جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
ماراتن هری پاتر
تولد 22 سالگی
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
شبکه پرواز
فن‌ فیکشن‌ها
×

آنلاین‌ها

51 کاربر(ها) آنلاین هستند (41 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
51
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

شبکه پرواز

×

فن‌ فیکشن‌ها

wand

روزنامه صدای جادوگر

wand

پاسخ: لبخند اشک آلود ماه (داستان های گادفری و آشنایان)
ارسال شده در: امروز ساعت 21:00
نمایش جزئیات
آفلاین
آزادنویسی شبانه


تنها نخواهم بود، در سقوط

از زبان گابریل

نشسته بر قطعه سنگی در زیر شاخه های بید در حالی که دست آریل دور من حلقه شده و این اطمینان را در قلبم می نشاند که او هست هنوز.

می گذارم تا مه وحشت از تنم بیرون رود و نفس هایم دوباره منظم شوند. بعد نگاهم را به سمت او برمی گردانم، به چشمان قهوه ای درشت و معصومش و به آنچه گفت، فکر می کنم:
"گابریل، تو هر کاری که بکنی، قلب من هستی.
من فقط می خواهم تو بتپی.
سپید یا تاریک، فرقی نمی کند."

دستم را روی صورتش می گذارم و در حالی که حس می کنم درد مثل زائده هایی در گلویم جمع شده:
"آریل!
این تقصیر من است. آن قدر از تو دور مانده ام که حالا فقط به بودنم قانع هستی.
از خودم دور نگهت داشتم، چون می ترسیدم تاریکی ام لطافتت را خفه کند. اما دفعه ی پیش که چنین کردم، چه شد؟ فاجعه ای رخ داد.
نه، این اشتباه است. من باید تو را کنار خودم نگه دارم و اگر قرار است در تاریکی فرو روم، دستم در دست تو باشد."

اشک در چشمانش جمع می شود.
"بله، این کار را بکن گابریل عزیزم.
اگر در هر حال قرار است نابود شوم، ترجیح می دهم این نابودی در کنار تو باشد."

مکث می کند، لب هایش را به هم می فشارد و بعد دستانم را می گیرد.
"من در جنگ پیش رو سایه ات خواهم بود، حتی اگر قرار باشد دوباره نیش فرو کنم و به کابوس گذشته بازگردم."

*

دلقک‌فرشته ی تو

از زبان ماتئو

فرشتگانت همنوعی دلقک با بال های سیاه و چشمان سرخ را نمی خواهند. مرا که نمی دانم به عمد این طور ساختی یا حاصل یک اشتباهم. هر کدام که باشد از تو خشمگینم، اما به طرز غم انگیزی دوستت هم دارم. سرورم، سابیس!

آه می کشم و بر لبه های سنگی پرتگاه قدم برمی دارم. اطرافم پر از درختانی با تنه های شکسته و کج و معوج و شاخه های تنکیست که دست به آسمان بلند کرده اند. پایین دنیای نوکترنال کتدرال است. جهانی که تو با درد خلق کردی، اما با عشق. و الان آنجایی.

فرشتگان دیگر مثل همیشه دستوراتت را دریافت می کنند و وظایفشان را انجام می دهند. آن ها به این فکر نمی کنند که چرا تو پایین رفتی و اینکه آنجا بودن چه حسی دارد. شاید هم فکر می کنند‌، در تاریکی شان و آن قدر خوب نقاب بر چهره می زنند که کسی به رازشان پی نبرد. شاید آن ها پایین نمی آیند، چون می ترسند که آتش بگیرند و بسوزند. به خواست تو یا بنا به تقدیرشان.

و من، این طور نیست که کنجکاو نباشم، اما درد خون آلودم این است که در عالم بالا جز تو کس دیگری مرا دوست نداشت و حالا که تو نیستی، من تنها مانده ام، دلقک‌فرشته ای با بال های سیاه و چشمان سرخ در میان فرشتگان سپید بال چشم آبی. آن ها به من نفرت نمی ورزند، فقط وانمود می کنند که وجود ندارم. و می ترسم با این نادیده گرفتن هایش یک روز واقعا محو شوم و به هیچ بدل شوم، مثل آبی که از سطح دریای عالم بالا بخار می شود، بالا می رود و طوری از هم گسیخته می شود که انگار هیچ گاه وجود نداشته.

به خود می لرزم. من نمی خواهم ناپدید شوم، سرورم. پس پایین می آیم. می دانم که اگر آتش بگیرم و بسوزم، تو خاکستر مرا جمع می کنی و در کیسه ای روی قلبت نگه می داری، حتی اگر دوباره هیچ گاه مرا به زندگی برنگردانی.

دارم می آیم پیشت، سرورم.
و اگر زنده بمانم، شاید این بار تو تنها تماشاچی من نباشی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!


پاسخ: كتابخانه مكانيزم گریفیندور
ارسال شده در: امروز ساعت 14:30
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام دفتر خاطرات عزیزم. بازم منم، کوین. ایندفعه با لیسا اومدم. لیسا چون خون اشامه میتونه تند تند بنویسه پس منم میتونم تند حرف بزنم.

