این آهنگ، شاید غمگینترین و احساسیترین موسیقیای باشه که من تا به حال شنیدم.
آهنگی که در اصل گفتوگویی خیالی، بین خواننده و مادرشه؛ مادری که مرده و پسرش با روحش به درد و دل میپردازه...
گفته میشه خواننده و مادرش هیچوقت رابطهی صمیمانهای نداشتن و وقتی مادر به سرطان مبتلا میشه، پسر بهش بی اهمیتی میکنه. نکتهی غمانگیز ماجرا اینه که حتی در لحظهی مرگ مادر، پسرش در کنار اون حضور نداشته و تموم گفتوگوی بینشون در آهنگ، تصورات و آرزوهای مرد بوده...
تلاش من بر این بوده که این صحنهای که هرگز رخ نداده رو بنویسم؛ بابت کمبود و کاستیها متاسفم......
راهروهای خلوت بیمارستان، مانند همیشه مملو از سکوت بود. قوانین سختگیرانهای که مسئولین برای آرامش بیماران مشخص کرده بودند، شکلدهندهی آن سکوت بود. اما فرقی نمیکند چه میزان قانون و مقررات وجود داشته باشد؛ قلب و روح انسان حرف نمیشنید. هیاهوی بهپا شده در درون حاضران ساختمان، میتوانست دنیایی را به نابودی بکشاند.
مرد جوانی با چهرهای غمزده و اندوهگین، پلههای بیمارستان را طی کرده بود. وقتی به خودش آمد روبهروی اتاق پزشک ارشد قرار داشت. بعد از کوبیدن چند ضربهی شمرده، وارد اتاق شد.
...The evil, it spread like a fever ahead
!It was night when you died, my firefly
در حالی که با شانههای افتاده از اتاق پزشک بیرون میآمد، بیاختیار سخنان او را در ذهنش مرور کرد... باور نمیکرد نام مادرش را با فعل ماضی مردن، در جملهای بشنود؛ همانگونه که روزی فکرش را نمیکرد که مادرش به سرطان معده مبتلا شده و در طول دورهی شیمیدرمانی، همچون شمعی در مقابل چشمان فرزندش آب شود... هیچکس نمیتوانست آن چهرهی شکسته و سالخوردهی مادرش را تشخیص دهد. زیرا دیگر خبری از آن گونههای سرخگون و صورت شاداب نبود؛ با این وجود چشمان اقیانوسی رنگش هنوز میدرخشید. اما اکنون، پزشک بیرحمانه به مرد جوان خبر خاموش شدن ستارهی براق درون چشمان مادر را میداد...
چگونه میتوانست بپذیرد؟ آیا ممکن بود که معجزهای رخ دهد و مادر دوباره همانند سابق پیش او بازگردد؟
?What could I have said to raise you from the dead
?Oh, could I be the sky on the Fourth of July
با همراهی پزشک، برای آخرین خداحافظی با مادرش، به اتاق او رفت. اتاقی که حال به اندازهی جسم مادرش، سرد و بیجان شده بود...
جسد زن هنوز روی تخت سفید رنگ قرار داشت. چشمانش با لطوفت بسته شده بود و ملحفهی سفید رنگ را بر روی سرش کشیده بودند. مرد بیشتر جلو رفت. قدمهایش همانند قبل زمین را به لرزه درنمیآوردند؛ نه آنطور که مادرش باور داشت. اکنون او همانند پسربچهی خردسالی بود که تمام زندگیاش را از او ربودهاند...
او بر لبهی تخت نشست. با دستان لرزانش ملحفه را پایین کشید تا برای آخرین بار صورت کوچک مادرش را پیش از تجزیه شدن در زیر خاک، ببیند و به خاطر بسپارد. اما هیچچیز آنطور که فکر میکرد پیش نرفت! حال چین و چروکهای صورت مادرش را به وضوح میدید. پوست گندمی رنگ او به رنگ سفید دیوار شباهت داشت. غم بدون لحظهای صبر به قلبش هجوم برد. اگر قرار بود پایان زندگی مادر خوشخندهاش در چنین حال و روزی رقم بخورد، چرا مرد جوان اصرار کرده بود که او درد شیمیدرمانی را به جان بخرد؟ برای چندین روز زندگی بیشتر در بیمارستان؟!
?Did you get enough love, my little dove
?Why do you cry
مرد سرش را پایین انداخته بود و دانههای اشک بر صورتش جاری بودند که ناگهان دست گرم مادرش را بر روی شانهاش احساس کرد. به سمت او برگشت. لبخند دوستداشتنی همیشگیاش را بر لب داشت؛ و مانند سابق، قبل از شروع آن بیماری نفرتانگیز، بهنظر میآمد.
مرد میدانست که مادرش چیزی که میبیند و احساس میکند، خیال دلنشینی بیش نیست؛ اما با اعماق وجودش میخواست در این خیال زندگی کند!
?Tell me, what did you learn from the Tillamook burn
?Or the Fourth of July
لبخند مادر پررنگتر شد.
