جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

21 کاربر(ها) آنلاین هستند (15 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
21 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها
پاسخ: عاشقانه‌های وزارت
ارسال شده در: امروز ساعت 00:58
نمایش جزئیات
افتخارات
آفلاین
سوروس اسنیپ از اولش هم عقل درست و حسابی نداشت.
این مورد را هرکسی میتوانست از داستان زندگی اش بفهمد. در واقع هرکسی دیگری جای او بود و توسط جیمز پاتر بولی میشد، نقش پسر تنهای نیازمند توجه را برای لی لی بازی میکرد و دل دختر قصه را می ربود ولی او با غرور عجیب و بی جا قهرمان بازی درآورد و ادعای پرنس بودن داشت و همه چیز را از دست داد.

همین عقل نداشته اش هم درست در بزنگاه شوت شدن از بنگاه ناگهان به پا خواست و همان غرور و تعصب بی جا وجودش را پر کرد. به همین خاطر هم با ژستی که اصلا به او نمی آمد و بیشتر مخصوص بلاتریکس بود، برآشفت و فریاد زد:
- منو میندازی بیرون عمویی چرک؟ منو؟... میام بالاسرت پرتا (پرهایت را) قیچی موکونم!

بعد قبل از اینکه یک ابروی بلاتریکس درست بالا برود و قیافه "بهت نمیخوره این گنده معجونا جوجویی" خاصی به خود بگیرد، چوبدستی اش را بیرون کشید و به داخل بنگاه یورش برد.

بلاتریکس دستهایش را در هم گره کرد و خطاب به ورنون گفت:
- همیشه جوگیره... این لی لی هم مرد جوگیر بود! صد دفعه گفتم بابا یارو شوهرش، دامبل، دوستاش و هزار و پونصد نفر دیگه مسئولیتش رو برعهده نگرفتن، بعد تو میای میگی مرگش تقصیر منه و اینا؟! مگه گوش کرد؟ نه!... رفت معتاد شد! الانم...

جمله بلاتریکس کامل نشده بود که در بنگاه باز شد و جنازه تیکه تیکه شده سوروس اسنیپ به پرواز درآمد و درست روبروی ورنون بر زمین افتاد. رنگ از رخ ورنون و تلما پرید و با دهانی باز به جنازه خیره شدند و بعد ورنون نگون بخت که خیلی زیاد ماگل بود بالا آورد. اما این کشت و کشتار که برای بلاتریکس عادی بود، نفس عمیقی کشید و گفت:
- خب... یه جای مرگخوار خالی شد... ورنون جونم؟ قشنگم؟... میشه اون ور تر بالا بیاری؟... ام... میگم بالا آوردنت تموم شد... میخوای مرگخوار شی؟ یه جا اسنیپ قشنگ خالی داریم ها!

تلما با حالت چندشی از ورنون و محتویات معده اش دور شد و به سمت بلاتریکس آمد. عصبی و ترسیده گفت:
- میگم فهمیدی چی شد؟... یارو با مهر وزارت خونه اومده تو بنگاه من! الانم یکی از مشتریامو کشته!... یعنی چی آخه؟ مگه میشه؟!... این مرده ها!

بلاتریکس نوک پایی به جنازه اسنیپ زد و جواب داد:
- اره مرده دیگه!... ولی میدونی خوشم اومد... یارو عجیب کثیفه ولی خوب اسنیپ رو کشت!

تلما با ناباوری گفت:
- تو اصلا ناراحت نیستی؟... ناراحت هیچی! برات مهم نیست؟!

بلاتریکس سرش را تکان داد و گفت:
- نه برای چی مهم باشه!... حتما اسنیپ اذیتش کرده و اونم کشتتش! منم کسی اذیتم کنه میکشمش!

تلما آب دهانش را قورت داد. اصلا بلاتریکس و خونسردی عجیبش را درک نمیکرد. در نظر او اینکه کسی از سمت وزارتخانه اینقدر راحت کسی را کشته بود قابل قبول و حتی قابل باور نبود.
- یا مرلین... من الان برم وزارتخونه شکایت کنم؟ برم پیش لرد سیاه؟... من چیکار کنم؟

- راه نجاتت منم!

ناگهان صدایی محکم طنین انداخت و مانند خورشیدی درخشان به ابرهای تیره و تار زندگی تلما تابید. هر سه و نیم نفر ( بلاتریکس، ورنون، تلما، محتویات معده ورنون) به سمت صدا برگشتند. فرد صاحب صدای هیکلی چهار شانه و سری بسیار استوانه ای داشت. کلاه و پیراهن سبز بر تن داشت و عکس چند برگ بر پیراهنش بود. برخلاف هرپو شدیدا بوی گیاهان معطر و تمییزی میداد. فرد عجیب که صورتی بسیار سفید داشت کمی جلو آمد و گفت:
- من سدر صحت ام!... به هرپو بگین... اومدم بشورمش!

تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تاپیک انجمن
پاسخ: كلاس آموزش موسیقی جادویی
ارسال شده در: امروز ساعت 00:55
نمایش جزئیات
آفلاین


If you missed the train I'm on
You will know that I am gone
You can hear the whistle blow a hundred miles


آفتاب در آستانه ی غروب کردن بود. نسیم ملایمی در موهایش می‌وزید و او، چشم هایش را بسته بود تا غروب آزار دهنده و زیبای آفتاب را نبیند. تپه ها و چمنزار های اطراف، رنگ سبز تابستانه ی خود را به همراه بازتاب نور زرد رنگ خورشید رویشان، به نمایش می‌گذاشتند و بر تنها درخت بالای تپه، سیب های تازه رسیده، در درخشان ترین حالت خود بودند. او درست روبروی ریل قطار ایستاده بود و درست چند دقیقه ی قبل، پیش از آنکه خورشید تا این حد آسمان را نارنجی رنگ کند، او آخرین قطار زندگی اش را از دست داده بود. قطار برای او سوت بلندی کشیده بود و مایل ها از او دور شده بود.

A hundred miles, a hundred miles
A hundred miles, a hundred miles
You can hear the whistle blow a hundred miles


او همچنان میتوانست صدای سوت قطار را بشنود. آخرین قطار زندگی اش، حالا صد ها مایل دورتر، درحال حرکت بود. در پس ذهن همیشه آشفته اش که حالا آرام گرفته بود، خیالاتی نقش می‌بست. خیال میکرد صد ها مایل دور تر، کسی انتظارش را میکشد. درست در یکی از کابین های قطار. خیال میکرد صد ها مایل دورتر، جایی که قطارِ درحال حرکت، زمین را می‌لرزاند، کسی منتظر است که او در یکی از ایستگاه های قطار، ایستاده باشد. اما شاید هم حقیقت این بود؛ صد ها مایل دور تر، کسی انتظار اورا نمی‌کشید.

Lord, I'm one, Lord, I'm two
Lord, I'm three, Lord, I'm four
Lord, I'm five hundred miles away from home


نسیمی که آرام گونه هایش را نوازش میکرد و از بین پیچ و تاب موهایش گذر میکرد، خاطره های خانه ی از دست رفته اش را در گوشش آرام زمزمه میکرد. او میگفت، در خانه ای که از دست دادی، زندگی نیز از دست رفته است. نسیم، بین شاخو برگ های درخت سیب می‌پیچید، از چمنزار عبور می‌کرد و شاید حتی به چند سنگ‌ریزه در وسط ریل قطار، تکان کوچکی میداد. اما در نهایت، دوباره به پیچ و تاپ موهای او بازمی‌گشت و خودش را غرق در امواج موهایش میکرد. نسیم یاداوری میکرد. یاداور این بود که او، پانصد مایل از خانه اش دور شده است. اما نه آن خانه ای که از دستش داده است، خانه ی او آغوش همان کسی بود که اکنون در قطار، سرش را به شیشه تکیه داده بود و انتظار میکشید.