امروز خیلی روز خوبی بود. ارشد استریکس داشت بهم یاد میداد چطور بنویسم. البته که من اصلا گوش نمیدادم چون لیسا داشت از پشت برام شکلک در میاورد. استریکس خیلی از دستمون خسته شد و دیگه بهم درس نداد و رفت بیرون تا یکم قهوه بخوره (پی نوشت از لیسا:رفت خون بخوره به کوین اینجوری گفتیم)

من خیلی ناراحت شدم که استریکس ناراحت شد. پس کلی با لیسا تمرین کردم و بعد هرمیون رو اوردیم که بیشتر بهمون یاد بده. کلی تلاش کردم تا تونستم یاد بگیرم.

بعدش یه جمله خودم نوشتم که اینجا هم میخوام خودم بنویسم. براش روی یه کاغذ با کلی مدادرنگی نوشتم
(آستریکس معزرط میخام)


و وقتی استریکس برگشت بهش دادم. استریکس خیلی مهربونه چون بغلم کرد و من رو بخشید و کلی بهم درس های جدید یاد داد. اونجا فهمیدم استریکس بجز مهربون بودن کلی چیزای خوب بلده و خیلی باهوشه. حتی اگر یکم جیزای ترسناک مثل تجزیه اعضای بدن و حتی تشریح کردن (که ملانی دعواش کرد و ادامه نداد) یادمون بده بازم معلم خوبیه.

خلاصه که آستریکس یه ارشد خوب، یه خون اشام مهربون و باهوشه و همه گریفیندور دوستش دارن.

افرادی که لایک کردند

هیچ لذتی بالاتر از خندیدن نیست. حتی اگر به قیمت حرص خوردن بقیه باشه


پاسخ: كتابخانه مكانيزم گریفیندور
ارسال شده در: سه‌شنبه 21 بهمن 1404 19:11
نمایش جزئیات
آفلاین
دفتر خاطرات کوین:

سلام من کوینم!
اولین بارمه دارم خاطره می نویسم. البته خودم بلد نیستم بنویسم فقط حرف می زنم و بقیه یادداشت می کنن. هرمیون می‌گه نباید تند تند حرف بزنم چون سرعتشون بهم نمی رسه و خیلی از صحبتام جا میمونه.

امروز خیلی هیجان زدم! آخه هم دارم اولین خاطره زندگیمو می نویسم و هم تولد آستریکسه.
طبق برنامه ریزی جینی از چند ماه قبل قرار شد دسته جمعی یه جشن بزرگ برای ارشد خوناشاممون بگیریم اما یسری اتفاقات افتاد و هاگوارتز تعطیل شد.

برای همین تصمیم گرفتیم کیک بپزیم و پاشیم بریم عمارت آستریکس.
من عاشق کیک پختنم!

برای همین به لورا و لیسا اصرار کردم تو پختن کیک کمکشون کنم. اونا هم اجازه دادن تخم مرغ ها رو من بشکونم و آرد به ظرف اضافه کنم. آشپزی کردن خیلی خیلی کیف داد!

موقع آشپزی همه مون به آستریکس فکر می کردیم و هر کسی داستانی درموردش می گفت. منم ماجرای هالووینمون رو براشون تعریف کردم. البته از قسمت اشتباهی شکستن شیشه خون ها گذشتم... به هر حال تقصیر من نبود که آستریکس وسایلاشو انقدر روی زمین می ذاشت.

یه بار اشتباهی پام به یکی از لیواناش گیر کرد که توش محتوای عجیبی داشت. یه ذره مزه مزه‌ش کردم. طعم خوبی نمی داد اما تصمیم گرفتم همه‌ش رو سر بکشم. بعد کل روز پر از انرژی اینور و انور تالار دویدم.
وقتی آروم شدم آستریکس بهم گفت اون ترکیب نوشیدنی جدیدش با قهوه ست که اصلا خوب نیست بچه ها بخورنش وگرنه غیرقابل کنترل میشن. اون موقع یه نوشیدنی جدید و مخصوص خودم درست کرد.

عاشق نوشیدنی شدم و فهمیدم آستریکس علاوه بر اینکه شوخ طبع و مهربونه، از هر انگشتش یه هنر خاص می باره.

وقتی کیکمون آماده شد خواستیم سمت عمارت بریم ولی تلما متوجه یه چیزی شد که از نظرش درست نبود. تزئینات خامه کیک مشکل داشت.
البته من معتقدم هیچ مشکلی نداشت چون کار خودم بود اما بچه ها گفتن هیچ آدم عاقلی کیک رو با برف شادی و مداد شمعی تراش شده تزئین نمی کنه.
باورم نمی شد اون لایه سفیدی که روی کیک میریزن، برف شادی نیست. پس تو قنادی ها چجوری کیک های تزئینی درست می کردن؟


خلاصه مجبور شدیم مجدد کیک بپزیم برای همین کارمون تا نزدیک های نیمه شب طول کشید. بعد بادکنک ها رو برداشتیم و سمت خونه آستریکس راه افتادیم...

افرادی که لایک کردند

تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!




پاسخ: لبخند اشک آلود ماه (داستان های گادفری و آشنایان)
ارسال شده در: سه‌شنبه 21 بهمن 1404 18:27
نمایش جزئیات
آفلاین
آزادنویسی شبانه

جسم را نفس می دهد، قیرخون

از زبان گادفری


عشق چیست، بدون پرت شدن در گودالی تاریک از سیخ های نقره؟ بدون شعله هایی که به نرمی بر جسمت زبانه می کشند و با مهربانی تو را می سوزانند؟ عشق چیست، بدون خونی قیرمانند که در رگ هایت می خرامد؟ خونی از قلب سیاه.

