تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
آنلاینها
103 کاربر(ها) آنلاین هستند (50 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
96
مهمانان
|
7
اعضا
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
پیام امروز
جزئیات کاربر

ویژگی شخصیت: بیاعصاب، طلبکار و عادت به بازی با چاقوی نقرهای.
از درگاه آجری که رد شدم، دیوار پشت سرم بسته شد و دوباره افتادم وسط سر و صدای کوچهی دیاگون. سنگفرشها پر از گلولای بود و یه مشت بچهمحصل با پدر و مادراشون راه رو بسته بودن. یکیشون خورد به رداء مشکیم. بدون معطلی یه پسگردنی محکم زدم پس کلهش که پرت شد روی جعبههای کنار کوچه. باباش برگشت چیزی بگه، ولی تا چشمش به اخم من و یقه نقرهدوز لسترنج افتاد، دست بچهشو کشید و فرار کرد. این جماعت ترسو فقط زبون زور رو میفهمیدن.
اسنیپ گفته بود برای معجونهای امسال پاتیل درستوحسابی لازم داریم، واسه همین مستقیم رفتم سمت مغازهی پاتیلفروشی پوتاژ.
رفتم تو مغازه. بوی فلز داغ و گرد و خاک کل فضا رو برداشته بود. صد تا پاتیل مسی و حلبی رو هم چیده بودن. پیرمرد صاحب مغازه پشت پیشخان وایساده بود و چند تا مشتری هم تو صف بودن. من اهل صف وایسادن نبودم.
با شونه زدم دو نفر رو پرت کردم اونور و صاف رفتم جلوی پیشخان. چشمم افتاد به یه پاتیل برنجی سنگین که طبقهی بالا خاک میخورد؛ جنسش معلوم بود اصله.
پیرمرد اخم کرد و گفت:
- آقا برو ته صف، نوبت رو رعایت کن!
دستم رفت تو جیبم و چاقوی ضامندار نقرهایم رو کشیدم بیرون. شصتم رو زدم روی ضامنش و با یه صدای تیک بلند، تیغهی نقره پرید بیرون. شروع کردم به چرخوندن چاقو لای انگشتام. همیشه وقتی اعصابم از دست این مشنگها خراب میشد، با این تیغه ور میرفتم تا آروم بشم.
پیرمرد با تتهپته گفت:
- چاقو... چاقو رو جمع کن آقا، اینجا جای این لوسبازیها نیست!
قبل از اینکه حرفش تموم بشه، چاقو رو با تمام زورم کوبیدم وسط چوب پیشخان. تیغه با یه صدای خردکننده رفت تو دل تخته و صاف موند بیخ گوشِ انگشتش!
پیرمرد هینی کشید، دستشو کشید عقب و چند تا پیمونه از روی میزش افتاد شکست. مشتریهای دیگه هم تا برق چاقو رو دیدن، دمشون رو گذاشتن رو کولشون و از در زدن بیرون.
خم شدم روی میز و تو صورتش غریدم:
- اسم من لسترنجه پیری! وقت ندارم پای چرتوپرتهای تو تلف بشه. اون پاتیل برنجی طبقهی بالا رو بیار پایین، اگه یه خط هم روش باشه این چاقو رو صاف میکشم به حلقت! فهمیدی یا چوبدستیمو بکشم بیرون؟
پیرمرد از ترس مثل بید میلرزید. سریع دستاشو برد بالا:
- غلط کردم قربان! الان میارمش، فقط کاری با من نداشته باش!
سریع از نردبون رفت بالا و پاتیل رو با دستای لرزون گذاشت جلوم.
پوزخند زدم. چاقو رو با یه حرکت از تخته کشیدم بیرون، تمیزش کردم و انداختم تو جیبم. دو تا گالیون پرت کردم صاف تو صورتش:
- زیادی حرف زدی ولی کارت راه افتاد. دفعهی بعد یاد بگیر جلو یه لسترنج زر اضافه نزنی!
دستهی پاتیل رو گرفتم و با اعصاب راحت زدم از مغازه بیرون.
---
@رودولف لسترنج
تایید شد.
مرحله بعد: فعالیت در ایفای نقش جادوگران تا وقتی که با صلاحدید ارشدهای گروهت به مرحلهای برسی که بتونی با دریافت عنوان جادو آموخته به تمام بخشهای این دنیای جادویی دسترسی پیدا کنی.
فراموش نکن تا اون زمان علاوه بر شهر لندن، دسترسیت برای فعالیت در کوچه دیاگون، دهکده هاگزمید، مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز، قلعه هاگوارتز و سرسرای چهارگانه هم باز شده.
از درگاه آجری که رد شدم، دیوار پشت سرم بسته شد و دوباره افتادم وسط سر و صدای کوچهی دیاگون. سنگفرشها پر از گلولای بود و یه مشت بچهمحصل با پدر و مادراشون راه رو بسته بودن. یکیشون خورد به رداء مشکیم. بدون معطلی یه پسگردنی محکم زدم پس کلهش که پرت شد روی جعبههای کنار کوچه. باباش برگشت چیزی بگه، ولی تا چشمش به اخم من و یقه نقرهدوز لسترنج افتاد، دست بچهشو کشید و فرار کرد. این جماعت ترسو فقط زبون زور رو میفهمیدن.
اسنیپ گفته بود برای معجونهای امسال پاتیل درستوحسابی لازم داریم، واسه همین مستقیم رفتم سمت مغازهی پاتیلفروشی پوتاژ.
رفتم تو مغازه. بوی فلز داغ و گرد و خاک کل فضا رو برداشته بود. صد تا پاتیل مسی و حلبی رو هم چیده بودن. پیرمرد صاحب مغازه پشت پیشخان وایساده بود و چند تا مشتری هم تو صف بودن. من اهل صف وایسادن نبودم.
با شونه زدم دو نفر رو پرت کردم اونور و صاف رفتم جلوی پیشخان. چشمم افتاد به یه پاتیل برنجی سنگین که طبقهی بالا خاک میخورد؛ جنسش معلوم بود اصله.
پیرمرد اخم کرد و گفت:
- آقا برو ته صف، نوبت رو رعایت کن!
دستم رفت تو جیبم و چاقوی ضامندار نقرهایم رو کشیدم بیرون. شصتم رو زدم روی ضامنش و با یه صدای تیک بلند، تیغهی نقره پرید بیرون. شروع کردم به چرخوندن چاقو لای انگشتام. همیشه وقتی اعصابم از دست این مشنگها خراب میشد، با این تیغه ور میرفتم تا آروم بشم.
پیرمرد با تتهپته گفت:
- چاقو... چاقو رو جمع کن آقا، اینجا جای این لوسبازیها نیست!
قبل از اینکه حرفش تموم بشه، چاقو رو با تمام زورم کوبیدم وسط چوب پیشخان. تیغه با یه صدای خردکننده رفت تو دل تخته و صاف موند بیخ گوشِ انگشتش!
پیرمرد هینی کشید، دستشو کشید عقب و چند تا پیمونه از روی میزش افتاد شکست. مشتریهای دیگه هم تا برق چاقو رو دیدن، دمشون رو گذاشتن رو کولشون و از در زدن بیرون.
خم شدم روی میز و تو صورتش غریدم:
- اسم من لسترنجه پیری! وقت ندارم پای چرتوپرتهای تو تلف بشه. اون پاتیل برنجی طبقهی بالا رو بیار پایین، اگه یه خط هم روش باشه این چاقو رو صاف میکشم به حلقت! فهمیدی یا چوبدستیمو بکشم بیرون؟
پیرمرد از ترس مثل بید میلرزید. سریع دستاشو برد بالا:
- غلط کردم قربان! الان میارمش، فقط کاری با من نداشته باش!
سریع از نردبون رفت بالا و پاتیل رو با دستای لرزون گذاشت جلوم.
پوزخند زدم. چاقو رو با یه حرکت از تخته کشیدم بیرون، تمیزش کردم و انداختم تو جیبم. دو تا گالیون پرت کردم صاف تو صورتش:
- زیادی حرف زدی ولی کارت راه افتاد. دفعهی بعد یاد بگیر جلو یه لسترنج زر اضافه نزنی!
دستهی پاتیل رو گرفتم و با اعصاب راحت زدم از مغازه بیرون.
---
@رودولف لسترنج
تایید شد.
مرحله بعد: فعالیت در ایفای نقش جادوگران تا وقتی که با صلاحدید ارشدهای گروهت به مرحلهای برسی که بتونی با دریافت عنوان جادو آموخته به تمام بخشهای این دنیای جادویی دسترسی پیدا کنی.
فراموش نکن تا اون زمان علاوه بر شهر لندن، دسترسیت برای فعالیت در کوچه دیاگون، دهکده هاگزمید، مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز، قلعه هاگوارتز و سرسرای چهارگانه هم باز شده.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آدنا دنیس در 1405/7/18 17:52:03
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/01/11
تولد نقش: 1405/01/15
آخرین ورود: امروز ساعت 18:27
از: قلب مرلین، واحد فرزند موردعلاقه.
پستها:
203
شغل
محافظ جادو


هیچوقت یادم نمیره...
روزی که جغد از شومینه اومد تو بابام نامه رو گرفت و میگفت این نامه برای تو نیست، برای البوسه.
با اینکه البوس ۹ سالش بود اما پدرم نامه رو به من نمیداد و میگفت که البوس استثناء هست، این نامه هم حتما مال البوسه.
خلاصه که دو روز نامه رو به ما نمیداد و نامه رو میخوند تا اسمش عوض شه، اما در اخر حق به حق دار رسید و نامه ام رو پس داد.
#روزی_که_جادو_شروع_شد
افرادی که لایک کردند

پیرو مکتب "باشد که وزارتی نباشد"
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/03/22
تولد نقش: 1397/03/26
آخرین ورود: امروز ساعت 15:20
از: خونت مینوشم و سیراب میشوم!
پستها:
644


قطع شده و سوخته، در آغوشم
از زبان آریل
در میان جمعیت می دوم.
با پاهایی که انگار مال خودم نیست.
دستوراتی صادر می کنم.
با دهانی که انگار مال خودم نیست.
بله، از خودم حیرانم.
گوشه ای از ذهنم، من هنوز خون آشامی در عمارت بنفشم هستم. کز کرده در یک گوشه و در فکر گذشته ای که برنمی گردد.
اما من به قصر آمدم، دوباره آنجا ساکن شدم.
نزدیک گابریل هستم.
و در عین حال نیستم.
مجبورم این کار را انجام دهم.
که به عقب نگاه نکنم.
از آینده نترسم.
و فقط چشمانم به اکنون باشد.