Away from home, away from home
Away from home, away from home
Lord, I'm five hundred miles away from hom

اما اینجا و در این مکان، درست روبروی ریل قطار، دور از خانه، تنها چیزی که انتظارش را می‌کشید رنگ های آسمان درحالِ غروب بود. رنگ های نارنجی پشت پلکش نقش میبستند و او سرمای آزار دهنده ای را احساس می‌کرد. سرمایی که فقط و فقط، تنهایی و آزردگی اش را به یادش می آورد. این سرما درست همانند نسیم، دوری را به یاد می آورد. او همچنان، پانصد مایل، دور تر از خانه ایستاده بود. دور از آغوش از دست رفته اش.

Not a shirt on my back
Not a penny to my name
Lord, I can't go back home this ole way


سرما کم کم خبر تاریکی هوا را به او داد. خبر اینکه، حلالی کوچک از ماه، در آسمان جای گرفته است. صدای سوت قطار، دیگر شنیده نمیشد. سرما خبر از درد می‌داد، خبر از درماندگی، خبر از تنهایی.
او می‌گفت قطار رفته است و تو راهی برای بازگشت به خانه ات نداری. شاید او اینجا خواهد ماند. شاید قطاری دیگر روزی برای او زمین را به لرزه در بیاورد. شاید آن روز، آن آغوش گرم همچنان در همان اتاقک کوچک، روی همان صندلی جلوی پنجره، به انتظار نشسته باشد. شاید آن آغوش گرم، هیچگاه بیخیال درماندگی او نشود.

This ole way, this ole way
This ole way, this ole way
Lord, I can't go back home this this ole way


او تصمیم خود را گرفته بود، میخواست روز ها روی همان تپه، زیر درخت سیب بنشیند و انتظار قطار و تنها مسافرش را بکشد. این انتظار کشیدن، بهتر از راهی بود که سرما در اختیارش قرار می‌داد. اما شاید این راه بازگشت به خانه نبود، شاید باید به دنبال قطار از دست رفته آنقدر میدوید و میدوید و بارها زمین می‌خورد تا شاید صدای سوتش را بار دیگر بشنود. اما پاهایش خسته تر از این بودند. زانو هایش دردمند تر از این بودند. و روحش، حالا آرامش بیشتری را تجربه میکرد.

If you missed the train I'm on
You will know that I am gone
You can hear the whistle blow a hundred miles


و در آخر، در خیالاتش، او هیچگاه از قطارش جا نمانده بود. او در انتظار کسی نبود و او صدای سوت قطار را بالای سرش می‌شنید. او به سمت خانه حرکت میکرد و هیچگاه درمانده و بی کس، دور از خانه نمی‌ماند. در خیالاتش...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لیلی اوانز در 1405/4/31 1:07:04
𝐿𝒾𝓁𝓎 𝑜𝒻 𝓉𝒽𝑒 𝒱𝒶𝓁𝓁𝑒𝓎
تاپیک انجمن
پاسخ: كلاس نجوم و ستاره‌شناسی
ارسال شده در: دیروز ساعت 23:35
نمایش جزئیات
آفلاین
وینکی سفینه ی لیلی را قبول نکرد. درواقع وینکی سفینه ی هیچکس را قبول نکرد. او ادعا داشت سفینه ی کلاس، بهترین سفینه در کل دنیای فضانوردی جادویی است پس همگی فضا آموزان را سوار سفینه اش کرد و درحال حاضر قرار بود از اتمسفر زمین عبور کنند. آنها فشرده کنار هم نشستند و اختلافاتشان را کنار گذاشتند. تنها مشکل این بود که سقف سفینه در هنگام بلند شدن از سطح زمین کنده شده بود و حالا، باد تندی که باد نیست، از روبرو به صورتشان میخورد و باعث میشد صورتشان کج و معوج شود.

- آاااااااا!
- یییییییی!
- اوووووووووو!

بین این همه سرو صدا، لیلی تنها کسی بود که فقط صدای قورت دادن آب دهانش را میشد شنید. لیلی دست هایش را مشت کرده بود و می‌گذاشت ناخن هایش در گوشت دستش فرو بروند. او این درد را حس نمیکرد زیرا خارج شدن از اتمسفر زمین، ذهنش را درگیر کرده بود. او با خود فکر می‌کرد بعد از رد شدن از این اتمسفر، به خاطر فشار زیاد، یا سرش قطع میشود، یا موهایش از جا کنده شده و در فضا معلق میمانند.

بعد از اینکه جیمز سیریوس، از یک گوشه ی سفینه به گوشه ی دیگر سفینه پرت شد و سرش روی پاهای مادربزرگش ( که اینَک بسیار جوان تر از یک مادربزرگ بود) قرار گرفت، لیلی جیغی کشید و دستش را روی دهانش گذاشت.
- مگه نگفتم سفت بچسب مامانت کله ی منو میکنه!
- ببخشیدد آاااااااااا!

فشار زیادی از طرف اتمسفر به پاهای جیمز سیریوس که در هوا بودند وارد شد و لیلی گمان کرد چند ثانیه ی بعد، حتما جیمز سیریوس بدون پا میشود. اما خوشبختانه روزالین با یک حرکت فضانوردانه، یک پایش را این طرف گذاشت، یک پایش را آن طرف و دست هایش را باز کرد و بالای سرش برد که یکهو، پاهایش به سرعت از سطح سفینه جدا شدند و روزالین با سرعتی دو برابر سرعت سفینه، از اتمسفر رد شد! خب این که به نفع هیچکس نبود پس چرا گفتم خوشبختانه؟ چون اشتباه را شما میکنید! چرا فکر میکنید به نفع کسی نبود؟ در این زمان، جیمز سیریوس قهقهه ای میزد و خوشحال و شاد و خندان، پاهایش را پایین میکشید!

-‌ این یارو اتمسفر آدم بشو نیست!
- خب اتمسفر آدم نیست که آدم بشه!
- خفه شید بزارید فکر کنم!

همه داد میزدند چون شما تصور کنید صدای جو بسیار زیاد بود! لیلی بعد از فریاد بلندی که زد و خودش هیچ فکر نمیکرد چنین تن صدایی را هم داشته باشد، انگشت هایش را روی دو طرف سرش، روی شقیقه هایش گذاشت و فشار داد‌. چشمانش را بست و بلافاصله مغزش شروع کرد به سوال های بی جا پرسیدن.
- الان که روزالین پرت شد اون طرف... یعنی دستو پاش و سرش از هم جدا شدن؟ اصلا زندست؟ اه یه لحظه خفه شو! موضوع اصلی این نیست.

لیلی با خودش درگیر بود و در همان زمان همگی فریاد میزدند:
- خاله لیلی تو به دادمون برس!
- خاله لیلی...

