان ممکن است به دو روز افزایش پیدا کند و 30 خرداد را نیز شامل شود. 1 تیر ماه سایت جادوگران با طرح ویژه تابستانی به روی عموم باز خواهد شد. لطفا طوری برنامه‌ریزی کنید که این دو روز خللی در فعالیت‌های شما ایجاد نکند. پیشاپیش از همکاری و شکیبایی شما متشکریم.


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: كلاس تغیير شكل
پیام زده شده در: ۱۰:۱۲:۰۸ جمعه ۱۸ خرداد ۱۴۰۳

گریفیندور

ساکورا آکاجی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۰:۵۲ دوشنبه ۴ دی ۱۴۰۲
آخرین ورود:
دیروز ۲۲:۱۸:۵۱
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 122
آفلاین
تغییر شکل کار سختی نیست مخصوصا اگر کاری که میکنی نیاز به چنین مهارت هایی داشته باشد. برای یک قتل تمیز گاهی باید از حیله های خاصی استفاده کنی که هویت جسد معلوم نباشد.
ساده بگویم، فرض کنید میخواهید شخصی را مطمئن کنید که مرده اید و آن شخص داخل یک ساختمان نزدیک شیشه پنجره ایستاده. از آنجایی که تقریبا همه ی جادوگر ها جادو های تغییر شکل و اثرات معجون را به راحتی کشف می کنند تنها کاری که باید بکنید تهیه یک جسد و گذاشتن یک نقاب پلاستیکی روی صورت اوست که به یک نخ ماهیگیری با طول معین متصل است.(چوب ماهی گیری یک وسیله ماگلی است که برای گرفتن ماهی استفاده می شود و ساده ترین شکل آن از یک چوب و نخ درست می شود.)
سپس جسد را از بالا به پایین پرت کنید و مطمئن شوید طبقه ای که جادوگر مورد نظر در آن قرار دارد را میدانید و به همان اندازه نخ را تنظیم کرده باشید. به محض اینکه جسد از طبقه ای که حادوگر شما در آن قرار دارد رد شد و جادوگر ام را دید با نخ ماسک را جدا کرده و جسد با زمین برخورد می کند و صورت له شده غیر قابل تشخیص می شود. توجه کنید جسد تازه باشد تا طبیعی تر جلوه کند.

اگر فکر می کنید خودتان نیاز به تغییر چهره دارید تغییر حالت مو ها و استفاده از لنز(وسیله ماگلی دیگری که تنها یک تکه پلاستیک است و دید را بهتر میکند.) فکر خوبی است اما همچنان استفاده از ماسک های پلاستیکی که فرم صورت را تغییر میدهند نیز فکر خوبی است.

از آنجایی که پدرم ماگل بود چیز اای زیادی درباره هنر تغییر چهره بدون جادو میدانم اما ساده ترین روش استفاده از کلاه گیس یا موی واقعی و برده شده فرد دیگری است و اگر ساحره هستید یک تکه پارچه را به صورت توپ کرده و زیر لباس خود قرار دهید جوری که شکم شما را بزرگ نشان دهد و وانمود کنید حامله هستید. این گونه توجه ها همه از روی شما برداشته می شود. ولی اگر حادوگر هستید بهتر است یک کلاه تهیه کرده و ریش مصنوعی بگذارید.

فراموش نکنید این هنر تنها وقتی به درد شما میخورد که به ان نیاز داشته باشید، اگر می پرسید منظورم چیست به شما ساده میگویم. شما همیشه میتوانید از دیگران استفاده کنید تا وانمود کنند شما باشند و با یک نقشه خوب هرگز نیازی ندارید خودتان را در خطر بندازید اما گاهی، مثلا وقتی در یک مهمانی تستسترالی گیر کرده اید و نمیخواهی کسی رفتن شما را ببیند این هنر بسیار موثر است.

البته ما جادوگران نیاز خاصی به چوبدستی برای جادو نداریم زیرا چوب ما فقط جادو را هدایت میکند پس تغییر رنگ موها فقط با دست بسیار ساده است و پروفسور عزیز. شما نمیتوانید چوب من را بردارید زیرا مکانی است که دست شما به آن نمی رسد.


It's all game...want this or not you are player. soo let's play!wwwwww




پاسخ به: كلاس تغیير شكل
پیام زده شده در: ۱۷:۵۸:۵۷ دوشنبه ۱۴ خرداد ۱۴۰۳

ریونکلاو، محفل ققنوس، مرگخواران

گابریل دلاکور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۲۰:۰۲ پنجشنبه ۲۳ فروردین ۱۴۰۳
آخرین ورود:
امروز ۲:۳۰:۳۴
از هرجا که تو بخوای!
گروه:
محفل ققنوس
کاربران عضو
مرگخوار
ایفای نقش
ناظر انجمن
ریونکلاو
گردانندگان سایت
پیام: 171
آفلاین
من تصمیم گرفتم جعفری که از یک روستایی چوپان ساده به مافیای مخوف رسیده بود رو مجددا دچار تغییر شکل کنم و به جفری، نگهبان باغ‌وحش تبدیل کنم.

و در جهت هم‌رنگ باغ‌وحش شدن خود جعفر تبدیل به خرگوش هویج‌خور، بادیگارد اولش تبدیل به خرسِ مهربونِ عسل‌خوار و در نهایت مشاور اولش به شیری دانا تبدیل شد که هیچ گوشتی نمی‌خوره.


تصویر کوچک شده



اگه می‌پرسین چطور صورت‌های دراز گوسفندان اطرافش اینطور تپل شده و شاخاشون کجا رفته، باید بگم لپ‌هاشون که با قرار گرفتن توپ توشون باد کرده و صورتشون تپل شده. شاخ‌هاشون هم طی مذاکراتی که با هم داشتیم انجام شد. الستور منو قانع کرد که بهترین اتفاق برای این گوسفندا اینه که اگه قراره نقش خرس و شیر رو بازی کنن پس باید واقعا بهش تبدیل بشن و از شاخ‌هاشون بگذرن. پس گذاشتن.