نزدیک مرزم. سیلی از خون آشام ها در حال تلاش برای عبور هستند و سربازان در حال دستگیری آن ها.
همیشه کسانی بوده اند که بخواهند آمالثورا را ترک کنند، اما از زمان نابودی قلب سیاه این وضعیت تشدید شده.
انگار که تحمل همزمان قانون منع خون انسان، ویرانی دنیا و حملات زیردستان ماتئوی دلقکفرشته نوعی اضطرار را در قلب خون آشامان شکوفا کرده.
باید اعتراف کنم کمی به آن ها حسادت می کنم.
اگر به خاطر گابریل نبود، من هم می توانستم با این سیل همراه شوم.
اما حالا در عوض اینجا ایستاده ام و دارم سعی می کنم جلویشان را بگیرم.
صدای برخورد فلز تیغه ی شمشیرها بر یکدیگر، فریادهای دردآلود، نفرین های کینه توزانه، خون آشام های زخمی ای که بر خاک کوبیده می شوند، طناب هایی که به دورشان پیچیده می شود.
اما عده ای هم موفق می شوند عبور کنند.
چشمم به یکی از آن ها می افتد.
می بینم که چه طور شمشیر یک سرباز دستش را از بازو قطع می کند و او از سیم های خاردار بالا می جهد، در حالی که از گوشه ی چشم دستش را می بیند که بر زمین فرود می آید.
و هنگامی که خود بر زمین فرود می آید، رویش را برمی گرداند و سربازی را نگاه می کند که دستش را برداشته و دارد آن را به آتش می کشاند.
چیزی در گلویم جمع می شود و به آن فشار می آورد. دستم را بر دهانم می گذارم و رویم را برمی گردانم و از آنجا دور می شوم. با قدم های سست و تلو تلو خوران.
خاطره ای در ذهنم زنده می شود.
گابریل، آن هنگام که هنوز انسان بود.
کلماتش در گوشم:
"آریل، من به یک خون آشام بدل می شوم، فرمانروای خون آشامان می شوم و آن ها را از تباهی و مرگ نجات می دهم."
رویم را برمی گردانم.
سرباز دست مشتعل را بر زمین انداخته و خون آشام فراری دارد از آن سوی سیم های خاردار او را نفرین می کند:
"لعنت به تو و آن پادشاهت.
او نباید به زندگی برمی گشت.
باید همان طور مرده، سوخته باقی می ماند."
می لرزم.
و دستی از پشت بر بازویم می نشیند.
از جا می جهم و به عقب نگاه می کنم.
ناتان است.
دوده بر گونه های سپیدش نشسته و موهای سرخ آتشینش افسار گسیخته بر شانه هایش ریخته اند. چشمان زمردی اش قاطع و آرامند.
و با دیدنش انگار من هم آرام می گیرم.
دوست دارم سرم را روی شانه اش بگذارم و هق هق کنم، اما مجبورم وقارم را حفظ کنم.
ناتان:
"سرورم،
تعدادی از آن ها را دستگیر کردیم.
عده ای از سربازان را فرستادم تا آن هایی که از مرز رد شدند را تعقیب کنند."
من با صدایی گرفته:
"خوب است."
و دستم را جلو می برم و بازویش را می گیرم و می فشارم.
نگرانی را می بینم که بر نگاهش می نشیند.
ناتان:
"حالتان خوب است، سرورم؟"
من:
"بله ناتان عزیزم، من خوبم.
فقط صداهای بسیار گوش هایم را آزرده."
به راه می افتم.
می روم سمت همان دست قطع شده ی سوخته.
خم می شوم و از زمین بلندش می کنم و به سمت کالسکه می روم و سوار می شوم، در حالی که نگاه ناتان را بر خودم حس می کنم.
صدایش را می شنوم که دارد توصیه هایی به سربازان باقی مانده می کند.
لحظاتی دیگر او هم داخل کالسکه می آید و کنارم می نشیند و من می توانم سرم را روی شانه اش بگذارم و بالاخره هق هق کنم، در حالی که این دست قطع شده ی سوخته را در آغوشم گرفته ام.
افرادی که لایک کردند
برای آشنایی بیشتر با دنیای داستانی ام، 'نوکترنال کتدرال' به پروفایل لینکدینم مراجعه کنید.
جزئیات کاربر

شبهای آبی لونا — پارت سوم (پارت آخر)
راهرو باریک بود، اونقدر باریک که شونههای لونا تقریباً به دیوارهاش میخورد. سنگها سرد و نمناک بودن. نور آبی ته راهرو ثابت مونده بود — نه نزدیکتر میشد، نه دورتر.
لونا قدمبهقدم جلو رفت. بعد از چند قدم، راهرو باز شد به یه اتاق گرد، با سقفی گنبدی که روش نقطههای آبی کمرنگ میدرخشیدن.
و وسط اتاق، یه موجود ایستاده بود.
نه پا داشت، نه دست. بدنش مثل ستون نازکی از آب بود که آروم بالا و پایین میرفت. صورتش واضح بود — چشمهای آبی، و دهنی که انگار سالها بود لبخند نزده.
لونا وایساد. سرش رو کج کرد.
بعد آروم گفت: «تو توی دریاچه زندگی میکنی، مگه نه؟»
موج آرومی توی بدنش افتاد. سرش رو تکون داد. صداش مثل صدای آب بود که روی سنگ میریزه. «بودم. حالا نمیتونم برگردم.»
«چرا؟»
«چون سنگم رو دزدیدن. یه سنگ آبی. مال مادرم بود. و تا پیداش نکنم، آب من رو راه نمیده.»
لونا یه قدم جلوتر رفت. «کی دزدیدش؟»
«یه دانشآموز. نمیدونست چیه. فکر کرد یه سنگ قیمتیه و بردش توی قلعه. حالا نمیتونم برم دنبالش — چون آب من رو راه نمیده.»
لونا سرش رو تکون داد. «اسمت چیه؟»
«نیلوفَر.»
«اسم قشنگیه. مال گلهای روی دریاچهست، مگه نه؟»
نیلوفَر یه لحظه ساکت شد. بعد آروم گفت: «آره. مادرم عاشق اون گلها بود.»
لونا لبخند زد. «خب، نیلوفَر. سنگ کجاست؟»
«توی اتاق متروکهی طبقهی هفتم. پشت نقاشی دختری که گریه میکنه. ولی اون اتاق قفل نیست — بیداره. و هر کسی که بیدارش کنه، دیگه نمیتونه بخوابه.»
لونا سرش رو تکون داد. «خب. پس بهتره زودتر برم.»
برگشت سمت راهرو. ولی نیلوفَر صداش زد: «صبر کن.»
لونا وایساد.
«چرا کمکم میکنی؟»
لونا یه لحظه فکر کرد. بعد گفت: «چون ماه امشب ناراحت بود. و تو هم ناراحتی. فکر کنم این کافیه.»
نیلوفَر یه لحظه ساکت شد. بعد آروم گفت: «لونا.»
لونا ابروهاش رو بالا داد. «اسممو از کجا میدونی؟»
«از ذهنت. من روح آبم. وقتی کسی رو میبینم که میتونه منو ببینه، افکارش رو حس میکنم. اسمت، تصویر برجت، حتی اون چای سردی که همیشه کنار پنجره میذاری.»
لونا یه لحظه بهش خیره شد. بعد لبخند زد. «خب. پس تو بیشتر از من میدونی.»
نیلوفَر سرش رو تکون داد. «ممنونم، لونا.»
و لونا از راهرو بیرون رفت.
---
لونا از راهرو بیرون اومد و دریچه رو بست. راه افتاد سمت پلههای اصلی. فانوسهای جادویی با هر قدمش بیدار میشدن.
طبقهی هفتم باریکتر و تاریکتر بود. ته راهرو، یه در چوبی قدیمی بود. کنار در، یه نقاشی بزرگ — دختری با موهای بلند و چشمهای اشکبار که یه سنگ آبی توی دستش گرفته بود.
لونا وایساد. به نقاشی نگاه کرد. بعد در رو باز کرد.
اتاق تاریک بود. وسط اتاق، روی یه میز چوبی، یه سنگ آبی کوچیک آروم میدرخشید.
لونا یه قدم داخل گذاشت. ولی وقتی دستش رو دراز کرد، یه صدای خشدار از پشت سرش اومد. سرش رو چرخوند. قاب نقاشی خالی بود. و توی تاریکی، یه سایهی بلند ایستاده بود — دختری با موهای بلند.
لونا عقب نکشید.
دختر آروم گفت: «تو اومدی سنگ رو ببری.»
«آره.»
«میدونی اگه ببریش، من دیگه نمیتونم برگردم توی نقاشی؟»
لونا یه لحظه ساکت شد. بعد گفت: «میدونم. ولی اون هم نمیتونه برگرده توی آب. فکر کنم نوبت اونه.»
دختر یه قدم جلوتر اومد. اشکهاش مثل شبنم میدرخشید. «من مدت ها اینجا موندم. منتظر کسی که سنگ رو پیدا کنه.»
لونا سرش رو کج کرد. «تو قویتری از اون چیزی که فکر میکنی. من از چشمهات میبینم.»
دختر یه لحظه خیره شد. بعد یه لبخند کوچیک روی صورتش نشست.
«بردارش. و به نیلوفَر بگو من دیگه ناراحت نیستم.»
لونا سنگ رو برداشت. سرد بود، مثل آب دریاچه. وقتی برگشت سمت در، دختر نبود. ولی قاب نقاشی حالا یه تصویر جدید داشت — دختری که لبخند میزد.
لونا از اتاق بیرون اومد و در رو بست.
---
راه برگشت کوتاه بود. وقتی به راهروی ریوینکلا رسید، نور آبی کنار مجسمه منتظر بود.
نیلوفَر از سایه بیرون اومد. چشمهاش به سنگ بود. «پیداش کردی.»
لونا سنگ رو جلو گذاشت. نیلوفَر دستش رو دراز کرد و سنگ رو گرفت. یه لحظه، بدنش روشنتر شد، آبیتر، زندهتر.
«ممنونم،» نیلوفَر گفت. «حالا میتونم برگردم.»
لونا لبخند زد. «به دختر نقاشی گفتم. گفت دیگه ناراحت نیست.»
نیلوفَر سرش رو تکون داد و توی نور آبی آروم محو شد. آخرین چیزی که لونا دید، چشمهاش بود — این بار پلک زد.
راهرو خالی شد.
لونا برگشت سمت برج ریوینکلا. پالتوش رو انداخت روی تخت و دوباره نشست روی طاقچهی پنجره. ماه هنوز اونجا بود — ولی این بار انگار یه کم روشنتر میدرخشید.
لونا فنجون چای سردش رو برداشت، یه جرعه خورد و زیر لب گفت: «خب. شب خوبی بود.»