این کلمات در ذهنم نقش می بندند، وقتی دارم در جنگل منطقه ی مرزی از شاخه ای به شاخه ی دیگر می پرم و ساعاتی از خون‌نوشی ام گذشته و نه از آن مستم و نه به آن محتاج.

هیجانی زیر پوستم می لغزد. اما می دانم که به خاطر قلب سیاه و لرد سابیس نیست، به خاطر مضمون کلی کلماتم است. من هنوز برده ی او نشده ام. از مرگ می ترسم، اما هنوز خودم را به اربابش نسپرده ام. پس چرا آن کلمات در ذهنم جوشیدند؟

آه، گمان می کنم بدانم. وقتی سیخ و آتش چنین به تو نزدیک است، روحت می خواهد آن را تلطیف کند. می خواهد به تو تلقین کند اگر قرار است درد بکشی، نه به خاطر کینه بلکه به خاطر عشق خواهد بود.

و قلب سیاه لرد سابیس انگار بهترین استعاره برای دکلمه ای تاریک و پر از عشق است. پوزخندی تلخ می زنم. چه طور آن موجود مرا وامی دارد هم به تمسخر روی بیاورم، هم تحسین کنم و هم به خود بلرزم. او که نه به دنبال یک آرمان است و نه شادکامی خود.

و در همین لحظه چیزی به ذهنم خطور می کند که مثل ترسی گنداب مانند بر من چنگ می اندازد. آیا لرد سابیس شبیه من نیست؟ به دنبال اینکه لحظه ای حس کند زنده است؟

اما اگر این طور باشد، شاید نباید وحشت کنم. شاید من بتوانم در میان نوکتیرایی ها بایستم و از آن ها بخواهم همراهم شوند، بی آنکه حس کنم به محراب پرستش گره خورده ام، بی آنکه حس کنم دلقک سیرکی هستم که لرد سابیس آن را دنیای نوکترنال کتدرال نامیده.

اگر قرار است رقص کنم، می خواهم با آوای پیچیدن باد در گوش هایم باشد، زمانی که خون در روحم آرام گرفته و از یک شاخه به شاخه ی دیگر می پرم، نه با زمزمه ی بی پایان پرستش کنندگان.

شاید من در برابر قلب سیاه تعظیم کنم و شاید از آن بنوشم، اما همچنان اسیرش نخواهم بود، نه تا زمانی که رایحه ی این جنگل مهتاب خورده بر من بوسه می زند.
قیرخون تو لرد سابیس تنها مایه ی حیات جسمم خواهد بود، نه روحم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!


پاسخ: كتابخانه مكانيزم گریفیندور
ارسال شده در: سه‌شنبه 21 بهمن 1404 17:00
نمایش جزئیات
آفلاین
سال 2126

عصر بود. اسمان بر خلاف انتظار، ان روز صاف و بدون ابر بود. استریکس ارام ارام در کتابخانه قدم می زد. دنبال کتابی می گشت، ولی حتی خودش هم از نام و موضوع کتاب، بی خبر بود. لای پنجره ی کتابخانه اندکی باز بود و نسیم خنکی صورت وی را نوازش می داد. نور خورشید، که پس از مدت ها از میان ابر بیرون امد بود، بر کتابخانه می تابید.

استریکس وارد بخش خون اشام ها شد. داشت به کتاب ها نگاه می کرد که یکی از انها توجهش را جلب کرد. کتاب، برخلاف کتاب های دیگر کتابخانه، اسم نداشت و چلد چرمی و قدیمی اش، نشان دهنده ی قدمت کتاب بود.

استریکس کتاب را برداشت و بازش کرد، متوجه شد که ان، کتاب نیست بلکه دفتر خاطرات است. درون کتاب چند خط مختلف به چشم می خورد. ان خط ها به نظرش اشنا بودند. دفتر خاطرات، سرشار از نقاشی هایی زیبا و کودکانه بود که با دقت و وسواس فراوانی کشیده شده بودند.

او صفحه اول را باز کرد. نوشته شده بود:
دفتر خاطرات کوین کارتر

خاطرات چون نوری به ذهنش هجوم اوردند. او به یاد اورد که این دفتر مال کوین است. همگروهی کوچکی که هزار سال پیش داشت و دست خط ها را هم به یاد اورد. یکی مال لیسا بود، یکی مال هرمیون و دیگری مال کوین.

او به یاد اورد که همگروهی هایش، خاطرات کوین کوچولو را هر روز از زبان خودش در دفتر خاطرات ثبت می کردند. اما به نظر می رسید این دفتر تنها برای یکی از خاطرات بود. خاطره ای به خصوص.
استریکس که کنجکاو شده بود بداند ان خاطره مال چه زمانی است، با کنجکاوی دفتر را باز کرد...

افرادی که لایک کردند

هرگز اجازه نده کسانی که ذهن کوچکی دارند بگن که رویات زیادی بزرگه.
تصویر تغییر اندازه داده شده


پاسخ: كتابخانه مكانيزم گریفیندور
ارسال شده در: سه‌شنبه 21 بهمن 1404 16:58
نمایش جزئیات
آفلاین
پست پایانی


تالار مرکزی در سکوتی سنگین فرو رفته بود.
همه نگاه‌ها روی تلما میخکوب شده بود؛ روحی که حالا بیش از هر زنده‌ای، حقیقت را می‌دانست.
مرلین با صدایی که زمزمه ای بیش نبود، گفت:
-پس جیمی دنبال جسمه… و تا وقتی پیداش نکرده، هنوز می‌شه جلوش رو گرفت.