خاله لیلی، تصمیمش را گرفت! او از جایش بلند شد و دستش را رو به جلو گرفت و مانند یک سوپرهیرو مشت کرد.
- پیش به سوی اتمسفر و فراتر از آننن

همگی از خاله لیلی تقلید کردند و سوپرهیرویی شدند برای خودشان! سپس همه‌شان مانند روزالین از سطح سفینه جدا شدند و بر خلاف تصورشان، به سمت جلو حرکت کردند و خوردند به یک دیوار! درست است دیوار. اتمسفر تصمیم گرفته بود دیواری شود سد راهشان، و اجازه ی ورود ندهد. اما این دیوار یک در هم داشت. در بد شانس ترین حالت ممکن، سفینه‌ قرار بود سقوط کند و همین هم شد. همگی شروع به جیغ زدن کردند و گریه کنان یکصدا گفتند:
- خاله لیلییییی

لیلی بسیار ریلکس به نظر می‌رسید. درواقع در درونش غوغایی برپا بود اما ظاهرسازی میکرد! با همان مشت سوپرهیرویی، سه بار در زد. همانطور که منتظر بود اتمسفر درش را به رویشان باز کند، دهانی از داخلش پدیدار شد و به همه ی آن ها فوت کرد. فوتش آنقدر قوی بود که پرت شدند به این طرف و آن طرف و معلق ماندند. لیلی با عصبانیت دوباره مشت سوپرهیرویی را به کار گرفت و به طرف اتمسفر پرواز کرد و محکم کوبیده شد به یک شیشه.
- آخ!
- تغییر ماهیت داد.
- دماغ خاله لیلی...

لیلی عقب رفت و بینی اش هم که چسبیده بود به شیشه، با او به عقب آمد. لیلی چند لحظه با خود فکر کرد و بعد لبخند زد.
- تو از برخورد مستقیم خوشت نمیاد

همه هاج و واج مانده بودند، حتی اتمسفر.

- خب ببین، تو هر پنج ثانیه شخصیتتو عوض میکنی. اینم شد سبک زندگی؟ به نظرت به مشاوره نیاز نداری؟

اتمسفر تقریبا گفت:
-
- داشتم میگفتم... آدم بدی نیستیاا یه وقت ناراحت نشی، فقط مرزای شخصیتت خیلی ضعیفه میدونی دیگه... حالا اگه لطف کنی درتو... چیز یعنی پنجرتو باز کنی، به مشاورم میگم رایگان درمانت کنه.

لیلی چشمکی زد و دست به سینه منتظر ماند. دهانی که از درون شیشه بیرون آمده بود، شروع به حرف زدن کرد.
- باااشه
- صدای روزالین کوههههه!
- چی؟

لیلی توجهی به جیمز سیریوس نکرد، همه از درون پنجره ای که باز شده بود، خود را به آن طرف اتمسفر انداختند. جیمز سیریوس، تا خواست رد شود، پنجره بسته شد، تغییر ماهیت داد و دیوار شد. لیلی در آن طرف اتمسفر، روزالین اورست را دید که با این که سرو دست و پاهایش از هم جدا شده بودند و در هوا معلق مانده بودند، سرش را جلوی دیوار نگه داشته بود و زبانش را برای جیمز دراز کرده بود. روزالین اتمسفر شده بود یا اتمسفر روزالین؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
𝐿𝒾𝓁𝓎 𝑜𝒻 𝓉𝒽𝑒 𝒱𝒶𝓁𝓁𝑒𝓎
تاپیک انجمن
پاسخ: كلاس آموزش موسیقی جادویی
ارسال شده در: دیروز ساعت 23:15
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین


این آهنگ، شاید غمگین‌ترین و احساسی‌ترین موسیقی‌ای باشه که من تا به حال شنیدم.
آهنگی که در اصل گفت‌و‌گویی خیالی، بین خواننده و مادرشه؛ مادری که مرده و پسرش با روحش به درد و دل می‌‌پردازه...
گفته می‌شه خواننده و مادرش هیچ‌وقت رابطه‌ی صمیمانه‌ای نداشتن و وقتی مادر به سرطان مبتلا می‌شه، پسر بهش بی اهمیتی می‌کنه. نکته‌ی غم‌انگیز ماجرا اینه که حتی در لحظه‌ی مرگ مادر، پسرش در کنار اون حضور نداشته و تموم گفت‌وگوی بین‌شون در آهنگ، تصورات و آرزوهای مرد بوده...
تلاش من بر این بوده که این صحنه‌ای که هرگز رخ نداده رو بنویسم؛ بابت کمبود و کاستی‌ها متاسفم...


...


راهروهای خلوت بیمارستان، مانند همیشه مملو از سکوت بود. قوانین سخت‌گیرانه‌ای که مسئولین برای آرامش بیماران مشخص کرده بودند، شکل‌دهنده‌ی آن سکوت بود. اما فرقی نمی‌کند چه میزان قانون و مقررات وجود داشته باشد؛ قلب و روح انسان حرف نمی‌شنید. هیاهوی به‌پا شده در درون حاضران ساختمان، می‌توانست دنیایی را به نابودی بکشاند.

مرد جوانی با چهره‌ای غم‌زده و اندوهگین، پله‌های بیمارستان را طی کرده بود. وقتی به خودش آمد روبه‌روی اتاق پزشک ارشد قرار داشت. بعد از کوبیدن چند ضربه‌ی شمرده، وارد اتاق شد.
...The evil, it spread like a fever ahead
!It was night when you died, my firefly


در حالی که با شانه‌های افتاده از اتاق پزشک بیرون می‌آمد، بی‌اختیار سخنان او را در ذهنش مرور کرد... باور نمی‌کرد نام مادرش را با فعل ماضی مردن، در جمله‌ای بشنود؛ همان‌گونه که روزی فکرش را نمی‌کرد که مادرش به سرطان معده مبتلا شده و در طول دوره‌ی شیمی‌درمانی، همچون شمعی در مقابل چشمان فرزندش آب شود... هیچ‌کس نمی‌توانست آن چهره‌ی شکسته و سالخورده‌ی مادرش را تشخیص دهد. زیرا دیگر خبری از آن گونه‌های سرخ‌گون و صورت شاداب نبود؛ با این وجود چشمان اقیانوسی رنگش هنوز می‌درخشید. اما اکنون، پزشک بی‌رحمانه به مرد جوان خبر خاموش شدن ستاره‌ی براق درون چشمان مادر را می‌داد...
چگونه می‌توانست بپذیرد؟ آیا ممکن بود که معجزه‌ای رخ دهد و مادر دوباره همانند سابق پیش او بازگردد؟

?What could I have said to raise you from the dead
?Oh, could I be the sky on the Fourth of July


با همراهی پزشک، برای آخرین خداحافظی با مادرش، به اتاق او رفت. اتاقی که حال به اندازه‌ی جسم مادرش، سرد و بی‌جان شده بود...
جسد زن هنوز روی تخت سفید رنگ قرار داشت. چشمانش با لطوفت بسته شده بود و ملحفه‌ی سفید رنگ را بر روی سرش کشیده بودند. مرد بیشتر جلو رفت. قدم‌هایش همانند قبل زمین را به لرزه درنمی‌آوردند؛ نه آن‌طور که مادرش باور داشت. اکنون او همانند پسربچه‌ی خردسالی بود که تمام زندگی‌اش را از او ربوده‌اند...
او بر لبه‌ی تخت نشست. با دستان لرزانش ملحفه‌ را پایین کشید تا برای آخرین بار صورت کوچک مادرش را پیش از تجزیه شدن در زیر خاک، ببیند و به خاطر بسپارد. اما هیچ‌چیز آن‌طور که فکر می‌کرد پیش نرفت! حال چین و چروک‌های صورت مادرش را به وضوح می‌دید. پوست گندمی رنگ او به رنگ سفید دیوار شباهت داشت. غم بدون لحظه‌ای صبر به قلبش هجوم برد. اگر قرار بود پایان زندگی مادر خوش‌خنده‌اش در چنین حال و روزی رقم بخورد، چرا مرد جوان اصرار کرده بود که او درد شیمی‌درمانی را به جان بخرد؟ برای چندین روز زندگی بیشتر در بیمارستان؟!