و به آسمون خیره شد.
راهرو باریک بود، اونقدر باریک که شونههای لونا تقریباً به دیوارهاش میخورد. سنگها سرد و نمناک بودن. نور آبی ته راهرو ثابت مونده بود — نه نزدیکتر میشد، نه دورتر.
لونا قدمبهقدم جلو رفت. بعد از چند قدم، راهرو باز شد به یه اتاق گرد، با سقفی گنبدی که روش نقطههای آبی کمرنگ میدرخشیدن.
و وسط اتاق، یه موجود ایستاده بود.
نه پا داشت، نه دست. بدنش مثل ستون نازکی از آب بود که آروم بالا و پایین میرفت. صورتش واضح بود — چشمهای آبی، و دهنی که انگار سالها بود لبخند نزده.
لونا وایساد. سرش رو کج کرد.
بعد آروم گفت: «تو توی دریاچه زندگی میکنی، مگه نه؟»
موج آرومی توی بدنش افتاد. سرش رو تکون داد. صداش مثل صدای آب بود که روی سنگ میریزه. «بودم. حالا نمیتونم برگردم.»
«چرا؟»
«چون سنگم رو دزدیدن. یه سنگ آبی. مال مادرم بود. و تا پیداش نکنم، آب من رو راه نمیده.»
لونا یه قدم جلوتر رفت. «کی دزدیدش؟»
«یه دانشآموز. نمیدونست چیه. فکر کرد یه سنگ قیمتیه و بردش توی قلعه. حالا نمیتونم برم دنبالش — چون آب من رو راه نمیده.»
لونا سرش رو تکون داد. «اسمت چیه؟»
«نیلوفَر.»
«اسم قشنگیه. مال گلهای روی دریاچهست، مگه نه؟»
نیلوفَر یه لحظه ساکت شد. بعد آروم گفت: «آره. مادرم عاشق اون گلها بود.»
لونا لبخند زد. «خب، نیلوفَر. سنگ کجاست؟»
«توی اتاق متروکهی طبقهی هفتم. پشت نقاشی دختری که گریه میکنه. ولی اون اتاق قفل نیست — بیداره. و هر کسی که بیدارش کنه، دیگه نمیتونه بخوابه.»
لونا سرش رو تکون داد. «خب. پس بهتره زودتر برم.»
برگشت سمت راهرو. ولی نیلوفَر صداش زد: «صبر کن.»
لونا وایساد.
«چرا کمکم میکنی؟»
لونا یه لحظه فکر کرد. بعد گفت: «چون ماه امشب ناراحت بود. و تو هم ناراحتی. فکر کنم این کافیه.»
نیلوفَر یه لحظه ساکت شد. بعد آروم گفت: «لونا.»
لونا ابروهاش رو بالا داد. «اسممو از کجا میدونی؟»
«از ذهنت. من روح آبم. وقتی کسی رو میبینم که میتونه منو ببینه، افکارش رو حس میکنم. اسمت، تصویر برجت، حتی اون چای سردی که همیشه کنار پنجره میذاری.»
لونا یه لحظه بهش خیره شد. بعد لبخند زد. «خب. پس تو بیشتر از من میدونی.»
نیلوفَر سرش رو تکون داد. «ممنونم، لونا.»
و لونا از راهرو بیرون رفت.
---
لونا از راهرو بیرون اومد و دریچه رو بست. راه افتاد سمت پلههای اصلی. فانوسهای جادویی با هر قدمش بیدار میشدن.
طبقهی هفتم باریکتر و تاریکتر بود. ته راهرو، یه در چوبی قدیمی بود. کنار در، یه نقاشی بزرگ — دختری با موهای بلند و چشمهای اشکبار که یه سنگ آبی توی دستش گرفته بود.
لونا وایساد. به نقاشی نگاه کرد. بعد در رو باز کرد.
اتاق تاریک بود. وسط اتاق، روی یه میز چوبی، یه سنگ آبی کوچیک آروم میدرخشید.
لونا یه قدم داخل گذاشت. ولی وقتی دستش رو دراز کرد، یه صدای خشدار از پشت سرش اومد. سرش رو چرخوند. قاب نقاشی خالی بود. و توی تاریکی، یه سایهی بلند ایستاده بود — دختری با موهای بلند.
لونا عقب نکشید.
دختر آروم گفت: «تو اومدی سنگ رو ببری.»
«آره.»
«میدونی اگه ببریش، من دیگه نمیتونم برگردم توی نقاشی؟»
لونا یه لحظه ساکت شد. بعد گفت: «میدونم. ولی اون هم نمیتونه برگرده توی آب. فکر کنم نوبت اونه.»
دختر یه قدم جلوتر اومد. اشکهاش مثل شبنم میدرخشید. «من مدت ها اینجا موندم. منتظر کسی که سنگ رو پیدا کنه.»
لونا سرش رو کج کرد. «تو قویتری از اون چیزی که فکر میکنی. من از چشمهات میبینم.»
دختر یه لحظه خیره شد. بعد یه لبخند کوچیک روی صورتش نشست.
«بردارش. و به نیلوفَر بگو من دیگه ناراحت نیستم.»
لونا سنگ رو برداشت. سرد بود، مثل آب دریاچه. وقتی برگشت سمت در، دختر نبود. ولی قاب نقاشی حالا یه تصویر جدید داشت — دختری که لبخند میزد.
لونا از اتاق بیرون اومد و در رو بست.
---
راه برگشت کوتاه بود. وقتی به راهروی ریوینکلا رسید، نور آبی کنار مجسمه منتظر بود.
نیلوفَر از سایه بیرون اومد. چشمهاش به سنگ بود. «پیداش کردی.»
لونا سنگ رو جلو گذاشت. نیلوفَر دستش رو دراز کرد و سنگ رو گرفت. یه لحظه، بدنش روشنتر شد، آبیتر، زندهتر.
«ممنونم،» نیلوفَر گفت. «حالا میتونم برگردم.»
لونا لبخند زد. «به دختر نقاشی گفتم. گفت دیگه ناراحت نیست.»
نیلوفَر سرش رو تکون داد و توی نور آبی آروم محو شد. آخرین چیزی که لونا دید، چشمهاش بود — این بار پلک زد.
راهرو خالی شد.
لونا برگشت سمت برج ریوینکلا. پالتوش رو انداخت روی تخت و دوباره نشست روی طاقچهی پنجره. ماه هنوز اونجا بود — ولی این بار انگار یه کم روشنتر میدرخشید.
لونا فنجون چای سردش رو برداشت، یه جرعه خورد و زیر لب گفت: «خب. شب خوبی بود.»
و به آسمون خیره شد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

شبهای آبی لونا — پست دوم
پلههای مارپیچ برج ریوینکلا توی تاریکی، مثل مار سنگیای بودن که خودش رو دور خودش پیچیده. لونا دستش رو روی نردهی سرد کشید و آروم پایین رفت. هر پله که پایینتر میرفت، صدای پچپچ دخترها دورتر میشد و جاش رو به سکوتی میداد که انگار خودش هم یه جور صداست.
در ورودی مشترک نیمهباز بود. نور آبی از لای درز میزد بیرون و روی سنگفرش راهرو، الگوی عجیبی میساخت — مثل موج، مثل آب. لونا یه لحظه وایساد، سرش رو کج کرد و به الگو خیره شد.
«عین دریاچه میمونه،» زیر لب گفت. «ولی دریاچه این وقت شب اینطوری نمیدرخشه.»
در رو با آرنجش هل داد. سردتر از حد انتظار بود. توی راهروی ورودی، هیچکس نبود — نه فانوسی، نه نگهبانی، نه حتی نقاشیهای متحرک که همیشه یه چیزی برای گفتن داشتن. فقط اون نور آبی بود، که حالا واضحتر شده بود و از سمت دریچهی کوچیک کنار مجسمهی سنگی رد میشد.
لونا جلوتر رفت. پالتوش رو دور خودش محکمتر کرد. بوی نم و سنگ کهنه میاومد، و یه بوی دیگه — یه بوی شیرین، مثل گلهای شبباز که توی گلخونههای هاگوارتز میروییدن. بویی که این وقت سال قرار نبود وجود داشته باشه.
کنار دریچه وایساد. نور آبی از لای شکاف میزد و روی صورتش میافتاد. لونا چشمهاش رو ریز کرد و از شکاف نگاه کرد.
اون طرف، توی تاریکی، یه جفت چشم آبی بهش خیره بود. چشمهایی که پلک نمیزدن.
لونا عقب نکشید. فقط سرش رو یه کم جلوتر برد و آروم گفت: «تو گم شدی، یا من؟»
جوابی نیومد. ولی نور آبی یه لحظه قویتر شد، بعد آرومتر — مثل نفسی که کسی توی سینهاش حبس کرده باشه.
لونا لبخند زد. «آها. پس هر دو.»
دستش رو برد سمت دریچه. قفل نبود. فقط یه زبانهی چوبی کوچیک بود که با یه تکون آروم کنار رفت. در با صدای خفیفی باز شد و هوای سرد بیرون — هوای واقعی بیرون از قلعه — به صورتش خورد.
پشت دریچه، یه راهروی باریک بود که توی نقشههای هاگوارتز وجود نداشت. و ته راهرو، یه نور آبی کوچیک، منتظر ایستاده بود.
لونا یه قدم گذاشت داخل و زیر لب گفت: «خب. ببینیم ماه امشب چی میخواد بگه.»
پلههای مارپیچ برج ریوینکلا توی تاریکی، مثل مار سنگیای بودن که خودش رو دور خودش پیچیده. لونا دستش رو روی نردهی سرد کشید و آروم پایین رفت. هر پله که پایینتر میرفت، صدای پچپچ دخترها دورتر میشد و جاش رو به سکوتی میداد که انگار خودش هم یه جور صداست.
در ورودی مشترک نیمهباز بود. نور آبی از لای درز میزد بیرون و روی سنگفرش راهرو، الگوی عجیبی میساخت — مثل موج، مثل آب. لونا یه لحظه وایساد، سرش رو کج کرد و به الگو خیره شد.
«عین دریاچه میمونه،» زیر لب گفت. «ولی دریاچه این وقت شب اینطوری نمیدرخشه.»
در رو با آرنجش هل داد. سردتر از حد انتظار بود. توی راهروی ورودی، هیچکس نبود — نه فانوسی، نه نگهبانی، نه حتی نقاشیهای متحرک که همیشه یه چیزی برای گفتن داشتن. فقط اون نور آبی بود، که حالا واضحتر شده بود و از سمت دریچهی کوچیک کنار مجسمهی سنگی رد میشد.