پاسخ به: كلاس تغیير شكل
پیام زده شده در: ۱۳:۰۸:۱۴ شنبه ۱۲ خرداد ۱۴۰۳

ریونکلاو

استفن کورنفوت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۳۷:۵۶ پنجشنبه ۱۰ خرداد ۱۴۰۳
آخرین ورود:
۲۳:۳۴:۱۲ چهارشنبه ۲۳ خرداد ۱۴۰۳
گروه:
ریونکلاو
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 12
آفلاین
روز خسته کننده ای بود. کلاس ها برگزار نمیشد و خسته شده بودم. تصمیم گرفتم، از گنجه "وسایل ماگلی" که پارسال از
یکی مغازه های گذر دایاگون خریده بودم ، وسایل زیادی بود اما من ،قیچی( وسلیه عجیبی که مو ها را میبرد) و مقداری پودر صاف کننده( این وسیله عجیب پوستت را سفید و یکدست میکند) برداشتم و یک تکه آینه از وسایل خودم برداشتم. شروع کردم به نصف کردن موهایم. حس خاصی نداشت ولی به طرز عجیبی مو هایم کم و مرتب شد.( بماند که موهایم بر زمین میریخت!)‌ بعد از حدود ۲۰ دقیقه کار با این وسیله، به سراغ پودر صاف کننده رفتم. بوی عجیبی داشت و مثل شن بود. مقداری از آن را بر صورتم مالیدم و حس خوبی داشت. همه پودر را در ۳۰ دقیقه تمام کردم و صورتم نه تنها بر اینکه صاف نشده بود بلکه مسخره هم شده بود( البته فکر کنم خودم اشتباه آن را زده بودم). از آنجایی که در خوابگاه بودم کم کم صدای بیدار شدن بچه ها را شنیدم.اولین نفری که من را دید چو چنگ بود. او نگاهی به من انداخت.
چو:
- استفن؟ واقعا خودتی؟
من:
هه هه. نه . من دامبلدورم.ولی با یه جادو خودم رو زنده کردم و قیافم اینشگلی شده.البته مجبور بودم
چو:
عجیبه


من:
بله عجیبه. پیشنهاد میکنم بری و تابلو اسلیدرین رو نابود کنی
چو:
برای چی؟
من:
گفتم برو

البته هرگز بر نگشت،چون
قرار است سرپرست اسلیدرین بخاطر اینکارش حسابی مجازاتش کند.

نفر بعدی ای که بیدار شد، لونا لاوگود بود. او خواب آلود بود و حواسش به دنیا نبود
لونا:
- فکر کنم خوابم به واقعیت پیوسته و دارم یه هیولا تو خوابگاه میبینم
من:
عجیبه. من هری پاترم. توی وزارت یه ماموریت مخفی دارم و با این شکل اومدم اینجا

لونا:
اها. کمکی از دستم بر می آد؟

من:
بله. برو و روی تابلوی اعلانات یه ناسزا بنویس
لونا:
وا. براچی؟
من:
تو سر در نمی آری. خیلی محرمانست
او که رفت، من از خنده روده بر شدم که بچه ها اینقدر ساده باور کرده بودند من استفن نیستم و یک شخص مهمم
تصمیم گرفتم پدما پاتل هم بی دار کنم تا او هم به ماموریت خرابکاری بفرستم. اما فکری به سرم زد. من که تغییر قیافه داده بودم پس به راحتی میتوانستم پدما را در هوا معلق کنم ومیگفتم تا ماموریت مهمی است. این کار هم کردم.
من:
پدمای عزیز. من یه هاله کاوم و برای امنیت خودت اینکارو کردم
پدما:
اوو. باشه فقط یکم میترسم

البته که حتی نقاشی ریون کلا هم با طرز عجیبی به من نگاه میکرد ولی با او شوخی نمیشد کرد. به دستشویی که رسیدم با آرامش کارخود را کردم و قیافه ام را تا حد امکان به شکل قبل برگرداندم ( همچینین قول دادم برای سازنده این جعبه، دعا کنم)

نا گفته نماند در حال برگشت به تابلوی اعلانات، نقاشی اسلیترین و لونا و چو بسیار خندیدم چون پروفسور اسنیپ و فلیت ویک بدجوری سرشان داد میکشید

فلیت و یک و اسنیپ هم زمان:
شما چجور جرعت کردین ایناکارو بکنید؟ به مدیر گزارش میدم و برای بابات جغد میفرستم‌.




ویرایش شده توسط استفن کورنفوت در تاریخ ۱۴۰۳/۳/۱۲ ۱۳:۲۴:۳۴


Şťęfāñ


پاسخ به: كلاس تغیير شكل
پیام زده شده در: ۲:۰۳:۵۰ شنبه ۵ خرداد ۱۴۰۳

سیلوی کرو


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۲:۰۰ چهارشنبه ۲ خرداد ۱۴۰۳
آخرین ورود:
امروز ۲:۱۱:۱۲
از آشیونه کلاغا
گروه:
کاربران عضو
گردانندگان سایت
مترجم
ایفای نقش
ناظر انجمن
پیام: 21
آفلاین
ترم 28 مدرسه‌ی علوم و فنون جادوگری هاگوارتز

کلاس تغییر شکل




شروع: 5 خرداد 1403
پایان:18 خرداد 1403 - ساعت 23:59:59
نوع: تک‌جلسه

---------------

خب خب خب...گل های باغ آموزش و جادو!
احتمالا امروز وقتی بیدارشدید متوجه شدید که چوبدستی هاتون رو پیدا نمیکنید. اما هیچ نگران نشید همــــــــه چیز تحت کنترله به جز چاه توالت ها که گرفته، سقف کلاس معجون سازی که یکمش ریخته، سوسک هایی که به خوابگاه خصوصی اسلیترین حمله کردن، رشد بی رویه قارچ توی خوابگاه هافلپاف، کج شدن برج ریونکلاو تا حدود 45 درجه و خورده شدن چوب کل وسایل خوابگاه گریفیندور توسط مور که خب اینا واقعا یه سری مشکلات خیلی خیـــــــــلی جزیی ان و اصلا لازم نیست ذهنای خوشگلتونو درگیرش کنید.
چیزی که مهمه اینه که توجه به بی بهداشتی های دو جلسه گذشته چوبدستی هاتون آلوده و باکتری زده شده بود. اما اصلــــــا جای نگرانی نداره. مدیر خوشگل و گوگولیتون اینطوریا هم نیست که فقط چیز های درخشان دوست داشته باشه. بلکه ایده های درخشان هم در پس پر ها و چشم های سیاهش نهفته است! بله اینطوریاست!