?Did you get enough love, my little dove
?Why do you cry


مرد سرش را پایین انداخته بود و دانه‌های اشک بر صورتش جاری بودند که ناگهان دست گرم مادرش را بر روی شانه‌اش احساس کرد. به سمت او برگشت. لبخند دوست‌داشتنی همیشگی‌اش را بر لب داشت؛ و مانند سابق، قبل از شروع آن بیماری نفرت‌انگیز، به‌نظر می‌آمد.
مرد می‌دانست که مادرش چیزی که می‌بیند و احساس می‌کند، خیال دلنشینی بیش نیست؛ اما با اعماق وجودش می‌خواست در این خیال زندگی کند!

?Tell me, what did you learn from the Tillamook burn
?Or the Fourth of July


لبخند مادر پر‌رنگ‌تر شد.
!We’re all gonna die


سخنان مادر، قلب او را می‌فشرد. چگونه می‌توانست با واقعیت مرگ عزیزترینش به این آسانی کنار بیاید؟
...Sitting at the bed with the halo at your head
?Was it all a disguise, like junior high
...Where everything was fiction, future, and prediction
!Now, where am I? My fading supply


لحظات دوست‌داشتنی‌ای که با مادرش سپری کرده بود، همچون خنجری فولادین قلبش را می‌شکفتند. صحنه‌ها به سرعت از مقابل چشمانش عبور می‌کرد و او در سردرگمی افکارش بیشتر و بیشتر غرق می‌شد.

قطرات اشک دوباره از سد ضعیف چشمانش، عبور کردند.

?Did you get enough love, my little dove
?Why do you cry


سوال احمقانه‌ای بود. مادرش انتظار داشت او به آسانی او را به فراموشی بسپرد و به زندگی عادی‌اش بپردازد؟
چهره‌ی خندان مادر، رنگ اندوه به خود گرفت.
...And I’m sorry I left, but it was for the best
...Though it never felt right
!My little Versailles


پس همان‌قدر که دوری از مادرش برای مرد جوان دشوار بود، مادرش نیز آزرده شده بود. مرد مطمئن بود دیگر هیچ‌چیز رنگ و بوی سابق را به خود نخواهد گرفت؛ و همین کافی بود که قادر به بیان چیز دیگری نباشد.

در زمان گفت‌وگوی مادر و پسر، در اتاق چندین بار کوبیده و سپس پرستار وارد شد. او با دیدن مرد که در سکوت گریه می‌کرد، اندکی تعلل کرد. اما بعد از دقایقی، به آرامی سخن گفت.
مرد جوان با تکان دادن سرش، سخن او را تایید کرد.
?"The hospital asked, "Should the body be cast


صدای مرد جوان اکنون به لرزه درآمده بود. او هق‌هق خفه‌ای کرد.
!Before I... say goodbye; my star in the sky


مرد از جا برخاست و خیال مادرش را در آغوش گرفت. برایش اهمیت نداشت که او تنها یک "توهم" بود؛ نمی‌توانسو آخرین فرصت خود برای بغل کردن مادرش را از دست دهد...
...Such a funny thought to wrap you up in cloth
?Do you find it all right, my dragonfly


مرد تلاش می‌کرد انکار کند؛ این‌که مادرش قرار است زیر خروارها خاک سرد بپوسد و خوراک حشرات شود. اما نمی‌شد! نمی‌توانست! چگونه می‌توانست طوری رفتار کند که گویا هیچ اتفاقی نیوفتاده؟

مادر دست نوازشی بر سر او کشید.
?Shall we look at the moon, my little loon
?Why do you cry


مادر بوسه‌ای بر پیشانی عرق‌کرده‌ی پسرش گذاشت.
...Make the most of your life, while it is rife
!While it is light


همه چیز کاملاً واقعی به نظر می‌آمد؛ گویا مادر به‌راستی آن‌جا حضور داشت. زن ادامه داد...
...Well, you do enough talk
?My little hawk, why do you cry
?Tell me, what did you learn from the Tillamook burn
?Or the Fourth of July


لبخند دوباره چهره‌ی مادر را درخشاند.
!We’re all gonna die

مرد می‌فهمید که مادر به آرامی محو می‌شود و از او فاصله می‌گیرد. اما بدون این‌که قادر به انجام چیزی برای ساکن کردن او باشد، تنها به او خیره شد. مادر به آرامی دور می‌شد و از صدای او چیزی به‌جز نجوا باقی نمی‌ماند...
!We’re all gonna die
!We’re all gonna die
!We’re all gonna die
!We’re all gonna die
!We’re all gonna die
!We’re all gonna die
!We’re all gonna die


در لحظه، مادر ناپدید شد. گویا هرگز وجود نداشت و نبود. گویا هیچ‌گاه دست نوازش بر سر فرزند داغ‌دارش نکشیده بود. حال جسد بی‌جان مادر که بر روی تخت دراز کشیده بود، دوباره برجسته می‌شد.

حقیقت همین بود. مادر، مرده بود! مانند همه‌ی افراد دیگر... مرد می‌دانست که هیچ‌کس جاودانه نیست و روزی خودش نیز این دیار فانی را به سوی مقصدی ابدی و ناشناخته ترک خواهد کرد؛ اما این باعث می‌شد قلبش کمی آرام یابد؟ شاید... باز هم نمی‌دانست.

حتی در زمان دفن مادرش نیز نمی‌دانست که چه احساس کند و یا بگوید. اما همچنان صدای مادرش برای تکرار می‌شد.
!We’re all gonna die


همین به او یادآوری می‌کرد که هیچ چیز ابدی نیست. مانند خودش، مادرش و دیگران. همه روزی می‌مردند و تنها خاطرات‌شان به جا می‌ماند. هرچند این حقیقت چیزی را برایش عوض نکرده بود و هنوز جای خالی مادرش درد داشت؛ شاید‌ از دست دادن همین بود. سوختن با دیدن جای خالی کسی که دیگر هرگز برنخواهد گشت...

تقدیم به تمام کسانی که عزیزی از دست دادن...

افرادی که لایک کردند

Certainty is a delightful illusion
تاپیک انجمن
پاسخ: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
ارسال شده در: دیروز ساعت 18:51
نمایش جزئیات
آفلاین
عنوان پست: درخواست نقش سوروس اسنیپ (بر عهده‌ی کاربر «کرمی»)

متن معرفی:

من سوروس اسنیپ هستم. برای کسانی که نیاز به معرفی دارند: رئیس خانه‌ی اسلایترین، استاد کلاس معجون‌سازی و (در مقاطعی) دفاع در برابر جادوی سیاه. مدیری که هاگوارتز را تا آخرین نفس محافظت کرد، مرگ‌خواری که هرگز به لرد سیاه وفادار نبود و برای محفل ققنوس جاسوسی می‌کرد. عاقبت همین وفاداری پنهان، به قیمت جانم تمام شد؛ توسط خودِ لرد سیاه کشته شدم.

اگر به دنبال تعریف و تمجید هستید، اینجا جای مناسبی نیست. در کلاس من، بی‌دقتی و تنبلی جایی ندارد و انتظار دارم دانش‌آموزانم ظرافت و دقت را در کارشان رعایت کنند. گذشته‌ی من متعلق به من است و حاضرم برای محافظت از رازهایم دست به هر کاری بزنم.