لونا جلوتر رفت. پالتوش رو دور خودش محکمتر کرد. بوی نم و سنگ کهنه میاومد، و یه بوی دیگه — یه بوی شیرین، مثل گلهای شبباز که توی گلخونههای هاگوارتز میروییدن. بویی که این وقت سال قرار نبود وجود داشته باشه.
کنار دریچه وایساد. نور آبی از لای شکاف میزد و روی صورتش میافتاد. لونا چشمهاش رو ریز کرد و از شکاف نگاه کرد.
اون طرف، توی تاریکی، یه جفت چشم آبی بهش خیره بود. چشمهایی که پلک نمیزدن.
لونا عقب نکشید. فقط سرش رو یه کم جلوتر برد و آروم گفت: «تو گم شدی، یا من؟»
جوابی نیومد. ولی نور آبی یه لحظه قویتر شد، بعد آرومتر — مثل نفسی که کسی توی سینهاش حبس کرده باشه.
لونا لبخند زد. «آها. پس هر دو.»
دستش رو برد سمت دریچه. قفل نبود. فقط یه زبانهی چوبی کوچیک بود که با یه تکون آروم کنار رفت. در با صدای خفیفی باز شد و هوای سرد بیرون — هوای واقعی بیرون از قلعه — به صورتش خورد.
پشت دریچه، یه راهروی باریک بود که توی نقشههای هاگوارتز وجود نداشت. و ته راهرو، یه نور آبی کوچیک، منتظر ایستاده بود.
لونا یه قدم گذاشت داخل و زیر لب گفت: «خب. ببینیم ماه امشب چی میخواد بگه.»
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

درود 
من از سه فصل اول بیشتر مکالمه بین پروفسور مکگوناگال و پروفسور دامبلدور رو توی خیابون پریوت درایو دوست داشتم، به این خاطر که اولین دیالوگ های جادویی و سرنخ های اولیه حتی احساسات و شخصیت شناسی زیادی از این دو شخصیت نشون داده میشه.
"You flatter me," said Dumbledore calmly. "Voldemort had powers I will never have."
"Only because you're too — well — noble to use them."
‘You think it — wise — to trust Hagrid with something as important as this?’
‘I would trust Hagrid with my life,’ said Dumbledore

من از سه فصل اول بیشتر مکالمه بین پروفسور مکگوناگال و پروفسور دامبلدور رو توی خیابون پریوت درایو دوست داشتم، به این خاطر که اولین دیالوگ های جادویی و سرنخ های اولیه حتی احساسات و شخصیت شناسی زیادی از این دو شخصیت نشون داده میشه.
اسپویلربرای آشکار شدن کلیک کنید
"You flatter me," said Dumbledore calmly. "Voldemort had powers I will never have."
"Only because you're too — well — noble to use them."
اسپویلربرای آشکار شدن کلیک کنید
‘You think it — wise — to trust Hagrid with something as important as this?’
‘I would trust Hagrid with my life,’ said Dumbledore
افرادی که لایک کردند
جزئیات کاربر

پارت ۹: خروج از لجنزار ناکترن و رسیدن به دکان عتیقهی اولیواندر
از پیچ باریک و گلآلود ناکترن که رد شدم، یهو نور شدید و رنگارنگ کوچهی دیاگون خورد تو چشمم. تضاد مسخرهای بود؛ اینور چند تا جادوگر ژندهپوش داشتن سر استخون وزغ چانه میزدن، اونور یه مشت بچهمحصل با روپوشهای نو و خندههای احمقانه دور بستنیفروشی فلورین فورتسکو جمع شده بودن. سر و صدای چکش دیگسازها و جیغ جغدهای توی قفس روی اعصابم خط میانداخت. شنلم رو کیپتر کردم تا نگاهم به این جماعت بیخاصیت نیفته.
راهمو کج کردم سمت انتهای کوچه؛ جایی که مغازهها خلوتتر میشدن و اون تابلوی زواردررفته با حروف طلایی پوستهپوسته خودنمایی میکرد:
«اولیواندر: سازندگان بهترین چوبدستیها از ۳۸۲ پیش از میلاد»
ویترین مغازه مثل همیشه داغون و رنگوروپریده بود. پشت شیشهی غبارگرفته، فقط یه چوبدستی تک و تنها روی یه بالشتک بنفشِ بیدزده خوابیده بود. پوزخندی زدم. سیصد سال قبل از میلاد؟ این پیرمرد خرفت اگه واقعاً از اون موقع زنده بود، تا الان باید پوسیده میشد.
پامو گذاشتم روی پلهی ورودی. به جای اینکه دستگیره رو بچرخونم، با نوک چکمهم یه لگد به در زدم. درِ چوبی با صدای جیرجیر بلندی باز شد و زنگولهی بالای در با لرزش مسخرهای صدا داد: دینگ... دانگ.
---
📜 پارت ۱۰: سکوت خاکگرفتهی دکان و وحشت الیواندر پشت پیشخان
هوای داخل مغازه خنک، بوی چوب نمکشیده و خاکستر میداد. تا چشم کار میکرد، از کف زمین تا سقف بلند مغازه، هزاران جعبهی باریک و درازِ خاکخورده روی هم چیده شده بود؛ اونقدر فشرده که انگار با یه عطسه همهشون آوار میشدن. سکوت سنگینی توی فضا بود، جوری که صدای نفس کشیدنم هم توش میپیچید.
عصام رو محکم کوبیدم به کف زمین: تق!
- پیرمرد! غارنشینی رو تمومش کن و بیا بیرون تا جعبههاتو روی سرت خراب نکردم!
چند ثانیه سکوت شد. بعد، از پشت قفسههای ردیف ته مغازه، یه نردبان چوبی تکون خورد. هیکل لاغر و قوزی با موهای سفید شلخته و چشمهای کمفروغِ درشتش سرک کشید. گریک اولیواندر بود... متر چرمی جادوییش دور گردنش مثل یه مار آویزون بود.
همین که اومد جلو و چشمش به ردای مشکی لسترنج، یقه نقرهدوز و عصای نقرهنشانم افتاد، چند تا جعبه از لای دستهای باریکش سر خورد و با صدا افتاد روی زمین. دستش روی لبهی پیشخان خشک شد. رنگش مثل ملحفهی بیمارستان سنتمانگو پرید و زیر لب زمزمه کرد:
- لـ... لسترنج... رودولف لسترنج! مـ... مرلین به داد برسه...
پوزخند زدم، دو قدم رفتم جلوتر و به پیشخان تکیه دادم:
- چیه الیواندر؟ رنگت پریده. نکنه منتظر بودی یکی از نوچههای پاتر بیاد برات از موی تکشاخ و لطافت جادو شعر بخونه؟
---
📜 پارت ۱۱: متلکهای سمی، ساقه مغز و چوبدستیهای اصیل
اولیواندر آب دهنش رو با صدای قورت داد. سعی کرد لرزش دستهاش رو با جمع کردن متر جادوییش قایم کنه:
- من... من همهی چوبدستیهایی که فروختم رو یادمه آقای لسترنج. مال شما... چوب گردوی سیاه، دوازده اینچ و سهچهارم، با ریسهی قلب اژدهای نرِ شاخدم مجارستانی... انعطافناپذیر و بیرحم. هنوز یادمه روزی که با پدرتون اومدید اینجا...
حرفشو با کوبیدن دستهی عصام روی شیشهی پیشخان قطع کردم
- خاطرهگویی رو بذار واسه وصیتنامهت پیرمرد! اومدم ببینم چرا انقدر توی این دکونت آشغال تولید میکنی. شنیدم اخیراً چوبدستیهات انقدر بیخاصیت شدن که حتی جلوی بشکن زدن یه جن خونگی هم دووم نمیارن!
اولیواندر دو قدم رفت عقب، پشتش چسبید به ردیف جعبهها:
- چوبدستی... چوبدستی جادوگر رو انتخاب میکنه، قربان! این ذات جادوئه... شما نمیتونید تقصیر رو بندازید گردن هستهی چوب!
چشمهامو ریز کردم و صدامو بردم پایین، جوری که زهرهترک بشه:
- ذات جادو؟ دیشب شنیدم داشتی به لوسیوس التماس میکردی جلوی منو بگیره! فکر کردی چند تا آجر و این جعبههای بیدزده میتونه جلوی یه لسترنج رو بگیره؟ میدونی دیشب به چی فکر میکردم الیواندر؟ داشتم فکر میکردم اگه یه تکه چوب آبنوس بردارم و هستهش رو از ساقه مغز یه چوبدستیساز کهنهکار بذارم، چه طلسمهای نابی ازش شلیک میشه!
اولیواندر رسماً دستهاش شروع کرد به لرزیدن. پوزخندی به چهرهش زدم و ادامه دادم:
- شانس آوردی فعلاً چوبدستی خودم کارشو خوب بلده. اما الان یه چیز خاص میخوام... چیزی که توی این ویترینهای مسخرهت واسه بچهمحصلهای مشنگ نمیذاری. قویترین، تیرهترین و وحشیترین چوبدستیای که توی اون پستو قایم کردی رو بیار روی میز!
---
📜 پارت ۱۲: جرقههای سیاه روی هوا و تسلیم شدن پیرمرد چوبدستیساز
اولیواندر چند لحظه هاجوواج نگاهم کرد. فهمید اگه یه کلمه دیگه چونه بزنه، دکونش خاکستر میشه. دستپاچه چرخید سمت یه قفسهی مخفی پشت یه پردهی سیاه چرکمرده. یه جعبهی چوبی قدیمی و طلاکوب که لایهای از گرد و خاک روغنی روش نشسته بود رو با احتیاط بیرون کشید و با دو تا دستش گذاشت روی میز.
درِ جعبه رو با انگشتهای لرزونش باز کرد. مخمل قرمز داخل جعبه فرسوده شده بود، ولی چوبدستی داخلش برق میزد؛ چوب سیاهرنگ و پیچخوردهای شبیه شاخهی خشکیدهی درخت نفرینشده، با رگههای خونی محو.
اولیواندر با صدای لرزون زمزمه کرد:
- چوب درخت سرخدار... سیزده اینچ... هستهش موی دم تستراله، قربان. مال قرن پیشه... سالهاست کسی جرئت نکرده دست بهش بزنه. فقط با کسایی ارتباط برقرار میکنه که مرگ رو از نزدیک لمس کرده باشن.
دست بردم جلو. انگشتهام که به چوب خنک و صیقلیش خورد، یه حس مورمور گزنده صاف از نوک انگشتام دوید توی رگهام و تا مغز استخونم رفت. چوبدستی رو برداشتم و یه چرخش سریع توی هوا بهش دادم.
وووووش!