برای همین تمهیداتی اندیشیدم و چوبدستی هاتون رو با صابون های بسیار بسیار خاص و مرغوب برند کرو براتون خیلی تمیــــز شستم. باورتون میشه صابون فقط خوردنی نیست و میشه باهاش چیز میز شست؟ منم تازه فهمیدم.

البته خب... کسی به من هشدار نداده بود که چوب رو بشوری و آب بزنی باد میکنه و اینا...
ولی باز هم جای هیـــــــــــچ نگرانی نیست. چوبدستی هاتونو تحویل هاگرید دادم قرار شد تا فردا بشینه روشونو تا بادشون بخوابه.
دیدید همه چیز تحت کنترله عزیزانم؟ شما فقط ذهنتون رو درگیر تحصیل علم و دانش و صد البته تسویه هزینه شست و شوی چوبدستی و صابون های مرغوب مصرفی کنید.

اما این همه رو گفتم که به کجا برسیم؟ بله درسته! به بحث شیرین تغییر شکل!
همونطور که توضیح دادم فعلا از چوبدستی هاتون خبری نیست عزیزای دلم. ولی خب این نمیتونه باعث شه ما از درس باز بمونیم که... میتونه؟

به هرحال چوبدستی وسیله است و مهم هدفه که اونم تغییر شکل و شناسایی نشدنه. برای همین از ابزار دیگه ای برای تغییر شکل استفاده میکنیم. به هرحال این آرایشگاه های ماگلی رو دیدید که! پروفسور فلیت ویک میره تو، هرماینی گرنجر در میاد! مگه ما چیمون از این ماگلا کمتره که نتونیم بدون چوبدستی تغییر شکل بدیم؟

بدویید نوگل های خوشگل باغ جادو! بدویید ببینیم چی میکنید.


تکلیف

خودتون یا یکی دیگه از اعضای سایت رو انتخاب کنید و با هر روش غیر جادویی ای که به ذهنتون میرسه تغییر شکل بدید هرچی خلاقانه تر و بیشتر بر مبنای نمرات منطبق باشه نمره بالا تری میگیرید. 10 امتیاز

---------

فعالیت های مورد پذیرش: رول/ نقاشی دیجیتال یا دستی (بدون استفاده از هوش مصنوعی)/ ترکیب رول و نقاشی

---------

مبنای نمرات:

شلختگی افسانه‌ای
بی‌بهداشتی قهرمانانه
دروغ‌گویی برتر
تخریب گسترده
نیرنگ و فریب
خیانت استراتژیک
فرافکنی ابتکاری
سرپیچی خلاق از قوانین

مثل همیشه مجازید تنها و یا تیمی کار کنید. اما توی تیمی کار کردن یادتون باشه که همیشه گزینه از پشت خنجر زدن هم روی میزه!

یادآور میشم که این ترم بر مبنای هرج و مرجه بنابراین چیزی به اسم گروه های چهارگانه هاگوارتز نداریم و هر امتیازی که کسب میکنید فردیه و فقط برای شخص خودتون محاسبه میشه.




پاسخ به: كلاس تغیير شكل
پیام زده شده در: ۱۵:۰۳ شنبه ۳۰ فروردین ۱۳۹۹

کریچر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۵۷ چهارشنبه ۶ مرداد ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۸:۴۳ چهارشنبه ۱۰ فروردین ۱۴۰۱
از میدان گریمولد، خانه شماره 12
گروه:
کاربران عضو
پیام: 118
آفلاین
اما دابز: 27
خیلی خوبه. فقط جایی که ریموند اما رو میبینه و واکنشش... اون قسمت همش دیالوگه. اگه بین دیالوگ ها حالات شخصیت ها رو هم توصیف کنین خیلی بهتر میشه.

سپتیموس مالفوی: 26
پست تون خوبه. برای فاصله گذاری سه نقطه میزنیم نه چهارتا. توصیف حالات شخصیت ها هم مهمه. بنظر می رسه شما بیشتر متکی به شکلک بودین برای این کار.

مایکل رابینسون: 28
عجب پستی! اولش خیلی با خنده شروع شد یهو تراژدی شد! من شخصا نمی پسندم همچین چیزی رو... پست یا طنزه یا جدی. اگرچه که خیلی خوب نوشتین.

لینی وارنر:5-30=25
سوژه تون به طور کلی ساده اس ولی عالی نوشته شده!

ریموند:30
عالی!

آگاتا تراسینگتون: 27
فاصله گذاری با سه نقطه اس. بازم توصیه ای که بالاتر گفتم رو میگم. حالات شخصیت ها رو توصیف کنین، متکی به شکلک نباشین.

سوزانا هسلدن: 25
شکلک برای دیالوگه. بعد از توصیف شکلک نمی‌ذارن. به لحاظ نگارشی پست تون خوبه. خیلی شبیه خاطره نوشتن شده. شما وقایع رو تعریف کردین انگار... نه اینکه نشون بدین. مثلا همین بحث حضور و غیاب. بهتر این بود که وقایع اتفاق افتاده تو کلاس رو شرح بدین. مثلا رفتین کلاس معجون سازی و اسنیپ میاد. چی کار میکنه؟ چه واکنشی نشون میده؟ بچه ها چطور؟
جای دیگه سوزانا میره سراغ هرمیون. بسیار خب... هرمیون داشته چی کار می‌کرده؟ چه مکالمه ای بین شون بوده؟ وقایع رو تعریف نکنین توصیف کنین. نشون بدین که چه اتفاقی میفته.