در ایفای نقش، اسنیپ را سرد، محاسبه‌گر و بی‌نهایت مراقب خواهید یافت. او با دانش‌آموزانش سخت‌گیر است، با همکارانش فاصله می‌گیرد و با دشمنانش بی‌رحمانه برخورد می‌کند. اما به خاطر داشته باشید که او هرگز احساساتش را بروز نمی‌دهد؛ مگر در لحظاتی که کنترلش را از دست بدهد. هوشیاری و زرنگی تنها راه شما برای برخورد با من است.

چه در نقش دانش‌آموز، چه همکار و چه دشمن روبرو شوم، هرگز فراموش نکنید که من همیشه دو قدم از شما جلوترم. در دنیای جادوگران، اگر نیاز به شخصیتی دارید که بین دو جبهه سیر کند، از رازها محافظت کند و هرگز لبخند نزند، من همان کسی هستم که به دنبالش می‌گردید.

افرادی که لایک کردند

_"MR KARAMI"_
تاپیک انجمن
پاسخ: زبان شناسی جادویی
ارسال شده در: دیروز ساعت 18:22
نمایش جزئیات
آفلاین
یک ساعتی میشد که لیلی به تکلیفی که در دفترچه اش یادداشت کرده بود، خیره شده بود و تک تک کلماتش را بررسی میکرد.

نقل قول:
تکلیف جلسه‌ی بعد، کثیفی پنهان ذات خودتون رو نشون می‌دید؛ و بهتره که واقعی باشه، نه من‌درآوردی و جهت رفع تکلیف!


لیلی با خودش فکر کرد. کلمه ی «کثیف» ، وزن خیلی سنگینی داشت. طوری که اگر آن را به همراه کلمه ی «ذات» روی کفه های ترازو می‌گذاشت، قطعا کفه ای که «کثیف» روی آن قرار داشت سنگین تر میشد و پایین تر می‌رفت. در انتهای تکلیف نوشته شده بود: واقعی باشه، من‌درآوردی نباشه، جهت رفع تکلیف نباشه! این یعنی اگر اشتباهی از لیلی سر میزد و تکلیف را غیر واقعی تحویل پروفسور میداد، ممکن بود او را بفرستد به همان ساطلایتی که ازش میگفت. شاید هم اورا ببرد نوک قله ی کوهی که روبه گودال زباله ها قرار دارد و اورا با یک حرکتِ کثیف، پرت کند داخل آشغال های بی مصرف.

لیلی لحظه ای خود را روی آن صخره تصور کرد و بعد سرش را به چپو راست تکان داد تا این افکار کثیف را از سرش بیرون براند. او در همین حین متوجه شد که ناخن قرمز رنگ کاشته شده اش را آنقدر جویده است که از ارتفاع آن کم شده است. دست هایش را روی سرش گذاشت و سعی کرد آن افکار همیشه مزاحم را به کار بیاندازد.
- ذات کثیف... ذات کثیف... من ذات کثیف ندارم! اوه خدای من...

نزدیک بود به خاطر اینکه ذات کثیفی ندارد گریه اش بگیرد پس از جایش بلند شد و به کتابخانه رفت تا شاید در آنجا کتابی باشد که توسط آن، بتواند ذات کثیفش را کشف کند. او در بین قفسه ها گشت و گشت و از بین کتاب های دایرةالمعارف اشباح بد ذات و تاریخچه ی اشتباهات جادوگران مشهور ولی بد ذات، «چگونه بد ذات باشیم» را انتخاب کرد.
نقل قول:
فهرست کتاب:
صفحات ۱ تا ۱۵ : چگونه در صف غذا جلو تر از دوستمان به آخرین تکه ی پیتزا برسیم.
صفحات ۱۶ تا ۲۹: چگونه در هنگام رد شدن از کنار کسی، دقیقا روی شنلش پا بگذاریم و وانمود کنیم اتفاقی بوده است.
صفحات ۳۰ تا ۴۱: روش های غیر مودبانه برای قطع کردن حرف دیگران.
صفحات ۴۲ تا ۵۳: تکنیک های پیشرفته گفتنِ ولش کن مهم نیست... وقتی همه کنجکاو شده اند.
صفحات ۵۴ الی آخر: ذاتمان کثیف نمیشود، چگونه کثیفش کنیم؟


لیلی، صفحه های کتاب را ورق زد و به صفحه ی ۵۴ رسید. کتاب گفته بود اگر ذاتتان به هیچ وجه کثیف نمیشود، چاره ای ندارید که آن را در بیاورید و با دستان خودتان کثیفش کنید. لیلی همانطور که کتاب توضیح داده بود، ذات خود را درآورد. ذات لیلی از سفیدی برق میزد. او مقداری با خود کلنجار رفت و تصمیم گرفت این ذات سفیدِ براق را به دفتر هرپو ببرد تا شاید او بتواند در کثیف کردنش کمک کند.

لیلی حالا پشت در دفتر هرپو ایستاده بود. از داخل اتاق، تا فرسخ ها بوی بد و زباله و هرچه که میتوانید تصورش را بکنید می‌آمد. لیلی با یک دستش دستمالی جلوی دهانش گرفته بود و با دست دیگرش ذات براقش را نگه داشته بود. بوی میوه ی گندیده که به مشامش خورد، با خود فکر کرد که نکند هرپو بوی آنها را تشخیص نمیدهد و آنهارا به عنوان میوه ی سالم میخورد؟... شاید هم میوه هارا آنقدر کتک میزند تا از درد سریع پوسیده میشوند و هرپو میوه ی گندیده دوست دارد.

هرپو در را باز کرد. پیژامه ی آبی رنگ راه راهی به تن داشت و پیراهنش مقداری بالا رفته بود تا بتواند پشم های زیر بغلش را بخاراند. لیلی با دیدن آن صحنه چشم هایش گرد شد و پارچه از دستش افتاد.
- بیا تو دختر

لیلی به همراه ذاتش به داخل دفتر بسیار کثیف هرپو قدم گذاشت.
- نه... درو نبند... درو نبند... درو ببندی من خفه میشم...
لیلی هیچوقت این حرف هارا به زبان نیاورد زیرا تمام این حرف ها همیشه در سرش با صدای خودش پخش میشدند. اما بدبختانه، هرپو در را بست و از آنجایی که پنجره ها هم بسته بودند، لیلی خفگی را در عمق وجودش احساس کرد.

- خب خب، چیکار میتونم برات بکنم دختر؟
- هیچی... نمیخوام بمیرم... میخوام برم... میخوام از اینجا فرار کنم...

اشتباه نکنید، لیلی این حرف هارا هم به زبان نیاورده بود. بعد از زدن این حرف ها در سرش، لیلی خودش را تصور کرد که به سمت در اتاق هرپو فرار میکند و برای نجات خودش سختکوشانه به در میکوبد تا کسی پشت در، آن را باز کند. اما او در واقعیت درست کنار هرپو ایستاده بود، لبخند گنده ای زده بود و هرپو هم منتظر جوابی از سمت او بود.
- خ... خب... این ذات منه... هرکاری میکنم کثیف نمیشه... ع... عوق... میشه کثیفش کنید؟...

اینبار تمام کلمات از زبان خودش بود اما عوقی که وسط حرفش زد، در سرش پخش شده بود( او بیش از حد اندازه رودرواسی دارد که بتواند در صورت طرف عوق بزند. پس در افکارش عوق میزند) پس هرپو آن را نشنید.

- هوم؟ پس بدش به من.
- باشه... عوق... بگیرینش...