یه دستهی جرقهی بنفش و تیره از نوکش پرید بیرون. جرقهها خوردن به دیگچهی برنجی گوشهی مغازه و در جا فلز برنجی مثل یخ ترک برداشت و مچاله شد. بوی گوگرد و ازون سوخته پیچید توی مغازه.
اولیواندر هینی کشید و سرشو دزدید پشت پیشخان.
لبخند خبیثانهای گوشهی لبم نشست. چوبدستی توی دستم مثل یه افعی رام شده بود. با نوک چوبدستی زدم به پیشخان:
- بدک نیست پیرمرد... حداقل از اون چوبهای مسخرهی موی تکشاخت بهتره.
یه کیسه گالیون سنگین از زیر ردام درآوردم و محکم کوبیدم روی شیشهی پیشخان که صدای قرچقرچ شیشه بلند شد:
- اینم پاداشت. به لوسیوس هم بگو به جای نامهنگاری با تو، مراقب حیاط عمارتش باشه!
چوبدستی رو سر دادم توی آستینم، رداءم رو با یه حرکت چرخوندم و از در زدم بیرون. صدای نفس راحتی که اولیواندر بعد از بستن در کشید، تا چند قدمی توی کوچه شنیده میشد!
از پیچ باریک و گلآلود ناکترن که رد شدم، یهو نور شدید و رنگارنگ کوچهی دیاگون خورد تو چشمم. تضاد مسخرهای بود؛ اینور چند تا جادوگر ژندهپوش داشتن سر استخون وزغ چانه میزدن، اونور یه مشت بچهمحصل با روپوشهای نو و خندههای احمقانه دور بستنیفروشی فلورین فورتسکو جمع شده بودن. سر و صدای چکش دیگسازها و جیغ جغدهای توی قفس روی اعصابم خط میانداخت. شنلم رو کیپتر کردم تا نگاهم به این جماعت بیخاصیت نیفته.
راهمو کج کردم سمت انتهای کوچه؛ جایی که مغازهها خلوتتر میشدن و اون تابلوی زواردررفته با حروف طلایی پوستهپوسته خودنمایی میکرد:
«اولیواندر: سازندگان بهترین چوبدستیها از ۳۸۲ پیش از میلاد»
ویترین مغازه مثل همیشه داغون و رنگوروپریده بود. پشت شیشهی غبارگرفته، فقط یه چوبدستی تک و تنها روی یه بالشتک بنفشِ بیدزده خوابیده بود. پوزخندی زدم. سیصد سال قبل از میلاد؟ این پیرمرد خرفت اگه واقعاً از اون موقع زنده بود، تا الان باید پوسیده میشد.
پامو گذاشتم روی پلهی ورودی. به جای اینکه دستگیره رو بچرخونم، با نوک چکمهم یه لگد به در زدم. درِ چوبی با صدای جیرجیر بلندی باز شد و زنگولهی بالای در با لرزش مسخرهای صدا داد: دینگ... دانگ.
---
📜 پارت ۱۰: سکوت خاکگرفتهی دکان و وحشت الیواندر پشت پیشخان
هوای داخل مغازه خنک، بوی چوب نمکشیده و خاکستر میداد. تا چشم کار میکرد، از کف زمین تا سقف بلند مغازه، هزاران جعبهی باریک و درازِ خاکخورده روی هم چیده شده بود؛ اونقدر فشرده که انگار با یه عطسه همهشون آوار میشدن. سکوت سنگینی توی فضا بود، جوری که صدای نفس کشیدنم هم توش میپیچید.
عصام رو محکم کوبیدم به کف زمین: تق!
- پیرمرد! غارنشینی رو تمومش کن و بیا بیرون تا جعبههاتو روی سرت خراب نکردم!
چند ثانیه سکوت شد. بعد، از پشت قفسههای ردیف ته مغازه، یه نردبان چوبی تکون خورد. هیکل لاغر و قوزی با موهای سفید شلخته و چشمهای کمفروغِ درشتش سرک کشید. گریک اولیواندر بود... متر چرمی جادوییش دور گردنش مثل یه مار آویزون بود.
همین که اومد جلو و چشمش به ردای مشکی لسترنج، یقه نقرهدوز و عصای نقرهنشانم افتاد، چند تا جعبه از لای دستهای باریکش سر خورد و با صدا افتاد روی زمین. دستش روی لبهی پیشخان خشک شد. رنگش مثل ملحفهی بیمارستان سنتمانگو پرید و زیر لب زمزمه کرد:
- لـ... لسترنج... رودولف لسترنج! مـ... مرلین به داد برسه...
پوزخند زدم، دو قدم رفتم جلوتر و به پیشخان تکیه دادم:
- چیه الیواندر؟ رنگت پریده. نکنه منتظر بودی یکی از نوچههای پاتر بیاد برات از موی تکشاخ و لطافت جادو شعر بخونه؟
---
📜 پارت ۱۱: متلکهای سمی، ساقه مغز و چوبدستیهای اصیل
اولیواندر آب دهنش رو با صدای قورت داد. سعی کرد لرزش دستهاش رو با جمع کردن متر جادوییش قایم کنه:
- من... من همهی چوبدستیهایی که فروختم رو یادمه آقای لسترنج. مال شما... چوب گردوی سیاه، دوازده اینچ و سهچهارم، با ریسهی قلب اژدهای نرِ شاخدم مجارستانی... انعطافناپذیر و بیرحم. هنوز یادمه روزی که با پدرتون اومدید اینجا...
حرفشو با کوبیدن دستهی عصام روی شیشهی پیشخان قطع کردم
- خاطرهگویی رو بذار واسه وصیتنامهت پیرمرد! اومدم ببینم چرا انقدر توی این دکونت آشغال تولید میکنی. شنیدم اخیراً چوبدستیهات انقدر بیخاصیت شدن که حتی جلوی بشکن زدن یه جن خونگی هم دووم نمیارن!
اولیواندر دو قدم رفت عقب، پشتش چسبید به ردیف جعبهها:
- چوبدستی... چوبدستی جادوگر رو انتخاب میکنه، قربان! این ذات جادوئه... شما نمیتونید تقصیر رو بندازید گردن هستهی چوب!
چشمهامو ریز کردم و صدامو بردم پایین، جوری که زهرهترک بشه:
- ذات جادو؟ دیشب شنیدم داشتی به لوسیوس التماس میکردی جلوی منو بگیره! فکر کردی چند تا آجر و این جعبههای بیدزده میتونه جلوی یه لسترنج رو بگیره؟ میدونی دیشب به چی فکر میکردم الیواندر؟ داشتم فکر میکردم اگه یه تکه چوب آبنوس بردارم و هستهش رو از ساقه مغز یه چوبدستیساز کهنهکار بذارم، چه طلسمهای نابی ازش شلیک میشه!
اولیواندر رسماً دستهاش شروع کرد به لرزیدن. پوزخندی به چهرهش زدم و ادامه دادم:
- شانس آوردی فعلاً چوبدستی خودم کارشو خوب بلده. اما الان یه چیز خاص میخوام... چیزی که توی این ویترینهای مسخرهت واسه بچهمحصلهای مشنگ نمیذاری. قویترین، تیرهترین و وحشیترین چوبدستیای که توی اون پستو قایم کردی رو بیار روی میز!
---
📜 پارت ۱۲: جرقههای سیاه روی هوا و تسلیم شدن پیرمرد چوبدستیساز
اولیواندر چند لحظه هاجوواج نگاهم کرد. فهمید اگه یه کلمه دیگه چونه بزنه، دکونش خاکستر میشه. دستپاچه چرخید سمت یه قفسهی مخفی پشت یه پردهی سیاه چرکمرده. یه جعبهی چوبی قدیمی و طلاکوب که لایهای از گرد و خاک روغنی روش نشسته بود رو با احتیاط بیرون کشید و با دو تا دستش گذاشت روی میز.
درِ جعبه رو با انگشتهای لرزونش باز کرد. مخمل قرمز داخل جعبه فرسوده شده بود، ولی چوبدستی داخلش برق میزد؛ چوب سیاهرنگ و پیچخوردهای شبیه شاخهی خشکیدهی درخت نفرینشده، با رگههای خونی محو.
اولیواندر با صدای لرزون زمزمه کرد:
- چوب درخت سرخدار... سیزده اینچ... هستهش موی دم تستراله، قربان. مال قرن پیشه... سالهاست کسی جرئت نکرده دست بهش بزنه. فقط با کسایی ارتباط برقرار میکنه که مرگ رو از نزدیک لمس کرده باشن.
دست بردم جلو. انگشتهام که به چوب خنک و صیقلیش خورد، یه حس مورمور گزنده صاف از نوک انگشتام دوید توی رگهام و تا مغز استخونم رفت. چوبدستی رو برداشتم و یه چرخش سریع توی هوا بهش دادم.
وووووش!
یه دستهی جرقهی بنفش و تیره از نوکش پرید بیرون. جرقهها خوردن به دیگچهی برنجی گوشهی مغازه و در جا فلز برنجی مثل یخ ترک برداشت و مچاله شد. بوی گوگرد و ازون سوخته پیچید توی مغازه.
اولیواندر هینی کشید و سرشو دزدید پشت پیشخان.
لبخند خبیثانهای گوشهی لبم نشست. چوبدستی توی دستم مثل یه افعی رام شده بود. با نوک چوبدستی زدم به پیشخان:
- بدک نیست پیرمرد... حداقل از اون چوبهای مسخرهی موی تکشاخت بهتره.
یه کیسه گالیون سنگین از زیر ردام درآوردم و محکم کوبیدم روی شیشهی پیشخان که صدای قرچقرچ شیشه بلند شد:
- اینم پاداشت. به لوسیوس هم بگو به جای نامهنگاری با تو، مراقب حیاط عمارتش باشه!
چوبدستی رو سر دادم توی آستینم، رداءم رو با یه حرکت چرخوندم و از در زدم بیرون. صدای نفس راحتی که اولیواندر بعد از بستن در کشید، تا چند قدمی توی کوچه شنیده میشد!
افرادی که لایک کردند
جزئیات کاربر

📜 پارت ۵: بالا آمدن از زیرزمین و ورود به دکان خاکگرفتهی بورگین و برکز
درِ چوبی پشت مغازه رو با یه لگدِ محکم باز کردم و پا گذاشتم توی کوچهی فرعی. باد سردی زوزه کشید و مهِ کثیف ناکترن که بوی زغالسنگ و پیه سوخته میداد، پیچید لای رداء سیاهم. هنوز صدای حرفهای چرتوپرت لونا دربارهی «آزکابان و آب شدن یخ با آتیش» توی گوشم وزوز میکرد. دخترهی احمق شانس آورد دستم به خونش آلوده نشد؛ اگه جای من بلاتریکس اونجا بود، تیکهتیکهش میکرد و استخونهاش رو میانداخت جلوی کفتارها.