الستور با لحنی جدی اضافه کرد:
-بایدمجبورش کرد دوباره برگرده همون‌جایی که ازش اومده.


دامبلدور جلو آمد و با نوک عصایش دایره‌ی شن را بررسی کرد.
-روحی که با نفرت بسته شده، با حقیقت آزاد می‌شه. جیمی با دروغ و نفرت خودش رو قوی کرده. باید اون نفرت رو بشکنیم.


تلما سرش را پایین انداخت.
-اون باور داشت که مرگ من همه‌چیز رو درست می‌کنه… ولی نکرد. هنوز عصبانیه، هنوز فکر می‌کنه قربانیه.

جینی کمی جا به جا شد و به فکر فرو رفت:
-شاید بهتر باشه که باهاش حرف بزنیم و بهش توضیح بدیم که چون اونهایی که اذیتش میکردن، گریفیندوری بودن، دلیلی برای این نیست که همه گیریفیندوری ها اینجوری هستند، شاید متوجه بشه با قتل به خشم و نفرتش پایان نمیده .


کسی جوابی نداد، اما همه بی صدا به دایره شن چشم دوخته بودند و منتظر بودند تا ببینند ایا کارشان نتیجه خواهد داد، یل به قتل همه انها منجر میشد؟

هوا سرد شد.
سایه‌ای لرزان در مرکز دایره شکل گرفت؛ کوچک، خمیده، با صورتی محو.جیمی کوچیکه.

مدتی طول کشید تا صدا پیدا کند.
وقتی حرف زد، صدایش پر از خشم نبود؛ بیشتر خسته بود.

-هنوز هم فکر می‌کنین می‌تونین جلو منو بگیرین؟

تلما جلو رفت. روبه‌روی او ایستاد.انگار فراموش کرده بود که دیگر جسمی ندارد:
-نه، جیمی. این‌بار کسی قراره حرف بزنه… و اون تویی.


سایه عقب کشید و تبرش را در دستش جا به جا کرد:
-حرف زدن فایده نداره، چه حرف زدن من، چه شما،نمیتونه تصمیمم رو عوض کنه.


دامبلدور گفت:
-تصمیمی که تا حالا فقط آدم‌های دیگه رو نابود کرده.


جیمی خندید، خنده‌ای کوتاه و شکسته:
-نابود؟ من فقط کاری رو کردم که باید می‌شد. اونا شروعش کردن. اونا بودن که این بازی رو با من شروع کردن، زجرم دادن و مسخرم کردن.


دامبلدور چوبدستی را بالا آورد.
تصاویر در هوا پخش شد:
تبر، نشان ماه زخمی، گریفیندوری‌هایی که یکی‌یکی افتاده بودند… و در آخر، خود جیمی، تنها، در شبی با ماه کامل.

-ایا این تصویر حالت رو بهتر میکنه؟ یا خشمت کم میکنه؟

جیمی به تصاویر خیره شد. و برای اولین بار چیزی شبیه تردید در صدایش افتاد:
-اگه من این کارو نمی‌کردم… هیچ‌کس نمی‌فهمید چی به سرم آوردن.


هرمیون جلو آمد، صدایش محکم اما کنترل‌شده بود:
-شاید...اما حالا هم هیچ‌کس نمی‌فهمه چرا بقیه مردن.

جینی نفس عمیقی کشید و گفت:
-منم صدام رو شنیدم. همون صدایی که به تو گفت بمیری، به منم گفت تقصیر توئه. ولی دروغ بود، جیمی. فقط می‌خواست یکی دیگه رو قربانی کنه.


سایه محو جیمی لرزید.
-اگه ولش کنم… اگه برگردم… اون‌وقت چی می‌مونه؟


لیسا که تا آن لحظه ساکت بود، آرام گفت:
-چنتا ادم زنده، که حالا میدونن در گذشته چه اتفاقی افتاده.


سکوتی طولانی تالار را گرفت.
جیمی سرش را پایین انداخت.
نشانه‌ی ماه روی تبر کم‌کم ترک برداشت.

تلما گفت:
تغییر همیشه فوری نیست، اما اتفاق میوفته...


نشان ماه شکست و تبر فرو ریخت.
سایه‌ی جیمی برای اولین بار واضح شد و لبخند شکسته جیمی رد به نمایش گذاشت.... و بعد، کم کم شروع به محو شدن کرد؛ این‌بار نه با فریاد، نه با خشم.
و با این جمله، به درون کتاب کشیده شد.

سکوت برگشت. دامبلدور کتاب را بست و مهر کرد.این پرونده تموا شد.

تلما به ترزا نگاه کرد که هنوز بیهوش بود.
-من دیگه نمی‌تونم بمونم.

سیریوس چیزی نگفت. فقط سرش را پایین انداخت.
نور سفیدی دور تلما پیچید.
قبل از محو شدن، گفت:
-بعضی جنگ‌ها با پیروزی تموم نمی‌شن…با ایستادن و صلح تموم می‌شن.