وایتکس!



پاسخ به: كلاس تغیير شكل
پیام زده شده در: ۱۹:۲۴ شنبه ۱۶ فروردین ۱۳۹۹

سوزانا هسلدن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۸ دوشنبه ۴ فروردین ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۶:۳۵ یکشنبه ۱۹ بهمن ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
پیام: 49
آفلاین
جادوآموزان، که اکنون همه به ریگولوس تبدیل شده بودند،‌ با حیرت و اندوه خودشان را نگاه می‌کردند. چهره‌های ریگولوسی‌شان عصبی به نظر می‌رسید. انگار خیلی دلشان می‌خواست خود را از پنجره به بیرون پرت کنند.

وضع سوزانا هم مشابه بود. او با شگفتی می‌دید که صدایش کلفت شده، دست‌ها و پاها و چهره‌اش تغییر کرده‌اند و حالا او، شخص مذکری است به نام ریگولوس.
باورش سخت بود و جنون‌وار به نظر می‌رسید. سوزانا، جملات استاد کریچر را مرور کرد. اگر نمی‌توانست خودش را به شکل اول برگرداند چه؟

عده‌ای گریه می‌کردند. حتی یک نفر محکم و با ضربات پی در پی سرش را به دیوار کلاس می‌کوبید.

سوزانا سرش را تکان داد و وسایلش را برداشت. کیفش را روی دوشش انداخت و سریع، کلاس را ترک کرد. کسانی که آن ساعت تغییر شکل نداشتند، با حیرت «ریگولوس‌ها» را نگاه می‌کردند. خیلی از آنها خشکشان زده بود و عده‌ای هم به «ریگولوس‌ها»ی بدبخت می‌خندیدند.

سوزانا نمی‌توانست جلوی خنده‌اش را بگیرد. نمی‌دانست دلیل خنده‌اش چیست. اما به نظر می‌رسید دیوانگی‌اش به اوج خودش رسیده و این... خیلی عالی بود!
دو روز گذشت. سوزانا با همان سر و وضع «ریگولوسی» در کلاس‌ها حاضر می‌شد. مگر چاره‌ی دیگری هم داشت؟ تدریس و حضور غیاب برای پروفسور ها بسیار دشوار بود. زیرا چندین ریگولوس در کلاس بودند که معلوم نبود شخصیت واقعی‌شان چیست. وضع بدی بود.

سوزانا به سراغ هرماینی گرنجر رفت. اما او که خودش هم به یک «ریگولوس» تبدیل شده بود، با بعض ابزار تاسف و نگرانی کرد و دوان دوان از سوزانا دور شد.
سوزانا دیگر نمی‌دانست باید چه کار بکند. او، کتابخانه را زیر و رو کرد و کتاب‌های مختلف کتابخانه‌ی ممنوعه را خواند. اما به نتیجه‌ای نرسید. سوزانا کم کم داشت نا امید می‌شد. یک هفته از اجرای طلسم «ریگولوس» گذشته بود اما هیچ یک از آنها به حالت طبیعی خود باز نگشته بودند.

سوزانا، هنگامی که در سوئد در کنار خانواده‌اش بود، در یکی از کتاب‌ها خوانده بود که جادوی مزخرفی وجود دارد که هنوز کشف نشده به چه دردی می‌خورد.

دلش را به دریا زد و تصمیم گرفت جادو را روی خودش اجرا کند. چون می‌ترسید آن جادو درست عمل نکند، در عصر روز سه شنبه به دستشویی دخترانه‌ای که میرتل در آن ساکن بود، رفت. نفس عمیقی کشید و چوبدستی‌اش را بالا آورد:
-ایپارتاسیدو!
و چوبدستی را با حالت عجیبی دور خودش چرخاند.

دقیقا سه ثانیه بعد، حالت تهوع عجیبی به او دست داد و بعد از اینکه نیم ساعت طول کشید تا سر پا بایستد(معده‌اش کاملا خالی شده بود)، فهمید که به حالت اولش بازگشته است.
خیلی خوشحال شد و ورد را به همه یاد داد. ظهر روز چهارشنبه، دیگر هیچ «ریگولوس»ی در هاگوارتز نبود.


نتیجه‌ی اخلاقی: کتاب بخوانید!


Purple and black dreams, a velvet doll and the
∞ ...stars waving meتصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس تغیير شكل
پیام زده شده در: ۲۰:۱۵ دوشنبه ۴ فروردین ۱۳۹۹

آگاتا تراسینگتون


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۴ یکشنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۵:۳۵ پنجشنبه ۴ اسفند ۱۴۰۱
از کتابخونه
گروه:
کاربران عضو
پیام: 69
آفلاین
جییغ!
کمک!
آگاتا عین مرغ پر کنده بالا و پایین میپرید و ماتیلدا با تعجب نگاهش میکرد.
_من واقعا نمی فهمم که تو انقدر ریلکس اینجا نشستی و منو نگاه میکنی! چطور میتونی انقدر بیخیال باشی!!
_خب عزیزم همه طلسما که ابدی نیستن. یه راه حلی پیدا میکنیم.
_اصلا تا حالا تو اینه به خودت نگاه کردی که قیافت چه شکلی شده!

آگاتا این را گفت و رفت جلوی اینه تا دوباره نگاهی به خود بیندازد و دوباره به سر خود بزند.
با دیدن کله کچل و بدن لاغر مردنی و بی قواره و پوست افتضاحی که پیدا کرده بود حناق کرد و غش کرد.