هرپو ذات لیلی را گرفت. در ابتدا برق سفیدی ذات، چشمانش را کور کرد. او بعد از چند ثانیه وارسی کردن ذاتش، آن را از این دست به آن دست داد و چند بار دست هایش را به آن مالید. در نهایت ذات را که کاملا سیاه شده بود به او پس داد.
- بگیر دخترم
- چ... چی؟.... چطوری کثیفش کردین؟...
- فقط بهش دست زدم دخترم، البته بگم من امروز حموم بودم.

با شنیدن این حرف، چشم هایش گرد شد و از پایین تا بالای هرپو را آنالیز کرد. دمپایی هایی به پا داشت که انگار همین چند دقیقه ی پیش با آنها یک راست به دورن گودال گِل پریده است. چرک لای ناخنش با صابون مخلوط شده بود، از پیژامه اش بوی پیازچه بلند میشد و روی پشم های زیر بغلش مقداری کف صابون دیده میشد. موهایش هم چرب نبود پس او امروز واقعا حمام بوده است!

لیلی فقط سرش را تکان داد و به همراه ذاتی که با دستان هرپو رو سیاه شده بود، به سمت در اتاق دوید. دستگیره ی در را که گرفت، مایعی چسب مانند به دستش چسبید. هرپو با لبخند به او نگاه میکرد و لیلی هم با دست چسبانش لبخندی زد و اتاق را ترک کرد. حالا ذات کثیفش نه تنها چسبناک میشد، بلکه او متوجه شد ذاتش بوی آشغالی سر کوچشان را میدهد.

افرادی که لایک کردند

𝐿𝒾𝓁𝓎 𝑜𝒻 𝓉𝒽𝑒 𝒱𝒶𝓁𝓁𝑒𝓎
تاپیک انجمن
پاسخ: تاريخ جادوگری
ارسال شده در: دیروز ساعت 17:45
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
درود نقشه‌های عالم و تمامی قطب‌نماها بر شما، پروفسور شکاک!

بخش اول
ما پس از بررسی اسناد فوق‌محرمانه، نقشه های باستانی، چندین جدول که خودم هم نمی‌دانم برای چه کشیده‌ام، و یک کامیون کاغذ پوستی که بی‌دلیل روی هم انباشته شده بودند، به نتیجه‌ای رسیدم که احتمالاً کتاب های تاریخ حاضر نیستند آن را چاپ کنند! (افشاگری بزرگ!)

اگر فرض کنیم کتاب‌ها راست می‌گویند، گویا دایناسورها بر اثر برخورد شهاب‌سنگ منقرض شده‌اند. اما اگر واقعا این‌طور است، چرا هیچکس تا امروز، خود شهاب‌سنگ را برای دادخواست و بازجویی نفرستاده به تاپیک دادگاه علنی آزکابان؟! چرا همه حرف شاهدان را باور کرده‌اند؟

اما حقیقت چیست؟ در واقع، میلیون‌ها سال پیش، مرلین کبیر مشغول آزمایشی طلسمی برای کوچک‌سازی موجودات بزرگ بود تا هزینه نگهداری‌شان کمتر شود؛ تازه متوجه شده بود که یک دایناسور در یک وعده غذایی، سه وزارتخانه، دو هاگوارتز و یک هاگزمید را می‌بلعد، و این روند از نظر اقتصادی، اصلاً قابل تحمل نیست.

طبق یادداشت‌هایی که شخصاً روی نقشه‌هایم پیدا کردم، قرار بود طلسم فقط اندازه معده دایناسورها را کوچک کند تا با چند برگ کاهو یا نهایتاً یک بز کوچک سیر شوند. اما درست در حساس‌ترین لحظه، مرلین عطسه کرد؛ شدت عطسه آن‌قدر زیاد بود که چوبدستی‌اش دقیقاً هفت و نیم درجه به سمت چپ منحرف شد. نه هفت درجه، نه هشت درجه، دقیقا هفت و نیم! لطفاً این عدد را به خاطر بسپارید، چون روی سه نمودار و چهار نقشه هم آن را علامت زده‌ام.

نتیجه این انحراف کوچک، فاجعه‌ای بزرگ بود. طلسم به جای کوچک کردن معده، خود دایناسورها را کوچک کرد. آن‌قدر کوچک که امروزه با نام‌هایی مانند هیپوگریف، تسترال و چند موجود دیگر در میان ما زندگی می‌کنند و هربار که جادوگری می‌بینند، خاطرات دوران باشکوه‌شان به ذهن‌شان خطور می‌کند.

اگر الان با خودتان می‌گویید «پس تک‌شاخ چی؟» باید بگویم که پرونده تک‌شاخ‌ها هنوز روی میز کار من باز است و تا تکمیل شدن نقشه‌ی شماره 381 هیچ نظری درباره آن‌ها نمی‌دهم.

برای اینکه کسی متوجه این اشتباه تاریخی نشود، چندتا از پیروان مرلین داستان برخورد شهاب‌سنگ را ساختند؛ مرلین هم به شایعات دامن زد. به نظر من، این بزرگ‌ترین عملیات سرپوش‌گذاری تاریخ جادو و غیرجادو است!


بخش دوم
برای رسیدن به این نتیجه، ابتدا 27 نقشه باستانی را روی هم قرار دادم. پس از چهار ساعت تلاش و تفکر جانانه، متوجه شدم همه را برعکس گرفته بودم. بنابراین دوباره از اول شروع کردم.ووی ووی ووی

سپس محل زندگی دایناسورهای باستان را با محل زندگی تسترال‌های امروزی مقایسه کردم. نتیجه کاملا مشکوک بود؛ هر دو عاشق آفتاب‌گرفتن هستند، هر دو علاقه عجیبی به بید کتک‌زن دارند و هیچ‌کدام هم علاقه ای به پرداخت مالیات ندارند. این میزان شباهت را نمی‌توان اتفاقی دانست!

بعد سراغ مرلین کبیر رفتم. البته ایشان حاضر به مصاحبه نشدند؛ بنابراین تحقیقاتم را از ریش‌شان آغاز کردم. میان ریش های ایشان چند تار موی سبز پیدا شد که احتمالاً متعلق به آخرین دایناسوری بوده که هنگام اجرای طلسم، برای اعتراض یقه مرلین را گرفته است. اگر نظریه دیگری دارید، پس توضیح دهید یک تار موی سبز میان ریش یک جادوگر چه می کند؟!

پس از دردسرهای قبلی، سه نمودار، دو ذره‌بین، یک قطب‌نما، یک متر پارچه‌ای، یک ذره خاک مشکوک که ظاهراً متعلق به زمان دایناسورها بود، هشت ساعت خیره شدن به دیوار، شش بار اندازه گیری زاویه تابش خورشید و... را نیز به تحقیقام اضافه کردم. نتیجه هربار یکسان بود و هرچه داده‌ها بیشتر می‌شدند، داستان شهاب‌سنگ هم غیرواقعی‌تر جلوه می‌کرد.

با کمال تاسف به آحاد جامعه اعلام می‌کنم که حتی نقشه‌های من هم نمی‌دانند آن شهاب‌سنگ اکنون کجاست و به سمت کدام سیاره جادویی در حال فرار است؛ این یعنی پرونده هنوز نقص دارد.

بنابراین، تا زمانی که مرلین کبیر شخصاً در حضور شاهدان، یک قطب‌نما و دست‌کم دو نقشه اعتراض نکند، بنده داستان شهاب‌سنگ را قبول نخواهم کرد!