و رفت. تالار امن بود. قاتل رفته بود.
و گریفیندور، هرچند زخمی، هنوز ایستاده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

Only Raven

تصویر تغییر اندازه داده شده


پاسخ: پاتیل درزدار
ارسال شده در: دوشنبه 20 بهمن 1404 23:44
نمایش جزئیات
آفلاین
خیابون‌های لندن زیر نور خاکستری صبح کش‌اومده بودن؛ آدم‌هایی با کت‌های بلند و قدم‌های سریع از کنارش رد می‌شدن، بی‌اینکه نگاهش کنن. جیمز پاتر، وارث خانواده‌ای که اسمش بوی افتخار می‌داد، با قیافه‌ای عبوس وسط پیاده‌رو ایستاده بود و یه نقشه‌ی آشفته دستش گرفته بود که هیچ کمکی نمی‌کرد.
همه‌چیز براش بی‌معنی بود؛ چرا باید ورود به دنیای جادو این‌قدر پیچیده باشه؟
نامه‌ی هاگوارتزش هنوز ته جیب شلوارش تا خورده بود، مثل یادآوری ای که داشت حرصش رو درمی‌آورد. مادرش فقط نوشته بود: «برای خرید وسایل مدرسه‌ات به پاتیل درزدار برو.» همین. نه نشانی، نه یه چیز راهنما، نه حتی یه جغد راه بلد.
جیمز زیر لب گفت:
- آره خب، پاترها ذاتاً راهشونو پیدا می‌کنن… البته اگه از گم شدن توی لندن زنده بمونن.
با اخم دور خودش چرخید. دیوارهای آجری همه شبیه هم بودن. یه سطل آشغال کنار دیوار دید و زل زد بهش، انگار ممکن بود خودش یه در مخفی به دنیای جادو باشه. لحظه‌ای جدی بهش نگاه کرد، بعد پوزخند زد و با خودش زمزمه کرد:
- نه، قطعاً این یکی قراره منو ببره توی جهنم، نه هاگوارتز.
در همون لحظه صدای زنی از پشت سر اومد؛ زنده، مطمئن، و کمی تمسخرآمیز.
- داری با دیوار پچ‌پچ می‌کنی یا منتظری اون جواب بده؟
جیمز برگشت.
اونجا، درست وسط ازدحام ماگل‌ها، یه زن جوان ایستاده بود. قد بلند، موهاش مثل آسمون طوفانی در حال تغییر رنگ بودن. از آبی به یاسی، انگار نور خاصی توی خودش داشت. لبخندش یه جور صداقت داشت که با غرورش قاطی شده بود. یه کیف طلایی رو دوش داشت، از اون مدلایی که فریاد می‌زنن «من عجیبم ولی باکلاس!»
- تو باید خیلی گیج باشی، پاتیل درزدار که همین‌طوری تابلو نداره.
- من گمش نکردم، فقط دارم... ارزیابیش می‌کنم!
جیمز سعی کرد لحنش مغرور باشه (که معمولاً بود).
- مطمئنی نمی‌خوای بگی گم شدی؟
- اسمم جیمزه. جیمز پاتر.
- اوه، پاتر!
ساحره ی جوان خندید.
- یعنی همونایی که با غرور صبحونه میخورن!
موهاش طلایی پررنگ شد. به نظر می‌اومد از طعنه ای که زده خوشحاله.
اون‌وقت خم شد و آهسته گفت:
- بذار کمکت کنم. پاتیل درزدار اون‌پشتِ دیواره. نه هر دیواری، اون یکی، کنار پُست برق. سه تا آجر بالا، دوتا راست، یه ضربه با چوبدستی، و تق! باز می‌شه.
- تو از کجا...؟
- ملانی استانفورد. گریفیندور سابق. درمانگر فعلی.. و معمولاً نجات‌دهنده‌ی بچه‌های گم‌شده‌ی پولدار.
و با لبخندی که از هزار طلسم قوی‌تر بود گفت:
- بجنب، پاتر کوچولو. دنیای جادو منتظره تا پاهاتو گِلی کنه!
ملانی با نوک چوبدستیش به دیوار زد؛ صدای خفیفِ برخورد چوب با آجر پیچید و بعد، آجرها یکی‌یکی شروع کردن به لرزیدن، انگار خودشون داشتن می‌فهمیدن چه خبره. جیمز جا خورد، اما نگفت «واو»، چون نمیخواست به روی ملانی بیاره که جا خورده.
با آخرین ضربه، دیوار مثل پرده‌ای سنگی باز شد و بوی نعنای خشک و دود و بخور از اون‌ور پیچید.
ملانی برگشت و لبخند زد:
- خوش اومدی به دنیای واقعی، آقای پاتر.
جیمز یه قدم رو به جلو برداشت. نور طلایی از بین شکاف بیرون ریخت، و پشتش خیابان باریکی بود پر از مغازه‌هایی که تابلوهاشون تکون می‌خوردن و جغدها روی درهاشون هوهو می‌کردن. سکه‌های طلایی توی ویترین‌ها می‌درخشیدن، و صدای خنده و قل‌قل پاتیل ها از دور می‌اومد.
جیمز بی‌اختیار لبخند زد، ولی سریع صاف ایستاد تا موهاش به هم نخوره (هرچند که موهاش همیشه آشفته بود، ولی خب با کلی زحمت موهاشو آشفته میکرد). دوست نداشت ملانی فکر کنه هیجان‌زده‌ست.
همون‌طور که جیمز از در گذشت، برای اولین‌بار حس کرد واقعاً قدم گذاشته توی ماجراجویی‌ای که نمی‌تونست براش آماده باشه.

***

تایید شد.