ولی قضیهی اون آینه ولکنم نبود. یه عتیقهی سیاه از خاندان بلک توی زیرزمین یه سمساری لجنمال وسط ناکترن؟ آقای کاراکتاکوس بورگین خیلی وقت بود داشت پاشو از گلیمش درازتر میکرد. فکر کرده بود چون چند تا طلسم دافع به در زده، میتونه گنجینههای اصیلزادهها رو کش بره و به هر کی دلش خواست نشون بده.
پیچیدم سمت ورودی اصلی مغازهی «بورگین و برکز». زنگولهی برنجی بالای در با صدای قیژقیژِ گوشخراشی صدا کرد. مغازه مثل همیشه تاریک، خفه و نمور بود. همهجا پر بود از وسایل نفرینشده: قفسههای پر از جمجمههای کوچکشده، دست مردهها که توی شیشههای الکل شناور بودن، و اون «دست افتخار» کذایی که روی مخمل کهنه گذاشته شده بود. بوی گرد و خاک و پیپ ارزانقیمت هوا رو سنگین کرده بود.
پشت پیشخان، پیرمردی با موهای کمپشت روغنی و چشمهای ریزِ روباهصفت ایستاده بود و داشت روی یه تکه طلای سیاه با ذرهبین خط میانداخت. همین که صدای قدمهامو شنید، سرشو آورد بالا. لبخند چاپلوسانهی همیشگیش روی لبهای خشکیدهش ماسید.
عصای نقرهنشانم رو محکم کوبیدم کف تختههای چوبی: تق!
- بورگین! میبینم هنوز زندهای و دکونت بوی تعفن میده...
---
📜 پارت ۶: بازجویی از عتیقهفروش حریص و فشار چوبدستی روی گلو
بورگین ذرهبین رو از دستش انداخت روی میز. چند بار تندتند پلک زد، دستپاچه دستهاشو مالید به پیشبند چرمیش و با صدایی که سعی میکرد لرزشش رو پنهان کنه گفت:
- اوه... ارباب لسترنج! چـ... چه افتخاری. راستش انتظار دیدارتون رو نداشتم قربان. چیزی برای فروش آوردید یا دنبال قطعهی خاصی برای کلکسیون عمارت میگردید؟
چند قدم رفتم جلوتر. دست چپم رو گذاشتم روی شیشهی پیشخان و با پوزخند گفتم:
- فکر کردی اومدم خرید؟ نه پیرمرد... اومدم ببینم چطوری جرئت کردی وسایل خاندان بلک رو توی اون زیرزمین نمور پشت مغازت قایم کنی و بذاری یه الفبچه از ریونکلاو بیاد اونجا با ارواح سیاه خلوت کنه!
رنگ صورت بورگین مثل گچ سفید شد. دهنش دو بار باز و بسته شد ولی صدایی درنیومد. دستش رفت زیر پیشخان، ولی قبل از اینکه حتی به دستهی کشو دست بزنه، چوبدستیمو با سرعت صاعقه کشیدم بیرون و نوک تیزش رو صاف گذاشتم زیر چونهش، درست جایی که نبض گردنش مثل گنجشک میزد.
با صدای بم و تهدیدآمیز گفتم:
- دستاتو بذار روی میز بورگین... قبل از اینکه مغزت رو بپاشونم روی این شیشههای کثیف. اون آینهی شیشضلعیِ بلکها چطوری رسیده به دست تو؟ کی بهت اجازه داده پای نحست به عمارت سیریوس باز بشه؟
بورگین آب دهنش رو قورت داد، چشماش از ترس گرد شده بود و تندتند نفس میکشید:
- بـ... به ریش مرلین قسم ارباب لسترنج، من ندزدیدمش! اون... اون جن خونگی، کریچر! چند ماه پیش بعد از غیب شدن سیریوس، یه گونی از خرتوپرتهای زیرزمین گریمولد رو آورد اینجا تا آبشون کنه. من فقط خریدمش... نمیدونستم آینهی شخصی خاندان بلکه!
نوک چوبدستی رو بیشتر فشار دادم توی گوشت گلوش:
- دروغ نگو سگمصب! کریچر حتی با اجازه اربابش هم جرات نداشت دست به اون آینه بزنه. بگو ببینم، دیگه چی از اون عمارت خریدی که من خبر ندارم؟
---
📜 پارت ۷: صندوقچهی مخفی در انبار پشتی و افشای رازهای سیاه
بورگین از درد نالید و دستهاشو بالاتر آورد
- همهش همینه به ولای لرد سیاه! فقط همون آینه بود و یه گردنبند قفلدار که همون روز اول یه جادوگر نقابدار با دو برابر قیمت ازم خرید و رفت! من اصلاً دست به آینه نزدم، گذاشتمش توی زیرزمین چون هر بار بهش نزدیک میشدم صدای جیغ میشنیدم! اون دخترهی لاوگود هم خودش قفل رو با یه ترفند باز کرد و رفت تو... من حتی ندیدمش کی اومد!
چند لحظه زل زدم توی چشمهای پر از التماسش. مشخص بود نصف حرفهاش راسته و نصف دیگهش از ترس پاره شدن شاهرگشه. چوبدستی رو از زیر گلوش کشیدم عقب ولی پایین نیاوردم:
- اون گردنبند رو کی خرید؟ چه جور نقابی داشت؟
بورگین نفس راحتی کشید و پیشونیش رو که عرق کرده بود پاک کرد:
- صورتش معلوم نبود قربان... قدبلند بود، ردای بنفش تیره داشت و بوی دریا میداد. طلاهای سنگین گالیون انداخت روی میز و حتی منتظر رسید هم نموند. فقط گفت «این امانتی باید برگرده سر جاش» و غیبش زد!
پوزخندی زدم. بوی دریا؟ ردای تیره؟ حتماً یکی از اون ولگردهای قدیمی محفل یا شاید حتی یکی از خود ما بود که داشت بازی کثیفی راه میانداخت.
عصام رو دوباره کوبیدم روی زمین:
- کلید اون زیرزمین رو میدی به من بورگین. فردا شب دو تا از نوچههام میان اون آینه رو میبرن عمارت لسترنج. اگه بفهمم حتی یه خش روی شیشهش افتاده یا کلمهای از این ماجرا به گوش کسی برسه، مطمئن باش صبح روز بعدش دکونت خاکستر شده و خودتم داری توی آزکابان به دیوانهسازها التماس میکنی. فهمیدی یا با کروشیو حالیت کنم؟
بورگین دولا راست شد، دستپاچه یه کلید برنجی قدیمی و سنگین از توی کشو درآورد و با دستهای لرزون گذاشت روی پیشخان:
- چـ... چشم ارباب لسترنج! قدمتون روی چشم... هر چی شما بفرمایید. کلید خدمت شما!
---
📜 پارت ۸: خروج از ناکترن زیر باران اسیدی و آمادهباش برای دیاگون
کلید رو برداشتم و انداختم توی جیب ردام. بدون اینکه حتی نیمنگاهی به تعظیمهای احمقانهی بورگین بندازم، پشتمو کردم بهش و از در مغازه زدم بیرون. زنگولهی در دوباره غژغژ کرد و سکوت سنگین کوچه ناکترن ریخت رو سرم.
بارون دوباره شروع کرده بود به باریدن؛ قطرههای درشت و اسیدی که روی سنگفرشهای لجنمال ناکترن جلزولز میکردن. بوی گوشت سوخته و تنباکوی قلیانهای جادوگری از کافههای زیرزمینی کوچه میزد بیرون. چند تا جادوگر نقابدار توی دالانهای تاریک کز کرده بودن و با چشمهای حریص منو میپاییدن، ولی دیدن نشان مار و جمجمهی نقرهای روی عصای لسترنج کافی بود تا سرهاشونو بدزدن و برن توی سایهها.
دستمو بردم زیر شنلم. خنکای کلید برنجی زیر انگشتام حس میشد. اون دختره لونا فکر کرده بود با چهار تا شر و ور دربارهی نارجِل و خاطرات مادرش میتونه این قضایا رو سرهمبندی کنه، اما داستان خیلی بزرگتر از این حرفها بود. اون آینه و گردنبندی که بورگین ازش دم میزد، ردپای لرد سیاه و اسرار خاندان بلک بود که دوباره داشت سر باز میکرد.
پوزخندی زدم و کلاهم رو کشیدم جلوتر تا صورتم زیر سایهی شنل مخفی بشه.
با قدمهای محکم و سنگین راه افتادم سمت پیچ کوچه؛ جایی که تاریکی ناکترن تموم میشد و نورهای فریبندهی دیاگون خودنمایی میکردن. وقتش بود برم سراغ اولیواندر... کارم توی کوچهی ناکترن تازه شروع شده بود!
درِ چوبی پشت مغازه رو با یه لگدِ محکم باز کردم و پا گذاشتم توی کوچهی فرعی. باد سردی زوزه کشید و مهِ کثیف ناکترن که بوی زغالسنگ و پیه سوخته میداد، پیچید لای رداء سیاهم. هنوز صدای حرفهای چرتوپرت لونا دربارهی «آزکابان و آب شدن یخ با آتیش» توی گوشم وزوز میکرد. دخترهی احمق شانس آورد دستم به خونش آلوده نشد؛ اگه جای من بلاتریکس اونجا بود، تیکهتیکهش میکرد و استخونهاش رو میانداخت جلوی کفتارها.
ولی قضیهی اون آینه ولکنم نبود. یه عتیقهی سیاه از خاندان بلک توی زیرزمین یه سمساری لجنمال وسط ناکترن؟ آقای کاراکتاکوس بورگین خیلی وقت بود داشت پاشو از گلیمش درازتر میکرد. فکر کرده بود چون چند تا طلسم دافع به در زده، میتونه گنجینههای اصیلزادهها رو کش بره و به هر کی دلش خواست نشون بده.
پیچیدم سمت ورودی اصلی مغازهی «بورگین و برکز». زنگولهی برنجی بالای در با صدای قیژقیژِ گوشخراشی صدا کرد. مغازه مثل همیشه تاریک، خفه و نمور بود. همهجا پر بود از وسایل نفرینشده: قفسههای پر از جمجمههای کوچکشده، دست مردهها که توی شیشههای الکل شناور بودن، و اون «دست افتخار» کذایی که روی مخمل کهنه گذاشته شده بود. بوی گرد و خاک و پیپ ارزانقیمت هوا رو سنگین کرده بود.
پشت پیشخان، پیرمردی با موهای کمپشت روغنی و چشمهای ریزِ روباهصفت ایستاده بود و داشت روی یه تکه طلای سیاه با ذرهبین خط میانداخت. همین که صدای قدمهامو شنید، سرشو آورد بالا. لبخند چاپلوسانهی همیشگیش روی لبهای خشکیدهش ماسید.