!We’re all gonna die
سخنان مادر، قلب او را میفشرد. چگونه میتوانست با واقعیت مرگ عزیزترینش به این آسانی کنار بیاید؟
...Sitting at the bed with the halo at your head
?Was it all a disguise, like junior high
...Where everything was fiction, future, and prediction
!Now, where am I? My fading supply
لحظات دوستداشتنیای که با مادرش سپری کرده بود، همچون خنجری فولادین قلبش را میشکفتند. صحنهها به سرعت از مقابل چشمانش عبور میکرد و او در سردرگمی افکارش بیشتر و بیشتر غرق میشد.
قطرات اشک دوباره از سد ضعیف چشمانش، عبور کردند.
?Did you get enough love, my little dove
?Why do you cry
سوال احمقانهای بود. مادرش انتظار داشت او به آسانی او را به فراموشی بسپرد و به زندگی عادیاش بپردازد؟
چهرهی خندان مادر، رنگ اندوه به خود گرفت.
...And I’m sorry I left, but it was for the best
...Though it never felt right
!My little Versailles
پس همانقدر که دوری از مادرش برای مرد جوان دشوار بود، مادرش نیز آزرده شده بود. مرد مطمئن بود دیگر هیچچیز رنگ و بوی سابق را به خود نخواهد گرفت؛ و همین کافی بود که قادر به بیان چیز دیگری نباشد.
در زمان گفتوگوی مادر و پسر، در اتاق چندین بار کوبیده و سپس پرستار وارد شد. او با دیدن مرد که در سکوت گریه میکرد، اندکی تعلل کرد. اما بعد از دقایقی، به آرامی سخن گفت.
مرد جوان با تکان دادن سرش، سخن او را تایید کرد.
?"The hospital asked, "Should the body be cast
صدای مرد جوان اکنون به لرزه درآمده بود. او هقهق خفهای کرد.
!Before I... say goodbye; my star in the sky
مرد از جا برخاست و خیال مادرش را در آغوش گرفت. برایش اهمیت نداشت که او تنها یک "توهم" بود؛ نمیتوانسو آخرین فرصت خود برای بغل کردن مادرش را از دست دهد...
...Such a funny thought to wrap you up in cloth
?Do you find it all right, my dragonfly
مرد تلاش میکرد انکار کند؛ اینکه مادرش قرار است زیر خروارها خاک سرد بپوسد و خوراک حشرات شود. اما نمیشد! نمیتوانست! چگونه میتوانست طوری رفتار کند که گویا هیچ اتفاقی نیوفتاده؟
مادر دست نوازشی بر سر او کشید.
?Shall we look at the moon, my little loon
?Why do you cry
مادر بوسهای بر پیشانی عرقکردهی پسرش گذاشت.
...Make the most of your life, while it is rife
!While it is light
همه چیز کاملاً واقعی به نظر میآمد؛ گویا مادر بهراستی آنجا حضور داشت. زن ادامه داد...
...Well, you do enough talk
?My little hawk, why do you cry
?Tell me, what did you learn from the Tillamook burn
?Or the Fourth of July
لبخند دوباره چهرهی مادر را درخشاند.
!We’re all gonna die
مرد میفهمید که مادر به آرامی محو میشود و از او فاصله میگیرد. اما بدون اینکه قادر به انجام چیزی برای ساکن کردن او باشد، تنها به او خیره شد. مادر به آرامی دور میشد و از صدای او چیزی بهجز نجوا باقی نمیماند...
!We’re all gonna die
!We’re all gonna die
!We’re all gonna die
!We’re all gonna die
!We’re all gonna die
!We’re all gonna die
!We’re all gonna die
در لحظه، مادر ناپدید شد. گویا هرگز وجود نداشت و نبود. گویا هیچگاه دست نوازش بر سر فرزند داغدارش نکشیده بود. حال جسد بیجان مادر که بر روی تخت دراز کشیده بود، دوباره برجسته میشد.
حقیقت همین بود. مادر، مرده بود! مانند همهی افراد دیگر... مرد میدانست که هیچکس جاودانه نیست و روزی خودش نیز این دیار فانی را به سوی مقصدی ابدی و ناشناخته ترک خواهد کرد؛ اما این باعث میشد قلبش کمی آرام یابد؟ شاید... باز هم نمیدانست.
حتی در زمان دفن مادرش نیز نمیدانست که چه احساس کند و یا بگوید. اما همچنان صدای مادرش برای تکرار میشد.
!We’re all gonna die
همین به او یادآوری میکرد که هیچ چیز ابدی نیست. مانند خودش، مادرش و دیگران. همه روزی میمردند و تنها خاطراتشان به جا میماند. هرچند این حقیقت چیزی را برایش عوض نکرده بود و هنوز جای خالی مادرش درد داشت؛ شاید از دست دادن همین بود. سوختن با دیدن جای خالی کسی که دیگر هرگز برنخواهد گشت...
تقدیم به تمام کسانی که عزیزی از دست دادن...