مرحله بعد: مشورت با استاد راهنمات در رابطه با شخصیتت و بعد معرفی یکی از ویژگی‌های شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
فراموش نکن همزمان می‌تونی در شهر لندن و کوچه دیاگون هم فعالیت کنی.
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/11/22 1:16:07


پاسخ: لبخند اشک آلود ماه (داستان های گادفری و آشنایان)
ارسال شده در: دوشنبه 20 بهمن 1404 23:20
نمایش جزئیات
آفلاین
آزادنویسی شبانه

فقط می خواهم که بتپی

از زبان آریل


در باغ قدم می زنم. می گذارم نسیم پوستم را نوازش کند و رایحه ی گل های شب بو در روحم نفوذ کند. سعی دارم آرام بگیرم، اما هموز لرزشی بر تنم است. چون فهمیده ام که داشتم به خودم دروغ می گفتم. من نه نگران تباهی آمالثورا هستم و نه تاریک شدن گابریل، من فقط می ترسم از یادش بروم.

آه، این وحشت. قبلا هم دست به گریبانم شده بود و مرا به نابودی کشاند. آن دفعه نجات پیدا کردم، اما این بار چه؟
آیا محکومم به اینکه در تاریکی درونم کورمال کورمال راه بروم و سعی کنم نشانی از درخشش طلایی موهایش پیدا کنم؟

گابریل، کجا هستی الان؟ در تابوتت کنار شاه مالخازار و در حال آرام کردنش؟ پس من چه می شوم؟ تو باز بدل کننده ات را فراموش کرده ای؟ یک بار به خاطر رستگار شدن و حالا به خاطر او؟

بر یک قطعه سنگ زیر یک درخت بید می نشینم و می گذارم شاخه های بلند و افتاده اش روحم را نیمه پنهان کند. دست بر گلویم می گذارم، تلاش می کنم برای خواباندن غده ای که در آن شکوفه زده.

نسیم تند می شود و به هیبت باد درمی آید، مثل غمی که بالغ شده باشد. شاخه های بید به حرکت درمی آیند و من از پشت حفاظشان شبحی را در حال حرکت در باغ می بینم. او تلوتلو می خورد و سر به اطراف می جنباند.

از جایم می جهم. رایحه اش را حس کرده ام. دوان دوان به سمتش می روم. با دیدن من چشمان آبی نگرانش را به من می دوزد. حدسم درست بود. او گابریل است. با چهره ای رنگ پریده، موهای آشفته و ملبس به ردای سپید خواب.

من:
"گابریل، چه شده؟"

جلو می روم و دستانش را می گیرم. مثل یخ سردند.

او:
"آریل! کابوس وحشتناکی دیدم."

دستم را روی صورتش می گذارم.
"چه کابوسی؟"

گابریل:
"خواب دیدم واقعا تو را اعدام کردم."

و چشمانش پر از اشک می شود.
در آغوشش می گیرم.
"نگران نباش، جانم. نترس. آن فقط یک خواب بود. ببین. من الان کنارت هستم. زنده. نفس می کشم."

مدتی او را در آن حال نگه می دارم و می گذارم قلبم بر سینه ی ناآرامش بتپد و وقتی بالاخره آرام می گیرد، او را به سمت قطعه سنگ زیر بید می برم و هر دو بر آن می نشینیم.

برای گابریل ناراحتم، اما نمی توانم جلوی این شوقی را بگیرم که زیر پوستم لغزیده. نمی توانم خوشحال نباشم که آن کابوس او را به سمت من برگردانده.

در حالی که دستانمان را دور هم حلقه کرده ایم، گابریل با صدایی که هنوز اندکی لرزش در آن هست، می گوید:
"آریل، نمی دانم چه خواهم شد؟
با وجود مالخازار در کنارم آیا ریسمان قانونم را سفت تر خواهم کرد یا اینکه آن را خواهم برید؟"

او را به خودم می فشارم و زمزمه می کنم:
"گابریل، تو هر کاری که بکنی، قلب من هستی.
من فقط می خواهم تو بتپی.
سپید یا تاریک، فرقی نمی کند."

افرادی که لایک کردند



پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 20 بهمن 1404 22:53
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره ۱۲:

هری و رون حالا استادان هاگوارتز شده‌اند و مثل هر سال باید با قطار از سکوی نه و سه‌چهارم راهی مدرسه شوند. با این‌که بزرگ شده‌اند و مسئولیت دارند، اما هنوز هم گاهی همان دردسرهای قدیمی سراغشان می‌آید. صبح روز حرکت قطار، رون طبق عادت همیشگی‌اش به مغازه‌های جادویی نزدیک ایستگاه سر می‌زند و هر خوراکی عجیبی که می‌بیند می‌خرد؛ از شیرینی‌های آتش‌زا گرفته تا شکلات‌هایی که طعمشان هر لحظه عوض می‌شود. نتیجه این می‌شود که قبل از رسیدن به ایستگاه، حال رون به‌هم می‌ریزد؛ شکمش درد می‌گیرد، صورتش سرخ می‌شود و هر چند دقیقه یک‌بار عطسه‌ای می‌کند که جرقه‌های کوچکی از دهانش بیرون می‌پرد.

هری که نگران است،دست رون را میگرید و به سمت سکوی نه و سه‌چهارم می‌برد، اما وقتی می‌رسند، ساعت یازده گذشته و قطار حرکت کرده است. دیوار بسته شده و هیچ راهی برای ورود باقی نمانده. هری با ناراحتی می‌گوید: «رون، ما الان استادیم. قرار بود الگو باشیم، نه این‌که دوباره مثل بچگی‌هامون مجبور بشیم خرابکاری کنیم .» رون با خجالت و صدایی گرفته جواب می‌دهد: «من فقط چند تا شیرینی خوردم… شاید هم چند تا بیشتر.»