عصای نقرهنشانم رو محکم کوبیدم کف تختههای چوبی: تق!
- بورگین! میبینم هنوز زندهای و دکونت بوی تعفن میده...
---
📜 پارت ۶: بازجویی از عتیقهفروش حریص و فشار چوبدستی روی گلو
بورگین ذرهبین رو از دستش انداخت روی میز. چند بار تندتند پلک زد، دستپاچه دستهاشو مالید به پیشبند چرمیش و با صدایی که سعی میکرد لرزشش رو پنهان کنه گفت:
- اوه... ارباب لسترنج! چـ... چه افتخاری. راستش انتظار دیدارتون رو نداشتم قربان. چیزی برای فروش آوردید یا دنبال قطعهی خاصی برای کلکسیون عمارت میگردید؟
چند قدم رفتم جلوتر. دست چپم رو گذاشتم روی شیشهی پیشخان و با پوزخند گفتم:
- فکر کردی اومدم خرید؟ نه پیرمرد... اومدم ببینم چطوری جرئت کردی وسایل خاندان بلک رو توی اون زیرزمین نمور پشت مغازت قایم کنی و بذاری یه الفبچه از ریونکلاو بیاد اونجا با ارواح سیاه خلوت کنه!
رنگ صورت بورگین مثل گچ سفید شد. دهنش دو بار باز و بسته شد ولی صدایی درنیومد. دستش رفت زیر پیشخان، ولی قبل از اینکه حتی به دستهی کشو دست بزنه، چوبدستیمو با سرعت صاعقه کشیدم بیرون و نوک تیزش رو صاف گذاشتم زیر چونهش، درست جایی که نبض گردنش مثل گنجشک میزد.
با صدای بم و تهدیدآمیز گفتم:
- دستاتو بذار روی میز بورگین... قبل از اینکه مغزت رو بپاشونم روی این شیشههای کثیف. اون آینهی شیشضلعیِ بلکها چطوری رسیده به دست تو؟ کی بهت اجازه داده پای نحست به عمارت سیریوس باز بشه؟
بورگین آب دهنش رو قورت داد، چشماش از ترس گرد شده بود و تندتند نفس میکشید:
- بـ... به ریش مرلین قسم ارباب لسترنج، من ندزدیدمش! اون... اون جن خونگی، کریچر! چند ماه پیش بعد از غیب شدن سیریوس، یه گونی از خرتوپرتهای زیرزمین گریمولد رو آورد اینجا تا آبشون کنه. من فقط خریدمش... نمیدونستم آینهی شخصی خاندان بلکه!
نوک چوبدستی رو بیشتر فشار دادم توی گوشت گلوش:
- دروغ نگو سگمصب! کریچر حتی با اجازه اربابش هم جرات نداشت دست به اون آینه بزنه. بگو ببینم، دیگه چی از اون عمارت خریدی که من خبر ندارم؟
---
📜 پارت ۷: صندوقچهی مخفی در انبار پشتی و افشای رازهای سیاه
بورگین از درد نالید و دستهاشو بالاتر آورد
- همهش همینه به ولای لرد سیاه! فقط همون آینه بود و یه گردنبند قفلدار که همون روز اول یه جادوگر نقابدار با دو برابر قیمت ازم خرید و رفت! من اصلاً دست به آینه نزدم، گذاشتمش توی زیرزمین چون هر بار بهش نزدیک میشدم صدای جیغ میشنیدم! اون دخترهی لاوگود هم خودش قفل رو با یه ترفند باز کرد و رفت تو... من حتی ندیدمش کی اومد!
چند لحظه زل زدم توی چشمهای پر از التماسش. مشخص بود نصف حرفهاش راسته و نصف دیگهش از ترس پاره شدن شاهرگشه. چوبدستی رو از زیر گلوش کشیدم عقب ولی پایین نیاوردم:
- اون گردنبند رو کی خرید؟ چه جور نقابی داشت؟
بورگین نفس راحتی کشید و پیشونیش رو که عرق کرده بود پاک کرد:
- صورتش معلوم نبود قربان... قدبلند بود، ردای بنفش تیره داشت و بوی دریا میداد. طلاهای سنگین گالیون انداخت روی میز و حتی منتظر رسید هم نموند. فقط گفت «این امانتی باید برگرده سر جاش» و غیبش زد!
پوزخندی زدم. بوی دریا؟ ردای تیره؟ حتماً یکی از اون ولگردهای قدیمی محفل یا شاید حتی یکی از خود ما بود که داشت بازی کثیفی راه میانداخت.
عصام رو دوباره کوبیدم روی زمین:
- کلید اون زیرزمین رو میدی به من بورگین. فردا شب دو تا از نوچههام میان اون آینه رو میبرن عمارت لسترنج. اگه بفهمم حتی یه خش روی شیشهش افتاده یا کلمهای از این ماجرا به گوش کسی برسه، مطمئن باش صبح روز بعدش دکونت خاکستر شده و خودتم داری توی آزکابان به دیوانهسازها التماس میکنی. فهمیدی یا با کروشیو حالیت کنم؟
بورگین دولا راست شد، دستپاچه یه کلید برنجی قدیمی و سنگین از توی کشو درآورد و با دستهای لرزون گذاشت روی پیشخان:
- چـ... چشم ارباب لسترنج! قدمتون روی چشم... هر چی شما بفرمایید. کلید خدمت شما!
---
📜 پارت ۸: خروج از ناکترن زیر باران اسیدی و آمادهباش برای دیاگون
کلید رو برداشتم و انداختم توی جیب ردام. بدون اینکه حتی نیمنگاهی به تعظیمهای احمقانهی بورگین بندازم، پشتمو کردم بهش و از در مغازه زدم بیرون. زنگولهی در دوباره غژغژ کرد و سکوت سنگین کوچه ناکترن ریخت رو سرم.
بارون دوباره شروع کرده بود به باریدن؛ قطرههای درشت و اسیدی که روی سنگفرشهای لجنمال ناکترن جلزولز میکردن. بوی گوشت سوخته و تنباکوی قلیانهای جادوگری از کافههای زیرزمینی کوچه میزد بیرون. چند تا جادوگر نقابدار توی دالانهای تاریک کز کرده بودن و با چشمهای حریص منو میپاییدن، ولی دیدن نشان مار و جمجمهی نقرهای روی عصای لسترنج کافی بود تا سرهاشونو بدزدن و برن توی سایهها.
دستمو بردم زیر شنلم. خنکای کلید برنجی زیر انگشتام حس میشد. اون دختره لونا فکر کرده بود با چهار تا شر و ور دربارهی نارجِل و خاطرات مادرش میتونه این قضایا رو سرهمبندی کنه، اما داستان خیلی بزرگتر از این حرفها بود. اون آینه و گردنبندی که بورگین ازش دم میزد، ردپای لرد سیاه و اسرار خاندان بلک بود که دوباره داشت سر باز میکرد.
پوزخندی زدم و کلاهم رو کشیدم جلوتر تا صورتم زیر سایهی شنل مخفی بشه.
با قدمهای محکم و سنگین راه افتادم سمت پیچ کوچه؛ جایی که تاریکی ناکترن تموم میشد و نورهای فریبندهی دیاگون خودنمایی میکردن. وقتش بود برم سراغ اولیواندر... کارم توی کوچهی ناکترن تازه شروع شده بود!
افرادی که لایک کردند
جزئیات کاربر

پارت ۳
رودولف لسترنج
کوچهی ناکترن، لندن
لونا حتی زحمت فرار کردن هم به خودش نداد. فقط دو قدم رفت عقب، دستاشو برد پشت کمرش و با همون خونسردی رو مخش گفت:
- آینه چیزایی رو نشون میده که دلت نمیخواد قبول کنی... اون زن مادرم نبود، ولی تو قراره چی ببینی؟
دندونهامو فشار دادم رو هم:
- زر نزن لاوگود!
رو چرخوندم سمت آینه. اون دود سیاه لعنتی وسط شیشه یهو چرخید و کل سطحش مثل یخ کدر شد. هوای اتاق تو یه ثانیه اونقدر سرد شد که نفسم بخار کرد. توی شیشه، به جای تصویر خودم، برای یه لحظه دیوارهای سیاه و نمور آزکابان رو دیدم... صدای زوزهی دیوانهسازها و خندههای جنونآمیز بلاتریکس صاف پیچید تو مخم!
خون تو رگهام یخ زد. سریع نگاهمو دزدیدم و یه قدم پریدم عقب. دستم رو بردم بالا و قبل از اینکه روحم رو بکشه تو خودش، چوبدستیمو چرخوندم و پردهی پارهپورهی کنار دیوار رو با جادو کشیدم و انداختم روی آینه تا شیشهش پوشونده بشه.
نفسم بالا نمیاومد ولی نذاشتم این دختره بفهمه چه زجری کشیدم. این یه آینهی عتیقهی معمولی نبود؛ مال خاندان بلک بود که بورگین حرومزاده از عمارت بلند کرده بود و این احمق هم فعالش کرده بود.
برگشتم سمت لونا. دو قدم رفتم جلو، یقهی ردای گشادش رو چنگ زدم و کشیدمش بالا، طوری که نوک پاهاش به زور رو زمین بود:
- خوب گوشاتو باز کن لاوگود! یک کلمه... فقط یک کلمه بشنوم که دربارهی این آینه یا دیدن من توی ناکترن به بابات یا هر خری تو اون مجلهی مسخرهش حرف زدی، خودم میام دفتر کویبلر رو با جادوی سیاه آتیش میزنم و خاکسترتونم نمیدم دست پاتر!
ولش کردم که پرت شد گوشهی پلهها. با پوزخند بهش نگاه کردم:
- حالا هم تا پشیمون نشدم و چوبدستیمو روت تست نکردم، گورتو از این دخمه گم کن بیرون!
لونا خیلی آروم از روی زمین بلند شد، انگار نه انگار همین الان پرت شده بود گوشهی پلهها. با خونسردی خاک روی ردای بیدزدهش رو تکوند و یه نگاه به پردهی روی آینه انداخت:
- آزکابان خیلی سرده، مگه نه رودولف؟ شبیه اینه که قلبت یخ بزنه... ولی مادرم میگفت حتی یخ هم با آتیش آب میشه.
دندونهام از عصبانیت به هم ساییده شد. چوبدستیمو گرفتم سمت پلهها و با غرش گفتم:
- گفتم گم شو بیرون قبل از اینکه زبونتو از حلقت بکشم بیرون دخترهی دیوونه!