چند دقیقه بعد دوباره به هوش امدو بعد با دیدن چهره خودش دوباره غش کرد.
این اتفاق چندین بار اتفاق افتاد تا اینکه بار 78 ام ماتیلدا به آگاتا سیلی زد.
_بس کن آگی!
_چرا میزنی خو.

ماتیدا کتابی را به آگاتا نشان داد.

_این چه کتابیه؟
_روشو بخون خب!
_کتاب "فوت و فن های جادوگری؛خنثی کردن طلسم ها".

آگاتا گفت:
_اخه این کتاب؟!
_خب مگه چشه؟!
_چش نیست دماغه!ماتیدا! این کتاب و همه ی کتابای کتابخونه رو بچه ها نگاه کردن. راه درمانش نیست!

ماتیلدا که کفرش در امده بود زد پس گردن اگاتا و گفت:
_اینو من از تو کتابخونه نیاوردم احمق!
_عفت کلام!
_من اینو از ....کتابخونه ممنوعه....برداشتم.
_هااااا! چجوریییییی؟میدونی اگر بفهمن چه دماری از روزگارت....

ماتیدا جلوی دهان اگاتا رو گرفت و ارام گفت:
_اگر تو هوچی گری نکنی نمیفهمن. حالا هم بیا بریم یه جایی که کسی نباشه تا بخونیمش.
_بریم.

برج شمالی
_خب بیا بازش کنیم.
_یک،دو...

_دخترا!

اگاتا سرش برگرداند.یک ریگولوس پشت سرشان بود.
_اِ! تو کی ای؟....از این طرفا.
_من سدریکم.چیکار میکنین؟
_چیکار میکنیم؟چیزه...راس میگی...داریم چیکار میکنیم؟

اگاتا زیر لب به ماتیدا گفت:
_با یه وردی چیزی ناپدیدش کن.
_هر کاری میکنم نمیشه.

و بعد به سدریک گفت:
_جانم سدریک جان.کاری داری.
_برام سواله چیکار میکنید.
_هیچی.زانوی غم بغل گرفتیم.
_اره معلومه با اون کتابه. اون چه کتابیه؟
_چیزه...یه کتابه...
_بزار ببینم...
_نه!
_چرا نه؟!

سدریک کتاب را زبا ورد از بغل ماتیلدا به سمت خودش اورد.
_"فوت و فن های جادوگری؛خنثی کردن طلسم ها".این کتابه رو تا حالا ندیدم...

قبل از اینکه حرفش را تمام کند ماتیلدا جلوی دهانش را گرفت و گفت:
_اره از کتابخونه ممنوعه برش داشتم.به کسی چیزی نگو هر چی دیدی همینجا چال میشه.
_اما....
_هیس!
_خب بیاین بازش کنیم.

کتاب را که خواستند باز کنند کتاب ان ها را به عقب پرت کرد.

اگاتا که سرش را با دست گرفته بود گفت:
_چیشد دقیقا؟
_نمیدونم.
_بچه ها میخواستم بهتون بگم که مواظب باشید.بعضی کتابای کتابخونه ممنوعه رمز دارن.
_ای وای! رمزشو چطور پیدا کنیم؟

سدریک بلند شد و گفت:
_خیلی اسون.آلوهومورا.

کتاب باز شد.
اگاتا با تعجب گفت:
_یعنی رمز کتاباش اینه؟

سدریک که داشت کتاب را مطالعه میکرد پاسخ داد:
_بعضیاشون.درضمن اینا قفلن و با این ورد قفلشون باز میشه.
_اها.

اگاتا و ماتیلدا به سدریک پیوستند.
_فهرستو نگا کن.
_دارم نگا میکنم.
_ایناها!ایناها!خنثی کردن طلسم اشیا تغییر ماهیت داده شده.
_افرین.

+برای خنثی کردن این طلسم باید پوسته ی درخت ویگنتری و گل های گیاه مالی را مخلوط کنید و برای رقیق شدن از مخاط کرم فلوبر استفاده کنید.

_بدویین بریم درستش کنیم معجون رو.
_بریم.

دوساعت بعد
_اه.اه.چقدر بد بوئه.
_ولی مجبوریم بخوریمش.
_بچه ها دماغتونو بگیرید و سربکشیدش.

معجون را خوردند.
ماتیدا داشت معجون را بالا می اورد.
سدریک با دست اشاره کرد؛نه!نه!

انها به خود می پیچیدند و سرشان گیج میرفت و بعد از چند دقیقه بیهوش شدند.

چند دقیق بعد؛به هوش امدند
ماتیدا و اگاتا جَلدی پریدند دم آینه.

_دوباره خودم شدم!!!!
_تبریک میگم!


ویرایش شده توسط آگاتا تراسینگتون در تاریخ ۱۳۹۹/۱/۵ ۱:۳۸:۱۸

نذار مشنگ ها روزت رو خراب کنن :)

هافلپاف عشقه


پاسخ به: كلاس تغیير شكل
پیام زده شده در: ۲۳:۴۶ شنبه ۲ فروردین ۱۳۹۹

محفل ققنوس

ریموند


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۵۰ چهارشنبه ۱۴ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۲:۳۶:۴۹
از میان قصه ها
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 323
آفلاین
ریگولوس ها به ریگولوس ها نگاه میکردن! ریگولوس هایی با دامن کوتاه از همه بیشتر جلب توجه میکردن!

جوزفین یکی از همون ریگولوس های دامن دار بود!
البته این جادوآموز دامن پوش طبق عادت همیشه اش، سر کلاس خواب بود و تا ساعت ها بعد از خالی شدن کلاس بیدار نشده بود!

هاممممم(افکت خمیازه کشیدن)

-فک نمیکردم کلاس کریچر اینقدر بتونه جذاب باشه!
خوشم اومد! ولی گردنم یکم...

جوزفین کش و قوس به خودش داد و بعد هم خم شد تا کوله ی اویزونش و از زیر صندلی برداره، اما... با صحنه ای مواجه شد که...
-پاهام! پاهام چرا اینقده بیریخت و... پاهام چرا مو داره؟ پاهام...