هری که می‌داند بحث کردن فایده‌ای ندارد، می‌پرسد: «الان چیکار کنیم؟» رون کمی مکث می‌کند و با لبخندی که معلوم است بوی دردسر می‌دهد، می‌گوید: «خب… من یه چیز جدید ساختم. یه ماشین پرندهٔ تازه. بهتر از قبلیه. حداقل امیدوارم بهتر باشه.»

ماشین را از پارکینگ مخفی نزدیک ایستگاه بیرون می‌آورند. ظاهرش شبیه همان فورد قدیمی است، اما با تغییرات زیاد: بال‌هایی که از چوب جاروهای مسابقه‌ای ساخته شده، چراغ‌هایی که با هر بار روشن شدن رنگ عوض می‌کنند و موتوری که با جادوی رون تقویت شده، اما صدای عجیبی می‌دهد، انگار هر لحظه ممکن است از هم بپاشد. هری با تردید نگاهش می‌کند و می‌پرسد: «این واقعاً امنه؟» رون جواب می‌دهد: «امن که… شاید نه. ولی سریع هست.»

ماشین را روشن می‌کنند و به آسمان می‌روند. هنوز چند متر بالا نرفته‌اند که اولین مشکل ظاهر می‌شود. هر بار که رون عطسه می‌کند، ماشین تکان شدیدی می‌خورد و چند متر بالا می‌پرد. هری با عصبانیت می‌گوید: «رون، جلوی عطسه‌هات رو بگیر!» رون جواب می‌دهد: «اگه می‌تونستم، الان این شکلی نبودم!»

در مسیر دنبال کردن قطار، چند بار نزدیک است با دودکش قطارهای دیگر برخورد کنند. یک‌بار هم بال ماشین به یک تابلو تبلیغاتی گیر می‌کند و نصف تابلو کنده می‌شود و در خیابان می‌افتد. مردم با تعجب به آسمان نگاه می‌کنند و بعضی‌ها فکر می‌کنند یک موجود جادویی ناشناخته حمله کرده است. هری سعی می‌کند ماشین را کنترل کند، اما فرمان درست کار نمی‌کند و هر بار که می‌چرخاند، ماشین با تأخیر واکنش نشان می‌دهد.

وقتی بالاخره قطار هاگوارتز را پیدا می‌کنند، تصمیم می‌گیرند برخلاف دفعهٔ قبل که مستقیم به هاگوارتز رفتند و با درخت بید کتک‌زن برخورد کردند، این بار ماشین را روی سقف قطار فرود بیاورند و از آنجا وارد شوند. اما فرود آمدن روی قطار در حال حرکت کار ساده‌ای نیست. ماشین چند بار روی سقف می‌لغزد، یک‌بار نزدیک است از لبهٔ قطار سقوط کند و یک‌بار هم چرخ عقبش به دودکش قطار گیر می‌کند و صدای بلندی ایجاد می‌شود که دانش‌آموزان را می‌ترساند.

با زحمت زیاد بالاخره ماشین را روی سقف قطار ثابت نگه می‌دارند. هری نفس راحتی می‌کشد و می‌گوید: «خوب شد این‌بار حداقل به درخت نخوردیم.» رون که هنوز حالش خوب نشده، جواب می‌دهد: «اگه دوباره به اون درخت می‌خوردیم، فکر کنم این‌بار خودش می‌اومد دنبالمون.»

آن‌ها از سقف وارد یکی از واگن‌ها می‌شوند. دانش‌آموزان با تعجب و خنده نگاهشان می‌کنند. بعضی‌ها می‌پرسند: «استاد پاتر، شما چرا از در نیومدین؟» و یکی از بچه‌ها با خنده می‌گوید: «استاد ویزلی، شما دوباره خوراکی‌های عجیب خوردین؟»

هری سعی می‌کند جدی بماند و می‌گوید: «این یک موضوع کاملاً ضروری بود.» اما رون که هنوز رنگش پریده، زیر لب می‌گوید: «ضروری که نبود… ولی حداقل رسیدیم.»

قطار به مسیرش ادامه می‌دهد و هری و رون در سکوت روی صندلی می‌نشینند. هری به بیرون نگاه می‌کند و با خودش فکر می‌کند که شاید هیچ‌وقت از دردسرهای دوران نوجوانی خلاص نشوند. رون هم آرام می‌گوید: «هری… دفعهٔ بعد، قبل از حرکت قطار، جلوی من رو بگیر که خوراکی نخرم.» هری جواب می‌دهد: «دفعهٔ بعد؟ امیدوارم دفعهٔ بعدی وجود نداشته باشه.»

با این حال، هر دو خوب می‌دانند تا وقتی رون ویزلی همان رون ویزلی قدیمی است، همیشه جایی برای یک «دفعهٔ بعد» وجود دارد.

استاد: هلنا ریونکلاو

***



تایید شد.