پرونده تا اطلاع ثانوی مختومه است؛ اما تحقیقات همچنان ادامه دارد. شاید نقشه‌ی بعدی حقیقت را لو بدهد...

#پاتیلی_زیرِ_نیم‌پاتیلِ_مرلین_است!
#بابا_مرلینی_اعتراف_کن!

افرادی که لایک کردند

✨ 𝓓𝓮𝓶𝓮𝓵𝔃𝓪 𝓡𝓸𝓫𝓫𝓲𝓷𝓼 ✨
تاپیک انجمن
پاسخ: كلاس دفاع در برابر جادوی سیاه
ارسال شده در: دیروز ساعت 14:32
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
تکلیف جلسه دوم


- اگه بخوای اینطوری ادامه بدی گزارشت رو می‌دم، ربکا.
- به وزارتخونه؟ واقعا فکر می‌کنی اونا کاری می‌کنن؟ چقدر ساده‌ای!

نورا و ربکا در تاریکی شب روی میز دو نفره‌ای نشسته بودند و به یکدیگر خیره مانده بودند.

- نه. به محفل ققنوس.
- اونها هم نمی‌تونن کاری کنن.‌..

ربکا بلند شد و صدای خفیف کشیده شدن صندلی‌اش با صدای قار قار موریگان درآمیخت.

- با من بیا.

نورا چوبدستی‌اش را محکم در دست فشرد. با نفس هایش بر احساساتش چیره شد و سپس پشت ربکا به راه افتاد. در راه تنها به تحلیل موقعیت مکانی و راه‌های فرار امکان‌پذیر فکر می‌کرد، آن دو در باغ عمارتی بودند که گویی سال‌ها از آن استفاده نشده. درختان هرس نشده بودند، علف‌های هرز کنده نشده بود... اگر کسی می‌خواست از آنجا فرار کنند پیش از آزادی‌اش در میان درختان اینجا گم می‌شد.

به عمارت نزدیک‌تر شدند و تا به در سردآب رسیدند نورا به وضوح بوی خون را احساس کرد. ربکا در را باز کرد و با آرامش همیشگی‌اش از پله‌ها پایین رفت. نورا چند لحظه‌ای در چهارچوب در ماند تا بتواند همه چیز را ببیند و برسی کند. یک کاراگاه، همیشه اول همه چیز را بررسی می‌کرد و بعد دست به عمل می‌زد. رد خون خشکیده بر روی پله‌ها، خراش‌هایی روی دیوار و پله که مانند خراش ناخن انسان بود. از انتهای سرداب هم صدای چک چک آب به گوش می‌رسید، آب یا شاید خون. سرداب سرد بود، چون مکانی که سال‌هاست محل عبور ارواح بوده.

- نمی‌خوای بیای داخل؟!

نورا سکوت کرد. وارد سرداب شد و در پشت سرش با صدای مهیبی بسته شد. نورا حتی سرش را تکان نداد و غرق افکارش از پله‌ها پایین رفت.

- می‌بینیش؟

پایین پله‌ها، در سرداب کم عرض و کوچک مردی از پا به سقف آویزان بود. دهانش با چیزی بسته نشده بود، اما نمی‌توانست حرفی بزند. دست و پایش هم با طناب‌هایی بسته شده بودند؛ به حدی که نورا می‌توانست تا تمام وجود درک کند که خوت به آن بخش‌های بدنش نمی‌رسد. مرد ناله می‌کرد. ناله‌های بی‌جوابی که از ته گلویش درمی‌آمدند.

- یه ورد جدید پیدا کردم. می‌خوای نشونت بدم؟

ربکا با آرامش با نورا نگاه می‌کرد. آرامشی که نورا را عصبانی می‌کرد. محکم‌ دندان‌هایش را به هم فشرد.
- پس پینیاتای مرگخواها این شکلیه.
- لازم نیست مزه بریزی. خب جوابم رو ندادی. بذار نشونت بدم! اِنسُلوِنسیا!

چوبدستی ربکا روی مرد ماند. فریادهای مرد هر لحظه بلندتر می‌شد ‌و نورا تنها می‌توانست نگاه کند. او تلاش می‌کرد شیوه عملکرد این طلسم را بیابد...

به نظر از ریشه solvent میاد که یعنی... حلال. این یعنی چی؟ مثل اسید می‌مونه؟ پس چرا جراحتی دیده نمی‌شه؟ ولی اون مرد داره درد می‌کشه پس قطعا طلسم انجام شده. حل شدن... اون مرد... نه... اون داره از درون حل می‌شه!

نورا آرام به ساعتش نگاه کرد. چقدر دووم میاره؟ مسلما وقت زیادی نداره. نمی‌تونم نجاتش بدم. چوبدستی‌اش را رو به ربکا گرفت. ابروهایش درهم رفته بود و دستانش می‌لرزید.

- می‌خوای با من دوئل کنی؟

صدای ربکا همچنان آرام بود. سرش را بالا آورد و با چشمان یخی‌اش به نورا نگاه کرد.
- قبول می‌کنم.

و چوبدستی‌اش را درمقابل نورا نگه داشت. طلسم‌های متعددی از چوبدستی‌هایشان خارج می‌شد و هرگاه از روشی متفاوت برای دفع وردها استفاده می‌کردند. نورا معلق می‌شد و ربکا هم به راحتی با کلاغ‌هایش راه طلسم‌ها را می‌بست. موریگان بر بالای سر نورا پرواز می‌کرد و از هیچ راهی برای پرت کردن حواس نورا نمی‌گذشت.

ربکا وردی خواند که با فاصله اندکی از نورا به دیوار سرداب خورد. دیوار منفجر شد و نورا با موج انفجار به سمت دیگری پرت شد. جایی از بدنش نشکسته بود و هنوز نفس می‌کشید. بلند که شد همان مرد را درمقابل خودش یافت.
- استوپفای.

امیدوارم این روش کار کنه تا کمتر درد بکشه.

نورا دوباره به ساعت نگاه کرد. نیم‌ساعت از زمانی که وارد عمارت شده بود می‌گذشت. با سرعت سمت پله‌ها دوید و سر راه چندبار از طلسم‌هایی که سویش می‌آمدند گریخت.

- نورا. خودت دوئل رو شروع کردی، الان هم فرار می‌کنی؟ چه ضعیف!

لبخندی بر لبان نورا پدید آمد. درحالی که از پله‌ها بالا می‌رفت، افسونی سمت ربکا فرستاد. چشمش به در سرداب افتاد. برای اولین بار زمان‌بندی‌اش درست کار کرده بود.

فلش بک


- اگه تا بیست دقیقه بیرون نیومدم اول برام قبر سفارش بدین. روش هم باید بنویسین جوان ناکام! حالا بعدش بیاین تو جسدم رو ببرین.

نورا در مقابل در عمارت ایستاده بود و به اعضای محفل ققنوس نگاه می‌کرد. یه اصرار نورا گذاشته بودند خودش با هم‌گرهی‌ش روبه‌رو بشود.

پایان فلش بک


- نقشه‌ات این بود نه؟

ربکا، به محفلی‌ها نگاه می‌کرد. همه چوبدستیشان را سوی ربکا گرفته بودند.

- ربکا. من شخصیت اصلی نیستم که حاضر بشم برای نجات مردم بمیرم. من فقط می‌تونم به شخصیت اصلی کمک کنم. الان هم، فقط به شخصیت اصلی کمک کردم تا یه مرگخوار رو بگیره.
- منظورت منم؟ متاسفم. از این خبرا نیست!

ربکا لبخند سردی زد و سپس در دود سیاهی محو شد.