جوزفین از فرط چندشش شدن، حالی به حولی شدن، اوق زدن، گریه کردن، توسرش زدن، صورتشو چنگ انداختن و کلی حرکت انتحاری دیگه از هوش رفت و وسط کلاس ولو شد!

مدتی بعد که جوزفین به هوش اومد متوجه شده بود که علاوه بر پاهای عجیب، صدایی کلفت تر شده، موهایی کوتاه شده دچار تغیرات دیگه هم شده!
تغیراتی که جوزفین رو دوباره به خود زنی و پنجول کشیدن صورتش مجبور کرد.

جوزفین بی خبر از این که هستن ریگولوس های دیگه ای هم، که سخت دوست دارن به شکل خودشون برگردن، خجالت بیشتری میکشید و اندوه بیشتر تری رو تحمل میکرد و خعلی خعلی آروم و یواشکی از سالن های خالی از جمعیت و متروکه ی هاگوارتز راهی شده بود و به دنبال گوشه ای میگشت که به تنهایی ببینه چه خاکی، از چه نوع و رنگی باید روی سرش بریزه!
ساعت ها گذشت و جوزفین به دخمه ای مرطوب و کم نور رسید که مثل انباری ای قدیمی گوشه و کنارش پر بود از جعبه هایی چوبی و خالی و شیشه های شکسته و کثیف و پر از خاک.
جوزفین آیفون جدیدش و درآورد و سفت و سخت توی هاگوارتز اِسکولار مشغول سرچ کردن شد!

چگونه پسر نباشیم!؟
چگونه دختر شویم!؟
چگونه خودمان شویم!؟
چگونه ریگولوس نباشیم!؟
من نمیخوام ریگولوس باشم!؟
من و از ریگولوس بودن در آر!
و...


این ها کلماتی بود که جوزفین سرچ میکرد، اما مثل هر سرچ دخترونه ای جوزفین از مسیر اصلی سرچ هاش دور و دور تر شد و دقایقی بعد مثل گربه ای چشم درشت به گوشی خیره شده بود و اخرین انیمه ای که دوست داشت و نگاه میکرد!

ساعت ها گذشت و گذشت! جوزفین دیگه به انگشت کوچیکه ی پاش هم نبود که تغیر شکلی روش ایجاد شده و باید هر چی زودتر به شکل اولیه اش برگرده مگه نه کلاس بعدش رو از دست میده، یعنی یه جورایی... کلاس بعدیش هم دیگه به همون انگشت کوچکه ی پاش هم نبود!

چند هفته بعد، درست زمانی که اخرین ریگولوس هم از ریگولوس بودن خارج شده بود، جوزفین که بیخیالیه پسرونه ای روی مخش تاثیر گذاشته بود و همون گوشه ی انباری گردو های توی جعبه ها رو میخورد و انیمه اش رو میدید به ناگهان به جوزفین تبدیل شد!

طلسم ریگولوس کن که از بدن جوزفین بیرون اومده بود روی شونه ی جوزفین زد و گفت:
-مونت، خوش گذشت ولی... ولی دیگه اثر این طلسمه داره از بین میره و من باس برم!

طلسم تو سر خود زنون و گریه‌ کنون و بای بای کنون راهش کشید و از انباری بیرون رفت!

جوزفین هم که با نبود طلسم ریگولوس به حالت عادیش برگشته بود راهی کلاس درس شد و ...


سخنی با استاد:
(به ناگهان یاد این صحنه های عشقولانه ای افتادم که دختر و پسر وقتی هم و دارن کل زندگیشون فراموش میکنن و با هم خوشن!:/ شد داستان جوزفین و ریگولوس که وقتی با هم بودن و توی یه جسم بودن کاری به هیشکی و هیشکس نداشتن! ای جانم!)


ویرایش شده توسط ریموند در تاریخ ۱۳۹۹/۱/۲ ۲۳:۵۲:۲۹

تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس تغیير شكل
پیام زده شده در: ۱:۱۵ سه شنبه ۲۷ اسفند ۱۳۹۸

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۹:۰۵:۲۶ جمعه ۲۵ خرداد ۱۴۰۳
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
شناسه‌های بسته شده
پیام: 5465
آفلاین
*
نقل قول:
ناگهان بچه ها فهمیدند کریچر قصد انجام چه کاری دارد.

در همین لحظه بود که لینی به سرعت از جاش بلند می‌شه و با جهش بلندی رو به پنجره‌ی باز کلاس خیز برمی‌داره تا در لحظه‌ی آخر تبدیل به پیکسی بشه و بال‌بال‌زنان از این فاجعه بگریزه. اما...
نقل قول:
افسوس که به شدت دیر شده بود.

شاید حدس اونچه که برای لینی رخ می‌ده چندان هم سخت نباشه. درست قبل از رسیدن به پنجره و آغاز تغییر شکلش این اتفاق رخ می‌ده. لینی چندین متر از زمین فاصله داشت. پس تبدیل شدن ناگهانیش به ریگولوس بلکِ بدون بال همانا و با مخ رو زمین فرود اومدنش هم همانا!

درسته که لینی با صدای گرومپ مهیبی به زمین پرت شده بود، اما وضعیت بقیه دانش‌آموزا که در سلامت کامل به ریگولوس تبدیل شده بودن هم بهتر نبود. همه جیغ و دادزنان از این سو به اون سو می‌دویدن به طوری که لینی مطمئن بود اگه جمعیت کلاس فقط کمی بیشتر بود، شاید چند نفری زیر دست و پا تلف می‌شدن و احتمالا خودش هم که از قبل پخش زمین شده بود بعنوان اولین قربانی تو تاریخ ثبت می‌شد.

بعد از مشخص شدن تکلیف و صدای پاقی که نشون از آپارات کریچر می‌داد، یه مشت ریگولوس بلک بهت‌زده تو کلاس می‌مونه که هنوز تو شوک اتفاق رخ داده بودن.