به استادت پیام بده و بعد از مشورت باهاش، برو به سراغِ مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیت‌های گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/11/22 1:14:41


پاسخ: لبخند اشک آلود ماه (داستان های گادفری و آشنایان)
ارسال شده در: شنبه 18 بهمن 1404 22:30
نمایش جزئیات
آفلاین
آزادنویسی شبانه

من:

فرشته ی کدام خدا؟

از زبان گابریل


تاریک است، با رگه هایی نورانی، سپیدآبی، نبض دار، انگار که درون قلبی به دام افتاده باشم. به خود می لرزم. گفتم یک قلب؟ قلب سیاه؟
قلب سیاه همان که می دانی.
این عبارت مثل یک دعا بر لبانم خوانده می شود.
چشمانم را باز می کنم و خودم را می بینم که بر زمین زانو زده ام، برهنه. در مقابلم کسی ایستاده. من فقط پایین ردای سیاهش را می بینم، اما لازم نیست سر بلند کنم تا بفهمم کیست. با این حال انجامش می دهم، چون فقط می خواهم ببینم چه طور چشمان خاکستری روشنش را از زیر پرده ی سنگین پلک هایش به من دوخته.

و در دستانش چیزیست، یک تاج که از خنجرهای ظریف طلایی ساخته شده. او آن را جلو می آورد و بر سرم می گذارد و فشار می دهد. خنجرها در جمجمه ام فرو می روند و من فریاد دردآلودی می کشم. خون بر سر و صورتم جاری می شود و او، لرد سابیس چیزی زمزمه می کند. نامفهوم، مانند قل قل آب.

درد جمجمه ام با دردی در کتف هایم همراه می شود. در خودم جمع می شوم. حس می کنم چیزی دارد از داخل کتف هایم بیرون می زند. تپش رگه های نورانی را در گوش هایم می شنوم. بی وقفه فریاد می زنم.

و بالاخره، سکون همه جا را می گیرد. و دیگر نه تپشی و نه فریادی. و حالا آنچه بر فرازم است، نه لرد سابیس است و نه قلب تاریک رگه دارش، بلکه سقفی از پرهای سفید است. و این پرها متعلق به بال هایی هستند که از کتف هایم بیرون زده اند.

بال هایم را عقب می دهم، از جایم بلند می شوم و پرواز می کنم و به بالا می روم، نزدیک و نزدیک تر به رگه ای تپنده و نورانی بر قلب، در حالی که چشمان خاکستری لرد سابیس همراهی ام می کند.

بیدار می شوم. کنارم مالخازار آرام خوابیده. او را از سردابش به اینجا آوردم تا آشفتگی اش درمان شود و این اتفاق افتاد، اما حالا خود بی قرارم. می خواهم بیدارش کنم و به او بگویم چه در خواب دیدم و چه طور هم از آن ترسیدم و هم مجذوبش شدم، اما این آرامشی که بر چهره اش نشسته، سینه اش که آهسته بالا و پایین می رود، مانعم می شود. دستش را می گیرم و روی سینه ام می گذارم. مالخازار، من فرشته ی کدام خدا هستم؟



هوش مصنوعی:

از زبان گابریل

دستش روی سینه‌ام گرم است؛ وزنی واقعی در برابر آن سؤال ناممکن. ضربانم زیر کف دستش می‌لرزد، انگار پاسخ می‌خواهد از گوشت و استخوانم بیرون بزند، نه از زبانم.

اگر فرشته‌ام، چرا بال‌هایم درد می‌کنند؟
اگر برگزیده‌ام، چرا تاجم هنوز خنجر دارد؟

به سقف خیره می‌مانم. نور سپیدِ سحر از لابه‌لای پرده‌ها می‌لغزد و روی گونه‌ی مالخازار می‌نشیند. این نور او را بی‌دفاع‌تر نشان می‌دهد؛ شاهی که خوابش را کنار دشمنِ سابقش می‌خوابد، خدایی که نمی‌خواهد خدا باشد. انگشتانم را آرام‌تر دور دستش حلقه می‌کنم، مبادا بیدارش کنم. از این می‌ترسم که چشم باز کند و در نگاهش همان پرسشی باشد که در خوابِ من بود.

در سرم، زمزمه‌ی لرد سابیس هنوز می‌جوشد؛ نه فرمان است و نه تهدید، بیشتر شبیه یادآوری‌ست. انگار می‌گوید: بال‌ها را گرفتی، حالا باید ارتفاع را تاب بیاوری.

می‌فهمم که آن پرها، موهبت نبودند؛ بدهی بودند. بدهی به آسمانی که دیگر به آن ایمان ندارم، به خدایی که نامش را هم نمی‌دانم، به مردمی که مرا شاه صدا می‌زنند و انتظار پاکی دارند. و من؟ من در تاریکی بال درآورده‌ام.

مالخازار کمی تکان می‌خورد. نفسش می‌شکند و دوباره آرام می‌شود. پیشانی‌ام را به موهایش نزدیک می‌کنم، بی‌آنکه لمسش کنم؛ فاصله‌ای به باریکیِ یک تصمیم. اگر بیدارش کنم، خواب را با او شریک می‌شوم… و شاید وسوسه‌اش را. اگر نکنم، این بال‌ها سنگین‌تر می‌شوند.

در دل، آهسته اعتراف می‌کنم—نه به خدا، نه به سابیس—به خودم:
من فرشته‌ی هیچ خدایی نیستم.
من شاهدِ یک خطا هستم که هنوز نام نجات را یدک می‌کشد.

دست مالخازار را کمی بالاتر می‌آورم، درست روی جایی که قلبم باید باشد.
«اگر سقوط کنم…»
زمزمه‌ام در اتاق گم می‌شود،
«…می‌خواهم بدانی که پرواز را برای تو انتخاب کردم، نه برای آن تاج.»

و با این انتخابِ لرزان، دوباره چشم‌هایم را می‌بندم؛
نه برای خواب،
برای تحملِ بیداری.

افرادی که لایک کردند