- خواهش می‌کنم دفعه بعد اول خشکش کنین بعد بهم بگین سخنرانی کنم! اون همه فکر کرده بودم تا این حرفا رو کنار هم بچینم... همش هدر رفت!

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط نورا پردفوت در 1405/4/30 15:10:54
وی پس از نوشتن این پست به هوا خاست!
تاپیک انجمن
پاسخ: كلاس دفاع در برابر جادوی سیاه
ارسال شده در: دیروز ساعت 14:22
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
تکلیف جلسه اول


نورا با لبخند فرم استخدامی‌ش رو گذاشت روی میز. طبق قانون وقتی جواب سوالی رو نمی‌دونی فقط برگه سیاه کن عمل کرده بود و امیدوار بود این قانون روی فرم استخدامی هم پابرجا باشه. بعدش هم با لبخند به منشی خیره شد و از توی دریچه کولر رد شد و دفتر رو ترک کرد.

محتوای فرم استخدامی نورا پردفوت:

نقل قول:
سلام. من نورا‌م.

فرزند تنی یه چوب‌کبریت! چه جوری هم نه به بحث و نه به شما ربطی نداره، پس بگذریم. ما چوب‌کبریتا هنوز هم قبیله‌ای زندگی می‌کنیم و مشکلات زیادی با قبایل دیگه داریم... علی‌الخصوص خلال دندون‌ها. با خودشون چی فکر می‌کنن این چوب‌های دو سر تیز! از اونا بگذریم... عه وا! اشتباه نکنین. من کبریت نیستم! اون کبریتای کله گوگردی که خود بزرگ‌بینی دارن... من از نسل چوب‌کبریتم!

هعی آقا... من از بچگی با تروما بزرگ شدم. همش باد مخالف می‌زد می‌رفتم خونه در و همسایه و دعوا می‌شد! توپ بازی که می‌کردیم، توپه که باد درست می‌کرد می‌رفتم تا بقالی سر کوچه و از بازی عقب میموندم... مصداق بارز بادکنک هلیومیم ولی بیشتر از بادکنک هلیومی هوا می‌رم.

در کل یک متر قدمه نیم گرم وزنم. نه نه... لباسام گشاد نیستن خودم کم قُطرم. با توجه به این که از یه گرم هم کمترم... همیشه تو هوام. ممکنه در رو باز کنی فشار هوای خونه‌تون منو پرت کنه سمت جزایر ماداگاسکار! شاید هم یهو زارت با جارو برقی رفتم تو دل آشغالا.

تضمینی برای کنترل خشمم ندارم! عصبانی بشم بهتون ثابت می‌کنم قدرت به حجم انسان ربطی نداره. تلاش کنین با خشمم رو به رو نشین... برای سلامت خودتون بهتره. من که عادت دارم از. وسط بکشنم. شما چی؟ از کمر تا بشین دردتون میاد؟

دیوونه؟! نه عمرا! فقط خب... یکم شیرین می‌زنم. نه اینکه کاراگاه بدی بشم! پاش برسه از همه‌ی عقلم استفاده می‌کنم. دلیل اینکه شیرین می‌زنم هم اینه که نمی‌خوام از ذخایر سلول خاکستریم استفاده کنم. به نظرت تو نیم گرم وزن چقدره مغزه؟ همین دیگه! همین کوچولو هم که هست روونا رو باید شکر کرد!

ولی خب، منو دست کم نگیرینا! همون اندک سلول خاکستری هم که دارم خوب کارشون رو بلدن. جاهایی باید جدی باشم، درسته که هنوز تو هوام ولی اونجاها شئ معلق عاقلم... نه مثل الان شئ معلق بدون مغز. بچه‌های فامیل بهم می‌گن وقتی جدیم بیشتر یه کاراگاه وازارتخونه‌م، برای همین اومدم تا کاراگاه وزارتخونه بشم! یه کاراگاه عضو محفل ققنوس که احتمالا می‌ره و جاسوسی اطلاعات وزارتخونه رو برای محفل می‌کنه کم ندارین؟! خب الان اومد دیگه!

خلاصه که... منو کاراگاه کنین ببینین چه پرونده‌هایی رو که حل نمی‌کنم! فلفل نبین چه ریزه... بشکن ببین چه نوراست!

چند ماه بعد


- خانم پردفوت... این چی بود پر کردین؟
- مشکلی داره؟
- البته که مشکل داره! شما صفحه سفید پشتش رو پر کردین! فرم اصلی اون‌ور برگه بوده!
- اوه... پس برای همین جوابشو نمی‌دونستم...

افرادی که لایک کردند

وی پس از نوشتن این پست به هوا خاست!
تاپیک انجمن
پاسخ: خرید در دیاگون
ارسال شده در: دیروز ساعت 12:57
نمایش جزئیات
آفلاین
«نگاه محاسبه گر»


نارسیسا وارد مغازه‌ی چوب‌دستی «اولیواندر» شد. بوی چوب و جادو، فضا را پر کرده بود. او با وقار همیشگی‌اش به سمت پیشخوان رفت، اما نگاهش به چوب‌دستی‌ها نبود. نگاهش به فروشنده بود.

فروشنده، مردی جوان با چشمانی مضطرب، پشت پیشخوان ایستاده بود و با بی‌قراری انگشتانش را روی چوب‌دستی‌ها می‌کوفت. نارسیسا لبخندی سرد زد. یک نگاه، کافی بود تا بفهمد:
این مرد، اولین بار است که مغازه را به تنهایی اداره می‌کند. عصبی است. از اشتباه کردن می‌ترسد.

نارسیسا بدون اینکه کلمه‌ای بگوید، به سمت قفسه‌ی چوب‌دستی‌های ساخته‌شده از شمشاد رفت. انگشتانش را روی یکی از آنها کشید و سپس به آرامی، آن را به سمت فروشنده گرفت.

فروشنده با عجله گفت: «خانم، آن چوب‌دستی... خیلی خاص است. شاید برای شما مناسب نباشد.»

نارسیسا نگاهش را به چشمان فروشنده دوخت. نه با تهدید، نه با خشم، فقط با یک نگاه سرد و عمیق. آنقدر عمیق که فروشنده نفسش را حبس کرد. سپس، با لحنی که آرام‌تر از نجوا بود، گفت: «من برای تشخیص مناسب بودن، به نظر تو نیازی ندارم. فقط این چوب‌دستی را برایم بسته‌بندی کن.»

فروشنده بدون اینکه جرأت مخالفت کند، چوب‌دستی را برداشت. دستانش می‌لرزید. نارسیسا لبخندی کوتاه زد و پول را روی پیشخوان گذاشت، دقیقاً به اندازه‌ی قیمت. نه بیشتر، نه کمتر.

وقتی از مغازه خارج شد، چوب‌دستی را در دست گرفت و با خود زمزمه کرد:
«همیشه نگاه اول، ارزشمندترین است.»

@نارسیسا بلک
---
قدرت نارسیسا!
تایید شد.

مرحله بعد: فعالیت در ایفای نقش جادوگران تا وقتی که با صلاحدید ارشدهای گروهت به مرحله‌ای برسی که بتونی با دریافت عنوان جادو آموخته به تمام بخش‌های این دنیای جادویی دسترسی پیدا کنی.
فراموش نکن تا اون زمان علاوه بر شهر لندن، دسترسیت برای فعالیت در کوچه دیاگون، دهکده هاگزمید، مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز، قلعه هاگوارتز و سرسرای چهارگانه هم باز شده.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/4/30 17:12:21
تاپیک انجمن