لونا بدون اینکه حتی قدمهاشو تند کنه، خیلی ریلکس و سلانه سلانه از پلههای سنگی رفت بالا. صدای قدمهاش کمکم توی بوی نم و تاریکی محو شد و در چوبیِ جیرجیرو پشت سرش بسته شد.
تنها شدم توی اون دخمهی کثیف. شمع آبی هنوز با شعلهی ضعیفش میسوخت و سایههای کج روی دیوارهای نمکشیده میانداخت. برگشتم سمت آینه. هنوز از زیر پرده بوی سرمای زنندهی دیوانهسازها میزد بیرون. شک نداشتم بورگین این عتیقهی لعنتی رو از عمارت بلک کش رفته بود؛ یکی از همون آینههای مخفی که اجداد بلک برای ارتباط با ارواح سیاه استفاده میکردن.
چوبدستیمو چرخوندم و با یه طلسم محکم، قفلهای در پشتی رو از جا درآوردم و دوباره به هم جوش دادم تا دیگه هیچ احمقی نتونه پاشو بذاره این تو.
پلهها رو اومدم بالا و زدم بیرون. هوای بارونی و لجنی ناکترن خورد تو صورتم. باید یه سر میرفتم سراغ خود بورگین تا بهش یادآوری کنم دزدیدن وسایل خاندانهای اصیل چه تاوانی داره، ولی فعلاً اولویتم رسیدن به کارهای مهمتر توی دیاگون بود.
شنلم رو کشیدم روی سرم و بدون اینکه نگاهم به ولگردهای تو کوچه بیفته، راه افتادم سمت خروجی ناکترن.
رودولف لسترنج
کوچهی ناکترن، لندن
لونا حتی زحمت فرار کردن هم به خودش نداد. فقط دو قدم رفت عقب، دستاشو برد پشت کمرش و با همون خونسردی رو مخش گفت:
- آینه چیزایی رو نشون میده که دلت نمیخواد قبول کنی... اون زن مادرم نبود، ولی تو قراره چی ببینی؟
دندونهامو فشار دادم رو هم:
- زر نزن لاوگود!
رو چرخوندم سمت آینه. اون دود سیاه لعنتی وسط شیشه یهو چرخید و کل سطحش مثل یخ کدر شد. هوای اتاق تو یه ثانیه اونقدر سرد شد که نفسم بخار کرد. توی شیشه، به جای تصویر خودم، برای یه لحظه دیوارهای سیاه و نمور آزکابان رو دیدم... صدای زوزهی دیوانهسازها و خندههای جنونآمیز بلاتریکس صاف پیچید تو مخم!
خون تو رگهام یخ زد. سریع نگاهمو دزدیدم و یه قدم پریدم عقب. دستم رو بردم بالا و قبل از اینکه روحم رو بکشه تو خودش، چوبدستیمو چرخوندم و پردهی پارهپورهی کنار دیوار رو با جادو کشیدم و انداختم روی آینه تا شیشهش پوشونده بشه.
نفسم بالا نمیاومد ولی نذاشتم این دختره بفهمه چه زجری کشیدم. این یه آینهی عتیقهی معمولی نبود؛ مال خاندان بلک بود که بورگین حرومزاده از عمارت بلند کرده بود و این احمق هم فعالش کرده بود.
برگشتم سمت لونا. دو قدم رفتم جلو، یقهی ردای گشادش رو چنگ زدم و کشیدمش بالا، طوری که نوک پاهاش به زور رو زمین بود:
- خوب گوشاتو باز کن لاوگود! یک کلمه... فقط یک کلمه بشنوم که دربارهی این آینه یا دیدن من توی ناکترن به بابات یا هر خری تو اون مجلهی مسخرهش حرف زدی، خودم میام دفتر کویبلر رو با جادوی سیاه آتیش میزنم و خاکسترتونم نمیدم دست پاتر!
ولش کردم که پرت شد گوشهی پلهها. با پوزخند بهش نگاه کردم:
- حالا هم تا پشیمون نشدم و چوبدستیمو روت تست نکردم، گورتو از این دخمه گم کن بیرون!
لونا خیلی آروم از روی زمین بلند شد، انگار نه انگار همین الان پرت شده بود گوشهی پلهها. با خونسردی خاک روی ردای بیدزدهش رو تکوند و یه نگاه به پردهی روی آینه انداخت:
- آزکابان خیلی سرده، مگه نه رودولف؟ شبیه اینه که قلبت یخ بزنه... ولی مادرم میگفت حتی یخ هم با آتیش آب میشه.
دندونهام از عصبانیت به هم ساییده شد. چوبدستیمو گرفتم سمت پلهها و با غرش گفتم:
- گفتم گم شو بیرون قبل از اینکه زبونتو از حلقت بکشم بیرون دخترهی دیوونه!
لونا بدون اینکه حتی قدمهاشو تند کنه، خیلی ریلکس و سلانه سلانه از پلههای سنگی رفت بالا. صدای قدمهاش کمکم توی بوی نم و تاریکی محو شد و در چوبیِ جیرجیرو پشت سرش بسته شد.
تنها شدم توی اون دخمهی کثیف. شمع آبی هنوز با شعلهی ضعیفش میسوخت و سایههای کج روی دیوارهای نمکشیده میانداخت. برگشتم سمت آینه. هنوز از زیر پرده بوی سرمای زنندهی دیوانهسازها میزد بیرون. شک نداشتم بورگین این عتیقهی لعنتی رو از عمارت بلک کش رفته بود؛ یکی از همون آینههای مخفی که اجداد بلک برای ارتباط با ارواح سیاه استفاده میکردن.
چوبدستیمو چرخوندم و با یه طلسم محکم، قفلهای در پشتی رو از جا درآوردم و دوباره به هم جوش دادم تا دیگه هیچ احمقی نتونه پاشو بذاره این تو.
پلهها رو اومدم بالا و زدم بیرون. هوای بارونی و لجنی ناکترن خورد تو صورتم. باید یه سر میرفتم سراغ خود بورگین تا بهش یادآوری کنم دزدیدن وسایل خاندانهای اصیل چه تاوانی داره، ولی فعلاً اولویتم رسیدن به کارهای مهمتر توی دیاگون بود.
شنلم رو کشیدم روی سرم و بدون اینکه نگاهم به ولگردهای تو کوچه بیفته، راه افتادم سمت خروجی ناکترن.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط رودولف لسترنج در 1405/7/18 1:47:37
ویرایش شده توسط رودولف لسترنج در 1405/7/18 1:47:38
ویرایش شده توسط رودولف لسترنج در 1405/7/18 1:47:38
جزئیات کاربر

پارت 2
رودولف لسترنج
کوچهی ناکترن، لندن
لونا خیلی آروم، انگار که توی باغ گل دارن صداش میزنن، سرشو چرخوند سمتم. با اون چشمهای درشت و وقزدهش چند ثانیه صاف زل زد تو تخم چشمام. حتی پلک هم نزد، چه برسه به اینکه از دیدن یه لسترنج جا بخوره یا بترسه. این قیافهی خونسرد و خنگش بیشتر از هر چیزی رو مخم رفت.
یه لبخند مسخره گوشهی لبش نشست و با اون صدای کشدار و آرومش گفت:
- تو رودولف لسترنجی... آره، دور و بر سرت پر از نارجله. خیلی وقته خشم توی کلهت لونه کرده، برای همینه که صدای آینه رو نمیشنوی.
پوزخند زدم و چوبدستیمو بالاخره کشیدم بیرون. نوک چوبدستی رو گرفتم صاف روبروی پیشونیش:
- خفه شو دختره! نارجلی که توی مغز فندقی تو و اون بابای دیوونهته، جلوی یه طلسم شکنجه دووم نمیاره. فکر کردی با کی طرفی؟ یه بار دیگه از این اراجیف به هم ببافی، زبونتو میچسبونم به سقفت تا یاد بگیری به یه مرگخوار چی بگی.
نگاهم افتاد به پشت سرش، توی آینه. تصویر اون زن مو نقرهای توی شیشه تار شده بود و جاش یه لکهی سیاه شبیه دود داشت پیچ و تاب میخورد. معلوم بود این آینه از وسایل قاچاقی و نفرینشدهی لرد یا خاندان بلک بوده که بورگین قایمش کرده.
یه قدم رفتم جلوتر و با چوبدستی هلش دادم کنار:
- بکش کنار ببینم چی داره تو اون شیشه تکون میخوره. این خرتوپرتها اسباببازی دستدوم شما گریفیندوریها و ریونکلاویهای بدبخت نیست. حالا هم قبل از اینکه حوصلهم سر بره و این زیرزمین بشه قبرستونت، جنازهتو جمع کن و از ناکترن گم شو بیرون!
رودولف لسترنج
کوچهی ناکترن، لندن
لونا خیلی آروم، انگار که توی باغ گل دارن صداش میزنن، سرشو چرخوند سمتم. با اون چشمهای درشت و وقزدهش چند ثانیه صاف زل زد تو تخم چشمام. حتی پلک هم نزد، چه برسه به اینکه از دیدن یه لسترنج جا بخوره یا بترسه. این قیافهی خونسرد و خنگش بیشتر از هر چیزی رو مخم رفت.
یه لبخند مسخره گوشهی لبش نشست و با اون صدای کشدار و آرومش گفت:
- تو رودولف لسترنجی... آره، دور و بر سرت پر از نارجله. خیلی وقته خشم توی کلهت لونه کرده، برای همینه که صدای آینه رو نمیشنوی.
پوزخند زدم و چوبدستیمو بالاخره کشیدم بیرون. نوک چوبدستی رو گرفتم صاف روبروی پیشونیش:
- خفه شو دختره! نارجلی که توی مغز فندقی تو و اون بابای دیوونهته، جلوی یه طلسم شکنجه دووم نمیاره. فکر کردی با کی طرفی؟ یه بار دیگه از این اراجیف به هم ببافی، زبونتو میچسبونم به سقفت تا یاد بگیری به یه مرگخوار چی بگی.
نگاهم افتاد به پشت سرش، توی آینه. تصویر اون زن مو نقرهای توی شیشه تار شده بود و جاش یه لکهی سیاه شبیه دود داشت پیچ و تاب میخورد. معلوم بود این آینه از وسایل قاچاقی و نفرینشدهی لرد یا خاندان بلک بوده که بورگین قایمش کرده.
یه قدم رفتم جلوتر و با چوبدستی هلش دادم کنار:
- بکش کنار ببینم چی داره تو اون شیشه تکون میخوره. این خرتوپرتها اسباببازی دستدوم شما گریفیندوریها و ریونکلاویهای بدبخت نیست. حالا هم قبل از اینکه حوصلهم سر بره و این زیرزمین بشه قبرستونت، جنازهتو جمع کن و از ناکترن گم شو بیرون!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج