خیابونهای لندن زیر نور خاکستری صبح کشاومده بودن؛ آدمهایی با کتهای بلند و قدمهای سریع از کنارش رد میشدن، بیاینکه نگاهش کنن. جیمز پاتر، وارث خانوادهای که اسمش بوی افتخار میداد، با قیافهای عبوس وسط پیادهرو ایستاده بود و یه نقشهی آشفته دستش گرفته بود که هیچ کمکی نمیکرد.
همهچیز براش بیمعنی بود؛ چرا باید ورود به دنیای جادو اینقدر پیچیده باشه؟
نامهی هاگوارتزش هنوز ته جیب شلوارش تا خورده بود، مثل یادآوری ای که داشت حرصش رو درمیآورد. مادرش فقط نوشته بود: «برای خرید وسایل مدرسهات به پاتیل درزدار برو.» همین. نه نشانی، نه یه چیز راهنما، نه حتی یه جغد راه بلد.
جیمز زیر لب گفت:
- آره خب، پاترها ذاتاً راهشونو پیدا میکنن… البته اگه از گم شدن توی لندن زنده بمونن.
با اخم دور خودش چرخید. دیوارهای آجری همه شبیه هم بودن. یه سطل آشغال کنار دیوار دید و زل زد بهش، انگار ممکن بود خودش یه در مخفی به دنیای جادو باشه. لحظهای جدی بهش نگاه کرد، بعد پوزخند زد و با خودش زمزمه کرد:
- نه، قطعاً این یکی قراره منو ببره توی جهنم، نه هاگوارتز.
در همون لحظه صدای زنی از پشت سر اومد؛ زنده، مطمئن، و کمی تمسخرآمیز.
- داری با دیوار پچپچ میکنی یا منتظری اون جواب بده؟
جیمز برگشت.
اونجا، درست وسط ازدحام ماگلها، یه زن جوان ایستاده بود. قد بلند، موهاش مثل آسمون طوفانی در حال تغییر رنگ بودن. از آبی به یاسی، انگار نور خاصی توی خودش داشت. لبخندش یه جور صداقت داشت که با غرورش قاطی شده بود. یه کیف طلایی رو دوش داشت، از اون مدلایی که فریاد میزنن «من عجیبم ولی باکلاس!»
- تو باید خیلی گیج باشی، پاتیل درزدار که همینطوری تابلو نداره.
- من گمش نکردم، فقط دارم... ارزیابیش میکنم!
جیمز سعی کرد لحنش مغرور باشه (که معمولاً بود).
- مطمئنی نمیخوای بگی گم شدی؟
- اسمم جیمزه. جیمز پاتر.
- اوه، پاتر!
ساحره ی جوان خندید.
- یعنی همونایی که با غرور صبحونه میخورن!
موهاش طلایی پررنگ شد. به نظر میاومد از طعنه ای که زده خوشحاله.
اونوقت خم شد و آهسته گفت:
- بذار کمکت کنم. پاتیل درزدار اونپشتِ دیواره. نه هر دیواری، اون یکی، کنار پُست برق. سه تا آجر بالا، دوتا راست، یه ضربه با چوبدستی، و تق! باز میشه.
- تو از کجا...؟
- ملانی استانفورد. گریفیندور سابق. درمانگر فعلی.. و معمولاً نجاتدهندهی بچههای گمشدهی پولدار.
و با لبخندی که از هزار طلسم قویتر بود گفت:
- بجنب، پاتر کوچولو. دنیای جادو منتظره تا پاهاتو گِلی کنه!
ملانی با نوک چوبدستیش به دیوار زد؛ صدای خفیفِ برخورد چوب با آجر پیچید و بعد، آجرها یکییکی شروع کردن به لرزیدن، انگار خودشون داشتن میفهمیدن چه خبره. جیمز جا خورد، اما نگفت «واو»، چون نمیخواست به روی ملانی بیاره که جا خورده.
با آخرین ضربه، دیوار مثل پردهای سنگی باز شد و بوی نعنای خشک و دود و بخور از اونور پیچید.
ملانی برگشت و لبخند زد:
- خوش اومدی به دنیای واقعی، آقای پاتر.
جیمز یه قدم رو به جلو برداشت. نور طلایی از بین شکاف بیرون ریخت، و پشتش خیابان باریکی بود پر از مغازههایی که تابلوهاشون تکون میخوردن و جغدها روی درهاشون هوهو میکردن. سکههای طلایی توی ویترینها میدرخشیدن، و صدای خنده و قلقل پاتیل ها از دور میاومد.
جیمز بیاختیار لبخند زد، ولی سریع صاف ایستاد تا موهاش به هم نخوره (هرچند که موهاش همیشه آشفته بود، ولی خب با کلی زحمت موهاشو آشفته میکرد). دوست نداشت ملانی فکر کنه هیجانزدهست.
همونطور که جیمز از در گذشت، برای اولینبار حس کرد واقعاً قدم گذاشته توی ماجراجوییای که نمیتونست براش آماده باشه.
***
تایید شد.
مرحله بعد: مشورت با استاد راهنمات در رابطه با شخصیتت و بعد معرفی یکی از ویژگیهای شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
فراموش نکن همزمان میتونی در شهر لندن و کوچه دیاگون هم فعالیت کنی.