صدای بال‌زدن پرنده‌های مهاجر که پشت پنجره‌ی کلاس به پرواز در اومده بودن، لینی رو به خودش میاره. با حسرت از جاش بلند می‌شه و بعد از تکوندن گرد و خاک روی رداش، به پرواز با نظم و ترتیبشون خیره می‌شه. انگار که خودش یک عمر بود که پرواز نکرده بود...

- کجایی روزگار قدیم! من دلم پرواز می‌خواد.

لینی آهی از سر حسرت می‌کشه. اما طولی نمی‌کشه که آرزوی پرواز به اون روحیه‌ای دو چندان می‌ده تا هرچه سریع‌تر خودشو از این وضعیت خارج کنه.
- منم بزودی تو آسمونا بهتون می‌پیوندم! شک نداشته باشین!
- می‌خوای خودکشی کنی؟ دیگه ریگولوس شدن در حدی که بخوای خودتو بکشی که بد نیست.

لینی بی‌توجه به ریگولوس بلکی که نمی‌دونست دقیقا کدوم دوستاش یا هم‌کلاسیاش ممکنه باشه، راهشو می‌کشه و می‌ره سمت میزش. کتاب تغییر شکلشو بیرون میاره بلکه راهکاری پیدا کنه.
- معلومه که پیدا می‌شه! این کتاب، منبع این ترمه. پس حتما تدریسایی که می‌شه تو کتابم آموزش داده شده!

منطق لینی با چیزی که هرکسی از کلاس انتظار داره جور در میومد. اما آیا تدریسای پروفسور کریچر هم به همون اندازه پیروی کتاب بودن که بخواد دستور العمل‌هاش توش پیدا بشه؟

بعد از دقایقی گشت و گذار تو کتاب و نیافتن حتی یک نشونه در مورد وضعیت رخ داده، لینی جواب این سوالو می‌گیره. خیر! کتاب پاسخگو نبود که نبود.

پرنده‌ها هم که گویا بیخیال گشت زدن دور هاگوارتز نشده بودن، دوباره با صدای بلندشون کنار پنجره ظاهر می‌شن. کاسه‌ی صبر لینی در حال لبریز شدن بود. اون باید تغییر شکل می‌داد و هم‌چون یک پیکسی تو آسمون پرواز می‌کرد!
- خب چی مانعم شده؟ ظاهرم ریگولوس شده، ولی هنوزم یه جانورنما هستم!

لینی محکم یکی می‌زنه به پیشونیش و به این شکل خودشو تنبیه می‌کنه که چرا زودتر به ذهنش نرسیده بود! می‌شد مشکل تبدیل شدنش به خودش رو به بعد واگذار کنه و فعلا به آروزی پرواز کردنش جامه‌ی عمل بپوشونه.

بنابراین امر می‌کنه و با تبدیل شدن به پیکسی، پروازکنان از پنجره کلاس خارج می‌شه. بعد از دقایقی ویز ویز کردن در پهنه‌ی آسمون، بالاخره نگرانی از باقی موندن به شکل ریگولوس بهش غلبه می‌کنه و برای انجام تکلیفش فرود موفقیت‌آمیزی به داخل پنجره‌ای که به تالار ریونکلاو می‌رسید می‌کنه.

- خب... حالا برم جلو آینه ببینم این پسره چقد زشت یا خوشگله!

درسته که ساعتی پیش یه عالمه ریگولوس تو کلاس دور و برش ورجه وورجه می‌کردن، اما اینقد به فکر پرواز بود که رو چهره‌شون زوم نشده بود.

- عه! این‌که خودمم!

در کمال ناباوری، کسی که جلوی آینه ایستاده بود پسری لاغر با صورتی کشیده، بینی بزرگ و موهای لخت نبود! بلکه دختری زیبا و دلربا... چیزه خب، خودش بود!
لینی برای دقایقی با سردرگمی به خودش زل می‌زنه. یعنی ممکن بود اثر تغییرشکلی که کریچر روشون انجام داده بود موقت بوده باشه و خود به خود پایان یافته باشه؟ لینی جواب سوالشو با دیدن ریگولوس بلکی که با فریاد "با همه‌تون قهرم!" وارد تالار می‌شه و بدون شک لیسا تورپین بود می‌گیره. پس چه چیز دیگه‌ای می‌تونست باشه؟

- هیییی! تغییر شکل! جانورنما! نکنه تبدیل شدنم به پیکسی این طلسمو شکست؟

به نظر این‌بار جواب نهایی سوالش رو پیدا کرده بود. پس به سرعت به سمت میزی می‌ره، قلم پر و کاغذ پوستی‌ای برمی‌داره و شروع به یادداشت راهکاری که پیدا کرده بود می‌کنه.

تکلیف کلاس تغییر شکل هم انجام داده شده بود!




پاسخ به: كلاس تغیير شكل
پیام زده شده در: ۰:۵۸ شنبه ۲۴ اسفند ۱۳۹۸

مایکل رابینسون


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۱۷ جمعه ۱۶ اسفند ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۴:۲۳:۵۰ پنجشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۳
از رنجی که می بریم
گروه:
کاربران عضو
پیام: 11
آفلاین
_کریچر به ملت تبریک گفت. همه تبدیل به ارباب ریگولوس شد! تکلیف جلسه بعدتون اینه بود که راهی پیدا کرد تا به حالت عادی برگشت.(30 نمره) کریچر براتون آرزوی موفقیت کرد!

طبق روال همیشگی کریچر بعد از گفتن تکلیف غیب شد. کلاس مملو از دانش آموزان شنل پوش و نقاب دار یک شکلی بود که با تعجب به یک دیگر نگاه می کردند تا آنکه سکوت با فریاد ریموند شکسته شد.
- نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه...

و سعی کرد نقابی که به صورتش چسپیده بود را جدا کند. به دنبال او فریادهای نارضایتی در کلاس بالا گرفت.
- مامانم اگه بفهمه خالکوبی دارم کله مو می کنه!
- الان خیلی چیزای دیگه هم داری که ننه ت اگه بفهمه کله تو می کنه!
- من نمی خوام برم آزکابان!
- چرا من؟ چرا مــــــــــــــــــــــــــــــــــــن؟
- کسی معجون مرکب نداره؟
- فقط صبر کن من به بابام بگم...
- حتی دیگه نمی تونم به پیکسی تبدیل بشم...

ناگهان آستریکس از آن سر کلاس فریاد کشید:
- هوی لینی! تقصیر تو بود که من این ترم این درسو برداشتم...

و کرشیویی به سمت او حواله کرد. لینی از نیمکت به زمین افتاد. آلبوس که تا به حال تلاش می کرد خشمش را مهار کند، با دیدن این صحنه از کوره در رفت.
- آسکاریس با هم قد خودت در بیوفت! له وی کوریپوس!

تنش بر فضا سایه افکند بود. دانش آموزان، ناامید از پیدا کردن راه حل به جان هم افتاده بودند و طنین هکس و نفرین از هر گوشه ی کلاس به گوش می رسید. در این اثنا اما دابز مورد اصابت یک استیوپیفای کمانه کرده قرار گرفت. بی هوش شد و هنگام سقوط، سرش به لبه ی نیمکت برخورد کرد. گردنش صدای مرگ داد و بلافاصله، جسمش به حالت عادی برگشت.

ارنی مک میلان، ریگولوسی مزین به فرق وسط، در میانه ی کلاس ایستاده و با دهان باز و نفس حبس شده نظاره گر این حادثه ی شوم بود. طلسم های متنوع و هفت رنگ از اطراف وی عبور و فضا را معنوی می کرد. ارنی زیر لب "اما"یی گفت و با قدم های اسلوموشن به سمت جسد بی جان دخترک حرکت کرد.

دو زانو روی زمین نشست. کله ی جسد را در آغوش گرفت و هق هق بی صدا، شانه هایش را به لرزه انداخت. مدتی را در همان حال سپری کرد تا آنکه غم، جایش را به خشم داد.

ارنی با سری افکنده، صورتی خیس و دماغی روان جسد را رها کرد و از جا بلند شد. نفس عمیقی کشید. با یک حرکت سریع دست، بینی اش را پاک کرد و محتویات از سوراخ های ماسک، صورت ملیندا بوین را مورد عنایت قرار داد.

ملیندا فریاد عجز سر داد و محتویات ترش و شور به دهانش راه پیدا کرد. نمی توانست تنفس کند. درحالی که گردنش را گرفته بود و عقب عقب می رفت، "کرونا"ی بی جانی زمزمه کرد و به زمین افتاد. جسد او نیز به حالت عادی بازگشت.

ارنی بی خبر از این حادثه، با قدم هایی بلند به صدر کلاس رسید. نمی دانست کدام یک از آن ریگولوس ها عشق زندگی اش را به کام مرگ کشانده اما خوب می دانست که انتقام شیرین تر از شربت عسلی ست.

چوبش را بالا گرفت و بی مقدمه، "آداوراکاداورا"هایش را نثار تک تک شنل پوشان کرد تا آنکه دیگر کسی باقی نماند جز سایه ای نشسته در منتهی الیه سمت چپ کلاس که با توجه به مکان نشستنش، می بایست مایکل رابینسون باشد.

مایکل تمام آن مدت سر جایش نشسته بود. دستانش را روی نیمکت گذاشته و به خال گوشی مو دار انگشتش نگاه می کرد و حاضر بود قسم بخورد که پیش از این خالی وجود نداشته.

ارنی کنار نیمکت او ایستاد.
- هی... هوی! مایک؟ مایک؟

مایکل نگاه ماتی به مرگخوار انداخت.
- چیکار می کنی مایک؟
- من... من صبح قهوه نخوردم... صبح هاست قهوه نخوردم. آشپزخونه قهوه نداشت. من... اینجا کجاست؟

اشک های ارنی امانش را برید و قلبش به درد آمده بود چرا که در آن لحظه فهمید غم هم کلاسی اش از او بزرگ تر است. دست مایکل را گرفت. چوبدستی خود را در دست او گذاشت و گفت: منو بکش. خواهش می کنم منو بکش. دیگه نمی تونم... نمی تونم.

مایکل با همان نگاه مات و دهان نیمه باز، به نشان درک بالا اندک سری تکان داد و زمزمه کرد: آداوراکاداورا.

با شل شدن دستان ارنی، چوب از میان انگشتانش سر خورد و به زمین افتاد. کلاس مملو از جسد هم کلاسی هایش بود و به یاد نمی آورد چه اتفاقی افتاده. حتی اسم خود را به یاد نمی آورد اما یک چیز را می دانست، که در این سرزمین نم کشیده قهوه ندارند. دهانش را به ملچ ملوچی بی حاصل برای یادآوری طعم موکا باز و بسته کرد.

نگاه بی رمقی به جسد ارنی انداخت. حق با او بود. زندگی بدون قهوه معنی نداشت.

مدتی جیب شنل را گشت تا اینکه دستش دور چوب دستی محکم شد. با زاویه ی صحیح آن را در دهان قرار داد. چشمانش را بست و خود را درحال نوشیدن یک لیوان لته ی دارچینی تصور کرد.
- آداوراکاداورا...

***


قصه ی ما به سر رسید، مایکل به قهوه ش نرسید
البته تکلیف انجام شده بود: همگی به حالت عادی برگشتن.








ویرایش شده توسط مایکل رابینسون در تاریخ ۱۳۹۸/۱۲/۲۴ ۱:۰۸:۳۴
ویرایش شده توسط مایکل رابینسون در تاریخ ۱۳۹۸/۱۲/۲۴ ۱:۱۲:۴۸








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۳-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.